بوستان:مثل ها و پندها جلد 5

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
مثل ها و پندها جلد 5

محتویات

خودسازی

گُل و کود
زیباترین گیاهان، گل ها هستند. همین گل ها از کجا به عمل می آیند؟ از میان توده خشن خاک که آغشته به فضولات بد بوی حیوانات هستند که نامش را می گذارید « کود ». گل بهترین بوها را دارد، در حالی که از میان بدترین بوها بالا آمده است. این خود یک درس است، درس این که مَنِ گیاه، محکوم شرایط نیستم و شرایط، حاکم و غالب بر من نیستند. هنر هم همین است که انسان در میان این لجنزار عَفن دنیا و طبیعت رشد کند و رویشی داشته و بالا بیاید و بالنده شود.

جلوه در کنار باطل

خط و صفحه
موسی دقیقاً به آن خط زیبایی می ماند که با رنگ سفید بر صفحه ی سفیدی نگاشته باشند؛ که البته خوانا نیست و خوانایی ندارد مگر این که یک سیاهی و یک سیاهه ای از فرعونیت در جنب او قرار بدهی، آن گاه یک نمود و نمایی از خودش نشان خواهد داد. آنچه که موسی را موسی کرد و به موسی جلوه داد و جلوه گاه موسی شد، همین فرعون بود.

دل، در قلمرو خدا

زمین و مالک
اگر انسان، تحت ولایت الله بود، یک ولی بیشتر ندارد: « الله ولی الذین آمنوا » و اگر تحت ولایت طاغوت بود، به جای یک ولی، اولیاء دارد. « والذین کفروا اولیائهم الطاغوت ». باور نکنید که کسی که خدا را آقای خودش قرار نمی دهد بالاسر و آقایی ندارد، بلکه آقاها دارد، همه چیز و همه کس بر او آقا و بالاسر هستند و آقایی می کنند. اگر در یک صحرا، زمینی نباشد و شما در آن زمین کِشتی، داشتی و برداشتی نداشته باشید، بی تردید هر کس از هر کجا که پیدا بشود، طمعِ تصرف آنجا را خواهد داشت، مگر این که شما در آن صحرا یک خیمه و خرگاهی به پا کنید؛ آنجاست که مانع طمع دیگران شده اید و طمع دیگران را هم قیچی کرده اید.
تا خدا هم در وجود انسان خانه ای بپا نکند، همه چیز و همه کس به دنبال تصرف وجود انسان هستند و می خواهند خانه و خیمه و خرگاه خودشان را در آنجا بپا کنند. اما اگر خدا در آن خانه آمد، دیگر ایادی همه چیز و همه کس قطع خواهد شد و تنها او حاکم خواهد شد. شبها به آسمان که نگاه می کنید ستاره ها موج می زنند، هر ستاره ای خطی و جهتی دارد و شما را به سمت خودش دعوت می کند، اما صبح، روشنایی که فرا می رسد و خورشید که طلوع می کند، همه آن نورها، بی نور می شوند و آن ------------------------ براده های آهن را وقتی روی یک کاغذ می ریزند، هر کدام یک خطی و جهتی دارند، اگر این براده ها را به یک آهن ربا نزدیک کنید، بی تردید همه آنها یک خط و یک جهت خواهند یافت.
انسان ها هم مثل همان براده های آهن هستند که اگر به حق نزدیک شوند، جاذبه حق همه آنها را یک کاسه می کند. اگر بشر امروز به دنبال آن تفاهم و توافق و ائتلاف حقیقی و واقعی است، یک راه بیشتر ندارد و آن این است که اول با خدا به وحدت برسد و نزاع ها و مشاجرات و اختلافات خودش را با خدا حل کند، دیگران حل اند: « مَن اَصلح بَینَهُ وَ بَینَ الله اَصلَح اللهُ بَینَهُ وَ بَینَ النّاس ».

نفی طاغوت

نجاست و پاکی
تا انسان، کفر به طاغوت پیدا نکند ایمان به « الله » پیدا نخواهد کرد. طاغوت، عین نجاست است و « الله » عین طهارت، و کفر به طاغوت، ازاله ی نجاست است. تا ازاله نجاست نکنی، به طهارت نخواهی رسید.

کفر به طاغوت، مقدمه ایمان به خدا

گره ها
ایمان به الله، گره زیرین است و طبیعی و بدیهی است که تا گره رویین گشوده نشود، گره زیرین گشوده نخواهد شد. گره رویین، کفر به طاغوت است. پنبه تا تبدیل به نخ نشود، تبدیل به پارچه نخواهد شد. هیچگاه هیچ پنبه ای ابتدا تبدیل به پارچه نخواهد شد. انسان ها هم تا ابتدا کافر به طاغوت نشوند، مؤمن به « الله » نخواهند شد. هیچگاه هیچ انسانی، تا کافر به طاغوت نشود، مؤمن به « الله » هم نخواهد شد.

مَشِقّات آزادی

فرار از زندان
در زندان برای زندانی همه چیز رایگان است، خوراک او، پوشاک او، اما وقتی زندانی از زندان فرار می کند او را نوازش نمی کنند، آغاز مشقات اوست، او را از بُرجک دیده بانی به تیر می بندند، مجروح و معلول می کنند، در محاصره قرار می دهند.
موسی هم که از خانه فرعون فرار کرد تا موقعی که به خانه شُعیب نرسیده بود مشقات فراوانی را تحمل کرد، چنان در فقر و فلاکت گرفتار آمده بود که حتی قطعه نانی نداشت تا مصرف کند. آن قدر برگ های گیاهان و نباتات را برای تغذیه خود مصرف کرد هبود که سبزی برگ ها از پشت پوست او نمایان بود. اما وقتی که به خانه شُعیب رسید، پایان مشقات بود. مردم ما هم از زندان فرعون فرار کردند، اما هنوز به خانه شُعیب نرسیده اند، که خواهند رسید.

فقر، عامل تحرک

جدول
بچه ها یک جدول های 16 خانه ای دارند که در آن جدول ها 15 شماره وجود دارد، یعنی یک خانه اش خالی است. چون این یک خانه خالی است، عدد یک می تواند خود را از خانه اول به خانه آخر برساند. اگر این یک خانه هم خالی نبود، اگر این هم پُر بود، عدد یک، همیشه سر جای یک بود تا این که خراب می شد و از بین رفت. آن خلاء و خانه خالی، مایه حرکت می شود.
آن چیزهایی که در زندگی نامش را فقر می گذاریم،- آن فقر- همان خانه خالی است، که آدمی را راه می اندازد. از خدا نخواهید که این خانه را پُر کند؛ که می مانید و به هیچ جایی نمی رسید.

عامل خداگریزی

مغناطیس
دو قطب همنام همیشه یکدیگر را دفع می کنند، هیچکدام برای دیگری، جاذبه ندارند. خدا غنی است، اگر آدمی هم غنی بشود، این غنی، آن غنی را دفع می کند.

سازندگی مشکلات

دست دادن
شما اگر به رفیقتان دست دادید و او دست شما را فشرد، دیگر دست نمی دهید، می گویید من با او دست دادم و او دستم را فشرد. خدا فشار مشکلات را روی دستِ زندگی آدمی وارد می آورد تا این دست را از توی دست دنیا در بیاورد.

کرامت غیبی

ضربه گلدان
چندی پیش بچه ای نابینا شده بود. مادرش او را پیش هر طبیبی برای معالجه برد، ولی جواب رد شنید. تا این که تصمیم گرفت او را ببرد مشهد، کنار آن طبیب حقیقی و حاذق، شاید نظری کند.
وقتی وارد حرم شد، تصمیم گرفت- اگر با زحمت هم که شده- بچه را به کنار ضریح برساند. موقعی که بچه را به کنار ضریح رسانده بود تا چشمان او را به آن مشبک های ضریح تماس بدهد که شاید شفا پیدا کند، یکی از خُدام حرم مشغول تمیز کردن گلدان های بالای ضریح بود. ناگهان، این گلدان از دست او می افتد و اتفاقاً روی سر همین بچه فرود می آید و سر او می شکند و خون می آید. همه آنها که آنجا بودند تأسف می خوردند، از جمله خودِ مادر بچه، که بچه ام را آورده بودم تا شفا پیدا کند، آسیب دیگری هم دید. با یک حسرتی این بچه را برده بود بیمارستان. یکی دو روز گذشته بود که آمده بود کنار ضریح حضرت و زار، زار می گریست، به نحوی که توجه همه را جلب کرده بود، می گفت: پس از شکستن سرش، او را به بیمارستان بردیم. امروز که رفتم تا به او سر بزنم، دیدم بینایی او برگشته است. از دکتر جهت را سؤال کردم، در جوابم گفت:‌این بچه لخته هایی از خون در سر داشته است که مانع بینایی او شده بود و با فرود آمدن آن گلدان، لخته های خون بیرون ریخته و بینایی اش برگشته است.
حال تمامی مشکلاتی که در زندگی ما رخ می دهد شبیه همان فرود آمدن گلدان است، شکیبا باش، باور کن که پشت آن شکستگی، بینایی است و دنیا را آنطور که هست می بینی. این گلدان، مصائب و تعلقات دنیوی را از سر انسان خارج می کنند و او را بصیر کردبه و بصیرت می بخشند.

عصر ظهور

گَردِ قافله
قافله ای که از راه می رسد، ابتدا گرد و خاک می کند. اگر امروز جور و جفا عالم را فرا گرفته است، بسان همان گرد و خاک است که دلیل برآمدن قافله ظهور است.

برائت از طاغوت

اِزاله ی نجاست
در زیارت عاشورا اول لعن می کنی و بعد سلام می دهی، می دانی چرا؟ چون قرآن می گوید: « یکفُر بالطّاغوتِ و یؤمِنْ بالله » اول کفر به طاغوت، بعد ایمان به خدا. همچنان که برای نمازی که می خواهید بخوانید، اول دستشویی می روید و از خودتان ازاله ی نجاست می کنید، بعد وضو می گیرید. اینها مقدمات اولیه است، بعد از ازاله ی نجاست، نوبت به اقامه ی نماز می رسد. اول ازاله، بعد اقامه. اگر فرش مسجد هم نجاستی پیدا کرده باشد، اول ازاله ی نجاست می کنی بعد اقامه نماز.

کار برای آخرت

قیمت زمین
بعضی ها چندی پیش زمین را متری یک شاهی خریده اند و الآن متری 10000 تومان می فروشند. اگر تو هم در این دنیا به اندازه یک شاهی در راه خدا خرج کنی، در آخرت از تو به اندازه 10000 تومان خواهند خرید. اما وقتی در این دنیا 10000 تومان برای دنیا خرج کنی نه خدا، در آخرت به اندازه یک شاهی هم از تو نخواهند خرید. آنها که می دانند زمین یک روز گران می شود، فرش زیر پایشان را هم می فروشند و زمین می خرند، خانه هایشان را می فروشند و در یک خانه اجاره ای می نشینند تا زمینی بخرند. اینها برای دنیایشان این چنین می کنند، تو برای آخرت خود چه کار می کنی؟

عشق و اخلاص

نیروی ماشین
اخلاص در عمل، بی عشق ممکن نیست. همان طوری که ماشین برای حرکت نیرو می خواهد‌، اخلاص هم عشق می خواهد.

عقل و شرع، مشاور انسان

شاقول
بنّاها دیوار را که بالا می برند، برای این که بدانند راست بالا رفته و هیچگونه کجی و اِعوجاجی پیدا نکرده است، لحظه به لحظه مشورت می کنند. مشاور دیوار، « شاقول » است و آجر روی آجر نمی گذارند، مگر این که با شاقول مشورت کنند. آدمی هم می بایست در همه امور مشاوره کند و با مشورت به پیش برود؛ تا مبادا انحرافی در کار پیدا کند. مشاور انسان « عقل و شرع » است.

اخلاص

زنجیر و انسان
ارزش یک جمعیت، بیشتر از تعداد به اخلاص آنها بستگی دارد، انسان بدون آن که خودش متوجه باشد، گاهی در زنجیر است و گاهی در زندان. قرآن می فرماید پیامبران آمده اند تا زنجیر از پای انسان ها بردارند و آنها را از زندان آزاد کنند: « یَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم وَ الاغلالَ الّتی کانَت عَلَیْهم » بار سنگین را از دوش بر می دارد و غُل ها را از قلب ها می گشاید. این غُل ها چه هستند؟ گاهی عادت، انسان را زنجیر می کند، فردی که به هرویین و تریاک و چیزهای بد معتاد می شود، شما نصیحت می کنید که مرتکب این زشتی ها نشود، اما او می گوید که نمی تواند، چرا؟ برای این که در زندانی گرفتار شده که نمی فهمد. او در زنجیر متولد نشده و خدا او را در زنجیر قرار نداده، خودِ این شخص، خود را گرفتار کرده و در بند گذاشته است. اگر پدر و مادرش بخواهند آزادش کنند و عادتش را ترک دهند و برای این کار او را تحت مراقبت و مواظبت و بازداشت قرار دهند، شخص معتاد شاکی می شود که والدینش در صدد اذیت و آزار او هستند و می خواهند محبوسش کنند، در حالی که پدر و مادر می خواهند آزادش کنند، ول او نمی فهمد.
یکی آزاد می کند ولی به نظر می آید که اسیر می کند، یکی اسیر می کند اما به نظر می رسد که آزادی است. شیطان و خدا، هر دو، روی انسان برنامه دارند و دعوت می کنند. برنامه خدا ظاهراً‌ اسارت و محدودیت و سختی است، ولی باطن کارش آزادی و راحتی و آسودگی است. برنامه شیطان در ظاهر راحتی و آسایش و آزادی است، اما باطنش بدبختی و اسیری و گرفتاری است. در دنیا برنامه ای که ظاهرش اسارت و باطنش آزادی است مورد تبلیغ سوء قرار می گیرد و زشت جلوه گر می شود و دفاع از آن مشکل می گردد، لکن برنامه ی شیطان چون ظاهرش آزادی و راحتی و آسودگی است، هیچ از نظر تبلیغات، مشکل ندارد. یک طرف همه وسوسه هایش شیرین و جذاب و گیرا به نظر می آید و یک طرف دیگر، هر چند راست می گوید، اما تلخ جلوه می کند.
خداوند اخلاقی دارد و مطابق آن اخلاق، انتخاب می کند. خداوند از ریا متنفر است و دوست دارد برنامه ای پیش بیاید که ریاکاران از خدا دور شوند. از این جهت، نخستین امتحانی که از دوستان خود می کند این است که آنها بدنام شوند و از بدنامی نترسند. وقتی فردی رو به خدا آورد و همه او را ترک کردند و مخالف او شدند، وی بر سر دوراهی قرار می گیرد:‌یا همه، یا خدا. ممکن است کار از این هم سخت تر شود: یا نان، یا خدا، یا عزت، یا خدا، یا جان، یا خدا. وقتی انسان این امتحان ها را گذرانید، آن وقت خدا می گوید: خوش آمدی.
به قول مولوی:
عشق از اول سرکش و خونی بُوَد - تا گریزد هر که بیرونی بُوَد
« بیرونی » یعنی کسی که به درد داخل و حرم خدا نمی خورد و باید از حرم خدا بیرون برود. کسی که امتحان شد و معلوم گردید که جز خدا چیزی نمی خواهد، درِ حرم را به روی او باز می کند.
خدا کنکوری برای ورود به دانشگاه خود قرار می دهد، امتحان ها و سؤال های مشکلی را از داوطلبان به عمل می آورد، گاهی از هزاران داوطلب 6 یا 7 نفر بیشتر قبول نمی شوند. منتها این کنکور، با کنکور دانشگاه ها فرق می کند، آن که در دانشگاه قبول نشده خود می فهمد که پذیرفته نشده، اما آن که در امتحان خدا رد می شود، می گوید: خودم قبول نکردم. هیچ کافری نمی گوید خدا مرا نخواست، بلکه کافران می گویند که ما خدا را نخواستیم.
عارفی نیمه شب از خانه بیرون آمد. آسمان و زیبایی آن را و زیبایی خدا را دید، گفت: ای خدا تو چقدر زیبایی؟ چرا کسی به تماشای تو که به این زیبایی هستی نمی آید؟ خدا در دل او گفت:‌ ما نمی خواهیم، نه این که آنها نخواهند. ما نمی پسندیم، نه این که آنها نپسندند. چون خدا سلیقه دارد، او انسان های خودپسند را دوست ندارد، انسان های خودخواه، مغرور، موذی و بدجنس و انسان های دورو و دو زبان را دوست ندارد. می خواهد اینها نزدیک او نیایند؛ همان طور که شما دوست دارید هوای کثیف به خانه شما وارد نشود. آیا اگر یک فرد هروئینی بیاید با شما همخانه شود، ناراحت نمی شوید؟ خدا هم دوست ندارد انسان های بد با دوستان او رفیق شوند.
گاهی انسان باید با بعضی قطع رابطه کند، اما دلش راضی نمی شود. همانطور که اگر فرضاً فرزند شما باید با همنشین هرویینی قطع رابطه کند ولی سر باز می زند، خودتان دست به کار می شوید و این رابطه را قطع می کنید، خدا هم برای مؤمن وارد عمل می شود، خدا بدها را از مؤمن متنفر می کند، مؤمن از این که تنها شده است، دلتنگ می شود و غصه می خورد. پس خدا کارهایی برای مؤمنان می کند که برایشان لازم است، اما ممکن است آنها آن کارها را نپسندند و از آن متنفر باشند. آیه قرآن چنین می گوید: « عَسی اَن تَکرَهُوا شیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم » چه بسا از چیزی بدتان بیاید و برایتان خوب باشد، و چه بسا از چیزی خوشتان بیاید و برایتان بد باشد.
گاهی مال، مالک انسان است و گاهی انسان مالک مال. وقتی انسان برای مال دروغ بگوید یا تقلب کند، مال مالک او می شود، اما وقتی انسان برای عقیده اش مال را خرج کند، مالک مال می گردد. خدا می خواهد ما را آزاد کند، اما به نظر می آید که ما را در بند می کشد. شیطان ما را اسیر می کند، اما به نظر آزادی می آید. شیطان به انسان تلقین می کند که مالدار شو، و در حالی که انسان را اسیر مال می کند، به نظر چنین انسانی می آید که او مال را در اختیار دارد. وقتی انسان با خدا آشنا شد، از همه این اسارت ها آزاد می شود. زندانی که انبیاء برای آزاد کردن انسان از آن آمده اند، زندان تعلق هاست؛ زنجیر تعلق به مال، زنجیر تعلق به شهرت و پرستیژ و شخصیت. هر کس به چیزی غیر از خدا دل ببندد، اسیر می شود. حافظ نیز به همین مضمون شعری دارد که می گوید: خدایا من از زنجیر عشق تو آزاد نشوم که بستگان محبت تو آزادگانند، آزاد، آن است که بسته توست و اسیر، آن که از تو رها شده است، خسته آن است که با تو آشنا نشد، گرفته آن است که گرفتار محبت تو نشد، غمگین آن است که به غم تو مبتلا نشد، غم تو انسان را از هر غمی آزاد می کند، اشکی که برای تو ریخته شود، از هر خوشحالی مسرت بخش تر است. به قول سعدی:
اگر تو زهر دهی به که دیگران تریاک - اگر تو زخم زنی، به که دیگران مرهم

پیام جهانی انقلاب

زیبایی
این انقلاب برای جهان چه پیامی دارد، چون تمام قدرت ها قبل از آن که به نیروی نظامی خود تکیه داشته باشند، بر پیام خود متکی هستند. « جان کندی »‌(رئیس جمهور مقتول و اسبق آمریکا) در کتاب استراتژی صلح، وقتی می خواهد بگوید در مقابل شرق می ایستیم، روی این نکته تکیه می کند که آزادی عمیق ترین ویژگی و اصیل ترین خواسته انسانی است. شعار و پیام یک حرکت باید متکی بر اصیل ترین خواسته های انسان باشد. کمونیست ها نیز که 70 تا 80 سال اهل عالم را معطل کردند، مدعی بودند که اصیل ترین شعار را انتخاب کرده اند. ادیان نیز همین را گفته و خواسته اند اصیل ترین خواسته انسانی را مطرح کنند.
اصیل ترین نیاز انسان چیست؟ اگر آزادی اصیل ترین است، آزادی چیست و چه روشی برای رسیدن به آن هست؟ حتی اگر کسی بالاتر قدم بگذارد و بگوید که جهان پیام دارد و انسان باید با آن پیامِ جهان هماهنگ باشد، باید برای پیام جهان تعریف ارائه دهد. مثلاً اگر بگوییم که پیام جهان « زیبایی » است، رد آن مشکل است و ادعایش آسان، اما مشکل در تعریف زیبایی است. اگر کسی بگوید جهان زیبا است، باید دید آیا ظلم، تبعیض و گرسنه بودن بخشی از جهان در قبال راحتی بعضی دیگر، زیباست؟ آیا دروغ و تظاهر و مکر و خدعه زیباست؟ به این دلیل که جهان زیبا است، نمی توان همه کارهای انسان را پذیرفت. آری تملق نگفتن، صمیمیت و وفا زیباست، آن که به این مسائل اهمیت نمی دهد، زیبا نیست و اگر قبول کنیم که جهان به سمت زیبایی در حرکت است، هر نظامی که در جهان هم آهنگ و همسوی زیبایی جهان نباشد، متلاشی خواهد شد. اگر کسی بر این اعتقاد بود، می تواند بگوید که هر کس حرکتش خلاف این امر باشد، بازنده خواهد بود، هر چند که تکنولوژی و سلاح های هسته ای هم داشته باشد. برنده نهایی آنانند که همسو با زیبایی های جهان باشند، نه مجهز به تکنولوژی و قدرت بیشتر. در جهانی که دارای همچنین زیبایی هایی است، چه کسی جرأت دارد خلاف آن حرکت کند و موفق شود؟ ایستادگی و مقاومت در مقابل زورمداران زیباست، و استقامت تا آخر، زیباتر.
عاشورا صحنه ای است بسیار زیبا. وقتی ابن زیاد از حضرت زینب (س) سؤال می کند که وضع را پس از قتل شهدا و اسارت اهل بیت (علیهم السلام) چگونه می بینی؟ می فرماید: به خدا سوگند جز زیبایی نمی بینم « ما رأیتُ الا جَمیلاً ». به قول حافظ:
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن - منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
امام (ره) همیشه می فرمود: ما همه هیچ هستیم، آنچه هست تمامش اوست. این مطلب با این جهت گیری، با حرکت جهان به پیش می رود و کسانی که می خواهند پرچمدار این حرکت باشند، باید زیبایی های دیگران را با زیبایی خود جمع کنند.
می دانیم که تمام مکتب ها و جوامع، ابعادی از زیبایی دارند:
نظم و برنامه داشتن زیباست. بی هدفی و بی برنامگی زیبا نیست. مرحوم شهید بهشتی که چندین سال در آلمان اقامت داشت، در موقع وعده ها از یک ماه پیش برنامه ریزی می کرد و قبل از موقع، به موعدش می رسید. مسؤول دفتر امام (ره) می گوید که تمام برنامه های آن بزرگوار، روی نظم و دقیق بود. این زیبا است.
ما به همین دلیل تمدن غرب را یکسره رد نمی کنیم. مثلاً رعایت دقیق مقررات راهنمایی و رانندگی، دخالت نکردن در کار دیگران، حفظ حریم سایرین و از زباله، سوخت سالم ساختن، زیبا است. اما حق ضعفا را رعایت نکردن، چوب خوردن دارد. آمریکا که حق ضعفا را می بلعد، چوبش را خواهد خورد و حقش است.
ما می گوییم بنیاد جهان بر زیبایی است و بر اساس این صفات، می خواهیم زیبایی های جهان را در روابط سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی پیاده کنیم. ما می خواهیم استعمار و بهره کشی نباشد، سیادت بیجا و قلدری نباشد. حضرت صادق (ع) می فرماید: «‌ در جامعه مؤمنین، همه خادم یکدیگرند ». از حضرت پرسیده شد چگونه؟ جواب فرمود: هر یک برای دیگری نافع است.
جانباز زیبا است، اسیرِ صبور زیبا است ... انبیاء آمدند که به ما چیزهایی را که جز به وسیله وحی نمی توانیم دریابیم، بفهمانند و زیبایی های غیر ظاهر را نشان دهند. خدا زشتی ها را آتش می زند، چون چاره ای دیگر نیست، باید بوی عفن و آزار دهنده آنها رفع شود.
پیام انقلاب اسلامی این است که ما باید خودسازی کنیم تا پیروز شویم، آنچه را برای خود نمی پسندیم، برای دیگران نپسندیم. کسانی پیروز می شوند که چنین کنند. فقر‌ را آمریکا برای جهان می پسندد و برای خودش نه، همین طور گرسنگی، بیسوادی، عقب ماندگی در تکنولوژی و غیره را.
علی (علیه السلام) در وصیت نامه اش به حضرت مجتبی (علیه السلام) می فرماید:
فرزندم میان خود و دیگران، مثل ترازو بی طرف باشد، طرفدار خود نباش، برای دیگران دوست بدار آنچه را که برای خود دوست داری و آنچه را که برای خود نمی پسندی، برای دیگران هم مخواه.
ما هرگز قبول نداریم که مثلاً ایرانی به دلیل ایرانی بودن باید چیزی بیشتر از دیگران داشته باشد. معیار احترام ما «‌ تقوی » است، آیه تقوا، آیت زیبایی است، یعنی خود را بر دیگران برتر نگرفتن.

دعا

پوست و مغز
دعا هر چند مستحب است، اما معنای مستحب، «‌ شد شد، نشد نشد » نیست. گاهی بریدن از مستحب باعث سقوط انسان می شود. و گاهی فعل مستحب باعث تداوم وظایف دینی می گردد. گاهی شیطان ذهنیتی ایجاد می کند که باید انسان فقط به واجباتش بپردازد، حتی اگر واجبات را مغز بگیریم و مستحبات را پوست فرض کنیم، که کمترین فرض است، باز هم پوست است که مغز را حفظ می کند. مثل بادام،‌گندم و ... که پوست باعث می شود تا بسیاری از آفات آنها دفع گردد.
عمل مستحبی گاهی رشته ارتباط انسان با خداست، و وقتی این رشته پاره شد، همه چیز فرو می ریزد. مثلاً‌ روضه و گریه مستحب است، اما عدم انجام همین نوع مستحبات، سبب بریده شدن انسان از رشته های واجب زندگی می شود.
دعا چه آثاری دارد؟ دعا انسان را می سازد، دعا هم اصول دین دارد، همین ولایت، همین امامت و ... در دعا است که همه چیز درست می شود. در اینجا فقط استغفار و اِنابه نیست، بلکه ترمیم کلی انسان مطرح است (مثل چک آپ).
ممکن است انسان در طول هفته، غفلت ها و خطاهایی داشته باشد، این اعمال روح انسان را لکه دار می کند. دعایی مثل دعای کمیل، باعث پاک شدن این لکه ها می شود. اگر انسان مدتی استحمام نکند، آیا مبتلا به ناراحتی و چرک نمی شود؟ آیا قلب حمام نمی خواهد؟ باید هنگام دعا در را بر شلوغی ها و اغیار بست. تنهایی هم فایده ندارد. یک حبه آتش به تنهایی جایی را گرم نمی کند، اما اگر چند حبه آتش، کنار هم قرار گیرند، حرارت مطلوبی ایجاد می کنند. قلب ها هم وقتی به هم نزدیک شوند، باعث التیام و گرمی روح های خود می شوند.
از این جهت مستحب است که مؤمنین چند دقیقه قبل از شروع دعا از یکدیگر مغفرت و حلالی بطلبند، این امر باعث صاف شدن قلبها می شود و دعا مؤثرتر می گردد. سعی شود در وقت مُعانقه و حلال طلبی، از ته قلب به همدیگر خوشبین باشیم.

تبعیت از ولیّ فقیه

کتاب طب
اگر شما دانشجوی طب باشید، آیا می توانید تنها با خواندن کتب طبی، بیماران را مداوا کنید؟ همین طور استفاده از کتب قرآن و نهج البلاغه و احادیث و روایات دچار اشکال است، راه حلش رعایت سلسله مراتب کارشناسی است که نهایتاً به ولایت فقیه منجر می شود. از این رو، اطاعت از ولی فقیه، هم نشانه حفظ اصالت است و هم نشانه ی حفظ وحدت. مثل دو دایره متحد المرکز، که اصابت به مرکز یکی شامل دیگری نیز می شود. خود « ولی امر » ‌باید مطیع خدا و رسول (ص) باشد، چنین ولیِ امری، واجب الاطاعه است.

عمل، طبق حجت

پیوند و مردم
اینقدر فکر نکنید که چه کسانی به شما می پیوندند، مسئله این است که شما به کجا می پیوندید؟ فرض کنیم که هزاران نفر به شما بپیوندند. بعد چی؟ مهم برای انسان این است که خودش به چه مقامی می پیوندد، بعد چی؟ به حجت یا لا حجت؟ آیا کسی که به خود بپیوندد، حجت می شود؟ فلانی ذی نفوذ است و یا فلان مقام را دارد و از این قبیل چیزها، چه ارزشی دارد؟.
مهم این است که انسان، با حجت حرکت کند. دلتان گلدان است، چیزی غیر از گل در آن نکارید. بغض به شیطان و استکبار نیز ضروری است و با حب مؤمن سازگار است. از آثار برتری طلبی این است که اول محبت را از دل بیرون بَرَد.
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد - آن که خاک در میخانه به رخساره نرُفت
از آثار صدق این است که انسان اول در ابراز محبت موفق باشد، مشتاق برادران دینی شود. تا دنیا را پشت سر نگذارید، به هم نمی رسید. انسان مافوق دنیا است، تا ریاست و قدرت و عزت و شهرت و ثروت طرد نشود، درک محبت دیگری را نمی کنیم، چون انسان برتر از این مسائل است. هر کس بر خلاف ولی فقیه و مواضع او عمل کند، هیچ عذری برای او باقی نمی ماند. الا برگشت به اطاعت از ولایت فقیه، و این عین فرمایش و خواست امام راحل ماست.
بیشترین پیروان امام زمان (عج) را مسیحیانِ پاکدل تشکیل خواهند داد، چون بسیاری از آنها اهل امانت و اهل راستگویی هستند، این عین فرمایش علی (علیه السلام) است که فرمودند: «‌ به طول رکوع و سجود کسی نگاه نکنید، نگاه کنید به امانت داری و صداقتش ». ائمه (ع) توصیه فرمودند کاری کنید که آنها (سُنیان و مسیحیان و اهل کتاب) به ما علاقه مند شوند.

حکمت الهی

علف های هرزه
عیسی (ع) در انجیل با زبان تشبیه با شاگردان خود صحبت می کرد و می گفت: برزگر وقتی « بذر » را در زمین پاشید و پس از مدتی در کنار بذر علف های هرزه نیز روییدند، او می بیند اگر بخواهد علف های هرزه را ریشه کن کند، گندمها نیز ریشه کن خواهند شد، صبر می کند تا مزرعه به بار بنشیند و علف های هرزه نیز مجال رشد پیدا می کنند. آن وقت در فصل پاییز همه را درو کرده آنها را با هم می کوبد، آن گاه از هم جدا می سازد.
شاگردان عیسی (ع) از او خواستند تا مثال را تأویل کند. در مقام توضیح، گفت: اگر خداوند فسادی را که مفسدین در عالم مرتکب می شوند ریشه کن کند، به مؤمنین نیز صدمه می رسد. از این رو مهلت می دهد، دوره تمام شود و هر کدام به فعلیت برسند، تا در قیامت حساب هر کس را در اختیار او قرار دهند.
عیسی (ع) در مقام تشبیه نمی خواهد با استناد به عمل برزگر، صحت و حتمی بودن عمل خدا را اثبات کند، بلکه می خواهد شاهد این مسئله ی برهانی مبتنی به اقتضای عدل و حکمت الهی را در اعمال مردم، بیان کند.
اصل حکمت، به عنوان قانون ثابت و عام مطرح است. مصداق محسوس آن در کشاورزی و مصداق معقول آن در خلقت، تجلی یافته است. تشبیه « معقول » به « محسوس » به منظور بیان مطلب است.

حاکمیت عقل

سلطان و وزیر
سعدی در مقام تربیت، انسان را به جامعه تشبیه می کند و می گوید وجود انسان همانند یک مملکت است. آنگاه جایگاه عقل و غرایز و اعضا و جوارح را مشخص می سازد. یکی را به « سلطان »، دیگری را به « وزیر » و آخری را به « وکیل » تشبیه می کند. بعد می گوید: چنان که اگر پادشاهی با افراد شرور و فاسد، مشاورت و معاشرت داشته باشد، برای زیردستان امنیت نمی ماند، انسان نیز اگر با اخلاق ناشایست اُنس بگیرد، برای عقل و خِرَد او امنیت باقی نمی ماند.
وجود تو شهری است پُر نیک و بد - تو سلطان و دستور دانا خرَد
چون جامعه از انسان ها ترکیب شده، پس هر آنچه در نهاد انسان هست، در حد وسیعترش در نهاد جامعه نیز نهفته است و به عبارت بهتر، جامعه، یک انسان بزرگ و انسان، یک جامعه کوچک است، ما وقتی وحدت نسبت بین فرد و جامعه را قبول کردیم، می توانیم بر اساس این نسبت قضایا را بیان کنیم.

نظام جامعه بر اساس فطرت

عقربه و مغناطیس
چنین نیست که تمامی ابعاد وجودی انسان همزمان برای خود او مکشوف باشد، بلکه همانند هلال ماه که با تغییر زوایه دید انسان کوچکتر و بزرگتر می شود، زاویه دید انسان نیز روی کیفیت شناخت خودش تأثیر می گذارد. گاهی انسان هیچ بُعدی از ابعاد وجودی خود را نمی بیند و گاهی بخشی یا همه آن را مشاهده می کند. انسان آن گاه هیچ بخشی از سیمای خود را نمی بیند، که فقط شرایط را مد نظر قرار دهد، و تأثیر خود نسبت به شرایط را نفی کند.
کسانی که انسان را محصول شرایط می دانند، اراده و شعور را از او سلب می کنند. اصلاحات اجتماعی و رهبری نهضت ها از دیدگاه آنها به معنی تغییر شرایط است، و شرایط همانند قالبی است که افکار انسان در آن قالب گیری می شود. اگر، زمام شرایط به دست انسان افتاد، انسان فتح شده است و هر کس بر شرایط تفوق یافت، برنده نهایی خواهد بود.
کسانی هم انسان را به طور کامل درست همانند ماه شب چهارده به طور کامل می بینند. آنها می گویند هر کس از عهده ی توجیه انسان برآمد و با اراده و شعور او آشتی کرد، از عهده توجیه شرایط نیز بر خواهد آمد.
حکومتی که با اراده انسان ها سهیم شده و پایه نظام خود را بر روی آن بنا نهاده، مغلوب شدنی نیست. حتی اگر مغلوب شود، باز غالب است. چون دل انسان ها، متوجه چنین نظام هاست. انسان منهای همه ی تعالیم و تربیت ها، از درون، خود دارای جهت، سمت و خطی است. بالاترین کشف، کشفِ جهت گیری انسان است.
بشر وقتی عقربه مغناطیسی را کشف کرد، به راهنمایی دست یافت که با آن می توانست یک کشتی بزرگ را هدایت کند. چون آهن ربا از شرایط خود مستقل است. در تاریکی یا روشنی، شب یا روز در هر نقطه ای که قرار گیرد، سمت و جهت آن تغییر نمی یابد. کشتی که به اندازه یک شهر بزرگ دارای جمعیت یا وسعت است، به رهبری یک عقربه مغناطیسی با وزنی کمتر از یک گرم، نیازمند است. چون اجزای دیگر کشتی، یا بی جهت اند و یا جهت خود را گم می کنند و سمت گیری مستقل ندارند، ولی این جزء دارای ویژگی دیگری است. اجزاء دیگر همه تابع شرایط هستند، ولی عقربه مغناطیسی تابع شرایط نیست و از اطراف خود استقلال دارد.
کسانی که در انسان جهت گیری از نوع جهت گیری عقربه مغناطیسی را پذیرفته اند و گرایش های ثابتی از قبیل تنفر از ظلم و گرایش به باز گرداندن امانت به اهلش را قبول کرده اند واین جهت گیری ها را ناشی از ملیت، نژاد، آموزش و تاریخ نمی دانند، در این صورت به جنبه ای از انسان دست یافته اند که مستقل از شرایط است و با تغییر نظام اجتماعی و گذشت تاریخ دگرگون نمی شود و پیشرفت تکنولوژی در آن تأثیر نمی گذارد.
پیدایش حتی یک بخش ثابت در انسان، می تواند نقطه عطفی در زندگی او تلقی شود. هر مطلبی که به آن بخش ثابت مربوط شود، برای همیشه ثابت می ماند. اگر مکتبی به آن بخش ثابت متکی شود، در نهایت پیروز خواهد شد. چون قسمت های متغیر حیات اجتماعی و معنوی انسان همراه خود، تمام زحمت ها و رنج های او را به نابودی می کشاند. اما نظامی که مبتنی بر بخش ثابت باشد، تداوم خواهد داشت. در امور فطری و لایتغیر، کثرت شرط نیست. اگر انسان یک امر لایتغیر را بفهمد، همه چیز را خواهد فهمید. لازم نیست قطب نما مشرق و مغرب را به انسان نشان دهد، اگر شمال را نشان داد، جنوب نیز قابل فهم است و اگر شمال و جنوب فهمیده شد، مغرب و مشرق نیز فهمیده خواهد شد.
تشکیل جامعه بر اساس ادراکات فطری، شبیه ساختن ماشین های بی شمار، بر اساس کشف قوه بخار است. بشر هنوز از قوه فطرت در زیربنای اقتصادی و اجتماعی خود بهره نجسته است. ردپای سؤالات طبیعی از قبیل: من کیستم؟ و به کجا می روم؟ که همانند عقربه مغناطیسی مستقل از روابط خارجی است، در هیچ یک از دستگاه های فکری معاصر، اعم از شرقی و غربی، به چشم نمی خورد. طرح سؤالاتی از این قبیل در دستگاه سازماندهی نظام و به کارگیری نکات ثابت در انسان، تحولی شبیه تحولی که پس از کشف قوه برق و بخار در نظام صنعتی جهان به وجود آمد، در جامعه شناسی آینده بشریت به وجود خواهد آورد. امور ثابت همچون مایعی است که اگر آن را به سازمان مذهبی نظام اجتماعی بزنیم، نیاز به کمک گرفتن از دولت های نیرومند جهت اداره ی مردم نخواهیم داشت. چنان که اگر بخواهیم « پاندول » را در سمت چپ یا راست نگهداریم، به نیروی خارج از پاندول نیاز خواهیم داشت. اما در حالت نه چپ و نه راست، پاندول خود بخود خواهد ایستاد و نیاز به عامل خارجی ندارد.
اگر جامعه به گونه ای سازماندهی شود که وزنه در جهت گیری فطرت در آن رعایت شود، دو مرکز ثقل و تکیه گاه در یک امتداد باشد و جامعه به طور شاقولی پرورش یابد، نیازی به نیروی خارجی، برای حفاظت آن نخواهد بود. ولی اگر یک زاویه یک درجه ای به چپ یا راست میل کند، جهت نگهداشتن آن، « شمعک » لازم است. حکومت ها در چنین مواقعی باید نقش شمعک را بازی کنند، چه شمعک مرئی یا نامرئی. شمعک حکومت های دیکتاتوری در شرق، قابل رؤیت است ولی در غرب، شمعک، « تبلیغات و سرگرمی ها » نامرئی است.
پس اگر کسی بخواهد دیوار بی شمعکی را بالا بیاورد، باید روی وزن آن آجرها و جهت گیری وزن آنها وقت صرف کند، تا همه بر مرکز ثقل عمود باشند. سؤال « من کیستم؟» دقیقاً همانند وزنه ایست که عمود بر مرکز ثقل رها شده باشد. انسان به دنبال مبدأ خود است، اگر حکومت نیز در راستای مبدأ و بر اساس مشیت او ساخته شود، هیچ نیازی به تطمیع و تهدید نخواهد بود. وجود فطرت در داخل او، ضامن بقا و حفظ و حرکت او خواهد بود.
پیشنهاد ما د رجامعه شناسی اسلامی به جهانیان این است که سیستم های اجتماعی خود را بر اساس امور ثابت فطری پایه ریزی کنند. حکومت هایی می توانند غیر تحمیلی باشند که درست در راستای فطرت و غرایز کنترل شده انسان ها قرار گیرند. حکومت هایی که بر اساس حذف مردم از حقوق مدنی پایه ریزی شده اند، همیشه باید مردم را به وسیله فشارهای اقتصادی و سیاسی در نهان و آشکار به کانال اطاعت و حمایت دولت سوق دهند. در چنین نظاماتی بیشترین نیروی جامعه جهت کنترل آن به تحلیل می رود. ولی اگر نظامی بر پایه فطرت استوار باشد، خود همسو بودنِ مرکز ثقل و مرکز اتکا برای نگهداری و نگهبانی آن کفایت می کند و نیازی به نیروهای فشار نیست.
تفاوت اساسی جامعه شناسی اسلامی با جامعه شناسی شرق و غرب این است که در جامعه شناسی های شرق و غرب، بخش ثابت نهاد انسان مورد انکار واقع می شود و همه چیز به شرایط خصوصیات زمانی و مکانی محدود است، ولی در جامعه شناسی اسلامی، انسان با دو بخش متغیر و ثابت مطرح می گردد. اموری را انسان از راه آموزش و تربیت به دست می آورد و این امور بخش متغیر انسان است و امور دیگری از قبیل اراده و انتخاب در انسان از راه آموزشی به دست نمی آید، بلکه مربوط به خودِ انسان و ذاتی اوست. از دیدگاه قرآن، زن نوح و لوط از این نظر «‌ کافر نمونه » هستند که کفر آنها ناشی از اراده آنهاست و بعکس زن فرعون از آن نظر « مؤمن نمونه » است که در خانه فرعون است. اگر شوهر « آسیه » یک پیغمبر بود، او یک مؤمن نمونه نمی شد و اگر شوهر آسیه یک کافر عادی بود، باز هم مؤمن نمونه نمی شد. آسیه از این جهت زن نمونه است که همسر فرعون است و فرعون نیز از قدرت تعلیم و تربیت و توانایی اراده بسیار بالا برخوردار است، با این حال ایستادگی می کند. ایستادگی آسیه، ناشی از اراده اوست، پس آسیه بانوی نمونه است. اصولاً‌ چیزی که تحت تأثیر شرایط آمده باشد، تحت تأثیر آن نیز از بین می رود. دینی که از راه شرایط آمده باشد، با تغییر قدرت، ترس و تطمیع نیز از دست می رود. اگر با فشار به سوی دین آمدند، با فشار بیشتری نیز به سمت کفر تمایل پیدا می کنند. امام صادق (ع) می فرماید:
« مَن جاءَ بالنّاس ذَهَبَ بِالنّاس وَ مَن جاءَ بِالکِتابِ وَ السُّنَّه یَزولُ الجِبالُ وَ لا یَزول»
هر کس به طفیل مردم متدین شود، به طفیل مردم نیز بی دین خواهد شد و هر کس به وسیله کتاب و سنت (بخش ثابت دین) دین را پذیرفته باشد، کوهها ریشه کن می شوند ولی ایمان او ریشه کن نمی شود. معنی آیه « لا اکراه فی الدین » (دین با تحمیل به وجود نمی آید) همان اکراهی نبودن، رو به سمت شمال ایستادن عقربه مغناطیسی است. همان طور که تا عقربه آزاد نباشد، نمی تواند سمت خود را بیابد، انسان نیز تا آزاد نباشد، متدین نخواهد شد. دین و آزادی، قابل انفکاک از یکدیگر نیستند، چنان که رو به سمت شمال ایستادن عقربه با آزادی غیر قابل انفکاک است.
ایمان، یک امر تلقینی و ترتیبی و امثال آن نیست، ایمان، شکوفایی انسان و به منزله به گل نشستن بوته ای است که وقتی به کمال رسید، گل کردن یکی از مراحل شکوفایی اوست. در هر محیطی که قدرت های غیر خدایی مدتی حکومت کنند، تا مدتی احساسات دینی در میان آنها پژمرده می شود. خفقان و فساد اخلاقی، دروغ، تهمت، ریا و تزویر را به دنبال خود می آورد. به طور کلی موانع رشد، در هر جا که نمود پیدا کنند، شکوفایی انسان متوقف خواهد شد.
ادیان برای القای چیزی و بردن انسان به سمتی تأسیس نشده اند، بلکه برای آزاد ساختن انسان از عواملی که او را به جهتی می برند، وضع شده اند. انسان در چشم انداز اسلام، مثل همان عقربه مغناطیسی است، اگر رهایش کنند، خودش گمشده ی خود را می یابد. انسان یک موجود ضد فشار است، هر چه بر او فشار وارد شود، ضد آن را انتخاب می کند. انسان سالم، انسانی است که در برابر فشار موضع گیری می کند و علیه آن عمل می نماید. حرکت باید از مردم آغاز شود، گروهک ها می خواستند شاه را از طریق ترور بکُشند و حکومتش را به وسیله نیروهای مسلح منقرض کنند. اما امام (ره) این را نپذیرفت، چون اعتقاد داشت که مردم باید متحول شوند. اگر مردم عوض نشوند، شاه هم ترور شود، شاه و حکومت دیگری جای آن را می گیرد. اول باید تعهد را در مردم زنده کرد. فشار طاغوت در میان مردم متعهد، انفجار آور می شود. قرآن انفجارهای اجتماعی را ناشی از اعمال فشار یاغی بر انسان های متعهد می داند. اگر در مردم حس مسئولیت پیدا شود، خود به خود انقلاب می کنند. امام حکومت را در اختیار گرفت، اما برای ابقای حکومت خود هرگز به مردم تَشَر نزد. اگر پرخاش کرد، به مسئولین و بزرگان بود، نه به مردم.
پس انسان ها اگر از فطرت خود انحراف نیافته باشند، در مقابل ظلم مقاومت و در مقابل خفّت، قیام می کنند. از نظر قرآن، انسان سالم، انسانی است که در برابر منطق فروتن است و آثار پذیرش در او، پدیدار می شود، و در برابر فشار، آثار مقاومت و موضع گیری در او به چشم می خورد. اگر انسانی منطق را با چاشنی قدرت پذیرفت، عنصر فاسدی است و فطرت خود را از دست داده و فطرت در او فسیل گردیده است.

قدرت اسلامی انسان

توده بهمن
برای پیدایش صلح و طهارت جهانی، پیشنهاد اسلام این است که این جریان باید از درون آغاز شود. یعنی، اسلام «‌ جامعه » را تابعی از متغیر تحولات «‌ درون » انسان می داند. قرآن حتی حکومت های بزرگ و روند حرکت جهانی را با همه غلظتشان، تابعی از متغیر این سلول کوچک انتخاب در خود انسان می داند.
اگر انسان قلوه سنگی را در فصل ریزش برف از قله کوهی رها کند، این قلوه سنگ می تواند در چندین حرکت، بهمنی را به وجود آورد و آبادی ها را تخریب کند. انسان با مسئولیت اگر به انسان های دیگر و همانند خودش ضمیمه شد، می شود توده ی بهمن و قدرت ها را به هم می زند و فرو می پاشد. باید سراغ اراده رفت. باید کار انسان ها را به امضای خودشان رساند، تا در درونشان ریاکار و متظاهر نباشند. اگر انسان متظاهر شد، از درون می شکند. امام خمینی یک انسان اسلام بود که خود را به کارخانه اسلام سازی اسلام سپرد و به همین دلیل توانست تا این حد در جهان توفان به وجود آورد. شعر امام ریشه اصلاحات جهانی اوست. آنچه در عشق درونی اوست، ریشه قدرت بیرونی اوست. خلوص و سوزش درونی، با چشم، قابل رؤیت نیست، ولی آثار این معانی، با چشم دیده می شوند. قدرت انسانِ اسلام، یک قدرت نامرئی است.

علم، ملاک ارزش انسان

صفر و یک
امام مثل یک است و امت مثل صفر، اگر یک نباشد، صفر هیچ معنا و تأثیری ندارد. اول، عدد را می نویسند بعد صفر را می گذارند، نه این که اول صفر بگذارند، بعد عدد. عالِمی که به دنبال غیر عالِم حرکت می کند، مثل صفری است که جلوی عدد است. صفر جلوی عدد، دیگر خوانده نمی شود. صفر، صفر است، اگر پشت سر عدد بیاید، یعنی اگر شما عدد را نوشتید هر چه صفر در این سمت آن بگذارید، خوانده نمی شود، اما اگر آن سمت بگذارید، خوانده می شود. اگر ممیز را در آخرش بگذاری، عدد را کوچک می کند. یک اگر دو صفر در این طرفش باشد، می شود .
عالم اگر تابع جاهل باشد، یک هست اما می شود ، ولی جاهل اگر تابع عالم شد، خود او می شود 10 برابر، و آن یک عالِم هم می شود 100. پس عالِم گاهی می شود با جاهل و گاهی می شود 100، گاهی صد برابر ترقی می کند، گاهی صد برابر تنزل می نماید. اگر جاهل به عالِم خط داد، به جایی نمی رسد و عالم هم سقوط می کند. اما اگر عالم به جاهل خط داد، جاهل می شود؛ مثل « مالک اشتر » و به آن مقامات می رسد و می شود عالِم و خود عالِم هم قدرتش می شود صد برابر، هزار برابر و ... .

نظام برتر

الماس
خطی که اجسام سخت تر بر اجسام نرمتر می اندازند، مثل الماس، به دلیل دانه بندی خاص بلورهایی است که دارد و نیز به خاطر شکل تبلور، به عنوان یکی از سخت ترین اجسام، در برخورد با شیشه و امثال آن، آنها را قاچ می دهد. در علم فیزیک، اشیاء از حیث سختی و نرمی طبقه بندی شده اند و هر یک از اجسام سخت، مانند سنگ که دانه بندی بلورهایش از فشردگی بیشتری برخوردار باشد، سنگ ها و اجسام سست تر را می شکند. در گذشته با استفاده از این فرمول، شمشیرها را به گونه ای می ساختند که دانه بندی بلورهای فولاد آن، به گونه ای باشد که آهن های معمولی را به راحتی برش دهد. قانونمندی برخورد جوامع بشری با یکدیگر نیز از این قانون کلی تعدی نکرده است. در برخورد دو نظام، هر کدام که انطباق اجتماعی بیشتری داشته باشد، نظامی را که از انطباق کمتری برخوردار است، می شکند و بر آن غالب می گردد.
نحوه انطباق دو لشکری که با هم برخورد می کنند نیز از اهمیت بالایی برخوردار است. وقتی چنگیز را در عالم خیال تصور می کنیم، به ذهنمان می رسد که چنگیز و سپاهیانش انسان هایی وحشی بودند که بدون هیچ برنامه ی مشخص از مغولستان حرکت کردند و در یک مدت نسبتاً‌ کوتاهی، دنیا را تسخیر کردند. ولی چندان هم که ما گمان می کنیم، پیروزی های حیرت آور چنگیز بدون حساب و دلیل نبوده است. سپاهیان چنگیز از نظم خیره کننده ای برخوردار بوده اند، آنها نسببت به سلسله مراتب ایلی و عشیره ای تا پای جان وفادار بودند. شدت انطباق چنگیز و به کارگیری دیوان و دستگاه مالیاتی موجب شد که نیروهای او در سخت ترین حالات، فکر عقب نشینی را به مغز خود خطور ندهند و وقتی با خوارزمشاهیان، که از چنین انطباقی برخوردار نبودند، مواجه شدند، آنها را به عقب راندند و بر آنها پیروز شدند.
چنگیز، تنها به جنگ با قوای نظامی اکتفا نمی کرد. او با به وجود آوردن شرایط جنگ روانی، دولتها و ملتها را به گونه ای به وحشت می انداخت که همیشه چندین ماه قبل از تهاجم مغول، آنها پیشاپیش، روحیه خود را از دست می دادند. در روش های رزمی چنگیز، مایه هایی از انضباط، آیین نامه و مقررات جنگ روانی به چشم می خورد. اما عوامل انسانی چنگیز، به عنوان مکتب و ایده، حرفی برای گفتن ندارند. بر خلاف قدرت های شرق و غرب که هم از حیث انضباط در سطح بالایی هستند و هم از نظر ایجاد جنگ های روانی آمادگی دارند و هم با لغو امتیازات طبقاتی از سوی شرق و اصرار غرب بر حقوق بشر، هر دو حرفی را برای گفتن دارند. اگر یکی از دو نظام از نظر مایه انسانی، حرفی برای گفتن نداشته باشد، در مقابل طرف دیگر به زمین می خورد. به کار گرفتن انگیزه آزادی و لغو امتیازات طبقاتی، بیش از سلاح های مدرن و عناصر نظامی برای طرفین سودمند است.
اگر ما بتوانیم حکومتی را به وجود آوریم که همه این امتیازات را کنار هم داشته باشد، به این معنی که ضمن لغو امتیازات طبقاتی، آزادی های فردی و حقوقی فرد و جامعه را نیز تأمین کند، در چنین جامعه ای نیاز بسیار کمی به نیروی نظامی خواهد بود.

عامل ضعف جامعه

درندگان
با این که تعداد نوازد حیوانات درنده از غیر درنده زیادتر است، با این حال تعداد درندگان همیشه کمتر است. بر خلاف حیوانات غیر درنده که علی رغم کم داشتن نوزاد، جمعیتشان همیشه بیشتر است. علت آن، این است که حیوانات درنده، بچه های یکدیگر را از بین می برند. به عبارت دیگر، « یکدیگر خواری » موجب کنترل جمعیت آنها می شود. انسان هایی نیز که در جهت انسانی نیستند، به دلیل یکدیگر خواری توانمند نمی شوند و با گذشت زمان از توان و قدرت می افتند.

هماهنگی میان انسان و آرزوهایش

آشپزی
وقتی غذایی طبخ می شود، آب، نمک، روغن، و سایر مواد، حتی میزان حرارت و زمان آن نیز باید متناسب با آن مجموعه باشد، تا نتیجه مطلوب به دست آید. ولی برای خراب کردن پخت، مشکلی در پیش نیست. کافی است که یکی از عوامل، از اندازه خارج شود تا همه ی خوراک غیر قابل استفاده گردد.
چنان که غذا و پوشاک انسان به معیار نیاز دارد تا تناسب خود را با نیازمندی های انسان حفظ کند، «‌آرزو» نیز به عنوان یکی از حالات روحی بشر، باید دارای معیار باشد. زیاده روی در آرزو، آن را سمی می کند، اما وقتی در حد اعتدال بود، می تواند حالت شفابخش داشته باشد. انتخاب آرزوی متناسب با هستی انسان، به معنی ایجاد هماهنگی بین انسان و سیستم هستی است. اگر انسان برای ابدیت ساخته شده، باید آرزوی او نیز حالت ابدیت داشته باشد. اگر چنین شد، خواسته ی انسان ها می تواند با هم هماهنگ و همسو باشد.
خواسته ها باید از درون تنظیم شوند، در غیر این صورت کنترل آنها مشکل خواهد بود. انسان های زیاده طلب اگر از درون کنترل نشدند، در خارج یکدیگر را پیدا می کنند و خیلی زود به هم می رسند، و از مجموعه ی زیاده طلبیِ یک یک آنها، یک زیاده طلبی اجتماعی به وجود می آید. این مجموعه مثل سیل به جریان می افتد و اجتماعات بشری را به نابودی می کشاند. منشأ جنگ های جهانی، زیاده طلبی انسان ها بوده است. زیاده طلبی، گرایش عمومی ملت ها است که همانند سیل هایی در مسیر تاریخ به حرکت درآمده و تمدن ها را به نابودی کشانده اند و گاهی نیز به اصطکاک رسیده اند و حوادث خانمانسوزی مثل جنگ های جهانی را به وجود آورده اند.
علم تابع آرزو است. اگر آرزوها کنترل نشد، رشد علم مصیبت بار می شود. یکی می گفت: سوار شدن بر الاغی که مهارش دست انسان باشد، بهتر از سوار شدن بر اسبی است که مهار آن در اختیار سوار کار نباشد.
حقیقت این است که علم غیر قابل کنترل، خیلی بدتر از اسبی است که مهار نداشته باشد. رشد بی زمام علم، به جای آن که موجب خیر و برکت باشد، سرچشمه ی بلا و مصیبت است و هر چه دامنه ی آن وسیع تر باشد، همان اندازه امکان تصادف آن بیشتر است. پس ایجاد هماهنگی بین انسان و آرزوهای او، بین انسان و سایر انسان ها، بین انسان و هستی، جزو لوازم سیستم حیات است. از نظر قرآن، انسان موجودی است که باید خودش حق عضویت خود را در هستی، جامعه و جهانِ درون شکل دهد. در غذا خوردن، صحبت کردن و معاشرت و سیستم حکومتی و جریانات اقتصادی و سیاسی، قوانین را باید به گونه ای تنظیم کرد که اصطکاک ها به حداقل برسند. مسئله جنگ باید در درون انسان ها حل شود، چون از درون انسان هاست که جنگ ها نشأت می گیرند. زیاده طلبی در انسان ها، همانند قطره ایست که وقتی با قطرات زیاده طلبی های دیگر وصل شد، دریا می شود. باید مسئله در قطره حل شود، نه در دریا. هماهنگی، « بلا » را به «‌ نعمت » تبدیل می کند. سد، یک نوع هماهنگی است که انسان به وسیله آن بلای سیل را به نعمت آب کنترل شده، دگرگون می کند. باید دید چه سدهایی را می توان جلو آرزوهای عنان گسیخته، ساخت، یا با کدام ترمز می توان جلو امیال را گرفت؟ ترمز گرایش هایی مثل آرزو، شهوت، و غضب چیست؟ باید دید پایگاه ترمز در انسان کجاست؟ پایگاه ترمز در انسان، همان « قلب » است. قلب از آن رو ترمز است که قدرت « تعقل » دارد. «‌ عقل » یعنی نگهدارنده. چون این عقل است که آرزو، شهوت و غضب را از تجاوز باز می دارد. عقل، قانون « تنازع بقا » را در بین انسان ها کنترل می کند.
تنازع بقا می گوید: مرگ تلخ است و زندگی شیرین است و باید برای زنده ماندن، هر کاری که از دست آدمی بر می آید، انجام می دهد. ولی عقل، دنده را عوض می کند و زندگی مطلق را به مشروط تبدیل می نماید و می گوید: باید با مبدأ و مقصد هستی، هماهنگ شد. اگر با مرگ می توان با مبدأ و مقصد هماهنگ شد، مرگ بهتر است و اگر با زندگی می توان خود را با هستی هماهنگ کرد، زندگی. فرق انسان اسلام با انسانِ مکاتب دیگر، در این است که اسلام، علم را به نیروی محرک انسان می شناسد و عقل و دین را به عنوان ترمز و عامل بازدارنده، و معتقد است که به موازات رشد علم، باید عقل و دین نیز رشد یابد. ولی مکاتب دیگر می گویند: در عصر ترقی دانش، به دین نیازی نیست. آنها توجه ندارند که علم گامهای بزرگی را در جهت براندازی انسان برداشته است. علم، انسان را از خرابی در صد سال به خرابی در مدت یک دقیقه رسانده است. چندین برابر نفراتی که طی جنگ های چندین صد ساله صلیبی از بین رفتند، در جنگ جهانی فقط در طول چند ماه نابود شدند.
در کنار علم و صنعت، دین و عقل نیز به عنوان عوامل کنترل کننده باید رشد کنند و چنان که بارش برف به گونه ایست که به تدریج در طبیعت مصرف می شود و منابع آب های زیرزمینی را تأمین می نماید و مسیل ها را پُرآب می سازد، دین نیز قدرت انسان را به تدریج مصرف می کند.
جایگاه دین در تمدن بشری، مثل شبکه آبرسانی است. یعنی بین منبع و مزرعه، ایجاد هماهنگی می کند؛ آب را از منبع به مزرعه می کشد. شهوت، غضب، هنر، علم، مال، زیرکی و به طور کلی همه ی امکانات را تنظیم می کند و به جریان می اندازد و آبادیها را به وجود می آورد.
از دیدگاه دین، تمدن به معنای رشد تکنولوژی و شهوت نیست. تمدن یعنی این که انسان ها در یک شهر چنان زندگی کنند که صدها هزار نفر، بتوانند با هم هماهنگ باشند و با هم روزگار را بگذرانند.
عقل و دین به عنوان بخش های تعطیل شده ی تمدن معاصر بشری، باید مجدداً جایگاه خود را در فرهنگ انسان بیابند. فساد تمدن کنونی، به دلیل تعطیل شدن این دو دستگاه است و برای پیشگیری از فساد، جز راه اندازی این دو دستگاه، چاره دیگری وجود ندارد.

توازن علم و اخلاق

موتور و ترمز
علم در انسانِ اسلام، به عنوان نیروی محرکه و ابزار پیشرفت و ترقی لازم است ولی کافی نیست؛ همان طور که در ماشین، قدرت محرکه لازم است، اما کافی نیست. فرماندهی و نگهداری، چیزیست و پیشرفت در زمینه ی کشفیات و اختراعات، چیز دیگر. ماشینی که ترمزش بریده، می تواند سرعت زیادی داشته باشد، اما نمی تواند سلامتی مسافرین را تضمین کند. بسیاری از اشتباهات برای زودتر رسیدن، موجب هرگز نرسیدن است. جنگهای جهانی در وضعیتی که علم همه کاره باشد و عقل هیچ کاره، اجتناب ناپذیر است. چنان که تصادف ها معلول عدم رعایت قوانین راهنمایی در حرکت انسان به صورت فردی و اجتماعی است. از نظر ما جنگها و تضادها، از امور اجتناب ناپذیر قوانین جهان نیستند. مأیوس شدن از حل مشکل جنگ و عدم حل تضادها، همه نتیجه ی ناآشنایی به ابعاد مختلف انسان است، همان طور که در انسان قدرت تحقیق و تجربه به عنوان نیروی محرکه رشد علمی و صنعتی موجود است، قوای دیگری نیز جهت راهنمایی و رعایت مقررات و حفظ حدود در مسیر معیشت در انسان موجود است که اگر به کار گرفته شوند، از تضاد بین افراد و اقشار و جوامع پیشگیری می کنند. اگر ما کسانی را که آفت های گیاهی را امور طبیعی و غیر قابل درک می دانند و آنها را تحمل می کنند، با دید مردم خرافی و نادان و عقب مانده نگاه کنیم، به همان دلیل باید کسانی را که به مسئله جنگ و تضاد بین افراد و اقشار به عنوان امور غیر قابل حل برخورد می کنند، خرافی، مرتجع و عقب مانده بدانیم. از دیدگاه جامعه شناسی، یک انسان پیشرو، کسی است که برای حل مشکلات اجتماعی انسان ها، به وجود راه علاج باور دارد.
مشکل انسان های معاصر این است؛ آنها که از همه نامطمئن ترند از همه مقتدرتر شده اند و آنهایی که بر هیچ چیز خودشان حکومت ندارند، بر جهان حکومت می کنند. آنها که به راحتی بازیچه شهوت و غضب فوری خود می شوند، حکومت های بزرگ جهان و سرنوشت اکثریت انسانها را در چنگ دارند. آنهایی که خود در چنگ شهوت و غضب هستند، چگونه می توانند جهان را در چنگ داشته باشند. کسانی که هنوز از نژادپرستی آزاد نشده اند و سپیدی را موجب افتخار و سیاهی را عامل ننگ انسان می دانند، چگونه می توانند صلاحیت حکومت داشته باشند؟. پرتو قوای مادی، باید همانند پرتو چراغ ماشین، جلوتر از قوای خادمه مسیر را نشان دهد. به بیان دیگر، باید راه بینی بر رهروی مقدم باشد و شعاع نور باید متناسب با میزانِ سرعت باشد. وای به ماشینی که چرخ های آن قبل از روشنایی چراغش، جایی را لمس کند. چرخ ماشینِ علم به جایی رسیده، که نور آن به آنجا نرسیده و این عقب افتادگی روشنایی از نیروی محرکه، مصیبت بزرگی است که بشر معاصر به آن مبتلا است.

ریشه ی انکار معاد

درد و مُسکن
کسی که دندانش درد می کند، می داند که مسکن برای قلبش ضرر دارد، ولی باز هم مسکن را می خورد. این در تمام مکاتب صادق است. در بین مکاتب گوناگون، یک مکتب است که انسان را به کمال می رساند، و آن مکتب را «‌حق» می گوییم. با گم کردن آن، انسان احساس درد می کند، همان طور که با فاسد شدن دندان، احساس درد می شود. و همچنان که انسان با عمل به این که مسکن، دندان را علاج نمی کند، اما از شدت درد، به مصرف آن راضی می شود، به همان ترتیب با گم کردن مکتب حق، ممکن است که فرد به مکتب های بازدارنده، بپیوندد تا تسکین یابد. با آن که اگر روی خودش دقت و مطالعه کند، متوجه می شود که به طرف کمال نمی رود و در حقیقت گرایش به مکتب، خلأیی را در او پر می کند و عطش او را تسکین می دهد، همچنان که آب آلوده رفع عطش می کند، ولی انسان را از پا در می آورد.
این مطلب نسبت به عقاید هم صادق است. آن کس که برای آخرت خود، کار نکرده است و از فکر روز حساب احساس رنج می کند، به انکار معاد رو می آورد تا این رنج را تسکین بخشد. چون وقتی دستش را خالی ببیند، احتمال عدم وجود قیامت، تسکین دهنده است و خیلی طرفداران محکم دارد.
ممکن است کسی بگوید افراد مکتب های مختلف، نه از روی تسکین، بلکه از روی اعتقاد و باور، بر مکتب های خود پای می فشارند، نه برای فرار از کار و عمل. چون آنها که از شکنجه و زندان و حتی از کشته شدن نیز روگردان نیستند، چگونه می توان به آنها نسبت فرار از انجام وظیفه داد؟ در جواب می گوییم:‌درست است که در شرایط بسیار سخت هم ایستادگی می کنند، ولی خلاف نفْس کردن برای آنان دشوارتر است، زیرا با مخالفت نفْس، انسان احساس بندگی خدا و عبودیت می نماید، در حالی که در حین پیروزی نفْس، انسان احساس بندگی ندارد، بلکه احساس سلطنت و عظمت می کند. سلاطین عالَم برای حفظ سلطنت خود چه رنج ها و سختی هایی را بر خود هموار می کنند.
انسان وقتی برای خود حاکم و صاحبی قائل نیست، برای حفظ حاکمیت خود بر خود، ممکن است از هر سختی استقبال نماید. پس منکرین معاد و منحرفین از دین، برای حفظ اساس حکومت انسان بر خود با دین، جبهه گیری می کنند و هر رنجی را متحمل می شوند.

افزایش علم در سایه انفاق علمی

حوض و چاه
علم چون چاه است و مال مانند آب حوض. آب حوض با برداشتن کم می شود. چون از حوض تراوش نکرده، بلکه از خارج حوض در حوض ریخته شده است. طبیعی است که با خارج شدن آب، حوض خالی می شود، همان طور که از ابتدا خالی بود. اما آب چاه از چاه تراوش می کند، از این جهت با برداشته شدن آب، مجاری تراوش رونق و وسعت جدید پیدا می نماید و آب بیشتری از آن خارج می گردد و در نتیجه بر مقدار آب چاه افزوده می شود و با برداشته شدن آب کهنه، آب تازه جای آن را می گیرد؛ چون آب کهنه است که مانع حرکت آب تازه می شود. علم چون از انسان تراوش می کند، با انفاق، مجرای آن وسعت می یابد و زمینه برای تراوش علم جدید فراهم می شود.

زمین خوردن از مال

ماهی و تور
اگر انسان، صاحب اراده و عزمی باشد که بتواند مال را در مجرای صحیح آن به کار بَرَد، این دارایی برای او مبارک است. اما اگر نتوانست مال را در کنترل خود داشته باشد، ممکن است مال، او را به زمین بکوبد و هلاک نماید. مثل صیادی که ماهی بزرگتر از قوه و قدرت خود را به تور انداخته باشد.

تأثیر علوم انحرافی

خوراک فاسد
این که می گویند هر چیزی دانستنش بهتر از ندانستن آن است، مردود است. چون همان طور که گفته شد، علم مثل خوراک است. خوراک فاسد و مانده در وجود ما تأثیر سوء می گذارد. علم نیز اگر دارای جهات انحرافی بود، کاربرد و مصرفش خطرناک است. هر گونه حرکت آینده، ناشی از مواد علمیِ فعلی است. اگر بگوییم اعتقادات ما صاف است و اثرات انحرافی و سوء آن در ما اثر نمی کند، حرف پوچی زده ایم. انرژی که از طریق حلال به دست آمده ما را به طرف راه صحیح می کشاند.

ریشه ی حرف های پیامبران

آتشفشان
انبیاء مثل کوه های آتشفشان هستند. کوه خودش آتش ندارد، بلکه از اعماق زمین بیرون می آید. آتش مال خود کوه نیست که از گوشه ی آن بیرون آمده باشد، از این رو در کوه های مجاور دیده نمی شود، هر چند که هر کوهی ممکن است با احداث سوراخ عمیق، آتشفشان پیدا کند، ولی عملاً چنین نمی شود.
انبیاء نیز چنین اند. هر بشری اگر به آنجا راه پیدا کند، مثل آنها می شود، ولی همه نمی توانند عملاً به چنین مرحله ای برسند. آنچه پیغمبران می گویند، مربوط به خودشان نیست، بلکه مربوط به اعماق هستی است که از بدن آنها عبور کرده و از دهان آنها خارج می شود. پس آنچه از دهان پیغمبر خارج می شود، از مبدأ هستی تراوش می کند، ولی شرط این کار، این است که وسط راه به مانعی برخورد نکند. در سایر مردم، موانع از این جوشش جلوگیری می کند.

فلسفه ی نماز و بندگی

حزب و مرامنامه
انسان در « ایاک نعبد » ایدئولوژی و آیی نامه و مرامنامه حزب وگروه خود را تأیید و مرور می نماید. هر فردی که عضو حزبی است، اصول اساسی و قوانین مربوط به آن حزب را در هر فرصت و نوبتی تحکیم می نماید و به خود یادآور می شود که من عضو این حزبم و مرامنامه این حزب این است.
یک فرد حزبی می کوشد که نمونه عالی از حزب خود باشد و نمودار زندگی وی، خصوصیات بارز حزب و اصول اساسی مرام او را نشان دهد. می کوشد که این حزب را هر چه بیشتر گسترش دهد و افراد مختلف را به سوی آن جذب نماید. پس در اینجا سه کار انجام می گیرد:
1- یادآوری برنامه و آیین نامه
2- حرکت به سوی عضویت کامل
3- دعوت دیگران برای پیوستن به حزب. (به مرحله سوم که مسئله جهاد و امر به معروف و نهی از منکر است، فعلاً‌ کاری نداریم).
مرحله اول و دوم مورد بحث است. یعنی فرد در حالی که عضو کامل نشده و هنوز تا آن مرحله فواصلی دارد، باز موظف است آیین نامه حزب خود را هر زمان تأکید کند. یک مسلمان عقیده اش این است که جز خدا هیچکس سزاوار عبادت نیست و جز خدا هیچ چیز، مستقل و آزاد نیست که بتوان از او کمک گرفت. پس طبق این عقیده، لازم است برای حفظ بیداری و جلوگیری از انحراف و غفلت، به خود یادآور شود که «‌ ایّاکَ نَعبُد و ایّاکَ نَستَعین ».
اما ایدئولوژی انسان با آنچه موضع فعلی اوست، تفاوت دارد. چون انسان به سوی ایدئولوژی حرکت می کند. می رود که نمودار ایدئولوژی خود بشود، پس انسانی که در حال نزدیک شدن به هدف ایدئولوژی خود است، می رود «‌ایده آل» شود، ایدئولوژی یعنی برنامه ای که انسان عادی را به یک انسان ایده آل تبدیل می کند.
پس اگر من در عمل از «‌ ایّاکَ نَعبُد و ایّاکَ نَستَعین » تخلف می کنم، این بدان جهت است که هنوز به حد ایده آل نرسیده ام، نه به آن جهت است که من معتقد به «‌ ایّاکَ نَعبُد و ایّاکَ نَستَعین » نیستم. این غلط است که یک گنه کار بگوید من که در عمل خلاف «‌ ایّاکَ نَعبُد و ایّاکَ نَستَعین » عمل کنم، با کدام آبرو در نماز آن را تکرار کنم و دروغ بگویم؟ چرا گناهی فوق گناهان دیگر انجام دهم؟ شخص چون در خطر بیماری است، باید دارو مصرف کند. انسان تا زنده است و تا غریزه دارد و تا در او کشش هایی وجود دارد، باید داروهای غفلت زُدا و تقویت کننده ی قلب و داروهای بیداری دهنده مصرف کند. نماز هم درمان و داروی گناه و غفلت است و اگر انسانی گرفتار غفلت و معصیت است، معلوم می شود به دارو احتیاج بیشتری دارد.

بلاها، جدا کننده صف ها

حبوبات و سنگ ریزه
انسان هایی که فطرت در آنها فعال است، « جهت » دارند و جهت آنها، تعهد و مسئولیت آنها، اداء‌ امانت است. اطلاع و آگاهی در جهت گیری آنها مؤثر است. انسان هایی که فطرتشان بیدار نیست، جهت آنها حفظ امکانات خود در هر جهتی است که میسر شود. اگر با همکاری با مؤمنین بتواند خود را حفظ کند، می کند و اگر با برخورد و مقابله با آنها این کار میسر شود، ابایی نیست.
آنان که فطرتشان بیدار است، جهت آنها حفظ حقوق و حدود همگان است، خود و دیگران را با هم می بیند و ضرر و نفع خود و دیگران را به هم مربوط می بینند در حالی که انسان های بیدار نشده، ضرر و نفع خود را جدا از دیگران ملاحظه می کنند. خودبینی و خودخواهی، زیربنای کار آنهاست و ممکن است روبنای همه چیز باشد، حتی غرضشان از خیرات و مبرات و احسان و نصیحت و جهاد و عبادت، تنها همین حیات ظاهری باشد، ولی آنها که فطرت در آنها فعال است، واقعاً از رنج دیگران رنج می برند و از این که ندانند چه می کنند و چه باید بکنند، نگرانند.
انسان هایی با فطرت بیدار شده یکدیگر را می شناسند، زبان یکدیگر را می فهمند، یکدیگر را باور دارند و بالاخره یکدیگر را پیدا می کنند. چون جهت اصلی حرکت در آنها، همسوست. در طول زمان به یکدیگر نزدیک می شوند و اگر بعضی از فطرت های بیدار شده در میان فطرت های بیدار نشده باشند، آرام آرام از یکدیگر دور می شوند. زمان، فطرتِ خفته را از فطرت بیدار دور می کند، مثل کاه و گندم که در طول جریان باد از یکدیگر جدا می شوند. مثل ارتعاشات مرتب و منظمی که توده ای از حبوبات و ریگ و سنگ را تحت تأثیر قرار می دهد. واکنش حبوبات و ریگ و سنگ در مقابلب رعشه متفاوت است. آنها که در « جِرم ویژه » به هم نزدیک ترند، بعد از مدتی ارتعاش و لرزه، دور هم جمع می شوند و آنها که جِرم ویژه دیگری دارند، همین طور « لمیز الله الخبیث من الطیب ». امتحانات، مصیبت ها، فشارها، خوف و تهدید، ارتعاشات مستمری است که آرام آرام نزدیک ها را از هم دور، و دورها را به هم نزدیک می کند.
ممکن است کشتار و قتل و غارت و زندان و شکنجه و محاصره اقتصادی و تبلیغاتی، تلفاتی سنگین برای یک طرف یا دو طرف داشته باشد و از این رو به عنوان روزهای بد و تلخ از آن یاد شود، اما خیر و برکتی که از جدا شدن خوب و بد و خفته و بیدار حاصل می شود، هزاران بار بالاتر از استهلاک ها و ضایعات حاصله است.
اگر در برنج فضله موش باشد، نه به درد دور ریختن می خورد و نه به درد پختن. نه آشغال است که دور ریخته شود، نه پاک است که مصرف گردد. یک معماست برای هر رهبر، توده مختلط یک معما و معضله و یک مشکل است؛ به درد هیچ کاری نمی خورد. یک توده گچ و سیمان و خاک و سیمان که با هم مخلوط شده، یک دردسر است. در یک خانواده که زن و شوهر، با فطرت متفاوت بیدار و خفته است، تفرقه در اینجا بزرگترین نعمت است. هر چند تفرقه بین درستکاران و صاحبان فطرت بیدار، بدترین است، اما جدا شدن بیداران از خفتگان، بیشترین برکت را دارد. این طور نیست که همیشه وحدت مفید باشد. چه وحدتی بین دانه و خاک و ریگ و سنگ می تواند مفید باشد؟ نه ریگ و سنگ به درد ساختمان می خورد و نه دانه به درد آسیا.

دنیا، میدان تمرین برای آخرت

چتر نجات و پرواز
روز امتحان برای دانش آموزانی که درس خود را خوانده و خود را آماده کرده اند، روز نتیه گیری و نشاط و لذت است و برای آن که خود را آماده نکرده، روز عذاب و وحشت و اضطراب. جلسه امتحان برای یکی فضای بهشتی و برای یکی فضای جهنمی است. دو نفر قرضی از کسی گرفته اند که در سررسید معین بپردازند. دیدار با وام دهنده در زمان بازپرداخت وام، برای آن که وام را آماده کرده، بهشت است و برای آن که آماده نکرده، جهنم است.
اگر عمل صالح و ایمان به چتر نجات تشبیه شود و زمین و عمر کوتاه در آن به منزله حضور در یک هواپیما و لحظه مرگ به منزله باز شدن درب هواپیما و قرار گرفتن سرنشینان در صف سقوط آزاد، حال آنها که تمرین پرواز داشته اند و وسایل آن را با خود دارند، لحظه سقوط آزاد، لحظه پرواز است و لذت بخش و آن که بر او بال روییده نشده و چتر و ایمان و عمل صالح ندارد و دوره فطرت را طی نکرده و در دوره طبیعت درجا زده، قرار گرفتن در صف سقوط آزاد، جهنم است. وقتی می بیند یکی دو نفر از دریچه به بیرون پرتاب شدند، اضطراب عجیبی به او دست می دهد که دلش نمی خواهد حتی به دریچه و فضای بیرون نگاه کند. ولی آن که آماده پرواز است، همیشه چشم به نوبت است و به دریچه، که کِی او را صدا کنند تا پرواز کند. این پرواز، آرزوی دیرینه او بوده است. پرتاب شدن برای یکی جهنم و برای یکی بهشت.
قرآن می فرماید: « وَ مَن یُشرِک بِالله فَکَانَّما خَرَّ مِنَ السماء فَتَخطِفُهُ الطّیر اَو تَهوِی بِهِ الریحُ فی مَکانِ سحیق » آن که شریکی برای خدا پذیرفته است، گویی از آسمان پرت شده یا طعمه پرندگان می شود و او را می ربایند و یا باد او را به گودالی می اندازد.
در این دنیا هم اهل طبیعت و درجا زنندگان در طبیعت، به اموری دلخوش هستند که برای پویندگان راه فطرت، جهنم است. برای جماعتِ عادت کرده به طبیعت و تملق و زورپذیری،‌ حکومت اهل فطرت، سخت و کوبنده است. طبیعتاً حکومت اهل طبیعت، لباس اندازه ی اهل طبیعت است و حکومت اهل فطرت لباس متناسب اهل فطرت است « الخبیثات للخبیثین و الخبیثون للخبیثات و الطیبات للطیبین و الطیبون للطیبات » خبیث ها مناسب ترین حکومت برای خبیث ها هستند و برای حکام خبیث، مناسب ترین رعیت، خبیث ترین آنهاست. هر چه حکام پاک تر باشند، پذیرش آنها برای مردم ناپاک مشکل تر است.

عقل، پیامبر درونی

درهای بسته
اگر خانه ای هزار تا در داشته باشد و در آنجا آتش سوزی شود و انسانی در آن آتش بسوزد، اگر نهصد و نود و نه دربش بسته و یک درش باز باشد، این فرد اگر بگوید چون نهصد و نود و نه درب بسته بود، من نتوانستم بیرون بروم. آیا از او قبول می کنید یا نه؟ خیر، می گویید: یک درب که باز بود، همان مسئولیت انسان را حتمی می کند. حالا، کسی که پدرش بد باشد یک درب خیر به رویش بسته است. مادرش هم بد باشد، یک درب دیگر هم به رویش بسته است. اگر همسایه و محیط تربیت و شرایط مدرسه و معلم رفیقش همه بد باشند، اینها درهای بسته اند. اما یک درب به روی او از درون باز است و آن پیامبر درونی او است. یعنی عقل و خرد و نور درونی باز بود، از این استفاده نکرد، این مسئول و محکوم است که چرا از این درب نرفت! اگر فردی تمام محیطش خراب باشد، اما از عقل و نور درونی اش اطاعت بکند، از وسط اینها نجات پیدا می کند.

زیانهای خودخواهی

آب و بنزین
اگر آب را نزدیک شعله ببرید، آتش نمی گیرد. ولی آب آلوده به بنزین مشتعل می شود. در عالم خودمان هم اگر انسان، انسان باشد و آلوده به هیچگونه خودخواهی نباشد، هیچگاه بر اثر مدح و یا تعریفی اشتعال پیدا نمی کند. اما اگر کمی آلوده به خودخواهی باشد، به مجرد کمترین مدح یا تعریف، مشتعل خواهد شد.

آگاهی، زیربنای حیات اجتماعی

نخ و پارچه
پارچه از نخ به وجود می آید. نخ های مختلفی را در کارخانه ها به موازات هم قرار می دهیم (تار). بعد چند کوک نخ از لابلای اینها می برند و بر می گردانند (پود). اگر تکه تکه و هر 10 سانتی متر از این نخ ها را یک انسان فرض کنید واین نخ های 10 سانتی را به هم وصل کنید و با آن پارچه ای ببافید، این پارچه بافته شده به نظر یک پارچه است، ولی از یک میلیون قطعه نخ به وجود آمده که دیگر حالا قطعه نیستند و پارچه شده اند. حال اگر شما بخواهید یکی از این نخ ها را از پارچه بیرون بکشید. دو کشش بر این پارچه وارد می شود:
1- اتصال این ده سانت به هم.
2- قدرتی که پارچه دارد، به خاطر جنسیت که هر چه پارچه را بهتر ببافند تار و پودها بهتر در هم قفل شود، انسجام این پارچه بیشتر است.
حال وقتی شما می خواهید نخ را بیرون بکشید، یک قوه را علیه دیگری به کار می برید. قدرت استحکام نخ را به کار می برید برای بیرون کشیدن نخ و معمولاً قبل از کشیدن ده سانتی متر، نخ پاره می شود. معنای پاره شده آن این است که وجود فردی خود را از دست داد، قبل از آن که بتواند وجودی جمعی اش را درست کند. پارچه سالم ماند، اما سرِ نخ کنده شد.
جامعه به همین معناست. یعنی افراد را که به هم ببافند، جامعه می شود. اما وقتی این نخها را جدا جدا گذاشتید، این دیگر پارچه نیست. از این نظر هر نخی را که بخواهید بردارید، راحت برداشته می شود. پارچه را با بافتن نخها به هم می سازند، جامعه را هم با بافتن انسان ها به هم. چه چیز انسان ها را به هم می بافد؟.
انسان به عنوان موجود زنده زمانی به اجتماعی بافته می شود که در عمق وجود او استعداد این بافته شدن باشد. این خصلت، ذاتیِ انسان است که می تواند در اجتماعی بافته بشود. انسان ذاتاً متمدن است (مدنی الطبع)، پس باید حس نوع دوستی او در نهادش زنده شود، تا از او جامعه به وجود آید، یعنی پایه جامعه بر این حیات اجتماعی است. وقتی حیات پیدا کرد، آن وقت هر عضو زنده ای آگاهی پیدا خواهد کرد. آگاهی دنباله حیات است.

تخصص و تعهد

وزنه و بازو
«‌ تخصص » وزنه است و ‌« تعهد » بازوست. وزنه بزرگتر، بازوی قویتر می خواهد. اشتباه آمریکا همین است، همه وزنه ها را آماده کرده، اما بازو و نیرو ندارد. مثل وزنه برداری که به خاطر غرورش در صحنه نمایش، بزرگترین وزنه را می خواهد بلند کند، اما نمی تواند آن را نگهدارد و به زمین می خورد. دنیا چنین شده است. حال که تخصص، وزنه است و تعهد، بازوست، شما که وزنه را اضافه می کنید، مواظب بازوی خود باشید.

انبیاء و هدایت بشر

هواپیما و مگس
چون وجود ما از خداست، ما خودرو نیستیم، ما را ساخته اند. ما در عالمی زندگی می کنیم که اگر در مسئله ای 999 مورد را درست حساب کرده باشیم، ولی یکی را اشتباه کنیم، کار ما غلط می شود. یعنی عالم ما، یک در هزار و یک در میلیون را هم نمی بخشد. عالم، عالم بسیار سخت گیری است. جراح های ما اگر یک میلیون عامل را در نظر گرفته باشند و یکی را در نظر نگرفته باشند، شکست می خورند.
در قسمت جلو کابین هواپیما، دستگاه ها و عقربه های مختلف وجود دارد. در این مجموعه، نقص فنی در یک قسمت، کار را تعطیل می کند. در مجموعه خلقت ما کافی است یک اشتباه باشد، تا ما به وجود نیاییم. خدا در چنین وضعی ما را آفریده است. امروز که بشر هواپیما می سازد، می فهمد سنجاقک یعنی چه؟مگس یعنی چه؟ مگس پرواز می کند، هواپیما هم پرواز می کند. مگس نه تنها هواپیماست، کارخانه هواپیماسازی است. یک جفت مگس در یک سال یک میلیون مگس تولید می کنند. مگس چون زیاد است،‌ برای ما تعجب ندارد و با امشی آنها را از بین می بریم، بی قدر می شوند. نمی رویم در این نکته دقت کنیم که این هواپیما با آن چقدر فرق دارد. مگس پیشرفته تر است. چند کارخانه در چند شهر کار می کند تا یک هواپیما ساخته شود. بشر امروز می فهمد مگس یعنی چه؟ اگر مگسها کم بودند،‌ ما با دیدن یک مگس مبهوت می شدیم و زانو می زدیم، عصر ما، عصر خداشناسی است.
از همین دانشگاه ها و استادها و متخصصین علوم، بزرگترین خداشناسان به وجود می آید.
عصر ما، عصر بهت و حیرت و حیرانی، عصر جذبه و مجذوبیت است. تعجب است کسانی که غرق در فسادند، داعیه رهبری جهان را دارند. مگر می توان سوار ماشینی شد که راننده اش گواهینامه ندارد؟!‌کسی که گواهینامه ندارد و رانندگی نکرده است، ماشین عالم را می خواهد به کجا براند؟
مگر می شود سویچ را بالا انداخت، هر که گرفت براند؟ اینها که سوار می شوند روی چه حساب است؟ آیا اینها را امتحان کرده و گواهینامه آنها را دیده اند؟ کسی که از هدایت اطلاع ندارد، این همه بشر را کجا می برد؟ ما می گوییم هدایت بشر با انبیاء و اولیاء‌ است. ولایت فقطه همین است. ولی فقیه ما دوره ریاست جمهوری را طی کرده ما او را شناختیم و اکنون رهبر ماست. می گوییم انبیاء آمده اند که ماشین اهل عالم را هدایت کنند. خدا بیکار نبود که ما را آفریده، آفریدن ما آب در هاون کردن برای خدا نیست که کسی که از روی بیکاری انجام می دهد! خداوند می گوید: کدام کار من لغو و اشتباه بود که خلقت شما لغو باشد؟ در وجود شما چه چیزی لغو بود که در اصل آفرینش اشتباه کرده باشم؟ برنامه ای داشته است. ما جز او دوستی نداریم، نه پدر، نه مادر، نه دیگری، جای دوستی او را کسی نمی گیرد. دوستی او را با چیز دیگری عوض مکن. این خلأ را چیز دیگری پر نمی کند.

یک مناظره

مناظره ی استاد آیت الله حائری شیرازی با پروفسور ولفرینگ، دانشمند مسیحی اطریشی به تاریخ 15/11/69 در شهر وین.
از آنجا که این مناظره خود برخوردار از تمثیلاتی جذاب و شیرین می باشد، در این مجموعه گردآوری شده است.
حضرت آیت الله حائری شیرازی پس از معارفه و ابراز خشنودی، اظهار داشتند: مالک همه چیز ما خداوند است و ما چیزی برای تقدیم به او نداریم.
ما و شما بنده اوییم و می توانیم با خدمات متقابل انسانی، در بندگی او کوشا باشیم. او می خواهد که ما هر چه بیشتر به هم نزدیک باشیم، مثل برادر ... و رابطه خدا با ما نزدیک تر از رابطه انسان با فرزندش است، لذا روابط میان انسان ها باید خیلی محکم باشد، بالاتر از روابط میان برادران.
پروفسور ولفرینگ: مسیحی کاتولیک روسی هستم، بسیار معتقد، اما هیچ نوع مسئولیت رسمی در روحانیت مسیحیت ندارم.
آشنایی من با اسلام همیشه برای من چالشی ایجاد کرده و هر وقت به بحث و بررسی پرداخته ام، نکاتی برای من روشن شده است.
یکی از آثار این امر، تعهد بیشتر من به مسیحیت گردیده است. با آشنایی که با اسلام پیدا کرده ام به این نتیجه رسیده ام که فرق اساسی بین این دو دین در مفهوم ‌«‌خدا» است. سؤال برای من چنین مطرح است که وقتی خداوند به انسان نظر می کند، آیا این نظر از ذات خدایی است و یا با وسیله ای انجام می گیرد؟ سؤال بعدی این است که اگر نظر خدا بر انسان یک نظر ثانوی باشد، در این صورت خداوند نمی تواند از ما انتظار داشته باشد که نخستین توجه ما به او باشد، زیرا ما هم در وهله ی اول معطوف به آن واسطه خواهیم شد، مشکل بعدی این است که اگر وجود خدا می طلبد که با انسان در ارتباط باشد، پس قبلاً با چه کسی در ارتباط بوده؟
آیت الله حائری: «‌حافظ» شاعری است که برای آلمانی ها شناخته شده است. او در یکی از اشعار خود به این سؤال پاسخ داده است:
که بندد طَرْف وصل از حُسن شاهی - که با خود عشق ورزد جاودانه
پروفسور ولفرینگ: وقتی که با خودش عشق ورزد، پس با انسان نیز به وسیله محبت سر و کار دارد، مشکل من این است که رابطه را چنین تصور می کنم که مبدأ با هدف رابطه برقرار می کند و رابطه نمی تواند با خودش باشد.
آیت الله حائری : آیا شما خودتان را دوست می دارید؟
پروفسور ولفرینگ: بله، شاید به این دلیل که قبلاً کسی مرا دوست داشته. یعنی اول خدا، بعد والدین و بعد خودم.
آیت الله حائری :‌ اتفاقاً چون خودتان را دوست می دارید، به آنها علاقه پیدا می کنید، محبت شما به خودتان مایه اولی است که بعد منتقل به دیگران می شود.
پروفسور ولفرینگ : توضیح می دهم، گل وقتی شکوفا می شود که خورشید به آن بتابد.
آیت الله حائری : خورشید از کجا می تابد؟
پروفسور ولفرینگ :‌ در مورد انسان، نور خورشید خداست که اشعه آن به من رسیده و بعد از این طریق، محبت والدین و دوستی های دیگر مطرح می شود.
آیت الله حائری :‌ آیا این شما نیستید که به خدا می گروید و بعد محبتش را به دیگران سرایت می دهید؟
پروفسور ولفرینگ : مشکل من در این است که اگر عشق و محبتی را از طرف «خدا» داشته باشیم و این محبت را در والدین و یا سایر همنوعان پیاده نکنیم، از بین رفتنی است. وقتی محبت معنا پیدا می کند که رابطه انتقالی آن وجود داشته باشد، به این جهت آیا معنی دارد که خدا به خودش محبت داشته باشد؟ شاید بهتر باشد بگویم اگر محبت خدا قبل از خلقت با خودش بود و بعد پس از خلقت معطوف به انسان شده، شاید این امر متضاد با مفهوم خدایی باشد، چون تغییر و تحولی صورت پذیرفته که منافی اطلاق خدایی است.
آیت الله حائری : وقتی انسان بخواهد مفاهیم عالی را در مثال های پایین جستجو کند، حتماً دچار مضیقه می شود. انسان باید خود را ارتقاء دهد تا مطالب بالا را در سطح مناسب خود درک کند. در «سیر الی الله» انسان باید مطالبی را بداند تا بتواند حرکت کند، بعد باید مقداری حرکت کند تا به مطالبی دیگر برسد، پس باید مطالب ابتدایی با مطالب انتهایی تفکیک گردد، تا شبهه پیش نیاید.
مثالی گفته می شود: یکی از سلاطین شنید که در هندوستان درختی است که فضای بزرگی را می پوشاند و حیوانات زیر آن زندگی می کنند. مایل شد که آن درخت را ببیند. گفته شد که از لحاظ امنیتی رفتن به آنجا صلاح نیست، قرار شد که درخت را پیش او آورند و چون انتقال به آن صورت ممکن نبود، قطعات درخت را آوردند که البته نمی توانست آن درخت واقعی را منعکس کند. ما هم وقتی بخواهیم قطعه قطعه به درک مفاهیم برسیم، چنین قضاوتی خواهیم داشت.
پروفسور ولفرینگ : پس به کجا می رسیم؟ من مسیحی هستم و در مذهب ما، تصور می کنیم که خدای را جزء جزء نکرده ایم.
آیت الله حائری : مطالبی هست که انسان می داند و مطمئن است، مطالبی هست که انسان اطمینان به آن ندارد، انسان باید حرکت را از مطالب مطمئنش آغاز کند و روی اطلاعات نامطمئن اصرار نورزد.
پروفسور ولفرینگ : از وقتی که با شما مسلمین تماس حاصل کردم، در من ایجاد شک شد، تا آن موقع، مسئله ی « تثلیث » برای من مسلم بود، اما وقتی با اشخاصی چون شما روبرو شدم، دچار شک شدم و فهمیدم که چنین نیست و حالا دنبال برطرف کردن آن شک هستم.
آیت الله حائری : الان به چه چیزی اطمینان دارید؟
پروفسور ولفرینگ : تنها چیز مطمئن برای من ابدی و ازلی بودن خداست که همیشه در رابطه و دیالوگ بوده و همواره با موجودات دیگر در ارتباط بوده است، و حتی در حالت ازلی نیز در این حالت بود.
آیت الله حائری : آیا موجود دیگری غیر از او بوده است؟
پروفسور ولفرینگ : طبق درک من، خداوند اگر در وجود خودش چنین رابطه و دیالوگی داشت، دیگر نام آن، رابطه و دیالوگ نبود، و به نظر من خداوند همان طور که با انسان ها در رابطه است با سایر موجودات نیز رابطه دارد و فقط فرق در این است که انسان پاسخگو است، خداوند باید قبل از خلقت با موجود مطلق دیگری در ارتباط بوده باشد و در غیر این صورت نمی شود چیزی فکر کرد.
آیت الله حائری : سؤال من پاسخ داده نشد. سؤال این بود که آیا موجودی غیر از او بوده است که مستقل از خدا محسوب می شده؟
پروفسور ولفرینگ : مشکلم را این طور مطرح می کنم. نکته اول این است که خداوند در نظر من تمایل و محبت مطلق به دیگران است و بنابراین باید موجودی غیر از خدا وجود داشته باشد.
آیت الله حائری : مطرح شد که چیزی را که اطمینان داریم مبنا قرار دهیم و بعد روی چیزهای مبهم صحبت کنیم. پس سؤال اول این است که آیا خدایی هست؟ و بعد، آیا غیر از او مطلق دیگری هست؟ حال که در مورد دوم مطمئن نیستیم، باید روی اولی فکر کنیم و ببینیم که خدا چگونه عمل می کند.
پروفسور ولفرینگ : در این صورت باید دید وجود خدا چگونه است؟ آیا انسان حق دارد در مقابل صفات مطرح شده در مورد خود خداوند تعقل کند یا خیر؟
آیت الله حائری : همانطور که نسبت به خدا عمل شده، آنچه را که مطمئن هستیم مطرح می کنیم و بعد درباره آنچه که مطمئن نیستیم باقی می گذاریم تا برای ما روشن شود.
پروفسور ولفرینگ : یک خدا وجود دارد که شکی درباره آن نداریم، خدا مطلق است، خدا محبت و ارتباط دارد، حال باید متوقف شویم و ببینیم که آیا این ارتباط مطلق است یا نه؟
آیت الله حائری : نشد، در سؤال این طور مطرح شد که همان طور که درباره خدا با اطمینان حرف می زنیم درباره خودمان نیز چنین عمل کنیم، یعنی درباره خودمان چیزهایی را که مطمئن هستیم بحث می کنیم و بعد درباره آنچه که مطمئن نیستیم فکر کنیم. حال ببینیم درباره خودمان به چه چیزهایی اطمینان داریم؟ آیا یقین داریم که ما نمی توانیم بر خداوند محیط باشیم؟ و آیا در این که چنین کاری از ما ساخته نیست، شک داریم؟
پروفسور ولفرینگ : خیر.
آیت الله حائری : پس هر چیز که لازمه اش احاطه بر خدا است، از قدرت ما خارج است و آن را کنار می گذاریم.
پروفسور ولفرینگ : بسیار خوب.
آیت الله حائری :‌ مثالی زده می شود: گاهی خورشید دچار کسوف می شود. وقتی بخواهیم خورشید را تماشا کنیم، ناچار می شویم به آب نگاه کنیم تا راحت تر این کار را انجام دهیم. چون مستقیماً چشم ما طاقت دیدن خورشید را ندارد، این ناچیزیِ دید ما در مورد خداوند خیلی گسترده است.
پروفسور ولفرینگ : تأیید می شود.
آیت الله حائری : پس همان طور که در آب تصویر خورشید را بهتر می بینیم، تصویر صفات خداوند را در مخلوقاتش بهتر خواهیم دید، پس نگاه کنیم که مخلوقات او دارای چه صفات و توانایی هایی هستند، و این مداقه ی ما، باعث بینش یافتن به او می شود.
پروفسور ولفرینگ : درست است.
آیت الله حائری : بابا طاهر می گوید:
به دریا بنگرم دریا تو بینم به صحرا بنگرم صحرا تو بینم نرویم در خیال خودمان خدا را پیدا کنیم، خیال ما دهلیز تاریکی است که توان چنین کاری را ندارد. خیال ما، مصنوعی است نه طبیعی، در این مصنوع، فکر ما به خود ما بر می گردد. اما عالَم طبیعت گسترده تر و طبیعی تر است و بهتر می تواند خدا را به ما بنمایاند. خیال ما همان جایی است که پادشاه نشسته بود و گفت درخت را جلو بیاورید، ولی اگر خودمان از خیال بیرون بیاییم و خدا را داخل خیال خود نکنیم، بهتر متوجه خواهیم شد. همان طور که در مورد آن درخت بزرگ دیدیم، در مورد خدا هم یا باید خودمان را از درونمان و یقینمان خارج کنیم و یا او را داخل خود کنیم. وجود فعلی ما یک وجود شخصی است، یعنی تعین و تشخص دارد، در زمان خاص و مکان خاص هستیم و محدودیم. باید از این قیدها بیرون بیاییم.
حافظ می گوید:
نبندی زان میان طرفی کمروار اگر خود را ببینی در میانه قطره دریا را در نظر بگیریم، قطره تا قطره است نمی تواند با دریا تماس بگیرد و وقتی به دریا پیوست، دیگر قطره نیست. شما می خواهید که دریا داخل قطره شود و قطره هم همان طور بماند، این نشدنی است، باید قطره شدن ما در هم بریزد.
پروفسور ولفرینگ : تأیید می کنم، دنیا و جهان آیینه ای از قدرت خداست، اما حواس پنجگانه ما و به خصوص حس لامسه می خواهد پیامی به ما بدهد، لکن مهمتر، جوابی است که از ما انتظار دارد، بعنی انجذاب قطره به دریا مطلوب است.
آیت الله حائری : درست است، مطلبی در پرانتز بیان می کنم: ما نمازهای خودمان را با بسم الله شروع می کنیم، بدون سوره ی حمد، هیچ نمازی درست نیست. در این سوره صفات رحمان و رحیم دو بار تکرار شده، یعنی چهار بار از « رحمت‌ » صحبت به میان می آید و ما موظفیم این مطلب را روزی چند بار تکرار کنیم. رابطه ما با خداوند با صفت رحمت او است و از این دریچه می توانیم ارتباط برقرار کنیم.
پروفسور ولفرینگ : یعنی اشعه نازل بر شکوفه گل، برای شکفتن!
آیت الله حائری : خداوند صفات متعدد دارد، اما این صفت رحمت تنها درِ ورودی ما و پیدا کردن رابطه ی ما با او است.
پروفسور ولفرینگ : چنین است.
آیت الله حائری : چیزی جز محبت، اضطراب انسان را برطرف نمی کند. ما در قرآن داریم: « الّذینَ آمَنوُا وَ تَطمَئنَّ قُلوُبِهِم بِذِکرِ اللهِ اَلا بِذکرِ اللهِ تَطمَئنَّ القُلوُبْ ».
پروفسور ولفرینگ : « سنت آکوستیمنوس » گفته: خدایا تو ما را خلق کردی و به قلبهای ما اطمینان دادی تا آرامش پیدا کنیم.
آیت الله حائری : هر کاری که نزد خدا پسندیده است، نوعی یاد خدا است و موجب آرامش در انسان می شود و هر کاری که چنین نباشد، اضطراب آور است. وقتی انسان به تمایل شخصی خودش عملی را که رضای خدا در آن نباشد، انجام دهد، اضطراب پیدا می کند و آنقدر مضطرب می گردد تا به خود آید. همچون رگلاتور (ترموستات) یخچال و آب سردکن و غیره که مرتباً‌ درجه حرارت را در تعادل نگه می دارد، در انسان نیز چنین حالتی وجود دارد. قلب انسان در رابطه با خدا، همان کار رگلاتور را انجام می دهد و هر کاری که مورد رضای خداوند است برایش لذت بخش می شود. وقتی انسان آنچه را خوب فهمید و عمل کرد، رگلاتور سالم کار می کند و اگر خلاف انجام داد، رگلاتور خود را خراب می کند. تعصب، رگلاتور انسان را از کار می اندازد. یعنی اگر من بگویم چون پدرم مسلمان بوده، پس مسلمانی از هر چیز بهتر است، نمی توانم مسلمان خوبی باشم. یا اگر بگویم، چون مملکت من اسلامی است پس اسلام از همه بالاتر است، این نیز دین مرا خراب می کند، چون تعصبی است به مملکت. اگر بگویم چون اجداد من نسل در نسل چنین عقیده ای داشتند پس این عقیده درست است، دیگر نمی توانم درست درک کنم.
پروفسور ولفرینگ : یعنی هر کسی باید خود پاسخگوی سؤالاتش باشد.
آیت الله حائری : اگر انسان نگهداری درست رگلاتور را رعایت کند، این دستگاه خراب نمی شود و در این صورت کارها به صورتی اتوماتیک تنظیم می شود. بهتر است به فکر سلامت رگلاتور باشیم. اگر گلدانی در اطاق داشته باشیم و بخواهیم شکوفا شود، می توانیم به آن آب و کود و حرارت و هوا بدهیم ولی نباید دست بزنیم. کاری را که می دانیم درست است انجام دهیم، حرفی را که می دانیم درست است بزنیم، فکری که می دانیم صحیح است بکنیم. اینها به منزله ی نور و آب و کود دادن و رسیدگی مناسب به گلدان است، وقتی چنی شد، فهم انسان و درک او و محبتش نسبت به خدا زیادتر می شود؛ مانند غنچه ای که شروع به باز شدن و شکوفایی می کند.
پروفسور ولفرینگ : در حقیقت آنچه را که آرزو داریم سریعتر انجم شود، نباید با دستکاری های ناپخته خودمان انجام دهیم.
آیت الله حائری : قرآن می فرماید: ای پیامبر! به مردم بگو اگر خدا را دوست دارید به دنبال من حرکت کنید تا خدا شما را هدایت کند.
پروفسور ولفرینگ : در انجیل هم آمده که اول باید از طرف رحمت و عدل خدا او را بخواهید تا پیدایش کنید.
آیت الله حائری : خدا راه خود را روشن کرده، ما راه خدا را تاریک می کنیم. بیش از این از انسان خواسته نشده که تعصب نداشته باشد و هر چه را که درک کرد به آن عمل کند. ما به همه پیامبران خدا علاقه داریم و موظفیم حرف های همه ی آنها را گوش کنیم. خداوند در قرآن می فرماید: بگویید ما ایمان به خدا آورده ایم و آنچه به ما نازل شد و آنچه به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق نازل شد، و آنچه به موسی و عیسی (ع) نازل شده، و آنچه به انبیاء داده ایم، ما به جدایی پیغمبران قائل نیستیم و مطیع فرمانشان و امر و نهی های آنها هستیم.
پیامبران از یکدیگر جداشدنی نیستند، هر کس یکی را جدا کند، همه را جدا کرده است. مثال پیامبران مثل حلقه های زنجیر است، اگر یک حلقه جدا شود، همه گسیخته می شوند، اگر انسان یک پیغمبر را انکار کند، همه را انکار کرده است. اگر بخواهیم با طنابی از چاه آب بکشیم و نقطه ای از آن پاره شود، تمام آب از دست می رود و ما اگر عیسی (ع) و یا یک کلمه اش را انکار کنیم، حلقه ی زنجیر را گسیخته ایم. تأکید می شود نه تنها حضرت عیسی (ع) را بلکه حتی یک کلمه اش هم انکار شود، همه چیز می گسلد. قرآن می فرماید: اگر کسی بگوید که همه پیغمبران را قبول دارد، هدایت خواهد شد، و اگر احدی از آنها را انکار کند، دیگر خود داند. اگر آیات 131 و 132 سوره بقره را مشاهده کنید، خواهید دید که اگر مؤمنین به این صورت عمل کنند رستگار خواهند شد، والا نه. یا همان طور که حافظ می فرماید:
که بندد طرف وصل از عشق شاهی -که با خود عشق بازد جاودانه
نبندی زان میان طرفی کمروار - اگر خود را ببینی در میانه
برو این دام بر مرغی دگر نِه - که عنقا را بلند است آشیانه
پروفسور ولفرینگ : زیرا اگر او را ببینم، شما را بهتر می بینم.
آیت الله حائری : قطرات در مقابل دریا را چگونه می بینید؟
پروفسور ولفرینگ : اما این با تصور از خدا فرق دارد.
آیت الله حائری : ما قطرات دریای خلقت هستیم.
پروفسور ولفرینگ : نمی پذیرم، چون هر چه بیشتر بچه هایم را دوست داشته باشم، همسرم را بیشتر دوست دارم، محبت در انسانیت باعث از دست رفتن شخصیت انسانی نمی شود، زیرا در این محبت فرد می فهمد که شخصیت متعین است و بنابراین جزئی از دریای محبت بودن، قطره محبت انسانی را محو نمی کند، بلکه تشخیص او را بیشتر می کند. یعنی درست است که قطره در آب دیگر قطره نیست، ولی انسان در محبت خداوندی چنین نیست، بلکه در اثر اتصال به دریای محبت خدایی، ارزش بالاتری پیدا می کند.
آیت الله حائری : وقتی درباره خود فکر می کنید می بینید وقتی به خدا نزدیک تر شدید از خود چیزی درک نمی کنید، یعنی وقتی در ارتباط با خدا نزدیکتر می شوید، در اثر عظمت خداوندی خود را فراموش می کنید. نزد سایرین تشخص بالاتری پیدا می کنید و در عین حال خود را در برابر عظمت الهی از هر ناچیزی کمتر حس می کنید.
پروفسور ولفرینگ : اگر انسان خود را مرکز وجود قرار دهد چنین است، اما اگر خود را خادم خدا بداند، چنین حالتی ندارد. طبیعت انسانی این طور است که وقتی مشقت می بیند، سرکش و ناراحت می شود، اما وقتی محبت دید، رام و منطقی می گردد.
آیت الله حائری : خداوند به همین دلیل وقتی آدم را آفرید به فرشتگان فرمود سجده اش کنید و به انسان فرمود همه چیز را برای تو آفریدم تا در اثر چنین احترامی شاید حق بندگی را به جای آوری.
پروفسور ولفرینگ : نباید عقل سلیم را کنار بگذاریم.
آیت الله حائری : عقل سالم وظیفه اش را باید تا محراب عشق بیاید، از آنجا به بعد، عشق کارش را انجام می دهد.
پروفسور ولفرینگ : در زبان جبرئیل، شناخت و عشق یک معنی می دهد.
آیت الله حائری : شناخت، کار انسان است که عشق را تشخیص دهد.
پروفسور ولفرینگ : وقتی انسان را بشناسیم، بیشتر دوستش داریم و بالعکس.
آیت الله حائری : وقتی به خدا می رسیم تا در او محو نشویم نمی توانیم به حریمش وارد گردیم، تا درِ حمام، لباس ها با شماست، اما وقت استحمام در درون حمام، باید لباس ها را درآورید.

با این تمثیل، آقای ولفرینگ مطلب را پذیرفت و بحث خاتمه یافت.

دلهای مشتعل از یاد خدا

چوب و آتش
اگر چوب، آغشته به گِل باشد نمی سوزد، باید گِلِ آن را پاک کرد تا بسوزد. اگر خیس باشد نمی سوزد، باید خشک باشد تا بسوزد، ذغال اگر با سنگ یا شن مخلوط باشد، روشن نمی شود.
دل انسان چون گرفتار محبت دنیا و آمیخته به گِل و شن است، نمی سوزد. امام حسین علیه السلام ذکرش، صحبتش شعله است. او این شعله را به همه جا پخش می کند. ما هیزم نیستیم، وگرنه او شعله است. ما نفتمان تمام شده است وگرنه جرقه او در همه جا هست. هر روضه خوانی یک جرقه زنی است، اگر کسی در نفت او آب نباشد، حتماً روشن می شود. خدا ما را از چیزی ساخته که قابل سوختن و آتش گرفته از محبت خداست، منتهی ما به چیزی مخلوطش می کنیم که نمی سوزد. محبت خدا آدم را می سوزاند به آتش عشق و محبت دنیا آدم را می سوزاند به آتش جهنم.
آتش عشق خدا « نور » است، آتش عشق دنیا، « نار » ‌است. هر چه بیشتر از محبت دنیا پاک بشویم، شعله عشق خدا در ما بیشتر اثر می کند. اگر انسان پاک شود، دلش می خواهد همیشه به یاد خدا گریه کند. خداوند انسان را طوری ساخته و خلق کرده که از دوری او سوز و گداز داشته باشد و اسم او که می آید، یک دفعه مشتعل می شود، « الّذینَ اِذا اُذکِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبِهُم ».
محبت دنیا مثل گِلی روی پاکی انسان و روی دل آدم را می گیرد، نمی گذارد آدم بسوزد. پس اگر بخواهی کلامت سوز داشته باشد، اول باید آرزوهای دنیایی را از خودت دور کنی، خودت را به خدا بسپاری و از او بخواهی که جرقه ای بزند و دلی شکسته شود.

حفظ زبان

جانماز و کفش
شما که با این زبان روضه می خوانید، ذکر ابی عبدالله می گویید، دیگر باید با این زبان گناه و غیبت نکنید. زبان شما مثل جانماز می شود. نباید جانماز را به کفشتان بمالید.
زبان انسان، امانت خداست. وقتی که آدم در راه غیر خدا به کارش می بَرَد، مثل این است که با جانمازی که از کسی امانت گرفته اید، کفش شخص دیگر را پاک کنید.

فرزند صالح، مروارید زندگی

مروارید و صدف
هر یک روزِ انسان، یک صدف است. اگر آن روز، انسان یک عمل صالحی انجام داده باشد، یک مروارید در آن هست. اگر آن روز کاری نکرده باشد، صدف پوک است. انسان وقتی سرِ روزها را باز می کند، می بیند پوک است و چیزی ندارد. هر یک از فرزندان انسان، مثل یک صدف است و هر کی از اینها که عمل خیر و صالحی انجام بدهند، مرواریدند.
تنها تشکیل خانواده و آوردن فرزند که برای انسان کمال نیست، باید دید چه چیز عایدش شده و چه کار کرده است. این که انسان بچه و نوه دارد یا نه، اینها حساب های این دنیاست. حساب آن دنیا این است که اینها برای خدا چه کردند و چه نکردند. عمر سرمایه است، هر کس با این عمل برای خدا کار و معامله کند، سود برده است و هر که همان کاری را بکند که هر جانداری می کند، سرمایه اش تلف شده و از بین رفته است.

قداست شهید

پارچه و قیچی
همانطور که پارچه را وقتی با قیچی می بُرید قیمت پیدا می کند و اگر آن را برای لباس برش بدهید قیمت آن بیشتر می شود، شهید هم همین طور است. با شهادت از او یک چیز قیمتی درست می کنند.
از یک طاقه پارچه دست نخورده نمی شود استفاده کرد و از آن لباس ساخت. هر پارچه ای را که بخواهند از آن لباس درست کنند، باید آن را ابتدا برش دهند و قیچی در آن ببرند. با این کار، اگر چه پارچه چیده و بریده می شود، اما، قیمتش هم بیشتر می شود.

گوهر شهادت

اصل و بدل
ما حسرت می بریم از این که آنچه باید بشویم، نشدیم و آنچه می بایست می بودیم، نیستیم. آنچه « شهدا »‌کردند و می کنند، هر کس می بیند از کار خودش پشیمان می شود. هر کس که اخلاص آنها را درک کرد، نسبت بر خودش منفعل می شود. هر که گریه های نیمه شب و استقامت روز و سر از پا نشناختن آنها را دید، بر خود لرزید و از رفتار و کردار خودش منفعل شد. اینها فیروزه ای هستند که هر فیروزه دیگر را مات می کنند، اینها اصل هایی هستند که چیزهای دیگر را بدل می کنند. اینها هوشیاران و بیداران عالَم اند و ما خوابیم و در رؤیا به سر می بریم. تا ما را نَبَرند، بیدار نمی شویم. خواب ما هم سنگین است و همه مشکلات ما در خفتگی ماست، از این جهت هنوز ندانستیم چه کسی سود بُرد و چه کسی زیان؟!

نماز، بال گشودن در بیکرانگی

گیاه و گلدان
نماز، انسان را از طبیعت به فطرت منتقل می کند. حالت طبیعت انسان شبیه دانه ای است که در گلدان کشت می کنند تا به حد نشاء برسد، چند برگ بکُند و بعد آن نشاء را بیرون می آورند و در آن محل اصلی که باید به رشد و تکامل برسد، می کارند. اگر از اول بخواهند در آن محل اصلی کشت کنند، کار پردردسری است و بسیاری از تخم ها ضایع می شوند، و اگر همیشه هم در گلدان بماند، گلدان برای نشو و نما کوچک است.
دنیا به منزله گلدانی است که انسان را در آن می گذارند. بعد که خودش را به حالت و دوره نشایی و به تکامل و بلوغ رساند، مثل نشایی که چند برگ کرده و قابل منتقل کردن و کاشتن شده، انسان منتقل می شود، نه به این معنی که بدنش از جایی به جایی انتقال یابد، بلکه فکر و اندیشه او از مسائلی به مسائل دیگری منتقل می شود. مسائل فکر و اندیشه انسان در کودکی، مسائل « حیات دنیاست ». بعد از این که انسان به بلوغ می رسد فکر و اندیشه او درباره این که چرا آمده ام؟ کجا هستم؟ چه خواهد شد؟ حیات چه معمایی است؟ راز حیات چیست؟ چه باید کرد؟ و جایگاه من در اینجا کجاست؟ می اندیشد و اندیشه انسان به استفاده از دنیا یا دوری از دنیا و شناختن دنیا، شناختن مسئولیت و شناختن وظیفه انتقال می یابد.
و انسان با دو تا وضعیت در اینجا مطرح است: یک انسانی که به آن راه طبیعی خودش ادامه می دهد و کار به وظایف و مسئولیت خود ندارد. یک انسانی هم که توجهش به این است که وظیفه اش چیست؟ اولی را می گوییم « انسان بالطبیعه » و طبیعت انسانی و دومی را می گوییم «‌ انسان بالفطره » و فطرت انسانی.
نقش نماز این است که این سؤالات را در انسان زنده می کند، من کی هستم؟ اینجا کجاست؟ این خانه را صاحب خانه ای هست و من نسبت به آن صاحب خانه چه کاره ام؟ و او نسبت به من چه نظری دارد؟ نماز پلی بین انسان بالفطره و انسان بالطبیعه است. انسان بالطبیعه را می گیرد و انسان بالفطره پس می دهد. این که امام می گوید: «‌ نماز کارخانه انسان سازی است‌ »، یعنی مثل کارخانه مواد اولیه را می گیرد و کالایی را تولید می کند. مواد اولیه کارخانه انسان سازی، انسان مادی مستعد است تا کالایی از آن درست شود، انسانیت را در انسان جلا و ظهور می دهد. از این جهت الفاظ نماز عموماً برای عبور از گلدان به صحراست. اگر انسان در این گلدان بماند، مثل درخت نارنجی است که 16 سال توی یک گلدان زندگی می کند، گل و برگ می کند، اما چه گلی و چه برگی! ساقه ای دارد اما چه ساقه ای. آن درخت دیگری که از گلدان به زمین و باغچه منتقل شده، بعد از 15 سال یک خانه را می پوشاند 200 تا 300 نارنج می دهد، اما این 2 الی 3 تا نارنج غیر قابل مصرف می دهد.
انسانی هم که در حیوانیت خودش درجا زده، مثل درختی است که در گلدان مانده است. وقتی که انسان عادت می کند به چیزی، دیگر بدی آن را نمی فهمد. کار نماز این است که انسان خمارزده به محبت دنیا را از این حالت خماری بیرون بیاورد و ترک اعتیاد کند. نماز، گلاب زدن به صورت است برای بیدار شدن از خواب و حالت خماری تا انسان که اعتیاد به دنیا و تعلقات کوچک دنیا کرده است آزاد بشود و بیاید جایی که می تواند ریشه بزند.
دیده اید گاهی گیاهانی که در گلدان ها اسیر می شوند وقتی گلدان را می شکنید می بینید که ریشه، تمام اطراف این گلدان را گرفته و گاهی این ریشه از پایین راهی به زمین پیدا کرده و بعد گلدانِ خودش را شکسته است. انسان، تشنه آزاد شدن است، منتهی به خاطر این معتاد شدن متوجه نیست، معتاد را باید از اعتیاد باز گرفت، بعد خواهد فهمید که در چه مزبَله و در چه حالی بوده و اسمش را می گذاشته « نشئه » و «‌کِیف ». اینها توی قبرها و دخمه های تاریک پنهان می شوند و در همان حال بسیاری از آنها می میرند و فکر می کنند بهترین جاست و لذتی که می برند هیچکس نمی برد. نماز که به نظر می آید یک سری الفاظ بیش نیست، ابزار شکستن گلدان و کاشتن ریشه در زمین حقیقت است. هر چه انسان نماز را با توجه بیشتر بخواند، نتایج بهتری می گیرد.

ایمان به غیب، عامل تعالی روح

اختلاف برق در سیم
ایمان به غیب، مقدمه نماز است، چون قرآن می گوید: « الّذین یُؤمنونَ بِالغَیبِ و یُقیمونَ الصَّلاهَ ». این ایمان به غیب چیست و نقش نماز در آن کدام است؟
در مقابل ایمان به غیب، ایمان به شهود است. «‌ شهود » یعنی آنچه را که انسان در حال حاضر می بیند و درک می کند. انسان در عالم طبیعت، مثل یک گیاه در گلدان است و اگر ایمانش محدود به داخل گلدان باشد، طبعاً احساس تنگنا در این گلدان نمی کند، بلکه احساس رضایت و کفایت می کند. اگر به این نتیجه رسید که حیاتی بالاتر از این حیات وجود دارد، این ایمان به غیب که نمی بیند اما باور دارد، محرک او می شود برای رسیدن به حقیقت بالاتر و آنچه باید باشد. انسانی که دلش می خواهد همین که هست باشد، اختلاف سطحی بین « باید باشد » و «‌ هست » چون وجود ندارد، حرکتی هم در کار نیست.
اگر بین دو سر سیم برق از جهت برق اختلاف فشاری وجود نداشته باشد، جریان برق متوقف می شود. مثلاً اختلاف بین دو سر سیم 110 ولت است یا 220 ولت است، هر چه این اختلاف بیشتر باشد، قدرت این برق بیشتر است. چیزی که از بلندی به سمت پایین حرکت می کند، هر چه این اختلاف سطح بیشتر باشد، سرعت و شدت حرکت بیشتر می شود و سپس حرکت در رابطه با این اختلاف سطح است. در حرکت انسانی هم هر چه اختلاف سطح بین « چه باید باشد » و چه « هست » بیشتر باشد، میزان فعالیت، قدرت، استقامت، مقاومت و قابلیت انسان بیشتر است. کسی که « آنچه هستِ »‌خودش را بزرگتر می بیند و « آنچه باید باشد »‌ را کوچک می بنید، فاصله بین این دو کم می شود، سرعت حرکت هم کم می شود. حتی انسان هایی که « فکر می کنند بهتر از آن هستند که باید باشند » ، طبیعتاً رو به عقب به سمت ضایع شدن می روند.
ایمان به غیب، یعنی وجود چنین خلائی در زندگی که انسان احساس کند بیش از آنچه هست جا برای رشد است، عالَمی بزرگتر از این عالَم و حیاتی بالاتر از این زندگی، وجود دارد. این اساس تحرک می شود. آن که فکر می کند عالَمی بالاتر از این نیست، همین موجب توقفش می شود.
تو پنداری جهانی غیر از این نیست - زمین و آسمانی غیر از این نیست
چون آن کِمی که در گندم نهان است -زمین و آسمان او همان است
چون خودش محدود است، زمین و آسمان را هم محدود می بیند و بیش از این چیزی را نمی شناسد. وضعیت انسان هم چنین است.

آینده نگری در انقلاب

دید روستایی و شهری
گاهی یک روستایی از فاصله 2000 متری آدم را تشخیص می دهد، در حالی که ممکن است یک شهری 200 متری را هم تشخیص ندهد. این به خاطر این است که روستایی همیشه نگاه به دور کرده، جلویش صحرای باز بوده، نظر اندازش بوده، چشم او عادت کرده دور را ببیند و دوربینی اش قوی شده است. اما شهری در چهاردیواری بوده، همیشه چشمش نگاه می کرده به آن دیواری که فوقش چهار پنج متر بیشتر فاصله ندارد و چشمش نزدیک بین شده است.
چشم دل هم همین طور است. گاهی نزدیک بین است، یعنی تنها امروز را، دنیا را، گرسنگی، ناداری و کمبود را می بیند و ... و بعد می گوید از وقتی انقلاب شده برنج من چرب نیست، نان من گرم نیست، جای من نرم نیست، آب من سرد نیست. این نزدیک دیدن است، یعنی گرسنگی خود را ببیند، اما چیزهای دیگر را نبیند. دور را دیدن، یعنی عاقبت را دیدن، همه جا را دیدن، یعنی نگاه کند که من اگر چه امروز مشکلات دارم، اما مشکلات را برای این دارم که می خواهم از عوارض حکومت شاهنشاهی هزاران ساله که بر من حاکم بوده است، رها شوم تا برسم به حکومت امام زمان (علیه السلام).

اهل آخرت

بساط فروشی
بساط فروشی ها و بساط اندازها را دیده اید که پیش از ظهر و بعد از ظهرشان با هم فرق می کند، پیش از ظهر بساط پهن می کنند، هر که هر چه بیاورد می خرند بین بساطشان می گذارند و بعد از ظهر جمع می کنند.
انسان ها در وقتی که همه اش می خواهند زیاد کنند و به فکر حساب پس دادن نیستند، مثل بساط اندازهای اول صبح اند. وقتی که به فکر آخرت و مرگ و حساب و کتاب می افتند، مثل بساط اندازهای طرف غروب اند، می خواهند دست و پایشان را جمع کنند که چیزی زمین نماند. اهل دنیا و اهل آخرت این فرق را دارند. اهل دنیا مثل بساط انداز صبحگاهی هستند و اهل آخرت، مثل بساط انداز شامگاهی. اهل دنیا حرص دارند، جمع می کنند، اضافه می کنند و توسعه می دهند، اما اهل آخرت، بار آخرتش را جور می کند؛ می خواهد چیزی را برای آخرت بفرستد.

سازندگی مشکلات

چکش و آهن
اگر از داخل و خارج، مشکلات مختلفی بر سر راه این انقلاب وارد شود و ضد انقلاب از درون و دشمن خارجی از بیرون ضربه بزند و ناراحت کند، برای این است که شما چکش خورده و آبدیده بشوید. آهن زنگ زده را زیر ضربات چکش صیقل می دهند و عناصر زائد آن را با این ضربه ها خارج می کنند.
لله دُرّ النائبات فانّها صَرُ اللئام و صیقلُ الاحرار
خدا به مشکلات، خیر و برکت دهد، دست مصیبتها درد نکند که متلاشی کننده فرومایه ها و براق و شفاف کننده آزادگان است. همان چیزی که لئیمی را از انقلاب خارج می کند و در مقابل انقلاب قرارش می دهد و نسبت به انقلاب معترض کرده، او را رو در روی انقلاب قرار می دهد، همان چیزی است که آزادگان را جلا می دهد. این مشکلات، محاصره اقتصادی کمبودها، کمی ابزار و وسائل، بعضی را دلسرد و خسته می کند و از گردش خارج می کند و بعضی دیگر را مقاوم تر و مصمم تر و پر تحمل تر می کند.

عادت به مشکلات

تاب و بند
« بند »‌ را اگر نتابند، استحکام پیدا نمی کند. هر چه بیشتر آن را تاب بدهند، قدرتش بیشتر می شود. لشکر اسلام در حال تابیده شدن است و هر جزر و مدّی یک تاب است و هر تابی، زمینه یک مقاومت و قدرت. شما در روز سختی می گویید ما از این سخت تر را هم دیده ایم، از این جهت خود را نمی بازید. اگر سختیها نباشد و انسان برای نخستین بار بخواهد مشکلات را تجربه کند،‌ دشوار خواهد بود. وقتی انسان مشکلات را مکرر و مرتب دید، برایش عادی می شود و عادت می کند.

نه غرور، نه نومیدی

بین دو خط
حرکت آدمی باید بین دو خط «‌ غرور »‌ و «‌ یأس » باشد. اگر به طرف غرور رفت، حرکت را لازم نمی بیند. اگر به طرف یأس رسید، حرکت را بی نتیجه می بیند. هر لحظه که انسان حرکت را غیر لازم یا غیر منتج دید، توقف می کند. چون غرور و یأس در کار است، پای «‌ خوف » و «‌ رجاء »‌ هم در بین است. خوف، غرور را می شکند و رجاء، یأس را.

ترازو

قاضی همچون ترازو است. همچنان که در هنگام توزین، نباید به ترازو نزدیک شد و دست زد، همان طور نباید به قاضی هم در هنگام قضاوت نزدیک شد و توصیه کرد؛ تا نتیجه قضاوت، دقیق تر باشد.

سوختن در آتش عشق خدا

هیزم و آتش
شما وقتی می خواهید هیزم را آتش بزنید، اول آن کُنده را آتش می زنید یا چوبهای کوچک را که اگر کبریت به آن بزنید آتش می گیرد؟ هر کس مؤمن تر است، در عشق خدا زودتر می سوزد. شعله عشق خدا به هر کسی که گرفت که آتشش نمی زند! هر چه انسان مادی تر باشد، جِرمش بیشتر است و هر چه جِرمش بیشتر باشد، دیرتر می سوزد. قیر قابل سوختن است، اما نه مثل نفت. نفت قابل سوختن است، اما نه مثل بنزین ماشین. بنزین ماشین قابل احتراق است، اما نه مثل هواپیما. اینها هر کدام تفاله اش کمتر باشد، اشتعالش هم بیشتر است. گاز از همین مواد است، چون تفاله ندارد، خیلی زودتر مشتعل می شود.
سخن امام و موعظه او جرقه است. این جرقه را از جایی آغاز می کند و جایی قرارش می دهد که تفاله اش کمتر و تخلیص بیشتر شده است.
نفت هر چه تخلیصش بیشتر باشد، احتراقش بیشتر است. جوان ها زودتر آتش می گیرند، چون کهنه نیستند، نو هستند. در آنها که نان حلال خورده اند، زودتر موعظه امام می گیرد و اثر می کند، چون تفاله و جِرمشان و رسوباتشان کمتر است. در آنها که تقوایشان بیشتر است و راستگوتر و امانتدارترند، سخن امام بهتر تأثیر می گذارد. و این سخن امام در دل می افتد و دل آتش می گیرد.

اصلاح درون

زاویه دید
گاهی یک ذره عیب در باطن انسان، یک میل کارها را در خارج، خراب می کند. چون درون انسان مرکز تصمیم گیری و سرچشمه است. اگر در آنجا خطی از مدار خودش خارج شد، وقتی به خارج برسد انحرافش خیلی است. در درون انسان رأس زاویه انحراف، اگر صفر یا نزدیک به یک میلی متر باشد، در چند کیلومتر دور از رأس زاویه، فاصله این دو ضلع، چند کیلومتر است. این عیوب را اگر انسان توانست در رأس زاویه رفع کند و فاصله اش را از واقعیت کم کند، در خارج، چند کیلومتر به واقعیت نزدیک می شود.
سر چهار راهها که خیابان کشی می کنند، اگر آن که دوربین می گذارد تا نقشه خیابان بکشد، زاویه خیابان را 15 درجه بکشد، در اینجا مثلاً‌ یک خانه را هم بیشتر خراب نمی کند، اما در 5 کیلومتر که آخر خیابان است، خیابان از این محله می افتد توی آن محله. گاهی انسان، نقطه دیدش در مرکز دل 15 درجه از واقعیت فاصله گرفته، اما در اجرائیات و عمل، با واقعیت فرسنگها فاصله پیدا می کند.

عدل و انصاف

چشم و نگاه
شرط این که انسان مُنصِف شود، این است که اول از خودش بیرون آید واز خودش آزاد بشود. تا انسان آزاد از خود نشود، قدم به سمت انصاف نمی تواند بگذارد. از خود بیرون آمدن این است که انسان همان طوری که دیگران را می بیند، بتواند خود را ببیند. این کار بسیار دشواری است، مثل چشم انسان که چون در صورت هر کسی قرار دارد، صورت خود انسان را نمی بیند. چشم می تواند دست را ببیند، اما نمی تواند بینی و گونه را ببیند. انسان برای دیدن دیگران آئینه لازم ندارد، اما برای دیدن خودش آیینه لازم دارد. این نشان می دهد که برای آگاهی بر خود، دشواری وجود دارد که در آگاهی بر دیگران، این دشواری نیست. عدالت در اموری که دو طرف مستقل از انسانند، یا دو طرف در یک نسبت مساوی از انسان قرار دارند، آسان است. مثل عدالت بین دو تا فرزند که جاذبه و دافعه هایشان با هم موازی هستند و انسان در یک حالت بی وزنی بین این دو تا قرار می گیرد و می تواند درست قضاوت کند.
قطب نما را اگر روی زمین یا تخته ای بگذارید روی جهت اصلی خودش قرار می گیرد و راه را به شما نشان می دهد. اما اگر آهن به آن نزدیک شد، دیگر نمی تواند راهنما باشد؛ منحرف می شود. برای انصاف انسان، تعلق او آهن است. برای شاهین انسان و عقربه انصاف، تعلقات آهن است. عقربه انصاف در این صورت درست روی خط طبیعی نمی ایستد، الا این که این تعلقات را از اطرافش دور کنید.

غرق در خویش

زمین و سیارات
آنچه را به ما نزدیک است بزرگ می بینیم و چیزی را که از ما دور است، کوچک می بینیم. ما می خواهیم بگوییم این چیز کدامش کوچک تر است و کدامش بزرگتر، قضاوت ما تابع همان است که به ما نزدیکتر است. ما اگر فاصله جسم را با خودمان اشتباه بکنیم، روی قیافه بزرگ و کوچک، ماه برای ما یک بشقاب است. ماه را می بینیم و نمی دانیم چقدر است، چون نمی دانیم کجاست؟ بشر تا توانست کشف کند که فاصله زمین تا ماه چقدر است، حجم ماه را نتوانست مشخص کند. بشر خیلی چیزها را در چیزهای دیگر بهتر فهمید، تا در زمین. بشر حرکتِ زمین را صدها سال بعد از کشف حرکت سیارات فهیمد. شاید هزاران سال در نجوم هیئت بطلمیوسی حرکت زهره، مریخ و مشتری را کشف کرده بود، اما از دید او زمین ساکن بود، در حالی که زمین، هم کاروان و هم قافله است. وقتی سیارات را می شمرد، زمین را به عنوان سیاره به شمار نمی آورد، این که از همه نزدیک تر بود، مخفی بود. آنها که اینقدر دور بودند، قضاوت در موردشان زود انجام شد، چرا چون آن بشرها توی زمین غرق در زمین و حرکت آن بودند، زمین را ساکن می دیدند. چون غرق در حرکت بودند، احساس سکون کردند، گاهی انسان وقتی غرق در تکبر شد، احساس تواضع می کند، وقتی غرق در بدی شد، احساس خوبی می کند. غرق در بدجنسی شد، احساس خوش ذاتی می کند.

انقلاب و خالص ها

شمشیر
این که گروه هایی با این انقلاب مقابله می کنند، این سعادت این انقلاب است. آنان که علیه این انقلاب توطئه می کنند و از این انقلاب بیرون می روند و مقابلش می ایستند، این به نفع انقلاب است، آن کس که قدرت طلب و رفاه طلب است اگر از این انقلاب قهر کند به نفع این انقلاب است و بهتر از این است که توی این انقلاب باشد. اگر داخل باشد آن را می پوساند، اگر در خارجش قرار گیرد این انقلاب تصفیه و زلال می شود. وقتی زلال شد، قدرت پیدا می کند. فولاد خوبی اش به این است که وقتی چرکی ها را از آن بگیرند، اگر چه بشود یک تکه یک کیلویی. شمشیر، گاهی دو کیلو بیشتر وزن ندارد، اما سالها با آن می جنگند، در حالی که گاهی یک کارد آشپزخانه دو روز با آن کار می کنند، کند می شود. قدرت شمشیر به زیاد بودن حجم و سنگینی آن نیست، قدرتش به این است که زلال باشد، ناخالصی در آن نباشد، کاملاً فشرده باشد.

وقت نصیحت

غذا و اشتها
گاهی وقتی غذا به طفل می دهید، اگر طفل عصبانی باشد، غذا را قبول نمی کند و آن را پَس می زند، هر چه به او بدهی دور می اندازد. در این حالت، حرف تو را هم دور می اندازد، پس حالا وقت نصیحت نیست. مادران پر حوصله در این گوه وقتها به بچه نصیحت نمی کنند، می گذارند عصبانیت بچه خاموش شود، آرام بشود و طبیعی بشود، آن وقت می آیند و به او نصیحت می کنند. گاهی بچه حوصله ندارد که حرف گوش کند، این مثل وقتی است که اشتها به غذا ندارد. اگر غذا به او بدهید نمی خورد، اگر با قاشق غذا به دهان او وارد کنید، بیرون می اندارد.گاهی هم بعد فشار می آورید، او هم می خورد، اما بعد استفراغ کرده، بر می گرداند. حرف هم همین طور است. وقتی بچه حوصله ندارد، مطلب را نمی گیرد، پس می زند، بر می گرداند. همان طور که غذا را پس می زند، نصیحت را هم پس می زند؛ چون اشتها ندارد.

نقش احترام و محبت به کودک

چاقو
روح بچه مثل چاقو است، اگر با چاقو بد کار کردی، کُند می شود، دیگر به صورت دلخواه، کار نمی کند و نمی بُرد. بچه را هم باید تیز نگه داشت. باید کاری کرد که « آج » او از بین نرود و قسمت صیقل دیده ی آن آسیب نبیند. شخصیت بچه مثل « آج » و آب آن کارد است، اگر آبش گرفته شد، دیگر توان ندارد. مادر باید به بچه احترام بگذارد تا بچه «‌ آج » پیدا کند و «‌ آبدیده » شود. اگر با دندان ترشی بخورید، کُند می شود، تا جایی که اگر بخواهید چیزی با آن بخورید، نمی توانید. بچه هم با ترشرویی زیاد، کُند می شود. محبت هم اگر چه در دل زیاد باشد، اما بر سر زبان کم باید باشد. چون بچه کوچک و کم ظرفیت است، آن کم هم گاهی برایش زیاد است.

احترام به عالِم

چشمه
عالِم به چشمه می ماند. تجلیل از عالِم یعنی بالا بردن سطح چشمه تا آب آن بر تمام سطح کشت و صحرا، مسلط شود. تخفیف عالِم و سبک کردن او، به منزله پایین بردن سطح آب چشمه سات؛ تا بر هیچ زمینی سوار نشود.

تقوا، عامل وحدت

نخ تسبیح
نخ تسبیح دیده نمی شود. اما همین که دانه های تسبیح با هم اند، می گویی نخی در بین این دانه ها گشته است. تقوا مثل این بند تسبیح است. جماعتی که با تقوا باشند، مثل تسبیحِ بند کرده اند. صد تا دانه هستند، اما با این بند تسبیح، یکی شده اند. اما اگر تقوا از دست برود، مثل این است که بندِ تسبیح پاره شود، هر دانه ای به طرفی می رود و همه چیز گُم می شود. انسان های با تقوا همدیگر را پیدا می کنند. وقتی با تقوا شدندف با هم جور در می آیند، نه تنها صد نفرِ با تقوا می شوند یکی، یک میلیون نفر هم می شوند یکی و ... امام (ره) در این چند سال به وسیله تقوا مردم را متحد کرد. هر کسی مطیع حرف امام شد و خط تقوا از او عبور کرد، با جامعه یکی شده و امام از مجموع اینها یک « امت » ساخت.

دنیا، میدان آزمایش ها

کوره و طلا
اگر بخواهیم طلا را از غیر طلا، تمیز دهیم، باید به آن «‌ محک » بزنیم تا آنچه مثل طلا سنگین و زرد است، از غیر طلا مشخص شود. مثلاً، اسید سولفوریک در ظرفی شیشه ای ریخته، هر دو را در آن می گذاریم، آن که طلا نیست، حل می شود و آن که طلا هست، سالم بیرون می آید. یا این که هر دو را در کوره می اندازیم، آن که طلا نیست می سوزد، آن که طلا است، درخشنده تر از اول بیرون می آید.
خدا در دنیا کوره درست م یکند و صالح و ناصالح و عالِم حقیقی و سوء را با هم به کوره می فرستد. شاه یک کوره قدرت بود، خداوند علماء سوء را در این کوره انداخت، شعله های آتش زندان ها و تهدیدها، و زدن ها نسبت به هر دوی آنها بود. امام نترسید و در این آتش ذوب نشد و نسوخت، از زندان شاه با جرأت و قدرت بیرون آمد. دیگران ترسیدند حرفی بزنند و زندان بروند، کوتاه آمدند و از میدان در رفته و سازش و همکاری کردند، یعنی در این کوره آزمایش، مثل پلاستیکی بودند که سوخته، الان هم، آمریکا یک کوره است، صهیونیست ها یک کوره هستند، آتش تهدیدها و سرزنش ها و تهمت هایشان شعله ور است و شعله ها به آسمان کشیده و وسیله آزمایش است.

همه چیز، بنده خدا

اعضای بدن
دست، پا و سایر اعضاء همه از خُدام خدایند، اما مأمورند که از طرف خدا از ما اطاعت کنند، اینها مأمور به خدمت اند، نه مستخدم ما. در ادارات هم بعضی استخدامی اند، بعضی مأمور به خدمت. استخدامی، عضو آن اداره و جزو کادر آن است، مأمور به خدمت یعنی مال یک اداره دیگر است و به او مأموریت داده شده است که در اینجا کار کند. مثلاً پاسدار است، اما مأمور به خدمت در آموزش و پرورش است، یا بر عکس.
این اعضای بدن، مستخدم های الهی هستند، ولی مأمور به خدمت در پیکر مایند، خدا به اینها گفته است برای اینها کار کنید. از این جهت فردای قیامت وقتی به این اعضاء بگوییم چرا ما را افشا کردید؟ می گویند: آقایمان گفته است، خدا گفته، من چه طور می توانم چیزی که آقا گفته است، آشکار کن، پنهان کنم؟ آن وقت من می فهمم که دست من مال من نبوده است و من آقای دستم نبوده ام. آن روز می فهمم که من آقای چشمم، پایم، زبانم و قلبم هم نبودم، آقای همه اینها خدا بود و اینها مأمور بودند، تا موقعی که آقایشان به آنها مأموریت داده بود، از من اطاعت کنند.

رهایی از تعلقات

جِرم و آینه
تعلق، یک نوع آزمایش است. عالَم برای این است که ما به یک چیز متعلق و وابسته بشویم، بعد بر همان اساس هم امتحان بشویم، عالَم، عالَمی است که چیزی را بر انسا می چسبانند، بعد آن را می کَنند، یا کثافت های انسان همراه آن کنده می شود، یا پاکی های او. اگر انسان از چیزی که به آن تعلق پیدا کرده در راه خدا دل از آن کَند، این آلودگی ها هم همره آن کَنده می شود. اما وقتی که دل نَکَند، ایمانش کنده خواهد شد. تعلقات دنیوی، مثل جِرم هایی است که بر روی قلب آدمی نشسته اند، مثلاً تعلق به فرزند، جِرمی است که بر قلب نشسته است. گاهی این فرزند را از پدر جدا می کنند تا این جرم از بین برود و قلب، زلال همچون آینه شود. اما گاهی وقت کَندَن از دل، ایمان کَنده می شود. حُب اولاد را هم به قلب شقی می چسبانند و هم به قلب سعید، در قلب شقی وقتی می کَنَد، ایمان هم با آن کَنده می شود.

مرگ، داغ بزرگ زندگی

داغ عزیزان
یک بچه را که از انسان می گیرند، انسان بی تاب می شود. وقتی خود انسان می خواهد از دنیا برود، همه چیز را از او می گیرند. پدر، مادر، بستگان و ... داغ همه این ها را می بیند. کسی که می میرد، دارد داغ همه بستگان را با هم در یک لحظه می بیند. داغ دوستان و اهل شهر را می بیند، داغ همه ی اعضاء خود و همه اموالش را هم می بیند. چون وقتی انسان از بین می رود، چشمش و زبانش از او گرفته می شود.
کسی که دستش یا پایش فلج می شود، چقدر ناراحت می شود؟ چشمش نابینا می شود چقدر ناراحت می شود؟ وقتی کسی از دنیا می رود، همه اینها از او گرفته می شود. کسی که جیبش را می زنند، چقدر ناراحت می شود؟ وقتی انسان از دنیا می رود، همه پولش را می زنند، همه لباس هایش را به زور از تنش در می آورند. پس انسان باید حساب کارش را بکُند. بالاترین داغ انسان در حین مرگ، داغِ فرصت است، یعنی می گوید:‌ من یک فرصت توبه و استغفار و انابِه داشتم، و این فرصت هم از من گرفته شد، و این داغ از همه داغ ها تلخ تر است.

تأثیر لقمه حلال

درخت میوه
انسان درختی است که میوه اش اولاد است. اگر که این میوه سالم و خوب باشد، آن را می چینند. اگر این میوه معیوب و کرم زده و فاسد باشد، می گذارند تا خودش بیفتند؛ دیگر ارزش چیدن ندارد. درخت هم قیمتش به میوه اش بستگی دارد، و این که میوه اش چیدنی باشد، نه دور ریختنی. اگر کسی نانش حلال شد، دیگر بچه اش کِرم نمی زند و سالم می شود.

خدا و عمل خالص

غذای آلوده
عده ای با هم مزاح داشتند، گاهی مثلاً با هم به صحرا می رفتند غذا بخورند، یکی از آنها به شوخی غذا را بر می داشت و می رفت گوشه ای می خورد و سنگی هم می گذاشت توی آن. روزی کسی ظرف حلوای خیلی خوبی برای اینها گذاشته بود. یکی از اینها می خواست همه اش را خودش بخورد، آن ظرف را برداشت و فرار کرد. همه به دنبال او می دویدند که بگیرند. او برای این که آنها برندارند، آب دهان در آن انداخت. آنها که چنین صحنه ای را دیدند،‌ رفتند و خود این شخص نشست و به تنهایی، حلوا را تا آخر خورد. گاهی چیزی را که آب دهنی شد، دیگر بر نمی دارند.
بعضی بچه هایشان یک نگاه به زن مردم می کُند، یا یک تلفن می کُند یا یک نامه می نویسد، یا از پشت بام نگاهی به این طرف و آن طرف می کند، یا کم و زیاد در مالش می کُند، این همان آب دهن است که اگر افتاد، هر چند در ظرف حلوا هم باشد، کسی رغبت نمی کند که بردارد، دستگاه خدا هم یک دستگاه خاصی است و رغبت نمی کند همه را قبول کند. دستگاه خوش رغبت نیست. در روایت داریم که « اِنَّ الله لا یَختارُ اِلّا الاَزکی وَ الّا طیّب » خدا اختیار نمی کند، مگر زکی ترین و خوشبوترین و تمیزترین را.
شما گاهی یک مهمان دارید، یک ظرف میوه جلویش می گذارید. بعضی مهمان ها متواضع هستند و رعایت می کنند و از این میوه ها هر کدام کوچکتر یا گل زده است بر می دارد تا ناشکری نکرده باشد. خدا این جوری نمی کند. خدا نگاه می کند و سیب سر سبد را بر می دارد، چون مال خودش هست؛ خدا مثل مهمان نیست، خدا مالک است.

روش تنبیه فرزند

دست شکسته
وقتی بچه دستش در رفته باشد، شکسته بند برای جا انداختن دست او، دست بچه را می کِشد، بچه دردش می گیرد، اما او باز هم فشار می آورد، بچه فریادی می کِشد و دست جا می افتد. آن گاه می بندد و می گوید این دست را تکان نده تا دست درست جا بیفتند. تنبیه کردن طفلف باید مانند جا انداختن دست باشد، یعنی تنبیه کننده باید مثل شکسته بند، مهارت داشته باشد. تنبیه کردن و نصیحت کردن،‌ مهارت می خواهد. مادر وقتی خودش نمی تواند دست طفل را جا بیندازد، به ناچار فرزندش را می بَرَد پیش شکسته بند. اخلاق بچه هم وقتی خراب می شود، اصلاح کردنش کمتر از شکسته بندی نیست. منتهی، مادر باید درس این قسمت را بخواند که چطور با بچه ای که مثل دست در رفته شده، رفتار کند؛ تا این دست را جا بیندازد.
بچه وقتی اعتمادش از مادر سلب شود، مثل دست شکسته می شود. خون در آن جریان پیدا نمی کند، کار نمی تواند بکند، فرمان نمی تواند ببرد. بچه هم وقتی که به مادر یا پدرش بدبین شده باشد، مثل دستِ در رفته است، نمی شود به آن فرمان داد، نمی شود از آن کار کشید. بگذار خوب بشود، بعد از آن کار بکش. گاهی برای بچه ای که نسبت به پدر و مادرش بدبین شده است، باید برنامه ظریفی پیاده کرد، تا خوشبین شود.
با زور نمی شود این کار را کرد. باید به نحوی بچه را به حال طبیعی آورند و بعد نرم نرم به او نصیحت کنند و ریشه های بدبینی اش را نسبت به پدر و مادر پیدا کنند، بعد به آرامی به او توضیح بدهند و حرف بزنند. این فرد سومی که پیدا شده و می خواهد بچه را اصلاح کند، باید بچه را اول جذب به خودش کند و با او صمیمی و دوست شود، تا بچه به او خوشبین شود و بعد کم کم دوباره این خوش بینی را نسبت به پدر یا مادرش پیدا کند. بعد هم که بچه خوش بین شد، تازه مثل دستی است که تازه جا افتاده، باید به او فشار نیاورند، مدتی بگذارند تا عادی و طبیعی بشود و ارتباط طبیعی خودش را با پدر و مادر شروع کند.
علت بی اعتمادی بچه نسبت به پدر و مادر این است که بین او و پدر و مادر برخوردی می شود و بچه مثل یک دست در رفته می شود. مثلاً مادر از مشکلاتی که داشته و برایش اتفاق ناگواری افتاده و حوصله نداشته عصبانی است و از حالت طبیعی خارج شده و کسی هم نبوده که در این وسط واسطه شود، بچه هم فریادی که زده، چه بسا به خاطر چیز وحشتناکی بوده که تقصیر چندانی نداشته است. مادر در این حالت، زیاد او را تنبیه کرده، یا پدر خیلی بر سر او فریاد زده است. این جور چیزها، موجب در رفتگی بچه می شود. بچه وحشی و سرکش می شود، بعد از این کتک یا بعد از این تنبیه شدید، بچه می بُرد و در چشم بچه، یک حالت عدم اعتماد، اضطراب و وحشتی دیده می شود. وقتی پدر و مادر صدایش می زنند، قلبش ضربان پیدا می کند. گاهی پدر خوشحال است که مثلاً وقتی بچه را صدا می زند، آن بچه از فرط اضطراب، رنگش می پرد، یا مادر خوشحال می شود که وقتی بچه اش را صدا می زند یا نگاه تند به او می کند، آن کودک از شدت ترس، قلبش تند می زند. این جای خوشحالی نیست، این کمال نیست، در این حالت، بچه وحشتی شده که وحشت می کند؛ این بچه بریده است، بچه وقتی به این حالت رسید، اگر این خانواده دشمنی داشته باشد، به راحتی می تواند این بچه را علیه آنها بشوراند. این بچه، اگر یک نوازش کوچکی از بیرون ببیند، جذب به بیرون می شود. بچه در این حالت آسیب پذیر است.

نقش تربیتی محبت پدر و مادر

میوه سر درخت
بچه مثل میوه ای که به درخت وصل است، تا موقعی که می خواهد برسد، باید سرِ درخت باشد. اگر میوه را نارس و کال، از سری درخت چیدند، دیگر نمی رسد، نارس می ماند و قابل مصرف نیست. بچه باید مثل میوه سرِ درخت، به پدر و مار وصل باشد و محبت ببیند.

آب و درخت

ارتباط دو انسان با هم، همچون ارتباط دو جوی آب بین دو درخت است. وقتی دو انسان از روی اخلاص با هم سلام، احوالپرسی و دید و بازدید می کنند، جوی آب حیاتی از طرف خداوند از طریق این دو نسبت به هم باز می شود. مثل دو باغچه ای که تشنه باشند و مدت ها آب نخورده باشند، دو تا جوی بوده که راه آنها بسته بوده است. جویی که مال این باغچه بوده در یک حیاط، و جوی باغچه دیگر در حیاط دیگر باشد. وقتی این دو انسان با هم ملاقات می کنند، مانند این است که، راه های آب باز می شود و هر دو باغ، سیراب می شوند. ملاقات دو مؤمن، برای مثال، آب دادن به باغی است که اگر آب به آن نرسد، می خشکد. فرزند وقتی سرِ قبر مادرش می رود، که مؤمنی بوده، هم درخت باغ خشکیده مادر از طریق فرزند آبیاری می شود، هم باغ خشکیده فرزند از طریق آن مادر از دنیا رفته، آبیاری می گردد. خداوند انسان ها را به وسیله یکدیگر روزی می دهد. یعنی، خد دریچه روزی آن انسان را در این انسان قرار داده و روزی این را در آن. نقش « صله رحم » نیز این گونه است. اگر درختی که از جوی های متعددی آب می خورده است، چند تا از آن جوی ها خشک شوند، آن درخت، عمرش کوتاه می شود. در روایات داریم « قطع رحم » عمر را کوتاه می کند و « صله رحم » عمر را طولانی می سازند گاهی می شود که، کسی عمرش دارد تمام می شود، با یک صله رحم، خداوند 30 سال بر عمرش اضافه می کند. این است که درخت عمر انسان، به خاطر یک صله رحم جان تازه می گیرد و عمر تازه پیدا می کند.

دعا یا انتقام

آب و سوختگی
هرگاه می خواهی دلت از کسی که به تو ظلم کرده خنک شود، دو راه داری: یک راه زودگذر و یک راه دراز مدت. راه زودگذر این است که اگر به تو فحشی داده، به او فحشی بدهی تا دلت خنک بشود. اما این گونه خنک شدن، مثل این است که آب روی قسمت سوخته بدن بریزی. با این کار، اول کمی محل سوختگی خنک می شود، اما بعد آب در آن نفوذ کرده و باعث می شود تا آن قسمت، چرک کند و بدترش می کند. راه دراز مدت این است که دعایش کنی، که اول به تو سخت می گذرد، اما بعد دلت خنک می شود. البته نسبت به برادر دینی، ننه در برابر دشمن.

سنجش دنیا و آخرت

ترازو
آنها که ترازوی فهمشان درست است، دنیا را در یک کفه و آخرت را هم در یک کفه می گذارند، می بینند که آخرت سنگین تر از دنیاست، قیمتی ترها و سنگین ها را بر می دارند. ما ترازویمان خراب است، ما ترازویمان، قپان است. چوب قپان، یک طرفش 3 متر است، یک طرفش 10 سانت. یک سنگ یک کیلویی می گذاری توی این طرف آهنی، آن وقت یک بار 50 منی را می گذاری آن طرف چوب قپان. آن وقت می بینی که آن یک کیلو، این 50 کیلو را بالا می بَرَد. ما ترازویمان قپان شده و به خاطر دل به دنیا بستن، به این طرف کشیدیم و شاهین ترازویمان به صورت درست، در وسط نیست. از این جهت یک وزنه کوچکتر از حیات دنیا را در این کفه می گذاریم، بر آن وزنه سنگین حیات آخرت می چربد، چون شاهین ترازویمان در رفته و از وسط خارج شده است: « وَزِنوا بِالقطاسِ المُستَقیم »، یعنی ترازویتان را درست کنید.

حقارت دنیا

ذره بین
انسان وقتی گناه نمی کند، دنیا در نظرش کوچک می شود. یعنی کوچکی دنیا را درک می کند. نه این که دنیا بزرگ است و آن را کوچک می بیند، بلکه دنیا کوچک، کم، محدود و گذراست. غفلتِ انسان، دنیا را در نظر انسان بزرگ جلوه می دهد. گاهی ذره بین روی یک کلمه می گذاری و آن را درشت و بزرگ می بینی. وقتی انسان دل به دنیا بندد و محبتی به چیزی پیدا می کند، آن چیز در نظر انسان بزرگ جلوه می کند، یعنی انسان کوچک و حقیر می شود. گاهی یک ریگ کوچک در کنار دریا، نظر یک بچه را جلب می کند، بچه دیگر هم می خواهد این ریگ را بردارد، رقابت موجب می شود تا همین ریگ کوچک، در نظر اینها بزرگ و با ارزش جلوه کند.

شکل گیری اجتماعی انسان

دانه های انار
انسان ها در اصطکاک و برخورد با یکدیگر شکل می گیرند. فرم اجتماعی انسان، در رابطه با ارتباطات انسان با افراد جامعه است. اناری که می خورید و دانه های انار را که از روی تاج های انار بر می دارید، این دانه ها یک شکل عمومی دارند، اما مخروطی نیستند، چند وجهی هستند. اصلِ اندازه هسته، بر اساس آن روش است که در انار اولی است، که از کروموزوم ها و چیزهایی که در هسته آن انار و وراثت آن بوده شکل می گیرد، بعضی هسته ها پهن است، بعضی ها باریک و کشیده. هسته بعضی انارها زیر دندان خرد می شود و هسته بعضی ها استخوانی و محکم است. اینها مربوط به وراثت است. اما این دانه ی انار حالت چند وجهی که پیدا می کند، هر کدام در رابطه با دانه های اناری است که در کنارش قرار گرفته. به وسیله آنها شکل می گیرد. اشکال جانبی هر دانه انار در رابطه با اصطکاک هایی است که با دانه های مجاورش داشته است.
اخلاق اجتماعی هر انسان هم در اصطکاک و ارتباط با دیگران شکل می گیرد. حال اگر شما یک دانه انار را فرض کنید که دور و برِ آن خالی باشد و دانه اناری نزدیک آن نباشد، طبیعتاً این چند بُعدی و چند وجهی از کَفَش می رود و به صورتی شبیه مخروط در می آید و شکیل و تراشیده نیست. انسانی هم که نه همسایه ها با او معاشرت کنند، نه دوستان و خویشاوندان و آشنایان و نه کارگزاران حکومتی، همه از فاصله دور بیایند یک احوالی را بپرسند و بروند و هیچکس پا در آن خانه نگذارد و بچه هم از مادرش اجازه بگیرد، به خانه همسایه برود، می گوید آنها که نمی آیند اینجا تو چرا می خواهی بروی، و ... آنها که میهمان ما نمی شوند، ما هم میهمان آنها نمی شویم، این وضعیت باعث قطع رابطه می شود و آن تراشیده شدن صورت نمی گیرد. مثل الماس است که همان طوری در معدن نتراشیده باشد. با تراشیدن، از وزن الماس کاسته می شود، اما در نتیجه آن خوش تراش شدن، قیمت بیشتر پیدا می کند.

بینش آخرتی

آموزش دوچرخه
آنها که می خواهند به کسی دوچرخه سواری یاد بدهند، می گویند نگاه به دور کنید، نزدیک را نگاه نکنید. کسانی که می خواهند دوچرخه سواری یاد بگیرند، اگر به نزدیک نگاه کنند، تعادلشان به هم می خورد و به زمین می خورند و وقتی دور را نگاه می کنند، هم بهتر می بینند و هم بهتر می توانند تصمیم بگیرند و هم تعادلشان حفظ می شود.
آنچه می تواند تعادل شما را در دنیا حفظ کند، این است که به دور نگاه کنید، یعنی نگاه به آخرت داشته باشید. آنچه انسان را متزلزل، افسرده و خسته می کند و ناآرامی به وجود می آورد، نگاه کردن به نزدیک است. در دنیا، بعضی نگاهشان به دنیاست و برخی نگاهشان به آخرت است. آخرت دور است و کسی که توجهش به آخرت است، در اینجا می تواند تعادلش را حفظ کند و صبر و استقامت و شکیبایی داشته باشد. آنها که نگاهشان به خود دنیاست، نگاه به نزدیک می کنند و چون نگاه به نزدیک می کنند، می افتند و آسیب می بینند.

آثار بی تقوایی

مرغ و تخم مرغ
نفسانیت در قدم اول سود دارد، اما قدم آخرش خراب است، مثل کسی که مرغ تخمگذار داشته باشد و آن را سر ببرد. امروز دیگر تخم مرغ ندارد، اما مرغ و پلو دارد، ولی فقط امروز دارد، فردا دیگر نه از مرغ خبری است و نه از تخم مرغ.
بی تقوایی یعنی از مایه خوردن. انسان وقتی دروغ گفت، از مایه خورده است. ممکن است گاهی انسان با دروغ، 10 تومان گیرش بیاید، اما وقتی فهمیدند دروغ گفته، دیگر به حرفش اعتنا نمی کنند؛ مرغی نیست تا تخم بگذارد. یعنی کمتر بخور، همیشه بخور، مرغ را نخور و تخم مرغش را همیشه بخور. بی تقوایی، خرج کردن یک شبه این اعتماد و ارتباط با مردم است. کسی که مثلاً دلش هوای آب گوشت کرده و برای آن، تنها لباس خود را فروخت و با پولش آب گوشت خورد، شب که شد، دیگر لباس ندارد تا خود را گرم کند و در سرما می ماند. با لباسی که یک عمر گرمش می کرد، شکم را یک روز گرم کرد و تمام شد. پس انسان باید اصل تقوایش را نخورد، آن را حفظ کند و از مایه نخورد. کارِ تقوایی، مثل درخت باغداری است، یکی دو سال اولش خرج دارد و دخل ندارد. بعد درخت ها که رشد می کنند و میوه می دهند و مخارج جدید هم کمتر می شود، به تدریج بر دخل و درآمد اضافه می گردد و از خرج کم می شود. اگر انسان روی اصول تقوا حرکت کند، این طور است.

مالکیّت اعتباری

عروسک
انسان مالک چیزی نیست، بلکه سرایدار است. همان طور که انسان برهنه به دنیا آمده، برهنه هم از دنیا می رود. چون خودمان از بچگی صحبت می کردیم و می گفتیم: این عروسک و این پستانک مال من است، این کتاب یا دفتر یا مداد یا توپ مال من است، به همین روال بزرگ شده، همه چیز را به خود نسبت می دهیم و می گوییم: این بچه مال من است، این خانه مال من است.
در روایت داریم که خداوند برای هر شیر دادنی چقدر اجر می دهد. اجر یعنی اُجرت. خوب انسان برای ملک خودش که اجرت نمی گیرد. پس اگر انسان برای شیر دادن بچه اش اجرت می گیرد، معنایش این است که انسان دایه است و این بچه مال و ملک خداست و خدا ملکش را به دست او داده است. این است معنی « انا لله » ما از خداییم و مال خداییم.

بازگشت به گلشن پیام