فرایند شکل گیری احساس مسئولیت اجتماعی (بخش اول)

مصاحبه با خانم دکتر نوری درباره مسئولیت پذیری اجتماعی

مصاحبه کننده آقای دکتر دین محمدی

-سلام وقت شما بخیر

دکتر نوری: سلام سلامت باشید

-پیرو سوالاتی که درباره مسئولیت اجتماعی خدمتتان فرستادم مصاحبه ای تنظیم شده است..

دکتر نوری: بله. خواهش میکنم؛ من فکر کنم که اجازه بدین که من یک مجموعه ای رو در حقیقت در ذهنم هست چون من اون چه که در کل سوال های شما اگر خاطرم باشه و یادم میاد این بوده که شما مسئولیت اجتماعی مد نظرتون بوده و اینکه این مقوله قدری شکافته و تجزیه بشود. عناصر اولیه ای که نشان می دهد مسئولیت اجتماعی در مبانی ابتدایی چگونه اصلا شکل میگیرد و چگونه تقویت می شود و چگونه میتواند نابود شود و در واقع آسیب بوجود بیاد و زمینه های آسیب زننده آن کجا است که هم در شکل گیریش میتواند نقش ایفا کند و هم در فرآیند شکل گیری آن میتواند به آن آسیب بزند…

-دقیقا همینطور هستش خانم دکتر نوری، بحث همین است و تجربه خودتون از فضایی که مسئولیت اجتماعی به عبارتی هنجارها باعث مسئولیت اجتماعی شده و اینکه زمانی هنجارها تحت تاثیر عواملی آنومیک شدن و شکسته شدن و مسئولیت اجتماعی ضعیف شده و یا فرآیندهایی که شما اجرا کردید برای تقویت مسئولیت اجتماعی، درباره تیپ های مخاطبانی که داشتید حالا معتادین یا گروه های دیگه ای که باهاشون درگیر بودید توی حاشیه شهر؛ بله روند بحث دست خودتون باشد، بنده استفاده میکنم، لا به لای بحث اگر نیاز بود سوال هایم را میپرسم از خدمتتون.

دکتر نوری: خواهش میکنم، اختیار دارید؛ عرض به حضورتون ما وقتی راجع به مسئولیت اجتماعی صحبت میکنیم درواقع صحبت از مسئولیت اجتماعی به معنای این هست که باید از ابتدای ارتباط با خارج از خود حرف زد، آن چیزی که باعث می شود که من بیرون از خودم اموری را ببینم و مشاهده کنم. ولی همانطور که خودتون هم مستحضر هستید نمیتوانیم مفاهیمی که مربوط به پدیده انسانی است فقط از یک جنبه راجع به آنها حرف بزنیم. برای این که یک درواقع مولتی فکتوریال هست موجود انسانی به جهت ارتباطش با ابعاد روانشناختی خودش، ابعاد جامعه شناختی ابعاد فیزیولوژی و حتی ابعاد معنویش تعیین می شود. برای هر تصمیم گیری وقتی ما راجع به یک واژه صحبت میکنیم که ارتباط با انسان پیدا میکند اگر از جنبه های دیگر حیات انسان را نادیده بگیریم و آن واژه را هم عقیم کرده و نمی توانیم کامل به آن پرداخته و بسط و گسترش دهیم. به گمان بنده اینطوری هست، انسان از ابتدا که وارد جهان هستی میشود و اولین ارتباطش با جهان بیرون؛ یعنی از عالم دیگه به این عالم که ورود میکنه یک بند نافه و درواقع بند ناف خودش مؤید یک سنبل و یک نمادی از ارتباطه یعنی ارتباط رو تعریف میکند اون بند ناف اولین درواقع بند ارتباطی ما با جهانیست که از طریق آن ما میتوانیم به حیات ادامه بدیم، درواقع اون حیات فیزیولوژیک ما هستش که در «مادر» معنا پیدا میکنه و وقتی که ما از اون فاز حیات خارج میشیم و وارد جهان جدید میشویم، باعث می شود بتوانیم فضای جدید رو تجربه بکنیم. به طور نمادی بگویم بریدن اون طناب رو می بینیم یعنی اون رو میبرن اما این به معنای این هستش که جایگزین میکنند ارتباط دیگری چون ما فی نفسه با ارتباط، مفهوم پیدا می کنیم. چرا من این رو میگم برای اینکه ما برای دیدن حتی خودمون باید بتوانیم خودمون با خودمون ارتباط داشته باشیم. ارتباط یک واژه است که در تمام طول زندگی ما تکرار میشه و توسعه پیدا میکند گسترش پیدا میکند و میتونیم بگیم سطحش همواره نسبت به دانش ما نسبت به حیات ما نسبت به رشد عاطفی هیجانی و اجتماعی ما بالاتر می رود.  اولین المان ها یا در اولین سطوح ارتباطی که با جهان بیرون ارتباط میگیریم کسی باید به ما کمک کنه که این اتفاق بی افتد. در این مرحله خانواده تعریف شده که قطعا میگن حالا خانواده میاد و اون ارتباطی که ما در فضای رحم داشتیم که امنیتی به ما میداد که برای تأمین نیازهای اولیه لازم است این ارتباط نیازهای دیگری غیر از نیازهای فیزیولوژیکی ما که به معنای ارتباط با دیگریست. یعنی در واقع دیگری ای که آگاهانه اتفاق می افتد، دیگری ای که درحقیقت کمک به من میکنه با ایجاد امنیتی که در سکوت رحم مادر داشتم، حالا هم بتواند بگونه ای اون امنیت رو به من بده چون معنای ارتباط من با تأمین نیاز های من در یک چیز تعریف میشه احساس امنیت درحقیقت وقتی بتوانم نیازهای مادیم رو رفع بکنم احساس امنیت میکنم در اون زمان که فقط نیاز های زیستیم رو دارم جواب میدم و اون رو فقط میشناسم وقتی فرا تر از اون قرار میگیرم و به نیاز های دیگری واقف میشوم باز هم نیاز به همون ارتباط بند نافی دارم به شکل دیگری تا بتوانم اون نیاز ها رو جواب بگیرم و درواقع پر بکنم و باز همون احساس امنیت رو کسب بکنم.

-محوریت رو احساس امنیت میگیرید اینجا برای استمرار اون از فضای رحمی به فضای خارجی و بیرونی که جایگزین اون مادر از لحاظ فیزیولوژی میشود خانواده. درست است؟

دکتر نوری: دقیقا همینطوره؛ پس ببینید ما یک نوع مفهوم داریم به نام ارتباط، این مفهوم کلیدی ماست در این قصه؛ امنیت و ارتباط این دو تا با همدیگر کاملا مرتبطه و شما در طول زندگی بشر اگر این دوتا واژه رو همچنان بگیرید و روی آن کار کنید مشاهده می کنید که تمام آسیب های که توی جامعه انسانی رقم میخوره یا در شکل گیریه ارتباطش است، در شکل گیریه امنیتش است. در هر دو یعنی سلبی و ایجابیش تعیین کننده است، پس بنابراین در مسیری که حالا این موجود انسانی میاد و ارتباط بعدی رو تجربه میکنه پیرو حالا در حقیقت نیازهای زیستیش میاد به نیازهای جدیدی هم توسط خودش شناسایی نمیشه ولی وجود دارد چون در حقیقت ارتباط با آن بخش عاطفی و هیجانیش اتفاق می افتد کما اینکه دیده شده در مطالعات متعدد بچه تا دو سالگی یعنی درست تا دو سالگی، دیگری رو یا احساس همدلی رو و همدردی رو یاد میگیره انسان تا دو سالگی می آموزه که چجوری با دیگری تفاوت دارد. در حتی خواسته هاش و این یعنی فرایند ارتباطی امن این اتفاق می افتد البته در یک فرایند ارتباطی امن متوجه بشود که دیگری هم وجود دارد دیگری میتواند، من اگر کیف دوست دارم دیگری ممکن است چیز دیگری را دوست داشته باشه و کودک در واقع انسانی در فرآیند ارتباط آگاهانه ای که پدر و مادر باهاش برقرار می‌کنند قرار دارد. یعنی اولین محیط اجتماعی می‌تواند یواش یواش این احساس در حقیقت تفاوت را با دیگری درک کند و دیدن دیگری رو متوجه بشه حتی دیدن خودش آرام آرام چون ببینید وقتی ما ورود می‌کنیم به اولین قسمت زندگی انسانی ما نیاز به یک چیز عمده پیدا میکنیم که در فرآیند زندگیش بهش نیاز داره اون هم آگاه شدن به خودشه یعنی خودآگاهی و این خود آگاهی از آن نقطه آغازش توسط همان خانواده که گفتیم ارتباط باهاش برقرار میکند اگر اتفاق بی افته و اگر توانایی را داشته باشند که بتوانند او را مهار کنند که خودش رو بتونه ببینه قطعاً در مراحل بعدی هم این خودآگاهی به سمت رشد میره تا اینکه بتواند در مراحل بالای زندگی خیلی فعال و همراه با رشد تمامی ابعاد وجودی خودش بهش کمک بکند که بالا بره اما موضوع اینه که این خودآگاهی در همین ارتباط اولیه با خانواده چگونه شکل می‌گیرد؟ چون اگر که من بتوانم که خودم را ببینم با اولین واژگانی که توسط خانواده سمبلایز یا نمادینه میشه میتوانم با خودم آشنا بشم یعنی چی؟ یعنی اولین واژگانی که در رابطه، همون کلمه کلیدی که من استفاده میکنم در رابطه با خانواده به درستی استفاده میشود درباره من تو چقدر قشنگ حرف میزنی تو چقدر راستگویی تو چقدر قشنگ اتاق و جمع کردی تو چقدر زیبا نقاشی می کنی و من از اصل این واژگان در ارتباطی با که با خانواده میگیرم می‌توانم واژگانی را در مورد خودم بنویسم در ذهنم که من قشنگ حرف می‌زنم من خوب می نویسم من قشنگ نقاشی می کنم هم رفتارم را هم خودم را و توانایی هام را در مواجه با خانواده شناسایی می کنم و به اساسنامه فکری و فرهنگ نامه شخصیتم شروع می کنم نوشتن…

-و با رشد این ارتباط، کم کم این خودآگاهی هم کامل تر میشود در اجتماع همین کدها و این گزاره‌ها و این برچسب‌های حالا نه به معنای برچسب منفی به من زده میشه و من اونها را در خودم میابم که میشه اینها خودآگاهی ای که من نسبت به خودم پیدا می کنم…

دکتر نوری: دقیقا، خودپنداری من رو تعریف میکند این خودپنداری من رو اول خانواده شروع میکند با برچسب ها یا حالا نامهایی که روی من می گذارد در واقع فرآیندی که اتفاق میافته سمبولیزه کردن و نمادینه کردن مفاهیم برای من در خصوص زبان در ساختار زبان است و من می آموزم که من چه کسی هستم و بعد به قول شما میام جلو جلوتر ارتباط بعدی پس خانواده به عنوان اولین مسئول و کنشگر در زندگی اجتماعی فرزندان یا انسان شروع میکند اون رو به خودش نشان دادن من یاد میگیرم…

-خانم دکتر؛ من حالا همین جا یک چیزی به ذهنم رسید که یک تطبیقی هم بدیم با اون تجربه زیستی شما افرادی که شما باهاشون درگیر بودید در مورد این حس؛ حسمون که حالا حس مسئولیت اجتماعی هستش ولی همین گزاره خودآگاهیشان اینها چه اندازه متاثر از خانواده بودند و در اون خانواده خودآگاهی منفی به اینها القا شده بود که خروجیش شد این فردی که دچار کجروی میشه تو جامعه آماری خودمان من حالا آقای دکتر امیری یه توضیح دادن در مورد فعالیت های شما من میخواستم حالا تو اینستا هم برم نگاه کنم گفتن حالا تو اینستا هم پیجتون فعال هست ولی خوب اینترنت قطع شده بود نتونستم من این رو چک کنم میخواستم ببینم تجربه زیستی خودتون هم این فرایند رو تایید میکند و چه اندازه افراد از این خودآگاهی های ناشی از خانواده بد دچار کجروی شدند؟

دکتر نوری: اصلا ببینید اینقدر مهمه این داستان که من دارم اشاره بهش میکنم برای اینکه شما بالای نود درصد میبینید افراد رو که اصلاً خودپنداره ما خودپنداره و خودآگاهی من و شما از خانواده آغاز شده و بنابراین چون اگر اونجا مصالح رو درست چیده شده باشم در دیدن خودم یعنی من توانسته باشم خوب خودم را ببینم چون توسط خانواده دیده شدم بریم واژه کلیدی بعدی دیده شدن خانواده‌ که چشمانی برای دیدن تو داره و اون چشمان سالمه برای دیدن یعنی برنمیگرده به من، بگه تو چقدر بیشعوری، خب تو اصلا لیاقت نداری تو اصلا کاری بلد نیستی بکنی، این همون تجربه ای است که از خانواده‌ای که با این واژگان یعنی در واقع نوع دیدنیش نوع دیدن کاملا فردی است انتظار می رود؛ بنابراین فرد با این ادبیات و با این فرهنگنامه رشد میکند که ناتوانه بی عرضه است بی شعوره و تمام این ها رو میذاره توی مغزش میچینه و با این چیدمان وارد جامعه بعدی میشه، بنابراین وقتی من وارد…

آیا مخاطبین شما به این اعتراف داشتند مثلا میگفتند اولین اتفاقاتی که برای ما افتاد به خاطر مثلاً حس بدی که پدرم بهم داد یا حس بدی که مادرم بهم داد می خوام بدونم اقرارهای زبانی مخاطبین شما هم این فرایند را تأیید می‌کند که مثلاً آیا بعضی وقت ها توی لایه­های میانی اینها احساس می‌کنند که دچار سرشکستگی یا القاء منفی شده اند ولی بعضی ها میرسونن واقعاً این رو که مثلاً این معضل این مشکل من که اساس مشکلات من هست به خاطر اتفاقاتی است که در دوران کودکیم و با خانواده‌ام برایم افتاد می خوام ببینم چه اندازه این برای مخاطبین شما واضحه و به آن اعتراف می کنند؟

دکتر نوری: ببینین این مهندسی معکوسه که ما انجام میدیم یعنی چی یعنی ما میدونیم که از کجا پاشنه آشیل کجاست میریم سراغش و یواش یواش به آن نزدیک می شویم و به خانواده می رسیم جالب اینجاست همین که شما میگید اصلا ما آگاهی نداریم نسبت به این موضوع که چه کسی این کار را کرده یعنی روانکاوی زیباییش اینجاست که فرد نمی دوند چه کسی باهاش چیکار کرده؛ بنابراین بخش شناختش در شناسایی موضوع معیوب است، ولی وقتی که می گردیم دنبال رابطه اش با خانواده و اینکه در رابطه با خانواده چه جوری خودش را تعریف میکند یعنی وقتی میبریش توی خانواده و او را در ارتباط با پدرش مقابل می نشانید درواقع تاثیر رو نگه میداری همونجا همونجا جمله پدر رو به تو بگه کافیه که بفهمی شما اونجا چگونه تعریف شده ای؛ بنابراین میخواهم تاکید کنم که فرایند آگاهانه ای نداریم چه موقع فرد آگاه میشه زمانی که در فرایند روانکاوی و مشاوره قرار بگیره اونجاست که متوجه میشه که اگر به خودش میگه آدم نالایق این نالایق بودن از کودکی وقتی میخواسته یک پیچی بپیچونه شنیده حالا این آدم وارد محیط مدرسه میشود یعنی فکر کنید پس ببینید خانواده وظیفه اش دیدن فرزند با چشمانی کاملا ایجابی یعنی درست دیدن اگر خودش سالم باشه یعنی خانواده ای که عشق رو بلد باشه و بتواند عشق ورزیدن را نیاموزد می تواند آیند افراد را تغییر دهد. من یه تعبیری کردم از این موضوع که انسان زمانی قدرتمند میشه که یک شکلی از قدرت درش شکل بگیره در واقع یک ساختاری از قدرت درش شکل بگیره این قدرت مبانیش از کودکی گذاشته میشه، قدرت چجوری اتفاق می افته پیرو همون ارتباطه اتفاق می افته چگونه شکل میگیره درصورتی که من اولین چیزی که تجربه میکنم عشق بدون شک باشه اما این عشق بدون شک خیلی وقت ها آدم ها فکر می‌کنند که الان آدم ها خیلی دارن به هم عشق می ورزند یا خانواده ها خیلی دارن توجه به نیازهای فرزندانشون می کنند؛ اما این دقیقاً برعکس است چون دقیقا عشقی است که همراه با آگاهیه در حقیقت من عشق رو با مهر و محبت آگاهانه میتوانم اسمش رو بزارم یک خانواده‌ای که یک اقتدار مشروع دارد نه قدرت یعنی سبک والد گرایش به گونه ای است که نه سبکه سهله، نه قدرت و استبدادیست که یک نفر حرف اول و آخر رو در خانواده بزند، در این میان یک اقتدار مشروع یعنی من شما را به عنوان فرد کاریزماتیک قبول دارم یعنی دوستت دارم که بهت میگم. قانونت را می پذیرم و اینکه مرا مشارکت دادی در قانون خانه یعنی آمدیم نشستیم کنار هم. فضای سالم و گفتگوی در خانواده است که میان میشینن وقتی می خواهند بگن سطل آشغال رو کی از شب ها میبره بیرون همه با هم تصمیم میگیرن توی اون که قانونه ما اینه که این ساعت سطل آشغال رو پسر خونه مثلا میزاره نه بابا میزاره و این یک قانونیست توی خانواده که من با عشق بهش تن میدم اما پشتش کتک نمی‌خورم.

در اینجا قاعده جریان دارد شما وقتی راجع به یک واژه راجع به فرد حرف می زنید. در ارتباط با این واژه دقیقا وقتی میگیم روان مریضه همون واژه رو ببر توی جامعه بگو جامعه مریضه چون فرقی نمیکنه اون آدم در یک تصاعدی وارد جامعه میشه و هی تکرار میشه اون آدم در جامعه پس بنابراین درفضای خانواده این قدرت با یکی از اضلاعش که عشق، عاشق بودن به معنای یک اقتدار عاشق بودن به معنای یک تعقل و یک عشق آگاهانه و عشق ورزیدن به معنایی که من برای تو احترام قائلم عشق ورزیدن به معنای اینه که من تو را دوست دارم و در واقع به ویژگی­ها و تفاوت های تو احترام می گذارم نه این که تو هم باید مثل من باشی، آن را می آموزد و مورد احترام واقع میشود تاثیری که از قدرت های مبانی قدرت در آن شکل میگیرد. دوم اینکه احساس تعلق رو می آموزه، اصلا شما احساس تعلق رو بذار کنار مسئولیت اجتماعی همه چی راه حل پیدا می کند. برای اینکه من وقتی در خانواده ای زندگی بکنم که نسبت به اعضای خانواده نسبت به اشیاء خانه نسبت به ساختار خانه، احساس تعلق نه تعلق به معنایی که مهری درش وجود دارد. همون من رو میبرد به سمتی که به این فضای خانواده تعلق پیدا کنم، کجا شما احساس تعلق میکنید آنجایی که دیده بشید آنجایی که شما به عنوان یک موجودی در نظر گرفته بشید و بها داده شوید یعنی مورد تکریم قرار بگیرید آن کرامتی که در نسبت به انسان ازش صحبت شده در واژگان شکل گرفته در فضای زندگی و در فضای اجتماعی یعنی من بدونم که تو نظر مخالفی با من داری اما من به تو احترام بزارم. اگر ولی پدری در خانواده معتقده که همه باید مثل آن فکر کنند قطعا افراد مورد تکریم واقع نمیشن و حتما مواجه میشن با یک شرایط استبدادی پس بنابراین اون فضا را این تجربه میکند با این وضع حالا پس تعلق رو گرفت، عشق رو گرفت و واژه بعدی یعنی چی یعنی شما در فضایی زندگی میکنید آنچه که افراد میگویند با آنچه که میکنند رو هم می افته یعنی یک احساس تمامیت در واژه در واقع در فضای خانه ای که محیط اجتماعی شماست این به شما استقرار میده یعنی ایستادن رو یک جایی که احساس میکنید پات نمی لغزه، مثل آونگ نیستی و قدرت در تو شکل میگیره چون میتونی به این فضا اعتماد کنی، توی این فضا عشق هست، احساس تعلق هست، همه هرچی که میگویند همان را انجام میدهند خب این فضا به شما امنیت میدهند. بلافاصله یعنی در رابطه در جایی قرار میگیرید که مورد احترام واقع می شوند.

-بله با این روندی که تعریف کردید کم کم دارد مسئولیت اجتماعی شکل می‌گیرد یعنی وظایفی تعریف میشود که بهترین نوع انجام و عمل آنها این است که من خودآگاهانه و با علاقه خودم آنها را انجام بدهم و از این انجام دادن احساس لذت و احساس هویت بکنم توی این فرآیند همراه با عشق….

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.