بوستان:مثل ها و پندها جلد 4

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
مثل ها و پندها جلد 4

محتویات

روش تربیت حکیمانه

یتیم و کار
خداوند متعال وقتی می خواهد قومی را نصرت کند « خیر الناصرین» است، وقتی می خواهد قومی را مورد رحمت قرار بدهد « خیر الراحمین » است، یعنی رحم و نصرت او کامل شد. فرق بین نصرت کامل و نصرت ناقص این است: شما فرض کنید یتیمی از شهید عزیزی به جا مانده است. عده ای می خواهند به این بچه کمک کنند. اینها می خواهند کمک کنند، اما بچه را ضعیف و پر توقع بار می آورند. می خواهند به این بچه احترام کنند، رختخوابش را جمع می کنند، ظرفش را می شویند و کارهایش را انجام می دهند. اینها به ظاهر خدمت است و رحمت و نصرت، اما رحمت کامل نیست، رحمت و نصرت ناقص است. دیگری می خواهد به این یتیم کمک کند، به او درس می دهد و درس از او می خواهد. کمکش می کند و از او مسئولیت می خواهد. او را چنان بار می آورد که فردا در جامعه پر توقع و زودرنج نشود. این هم رحمت و محبت کرده، اما محبت این دومی کاملتر است، چون حکیمانه تر اندیشیده و عاقبت اندیش تر بوده است.
نصرت خدا نسبت به ما فرق می کند. ما وقتی می گوییم خدا به این امت کمک کند، به ذهنمان این مسئله می آید که خدا به جای این امت برود در میدان و جنگ کند و بلا بر دشمنانش نازل کند و این امت را به صورت خارق العاده پیروز کند. یا اگر می گوییم خدا این امت را در مبارزات اقتصادی کمک کند، در ذهنمان این پیشنهاد می آید که اینها گنجی پیدا کنند و با این گنج مشکلات را حل کنند. اما خدای حکیم می داند اگر چنین کاری را برای این امت انجام بدهد، این امت بعداً در هر جا که قرار گرفت می گوید تا خدا هست چرا من کار کنم؟ خودش کار کند. این جور کمکها، کمک و خدمت ناقص است؛ حکیم و مربی خوب آن است که استعدادها را شکوفا کند و دستها را به کار بند کند.
امام عزیزمان (ره) در پیام حج، چنین فرمودند که:« ما در صدد آزاد کردن انرژی متراکم عالم اسلام هستیم. مسلمانها از قدرت و انرژی و توان خودشان غافل اند، ما می خواهیم آنها را به قدرت خودشان آگاه کنیم. به آنها بگوییم می توانید سر پا بایستید و مشکلات را حل کنید. این قدرتی که شما دارید و این مشکلی که هست، قدرت شما چند برابر آن مشکل است. اگر پای کار بیایید می بینید که توانا هستید و خدا کمکتان می کند. احساس عجز نکنید. احساس ضعف نکنید. این کمک و نصرت که کسی قدرت خودش را به کار بیاندازد و روی پای خودش بایستد، برتر و کاملتر است. وابسته کردن و تضعیف کردن کار خوبی نیست. حتی اعتراض کردن هم به دو صورت می شود. یکی اینکه به کسی بگوید، تو عاجز و ناتوانی و نمی توانی کار کنی و او را مأیوس کند، یک وقت هم به او می گوید من با آن توانایی که در تو سراغ دارم و می دانم که می توانی، بیشتر از این از تو انتظار داشتم. این نحوه نصیحت و بیان عیب و ضعف و انتقاد به صورت کاملتر است، چون روحیه طرف را خرد نمی کند و او را نمی شکند. وقتی به کسی همیشه برخورد منفی کردند و همیشه نقصها و ضعفهای او را شمردند، او تضعیف و شکسته می شود. اما وقتی به او بگویند که بهتر از این می توانی عمل کنی، این کمک، کمک برتر است.
خدا این گونه عمل می کند. خدا وقتی انتقاد می کند، می گوید از تو بیش از این انتظار داشتم و وقتی هم تشویق می کند، می خواهد انرژی متراکم طرف را آزاد کند که بیشتر احساس قدرت کند و بیشتر کار کند. الان هم نظام مورد تأیید رهبری است، اما نه به صورت آن تأییدی که کسی مشق بچه ای را انجام بدهد و کار او را بکند و او را به خود متکی کند. بلکه به این صورت که به مسئولین می گوید: شما توانمند هستید. شما می توانید مشکلات را حل کنید. به مردم می گوید: به مسئولین جرأت، شجاعت و قدرت بدهید تا بتوانند کارشان را بکنند و وقتی هم ایراد می گیرید به این صورت باشد که: شما با آن توانی که دارید، بیش از اینها از شما انتظار می رود. این روش تربیت برتر و حکیمانه است.
در رابطه با تربیت بچه هم، پدر یا مادری که تکالیف بچه هایش را انجام می دهد گرچه به بچه ها کمک و یاری شده، اما یاری ناقص بوده است. اینها ضعیف بار می آیند. مادری که رختخواب بچه هایش را صبحها خودش جمع کند و اتاقش را جارو بزند، پدری که کفش بچه هایش را واکس بزند، این بچه ها با اینکه مورد دلسوزی قرار گرفته اند، ضعیف بار می آیند. دلسوزیهای خدا اینطوری نیست. کسی تربیتش به تربیت خدا شبیه تر است که انرژی بچه ها را بهتر آزاد کند و بچه ها با تربیت او برای قبول مسئولیت، دلیر و چابک و پرانرژی بشوند و انرژی متراکمشان آزاد بشود. او را تربیت بکنند و از او مسئولیت بخواهند. احترامش بکنند و از اوکار بخواهند. کار خودش را به خودش واگذار کنند و هر چه بزرگتر می شود، خود را از مداخله در کارش عقب بکشند؛ تا بر کار خود سوار بشود. این تربیت، تربیت برتر است. پدران و مادرانی که فرزندانشان از پله می افتند و مضطرب می شوند، مربیان خوبی نیستند. باید بگذارند تا خودشان بر کار مسلط شوند و هوشیار بار آیند.

تسلط بر نفس

اسب و سوار
انسان طبیعتی دارد و فطرتی، طبیعت، آن جنبه میل به دنیا و میل به خود انسان است. فطرت، حقیقت انسان است که از خدا آمده و به سوی خدا برمی گردد و جز خدا به چیز دیگری راضی نمی شود. فطرت مثل سوار است و طبیعت مثل اسب، اگر بر اسب حکومت کند و حاکم باشد هم به نفع اسب است و هم به نفع سوار. هم سوار، اسب را هدایت می کند که در چاله و دره نیفتد، هم اسب، سوار را کمک می کند که راههای دور را بدون مشقت طی کند. کوه و دره را بدون مشقت بپیماید و بارهای سنگین را بدون زحمت به منزل برساند. اگر فطرت بر طبیعت غالب بشود، مثل سواری است که زمام اسب را خوب به دست گرفته است. اما اگر طبیعت بر فطرت غلبه کند، یعنی زمام امور از دست سوار در بیاید و اسب او را به اینجا و آنجا ببرد، که هم خود اسب هلاک می شود و هم سوار. اسب، وحشی می شود و بی هدف حرکت می کند. خود و سوار را اینقدر بی اختیار به اینطرف و آنطرف می کشاند تا به هلاکت برسند.
حکومتهایی که تا کنون در عالم به وجود آمده، همه افسار گسیخته بوده اند. طبیعت افسار خودش را از دست فطرت بیرون کشیده بود، از این جهت به هر جا که به نظر اسب خوش می آمده می رفته، همیشه پی لذت بوده، همین طوری که اسب پی چراگاه و علف است. رؤسای جمهوری عالم و نخست وزیرها و پادشاهان عالم همه طبیعتهای افسار گسیخته ای بودند که یک عده افسار گسیخته هم اطراف آنها را گرفته بودند و تشکیل حکومت می دادند و هر جا سواری بر اسبش مسلط بود و انسانی و فطرتی که بر طبیعت خودش حاکم بود و در حومه و کشور آنها دیده می شد، نمی توانستند تحملش کنند، زیر پای اسب خود او را له می کردند. انسان یعنی کسی که فطرتش بر طبیعتش غالب شده است. آدم یعنی این، امام (ره) شکسته نفسی می کرد که می فرمود: « من آدم نشدم. » ایشان می خواست آدمیت را بالا ببرد. شأن امام این بود. این که شرق و غرب همه با او دشمن بودند به خاطر این بود که آدم بود. آنها آدم ندیده بودند، دعوا می کردند. الان هم که با این جمهوری اسلامی دعوا دارند، به خاطر این است که آدم ندیده اند. آدم یعنی آنکه فطرتش بر طبیعتش غالب باشد، زمامدار طبیعتش باشد.
ماه رمضان، ماه زمامداری فطرت بر طبیعت است. انسان تشنه می شود و می خواهد آب بخورد؛ این طبیعت است. اینکه خدا گفته صبر کن، این فطرت است. طبیعت غذا می خواهد، اگر دید غذایش کم است، زانویش سست می شود. فطرت می گوید بخواب. فطرت می گوید برای رضای خدا بیدار باش، شبی را احیا بدار، با خدای خودت راز و نیاز کن. طبیعت می گوید غیبت کن. فطرت می گوید این کار را نکن، تو خودت از این کار خوشت می آید، ولی آیا خدا هم از این کار خوشش می آید؟ ماه رمضان، ماه حکومت فطرت بر طبیعت است. آدم، گاهی جلو گرسنگی و تشنگی را می گیرد، اما جلوی عصبانیت و امیال خودش را نمی گیرد. آنجا از گرسنگی و تشنگی فشار به طبیعت آمده است، اینجا خود را از را ه غضب نشان می دهد.
حکومت فطرت بر طبیعت،حکومت کاملی است. وقتی انسان به نفع فطرت فشار آورد و بر طبیعت حکومت کرد، مثل اینکه کمکش کرده اند و راه مهار اسب وحشی را به او یاد داده اند. طبیعت انسان هر چه کنترل شود، رام تر می شود. هر چه رهایش کنی، وحشی تر می شود. فطرت یعنی بخشی از انسان که با دارایی و غلبه، مست نگردد و با نداری و فشار، پست نشود.
امام (ره) در روزی که ایشان را به زندان می بردند، می فرمود: « به خدا نترسیدم. » ایشان (در برابر قدرت) پست نشد. روزی هم که پیروز شد و همه به او تبریک گفتند (با داشتن قدرت) مست نشد.
امام به بنی صدر گفت: « من از آقای بنی صدر می خواهم که با رئیس جمهوری شدن وضعش با گذشته اش فرق نکند. » یعنی با این پیروزی مست نشود.
امام می فرمود: « این حکومتها و قدرتها رفتنی است و انسان در حضور خداوند ماندنی است. شما هم که می خواهید نماینده مجلس را انتخاب کنید، کسی را انتخاب کنید که بعد از این که رأی گرفت با قبلش فرق نکند. یک هوا باشد. نه اینکه وقتی رأی بیاورد، برود و دیگر از کسی احوالی نپرسد.»
در هر دو حال انسانها را امتحان کنید، به کسی رأی بدهید که بعد از انتخاب با قبل از آن فرق نکند. مقام معظم رهبری قبل از رسیدن به مقام رهبری و بعدش، هیچ فرقی نکرده اند. من وقتی ایشان را رئیس جمهور بودند خدمتشان رفتم. بعد از رهبری هم خدمتشان رسیدم، سلام و صحبت و رعایت حیثیت و ... خیلی بیش از قبل شده است. این امانت بسیار بزرگی است و باید به اهل طبیعت نداد. شما هنگام رأی دادن به یک کاندیدا، نگاه کنید ببینید فطرت او بر طبیعتش حاکم است یا نیست؟ اگر دیدید این مهم در او هست، به او رأی بدهید.
اگر فطرت در انسانها حاکم باشد، آدم درست کار می کند. حکومت فطرت همه چیز را به دنبال دارد و علت این هم که حکومت امام زمان (عج) عقب می افتد به خاطر همین مسئله است که کسانی که می خواهند با ایشان کار کنند، باید کسانی باشند که فطرتشان بسیار بالا باشد و این مشکل است.
اگر بخواهیم آب خیلی زلال از زمین برداریم، باید چاه خیلی عمیق بزنیم. ما در زندگی ممکن است در جایی به آب برسیم، اما چون این آبها سطحی است، خیلی زود تمام می شود. حکومتهایی که می آیند و می روند، مانند آبهای سطحی هستند؛ نه بهداشتی اند و نه قابل شرب. آبی که به درد خوردن می خورد با حفر چاه عمیق 150،100 متری به دست می آید.
حکومت حضرت ولی عصر (عج) که عقب می افتد، به خاطر این است که می خواهد این حکومت از اعماق وجود انسانها نشأت بگیرد، و تنها به زور اسلحه نباشد و همین پابرهنه ها غالب بشوند و آرام آرام قدرت اسلحه را در خودشان مستقیم کنند.

ظلم به نفس

آهن و آتش
آدم حسود مثل این می ماند که دستش را به داخل آتش بکند تا این دست آتشین را روی کسی که بر او حسد می ورزد بگذارد و از این طریق او را بسوزاند و زجر بدهد و اذیت کند. در اینجا به حسود چقدر صدمه وارد شده و به محسود چقدر؟ حسود چقدر دستش له شده و گوشت هایش سوخته؟ به علاوه تا بخواهد این دست سوخته را روی محسود بگذارد، سرد می شود. پس، حسود به خودش چقدر ظلم کرده و به محسود چقدر؟ حسود به خودش هزار ضربه می زند تا یک برابر بتواند به محسود لطمه بزند. دست که فلز نیست تا ظرفیت حرارتی اش زیاد باشد. وقتی انسان غیبت و ظلم می کند همین طور است.پس آن کسی که به دیگری ظلم می کند، به خودش صد درجه ظلم کرده و به دیگری یک درجه ظلم کرده است.

برنامه ریزی برای اوقات

حصار و زمین
اگر ما اوقات کار خودمان را محصور کنیم، شیطان نمی تواند در آن تصرف کند. اگر دور وقت خود را حصار بکشیم، شیطان نمی تواند در آن رخنه کند، تا در آن تصرفاتی نماید. اما اگر وقت خود را بی حصار گذاشتیم و در این زمینه نه زراعت کردیم، و نه خانه ساختیم و فقط به این اکتفا کردیم که اسمش به نام ما ثبت است، در اینجا ممکن است کسی بیاید و از آن استفاده کند. اگر انسان برای وقت خودش برنامه ریزی نکند، شیطان برایش برنامه ریزی می کند. غیبتها، تهمتها، لغویات، لهو و لعلبها، حرفهای بی مزه، همه اینها نتیجه بی برنامگی است. عقل اگر برای این وقت ها و زمان ها برنامه ریزی نکند، نفس برایش برنامه ریزی می کند.

کنترل نفس

بچه و آلودگی
بچه کوچکی که در بغل گرفته ای، اگر پلاستیک به آن پیچیده باشی، لباست را کثیف می کند. نفس هم در ابتدا اوضاع نابسامانی دارد و باید آن را مثل یک بچه کنترل کرد.

دخالت نفس در کار عقل

دیگ و سوسمار
در هر کاری ابتدا نفس سرمایه گذاری می کند. احیاناً مثل آن حاجی که گوشت قربانی در داخل دیگ گذاشته بود و می پخت. یک نفر از راه رسید و یک سوسمار درشت داخل دیگ انداخت تا حاجی خواست بجنبد کمی هم جوشیده بود. به تازه وارد گفت: چرا اینطوری کردی؟ جواب داد « هذا مالی و هذا مالک » آن گوشتها مال تو و این سوسمار هم مال من. وقتی که پخت، من مال خودم را می خورم تو هم مال خودت را بخور! نفس انسان هم نسبت به عقل همین طور رفتار می کند. عقل، گوشت گوسفند بار می کند، نفس، گوشت سوسمار به داخلش می اندازد. عقل به نفسش می گوید: چرا اینطور کردی؟! نفس جواب می دهد:« هذا مالی و هذا مالک » این مال تو آن هم مال من. هر وقت در کاری یک ذره حب ریاست تراوش کند، مانند همان سوسماری که در داخل دیگ بیاندازند. مسلماً عقل حکم می کند که بگوید: همه برای تو، و من از این غذا خود را محروم می کنم پس آنگاه که نفس در کاری سرمایه گذاری می کند عقل کنار می رود و می گوید:« اَنا خَیرُ شَرِیکٍ » من بهترین شریکم. و همه را به نفس می دهد و همه خوراک نفس می شود. نفس می خورد و چاق و قوی می شود.

فواید امتحان

برنج و خاک
اگر برنج و خاک با هم مخلوط باشد، وقتی می خواهید بخورید خاک دارد، و اگر بخواهید دور بریزید، برنج داخلش هست. تا غربال نکنید نمی توانید تصمیمی روی آن بگیرید؛ نه پختنی است، نه دور ریختنی. برنج مخلوط با فضله موش، نه خوردنی است، نه دور ریختنی. انسان ها را هم باید از هم جدا کرد. اگر بخواهید منافق را از داخلتان بیرون کنید، آتش تند می خواهد. گاهی آتش را تند می کنند که منافق برود بیرون. گاهی جاذبه دنیا را زیاد می کنند که این سمت را نجات بدهند.

اصحاب برگزیده امام حسین (علیه السلام)

آهن و هواپیما
شما وقتی می خواهید آهنی را برای پل هوایی استفاده کنید، آهنش را خیلی امتحان می کنید. یا آهنی را که می خواهند - مثلاً - در هواپیما به کار ببرند، باید نوعی باشد که زود ذوب نشود، سیم او زود آب نشود، گرم نکند، پاره نشود. چون اگر فلزاتی که می خواهند در هواپیما به کار ببرند، از فلزاتی باشند که در ماشین های معمولی به کار می برند، خطرناک خواهد بود. ماشینی معمولی گاهی وسط راه سیم می برد. ولی در هواپیما اگر یک دستگاه آن یک دفعه در وسط هوا عیب کرد چطور؟ سقوط می کند. از این جهت باید خیلی مطمئن باشد. اصحاب ابی عبدالله (ع) در روز عاشورا مثل موادی هستند که می خواهند در هواپیمای خیلی بزرگی به کار ببرند که تمام عالم در آن هست. اگر سقوط کند، همه چیز سقوط می کند. این است که باید متالوژی و فلز و آلیاژ اینها ترکیبی باشد که آسیب نبیند و خیلی محکم باشد.

تربیت و حرکت تدریجی

ماشین و مانع
مرحله به مرحله باید کار کرد. ببینید، ماشین را گاهی می شود روی قله کوهی که چند هزار متر ارتفاع دارد برد، ولی با یک شیب ملایم اما یک متر را با شیب نود درصد هیچ ماشینی نمی رود. اگر ماشین جلویش یک مانع یک متری باشد، نمی تواند از آن عبور کند، اما از مانع پنج هزار متری رد می شود. این معما نیست، واقعیت است. ماشینی که از مانع یک متری عمودی نمی تواند بگذرد، از مانع پنج هزار متری با شیب پنج درصد یا ده درصد عبور می کند. شما با شیب صد درصد چطور می خواهید عبور کنید؟ به هیچ وجه نمی شود. تانکها هم نمی توانند از دیوار راست بالا بروند. عملی نیست. بچه ها باید یک بار بیایند جبهه را تماشا کنند و برگردند، یک دور بروند مثلاً به مریضهایی که در بیمارستان هستند، رسیدگی و به خانواده شان کمک کنند. اینها مراحلی است که یواش یواش دستشان به کار خیر عادت کند و آشنا بشوند. در مسابقه تیراندازی همین طور؛ بیایند مسابقه بدهند و برد و باخت هم داشته باشد. برد و باخت در تیراندازی حلال است. اینها همه مراحلی است برای آشنا شدن افراد به مسائل جنگ و جبهه. از این راهها باید بیایند تا بتوانند چیزی را که لازم است دریافت بکنند. دوای تلخی را وقتی می خواهند به کسی بدهند، به صورت قرص و کپسول در می آورند و لعاب شیرینی روی آن می دهند تا او به راحتی دوا را بخورد و تلخی اش را در دهان حس نکند، وقتی از گلو پایین رفت، خاصیت خودش را می دهد. کارهای حق انسان هم که تلخ است، باید لعاب شیرین به آن بزند و عرضه کند.

اطلاعات و نفسانیّات

بادام تلخ و شیرین
نیروهای اطلاعاتی در خبر گرفتن ها، در خواندن نامه دیگران، در تفحص و تجسّس باید مواظب باشند. خطر در این است که وظیفه دارید بررسی کنید، نفس هم خوشش می آید. ولی باید مرز شرعی را رعایت کنید. قدیمیها در ایام عید که می خواستند در خانه ها شیرینی « لوز » درست کنند، بادام را خرد می کردند و با شکر مخلوط می ساختند، چیز خوشمزه ای شبیه مسقطی درست می شد اما جنسش از بادام و شکر بود. به بچه ها می گفتند بنشینید بادام ها را تلخ و شیرین کنید، سر آنها را بجوید، هر کدامش تلخ است کنار بگذارید، هر کدامش شیرین است، بگذارید توی در ظرف.بچه ها یک قسمتی را می خوردند، این کار هم تحقیق بود هم تنوع. گاهی نفس غلبه پیدا می کرد تا نصفش را می خوردند و بقیه را می انداختند توی ظرف. همان اول فهمیده بودند که شیرین است، اما قانع نبودند.
گاهی بعضی از تحقیقات و به دست آوردن اطلاعات شیرین است، اما اگر واقعاً چیز بدمزه ای بود و هیچ کدامش خوردنی نبود فقط می خواستی شناسایی بکنی، مثلاً نمک یا جوهر لیمو را می خواستی ببینی کدامش نمک و کدامش جوهر لیمو است، آن را نمی خواستی بخوری، فقط سر زبان می زدی و می گفتی کدام است، آخر هم چیزی از آنها کسب نمی شد اما چیزی که خودش هم خوراکی باشد و انسان بخواهد بچشد، هم چشیدن هست، هم هوس.مثل اینکه شما بخواهید سر دیگها را بررسی کنید، ببینید گوشتش پخته یا نه، یک ران مرغ را برداری تا ببینی پخته یا نه. در این گونه موارد، انسان باید مواظب باشد. وقتی فرمان می دهید یا می خواهید مجازات کنید، این همان تلخ و شیرین است و برای نفس انسان خوراکی است چون برتری و فرمان دادن است. هم پیروز می شوید، هم شهرت می خواهید پیدا بکنید، این خوراکی است؛ این شهرت شما را نگیرد! باید برای تکلیف شرعی بجنگید نه برای پیروزی. پیروز که شدید خدا خوشش می آید. اما این پیروزی خوراکی است برای نفس، می خواهد بخورد، دوست می دارد. فرماندهی، پیروزی، تحقیقات، بررسی ها، اطلاعات پیدا کردنها، دستور دادن ها، جریمه کردن ها، همه اینها خوراکی است، نفس برای این امور اشتها دارد، شما برای امر دیگری این دستور را می دهید، مواظب باشید هوای نفس در کار نیاید.

نماز حرکت دل

استارت ماشین
نماز مثل ماشین است. شما این قدر استارت می زنید تا روشن بشود. نماز استارتی است که می زنید. اگر زدید روشن نشد، خسته می شوید و دیگر نمی زنید. نماز استارتی است که برای حیات انسان می زنید تا روشن بشود و بگیرد. قدیمها می آمدند « هندل » می زدند. اینقدر هندل می زدند تا یک دفعه ماشین روشن می شد. یکی که روشن بشود دیگر بس است، دیگر بعد از آن نمازت، بعد از روشن شدن است که با دل زنده نماز می خوانی. خود آن روشنی وادارت می کند که نماز بخوانی. نماز برای این است که به انسان معنا بدهد و انسان را زنده کند.

قلب حق شناس

مغز بادام
گاهی بادام و گردو را که می شکنی، مغز ندارد. انسانها هم مثل پوست بادام و گردو هستند، و ایمان و تقوایشان مغز بادام و گردو است. اگر حرف به او زدی، فهمید و گرفت، بدان که این بادام مغز دارد. مغز انسانها قلبشان است که با آن نصیحت را قبول می کنند و حق را از باطل تمیز می دهند و با آن قلب، صدای انبیاء را تشخیص می دهند و با آن قلب، عاشق خدا می شوند. حالا اگر یکی این قلبش پوسیده، کرم زده، ضایع شده، مثل این است که بادام را می شکنی، چیزی داخلش نیست، می گویی پوسیده است.

محبت امام حسین (علیه السلام)

شخم زمین
وقتی می خواهید در زمین گندم یا دانه ای بکارید، اول قلوه سنگ هایش را برمی دارید، شیارش می کنید، می کوبید، نرمش می کنید و بعد می کارید. وجود ما سنگی شده، زمین دل ما سنگلاخ شده، امام حسین (علیه السلام) می خواهد اول شیارش بکند، نرمش بکند، خوب بکوبد، شیار عمیق می زند تا بشود در او تخم محبت کاشت. پس این صدام که زخم می زند، به جای اینکه صدمه بزند، به شما خدمت می کند، دلتان را شیار می کند. او می خواهد اذیت بکند، اما اذیت او برای شما می شود رحمت. یعنی امام حسین (علیه السلام) از صدام مثل یک گاو کار می کشد، این خیش را می اندازند، گردنش، زمین را زخم می کند، زمین را خط می اندازد، می کوبد و نرم می کند، تا زمین دل شما برای کاشتن بذر محبت امام حسین (علیه السلام)، آماده شود. این زخمها و کوبیدنها برای تربیت شماست.

سازندگی بلاها

غده و جراحی
کسی که غده ای در دستش یا پایش پیدا شده و درد می کند، دردهایش از این غده است. جراحی آن هم دردآور است. دندان تو وقتی فاسد شد، تا هست، درد می کند و کشیدنش هم درد دارد. تعلقات انسان مثل این دندان فاسد است؛ اگر بکشی باید درد تحمل کنی، نکشی هم درد دارد. منتهی وقتی کشیدی، یک ساعت، دو ساعت درد دارد وقتی نکشیدی، هر لحظه و هر شب درد دارد. ضربه هایی که به خودیّت انسان وارد می شود، برای این است که او را آزاد و رها کند.

محتوای اعمال

کف و لگن
در لگن رختشویی وقتی کف و صابون و تاید بالاست، خیال می کنی پر است، اگر بروی و برگردی، می بینی که تهش مقداری آب کثیف است. روی آن یک مشت کف سفید، اما زیرش یک مقدار آب کثیف است. وقتی کف است، سفید می نماید، جلوه دارد، برق می زند، اما وقتی فرو نشست چرکش را نشان می دهد. حرف آن آب به انسان این است که آمدی به این دنیا کف همراه خود نبر، آرام و آزاد شو، نگاه کن ببین چه چیزی داری که حالا می خواهی برگردی؟ کجا می خواهی بروی.سعی کنید اعمالتان را کفی نکنید.

توازن و تعادل

شاخه درخت
درختها را نگاه کنید، چند تا شاخه از چند طرف بالا رفته است. در مقابل هر شاخه ای که به چپ رفته، شاخه ای هم به راست رفته است، در مقابل هر شاخه ای که به جلو رفته یک شاخه از آن طرف رفته، به تناسب شاخه ای که از یک جهت می زند، دقیق مقابلش هم می زند. از یک سمت برگی پیدا نمی کند، مگر از سمت دیگر هم برگ پیدا کرده باشد. اگر شاخه ها یک طرف می شد درخت از همان سمت سنگین و کج می شد و می شکست. شما اگر بخواهید هندوانه بار الاغ بکنید یک هندوانه این طرف بار می گذارید و یکی هم آنطرف، تا توازن برقرار بشود و اگر بخواهیداز بار الاغی هندوانه بردارید، می گویند: از این طرف بردار، از آن طرف هم بردار. چون، اگر از یک طرف برداشتید بار از آن سمت سنگین شده و می ریزد. این گنبدها را وقتی می خواهند درست کنند چنین نیست که یک آهن از یک طرف جوش بدهند و همین طور کنارش بیایند جلو.یکی از این طرف می گذارند، درست یکی هم قرینه اش را جوش می دهند که این سنگینی از دو طرف، در همان ابتدا، همدیگر را خنثی کنند.
اینکه اسلام « اَشِدّاءُ عَلَی الکُفّارِ » و « رُحماءُ بَینَهم » را با هم ذکر می کند، برای همین است. اگر « اشداء » بود ولی « رحماء » نبود یا اگر « رحماء » بود « اشداء » نبود، این رشد یک طرفه است و سقوط می کند. خداوند متعال برای رحمتش بهشت آفریده و در آن انواع تکریمها و تهنیتها و روح و صفا قرار داده که ما هر چه را بتوانیم تصور بکنیم، آن صفا را نمی توانیم تصور بکنیم. نسبت به جهنم هم انسان در آنجا محزون و غصه دار است، اما میزان این را انسان نمی تواند بفهمد. یکی از آثار رضای الهی است، و یکی از آثار غضب الهی. پست و مقام باید شدت و رأفت با همدیگر برابری بکنند.

نیت عام در کار نیک

چاه و حوض
فرق بین امور مادی و معنوی این است که امور مادی مثل حوض هستند و امور معنوی مثل چاه. شما اگر بخواهید به مردمی که میهمانتان شده اند از آب حوض بدهید، هفت هشت نفر، بیست نفر که آب برداشتند یا وضو گرفتند یا خوردند، آب تمام می شود اما چاه چطور؟ اگر همه هم بیایند از این آب بردارند، آبش زیادتر می شود که کمترنمی شود. زیارت اول شما مثل آب چاه است، هر چه از آن بردارید آبش بیشتر می شود. هر که را می توانید در نیت کارتان شریک کنید.

اندازه شوخی

نمک وغذا
مزاحی که ائمه ما (علیهم السلام) داشتند اندک بود، مثل نمک. مزاحهایی که ما می کنیم، نه مثل یک ذره نمک، بلکه مثل یک قاشق نمک است، آن هم نمکهای درشت و نسابیده که دهان طرف را می گیریم و نمک را توی دهانش می کنیم. بعد هم می گوییم دهنش را ببندد و این را قورت دهد. نمک وقتی زیاد شد، می کشد، و قتی کم باشد غذا را خوشمزه می کند. خوش برخوردی و خوش اخلاقی تا حدی که زندگی را خوش طعم کند، خوب است. اگر خواست بیشتر بشود،دیگر ضایع می شود.
فرض کنید بچه ای غذایی را که کم نمک بوده اصلاً نتوانسته بخورد. مادرش آمده نمک را نشانش داده،یک خرده نمک داخلش ریخته خوشمزه شده است.می گوید حالا که مادرم اینقدر نمک ریخت اینقدر خوشمزه شد، دفعه ی دیگر برای اینکه غذا خوشمزه تر بشود، یک قوطی نمک را در غذا می ریزد. وقتی می آورد، می بیند دیگر اصلاً نمی شود خورد. مواظب باشید بعضی چیزها کمش خوب است، زیادش خوب نیست.

تکبر، عامل سقوط

دو آب هم سطح
شما اگر دو بشکه ی آب را با لوله ای در پایین به هم وصل کنید و این دو را در یک سطح قرار بدهید، جریان آب متوقف می شود و آب توی این لوله هیچ حرکتی نمی کند.فرض کنید آب آن دو ظرف، رنگی است و جریان آن را مشاهده می کنید. در یکی آب سبز رنگ است، در یکی قرمز رنگ، با یک لوله شفاف هم وسط این دو تا را وصل کنید. وقتی هم سطح باشند،آب قرمز و سبز در این وسط بدون حرکت می ایستند. اما اگر بشکه محتوی آب قرمز را ببرید بالا، آب قرمز نفوذ می کند توی سبز. چون سطحش می رود بالا، جریان شروع می شود و حرکت به وجود می آید و آب قرمز در سبز نفوذ می کند و اگر سبز را ببرید بالا و قرمز را بیاورید پایین، سبز در آب قرمز نفوذ می کند و آن قدر جریان ادامه می یابد تا آب در هر دو بشکه به یک سطح برسد، در آن جا متوقف می شود.
انسان هم در فاصله آنچه که باید باشد و آنچه که هست، خود را چطور آدمی می داند؟آب قرمز،انسانی است که هست، و آب سبز، آنچه باید باشد. اگر متکبر شود خود را از آدم متوسط و از حد خودش بالاتر بداند و متکبر باشد، بسیاری از این آب قرمز نفوذ می کند در آب سبز، یعنی به عقب می گردد، زوال و انحطاط پیدا می کند، بی محتوا می شود. هر چه انسان متکبرتر باشد ارتجاعی تر می شود، عقب می رود و زوال پیدا می کند.

دامهای گناه

تله و موش
خدا تله موش گیری گذاشته، وقتی می خواهد خبیثها را گیر بیاورد، یک مشت شهوت می زند سر یک تله. انسانهای شهوتران، مثل موش که سراغ بادام سوخته و بادام بو داده و گردوی بو داده می رود و در تله می افتد، دور شهوت جمع می شوند. خدا از لای سوراخ، فاسق را بیرون می کشد. این قدر شهوت را بودار و جذاب می کند که همانطوری که گردو و بوی گردو موش را وسوسه می کند، جاذبه شهوات هم انسان خبیث را وسوسه می کند و انسان را بیرون می کشد، چه شهوت جنسی باشد، چه شهوت شهرت و محبوبیّت، و شهوت برتری جویی و ریاست طلبی.
دیده اید که یک سر قلّاب تله یک شاخه آزاد آهنی است و سر این را گردو می گذارند. موش آرام آرام می آید، این را گاز می زند. خیال می کند هیچ کس نفهمیده و متوجه نشده، یک ذره بیشتر می خورد، یواش یواش فنر از سر قلاب کنده می شود و روی گردن موش می افتد.
آدم فاسق هم می گوید: هیچکس نفهمید، زنا کردم. هیچکس متوجه نشد، پس باز هم ادامه می دهم. خوب، نتیجه اش چه می شود؟ خودت توی تله افتادی و نابود شدی! دور تا دور جهنم پر از شهوات است تا شهوترانان را به سوی خود بکِشد و به کام خود فرو برد.

ارضای طبیعی غرائز (ازدواج موقت)

آب و نهر
نیازهای غریزی زن و مرد وقتی از طریق مشروع و صحیح در مسیر خود قرار نگرفت طغیان می کند. مثل نهری که اگر جلوش سدی هم ببندند طغیان خواهد کرد. رودخانه ای که دریچه سدش بسته شود طبعاً سر ریز می کند و صحراها، مزارع و خانه ها را ویران می کند. پس باید علاج اصلی را پیدا کرد. علاج اصلی این نیست که دیواره دو طرف رودخانه را بالا ببریم که آب از پشت آنها سر نرود. این یک کار موقت است.اگر آب بالا آمد از سر آنها رد می شود و دیوار فرو می ریزد. در انحرافات اجتماعی باید مسئله سر ریز کردن و طغیان رودخانه را از چیزهایی که جلو دهانه رودخانه را گرفته حل کرد و آنها را برداشت تا این طغیان به طور طبیعی فروکش کند.
وقتی « ازدواج دائم » مطرح بشود، برای مردم مسئله خانه یا اجاره و لوازم و تجهیزات و مهریه مطرح می شود. از هزار تا جوان که بخواهند ازدواج کنند چندتای آنها توانسته اند برای خودشان تشکیل خانه ای بدهند، یا اجاره بهای منزل یا شیربها و ... را بدهند؟ اگر هم وضع اقتصادی و وضع درآمد عمومی خوب بشود و گرانی برطرف بشود، مشکل کسانی را که می خواهند برای بار اول ازدواج کنند حل می کند، مشکل بیوه زنها و مشکلات دیگری از جامعه زنان را که مردی به سراغشان نمی رود حل نمی کند، چون گاهی در خانه خواستگار می آید بررسی می کند. بعضی را می پسندند و بعضی می مانند. در این وضعیت، اگر با تقوا باشند، امکان دارد در نتیجه مبارزه با یک امر غریزی به بیماریهایی مبتلا بشوند و اگر هم کم تقوا باشند، با حبس یک غریزه به آلودگیهایی می افتند که بعدش به قتل و جنایت و به هم ریختن کانونهای خانواده منتهی می شود.
حتی کشورهایی که تربیت و انضباط بچه هایشان از کوچکی خیلی بالاست، به خاطر مسئله میسر نبودن ازدواج دائم و راه منحصر بودن به این کار به چه فسادهایی کشیده می شوند. چندین میلیون اولاد نامشروع را باید دولت بزرگ کند و برای اینها برنامه ریزی کند. مشکل این جوامع، جوانان و زنانی هستندکه به فساد کشیده شده اند. در حقیقت روی آن یک لایه انضباط اخلاقی گرفته شده و زیرش غلغله میکرب است. این جوامع فساد عمقی دارند. این فسادها در جامعه ای است که حتی نیمه شب برای عبور از چراغ قرمز، گاهی مدتها مکث می کند و از چراغ قرمز عبور نمی کند، یا بچه هایشان یک خط روی ماشین یا وسایل عمومی نمی کِشند. قطارهایی را ما از آلمان خریداری کرده ایم که ده سال آنجا کار کرده یک شیشه اش نشکسته، اما از راه که رسیده، وارد محله های جنوب تهران شده، شیشه اش شکسته است. ما این مشکل را داریم.
البته این مشکل فرهنگ و آموزش و نرسیدن به مناطق جنوب شهر است. بچه وقتی وسائل عمومی نداشت، آموزش درست نداشت، به مادر چیزی یاد نداده بودند و او نتوانسته بود چیزی به بچه یاد بدهد، طبیعی است که او به عنوان تفریح یا عُقده گشایی یا رقابت با همدیگر و برای قدرت نمایی چنین کاری بکند. اما کشورهای دیگر، صد سال روی مردم خودشان از این نظر کار کرده اند. روی وسائل عمومی خط نمی کشند، درختان معبر را نمی شکنند و منظبط هستند، اما از نظر فحشاء جامعه ای له شده و از درون پوسیده و ناتوان اند. اگر آن مشکل که آنها دارند ما داشتیم، ما با این رقم بالای بی سوادی و ضعف امکان تربیت بچه ها یا خانواده ها، به خیلی مشکلات بر می خوریم. اگر احکام شرعی به داد ما نمی رسید و حلال و حرام نبود، در مسائل فرهنگی به کجا می رسیدیم؟.

مراحل کمال بشری

قله کوه
انسان که به چیزهای کوچک قانع می شود، وقتی به آنها رسید و متوجه شد که امر کمی است، پیش او کوچک می شود. مثلاً وقتی که انسان قانع شد به یک عزت اجتماعی، آن عزت برای او بالاترین چیزهاست. وقتی نزدیک شد، می بیند که سراب بود. آن اشتها و آن خواسته و مقصد، این نبود، برای انسان این آرزو کافی نبود، مثلاً آرزو می کند که « عالِم » بشود، بعد که عالِم شد، آرزو می کند که « آدم » بشود. اما از اول نمی گوید که آدم بشوم، چرا چون اینها مثل کوهی بلند است که سلسله جبالی پشت سر آن است و او می خواهد قله رفیع را فتح کند. از اینها فقط این قله دیده می شود، وقتی آدم به قله رسید، کوه بعدی دیده می شود و وقتی به قله کوه دوم رسید کوه سوم و ... همینطور این کوهها اینقدر با هم فاصله دارند که تا به اولی نرسی، به دومی نمی رسی و ... و خیال می کنی به آنجا که برسی، بزرگترین قله را فتح کردی.

تهذیب نَفس از گناه

پوست کندن
تربیت انسان، پیچیده است. شما وقتی می خواهید فساد را از خود دور کنید، باید مثل پوست کندن حیوان یا تخم مرغ، یا پرتقال باشد. آدمهای ناشی وقتی پوست حیوان را می کَنند، پوست به گوشت می چسبد. آدم وارد، جوری پوست حیوان را می کَند که یک ذره گوشت روی پوست نیست و یک ذره پوست هم روی گوشت نمی ماند. بچه هایی که می خواهند پرتقال پوست بگیرند، و بلد نیستند، دست خودشان را پرتقالی می کنند، تمام آب و عصاره پرتقال می رود، پوست هم تکه تکه می شود. یا بچه هایی که وارد نیستند چگونه تخم مرغ را پوست بگیرند، یا پوست به تخم مرغ می چسبد، یا تخم مرغ به پوست، و چقدر هم زشت می شود. اما کسی که وارد است، چنان پوست می کَند که اصلاً نه تخم مرغ را زخم می کند و نه چیزی از پوست به تخم مرغ می ماند. تازه شکلی زیبا هم پیدا می کند.
این فساد را هم که انسان می خواهد از خودش دور کند، باید مثل تخم مرغ، سالم پوست بِکَنَد، یعنی آن چنان از میان این فساد بیرون آید که طراوتی داشته باشد، آنچنان از گناه جدا بشود که ذره ای آلودگی پیدا نکرده باشد. ریاضت و مجاهده با نفس اگر درست انجام بشود، انسان در عین حالی که ریاضت می کشد، یک انسان زیبا و معطر و نیرومند و خوشحال و مهذّب خواهد شد.

استواری روح

شیشه و آب
آب گِل آلود یا آب میوه اگر در یک ظرف باشد و ته نشین شود، تا به هم نخورده است این طرف و آن طرفش قابل دیدن است. اما با کمترین تکان، دیگر چیزی پیدا نیست و نَفس هم اگر کمی ناراحت شد، مثل آب گل آلود یا شیشه آب لیمویی است که آن را به هم زده باشی، دیگر آن شفافیت و زلالّیت را ندارد و جلوی دید را می گیرد. آنها که بر نَفسشان مسلط اند، نمی گذارند به هم بخورد. اما جوانترها، زود به هم می خورند؛ دیر درست می شوند. مایع هر چه روان تر باشد، زودتر به هم می خورد و هر چه سفت تر باشد، دیرتر به هم می خورد. مثل عسل که دیر پایین و بالا می شود؛ هم دیر به هم می خورد و هم دیر صاف می شود.

سبکبالی و سلوک عبادی

رختخواب
اگر در زمستان با یک پتو بخوابید، تا صدایتان بزنند فوری بلند می شوید، به مجرد اینکه صدایتان بزنند، می گویید: بله. حال اگر یک تشک ضخیم زیر خود انداخته باشید و چند تا پتو هم روی خود کشیده باشید، وقتی صدایتان بزنند دیرتر بیدار می شوید. هر چه لحاف روی انسان بیشتر باشد خوابش سنگین تر می شود، هر چه اتاقش گرمتر باشد، خوابش بیشتر می شود. هوای گرم و مطبوع و تشک نرم و لحاف گرم، خواب آور است.
امام دارد امت را صدا می کند و می گوید بلند شوید. هر که زیر هفت تا لحاف خوابیده، اگر امام هفت بار هم صدایش بزند، این دنده به آن دنده می شود و می گوید: حالا باشد، هنوز تا صبح خیلی مانده! اما آنان که روی سنگلاخ خوابیده اند و خوابشان نمی بَرَد، تا یک صدا می شنوند، بلند می شوند. این بدن اگر زیرش نرم و رویش گرم شد، دیگر حریفش نمی شوی، اگر خودت هم بخواهی بلند بشوی نمی توانی،کسی که سر شب دو لقمه خورده و سبکبار است، اگر صدایش بزنی زودتر می گوید «بله»، اما آنکه تا می توانسته خورده، و جایش گرم شده، اگر صدایش بزنی به این راحتی بیدار نمی شود. در زندان که بودیم می گفتند: یک لقمه اضافه یک ساعت خواب اضافه دارد و با این اضافه بار، یک ساعت دیرتر از خواب بیدار می شود. این طبیعت دنیاست.
حالا آن کسی که دوست دارد تا خدا صدایش می زند بگوید بله، باید زندگی ساده و مختصر داشته باشد. اگر چه زندگی تان مختصر است، عوضش خدا به شما نظر دارد، و صدای خدا را زودتر می شنوید.

گناه، ظلم به نفس

شمشیر و شکم
کارهایی که انسان برای دیگران می کند در واقع برای خود اوست. راجع به « سلام کردن »، شصت و نه قسمت تأثیر به خود انسان بر می گردد و یک قسمت آن به دیگران، شصت و نه جزء عمل، تأثیرش در درون شخص است و یک جزء آن در بیرون، مثل کوه یخ که اگر 10 سانتی مترش بیرون است معنی آن این است که 80 سانتی مترش زیر آب است.
مسئله اعمال انسان وضعش از کوه یخ هم عجیب تر است. یعنی اگر یک سانتیمترش بیرون باشد، معنایش این است که هفتاد سانتیمترش زیر آب است. نسبت آنها یک به هفتاد است. هر ظلمی که انسان به دیگری می کند، هفتاد برابر به خودش صدمه زده است. تمام تعدیاتی که انسان به دیگران می کند، مثل این است که تیغه شمشیری در دست بگیرد و به جای اینکه نوک شمشیر را به طرف مخالف بگیرد، آن را روی شکم خود بگذارد و دسته اش را به پشت دیگران فشار دهد. در این صورت چه خواهد شد؟ کسی که دسته شمشیر به پشتش فشار می آورد، چقدر دردش می آید و شخصی که نوک شمشیرش به شکمش فرو می رود، چه به سرش خواهد آمد؟ مسلماً شمشیر شکمش را خواهد درید، قبل از آنکه پشت طرف مقابل را سیاه کرده باشد. ظلم هم، چنین حالتی دارد. تمام گناهانی که انسان نسبت به دیگران مرتکب می شود، از همین قبیل است. شمشیر را وارونه به طرف دیگری قرار دادن است، یعنی هفتاد برابر به خودش زخم می زند. وقتی هم که انسان خدمت می کند، هفتاد برابر به خودش خدمت می کند. اگر انسان بداند که خدمت به دیگران در واقع خدمت به خود است، دیگر اسم خدمت به دیگران را نمی برد. اگر بداند که با کاری که کرده هفتاد برابر به خودش خدمت کرده و یک قسمت به دیگران، دیگر قضایا برایش حل می شود.

اخلاص در عمل

شیشه عطر
انسان نباید حسناتش را در ذهنش بزرگ کند. مثلاً اگر خدمتی کرده یا در عملیاتی شرکت داشته، یا استقامت کرده، طرح کردن این خوبیها مثل شیشه عطری است که درب آن گم شده باشد. این امر باعث می شود که آن عطر خیلی زود از دست برود یا بریزد. اگر عطر دارید، سرش را محکم ببندید که بوی آن هم نپرد. در این صورت آن را مدتهای مدید خواهید داشت و به موقع هم از آن استفاده می کنید.

گسستن از تعلقات

طناب دار
کسی را که دار می زنند، چهارپایه زیر پایش می گذارند، بند دار را به گردنش آشنا می کنند، یک مقدار می کشند، بعد این چهارپایه را از زیر پایش برمی دارند، طناب بر حلقوم می افتد، یک دفعه می میرد. ما انسانها نامه عملمان مثل بندی است که به گردنمان هست. ارتباطات، دوستیها و آشنایی ها مثل چهارپایه زیر پایمان است. از دنیا که می خواهیم برویم، این چهارپایه یک دفعه برداشته می شود، این کار کشنده است، اما آن کسی که صالح است، به جای اینکه بند را به گردنش بیندازند، آن را زیر بغل او می اندازند و قبل از اینکه چهارپایه را یکدفعه از زیر پایش بکشند، خودش دست می گیرد به بند و می رود بالا. آن یکی مثل کسی است که دارش می زنند. مردن یکی است و همه می روند، اما آن که تعلق دارد، وقتی با آن بند او را می کِشند، مثل این است که استخوانهایش را از لای توری رد کنی، ریش ریش می شود و می رود بیرون. کسی که دستش را محکم به چیزی بگیرد، یا دستش به این اشیاء و تعلقات دنیا، قفل شده باشد، وقتی می خواهند ببرندش، دستش کنده می شود. اما آنکس که به دنیا نچسبیده، وقتی می برندش، انگار پرواز می کند، اوج می گیرد. به انسان فرصت دادند قبل از اینکه کنده بشود، خودش را بِکند و قبل از اینکه بریده بشود، این ارتباطات را خودش بِبُرد. رزمندگان کسانی هستند که قبل از اینکه مرگ بیاید سراغشان، خودشان دل از دنیا بریده و می روند.

نیت، قله وجود انسان

فتح قله
هسته مرکزی اصالتهای انسان در اصالت « نیت » اوست. نیروی محرکه تمام ماشین وجود انسان، نیت است. نیت بزرگترین ارتفاعات وجود انسان است. اگر شیطان این نیت را اشغال کرد، مثل این است که در جبهه ای مرتفع ترین ارتفاعات را دشمن تسخیر کند از آنجا بر سایر تپه ها و ارتفاعات و مراکز فرماندهی تسلط پیدا می کند و آتش می ریزد. شیطان هم وقتی می خواهد انسانی را تسخیر کند، بالاترین قله وجود انسان را که نیت است، تسخیر می کند. شیطان اگر توانست نیت شما را تسخیرکند و به تصرف خودش درآورد، دیگر عِلم و عَمل را نمی توانید از چنگ او نجات بدهید. اختیار و اراده و امثال اینها را یکی پس از دیگری خلع سلاح و تصرف می کند.

انسان، مدیون خدا

زمین و خورشید
نه تنها بدیهای انسان، بلکه تمام خوبیهایی که از انسان سر زده، بدهکاری است. این کره زمین شبها یک طرفش، پشت به خورشید است، از این جهت تاریک می شود. روزها رو به روی خورشید است، روشن می شود و از برکت نور خورشید این همه گیاه و حیوانات و موجودات زنده در آن وجود پیدا کرده است. این موجودات زنده ای که زمین دراد، بدهکاری خورشید است یا طلبکاری خورشید؟ اینهمه حیوانات و موجودات زنده که زمین دارد از برکت نور خورشید است. نور خورشید سرمایه گذاری کرده تا این موجودات زنده به وجود آمده اند. پس زمین به خورشید بدهکار می شود. انسان هم این چنین است، یعنی وقتی رو به خدا می کند، نور الهی مثل روز روشن بر قلب انسان می تابد، بعد انسان عبادت می کند، صله رحم می کند. اینها مثل درختهایی است که در او روییده، اینها از برکت یاد خدا و توجه انسان به خداست. پس از برکت نور اوست که اینها در او می روید و انسان بابت این توجهی که خدا به او کرده و این عبادات را توانسته انجام بدهد، بدهکار خدا می شود. پس هر چه خدمات و عبادات انسان بیشتر شود، بداند که اینها بر بدهکاری او به خدا افزوده می شود. وقتی انسان کارهای خوبش را بدهکاری به خدا دانست، توفیق کارهای بیشتری پیدا می کند.

مراقبت از نفس

شیرینی و ترشی
اگر ما خودمان، خودمان را موعظه نکنیم و همه اش بعد از یک خدمت، شیرینیهای تشویق به هم تعارف کنیم، طبیعتمان حرارت پیدا می کند. انسان که شیرینی زیاد خورد، کورک در می آورد. گاهی ترشی به او می دهند تا آن شیرینیها را جبران کند.
از این جهت خودتان مواظب مزاجتان باشید، همانطوری که غذاهایتان را با هم تنظیم می کنید، روحیات خودتان را هم تنظیم کنید. همانطور که وقتی خرما خوردی دلت ترشی را دوست می دارد، ترشی زیاد خورده باشی، دلت شیرینی می خواهد، ترشی زیاد خورده باشی، دلت غذای چرب می خواهد تا ضعف نکنید، حرفهایی که انسان می شنود بعضیهایش شیرینی است، بعضیهایش ترشی است، بعضیهایش چربی است. تشویقهایی که نسبت به انسان می کنند حلواست، مصیبتهایی که بر انسان وارد می شود دواست، رنجها و سختیها و مشکلات، ترشی است، همه اینها لازم است، هر کدامش به اندازه خودش. پس اگر کسی به شما شیرینی داد، شما خودتان به خودتان یک مقدار ترشی بدهید.
شما را خدای تعالی تربیت می کند. هر وقت دید ویتامین «رجاء» در شما کم شده، رجاء و امیدتان را زیاد می کند. هر وقت دید که قند در مزاجها زیاد شده، ناکامی را به عنوان ترشی به انسان می دهد، تا قندها را حل کند. قبل از عملیات «والفجر 2» در وجود بچه ها داشت یأس زیاد می شد، قند خونشان کم شده بود، گرفتار خود کم بینی شده بودند. خدا مقداری حلوای پیروزی در « والفجر 2» برای آنان تجویز کرد، تا قند خونشان را تنظیم کند، نه خون آنها، بلکه خون همه این ملت و همه مسلمانهای خالص عالم را، همه اینها را خوشحال کرد و حلوا را درکامشان گذاشت. این برنامه هاست که کم می کنند، زیاد می کنند، پیشتان می بَرَد، متوقفتان می کند، هر دوی اینها برای تربیت است. صدام، که برای شما « رمی جمره » شده ، تا شما به قصد ثواب او را « رمی » کنید، شیطان کوچک شماست، تا شیطان بزرگ را رمی جمره کنید. اینهم برای تربیت شماست، تا با کتک زدن به او ترقی، عندالله کنید، و به وسیله مشت زدن در این کیسه شنی، دست شما قوی و نیرومند بشود. این برای آن است که بت ترس د رخود شما بشکند. وقتی بت او را می شکنید، بت ترس شما شکسته می شود و ترس شما می ریزد.
مرگ مثل بتی است که جلوی انسان است، چون انسان باید خوفش از خدا باشد اما اینطور نیست. انسان در عمل اینطور می شود که خوف او از خدا می شود نه از چیز دیگری و بتها یکی پس از دیگری از کعبه دل انسان فرو می ریزد. اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در روز فتح مکه علی (علیه السلام) را روی شانه خودش بلند کرد و آن حضرت بتها را از سقف آن خانه کند و به زمین زد و خرد کرد، این درسی است که باز علی (علیه السلام) باید در دل انسان بیاید و بتهای موجود در کعبه دل را زمین بزند و بشکند.
بت آرزوها و تعلقات شکسته می شود، بت دیگری خلق می شود، یعنی بت خودبینی و خود بزرگ بینی. انسان با یک تصفیه و در یک مرحله کارش خلاص نمی شود.
وقتی بتی در او شکسته شد، باید مواظب باشد که از خرده ریزه های آن، بت های دیگری به وجود نیاید و اینها به هم وصل نشود و به شکل دیگری دوباره آن بت برگردد. غرور بت است، یأس هم بت است. گاهی غرور می رود یأس می آید، بتی رفته بتی آمده.گاهی یأس می رود و غرور می آید، باز بتی رفته و بتی برگشته است.
خداوند، اینگونه بنده را تربیت می کند و او را تحت نظر می گیرد، مثل بیماری که در « سی سی یو » تحت مراقبت است. ولایت خدا بر مؤمن از ولایت دکتر سی سی یو بر روی مریض بیشتر است. همه چیز را دقیق اندازه گیری می کند. خوف و رجاء شما را می سنجد.
شما رانندگی که می کنید، گاهی چرخهای ماشین که بالانس و میزان و هماهنگ نیست، مرتعش می شود. خوف و رجاء دو تا چرخ شما هستند، باید آن را بالانس کنی و بادش میزان باشد تا هنگام حرکت ارتعاش نداشته باشید. ماشین وقتی سرعت می گیرد یک خرده می لرزد، می گویند این حتماٌ بالانس و تنظیم نشده است. در روایت داریم که اگر خوف و رجاء مؤمن را در دو کفه ترازو بگذارند با هم مساوی است، یعنی خدا این دو تا را تنظیم می کند، خوف شما را زیاد کند تا رجاء شما کمتر نشود و رجاء را زیاد کند به طوری که خوف شما کم نشود. در دعا می خوانیم: « اللهمَ املأ قَلبی حُبّاً لَکَ و خشیَهً منکَ » خدایا قلبم را پر کن از محبت و « خشیت » خودت. یعنی دو طرف ترازو وزنه محبت و خشیت و خوف و رجاء یکسان باشد که به این طرف و آن طرف اضافه کنی تا تعادل برقرار شود.
اگر به خودش یک کاه اضافه بکنی، کفه یأس افزایش پیدا می کند و تعادل به هم می خورد و مأیوس می شود. اگر به رجائش یک کاه اضافه بکنی، کفه می رود پایین و مغرور می شود، تعادل به هم می خورد. اینکه می گویند فلانی با یک کشمش حرارت می کند و با یک غوره سردی می کند، یعنی این آدم مزاجش جوری شده که یک کشمش به او می دهی حرارت می کند، یک غوره که به او می دهی سردی می کند، این به خاطر این است که تعادل ضعیف می شود و مزاج زود به هم می خورد.دیده اید در بازی فوتبال، وقتی یک نفر یک گل می زند، چه می کنند؟! می ریزند دور او، همدیگر را بغل می کنند و می بوسند، بالا و پایین می پرند، از سر و کتف هم بالا می روند. چه کار کرده؟ توپ زده توی دروازه؛ انگار که شق القمر کرده ؟!
اما یک سردار کارکشته، در جبهه وقتی پیروز می شود، متانت و وقار خود را حفظ می کند،اگر هم شکست بخورد با خونسردی تحمل می کند و از پیروزیهای بعدی، مغرور نمی شود. پیروزی در جبهه نباید غرور آورد و ناکامی هم نباید مأیوس کند.

آثار توجه به خدا

منطقه قطبی
به بعضی از جاهای زمین خورشید هیچوقت نمی تابد، یا هر شش ماه یکبار به آنجا می تابد. به مناطق قطبی نور خورشید اگر بتابد، کاملاً مایل می تابد. هیچ آثار حیات نیست، قطب منجمد است. کفار مثل قطب و اقیانوس منجمد شمالی و منجمد جنوبی هستند. آمریکا یک اقیانوس منجمد است، به خاطر اینکه رو به خدا و متوجه به خدا نیست، جامد است، هیچ آثار حیاتی در او نیست. وفا، حیا، عفت، وقار تمام اینها از آثار دین است. اگر انسان سخاوت، شجاعت، حیا، عفت، و ایثار پیدا بکند، همه اش از برکت توجه به خدا و نور خداست که عمودی به او تابیده باشد، یعنی درست بگوید توجه دادم روی دلم را به سوی کسی که آسمان و زمین را آفرید. آمریکا و شوروی به دلیل اینکه توجه به خدا ندارند، بلکه در شب ظلمانی هستند، پشت به خدا هستند، در این وضعیت هیچ نوری به آنها نمی تابد.

معنویتهای جبهه

نور مستقیم
چرا جبهه از شهر بهتر است؟ به خاطر اینکه جبهه درست رو به خداست، نور خدا عمودی به جبهه می تابد. شهر، مثل اول صبح و یا مثل آخر غروب است، نور خدا اگر بتابد، به گوشه ای می تابد همچون مسجد، جبهه مثل وسط روز است، نور خدا آنجاست. آدمی که زمستان سردش می شود، از توی اطاق می آید سینه کش آفتاب، آفتاب نور خدا. قسمتهای خط مقدم جبهه، درست وسط روز است، تابش نور و توجه الهی در منتهای قدرت گرمی خودش است، یک خاکریز آن طرف تر مثل ساعت یک بعدازظهر است، یک خاکریز عقب تر همینطور این نور کمتر است. در وقت عملیاتها درست روز آفتابی تند است، آن وقت شما را می آورد مقابل این آفتاب تا پخته و زنده بشوی و از برکت نور جبهه موجودات زنده در وجود تو به وجود بیاید. نور خدا که به جبهه می تابد آنوقت در انسان غیرت زنده تر می شود.

بلای خدا و خودخواهی ما

میخ و چکش
خدا بت شکن است، هر کجا بت دید می شکند. چکش خودش را درست می آورد روی سر ما، اگر بت در وجود ما بود، درست پشت سرش چکش خدا می آید. همچنانکه چکش را می آورند روی سر میخ، میخ هر جا بود، چکش دنبالش می گردد که آن را بکوبد. اگر کوبیده شد، دیگر چکش نمی خواهد. هر اندازه که سر میخ بیرون است، چکش دوباره می آید که سرش را بکوبد. وقتی کاملاً کوبیده شد دیگر نیازی ندارد، چکش که بیخودی نمی زنید.
خدای تعالی هر وقت این سر خودخواهی ما بیرون آید، مثل یک میخ است که می زند توی سرش و آن را فرو می برد.

حالت معنوی در عبادت

شکوفه و میوه
گرده هایی که به نخل می زنند اگر گرفت، این نخل ثمر می دهد و میوه اش خرمای شیرین است. اگر هسته آن را هم بکارند، دوباره یک نخل می شود و باز میوه می دهد، اما اگر این گرده به آن نرسد، نه هسته می شود و نه خرما و نه چیز دیگر. این گرده است که کار می کند. نماز، برای ما این طور است. این الفاظ نماز می آید و به انسان گرده پاشی می کند. درختها را دیده اید که گاهی غرق شکوفه می شوند، تعداد زیادی از شکوفه هایش می ریزد و میوه پشتش نمی نشیند. یک مقدار پشتش میوه می شود. تا شکوفه است بایدگرده روی آن بنشیند، یک زنبوری بیاید روی آن بنشیند و این گرده ها را به آن بچسباند تا برگرداند و سیب و گلابی و بِه، بشود والا می ماند.
حیات ما دوره شکوفه ای است. اگر گرده معنویتی به آن خورد، اگر معنادار شد این دیگر شکوفه نریخته، میوه درست شده است، پشت سر شکوفه میوه حال و سوز و گداز می دهد، می افتد توی بقاء حیاتش ادامه پیدا می کند. تا این شکوفه حال دارد و جوان است، تا می گیرد باید این گرده به او برسد. اگر نرسید دیگر نرسید و شکوفه ای که ریخت، آن را جارو می کنند و آتش می زنند.

ارزش دل به محتواست

کاغذ و عکس
انسان وقتی که دگرگون می شود و دلش متوجه خدا می گردد، ارزش پیدا می کند. این دل انسان آیینه است. ارزش آیینه به تصویری است که در آن می افتد. شما چه طور وقتی عکس امام را روی کاغذی می بینید احترامش می کنید؟ اگر روی همان کاغذ، عکس ریگان را ببینید خاک روی آن می ریزید. کاغذ همان کاغذ است، اگر عکس طاغوت روی آن بود، توی آشغال هم بیفتد دلت نمی سوزد، اما اگر عکس امام روی آن باشد، موقع خواب، پای خودت را هم به طرف آن نمی کنی. دل، حالت این کاغذ را دارد. تعلقات دل، حالت این عکسها را دارد که روی آن است. دل به هر چیزی متصل شد و عکس هر چیزی در آن افتاد، ارزش همان عکس را پیدا می کند. خاک، خاک است، ولی خاک کربلا چرا قُرب دارد؟ چون سایه امام حسین (علیه السلام) بر او افتاده، خاکش محترم شده است. دل وقتی متصل به خدا شد، ارزش خدایی پیدا می کند.

دربانی دل

سرایدار
خدای متعال می فرماید: « انَّ اکرَمَکُم عِندَ اللهِ اَتقاکُم » یعنی قیمتی ترین شما پیش خدا با تقوا ترین شماست، یعنی اگر یکی که کاسب جزئی بود یا شغل کوچکی داشت اما در کارش امانتدار بود، این پیش خدا قیمت پیدا می کند. قیمت هر کس به اندازه کار اوست. کسی که سرایدار یک خانه کوچک است، مزد کمی به او می دهند، کسی که سرایدار یک کارگاه بزرگ است، مزد بیشتری به او می دهند. اما اول کاری که از سرایدار می خواهند این است که نگذارد دزد به خانه بیاید.
انسان را خدا سرایدار دلش قرار داده و گفته: این دل را سپردم دست تو، تو هم سرایدار آن هستی، این شیطان هم دزد است، نگذار بیاید تو، بایست دم در، بپرس کی هستی؟ از کجا هستی؟ چه می خواهی؟ در را روی همه باز نکن! شما کسی را نگهبان جایی می کنید، می گویید: کلید این است، اسم شب این است، رمز این است، مشخصات کسانی که باید وارد شوند، این است او اجازه نداد غیر از اینها را بگذارد وارد شوند والا جریمه می شود، یا بازداشت می گردد. اگر ما هم غیر خدا را به دل راه دادیم خدا ما را بازداشت و مؤاخذه می کند.

معارف الهی و دل پاک

ظرف شیر
اگر فردی در معارف دین صاحب اطلاع بود اما مخلص نبود، به همین اندازه که بنا بود به انسانیت نزدیک بشود، دور می شود. می توان اینگونه این معقول را به یک امر محسوس تشبیه کرد: ما به دکان بقالی می رویم ظرف می بریم، جنس می خواهیم بگیریم، اگر برنج بخواهیم و کاسه خود را به او بدهیم برنج را در آن می ریزد و می دهد، کار ندارد که این کاسه تمیز شده یا تمیز نشده. اما اگر ما از او شیر خواستیم به کاسه نگاه می کند، اگر کاسه آلودگی داشته باشد شیر در آن نمی ریزد و می گوید: ببرید این را بشویید، شیر می بُرد.
بریدن شیر یعنی خاصیتش را عکس می کند. این معارف الهی اگر در ظروف آلوده وجود ما قرار بگیرند، اثرش این می شود که می بُرد. این معارف باید خضوع بیاورد، اگر بُرید غرور می آورد.

آرزوهای دراز

دیوار زندان
انسان وقتی آرزوهایش کوتاه شد مثل این است که دیوار زندانش کوتاه باشد. آدم از دیوار کوتاه زندان می تواند فرار کند، اما اگر دیوار زندان بلند باشد، امکان فرار از آن نیست. آرزوها، میله های زندان انسان است، آرزوها دیواره زندان فکری انسان است. هرکس آرزویش طولانی تر باشد، دیواره زندان فکرش بلندتر است؛ از این جهت فرار و نجات برایش میسر نیست.مصیبتها کارش این است که بر این دیواره آرزو صدمه وارد می کند و گوشه ای از این دیوار فرو می ریزد و انسانهایی که گاهی بعد از دوره ای از غفلت نجات پیدا می کنند از برکت مصیبتی است که توانسته صدمه ای به آن دیواره آرزویشان بزند و آنها را آزاد کند. پس مصیبت اگر دیواره آرزو را خراب می کند، آنکه از مصیبت دورتر است دیواره آرزویش زخم نشده و فرار از آن مشکل تر است.

رهایی روح از نفسانیات

پارازیت
مسئله نفس و روح مثل پارازیتی است که در صداست. این به منزله خود نفس است وقتی که غریزه و نفسانیت و خودیت در کار انسان دخالت می کند، مثل این پارازیتی است که روی کلام است، مطلب هم اگر مطلب صحیحی بود وجود این پارازیت خرابش می کند و شما را از گوش دادن خسته می کند، تحملش را برایتان دشوار می کند. امام که حرفش به دل می نشست، چون پارازیت نفس روی موج روحش نبود. تزکیه کردن، خودسازی، ریاضیات شرعیه داشتن، مجاهده با نفس داشتن برای کم کردن پارازیت نفس از روی امواج روح است، فرستنده یا گیرنده روح، وقتی که گرفتار این پارازیت نفس باشد چیز نامأنوس و نامطلوبی می شود.

نقش دعا

وقت غذا
شما وقتی می خواهید به قناری یا مرغ یا گربه و سگ منزلتان غذا بدهید، حساب می کنید چه وقت به او غذا دادید، نوبت غذایش کِی است، آن موقع غذا به او می دهید. اما نسبت به بچه خوتان می گذارید تا خودش بگوید من گرسنه هستم تا به او غذا بدهید. بین گربه منزل و بچه منزل فرق است. گربه منزل نمی خواهد بگوید من گرسنه ام، اربابش باید بداند گرسنه است و به او غذا بدهد. اما بچه منزل باید بخواهد، تا به او بدهند.
امتی که تربیت شده، مثل بچه این خانه است، هر وقت کمبود شد باید به خدا التماس کند که خدایا بده. امتهایی که تربیت نشده اند، مثل گربه منزل اند، خدا وقتی می بیند که الآن گرسنه شان است، به آنها می دهد. ما هم قبل از انقلاب حال بچه و حال آدمیزاد نداشتیم، حال جانور داشتیم، از این جهت باران می خواستی، نمی خواستی می آمد. اما الآن بعد از انقلاب این امت بالغ شده و حال فرزند این جهان را پیدا کرده است، باید بخواهد تا به او بدهند.

نقش نیت در عمل

روغن و حل شدن
شما شکر را توی روغن مشکل می توانید حل کنید ولی در آب حل می شود. چربی در آب حل نمی شود، توی نفت و بنزین حل می شود. هر چیزی در چیزی حل می شود. انسان هم اگر نیت سوء و نفسانی داشت، حسنات در آن حل نمی شود. وقتی انسان نیاتش نسبت به خدمتی که انجام می دهد خوب نباشد تا منت نگذارد آرام نمی شود، می دانید که منت گذاشتن یعنی چه؟ یعنی استفراغ کردن آن حسنه، باطلش کرده و راحت شده است.

شرط عشق به شهادت

لباس و مهمانی
تنها چیزی که یک رزمنده پاک را مردد می کند، این است که به گناهی آلوده بشود که بگوید من با این آلودگی چگونه خدا را ملاقات بکنم. و تنها چیزی که انسان را آماده شهادت می کند این است که خودش را تمیز و پاک کند، همانطوری که وقتی از حمام آمدید می گویید همین امروز برویم ملاقات. اما وقتی از کارگاه مکانیکی با دست و لباس گریسی آمدید، می گویید با این لباس من نمی توانم بروم میهمانی. پاکی، شرط اول عشق به شهادت، و گناه بزرگترین مانع رشد و رشادت است.

آثار معنوی نماز

عکس گرفتن
وقتی می خواهید عکس از چهره بگیرید، پیش عکاسی می روید. اما وقتی می خواهید از استخوان و ریه خود عکس بگیرید، به رادیولوژی می روید. چون نوری که به مغز استخوان برسد و از لباس و گوشت بگذرد، و نشان دهد که استخوان شما شکسته یا نشکسته، چیز دیگری است. این را با دوربین معمولی و نور معمولی نمی شود گرفت. نوری می خواهد که از بدن انسان عبور کند. اشعه ایکس و ماورای بنفش می خواهد.
نماز از این قبیل است. نماز برای عکسبرداری از خود انسان است، اما با اشعه ماورای بنفش که از مغز استخوان انسان خبر بدهد. حرفهایی که در نماز است، اصلاً به ظاهر عالم ماده هیچ نمی خورد. اینهایی که فکر می کنند نماز نتیجه اقتصادی و بهداشتی و ظاهری داشته، مثل این است که بگویند چلوکباب برای اسب خوب است؛ چرا؟ چون چلوکباب برای سوار خوب است، وقتی سوار حالش خوب شد بهتر اسب می راند و اسب کمتر اذیت می شود. از این جهت نماز را هیکل آدم نمی تواند بخواند. نماز برای هیکل و بدن آدم سخت است، ولی برای قلب انسان آسان است.

اهمیت نماز

چاه و طناب
اگر کسی در ته چاهی که صد متر عمق دارد، باید یک طنابی به دستش دهند و او را تا پنجاه متری بالا بکشند، یعنی پنجاه متر مانده تا برسد بالا، پنجاه متر هم زیر پای اوست. این طناب برای آن شخص چقدر اهمیت دارد؟ اگر این طناب شل بشود، از بالا پرت می شود پایین. این طناب، بند جان اوست.
نماز مثل همان طناب است، برای آنها که می دانند کجای عالم اند، آن کسی که یک متر با آن طناب آمد بالا می گوید اگر طناب پاره شد فقط یک متر سقوط می کنم. خیلی خطر ندارد، ممکن است کمی پایم درد بگیرد. اما علی (علیه السلام) که 99 متر آمده و آن بالا بالاست، می گوید من اگر این طناب را رها کردم، صدمتر می افتم. این است که بیشتر می ترسد. آنها که بالا هستند به این طناب اهمیت بیشتری می دهند، خیلی سفت تر آن را می گیرند، اما آنها که پایین هستند، برایشان چندان اهمیتی ندارد که محکم بگیرند. کسی که ته چاه خوابیده اگر طناب از دستش هم در رفت، عیبی ندارد، شاید متوجه هم نشود. هر چه از ته چاه فاصله بگیرد و بالاتر بیاید اهمیت این طناب بیشتر می شود و آن را محکمتر می گیرد.

انگیزه های مادی و معنوی

تیرکمان
تیرکمان را دیده اید، که بعضی از بچه ها با آن بازی می کنند کش را که می کشند، یک گوشه هایش زدگی پیدا می کند. این زدگی را چندبار که بکشند، پاره می شود. انگیزه های مادی که به انگیزه های معنوی راه پیدا می کند، مثل زدگی در کش تیرکمان است، چندبار که بکشی پاره می شود. از این جهت باید اول زدگی آن را بگیری، یعنی انگیزه های معنوی را از انگیزه های مادی جدا کنی تا مخلوط نباشد. اگر مخلوط شد، صدمه به انسان می زند. شما از بدو طفولیت، هر کاری که می کنید روی انگیزه های مادی است. پدرتان را دوست می دارد اگر بپرسند چرا دوستش می دارید، حتماً می گویید چون که برای من لباس و نخودچی و آدامس می خرد. دلیل بچه برای دوست داشتن پدر انگیزه های مادی است. بزرگتر که شد می گوید اگر نخودچی هم نیاورد دوستش می دارم. بالاتر که آمد بابا اگر پول و خرجی هم به او ندهد، باز دوستش می دارد. اگر کار به جایی رسید که فرزند زندگی پدرش را تأمین می کند، باز می گوید پدرم است، دوستش می دارم، با اینکه هزینه مخارجش را هم می دهم، اما دوست دارم که زنده بماند و عمر طولانی داشته باشد، چون برای پولش نیست، بلکه دوستش می دارد برای خودش. ممکن است نصف درآمدش را خرج پدرش بکند، اما باز ترجیح بدهد که ای کاش پدرم زنده بماند. سربازهای شرق و غرب مثل بچه های سه چهار ساله اند که بر اساس انگیزه های مادی می جنگند.

روحهای بزرگ

قفس
اگر جوجه پرنده ای را توی قفس بیندازید، تا روزی که هنوز پَر در نیاورده احساس می کند در خانه اش است.وقتی پر درآورد و توانست بپرد، آن وقت نوک می زند به سیم های قفس. اگر گنجشکی باشد که در این قفس بزرگ شده باشد یک اندازه دردش می گیرد، این جوجه کوچولو اگر طوطی باشد، توی این قفس بیشتر ناراحت می شود، اگر بچه عقاب بوده و حالا بزرگ شده، در این قفس اصلاً نمی تواند نفس بکشد. هر کس به اندازه بزرگی خودش توی دنیا احساس کوچکی می کند و به اندازه پَر در آوردن خودش احساس می کند فضای عالم تنگ است.

حل شدن در دین و اسلام

قند و استکان چای
مؤمنین چون در خدا حل می شوند، در هم حل می شوند. این دو تا انفکاک پذیر نیست. از زندگی روزمره شما مثال می زنم که همه وقت بتوانید آزمایشش بکنید و برای هر کسی هم بخواهید تعریفش بکنید. وسیله آزمایشگاهش هم خیلی آسان است.
دو تا حبه قند که می اندازید توی چای، این دو تا توی قندان که هستند دوگانگی دارند، این یک حبه است، آن هم یک حبه. اما وقتی آنها را در استکان چای بیندازی، هر دو در چای حل می شوند و در نتیجه در هم حلّ می شوند. آیا می توانید آنها را، بعد از اینکه در چای حل شدند بیرون بیاورید و بگویید این یک حبه و آن هم یک حبه؟ هر یک قاشق که برمی داری به همان نسبت که از این حبه توی این بود از آن هم هست. هر دو در هم حل شدند. باید یک چیز باشد که هر دو در آن حل بشوند تا در هم حل بشوند.
دو انسان زمانی در هم حل می شوند که در چیز دیگری حل شده باشند. ادیان آمدند تا انسان را در اراده خدا حل کنند، تا انسانها همه در هم حل بشوند و دوگانگی از بین آنها برداشته شود. شما وقتی در اسلام حل شدید می گویید اسلام را می خواهیم. مسئول ستاد دارید، مسئول پرسنلی و حفاظت و عملیات و تدارکات دارید، اینها وقتی در اسلام حل شدند، خودبخود در هم حل می شوند، دعواها هم حل می شود. اینها توی چای که آمدند دوگانگی ندارند. تا توی قندان باشند چند تا هستند. اسلام مثل استکان چای است و دنیا مثل قندان، از قندان باید بگیری و در استکان چای بیندازی. از توی دنیا باید بگیری و در دین بیندازی، از « خود » بگیریش و در رابطه با « خدا » بیندازیش.

امام، آیینه دار حضرت مهدی (عج)

نور ماه و خورشید
امام همچون «ماه» است در شب غیبت، دوره غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) مثل شب است. وقت ظهور امام زمان مثل روز است. زمین وقتی پشت به خورشید می کند می شود شب، رو به خورشید می کند می شود روز. مردم وقتی پشت به امام زمانشان می کنند می شود غیبت، رو به امام زمانشان می کنند می شود ظهور. خوب در شب که مردم پشت به خورشیدند، اگر بخواهد هوا روشن بشود چه راهی جز مهتاب است؟ نور خورشید به ماه می تابد و ماه از آن نور استفاده می کند، مثل آیینه ای که دست شما باشد و در برابر خورشید بگیرید و نورش را بتابانید. ماه مثل یک آیینه در مقابل خورشید است که از آن نور می گیرد و نورش را به ماه می پاشد. پس نور مهتاب از آفتاب است. آفتاب، همان مهتاب است، مهتاب همان آفتابی است که از طریق ماه بر ما می تابد. آفتاب به ماه می تابد، بازتاب نور آفتاب، مهتاب می شود وگرنه ماه که خودش نور ندارد. اگر ماه نور داشت، همیشه مثل خورشید نورانی دیده می شد. اینکه می بینی یک وقت نور دارد، یک وقت ندارد، یک وقت اول ماه است، یک وقت دوم ماه، یک وقت کم است، یک وقت زیاد، چون نورش از خودش نیست. خدای متعال خواسته از زبان خورشید و ماه حرف بزند، بگوید خورشید را که نورش از خودش است، همیشه به صورت قرص می بینی، اما ماه را که نورش ازخودش نیست، یک وقت به صورت « هلال » می بینی یک وقت به صورت «بدر» ؛ از روی این بفهم که نورش از دیگری است.اولش یک هلال باریکی است، بعد بدر می شود، دوباره کم می شود تا می شود هلال باریک.
ما هم قوایمان از ابتدا که بچه هستیم مثل ماه باریک، قوه ای اندک داریم. یواش یواش دوره جوانی ما مثل دوره بدر تمام و قرص ماه است. باز یواش یواش پیر و ضعیف می شویم، مثل ماهی که آخرهای ماه می رسد. عمر ما از ابتدا تا انتها مثل اول ماه تا آخر ماه است. وسط ماه دوره جوانی است که ماه را قرص کامل می بینی. اول ماه دوره طفولیت است که ماه را هلال می بینی،آخر ماه هم دوره پیری ماست که ماه را باز هلال می بینی تا محو می شود. مثل ما که می میریم. می خواهد به ما بگوید همانطور که ماه نورش از خودش نبود، از این جهت کم بود، زیاد شد، دوباره کم می شود. ای انسانها قوه های شما هم از خودتان نیست، از این جهت کم و زیاد می شود، یک وقت ضعیف هستید، بزرگ می شوید و نیرو می گیرید. به یاد آن کسی باشید که قوه را امانت به دست شما داده و توجه به او بکنید.
امام زمان(عج) نورش نور خورشید است که به شما می تابد، از آن نور استفاده کنید. امام هم مثل مهتابی است در شب غیبت که به ما می تابد، اما نورش از خورشید وجود امام زمان «عج» است. اما زمان به قلب امام امت می تابد، از امام هم به جوانها می تابد. این محبتی که شما به امام دارید، به خاطر محبتی است که امام زمان « عجل الله تعالی فرجه» به امام امت دارد. محبتی را که هم به امام زمان دارید، به خاطر محبتی است که خدا به آن حضرت دارد. این نوری که در جوانهاست، باز نور خداست؛ اما از آن راه دور آمده تا در دل جوانها پیدا شده است.

حیات طیبه انسانی

پروانه و کرم
تقوا رابط بین ما و خداست و خدا برای انسان همه کاره بوده و خواهد بود. اول هر کار و آخر هر کار خداست، ظاهر و باطن خداست. اگر کسی خدا را داشته باشد، نداشتن دیگران برای او ضرری ندارد و اگر کسی او را نداشته باشد، داشتن دیگران برایش سودی ندارد. انبیاء آمده اند ما را دعوت به بهشت کنند، از دنیا و از جهنمی که از دنیا شروع می شود و تا آخرت ادامه دارد، نجات دهند. گرچه برای مؤمن، دنیا زندان است. دنیا، دار بلا و مصیبت است، اما در همین جا هم مؤمن در بهشت است. و درست است که دنیا برای کافر بهشت و جای راحتی است، اما در همین جا هم دنیا برای او جهنم است. این مطلب دقیقی است. مؤمن در همین دنیا هم بهشت را دارد، چون همه چیزش خداست وکسی که خدا را دارد، در حضور خدا احساس بهشت می کند. بهشت، رضای خداست و رضای خدا در آخرت به صورت بهشت جلوه می کند. هر که خدا از او راضی تر است، بهشت او گیراتر و جذاب تر است. پس اگر ریشه بهشت رضای خداست، مؤمن اینطور نیست که اینجا در رضای خدا نباشد، در آخرت در رضای خدا باشد. رضای خدا هم اینجاست و هم آنجا.کسی که اینجا نمی فهمد،آنجا هم نمی فهمد. کسی که اینجا نمی بیند، آنجا هم نمی بیند.
انبیاء و ادیان، ما را به بهشتی که از همین حیات آغاز می شود، دعوت می کنند. اما در عین حال دنیا برای مؤمن زندان است و این تعجبی ندارد، چون مؤمن، روحش بیدار شده و از حضور در محضر خدا احساس بهشت می کند. از اینکه در این دنیا قرار گرفته احساس زندان می کند. مثل خزانه و گلدان. تخمی که تبدیل به گیاه شد و در گلدان نمو کرد، باید از گلدان به باغچه و زمین وسیع منتقل شود. دیگر گلدان جای کوچکی برای اوست. این گیاه به مرحله ای از رشد که رسید، می خواهد گلدان را بشکند و بیاید در باغچه و باغ. چون از هر طرفی که می رود به دیوارهای گلدان می خورد و خفه می شود. دنیای حس برای مؤمن محدود و تنگ است. چون خودش رشد کرده است. کافر چون رشد اصلی را نکرده، از این جهت دنیا برایش راحت است، مثل کرم ابریشم. کرم ابریشم دگردیسی دارد، حیاتش مرحله به مرحله است. اگر دو کرم ابریشم را در قفسی کرده توی قفس نیز برگ توت بگذارند، یکی از کرمها برگ توت می خورد و از اینکه بین برگهاست لذت می برد و یکی دیگر دور خودش پیله تنیده و مدتی گذشته و پیله را بازکرده و بال درآورده و از پیله بیرون آمده است. اکنون یکی دوران کرمی را می گذراند و یکی دوران پروانه ای را. اولی از این زندگی لذت می برد، اما دومی که پروانه شده در رنج و عذاب است. می خواهد بپرد، اما به دیواره قفس می خورد، هر جا که می پرد با مانعی رو به رو می شود.
مؤمن مثل این پروانه است. مراحل گوناگونی را می گذراند و گاهی فکر می کند که اینجا کجاست و من کجا هستم؟ وقتی مؤمن فکر می کند، روحش آزاد می شود. چشم فطرتش، گوش فطرتش،قلب فطرتش رویش پیدا می کنند و اندام فطرتش آشکار می شود، همانطور که اندام پروانه آشکار می شود و بال پیدا می کند. مؤمن اندامی دارد که کافر ندارد. مؤمن گوش و چشمی دارد که کافر ندارد. همان طور که پروانه چشمی دارد که کرم ندارد و اینها برای عبرت انسانهاست. خداوند به ما می گوید: ای انسان تو دیگر از یک کرم کمتر نیستی. دیدی که کرم تبدیل به پروانه شد، پس این شدنی است. تو باید بدانی که انسان چشم و گوش دیگری هم می تواند پیدا کند.
دلا بنوش از این آب و زنده شو جاوید - مگو که چشمه حیوان فسانه است و محال
این حیات، همان حیات دوره پروانه ای است. حیاتی با چشم دل. همان چیزی که قرآن به «حیات طیبه» تعبیر کرده و فرموده است: هر کدام از شما چه زن ، چه مرد ،اگر کار خوبی از روی باور و فکر و فطرت کنید ، خدا شما را زنده می کند به حیات دوم. این حیات ، به انسان چشم دوم ، گوش دوم می دهد. ادیان آمده اند تا از این کرم، پروانه بسازند و از این آدمک، آدم درست کنند. از این جهت قرآن می فرماید اگر می خواهی دو مومن و کافر را مقایسه کنی، باید دو انسان بینا و نابینا را مقایسه کنی. یکی می بیند و دیگری نمی بیند. قفس برای پروانه زندان است، اما برای کرم محیط راحت و آسوده.
خداوند به انسان چشمی داده تا بفهمد که حیات دنیا قفس است و بفهمد که خداوند ما را از حالت کرمی به پروانه ای رسانده است. پروانه از اینکه می تواند بفهمد و پرواز کند، بهشتی در درون خودش جستجو می کند، اما از اینکه در قفس است احساس زندانی بودن می کند. مؤمن هم از اینکه می فهمد، خدا رحیم است احساس بهشت می کند. چرا انسان با داشتن چنین خدایی احساس بهشت نکند؟ مگر بهشت چه دارد که خدا ندارد؟ اکنون در محضر خداییم و در محضر خدا بودن آیا از بهشت کمتر است؟ انبیاء در این محضر احساس بهشت می کردند. در حضور خدا بودن بالاترین بهشتهاست و غفلت از خدا بدترین جهنم هاست. خداوند به انسان محبت می کند و انسان گله می کند و می گوید: خدا فقط زورش به من رسیده است! هرچه سنگ است برای پای لنگ است.خداوند می خواهد ما را روشن کند که این دنیا قفس تنگ است و باید دل از آن بکَنیم. خداوند ما را دوست می دارد. اینکه نخواسته ما مأنوس قفس بشویم، چون ما را دوست دارد، می خواهد ما را از قفس بیرون بیاورد. خداوند انسانهای قابل و شایسته را با مصیبتها تربیت می کند و آنها را می سازد. مصائب که در نظر کوردلان بلا و نقمت است، ولی در نظر آنها که می بینند، بزرگترین نعمت است.مرگ برای آنها که نمی فهمند، بدترین و وحشتناکترین عذاب است و برای کسی که بینا شده، راحت ترین است. انسان به مقامی می رسد که مرگ طبیعی برای او لقاءالله است. از این جهت مرگ را آرزو می کند.

خلاقیت هنری و تمرکز فکر

ذره بین و نور
گاهی انسان با درصد پایینی از استعداد خود وارد عمل می شود که در این حالت محصولی که به دست خواهد آمد اندک است. و گاهی هم هست که با درصد بالایی قیام و اقدام به عمل می کند که حاصل آن فوق العاده خواهد بود. حتی در مورد درد دل کردن با دیگران هم، اگر توجه انسان از هر چیز بریده شود و به یک چیز متمرکز شود، به طور قهری و ناخودآگاه کلامش هم موزون و مُقَفّی می شود. یعنی نه تنها سوز و تأثیر پیدا می کند، بلکه از معانی والا و بالایی هم برخوردار می شود. کسانی که مثلاً پدر بسیار مهربان و عزیز خود را از دست داده اند، می نشینند نوحه سرایی می کنند. این نوحه سرایی، هنر است. گاهی کسی چیزی گفته است و آنها هم یاد گرفته اند و می خوانند، گاهی هم اصلاً وقتی دارند درد دل می کنند و مرثیه می گویند، حالت خاصی در نتیجه آن دلتنگی که دارند پیدا می کنند، در نتیجه اهمیتی که این فاجعه و مصیبت برای آنها داراست، فکر از حالت تفرقه خارج شده و « مجموع » گردیده است و از آن جمعیت و تجمع، تراوشهایی زیبا حاصل می شود. به یک مثال توجه کنید:
شعاعهایی که به صورت موازی به محور اصلی یک عدسی می تابند، در کانون عدسی جمع می شوند. وقتی جمع شدند، سیگار را آتش می زند. این به خاطر تجمع آنها در یک نقطه است که اثر می گذارد. عدسی خودش یک ذره هم بر این حرارت اضافه نمی کند، بلکه خودش هم یک حجابی است، اما چون شعاعهای متفرق را یکجا متمرکز می کند، از آن نتیجه ای حاصل می شود که اگر صد سال آن شعاعها متفرق بود، نمی توانست آن را انجام دهد. شما یک سیگار را صد سال جلو خورشید بگیرید، می پوسد، اما نمی سوزد. مصیبتها برای انسان حالتی پیش می آورد که انسان را از تفرقه به جمعیت می آورد. « ز فکر تفرقه باز آی تا شوی مجموع » یا : « النفسُ فی وَحدَتِهِ کُلُّ القُوا ». شاگردان یک کلاس، بیشتر اختلاف معدلشان نتیجه تفاوتشان در میزان « ارتکاز  » است. بعضی از بچه ها استعدادشان بسیار خوب است، اما چون حواسشان جمع نیست، سر کلاس حواسشان به بازی و جای دیگر می رود، اصلاٌ درس را نمی فهمند. بعضی ها استعدادکمتری دارند، ما تمرکز آنها خوب است. اینها درس را می فهمند، گاهی که حواس پراکنده است، یک مطلب را ده بار می خوانید ولی آن را نمی فهمید؛ این به خاطر عدم تمرکز فکر است.
خلاقیتهای شعری هم اینگونه است، حافظ، به خاطر تمرکز شدیدی که داشته، در این معنا خیلی لطیف بحث کرده است. او می گوید:
غنچه گو تنگدل از کار فروبسته مباش - کز دم صبح، مدد یابی و ز انفاس نسیم
تعبیری که به کار برده، هم معقول دارد، هم محسوس. دهان غنچه بسته است.دل غنچه نیز به هم تنگ چسبیده است.این حالت از نظر محسوس تنگی است، اما معقولش «تنگدلی» است. تعبیر معقول را برای اداء محسوس به کار برده و برعکس.
برگهای گل را دیده اید که در هم قفل شده و فرو بسته اند، سرهایش به هم بسته شده، حافظ به این فروبستگی برگهای غنچه، تنگدلی می گوید این غنچه چطور باز می شود؟ در سحرگاهان، نسیمی به آن می خورد، یواش یواش باز می شود. «کز دم صبح مدد یابی و ز انفاس نسیم» دم صبح، بادهای خاص صبح است که می وزد، بعد هم گل باز می شود. به انسان هم می گوید تو دعای صبح بکن و صبح زود بلند شو، از این وقت صبح برای دعا و ثنا و ... استفاده کن مشکل تو حل می شود. اگر مشکلت در فراق الهی و در دوری است، یا مشکلت در گناه است . از دم صبح یا از انفاس نسیم رحمت الهی مدد گیر.
این به خاطر غرق شدنش در خودش است که کلام، موزون و دور از تکلف وتصنع می شود. شاعر اگر قلم به دست بگیرد و بگوید می خواهم شعر بگویم، الفاظی بی روح می شود. باید مقدماتی پیدا شود که انسان اراده کند یعنی قهراً برای او اراده پیش می آورد. مثل گریه می ماند که ارادی نیست، و الا تصنعی می شود. گریه، آن است که اگر هم بخواهی جلوی آن را بگیری و کنترلش کنی، نتوانی. گریه، آن است که بر انسان مسلط است. هنر و شعر این گونه چیزی است. اگر گریه را کسی بفهمد چگونه حاصل می شود، آن وقت می فهمد شعر چگونه حاصل می شود. می توانید بگویید گریه یک طوفان اندوه و تراکم احساسی است در حدّ بالا که وقتی به حد اشباع برسد، در انسان انقلاب پیدا می شود و نتیجه آن انقلاب، اشکی است که ریخته می شود. مثل باران می ماند که بخار آبی است و باد باید آن را حرکت بدهد و به جایی بیاورد، بادها به این بخار آب فشار بیاورند، مقدار بخار آب به حد اشباع که رسید، بخار تبدیل به قطرات باران می شود. اگر این بخار به حد اشباع نرسد، باران نازل نمی شود. حالت هنر مثل حالت بارندگی است. باید زمینه داشته باشد. اگر فضای ذهنی انسان حالت کویری و خشک داشته باشد، فکر می آید آنجا، اما به دلیل اینکه فضای فکری نمناک نیست، قبل از اینکه به حالت اشباع برسد، فکر دوباره متفرق می شود. در زمین هم اگر بیایند و رویش های گیاهی و مرتفع جنگل را از بین ببرند، باران نمی بارد. و اگر جنگل بکارند و رویش گیاهی را در سطح زمین حفظ بکنند، بخار آب وقتی آنجا می آید، به دلیل رطوبتی که در نتیجه تبخیرات گیاهان است، فضا نزدیک به حد اشباع است، با یک نسیم ملایم بادی که از دو طرف بوزد به حد اشباع می رسد و باران می بارد. گاهی ابر از روی کویر رد می شود، با همه تندی و فشاری که دارد یک نم هم نمی ریزد. همین که به یک فضای سبز می رسد، به دلیل اینکه زمین مساعد اشباع است، فوری می بارد. اگر انسان فضای ذهن خویش را مرطوب و آماده و نزدیک به حد اشباع نگه دارد، تشویق ها و ترغیب ها تأثیر دارد.اینها مثل رویش گیاهی سطح زمین است که تبخیر و بخار موجود در فضا را همیشه در حد نزدیک به اشباع نگه می دارد. زمینه تراوش وجود دارد، وقتی فکر می آید، می بارد. شعرا بیشتر وقتی خوشحال یا غمگین می شوند شعر خوبی می گویند. غم سنگین یا نشاط بالا، قدر مشترک دارند. قدر مشترک این است که درصد بالایی از فکر و استعداد انسان در یک نقطه متمرکز می شود و شعر به وجود می آورد. در نقاشی، داستان نویسی، سخنرانی و نمونه های دیگر هنر نیز چنین است. اگر شاعر، نویسنده، یا گوینده به گونه ای شده که تحت تأثیر یک قوه واقع شد، یک هماهنگی خوب به او می دهد. اما اگر موضوعات مختلفی را می خواهد رعایت بکند، به این و آن برنخورد، این طور نشود، آن طور نشود، هرچه به حالت احتیاط بیافتد، آن ذوق کم می شود. احتیاط کاری و هنرمندی با هم نمی سازند.

سازندگی مصیبتهای دنیوی

کودک و هدیه
یکی از تأثیرات مصیبت آن است که انسان حالتی پیدا می کند که دنیا را در شأن و حیثیت خویش نمی بیند، یا کم می بیند. شما اگر از بچه های خود چیزی را که داده اید پس بگیرید، حالت زدگی در آنان ایجاد می شود. دیگر وقتی چیزی را به آنها می دهید از شما قبول نمی کنند، چون احساس می کنند هیچ اعتمادی به این چیزها که می دهید نیست. خداوند متعال وقتی بخواهد مؤمنی را متوجه کند که به این دنیا هیچ اعتمادی نیست، با یک « بد بستانی » با او برخورد می کند. انسان در ابتدا وقتی چیزی را به چنگ آورد، آرام و قرار ندارد. اما کمی که خدا با او بده بستان کرد، متین و باوقار می شود؛ هم در گرفتن، هم در پس دادن. نه وقتی که به او می دهند بیش از حد شادمانی کند و نه آن وقت که از او می گیرند، جزع و فزع، راه می اندازد.

مصیبتها، عامل پیوند با خدا

دست دادن
خداوند مصیبتها را برای این جهت استخدام کرده است که به وسیله آن انسان را از دنیا قطع و به خود وصل کند. دست انسان را از توی دست دنیا در بیاورد، تا بتواند در دست خدا قرار بدهد. شما تا دستتان در دست دوستتان قرار دارد، نمی توانید با دوست دیگرتان دست بدهید. مگر نمی گویید با یک دست نمی شود دو هندوانه را برداشت؟ پس با یک دست هم نمی شود با دو نفر دست داد. انسان تا دست خود را از دست دنیا بیرون نکشد، نمی تواند با اخرت دست بدهد. از بیعت ظالم باید خارج بشود تا بتواند با امام بیعت کند. از تمامی کفر باید خارج شود تا بتواند به وادی ایمان وارد گردد، همانطور که، تا آخرین ثانیه های شب پایان نیابد، وارد اولین ثانیه های روز نخواهد شد.
مصیبتها این هنر را دارند که دست انسان را برای همیشه از دست دنیا خارج کنند. خدا برای اینکه بخواهد انسان را نسبت به دنیا و دنیایی ها بی میل و بی رغبت کند، او را تحت فشار قرار می دهد و انواع مصیبتها را بر او فرود می آورد.

زیان اجتماعی علم بدون تقوا

سلاح و امنیت
تقوا، مایه ای است که انسان با آن جان می گیرد و سرمایه ای است که بیش از هر چیز دشمن دارد. بی تقوایی، انسان را به هلاک می کشاند. بشر امروز در نتیجه بی تقوایی کارش به جایی رسیده که کاسه زهر را دوا و شفای خود می پندارد. هر چیز که برای انسان سودمند باشد، اگر تقوا از آن گرفته شود زهر و سم قاتل می شود و هر چیزی که ظاهراً برای انسان ضرر داشته باشد، اگر تقوا بر آن اضافه شود، دوا و شفای انسان می شود. علم را که بهترین سرمایه و امانتهای الهی بوده و هست، بشر امروز بدون تقوا با آن کار کرده است و نتیجه این علم، سم قاتل برای بشر شده است. امریکا امنیت خودش و یاران خودش را در ساختن سلاحهای اتمی می داند و قدرتهای دیگر هم امنیت خود و یارانشان را در اضافه کردن همین سلاحها می دانند، آنها برای رسیدن به امنیت، به علم و قدرت اقتصادی و نظامی پناه می برند. اما چه چیز بیشتر از همین سلاحها امنیت انسان را تهدید می کند؟ در آن دوره طاغوت گاهی خود امنیت ریشه ناامنی بود. یکی از افسرهای مهم آن زمان در رابطه با خودش می گفت: ما که به اسم امنیت کار می کنیم، ناامنیها از ماست. خود او مثال می زد که وضع ما مثل آن کنیز بسیار زشت و سیاهی است که بچه اربابش را بغل کرده بود و بچه از این شخص وحشت می کرد و داد و فریاد می زد، کنیز هم می گفت: از چی می ترسی؟ من که پهلوی تو هستم! بشر امروز این وضع را دارد که خودش به وسیله این سلاحها گرفتار ناامنی شده است. سلاحهای اتمی، آینده بشریت را در خطر افکنده است، اما او می خواهد به وسیله این سلاحها کسب امنیت کند! علم خوب بود، اما چرا پناهنده به علم نتیجه عکس گرفت؟ بشر که می خواست از راه علم، امنیت کسب کند، چرا علم موجب ناامنی او شد؟ به خاطر اینکه علم بود ولی تقوا نبود. قدرت هم همینطور است. بشر با اضافه شدن قدرتش می خواهد امنیت پیدا کند، اما همین اضافه شدن قدرت، امنیت او را بیشتر در خطر می اندازد.

مقام شهدا

اسب و سوار
خداوند می فرماید، به کسی که در راه خدا کشته شده بگویید «زنده». به این جسد و هیکلی که زیر خاک می رود می گوید زنده؟ نه شهید این نیست، اینکه شما زیر خاک می کنید، مرکَب، خانه و آشیانه شهید است. مثل سوار و اسب سوار. اسب را از زیر پای سوار می گیرند، سوار پیاده می شود. وقتی شما جایی وارد شدید، اسب کجا می رود و سوار کجا می رود؟ در قدیم مردم با اسب به اینجا و آنجا می رفتند، وقتی مثلاٌ به مهانخانه یا جایی که دعوت داشتند می رسیدند، اسب را در جای مخصوصی می بستند یا رها می کردند و خودشان می رفتند توی مهمانخانه. این قبرستان شهدا خیلی مقام دارد، چون جایگاه مرکب شهدا است، اما آنجایی که شهدا هستند، خیلی مقامش بالاتر از قبرستان است. این که بدن را اینجا رها کرده اند، علتش این است که شهدا می خواهند بروند در محضر خدایی که جسم نیست. این بدن، جسم است چه جوری برود پیش خدا؟ اینکه می گوید « بَل اَحیاءٌ عندَ ربِّهم یُرزقونَ » زنده اند و نزد پروردگارشان روزی می خورند. یعنی اینها از اسب پیاده شده اند، اسبشان را بیرون رها کرده اند، خودشان آمده اند محضر حضرت پروردگار.

شهادت

گوسفند
اگر یک ماشین به گوسفندی بزند و چوپان برسد، سرش را ببرد ناراحتی ندارد، چون قابل استفاده است، اما اگر نرسید سرش را ببرد و مرد، برای آن گوسفند ناراحت می شود. ناراحتی برای آدمهایی است که روی تخت بیمارستان می میرند، مثل گوسفندهایی که نرسیده اند سرشان را ببرند.

امتحان، عامل تفکیک خوب و بد

پوست و گوشت
پوست کندن گوسفند، اگر آدم، ناشی باشد و دفعه اول بخواهد پوست گوسفند را بکند، یکجا کارد می گذارد پوست کنده می شود، یکجا کارد می گذارد یک تکه گوشت کنده می شود، یعنی یک جا گوشت چسبیده به پوست، یک جا پوست چسبیده به گوشت. اما فرد دانا و ماهر ابتدا بادش می کند، تا جایی که این گوشت و پوست از هم جدا بشود، بعد کارد را چنان از وسط پوست و گوشت می گذارند که نه به پوست بگیرد و نه به گوشت و پوست را سالم در می آورد. خدا می خواهد آدمهای سالم را از ناسالم علمای متعهد را از علمای سوء جدا کند. هر ملتی که هستند، باشند خدا می خواهد مستضعفین عالم را از چنگ مستکبرین عالم خارج بکند.

قانونگذاری دور از جو زدگی

شاغول و عقربه
قوه قضاییه در هر جامعه ای حالت شاغول آن جامعه را دارد. یعنی تمام دستگاههای آن جامعه اگر سیستماتیک عمل کند، اشکالی ندارد. اما اگر قوه قضائی سیستماتیک عمل نکند اشکال دارد. شما ببینید اگر همه قطعات یک کشتی به هم جوش بخورند و میخ کوب و متصل به همدیگر بشوند خطری ندارد، اما اگر آن عقربه مغناطیسی و قطب نمایش آزاد نباشد بلکه میخ کوب باشد، دیگر کار نمی کند. اگر همه قسمتها به دست فرمانده کشتی باشد، خوب است اما این عقربه باید آزاد باشد تا خط نشان بدهد و کشتیبان به آن نگاه کند.
قضاوتها، یکی قضاوت در حکم است، یکی هم قضاوت در موضوع. تمام فتواها و مسئله ها قضاوت در احکام است، از این جهت مرجع تقلید که می خواهد حکم خدا را بیان کند باید عیناً منعکس کننده احکام خدا باشد و دقیق ببیند عقربه حکم، به سمت چه جهتی می ایستد، همان را بیان کند.
درباره مرحوم علامه حلّی نقل شده که درباره منزوحات بئر می خواست فتوا بدهد، چاهی در منزلش داشت، پیش چشمش مجسّم می شد اگر این چاه نجس بشود بعد چه مشکلاتی پیش می آید. دستور داد آن چاه را پر کردند تا فکرش از این نظر راحت باشد و این معنا در فتوایی که می خواهد بدهد منعکس نشود. مجلس که قوه مقننه است هر قیام و قعودش یک قضاوت است. یعنی حرف مخالف و موافق را گوش می کند، روی طرح و لایحه مطالعه و بررسی می کند، بعد قضاوت می کند که این بلی یا خیر. قانونگذاری، قضاوت در حکم است، چون این قوانین را که اینها وضع می کنند احکام جامعه را دارند قضاوت می کنند.
قضات، قاضی در مورد و موضوع اند، ادله این طرف و آن طرف را می بینند و سخنان متهم و شهود و شاکیان را می شنوند و نظرات بازجو را که روی این پرونده منعکس است، می بینند، بعد نه سیستماتیک، بلکه آزاد باید بیایند و حکم کنند که بلی یا خیر. منظورم از سیستماتیک این است که اگر عده ای با هم همدست و رفیق شدند، اینها اگر مثلاً در شهرداری بودند نفعش این می شود که عیوب و اشکالات همدیگر را بپوشانند و اگر بیچاره ای گرفتار مشکلاتی شد به هر کدام از اینها مراجعه کرد، هوای همدیگر را داشته باشند و یک حق، این جوری ضایع می شود. اما اگر این مسئله رفاقت و باندبازی در قضاوت آمد، معنایش این است که شاغول خراب شده، یعنی خیلی حساس است. اگر غیر از مسئله طرفین، مسئله روابط حتی در ذهن قاضی خطور بکند، رسالتش را نمی تواند انجام بدهد. چطور اگر قطعه آهنی نزد یک عقربه مغناطیسی بشود، قطب نما جهت را کج نشان می دهد و ناخدا کج می رود و سر از جای دیگر در می آورد، از کجا بفهمد کشتی دارد کج می رود؟ تمام توجه و عنایتش به آن دو گرم عقربه است، تمام کشتی هزاران تن آهن است، اما این عقربه چند گرم بیش نیست. سرنوشت آن هزاران تن به این چند گرم بسته است. خود انسان تمام مجموعه روحیه و پیکرش و ظاهرش و باطنش یک تاریخ و جغرافی گسترده ای را نشان می دهد، اما همه ارزش او به عقل اوست. عقل انسان مثل آن قطب نما به سمت رضای الهی می ایستد و این نوری است که انسان را هدایت می کند. امانت الهی است که خدا به انسان عنایت کرده و همه هستی انسان وابسته به این عقل و نور اوست. همان طور که اگر عقربه مغناطیسی اگر آهن نزدیکش بود درست حکم نمی کند، همانطور هم این عقل انسان که قاضی در وجود انسان است، اگر تعلقات و وابستگی و ... داشت، درست حکم نمی کند.

بهای استقلال

رختشویی
فرض کنید بچه زن رختشویی که یتیم است و مادرش او را با رختشویی بزرگ می کند، پایش برهنه است، اما نان رختشویی مادرش را می خورد. زنی هم، فرض کنید که بدهکار است، آپارتمان و اتومبیل و نوکر و قالی های گران قیمت، تزئینات و تجملات دارد، بچه اش را هم با اتومیبیل اینطرف و آنطرف می برد. حالا این بچه رختشوی می رود توی خانه آن زن و می بیند آنجا نان و غذا و مرغ دارند، همه چیز دارند. می آید به مادرش می گوید: آنها همه چیز دارند تو نداری، بچه آنها با اتومبیل می رود بیرون، من کفش هم ندارم. مادر چه می گوید؟ می گوید: من همین را هم که دارم خوبست، برای تو این نان حلال است، نان عزت و پاکی است، آن بچه مادرش بدهکار است خودش را می فروشد، به بچه می دهد.
شما وقتی رفتید به مکه می گویید بازارش آنجوری بود، آب و نان و غذایش اینجوری بود، همه چیز آنجا ارزان بود، در بازارش همه چیز پیدا می شد، اما این جا صف داریم، مشکل داریم. قیمتها گران است و ... . خوب ما اگر برویم به رهبر انقلاب بگوییم وضع آنجا آنجوری بود، آیا مثل بچه آن رختشوی نمی شود که رفته به مادرش می گوید: مادر! خانه فلانی چقدر دلباز بود؟! بله، ما صف داریم، مشکل و فشار و زحمت داریم، شهید دادن و تشییع جنازه داریم، این ها را داریم اما ناموس فروشی و عفت فروشی نداریم. کسی که می خواهد شکمش آباد بشود، باید دین بفروشد تا شکم را آباد کند. هم در دنیا معامله صورت می گیرد هم در آخرت. در آخرت باید انسان عمل بدهد، سند اعمال بدهد تا رفاه آخرتی او تأمین بشود. به بهشتیان گفته می شود :« و تِلکَ الجنهُ الَّتی اُورِثتُمُوها بِما کُنتُم تَعمَلُونَ  » نعمت های بهشت تابع عملشان است. اینجا هم هرکس دین و شرف و ناموس بدهد همه چیز گیرش می آید. بچه رختشوی، خار توی پایش می نشیند، برف روی سرش می نشیند، چتر و کیف ندارد اما شرف و عزت دارد. گاهی هم همین بچه رختشوی می شود همه کاره و بچه آن یکی هیچ کاره بدبخت و گدا. بچه رختشوی هم دنیایش آخر کار خوب می شود. هم آخرتش، چون نان حلال خورده است.
ما امیدواریم این مملکت که تا حالا دینش را حفظ کرده، انشاءالله دنیایش هم درست بشود. شما که جشن انقلاب را می گیرید، برای این است که الحمد الله آن مادر رفته و این مادر آمده. طاغوت ناموسمان را می فروخت، و شرفمان را پایمال می کرد. مگر ما جزء پیمان نظامی نبودیم؟ مگر مملکت ما بازوی امریکا نبود؟ مگر سربازهای ما را برای جنگ به ظفار نمی بردند؟ مگر دخترهای اینجا را نمی بردند که با پسرها و سربازهای آمریکایی عکس برهنه بگیرند؟ مگر این مسائل نبود؟ مگر هشتاد هزار آمریکایی توی این کشور نبود؟ مگر این همه فحشاء و فساد نبود؟ البته ممکن است الان هم فساد باشد، اما این فسادی است که در هر جامعه ای هر اندازه هم رشد بکند این مسائل گاهی اتفاق می افتد. آن هشتاد هزار مستشار و آنهمه خارجیها که اینجا بودند کجا رفتند؟ شاه و پدرش سلطنت نمی کردند، بلکه همه اش نوکری و فحشاء بود. می آمدند نگاه می کردند تا هر کس در هر شهری از همه خبیث تر، فاسدتر، شریرتر بود پیدا بکنند تا بشود وکیلشان، بشود همکار و شریکشان، آدمهای آبرودار که به اینها وصل نمی شدند، آنهایی که یک جو، دین داشتند، نزدیک اینها نمی رفتند. فاحشه ها باز خانه شان را حفظ می کنند، اینها خانه شان را هم می فروختند.
روسپی از خاندان خود نکند دل - کمتر از او دان هر آن که دل ز وطن کند
خدا از دست آنها نجاتمان داد، آورد دست دولتی که مثل آن مادر رختشوی می خواهد بزرگتان کند. این مشکلات را دارد. می خواهد خودش زندگی کند، خوب زندگی کردن رنج و گرسنگی دارد. دشواری و زحمت دارد، درد و ناراحتی دارد، اما در مقابل آبرو، شرف و عزت و دین هم دارد، یعنی همه چیز دارد. جشن می گیرید برای اینکه به مردم بگویید: خدا را شکر می کنیم که از غنای حرام آمدیم در فقر حلال، از آن عزت دروغی آمدیم در این تنهایی. آن وقت همه جای دنیا تعریفمان را می کردند و امروز فحشمان می دهند، اما تنهایی امروز بهتر از آن است که آنروز همه کس می آمدند و می رفتند و می بردند. رختشوی هم بچه اش همیشه رختشوی و پابرهنه نمی ماند. بسیاری از قدرتمندها بچه رختشویند. این ممالک عالم مگر همیشه اعیان بودند و همیشه قدرت داشتند؟ اول روی پای خودشان ایستادند، خون دل خوردند، زجر کشیدند، به تدریج رشد کردند.

طول کشیدن جنگ

کشتی گیر
خدا می خواست این جنگ تحمیلی طول بکشد تا افراد نگویند پیروزی ما تصادفی و اتفاقی بود. چون امر اتفاقی باید خیلی باشتاب و عجله صورت گیرد که طرف فرصت تدارکات نداشته باشد. مثلاٌ اگر یک کشتی گیر همان ثانیه اول کشتی دیگر را ضربه فنی کرد، این زیاد علامت مهارت و قدرت او نیست، ممکن است شانسی یکجا حریف را گیر آورده و او را زمین زده است، یا یک بوکسور با یک بوکسور دیگر اگر در ضربه اول رقیبش را بیاندازد کنار، دلیل قوت او نیست، اما اگر پس از مدتی مبارزه، یکی از آنها پیروز شد، این پیروزی را نمی توان گفت اتفاقی است.

پختگی در کوره انقلاب

شنا و آب
کسی که شنا نمی داند، باید خود را به آب بیاندازد تا در آب، شنا یاد بگیرد، در خشکی هم اگر چه حرکات شنا انجام دهد، شناگر نمی شود. اولین بار هم که می افتد توی آب تا مقداری سرش زیر آب نرود، شناگر قابلی نمی شود. باید توی آب بروی تا ترس تو بریزد، باید غرق شوی تا از غرق شدن نترسی، باید زیر آب بروی تا از آب نترسی.
کسی که می خواهد دوچرخه سواری یاد بگیرد، باید این قدر زمین بخورد که دیگر از زمین خوردن نترسد و بتواند تعادلش را حفظ کند. استاد به تو می گوید هنگام آموختن دوچرخه سواری، به دور نگاه کن، تا زمین نخوری.
شما هم که در این انقلاب حرکت می کنید، حالا را نبینید، به دور نگاه کنید. نگویید ای وای صف نانوایی... این نگاه به نزدیک کردن است، ضد انقلاب نگاه به نزدیک می کند و می گوید: صف نان، صف مرغ، صف فلان. شما دور را نگاه کن، آن روز را نگاه کن که شوکت و عزت و استقلال ملت، حفظ شده، دشمنان می فهمند که محاصره اقتصادی کارگر نیست، می گویند: ولش کنید، دروازه ها را باز بگذارید. آن وقت می بینید که از صف خبری نیست و اینجا وضع، بهتر از جاهای دیگر است. باید آینده را نگاه کرد. دور را نگاه کن تا لغزش پیدا نکنی. شما تا به جنگ و جبهه نروی، ترست نمی ریزد و تا در آتش نروی، وحشت آتش از دلت بیرون نمی رود و تا سختی نکشی و آبدیده نشوی، به آسایش و راحتی نمی رسی.

دقت در تصمیم گیری

تک تیرانداز
آن که دیر نظر می دهد، نظری که می دهد گرانقیمت است. آنکه زیاد نظر می دهد خیلی از نظرهایش بی تأمل است. آنکه دیر قضاوت می کند، خوب قضاوت می کند. در جبهه تک تیراندازها بهتر از کسانی هدف می زنند که روی رگبار می گذارند. یکی می زند، اما درست به هدف می خورد. آن دیگری دو تا خشاب خالی می کند، ولی می بینی کاری نکرده و به هدف نزده است. آنکه تک تیرانداز است دقت می کند، یک تیر خرج دشمن می کند، آن را هم درست توی مغزش می زند.
شما در موقع تصمیم گیری، روی تک تیر باشید و وقت تان را بیشتر روی نشانه روی صرف کنید، دستتان زود روی ماشه نرود. همانطور که وقتی می خواهید دست روی ماشه ببرید می گویند نفستان را حبس کنید، چرا نفس را حبس می کنید؟ چون نفس که می زنید دست حرکت می کند، و تیر به خطا می رود. شما همین مسئله را در موقع تکلم انجام بدهید و یاد بگیرید به جای نَفََس بگویید نفس، نفس را حبس کن و بعد قضاوت کن. در تیراندازی نفس را حبس کنید و در قضاوت کردن نفس را.

شیوه امر به معروف

چاقوی جراحی
دکتر اگر با چاقوی کثیف جراحی بکند، مثلاٌ آپاندیس کسی را جراحی کرده باشد، هرقدر هم که محل جراحی را بعد هم خوب ببندد و بخیه بزند، اما بعدش به خاطر استفاده از چاقوی کثیف محل جراحی چرک و عفونت می کند. اینکه بسیاری از امر به معروفها پشت سرش عفونت می کند، به خاطر این است که با زبانی که استریل نیست، امر به معروف می کند.

محبت متقابل، عامل قدرت مسلمین

چراغ داخل ماشین
داخل ماشین یک چراغ بالای سر راننده یا پشت سرش قرار دارد. مسافر وقتی می خواهد چیزی بخواند، آن چراغ را روشن می کند. وقتی چراغ داخل روشن بشود، شما یا راننده بیرون را نمی توانی خوب ببینی و تشخیص دهی. اگرچه نور است، اما باعث ظلمت می شود. چراغ است، اما باعث ندیدن می گردد. از این جهت راننده می گوید: چراغ داخل را خاموش کنید، من جلو را نمی بینم. چون این چشم که نمی تواند دو تا نور را با هم ببیند. نور وقتی از داخل بود، می زند توی چشم، و کارآیی نور بیرون کم می شود، به طوری که انسان به خوبی پیش پایش را نبیند. اگر ماشینی که از طرف مقابل می آید نور بالا زد توی چشم شما، این نور ماشین خودت که زمین را روشن می کند، دیگر کارآیی کافی ندارد، و اگر مسافری یا چیزی هم جلوی تو بیاید آن را نمی بینی.
این « رُحماءُ بَینهُم » که قرآن درباره یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است، اگر تنزل پیدا کرد شما دیگر دشمنی دشمن را احساس نمی کنید، آن حالت جنگندگی انسان از انسان گرفته می شود، قدرت جنگیدن از آدمی سلب می شود. پس قدرت جنگیدن شما با دشمن در محبتتان به همدیگر و اعتماد و علاقه متقابلتان به هم است. هرچیزی که این علاقه را کم کند، قدرت جنگی شما را تحلیل می برد، یعنی چراغ داخل است که موجب می شود خارج را نبینی. هر بحثی، هر بگو مگویی، هر اختلافی، هر تردید و اشکالی از داخل، موجب منصرف شدن از خارج می شود. آن وقت مسائل مهم تحت الشعاع مسائل جزئی قرار می گیرند.

برکات جنگ

شوک
این جنگ به منزله شوکی بود که به انسان از هوش رفته ای وارد کردند تا به هوش بیاید. همان طوری که گاهی آدم به حالت اغماء می افتد و اگر به این حال بماند می میرد، به او سیلی می زنید تا به هوش بیاید. اگر نزنید از دنیا می رود. یکی از معانی این که این جنگ نعمت بود، این است که هر جا که آتش جنگ رسید، باعث حیات شد، حرکت و نیرویی آمد، یک زندگی آمد. وقتی دست افراد را به جنگ بند کردند، دلشان و قلبشان عوض شد فطرتشان زنده شد. جنگ شوک بیداری است، جنگی برقی است که زنده می کند، شوکی است که وارد می شود و وجدان را بیدار می کند. وقتی وجدان بیدار شد، دنبال کارها را خودش می گیرد.

نقش ولایت و رهبری

برق
وقتی یک دستگاه برقی را به برق می زنید، همه اش کار می کند، از برق می کشید، هیچ کار نمی کند. پنکه و کولر را می زنید به برق، خنک می کند. هنرش از آن زدن توی برقش است. اگر برق قطع شد، دیگر هیکل کولر خنک نمی کند. برق است که خنک می کند. هیکل بخاری گرم نمی کند، برق آن گرم می کند. شما رزمندگان عزیز، برادران پاسدار و بسیجی ها قدرت جنگتان و قدرت مقابله تان و هرچه که دارید، فقط از برکت این ولایت شماست. آموزشها و معلوماتتان هیکلتان است، اطلاعات و تخصص هایتان همینطور، اینها هنر ندارد، بلکه وصل شدن شما به ولایت است که به شما هنر می دهد.

آثار شهید

آتش
وقتی منقل را آتش می کنید، گاهی یکجا و یک گوشه اش شعله می کشد و آتش می گیرد. از آنجا با انبر، یک مقدار آتش برمی دارید، می گذارید آنجا که همه اش زغال است، باد می زنید، همه اش آتش می گیرد. این دانه، دانه شهیدان مثل حبه آتش هستند و این شهرها و روستاها مثل ذغال، یک شهید که می گذاری داخلش، آتش عشق الهی به همه آنها سرایت می کند؛ اصلاً قبرستان پر از نور می شود و از وحشت می افتد.

تفرقه، دام شیطان

لقمه و نان
شیطان هیچ راه و رخنه ای مطمئن تر و مؤثرتر از ایجاد جدایی بین انسانها ندارد. هر وقت می خواهد دو انسان را صید کند، اول آن دو را از هم جدا می کند. شما هر وقت می خواهید نانی را مصرف کنید، اول لقمه لقمه اش می کنید تا از گلویتان پایین برود. تفرقه می اندازید در یک دانه نان و آن را به سی چهل لقمه تقسیم می کنید و بعد هر لقمه ای را می دهید به دندان، او را می کوبید و له می کنید، بعد به شکلی که خودش می خواهد در می آورد تا بتواند آن را ببلعد. قدم اول خوردن، تکه تکه کردن است. هر چیز را که نتوانستی تکه تکه کنی نمی خوری. اگر برای شما گوشت آوردند، هر چه خواستی با دندان یا دست خودت تکه اش بکنی اما نتوانستی از خیرش می گذری و ولش می کنی. شیطان اگر نتوانست جمعیتی را تکه تکه بکند مأیوس می شود و می رود.

حرکت جمعی

کاروان
شما آیا می توانید به صورت فردی بدون اینکه عضو یک کاروان بشوید به حج بروید؟ سازمان حج و زیارت می گوید ما به صورت فردی ثبت نام نمی کنیم، بگو حمله دار توکیست؟ با کاروان کی هستی؟ از صد تا صد و پنجاه نفر یک کاروان می سازد، بعد می گوید حالا می خواهی بروی حج، در این کاروان برو، این روحانی کاروان، این مسئول کاروان، این ناظر کاروان، شما هم اعضای این کاروان. اما اگر گفتی من نمی خواهم عضو هیچ کدام بشوم، می خواهم خودم بروم جا اجاره بکنم، خودم بروم و بیایم، می گویند: ما این چنین ویزایی دست شما نمی دهیم. خداوند می گوید ویزای بهشت را کاروانی صادر می کنم. پس باید کمک کنید به مجموعه کاروانتان تا حرکت کنید.

انصاف، عامل پیوند

ملاط سیمان
دو برادر اگر بخواهند برادری شان حفظ بشود، ملاط حفظ برادری، انصاف آنها است. اگر بین انسانها ملاط انصاف نباشد، مثل آجر روی هم می لغزند. ملاط انصاف، مثل سیمان بتون آرمه درست دو تا آجر را به هم منسجم و مرتبط می کند. انسانهای باانصاف به هم قفل می شوند. انصاف دندانه ای است که انسانها را به هم قفل می کند. دیده اید که دو تا آجر را که با سیمان به هم چسبیده ، نمی توان از هم جدا کرد؟ آجرها تکه می شوند اما از هم کنده نمی شوند.
اگر بین سپاه و ارتش ملاط انصاف باشد، سپاهی دستش قطع می شود، اما ارتباطش با ارتش قطع نمی شود. ارتشی دستش قطع می شود، یعنی از بدنش کسر می شود، اما از سپاهی قطع نمی شود. دین ملاطی است که انسانها را با هم متصل و منسجم می کند. ارتباطی که دین بین دو انسان به وجود می آورد، بیشتر از ارتباطی است که بین انسان و بدن انسان است. گاهی دستها از پیکر جدا می شوند، اما دو نفر از هم جدا نمی شوند. شهدای کربلا بدنهایشان ریز ریز شد، اما ارتباطشان قطع نشد. دست عباس بن علی (علیهما السلام) را از پیکر جدا کردند، اما نتوانستند دل او را از امام حسین (علیه السلام) جدا کنند.

وحدت ارتش و سپاه

دندانه زیپ
امام می خواهد شما را مثل دندانه های زیپ با هم قفل کنند که اگر هر چه بکِشَند، از همدیگر جدا نشوید. یک طرف زیپ را سپاه فرض کنید، یک طرف دیگر را ارتش. امام زیپ را می کشد و این دهندانه ها را توی هم فرو می برد. شما وقتی با هم مصافحه یا معانقه می کنید، سر را روی شانه های همدیگر می گذارید، مثل دندانه های زیپ بسته که سر در شانه هم فرو برده اند، یکی می شوید. شما مثل دو در این جامعه هستید، درها وقتی قفل شدند، راه ورود دشمن بسته می شود. اگر یک شکافی بین دو در بود، دزد از لای این شکاف وارد می شود. مگر شما دو لنگه در را بهم چفت و متصل نمی کنید تا جلوی ورود بیگانه را بگیرید؟ گاهی که دو تا در چفت نمی شود، شما هم شب خوابتان نمی برد.
امام هم در این جامعه وقتی می بیند این درها جفت و چفت نمی شوند، خوابش نمی برد، پس باید نجار بیاورد تا کمی از این لنگه در و کمی از آن یکی بزند و اینها را جفتشان کند. تذکری که امام به این و آن می دهد، مثل جفت کردن درها توسط نجار است. وقتی امریکا یک هسته خرمایی لای این در می گذارد، امام دوباره بر می دارد و جورش می کند.

تسلط امواج فرستنده ها

تصرف ارتفاعات
شما وقتی با دشمن درگیر می شوید، اگر منطقه، منطقه کوهستانی باشد، سعی می کنید بالاترین ارتفاعات را به طور غافلگیرانه تسخیر کنید و در آنجا مستقر بشوید، بعد جناحهای خودتان را تأمین کنید که از هیچ طرف به شما آسیبی وارد نشود. اما محور کارتان را بلندترین ارتفاعات قرار می دهید و اگر در دست دشمن ارتفاعی بالاتر از ارتفاعات شما باشد، شما همیشه احساس می کنید پدافند در آنجا کار مشکلی است و می گویید: این خط، نیرو خور است و اداره و حفظش مشکل. اما اگر یک مقدار نیرو خرج کنید و آن قله بالا را بگیرید و دشمن توی کفی بیفتد، می گویید با یک پدافند مختصر می شود نگه داشت و چندان نیرو خور هم نیست.
در نبرد بین اسلام و کفر هم همین مسئله هست. یعنی اسلام می خواهد بالاترین ارتفاعات را بگیرد. کفر هم می گوید من می خواهم بگیرم. ارتفاعاتی که کفر می گیرد چیست؟ کفر می گوید: همه مردم از رادیو و تلویزیون استفاده می کنند، پس مرکز فرستنده های بزرگ تلویزیونی را تسخیر می کنم. سپس با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده، از طریق تلویزیون افکار شیطان و القائات شیطان را به مردم عالم تزریق می کند.

علم و قدرت در مسیر خطا

ماشین و خطای راه
کسی اگر سوار قویترین و سریعترین ماشین شود، اما عوضی برود، یک ساعت که این آدم خطا برود، دویست کیلومتر خطا رفته است.یک دوچرخه سوار اگر اشتباه بکند در یک ساعت پنج، شش کیلومتر عوضی می رود. یک هواپیما اگر ساعت عوضی برود چقدر عوضی رفته؟ هفتصد کیلومتر، هزار کیلومتر.
علم و قدرت انسان هرچه بیشتر بشود، وقتی انسان در حال خطا و در مسیر انحرافی باشد، خطای او را شدیدتر می کند.

راه مستقیم

معبر و مین
در جبهه ها، گروهی « تخریبچی » هستند که می روند از قبل راه را باز می کنند و « مین » ها را در می آورند و خنثی می کنند، بعد شبرنگی یا چیزی به چوبی نصب می کنند، به این معنی که فاصله بین این دو خط یعنی اینجا پاکسازی شده، بیایید از بین اینها عبورکنید. حال اگر کسی یک مقدار چپ یا راست زد، کجا می رود؟ روی مین می رود، چه دست راستی باشد چه دست چپی، مین، مین است و آدم را تکه پاره می کند. نه مین چیی بر مین راستی و نه راستی بر چپی مزیتی دارد، هر دو انحراف است. به فرموده علی (علیه السلام): « الیَمینُ و الشِّمالُ مَظلّه و الطَّریقُ الوُسطی هِیَ الجادَّه » چپ و راست، گمراهی است، راه، راه وسط است.
انسان هم باید از امام نه چپ بزند و نه راست، درست وسط خط باشد، جایی که مین ندارد و پاکسازی شده است، امام هم گروه پاکسازی خودش را می فرستد و زمینه را آماده می کند و بعد حرکت می کند. تو باید پشت سر او حرکت کنی، اگر جلو رفتی هنوز گروه پاکسازی، مین ها را برنداشته اند، و روی مین می روی، چپ یا راست هم بروی، روی مین می روی. آن هم که عقب بیفتد و رشته اتصالش قطع شود، روی مین می رود. تا وقتی که پشت سر اینها و در این سلسله و این کاروان باشد، چون نبریده آخرین فرد هم باشد اهل نجات است، اما اگر برید، دیگر چشم او قافله را نمی بیند و راه را گم می کند. از خط منحرف می شود و به هلاکت می رسد.

صدام مجمع فسادها

کیسه آشغال
جاروبرقی را دیده اید، کیسه ای داخلش می گذارند وقتی از آشغال پر شد، آن را بر می دارند و کیسه دیگری به جایش می گذارند. اگر امروز یک کیسه گذاشتی و نصفه شد، درش نمی آوری بیندازی دور و کیسه نو بگذاری؛ می گویی اسراف است. صدام کیسه آشغالدانی است، انسان وقتی ظالم شد، گناهدانی و فاسددانی است. باید تا جا می گیرد آشغال داخلش بریزند، خدا می خواهد فاسدهای عراق را همینجوری بیاورد بکند توی صدام، صدام آشغالدانی است، خدا می خواهد عراق را پاک کند، همه این خاکروبه ها را یکجا جمع می کند. من از شما سؤال می کنم اگر آشغالها را جمع و جارو کنند و توی آشغالدانی بریزند بهتر است، یا آشغالها همینجور داخل اطاق و زمین و بالا و ... پخش باشد؟ وقتی خدا می خواهد عالم را نظیف بکند، اول هرچه آشغال هست جمع می کند و بعد یک دستگاه آشغال خور، آشغال گیر آشغال ربا می آید تمام این آشغالها را به خودش جذب می کند و یک جا جمع می کند، بعد می سوزاند. خدا هم می خواهد صدام و فاسدهای اطرافش را به جهنم بسوزاند.

ایران، کانون حرارت جهان

جوجه و تخم مرغ
حرکتِ زمینه سازی ظهور، کارش را در اینجا خوب انجام داده است و الان دارد پایه هایش را در ممالک اسلامی محکم می کند. گرمی و حرارتی که باید آنها را بپزد و انقلابی بکند، مرکز تولید حرارتش در این کشور است. در اینجا کوره جنگ، حرارت لازم را برای پخته کردن مسلمانها در سراسر عالم تهیه می کند. اینجا بخاریِ عالم است، از اینجا حرارت به جاهای دیگر می رود؛ تا آنها را زنده کند.
مثال می زنم: ماشینهای جوجه کشی را جایی می گذارند که بخاری اش حرارت را به همه تخم مرغها می رساند. بیست و یک روز که گذشت این تخم مرغ مرده، یک جوجه زنده می شود. انسان در وجود خودش چنین تخم مرغی است، اما ما خودمان را در دستگاه جوجه کشی قرار نمی دهیم که به آن جوجه تبدیل بشویم، 21 روز صبر نمی کنیم تا آنچه در وجود ما مثل تخم مرغ نطفه دارد، به یک جوجه تبدیل بشود. آنجا هم حرارت می خواهد، با بی حرارت کاری انجام نمی شود.
حالا این کشور، مرکز و کانون حرارت جهان اسلام شده، هر جایی که به این مملکت علاقه مند است و ارتباط دارد گرم می شود. گرم که شد جوجه و زنده می شود. مسلمانهای سراسر عالم به وسیله همین کسب حرارت از حالت تخم مرغ بودن به حالت جوجه بودن در می آیند. تخم مرغ را هر جایی گذاشتی، صد سال دیگر هم برگردی همانجاست. اما جوجه این طرف و آن طرف می پَرَد، پرواز و رشد می کند، دانه بر می چیند، خودش مستقل و خودکفاست.
حج هم مسئله ای است که از آنجا حرارت انقلاب به خوبان عالَم منتقل می شود، تا اینها حرارت را به جاهای دیگری منتقل کنند، زندگی و حیات را ببَرند و هسته های حزب الله در کشورهای مختلف تشکیل بدهند. الان این هسته ها دارد تشکیل می شود، اما همه اش از فریاد امام است. صدای او مثل بَر نسبت به نخل ماده است. اگر بر نخل نر را بزنند، خرما نمی دهد. گرده باید به آن بدهند. گاهی یک کیسه گرده برای اینکه یک نخلستان را بارور بکنند، کافی است. یک نفر مثل امام برای بارور کردن، زنده کردن و حیات دادن یک عالَم کافی است. یک انسان مخلص با صدایی که از عمق قلبش بیرون می آید،صدای روح دار، جوهر دار، مایه دار، زندگی دار، این کلام هرجا قرار بگیرد بَر می زند و جان می دهد. مثل زنبور عسل که اگر روی گلها ننشیند و گرده های بساک را روی مادگی گل نگذارد، میوه نمی شود و شکوفه ها همینطور بی حاصل پژمرده می شوند و می افتند. خداوند متعال انبیاء را فرستاده تا کلام او را مثل بَر بَر روی استعداد انسانها قرار بدهند تا انسانها میوه بشوند.

خودجوشی مردم، زمینه ظهور

جوشش آب از زمین
موضوع حکومت جهانی برمی گردد به اینکه انسانها از خودشان بدون تکیه به دسته و گروه و سازمانی، جوششی پیدا کنند و خود انسانهای محروم وارد معرکه بشوند. اگر این کار شد، دیگر مستکبرین نمی توانند محرومین را عقب نگه دارند و ورق برمی گردد. اما اگر کارهایی شده که همگانی و همه جایی نبود، یک عده اصطلاح طلب بودند، وعده دیگر هم در پی آنها حرکت می کردند، وقتی آن اصلاح طلبان را گرفتند زندان کردند و یا کشتند، بقیه مثل موجود بی سرشده از بین می روند. این گونه قیامها زمینه ظهور نیست.
مثالی برای خودجوشی بزنم: در منازل جنوب شهر گاهی که باران می آید، آب وارد خانه ها می شود. اینها این آب را حلب، حلب در کوچه می ریزند، یا پمپ می گذارند و مشکلشان هم حل می شود، آب باران از در آمده تو، از در هم بیرون می کنند. سطح آب زیرزمینی می آید بالا، آبی که در سرداب جمع شده از توی کوچه نیامده، از زیر سرداب و دیوار سرداب جوشیده است، این آب را وقتی حلب حلب برمی داری دوباره جایش آب می آید، مثل چاه. عرب، به این گونه جوشیدن آب، «انتفاضه» می گوید، یعنی خودجوش. الان به جریان فلسطین شورش و مبارزه نمی گویند، نهضت و انتفاضه می گویند. یعنی سطح آب امده بالا و جوشنده است. بچه مدرسه ی فلسطینی را کسی سازماندهی نکرده و کسی استادش نشده، خودش نشسته و با فکر به این نتیجه رسیده که زندگی تحت حکومت اسرائیل از مرگ بدتر و مرگ در راه مبارزه با اسرائیل، پیروزی و حیات است. از کلاس و خانه اش که بیرون می آید، برای اینکه فریاد کند من با کار اسرائیل مخالفم، به ماشین و افراد آنها سنگ می زند. این حرکت، حرکت یک گروه و سازمان نیست که اسرائیل رئیس آن گروه را بگیرد و آن را از بین ببرد، برخلاف یک سازمان، یک دسته ای از مردم را حرکت می دهد و با متلاشی شدن آن سازمان، این حرکت متوقف می شود. ولی الان چند سال است بچه های فلسطینی، زنها، مردها، کوچک و بزرگ، هر روز تظاهرات می کنند، هر روز مبارزه دارند، هر روز مجروح و شهید می دهند. هر روز هم این برنامه ها ادامه دارد. علت ادامه اش چیست؟ اسرائیل هر کسی را که فکر می کند رئیس گروه یا فرد مؤثر است، می گیرد. اما این بقیه ای که مانده اند، رهنمود از آنهایی که دستگیر شده اند، نمی گیرند تا با دستگیری آنها حیران بمانند. اینها رهنمود از فطرت و وجدانشان می گیرند. خودشان به این نتیجه رسیده اند. این است که هر چه زندان می کند، و هرچه مجروح می کند، باز جایش کسانی هستند. آب باران نیامده که به سرداب اسرائیل برود تا پمپاژ کند و بریزد بیرون، یا حلب، حلب بِکشَد تا تمام شود. آب از زیرزمین بالا آمده است، مثل چاه، هرچه برداری باز جایش می آید.
در این انقلاب ما، قبل از پانزده خرداد حرکتی و مبارزه ای آغاز شد، شاه در جریان پانزده خرداد، چندین هزار نفر را کشت و عده زیادی را هم دستگیر کرد که این کار تمام شود. امام روی وظیفه خودش به مبارزات ادامه داد. امام را گرفتند، زندان کردند. شش ماه بعد آزاد کردند، دوباره تبعید کردند، امام به راه خودش ادامه داد. تا اینکه سال 1357 فرا رسید. در آن سال مردم برای راهپیمایی به خیابانها ریختند. این راهپیمایی مردمی «انتفاضه» بود. یعنی سطح فکر مردم به اندازه ای بالا آمده بود که مبارزه محدود به یک عده خاص و سازمان خاص نبود. در همه مردم این انقلاب جوشیده و به حد انتفاضه رسیده بود. هرچه گرفتند و کشتند، مردم اعتنایی به حکومت نظامی هم نکردند و جلو آمده و برای شهدای هر شهری، در شهر دیگر مجالس فاتحه گرفتند. چهلم ها به حد انتفاضه رسیده بود تا در 22 بهمن که همه بیرون ریختند و سراغ پادگانها رفتند. جلوتر پادگان ها سراغ مردم می آمدند، این دفعه مردم ریختند و پادگانها را یکی یکی گرفتند و ارتش به مردم پیوست. چرا؟ چون دیگر با زندان و زدن و کشتن حل نمی شد.
در روایات داریم که خدا امر حضرت امام زمام (عجل الله تعالی فرجه) را اصلاح می کند. اصلاح کار و زمینه چینی برای آن حضرت است که مثلاً انتفاضه و جوشش به کشور ما محدود نباشد تا اگر آمریکا کشور ما را در محاصره اقتصادی، سیاسی و نظامی قرار دارد، بقیه دست روی دستشان بگذارند. خود آنها هم در درونشان جوشش پیدا می شود و نهضت از متن مردم می جوشد.

اهمیت شغلهای تولیدی

اعضای بدن
پستها، مقامها و عناوین بالا و بزرگ خطر دارد، اما عنوانهای کوچکتر، خطرش کمتر است. البته هر دو، شغل و کار است و فرقی نمی کند. اگر مستخدم مدرسه نباشد، امورات مدرسه نمی گردد و اگر هم مدیر نداشته باشد، باز هم نمی گردد. از اعضای بدنتان اگر چشم نباشد، بدن ناقص است، گوش هم نباشد ناقص است، دست و پا هم نباشد ناقص است. چنین نیست که حالا که «پا» در پایین بدن واقع شده، اهمیتش از دست که بالای بدن است، کمتر باشد. آدمی که یک دست ندارد امورش می گذرد، اما آدمی که یک پا ندارد کارش مشکل تر است. با این که پا، در پایین تنه است و دست نسبت به آن در بالای تنه قرار دارد. اما فرد اگر مخیر باشد بین اینکه یک دستش قطع شود یا یک پایش، ترجیح می دهد که یک دستش قطع بشود، نه یک پایش. چون بی دست می تواند راه برود، اما وقتی از یک پا ناقص شد، اگر دو تا دست را هم بیاورد جای آن یک پا کار بکند، باز هم نمی تواند کار آن یک پا را انجام بدهد. اگر فردی یک دست داشته باشد می رود دستشویی و خودش را شستشو می کند، اگر پا نداشت، باید او را ببرند و بیاورند. پس این جوری نیست که دست بتواند منتی به سر پا بگذارد که تو پایینی و من بالایم.
از این جهت خداوند متعال برای سجده ای که انسان انجام می دهد و اعضایش مشرف می شوند به اینکه برای خدا سجود کنند، پیشانی و دو تا دست و دو تا زانو و دو تا سرپنجه روی خاک می اید. از پا چهار عضوش شرکت در سجود می کند، اما از دست دو عضوش، از صورت با همه مقامش یک قسمت، از آنکه پیشانی است. اگر این دست و پا نباشد، پیشانی نمی تواند سجده کند. با کمک دست و پا پیشانی می تواند به مقام سجود برسد.
در شغلهای جامعه هم همین طور است. آنها که تولید کارشان بیشتر است، مصرفشان کمتر است. این ها نیروی محرکه جامعه اند. آنها که کارشان کمتر و مصرفشان بیشتر است، آنها مصرف کننده اند. و هر کس به تفاضل تولید و مصرفش ارزش پیدا می کند. یعنی هر کسی چه چیز به جامعه می دهد و چه چیز از جامعه می گیرد؟ هر که بیشتر گرفت و کمتر داد، این سربار جامعه است. هر که بیشتر داد و کمتر گرفت، این عصای دست جامعه و تکیه گاه جامعه است؛ این نیروی محرکه جامعه است.

موقع شناسی اجتماعی

میوه کال
سعی کنید موضع شما در اختلاف همان موضع امام باشد. میوه را در فصل خودش می چینند. شما هم خارج از فصل، میوه را نچینید. خرمالو را، اگر زود بچینید و بخورید هم دهان خود را تلخ کرده اید و هم آن را ضایع ساخته اید. اگر یک ماه صبر کنید، همین خرمالو یک میوه شیرین و خوب می شود و می خورید. این مسائل جامعه تا موقعی که زور خودش را نزده و روشن نشده و پختگی لازم را پیدا نکرده است، مثل میوه کال است، اگر واردش بشوی، اذیت می شوی. مسائل تا پخته نشده دندان روی ان نگذار. اظهارنظر در رابطه با مسائل، مثل دندان روی مطلب گذاشتن است، وقتی که پخته نشده است، تلخ است.

رسالت انقلابی شعر و هنر

دارو
به برادران عزیز گوینده و شعرای عزیز عرض می کنم، اگر در زمانی زندگی می کنید که قدر هنرتان زیاد شناخته نیست، این یک دوره انتقالی است، در دوره انتقالی جز صبر و انتظار چاره ای نیست. ما منتظریم. روزنامه های ما بهترین سرمقاله شان شعر شعرای گذشته و ضرب المثل رایج مردم است، شعرای فعلی ما هم باید در آن رده ای که انقلاب ما امروز بدان نیاز دارد، حرکت کنند. امام خود به تنهایی و کراراً روی اسلام آمریکایی و اسلام ناب محمدی (صلی الله علیه و آله و سلم) تأکید می کند. شما بگویید چند شعر و غزل و مطلب در این زمینه داریم؟ چرا امام را غریب بگذاریم؟ اگر این مطلب امام به صورت شعر به مردم ارائه شده بود، و این واکسنی را که امام دارد به امت خود و به آحاد مردم تزریق می کند، با زبان شعر تزریق شده بود، ماندگارتر می شد. چرا نباید آن را به صورت قرصی که لعابی شیرین از شعر داشته باشد، به آنها بدهیم؟ چرا وارد قصه ها و داستانها و فیلم ها نشود؟ چرا مطالب امام را به صورت دارو مصرف نکنیم؟ چرا آن را به صورت غذای روزمره به کار نبریم؟ مردم ما وقتی از طریق تلویزیون خطبه نماز جمعه یا یک سخنرانی را می شنوند، به عنوان یک دارو مصرف می کنند که برای آنان حیاتی و ضروری است. اما وقتی یک فیلم را نگاه می کنند به عنوان خوراک می نگرند، نه به صورت یک دارو. مردم چندان مقید به خوشمزگی دارو نیستند، بلکه مقید به اثربخشی آن هستند، اما در مورد غذا، به خوش طعم بودن آن مقیدند. هنر، چیزی است که می تواند دارو را در لابلای غذای روزمره انسانها به مقدار زیاد وارد کند و ایجاد خستگی هم نکند؛ بلکه مایه رفع خستگی شود. دشمنان ما برای روز عاشورا کار کرده و از شعر هم استفاده کرده اند، مثل شعرهای ایرج میرزا علیه ماتم گرفتن و عزاداری ... . برای اینکه دستگاه حسینی را خرد کند، وقتی می خواهد این قلعه را بکوبد، طبعاً از یک جایی که دیوار کوتاه است وارد می شود و انگشت روی تعزیه خوانی و شبیه خوانی می گذارد. شاعران هنر خود را در رد مکتب ما به کار برده اند و مقدسات ما را به مسخره گرفته اند، علیه حجاب شعرها گفته اند، اعتقادات و ارزشهای مذهبی را مسخره کرده اند. اما کو شعری که در دفاع از حجاب گفته شده باشد؟ به شاعران عزیز عرض می کنم که این قابل قبول نیست که مطالب و پیامهای امام همین طور بکر مانده باشد و راه گفتن آن فقط همان باشد که کسی کمتر به سراغ آن برود. این تنهایی است و قابل قبول نیست. ما نباید دست کم بگیریم چیزی را که دشمن دست کم نمی گیرد. در هر موردی، هر سلاحی که نتوانیم در مقابل دشمن تأمین کنیم از آن راه آسیب می بینیم.

امام، عامل جذب پاکان

بُراده و آهنربا
اگر براده آهن را با خاک مخلوط کنند و شما بخواهید از هم جدا کنید، آهن ربا می آورید و توی این خاک می گذارید هر چه آهن هست به این آهن ربا می چسبد و هر چه خاک است بر جای می ماند، اینطور از هم جدا می شوید.
امام آهن ربایی است که مؤمنین و پاکها را می رباید. از لابه لای این خاکها همه آدمهای خالص و خوب دور امام جمع می شوند. اگر کاه و آهن با هم مخلوط شده باشند و شما بخواهید آنها را از هم جدا کنید، باید یک آهن ربا و یک کهربا را بیاورید، تا کاهها دور کهربا جمع بشوند و آهنها دور آهن ربا و فوری از همدیگر جدا شوند. خدا برای امتحان مردم، امام حسین (علیه السلام) را یک قطب کرده، که همه آخرتی ها و خداپرستیها دور او جمع شوند، یزید آن زمان و اسرائیل امروز را هم یک قطب قرار داده و دنیا پرستها از هر قبیله و امتی که باشند، دور آن جمع شوند. خداوند اینطور مردم را از همدیگر جدا می سازد.

ولایت رسول

نام و عنوان
شما وقتی کسی را نصیحت می کنید که حرف پدرش را بشنود و مثلاً نام پدرش حسن است نمی گویی حرف حسن آقا را گوش بده، بلکه می گویی حرف پدرت را گوش بده. اینجا وصف پدری را ذکر می کنی، یعنی پدر چون حق پدری بر تو دارد باید، حرفش را گوش بدهی. یا مثلاً به افسری که تخطی یا تخلفی کرده نمی گویی حرف آقای فلان را گوش کن، بلکه می گویی حرف فرمانده خودت را گوش کن. معانی بیان یعنی همین که به جای اینکه اسم او را در اینجا ذکر کنی، شغل و موقعیت او را ذکر می کنی. چون به لحاظ فرمانده بودن، واجب الاطاعه است، نه به لحاظ اسمش. خداوند هم که می گوید: « النبی اولی » و اسم حضرت را نمی برد، چون نبی یعنی کسی که خبری را می دهد، یعنی خدا او را مطلع کرده و اطلاعات خدایی را بیان می کند. نبی یعنی کسی که خبر از جانب خدا می آورد. وقتی او ولایت دارد معنایش این است که چون از طرف خدا آمده، اولویت دارد. پس معنایش برمی گردد به اولویت خدا. ولایت یعنی اینکه انسان اینجور بشود که خواست خدا برای او مهمتر باشد از خواست خودش.

توحید و قدرت الهی

دوربین
دوربین عکاسی یا فیلمبرداری ویدئو یا تلویزیون را باید تنظیم کنند و آن قدر بچرخانند تا تصویر در آن صاف و واضح دیده بشود. از جای دور و نزدیک که عکس می اندازند یا فیلمبرداری می کنند، باید چند دور بچرخانند تا وضع آن مناسب بشود. اما با این دوربین چشم که نگاه می کنی هم پهلوی دستت را و هم فاصله دور را واضح می بینی. دوربینها را تا تنظیمش نکنی، اول مات است. توی تلویزیون هم می بینید که تصاویر تا درست تنظیم نشود، واضح نیست. می بینید که هر وقت می خواهد از یک منظره بیاید روی یک منظره دیگری اول یک شبح مات است، یواش یواش تنظیمش می کنند تا شبح باز بشود. اما چشم تو که سریع از نزدیک می بیند، یکدفعه عدسی برای دور آماده می شود. این نشانه توحید و قدرت الهی است. این رنگهایی را که شما در نقاشی انتخاب می کنید، گاهی از کشورهای خارج می آورید، اما یک دانه تخم را که توی یک گلدان می کارید سبز می شود و گل می دهد. آنهم گلی که هفت رنگ دارد و همه را هم از همان خاک گرفته است. گاهی انسان فرصت نمی کند روی یک گل مطالعه کند وگرنه باید بگوید « لا اله الا الله »، چه طور این تخمک این رنگها را از خاک گرفته، و هر کدام را سر جای خودش نشانده است!
نقاشها وقتی ادای گل را دربیاورند هنرمند هستند، خدا که گل درست می کند هنرمند نیست؟ ما چقدر بی انصاف هستیم؟ این کمونیستها کسی را که یک گل، نقاشی کند هنرمند می دانند و به او جایزه می دهند، اما آن کسی که گل را درست کرده انکار می کنند، می گویند آقا، همینطور خودش شده ! نقاشی تو خودش نمی شود، گل ساختن او خودش می شود؟ این بی انصافی است. این گل به انسان می گوید « لا اله الا الله » شما الان عطر مصرف می کنید، اما این تخم که گاهی یک میلی گرم است، گل می دهد، عطر هم دارد، تخم گل اطلسی نه تنها رنگش را از آن خاک می گیرد، از همان خاک عطر درست می کند، خاک را می گیرد و عطر می سازد. اینها دارد به انسان می گوید« لا اله الا الله ». آن کسی که از خاک، عطر و رنگ درست کرده و رنگ را در جای خودش، عطر را در جای خودش به کار برده، چیزی درست کرده که از او تخم دیگری به وجود آید. هر گلی اول کاری که می کند، مثل خودش را تولید می کند، اما صنایع بشری همه اش اخته و عقیم است،یعنی هیچ هواپیمایی قدرت تولید مثل ندارد. اما سنجاقک کوچولو، مگس کوچولو که هواپیمای خداست، یک دستگاه هواپیماسازی هم دارد. شما می دانید یک کارخانه هواپیماسازی خودش یک شهر خیلی بزرگ صنعتی است، متفکرین ما هم فکر و عقل و شعور دارند ولی آیا آن کسی که در هواپیمایش صنعت هواپیما سازی و کارخانه هواپیماسازی قرار دارد، قدرت ندارد؟ خدا با زبان مگس ها و پرندگان با ما حرف زده که لا اله الا الله. پرنده ها نفس می کشند، از نای خودشان هوا باید خارج بشود. دم و بازدم، خدا پرده هایی سر راهش گذاشته که می شود صدای دلنشین بلبل. یعنی خدا از همین دستگاه، تولید موسیقی و صدای زیبا می کند. اگر یک هنرمند آوازی بخواند هنرمند است، اما بلبل که به این زیبایی می خواند، سازنده او هنرمند نیست؟ خواننده هنرمند است، سازنده خواننده هنرمند نیست؟.

اهل بیت، آیینه ایزد نما

نور ماه
شبها که مهتاب را می بینید و با نورش حرکت می کنید، مهتاب نور خورشید است اما از ماه می تابد. نور اهل بیت (علیهم السلام) نور خداست. توجه به ماه که می کنید توجه به خورشید است. از ماه که استفاده می کنید در حقیقت از خورشید استفاده کرده اید. ماه یک آیینه است که نور خورشید را گرفته و به شما منعکس کرده است. اهل بیت را به خاطر خدا می خواهید، همانطوری که امام را به خاطر اهل بیت و به خاطر خدا می خواهید. دو تا نیستند، اصلاً ماه در مقابل خورشید چه دارد؟ نور خورشید است که از او می تابد. اهل بیت هر چه دارند مال خداست و هر چیز که از اینها به دست آورید، از خدا به دست آورده اید.

قرآن و عترت

کتاب و معلم
ظهور امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، یعنی آنچه را که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) روز اول به مردم می داد دوباره همه مسلمانها پیدا کنند و کتاب خدا و اهل بیت را با همدیگر زیارت و استفاده کنند و قرآن را از اهل بیت بیاموزند. شما در کلاسهای درسی دو چیز را می بینید: یکی معلم، یکی کتاب. اگر مثلاً کلاس اول ابتدایی بچه ات را به مدرسه فرستادی و گفتند: آقا کتاب هست و بین همه شما توزیع می شود. اما متأسفانه معلم نداریم، حتماً شما ناراحت می شوید و ایراد می گیرید، چون از کتاب بی معلم کسی چیزی نمی فهمد. بچه ها اگر کتاب اول را بگذارند و نگاهش بکنند فایده ندارد. اگر معلم باشد ولی کتاب نباشد، معلمها نمی توانند یک چیز یکنواخت یاد بدهند. این معلم از خودش یک چیزی می گوید، آن معلم از خودش یک چیز دیگر. پس برای یک کلاس، هم معلم لازم است، هم کتاب. قرآن به عنوان کتاب درسی مسلمانهاست و اهل بیت هم به عنوان معلم این کتاب. ظهور امام زمان (عج) یعنی دوباره این معلم بیاید سر کلاس و آموزش یکنواخت به همه بدهد.

فطرت توحیدی

آب و ماهی
ماهی طوری آفریده شده که در آب خوش باشد. اگر آن را از آب بگیرند، حالتی پیدا می کند مثل اینکه هوا را از ما بگیرند، یا ما را زیر آب ببرند. ما چگونه می توانیم زیر آب تنفس کنیم؟ جز اینکه حالت خفگی پیدا می کنیم. ماهی هم هر گاه از آب بیرون می افتد حالت خفگی پیدا می کند.
قلب برای یاد خدا و حرکت به سوی خدا و توجه به خدا اینگونه حالتی دارد، یعنی وطن، خانه و منزل اصلی آن است. اینکه می گوید هر وقت دل به یاد خدا بود آرام می گیرد، مثل ماهی در آب است. اینکه در روایت دارد که « المؤمنُ فِی المَسجِد کَالسّمکِ فِی الماءِ وَالمُنافقُ فِی المَسجدِ کالطّیرِ فِی القَفَس » (مؤمن در مسجد مثل ماهی در آب است و منافق در مسجد مثل پرنده در قفس است) چرا این جوری است؟ چون مؤمن گرایش به فطرت دارد و فطرت برای خدا چون آب است برای ماهی.

نقش انبیاء

لولا
فطرت، لولای بین انسان و انبیاست. لولا چگونه درب را به چهارچوبه وصل می کند و اگر این لولا برداشته شد درب از چهارچوب جدا می شود، فطرت نیز چنین است.

تحول درونی، شرط ظهور امام (ع)

یوسف و برادران
در قرآن سوره یوسف به عنوان « احسن القصص » ذکر شده است و خیلی از مطالب باید در این احسن القصص نهفته باشد. مسائل غیبت و ظهور و نحوه ظهور در این احسن القصص پنهان شده است. اصلاً این سوره، قصه ائمه و تاریخ آنها را بیان می کند، چون امامان ما به دست مسلمانها گرفتار شدند، نه به دست کافرها. کسانی که عنوانشان عنوان اسلام بود و اهل نماز و عبادت بودند، ائمه ما را خانه نشین کردند. یوسف را هم برادران خودش در چاه افکندند و بین او و یعقوب جدایی انداختند. نه یوسف می توانست این برادرها را متنبّه کند، نه پدر یوسف. یعنی دو تا پیغمبر بودند و آنها بین دو تا پیغمبر قرار داشتند و این دو پیغمبر کاری نمی توانستند بکنند، چون آنان گرفتار حسد شده بودند و موضعی که نسبت به یوسف داشتند موضع انصاف نبود و نمی شد با آنان برخورد مناسب کرد.
امامان ما هم که مورد خشم بقیه امت واقع شدند، به خاطر کمالاتشان بود یوسف هم به دلیل کمالاتش مورد بی مهری برادران قرار گرفت. آنچه موجب نگرانی برادران یوسف شد گناه یوسف نبود، محبت پدر بود. اهل بیت به دلیل محبتی که پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به آنها داشت، این حالت را در طرف مقابل به وجود آورد که نمی توانستند اینها را تحمل کنند. این که « اُقتُلُوا یُوسفَ أواطرَحُوُه اَرضاً یَخلُ لَکُم وَجهُ ابیکُم و تَکونوا مِن بعدِهِ قوماً صالِحینَ  » (یوسف را بکشید یا به جایی دور پرت کنید که توجه پدر تنها برای شما باشد و پس از او قومی شایسته باشید) این همان کاری است که با علی (علیه السلام) می کردند تا این امت تمام توجهش به اینها نباشد و اینها مزاحم نباشند. برادران یوسف کی متنبه می شوند؟ چهل سال طول می کشد، زمانها می گذرد، تحولاتی پیش می آید قحطی می شود، ناچار می شوند بیایند مصر تا کمکی به آنها بشود؛ اما هنوز عوض نشده اند. آن کیل را در بار برادر قرار می دهد و با پیشنهاد خود اینها او را پیش خود نگه می دارد. هنوز اینها پخته نشده اند و وقتش نیست که به اینان بگوید « أنا یوسف » از این رو این مسئله را باز نکرد و سربسته گفت: شما بدترید و خدا بهتر از شما می داند، تا آنان را به تدریج به سوی تحول درونی و توبه بکِشد.
گفتند: ای عزیز مصر! او پدری پیر و زمینگیر دارد، به او رحم کن، یکی از ما را به جای او بردار، چون ما به پدرمان قول داده ایم، پدر تا قول از ما نگرفته او را به همراه ما نفرستاده است. یوسف گفت: هرگز،ممکن نیست کسی جز او را برداریم، چون متاع ما پیش او بوده است.
برادر بزرگترشان گفت: مگر پدرتان از ما و بقیه قول نگرفت که او را برگردانیم؟ من که دیگر از اینجا تکان نمی خورم تا پدر بگوید بیا، از قبل یادتان می آید که با یوسف چه کار کردید؟
این برادر، همان کسی است که در وقتی که می خواستند مشورت کنند که چه بکنند، گفت یوسف را نکشید، او را در یک چاهی بیفکنید. الان هم راه خود را از آنان جدا می کند. و اینها را ملامت می کند که من دیگر با شما نیستم، بروید و به بابا بگویید ما که خبر نداشتیم دزدی کرده است.
اینها با ناراحتی و شرمندگی پیش بابا آمدند.پدر در اینجا زمینه را مساعد می بیند، چون کمی متحول گشته اند و از کارهایشان پشیمان شده اند. می گوید: بروید و بگویید و از رحمت خدا مأیوس نباشید . بعد به توصیه پدر، دوباره به مصر می روند و نه از یک در، بلکه از درهای مختلف وارد می شوند. یوسف هم به برادرش می گوید: غصه نخور. او هم آرامش دارد. اما همان کلمه ای که به اینها گفت: « ایتُهَا العِیرُ انَّکُم لَسارِقونَ  » (ای گروه، شما سارقید) با این خطاب دارد آنان را متحول می کند تا حالت انابه پیدا کنند. پدر و پسر از دو سو دارند عمل می کنند تا این برادرها را از آن حالت اعراض نسبت به خدا به حالت« اقبال الی الله » برگردانند. کارها و حرکتهای یوسف و یعقوب در این فاصله ای که اینها هیچ ارتباطی با هم ندارند، مکمل یکدیگر است. یعقوب وقتی به حضورش می رسند، می گوید:« بَل سَوَّلَت لَکُم اَنفُسُکُم اَمراً » شما توطئه کرده اید. آنجا هم یوسف پشت سر قافله شان صدا می زند: « ایتُهَا العِیرُ انَّکُم لَسارِقونَ » ای قافله شما دزدید. این سیر برنامه، می خواهد درون انسانها را عوض کند تا متحول شوند و چرخش پیدا بکنند تا بتوانند نتیجه بگیرند.
این زمین تا رو به خورشید نکند، از خورشید نوری دریافت نخواهد کرد. خورشید در مقام خود است. این باید بچرخد و تا نچرخد از او نوری نمی گیرد. یوسف هم می خواهد اینها را بچرخاند، تا شب تار اعراض از خداوند و توجه به نفسانیت و طبیعت را به یک روز روشن، دگرگون کند. چرخش بدهد تا نوری در دل اینها بتابد. از این جهت می خواهد دل اینها را بسوزاند و دگرگونشان کند. حالا دیگر اینها خیلی آماده شده اند. روز اول حالت غرور و خامی داشتند، امروز چقدر پخته شده اند که با حالت خاصی می گویند: ای عزیز، ما و خانواده مان گرفتاریم و کالای اندکی آورده ایم، پیمانه ما را کامل کن و به ما صدقه بده. جمله سوزناک « تَصدَّق عَلَینا » نشانه حالت تنبّه و دگرگونی آنان است، اینها به صدقه محتاج اند. اینها عزیز بودند، ثروت و مکنت داشتند و حالا در حضور جمعی تقاضای صدقه می کنند. حالادیگر خطر این است که اینجا مأیوس بشوند، از این جهت می گوید:« قالَ هَل عَلِمتُم ما فَعَلتُم بیوسفَ و أخیهِ اذ أنتُم جاهِلونَ  »
آّیا یادتان می آید با یوسف و برادرش چه کردید؟، آن موقعی که جاهل بودید؟ جاهل در اینجا به معنای بیسواد نیست، بلکه به معنای مغرور است، یعنی دوره ظلمت و طبیعت گرایی انسان. آنها گفتند: آیا تو یوسفی؟ گفت: آری من یوسفم. بعد پشیمان می شوند و درخواست استغفار می کنند.
این درست سرنوشت اهل بیت را می رساند. برادران یوسف چهل سال طول کشید که متحول شوند و حالت غرورشان به حالت تضرع برگشت. نسبت به اهل بیت تا حالا 1400 سال طول کشیده و ما هنوز نمی دانیم در کدام مرحله اش قرار داریم؟ هنوز به مرحله « یا أیُها العَزیزُ مَسَّنا و أهلَنا الضُر » نرسیده ایم. دوستان اهل بیت مثل برادران یوسف هستند که آن روزی که می خواستند آن تصمیم را بگیرند. آنها را در کار نیاوردند و اینها به کارشان معترض بودند از این جهت آن نقشی که در آینده پیدا می شود و اهل عالم به اینها می گوید: « یا أیتُها العِیر إنَّکُم لسارِقونَ » آن موقع شیعیان در کنار اینها نیستند و متهم نمی شوند. الآن جریاناتی که در عالم واقع می شود، حساب برادر یوسف یواش یواش از برادرهای دیگر دارد جدا می شود و امامت عزیز می شود، قبل از این که اینها بفهمند. این نشان می دهد که حضرت به یک عزتی می رسد که اینها نمی دانند و نمی شناسند که این مال خودشان است. و همانطور که یوسف به آنها گفت: « هَل عَلِمتُم ما فَعَلتُم بِیوسفِ و أخیهِ إذ أنتُم جاهِلونَ » حضرت هم از کنار قضیه رد می شود و می گوید با ما چه کردی؟ اینها فکر می کنند که حضرت وقتی ظهورکرد، روآور نمی کند. نه، حضرت قضایای اهل بیت را روآور می کند. اصلاً حضرت می آید برای روآور کردن، اما زمان روآوری عین همین جریان است یعنی انسانها باید متحول شوند، دگرگونی باید خودش شروع بشود، یعقوب برای یوسف و برادرانش چه کار می توانست بکند تا برادران یوسف را متنبّه کند؟ خداوند نعمت یوسف را از آنها گرفت چون اعراض کردند. بازگشت این نعمت به آنها امکان نداشت، الا اینکه خودشان متحول بشوند: « لَم یکُ مغیّراً نعمَهً أنعَمَها عَلی قومِ حتی یغیِّروا ما بّأنفُسهِم  » هم در بر داشته شدن نعمت، تغییر « ما بِإنفسهم » شرط است، و هم در بازگشت نعمت. بنابراین، جهت سیر انسان به سمت « ما فی أنفُس » است نه « ما فی الشَرائط » و این تفاوت در انسان اسلام، با انسان شرق و غرب وجود دارد و تفاوت تاکتیکی و کوچکی هم نیست. جامعه شناسان دیگر انسان را تابعی از شرایط خود می دانند و هر مسئله ای که پیدا می کنند، دنبال دلیل آن در شرائطش می گردند، حتی در نگارش تاریخ انبیاء هم دنبال آنند که ایشان در چه شرائط زمانی و مکانی بوده اند و خصوصیات جغرافیایی چگونه بوده است. عموماً دنبال ریشه قضایا در اطراف شرائط می گردند نه داخل خود انسان، و ما فی الانسان را کافی برای انتخاب جهت نمی دانند بلکه کار انسان را عکس العمل و بازتاب آن شرائط می دانند و مذهب، عقیده، آداب، رسوم و قانون را کلاً روبنا، و زیربنا را روابط تولید و شرایط اجتماعی می دانند.
انسان اسلام، مثل کسی است که در قایق نشسته باشد، قایقی که بادبان دارد. انسان دیگران، مثل کسی است که در قایقی بی بادبان نشسته باشد. اگر باد، از هر طرف بوزد، شرق یا غرب، به دنبال باد می رود، یعنی باد است که به این قایق جهت می دهد. انسان اسلام می گوید، ما فی الانسان است که جهت می دهد. اگر با باد هم حرکت کند در استخدام باد قرار نمی گیرد، بلکه باد را (که همان شرائط است) استخدام می کند و هنگام وزیدن، بادهای مختلف، شراع و بادبان را به تناسب مقصدی که دارد، باز می کند و یا می خواباند.
مؤمن و کافر دو مسیر دارند و به دو جا می روند. بر اساس تصمیماتی که دارند: یکی روی هوای نفس خود عمل می کند لذا شراع را باز می گذارد تا باد شهوت و غضب، او را به هر کجا که می خواهد ببرد. یکی هم هر وقت هم شهوت و غضبی پیدا می شود، بادبان را می خوابانند و آنگاه که نور هدایتی دید، شراع و بادبان را باز می کند. از این جهت یکی از خود دور، و دیگری در خود غرق می شود.

بازگشت به گلشن پیام