کتابخانه:پژوهشی پیرامون تدبر در قرآن ج۲

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
پژوهشی پیرامون تدبردر قرآن ج2
مشخصات کتاب
Tadabor dar qoran-naqi por.jpg
نویسنده نقی پورفر، ولی‌الله
زبان فارسی
محل انتشارات تهران سازمان اوقاف و امور خیریه انتشارات اسوه
تاریخ نشر ۱۳۸۱
شابک ۹۶۴-۶۰۶۶-۸۲-۸
دانلود PDF

محتویات

پیشگفتار

کتاب حاضر، حاصل بحثهایی است که در دانشکده تربیت معلّم قرآن تدریس گردید.
این بحثها به ضرورت، به عنوان مقدمه‌ای بر مباحث تفسیر موضوعی و سوره‌ای که بر عهده اینجانب قرار داشت در فرصت یک ترم مطرح گردید، سپس بهمّت تنی چند از دانش جویان گرانقدر، جمع آوری گشته در اختیار نگارنده قرار گرفت و در طی سه دوره تدریس در دانشکده و یک دوره در قم برای عده‌ای از طلاب، مطالب بسیاری بر آنها افزوده گشت، سپس طرح کلّی مباحث و مطالب آن، بعضا یا کلّا، در اختیار بعضی از اساتید بزرگوار قرار گرفت که ضمن راهنمایی‌های سودمند روند مباحث و محتوای آن را مورد لطف و عنایت خویش قرار دادند.
این مباحث، در ابتدا، جهت معلّمان و مربیّان قرآن فراهم گشته است، تا که با فراگیری آن، به زبان ساده‌تر برای دانش‌آموزان و طالبین فرهنگ قرآن مطرح گردد، از این رو فهم بعضی از مطالب آن، نیازمند آگاهی از اصول فقه، فقه احکام و ادبیات عرب می‌باشد؛ لیکن بهرحال عمده مطالب آن می‌تواند مورد استفاده عموم اقشار تحصیل کرده قرار گیرد.
امید است این مجموعه و مجموعه‌های دیگری که به عنایت الهی در دست اقدام است به سهم خویش، قدم مؤثری در گسترش فرهنگ قرآن و انس توده‌های مسلمان با آن، بردارد.
در پایان از دانشجویان محترمی که در تهیه این مجموعه زحمات بی‌شائبه‌ای را تقبّل فرمودند و از اساتید بزرگواری که هر یک به سهم خویش، در طرح مباحث یا محتوای آن ارشاداتی فرمودند، من جمله، از استاد بزرگوار حضرت آیت اللّه جوادی آملی و استاد دکتر سید محمد باقر حجتی و دکتر احمد بهشتی کمال تشکر را دارم، و در ضمن از صاحب نظران عزیزی که مطالب این نوشته را مورد عنایت قرار داده، تذکّرات خویش را به اینجانب ابلاغ نمایند، پیشاپیش سپاسگزاری می‌نمایم.
«رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» ولی اللّه نقی‌پورفر قم ۲۹/ ۷/ ۱۳۷۱

بخش اوّل: اصول حاکم بر محتوای قرآن

اصل اوّل: قابل فهم بودن برای مردم

«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ ...». [۱] «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ؟». [۲] قرآن برای مردم نازل شده است و آنان، مخاطب پیامها و دستور العملهای قرآن می‌باشند؛ نظری گذرا بر خطابهای، «یا بَنِی آدَمَ»، «یا مَعْشَرَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ»، «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ»، «یا أَیُّهَا النَّاسُ»، «یا عِبادِ»، «یا أَهْلَ الْکِتابِ»، «یا بَنِی إِسْرائِیلَ»، «یا أَیُّهَا الرُّسُلُ»، «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ»، «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ»، «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا»، «أَیُّهَا الْمُؤْمِنُونَ» و تعبیرات دیگر، بروشنی مقصود ما را شهادت می‌دهد.
در این خطابها، قرآن، به زبان توده مردمی از هر قشر و طبقه و از هر کیش و آیین و از هر قوم و قبیله و نژاد که باشند، سخن می‌گوید [۳]؛ چرا که مسئولیت هدایت تمام بنی آدم را تا روز قیامت بر عهده دارد و در مقابل، مردم مسئولیت تبعیت و اطاعت را باید به گردن بگیرند؛ این مسئولیت دو طرفه، در کنار این خطابهای مستقیم به انبیاء و مؤمنین، کفار و مشرکین و توده‌های مردمی، بناچار قابل فهم بودن خطابها را بضرورت، مطرح می‌نماید که شبهه در آن، بسیار شگفت و حیرت انگیز می‌نماید.
علاوه بر آن، اعتراضات و توبیخهای قرآن، نسبت به عدم تدبر مستقیم مردم حتی مشرک در محتوای قرآن، هر گونه شک و شبهه را از شخص سلیم النفس، زایل می‌نماید:
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ؟، أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟!». [۴] (پس چرا در این قرآن ژرف نمی‌اندیشند؟، مگر بر دلهایی قفلهای آن مستقر شده است؟!).
تعبیر «أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟» نشان می‌دهد که اگر مانعی هم بر سر راه تدبر مستقیم مردم قرار داشته باشد، همان آلودگی‌های اعتقادی و اخلاقی است و بس، و برای تدبّر به چیزی بیش از طهارت قلبی، نیاز نیست، با این وجود در عمل، سه مشکل اساسی در برابر تدبر مردم خودنمایی می‌کند:
الف: عدم آشنایی با ترجمه آیات.
ب: وجود آیات متشابه و غیره در قرآن ت: نهی از تفسیر برأی در قرآن دو مشکل اوّل، ضرورت «ترجمه دقیق و رسا» و «احاطه بر قرآن» را مطرح می‌نماید که در بحث «اصول حاکم بر متدبّر» از آن سخن می‌گوییم.
و مشکل سوّم، نظر به تکیه بر رأی شخصی و استقلال در نظر بدون مستند محکم از لغت، قرآن، حدیث صحیح و عقل می‌باشد که با توجه به مجموعه بحثهای «زمینه‌ها، کلیدها، اصول، شیوه‌ها و آفات تدبر»، مشکل سوّم، مرتفع خواهد گشت.

اصل دوّم: عدم جدایی از عترت

اشاره «... لن یفترقا ...». [۵] «لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ».[۶] قرآن کریم، در عین قابل فهم بودن خطابهایش برای اقشار مردمی، قرین دائمی «عترت» می‌باشد از این‌رو، این دو سرمایه و گوهر گرانبها (ثقلین) دو چهره از یک حقیقت می‌باشند که نباید میانشان جدایی افکند و از آنجا که تدبر گسترده و فراگیر در قرآن، علاوه بر طهارت فطری، نیازمند آشنایی با روشهای صحیح تدبر و قبل از آن، اصول اساسی تدبر، می‌باشد و از طرفی فهم قرآن مراتب بی‌شماری دارد و نفوس مردمی نیز از نظر مراتب فهم، یکسان نبوده و از آلودگی نیز برکنار نمی‌باشند و قرآن نیز دارای محکم و متشابه و عام و خاص و غیره می‌باشد، پس بناچار باید در فهم قرآن، از معصومین (ع) یاری جست که به حقیقت قرآن، دست یافته‌اند و تمام مراتب فهم قرآن را طی کرده‌اند، تا اصول تدبر و روشهای آن را به ما بیاموزند:
«ما من أمر یختلف فیه إثنان إلّا و له أصل فی کتاب اللّه عزّ و جلّ و لکن لا تبلغه عقول الرّجال». امام صادق (ع) [۷] (هیچ امری نیست که دو نفر در آن اختلاف نمایند مگر در حالیکه بر آن اصلی در کتاب خداست، و لیکن عقول اشخاص- بدون آموزش از معصوم (ع)- به نهایت آن نمی‌رسد).
ضرورت وجود مرشدی معصوم در ارتباط با کلام خدا، با توجه به انحرافات عظیم پدید آمده در تاریخ فهم قرآن، ما را از توضیح بیشتر بی‌نیاز می‌گرداند.
ائمه معصومین (ع) در ارتباط با فهم قرآن، در برابر ما، پنج شأن را دارا می‌باشند:
۱- شأن ابلاغ
۲- شأن تبیین و تفسیر
۳- شأن راهنما
۴- شأن اجراء و الگو
۵- شأن ولایت و امامت‌

شأن ابلاغ

اشاره این شأن، ابلاغ پیام خداست که بیانگر جزئیات احکام الهی همچون تعداد رکعات نماز و غیره می‌باشد که در قرآن نیامده است و در سنّت نبی (ص) جلوه‌گر است و مختص رسول خدا می‌باشد، به عبارت دیگر، تنها قانونگزار خداست که از طریق کتاب و سنت نبی، تمام قوانین الهی مطرح می‌گردد:
«سمعته یقول: إنّ اللّه تبارک و تعالی لم یدع شیئا یحتاج إلیه الأمّة إلّا أنزله فی کتابه و بیّنه لرسوله ...». [۸] امام باقر (ع) (ح ۲) (از امام باقر شنیدم که پیوسته می‌فرمود: خداوند هیچ چیزی را که امت بدان نیازمندند وا نگذاشته است مگر آنکه آن را در کتاب خود نازل کرده و برای رسول خویش بیان نموده است).
نقش معصوم (ع) در این حوزه، گزارشگری از سنّت پیامبر (ص) می‌باشد که مطمئن‌ترین مجری، برای دست یافتن به جزئیات احکام قرآن می‌باشند و چون از عصمت برخوردارند، دیگر نیازی نیست که در هر توضیحی بصراحت، سند گفتارشان را با بیان سلسله سند که صرفا پدران بزرگوارشان می‌باشند، مطرح نمایند، از این‌رو ذکر سند در بعضی از احادیث، برای رفع تردید منکران عصمت، در پذیرش سخن معصوم (ع) می‌باشد.
در اینجا دو اصل مهم از این شأن ناشی می‌شود:
الف- ارزشمندی گزارش فرد راستگو (حجیت خبر واحد) [۹] «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنْ جاءَکُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا ...». [۱۰] قرآن و احادیث بعنوان دلیل تعبدی قطعی بهمراه سیره قطعی عقلاء، ارزش شرعی گزارش فرد راستگو را از معصوم (ع) در مورد احکام و معارف الهی، مطرح می‌نماید که در اصطلاح به «حجیت خبر شخص مورد وثوق» موسوم است این خبر ولو خود ظنی است و لیکن به دلیل شرعی و یا سیره، بمنزله یقین تعبدی و یا عرفی می‌باشد که از نظر شرع و از نظر عرف عقلا قابل اعتماد می‌باشد و می‌تواند در فهم مقصود شارع مقدس، مورد استناد واقع شود در غیر این صورت، درب علم به بسیاری از جزئیات احکام خدا در فروعات و بسیاری از معارف الهی در غیر آن، بسته خواهد شد و دیگر مدلول احادیث متواتر رجوع به سنت پیامبر (ص) و عترت (ع) مستهجن خواهد گردید چرا که به تعبیر یکی از مراجع عظام، ما در طول ابواب فقهی، تنها حدود ۹۰ حدیث متواتر در اختیار داریم حال آنکه هزاران حدیث معتبر غیر متواتر در بیان جزئیات احکام وجود دارد که نفی ارزشمندی شرعی آنها، محرومیت عظیم از مقام عصمت را بدنبال خواهد آورد و دیگر اینکه، دستور اخذ سخن پیامبر که وحی الهی است، غیر قابل اجرا خواهد بود و قرین بودن عترت با قرآن نیز معنای خویش را عملا از دست خواهد داد و به بیان صریح حدیث متواتر ثقلین، ضلالت و گمراهی را ببار خواهد آورد:
«... وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی . [۱۱] «... وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا ...». [۱۲] (و هر آنچه را که رسول خدا به شما داد پس آن را بگیرید و هر چه را که از آن، شما را نهی نمود پس باز ایستید).
«إنّی تارک فیکم الثّقلین؛ کتاب اللّه و عترتی (و سنّتی) ... ما ان تمسّکتم بهما لن تضلّوا إذا أبدا و لن یفترقا حتّی یردا علیّ الحوض». (ص) شبهه فرق میان حجیت خبر ثقه در حوزه احکام بدلیل آثار عملی شرعی آن و عدم حجیت آن در حوزه غیر احکام بجهت عدم آثار عملی، منتفی است چرا که، اوّلا: در دلیل حجیت خبر ثقه (قرآن و حدیث یا سیره عقلا) فرقی میان آن دو نیست.
ثانیا: دوّمی دارای آثار عملی شرعی است. [۱۳] ب: تخصیص و تقیید قرآن به حدیث معتبر [۱۴] شکی نیست که احادیث قطعی و متواتر، همدوش بیانات قرآن بوده بمنزله قرائن لفظی منفصل ظواهر آیات قرآن می‌باشند که مجموعا «صدر و ذیل یک سخن» محسوب می‌شوند بنابراین این احادیث می‌توانند عمومیت یا اطلاق آیات را تخصیص زنند و یا مقیّد نمایند و همچنین قدرت نسخ مدلولات قرآنی را دارا هستند همچنانکه حکم رجم و سنگسار نمودن فرد همسردار زناکار، سنتی قطعی در میان همه فرق اسلامی است که مدلول آیه ۱۵ نساء را مقید به زمان و شرایط خویش می‌نماید در حالیکه حکم رجم فرد همسردار در قرآن نیامده است.
لیکن بعد از اجماع قطعی بر عدم نسخ حکم قرآن توسط حدیث معتبر غیر متواتر، در تخصیص و تقیید آیات به اینگونه احادیث، اختلاف نظر وجود دارد که مشهور علمای شیعه و اهل سنت بر جواز آن نظر داده‌اند؛ نظر صائب، قول مشهور می‌باشد چرا که:
الف: خبر فرد مورد وثوق ولو سندش قطعی نیست، لیکن به واسطه دلیل قطعی، تعبدا ارزش علم را پیدا کرده است از این‌رو، می‌تواند در کنار قرآن که سندش قطعی است مطرح شود به شرط اینکه متضاد با قرآن نباشد و این تضاد نیز به شهادت فهم و سیره عقلا در تقنین قوانین اجتماعی، موارد تخصیص و تقیید را شامل نمی‌شود.
ب: مدلول آیات قرآن، صرف نظر از وجود قرینه منفصل در احادیث، در شرایط تحقق ظهور عرفی و عدم قرینه عقلی، قطعی است و یا لااقل مورد اطمینان و یقین عرفی است؛ همین معنی در مورد حدیث معتبر در صورت تحقق شرایط ظهور و عدم قرینه عقلی، و عدم قید لفظی منفصل و عدم وجود حدیث معارض و مخالف، مطرح است، لیکن دلالت قرآن در خصوصیات و جزئیات پیام از دلالت احادیث بجهت تسامح در لفظ مطرح شده و اجازه نقل به معنی احادیث از جانب معصومین (ع)، قوی‌تر است، با این حال وقتی حدیثی این چنین، مدلولی اخص از آیات را دربر داشت، فهم سیره قطعی عقلاء حکم می‌کند که مضمون قطعی یا اطمینانی خاص بر مضمون قطعی یا اطمینانی عام، مقدم شود که نتیجه جمع عرفی، تخصیص حکم عام نسبت به افراد خاص و حجیت و شمول آن به افراد باقی مانده خویش می‌باشد، مثل تخصیص مضمون عمومی آیه ارث «لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ» [۱۵] به حدیثی، که ارث را از فرزندی که قاتل پدر است، سلب می‌نماید: «لا یرث القاتل إرث أبیه»؛ لیکن شرطی مهم در اینجا وجود دارد که این تخصیص و تقیید موجب خروج اکثر افراد از دایره حکم عام یا مطلق نگردد و باصطلاح «تخصیص یا تقیید اکثر» لازم نیاید که از جهت عرفی و سیره عقلاء «مستهجن و غیر قابل قبول» می‌باشد.
شبهه در اینکه، این دلائل در صورت صحت، «نسخ آیات به حدیث معتبر غیر متواتر» را نیز مطرح می‌نماید، منتفی است، چرا که، اوّلا: ظهور عمومیت آیات بر استمرار زمانی بسیار قوی‌تر از شمول بر افراد می‌باشد.
ثانیا: در «نسخ»، مدلول آیه بکلی منتفی می‌گردد حال آنکه در «عام»، شمولش به اکثر افراد محفوظ است.
ثالثا: «دلیل ناسخ» به جهت علل و انگیزه‌های فراوان باید از کثرت نقل برخوردار باشد حال آنکه در «تخصیص و تقیید» این انگیزه نادر است.
رابعا: «اجماع قطعی بر عدم نسخ به خبر واحد» قائم شده است که در «تخصیص» منتفی است.

شأن تبیین و تفسیر

اهل بیت (ع) بدلیل اینکه معصوم هستند و بدست عنایت الهی، تطهیر شده‌اند، شأن تبیین و تفسیر آیات قرآن را بر عهده دارند و درجه نهایی تفسیر قرآن (حقیقت قرآن) را دارا می‌باشند:
«لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ». [۱۶] «... ألحقائق للأنبیاء». امام حسین (ع) (بح، ج ۹۲، ص ۲۰) در این حوزه، عملا نحوه استفاده و بهره‌وری از آیات را به مردم آموزش می‌دهند؛ علاوه بر آنکه مشکلات فکری را در فهم اجرای آیات، مرتفع می‌نمایند.

شأن راهنما

در این حوزه نقش راهنمایی در فهم مستقیم از آیات را بر عهده دارند که بطور نظری و عملی از اصول و شیوه‌های تدبر در قرآن، سخن بمیان می‌آورند و اصحاب و پیروان خویش را به آموزش نظری و عملی تفسیر، تشویق می‌نمایند تا بینش اعتقادیشان بر اساس آیات، استوار گردد و توان دفاع از حقانیت اعتقاد راستین خویش را دارا باشند و وجودهایی قرآنی بار آیند که اندیشه و اخلاق و اعمالشان، همه برگرفته از قرآن گردد و قرآن بر همه حوزه‌های زندگیشان سایه‌افکن شود.
این تشویق‌ها و آموزش‌ها در بسیاری از احادیث معتبر، منعکس می‌باشد:
«إذا حدّثتکم بشی‌ء فاسئلونی من کتاب اللّه». امام باقر (ع) (ح ۵) (هرگاه من شما را به چیزی، سخن تازه کردم، پس از من (جایگاه آن را) از کتاب خدا سؤال نمایید).
در ادامه حدیث، حضرت در خلال سخن می‌فرمایند: «رسول خدا (ص) از «قیل و قال و تباه نمودن ثروت و کثرت پرسش (بیجا)» منع فرمودند»؛ یکی از اصحاب با توجه به آموزش حضرت، بلافاصله می‌پرسد:
«یابن رسول اللّه أین هذا من کتاب اللّه؟!، قال: إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول: «لا خَیْرَ فِی کَثِیرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَیْنَ النَّاسِ». [۱۷] و قال: «لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللَّهُ لَکُمْ قِیاماً». [۱۸] و قال: «لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ». [۱۹] (ای فرزند رسول خدا، جایگاه این سخن از کتاب خدا چیست؟! فرمود: «خدای عزیز و جلیل می‌فرماید: در بسیاری از نجوایشان خیری نیست مگر آنکه به انفاق یا نیکی یا اصلاح میان مردم، فرمان دهد».
و فرمود: «به کم خردان اموالتان را ندهید که خدا (آن را) برای شما مایه قوام (زندگی) قرار داده است»، و فرمود: «از چیزهایی مپرسید که اگر برایتان آشکار شود شما را ناراحت کند»).
در بیانات بسیاری این شاگردی از خاندان عترت، مورد اصرار و تأکید واقع شده است تا از رزق کریم کلام خدا محروم نگردیم:
ذلک القرآن فاستنطقوه و لن ینطق لکم (ولکن) أخبرکم عنه، إنّ فیه علم ما مضی و علم ما یأتی إلی یوم القیمة، و حکم ما بینکم و بیان ما أصبحتم فیه تختلفون فلو سألتمونی عنه لعلّمتکم». (ح ۸) (آن قرآن است پس آن را به نطق در آورید و برایتان هرگز سخن نخواهد گفت من از آن خبر می‌دهم، چرا که در آن، دانش آنچه گذشت و دانش آنچه تا روز قیامت خواهد آمد، و حکم آنچه در ما بین شماست و توضیح آنچه در آن اختلاف نمودید، وجود دارد، پس اگر از من آنها را می‌پرسیدید! بی‌شک شما را آگاه می‌نمودم- آموزش می‌دادم-).
این دستور آموزش و شاگردی، امری فطری و طبیعی است که قرآن، قبل از احادیث، بر آن، پای می‌فشرد و در ضمن آن به نقش تبیین و آموزش پیامبر (ص) متذکر می‌شود:
وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلَّا رِجالًا نُوحِی إِلَیْهِمْ، فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ بِالْبَیِّناتِ وَ الزُّبُرِ، وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ». [۲۰] (و قبل از تو- به رسالت- نفرستادیم مگر مردانی که بسویشان وحی می‌نماییم، پس از اهل ذکر، بپرسید اگر نمی‌توانستید به روشنگریها و صحیفه‌های دارای احکام، آگاهی یابید، و بسوی تو ذکر را فرو فرستادیم تا برای مردم روشن گردانی آنچه را که بسویشان بتدریج نازل گشته است و شاید که ایشان تفکر نمایند).
پس این رجوع و سؤال، نه بعنوان تعطیل امر تدبر، بلکه جهت آموزش اصول و روشهای آن در کنار آگاهی بر سنت پیامبر (ص) می‌باشد.

شأن اجرا و الگو

معصومین (ع) برای پیروان خویش، حتی برای اهل سنت، الگوی عملی و اجرایی آیات می‌باشند و لو به عصمت شناخته نشوند، چنانکه در مورد حضرت امیر (ع) در موارد زیادی مشاهده می‌نماییم که حضرت، تأویل آیات و تطبیق آن بر مصادیق جدید را به امت اسلام ارائه نمودند:
«سمعت أبا عبد اللّه یقول: کان فی قتال علیّ (ع) اهل قبلة برکة، و لو لم یقاتلهم علیّ (ع) لم یدر أحد بعده کیف یسیر فیهم». [۲۱] (پیوسته از امام صادق شنیدم که می‌فرمود: در جنگ علی (ع) با اهل قبله- مسلمین- برکتی- عظیم- بود و اگر علی (ع) با آنان نمی‌جنگید هیچ کس بعد از حضرت نمی‌دانست که چگونه در مورد آنان رفتار نماید).
چهره الگویی و اجرایی برجسته اهل بیت (ع) آنان را در قله علمی و عملی ارشاد امت اسلام قرار داده است از این‌رو، اهل سنت نیز، غیر مستقیم از برکات وجود آنان بهره‌مند می‌باشند، لیکن برای سلوک در راه خدا کفایت نمی‌کند و موجب انحراف و کژیهای فراوانی می‌گردد، چنانکه در فهم تفسیری امثال «زمخشری و فخر رازی» مشاهده می‌کنیم.

شأن ولایت و امامت

باید به ولایت الهی آنان معترف بود و آنان را بعنوان امام خویش در فهم و عمل برگزید تا بقول فخر رازی [۲۲] ما را به صراط مستقیم، هدایت نمایند؛ در این سطح ما از بسیاری از انحرافات تفسیری، در امان خواهیم ماند چنانکه «المیزان» را مشاهده می‌نماییم که به برکت شاگردی اهل بیت (ع) در قله تفاسیر، در طول تاریخ تفسیر قرآن قرار گرفته است.
این شأن ولایت را در قرآن، ابتداء برای حضرت امیر (ع) می‌بینیم که با توجه به آیه ۳۱ و ۴۳ رعد و مقایسه آن با قصه وصی سلیمان (ع) در سوره نمل، ولایت تصرف در همه شؤنات عالم هستی است که از تلبس به حقیقت قرآن ناشی می‌شود حقیقتی که بواسطه آن، بحرکت در آوردن کوه‌ها و قطع مسافت زمین در لحظه‌ای و آوردن تخت پادشاهی از مسافت هزار کیلومتری و سخن با مردگان، امری ساده تلقی می‌شود که جزیی از شأن ولایت می‌باشد که قرآن به آنها اشاره می‌کند:
«وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلًا، قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنِی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ». [۲۳] (و کسانی که کفر ورزیدند پیوسته می‌گویند تو فرستاده- خدا- نیستی، بگو همین بس که خدا- با قرآن خویش- میان من و میان شما گواه باشد و- گواه دوم- کسی که علم همه کتاب نزد اوست).
«قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ!».
[۲۴]
(کسی که نزد او یک علم از کتاب بود گفت من آن را- تحت ملکه سبا را از هزار کیلومتری- می‌آورم قبل از اینکه پلک تو بسویت باز گردد!).
«وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوْتی ...».
[۲۵] (و اگر بی‌شک قرآنی که با آن کوه‌ها به حرکت در آورده شدند یا با آن زمین در نوردیده شده است یا بواسطه آن با مردگان سخن گفته شده است- جلوه‌گر شود ...
- ...).
مهم‌ترین اثر این شأن در فهم قرآن، توان تطبیق آیات بر مصادیق عصر حاضر می‌باشد که بدون نورانیت و بدون توسل به ذیل ولایت الهی معصومین (ع) میسر نخواهد شد که عنایت حق به برکت تبعیت از اولیائش به نیازمندان تعلّق می‌گیرد:
«... وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ». [۲۶] (به خانه‌ها از- طریق- دربهایش در آیید! و از خدا پروا پیشه گیرید شاید شما به فلاح و رستگاری رسید).
«ألأوصیاء هم أبواب اللّه عزّ و جلّ الّتی یؤتی منه و لولا هم ما عرف اللّه عزّ و جلّ و بهم احتجّ اللّه تبارک و تعالی علی خلقه». امام صادق (ع) (ص ۱۹۳، ح ۲) (اوصیاء، همان دربهای الهی می‌باشند که از آن باید وارد شد و اگر آنان نبودند خدای عزیز و جلیل شناخته نمی‌شد و بواسطه ایشان خدای تبارک و تعالی بر خلقش، حجت آورده است).
و به همین شأن علی (ع)، رسول خدا (ص) اشاره دارد:
«أنا مدینة العلم و علیّ بابها». (ص) (من شهر علم هستم و علی درب آن شهر می‌باشد).
و از این‌رو، هر که از غیر مجرای صحیح علم الهی بخواهد به حوزه قرآن داخل شود سارق است و محروم از رزق کریم قرآن!:
«نحن الشّعار و الأصحاب و الخزنة و الأبواب، و لا تؤتی البیوت إلّا من أبوابها، فمن أتاها من غیر أبوابها سمّی سارقا.
فیهم کرائم القرآن و هم کنوز الرّحمان إن نطقوا صدقوا و إن صمتوا لم یسبقوا». (نهج، خ ۱۵۴) (صرفا ما- اهل بیت- محرم سر- نبی- و اصحاب- او-، و نگهبانان گنج و دربهای- نبوّت- هستیم و در خانه‌ها جز از دربهای آن نمی‌شود داخل شد پس هر که به آن از- راهی- غیر از دربها وارد شود، دزد نامیده می‌شود.
در شأن آنان است آیات کریمه قرآن (یا در وجودشان آیات کریمه قرآن مستقر است) و ایشان گنج‌های خدای رحمان هستند که اگر به نطق درآیند، راست گویند، و اگر سکوت نمایند- در بیان حقیقت-، مورد سبقت واقع نشوند).
پس به اشاره آنان، باید رهسپرد تا بسلامت از نردبان قرآن بالا رویم و از دار آفات خود را رهانیده به عالم نور رسانیم:
«قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ یَهْدِی بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ بِإِذْنِهِ وَ یَهْدِیهِمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ».
[۲۷] (بی‌شک از جانب خدا نوری- عظیم- و کتابی روشنگر آمده است که خدا با آن هر که را که از- موجبات- رضوانش پیروی نماید به راه‌های آسان سلامتی- از هر آفت و مرض- رهنمایی می‌کند و- رسول خدا- آنان را از تاریکیها بسوی نور باذن او بیرون می‌کشد و به شاهراه پر استقامتی هدایت می‌کند).

اصل سوم: عدم تحریف قرآن

«... وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ». [۲۸] قرآن معجزه و سند ابدی دین خداست از این‌رو، هرگونه تحریف لفظی به زیادت یا نقصان در آن راه ندارد چرا که مظهر مطلق عزت و حقانیت خداست:
«... وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ». [۲۹] (و بی‌شک آن براستی کتابی است شکست ناپذیر و نفوذ ناپذیر که باطل نه از پیش رویش- حال- و نه از پشت سرش- آینده- بسراغ آن نمی‌آید چرا که فرو فرستاده‌ای است از جانب خدای بسیار فرزانه بسیار ستوده).
و خدا به عزت خویش، حفظ و صیانت آن را از هر نقض و عیبی، خود بر عهده گرفته است:
«إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ». [۳۰] (به یقین ما خود این ذکر را بتدریج فرو فرستادیم و به یقین ما آن را حفظ کننده‌ایم).
شبهه تحریف، انحرافی است عظیم، که در ذهن معیوب ساده‌اندیشان و کج‌اندیشان رخ نموده است، عجبا، با وجود اینکه خداوند با اشاره به همین قرآن موجود، با غلظت و شدت تأکید می‌کند ما آن را نازل کرده‌ایم و قطعا ما پاسدار آن هستیم، شبهه تحریف از بعضی، در گذشته بگوش رسیده هنوز هم در گوشه و کنارهایی نغمه آن را ساز می‌کنند؛ وه! که انسان در توجیه اباطیل از هر موجودی دیگر، گوی سبقت را ربوده است!:
«... وَ کانَ الْإِنْسانُ أَکْثَرَ شَیْ‌ءٍ جَدَلًا». [۳۱] امر صیانت قرآن روشن‌تر از آن است که نیازمند دلیل باشد.

اصل چهارم: خدایی بودن لفظ و چینش قرآن

اشاره «... قُرْآناً عَرَبِیًّا غَیْرَ ذِی عِوَجٍ ...». [۳۲] «... وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا». [۳۳] قرآن با همین الفاظش از جانب خدا بر قلب مبارک پیامبر به وحی نازل شده است و این مرتبه لفظی، تنزل آن حقیقت ملکوتی قرآن می‌باشد که در پیشگاه خداست:
«إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ الْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ».
[۳۴] (بی‌شک ما آن را- بصورت- قرآنی عربی- با فصاحت و بلاغت- قرار دادیم شاید که شما تعقل نمایید و به یقین آن در حالیکه در مرجع کتاب در پیشگاه ماست براستی بسیار والایی فرزانه است).
عجب از بعضی کج‌اندیشان [۳۵] که به انکار الهی بودن الفاظ قرآن پرداختند با اینکه اعجاز قرآن قبل از هر چیز بر الفاظ قرآن تکیه دارد «لِسانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ» [۳۶] و با اینکه خداوند با صراحت تمام، عربیّت قرآن را به خود نسبت می‌دهد! «نعوذ باللّه من سبات العقل و قبح الزّلل». [۳۷] نظم و چینش قرآن نیز به امر الهی صورت گرفته است چنانکه قرآن، خود بر این معنی تصریح دارد:
«... وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا». [۳۸] (... و ما آن را به نحو خاصی چیده و انتظام بخشیده‌ایم).
این نظم و چینش، به اعتقاد ما، نه تنها در محدوده آیات هر سوره، بلکه در ارتباط با چینش سور نیز مطرح است چینشی که از سوره «فاتحة الکتاب» (حمد) آغاز و به سوره «ناس» ختم می‌گردد.

دلائل بر چینش خدایی [۳۹]

اشاره ۱- قرآن به یقین معجزه الهی است پس طبیعی بود که معتقد شویم همه اجزاء و صفاتش خدایی باشد به گونه‌ای که بصورت مکتوب از آسمان نازل شده باشد همچنانکه تورات چنین بود لیکن ما دلیل قطعی از قرآن و تاریخ نزول قرآن داریم که قرآن، بر قلب پیامبر نازل می‌شد و حضرت آن را بر کتّاب وحی املاء می‌فرمود؛ از این‌رو، ما به میزان یقین به جنبه بشری قرآن، حق داریم از اعتقاد به اعجاز دست برداریم همچون اوراق، کتابت، اعراب، نقطه گذاری، شماره‌بندی آیات، تقسیم به حزب و جزء و علائم وقف‌گذاری؛ که دلیل قطعی بر آن قائم شده است و کسی در این مسائل تردید بخود راه نداده است امّا بیش از آن، اینکه اسم گذاری سور، نظم آیات و سور که با حقیقت قرآن مرتبط است به دست اصحاب صورت گرفته باشد نه تنها دلیل قطعی نداریم، بلکه حتی خبر واحد بدون معارضی نیز وجود ندارد و صرفا أخبار غیر مستندی معتبر با وجود معارض مطرح است که ارزشی در موضوع بحث ما ندارد خصوصا که دلائل معتبر، مؤیّد دلیل اعجاز می‌باشد و این مسئله امری اصولی است که در آن به کمتر از دلیل قطعی نمی‌توان اعتماد نمود تا چه رسد به اخباری که خود مبتلا به تناقض‌گویی می‌باشند.
۲- تحدّی [۴۰] قرآن به آوردن همانند قرآن و یا ده سوره و یا حداقل یک سوره تعلق گرفته است ولو سوره کوثر باشد که چهار آیه است ولی هرگز تحدّی به آیات مطرح نگشته است و این خود نشان می‌دهد ترکیب آیات سور در معجزه بلاغی قرآن، دخالت تام دارد پس نظم و چینش آیات هر سوره، خدائی است.
۳- تعبیر «سوره» که از سور بلد (حصار مرتفع و مستحکم دور شهر) گرفته شده است اشاره به مجموعه دارای انسجام و ارتباط مستحکم دارد که ترکیبی مستحکم و شکیل را پدید آورده است که از نفوذ هر بیگانه‌ای به میان خود اباء دارند.
۴- نام «کتاب» بر کل قرآن و «فاتحة الکتاب» بر سوره حمد، نشانگر مجموعه منسجم و هماهنگی است که شروعش با سوره حمد می‌باشد وگرنه به مجموع متفرق پراکنده، «کتاب» اطلاق نمی‌شود؛ تأکید بر نام «فاتحة الکتاب» در احادیث فراوان مؤید این سخن می‌باشد.
۵- سوره حمد «ام القرآن» نام دارد که با توجه به سوره حجر/ ۸۷، آیه محکم و متشابه، و محتوای سوره حمد، می‌بینیم فهرست کلی قرآن و از محکم‌ترین آیات قرآن می‌باشد که خلاصه قرآن محسوب می‌شود با توجه به نام «فاتحة الکتاب» و در ابتداء بودن سوره، بروشنی در می‌یابیم یک حسابگری و نظمی الهی در این گزینش نهفته است و الّا نام «آغازگر کتاب» بر سوره‌ای که اولین سوره نازل شده نیست معنایی پیدا نمی‌کند و لغو می‌نماید.
۶- ضرورت «حالّ و مرتحل» [۴۱] بودن قاری و سیر منظم قرائتش از سوره حمد تا سوره ناس نشان می‌دهد قرآن همچون منزلگاه‌های یک سفر، مبدأ و مقصد و مسیری مشخص دارد که باید بطور منظم، منزل به منزل طی شود و الّا امر به این سیر معنی نداشت.
۷- اسامی سور بسیاری در احادیث، نشان می‌دهد سوره‌ها در زمان رسول خدا (ص) با نظم خاص خویش مطرح بوده‌اند و اسامی نیز بدستور وحی مطرح شده است، نقل ثواب سوره‌ها از پیامبر با همین نظم کنونی و با همین اسامی، توسط عبد الله بن عباس و دیگران، مؤید مطلب می‌باشد.
۸- آیه «رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا» بوضوح نشانگر چینش خاص و هدفدار قرآن می‌باشد.
۹- آیه «إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ» در سوره قیامت بوضوح جمع تمام قرآن را به خدا نسبت می‌دهد. [۴۲] ۱۰- اگر تنظیم سور و آیات بدست اصحاب می‌بود براحتی و حدت نظر در تنظیم حاصل نمی‌گشت و بی‌دغدغه از کنار آن نمی‌گذشتند چرا که «قداست عظیم قرآن»، در کنار «حساسیّت شدید» مسلمین نسبت به حفظ و صیانت قرآن بهمراه «اختلاف سلیقه‌ها و نظرات»، کافی بود فتنه‌ای عظیم را براه اندازد، حال آنکه ما هیچ گزارشی در زمینه اختلاف اصحاب در مورد تنظیم آیات و سور نمی‌بینیم، و این خود، گواه روشنی است که نظم آیات و سور بدست وحی صورت گرفته بود که چنین بر آن وحدت داشتند؛ قصه حساسیت شدید ابی بن کعب در حفظ اعراب جرّ «وَ الْأَنْصارِ» [۴۳] [۴۴] در برابر خلیفه دوم و اعتراض شدید ابوذر و دیگران بر معاویه و عثمان و کعب الأحبار، در حذف «واو» آیه «وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ» [۴۵] مطلب ما را تأکید می‌کند.
۱۱- نظم سور بدست اصحاب، باید یا بر اساس حجم آیات و یا مقدار آیات هر سوره صورت گرفته باشد تا اختلافی در میان نباشد حال آنکه نظم سور، نه با حجم آیات هماهنگ است و نه با مقدار آیات تناسب دارد و در عین حال هم، اصحاب با هم اختلافی نداشته‌اند! و این نیست مگر آنکه دست وحی در کار بوده است و هرگز امر تنظیم معجزه رسالت، به اصحاب واگذار نشده بود.
۱۲- از سخن منافقان در سوره توبه و محمد (ص) [۴۶] بر می‌آید که ارتکاز ذهنی مردم بر نزول سوره‌ای قرآن بوده است و احادیث تعیین جایگاه آیات منفرد در سوره بقره و توبه و غیره، نشان می‌دهد که انسجام آیات در سور توسط وحی صورت می‌پذیرفت.
۱۳- در حدیث متواتر ثقلین، پیامبر «کتاب» و «عترت» را در میان امت به ودیعت و امانت می‌گذارد که گویای جمع‌آوری و تنظیم آیات می‌باشد وگرنه معنی ندارد که پیامبر به قطعات پراکنده در خانه‌های اصحاب اشاره نماید که من آنها را در میان شما به امانت گذاردم که این وضعیت خود، خوف خلل و صدمه در امانت را پدید می‌آورد که نقض غرض می‌باشد و این امر از یک فرد عادی نسبت به یک مسئله به این مهمی، انتظار نمی‌رود تا چه رسد به یک رهبر آنهم سید رسل که کتاب دینش باید تا قیام قیامت از دستبرد و گزند حوادث، مصون بماند! ۱۴- اگر جمع‌آوری و تنظیم، یک ضرورت حیاتی دینی است پیامبر قبل از اصحاب سزاوار به این امر می‌باشد، پس چگونه می‌شود پیامبر به این ضرورت حیاتی نپرداخته است و امر آن را به بعد از رحلت خویش، موکول کرده است حال آنکه حضرتش بارها به فتنه‌های سهمگین پس از رحلت خویش اشاره کرده و ابراز نگرانی نموده بود! ۱۵- خانه نشینی حضرت امیر (ع) برای جمع‌آوری قرآن ناظر به تفسیر آیات در کنار آیات بود که در بیان حضرت پس از جمع‌آوری منعکس است و ترتیب نزول سور بر اساس سال نزول جهت امر تفسیر بود نه بعنوان اینکه منافی نظم قرآن فعلی باشد.
تعارض اخبار جمع‌آوری در زمان خلفاء و اختلاف کثیر در جزئیات، مسئله را بشدت موهون می‌نماید و انگیزه‌ها و اغراض سیاسی آلوده را در جعل این اخبار، جهت فضیلت تراشی، بنظر می‌آورد.
۱۶- عدم ارتباط ظاهری میان بعضی از آیات در سور مائده، احزاب و غیره، نه تنها دلیل بر عدم ارتباط و نفی چینش الهی نیست، بلکه خود دلیل محکمی بر چینش الهی است! چرا که نظری به آیه «اکمال دین» در میان آیه «أکل میته»، و آیه «تطهیر» در میان آیات «در مورد همسران پیامبر» نشان می‌دهد در این چینش عمدی در کار است و بنظر ابتدایی به قبل و بعد خویش نامربوط می‌باشد همچنانکه آیه ابلاغ وصایت علی (ع) [۴۷] در میان آیات اهل کتاب آمده است؛ لیکن نکته مهم اینجاست که عقل عادی اصحاب با سلیقه‌های متفاوت، هرگز اجازه نمی‌داد این آیات خصوصا آیات اکمال دین و ابلاغ وصایت در موضع مذکور قرار گیرد و قطعا با مخالفت مواجه می‌شد حال آنکه، هیچ کس نسبت به این چینش بظاهر نامربوط، اعتراضی ننموده است که خود حکایتگر ارتباطی پنهان در آیات و سرّی الهی در چینش مذکور می‌باشد که همچون چراغ قرمزی ذهن‌ها را به خود متوجه می‌نماید.
عجبا که عدم درک ارتباط ظاهری میان آیات، مستندی بر عدم ارتباط در آیات باشد! آخر مگر نه اینکه علم ما بسیار محدود و اسرار قرآن پایانی ندارد، پس چگونه است که بجای فروتنی و تواضع همچون راسخان در علم، در برابر مجهولات قرآن، به نفی غیر مدرک خویش می‌پردازیم؟
و این خطری است که «راسخان در علم» از آن بیمناک بوده‌اند!:
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ».
[۴۸]
(پروردگارا دلهایمان را بعد از آنکه ما را هدایت نمودی، منحرف مگردان و از پیشگاه خویش برایمان رحمتی بخش، چرا که به یقین فقط تو یگانه بخشنده‌ای).
بگذریم، از اصل خدایی بودن لفظ و چینش قرآن، اصولی منشعب می‌شود:

عدم لغو و زیادی در آیات

«لَوْ أَرَدْنا أَنْ نَتَّخِذَ لَهْواً لَاتَّخَذْناهُ مِنْ لَدُنَّا إِنْ کُنَّا فاعِلِینَ». [۴۹] خداوند حکیم علی الإطلاق است و از حکیم لغو و بیهوده‌گویی، سر نمی‌زند پس باید تمامی نکات کوچک و بزرگ، حتی وجود «واو» یا عدم آن در آیه، بدقت مورد توجه قرار گیرد.
مثلا، در آیه «وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ» [۵۰]، بنظر می‌آید «واو» بر سر «لیکون» زیادی است، چرا که بر سر جمله تعلیل و یا کلمه تعلیل (مفعول له)، «واو» در نمی‌آید، حال آنکه دقت در بلاغت آیه نشان می‌دهد، ارائه ملکوت هستی به ابراهیم (ع) نتایج و علل بیشماری داشت که از عظمت قابل ذکر نیست و فقط به اشاره، یکی را مطرح می‌نماید که حصول یقین تام برای حضرت می‌باشد (عطف به «مفعول له» محذوف).

عدم مترادف در آیات

حکیم بجا و هدفدار سخن می‌گوید و هر کلامی و لفظی در سخن حکیم، جایگاهی مناسب خویش دارد و هرگز در مورد خداوند دو تعبیر مشابه بدون افاده معنی تازه‌ای، سر نمی‌زند که همان زیاده‌گویی و لغوگویی را نتیجه می‌دهد که ذات مقدسش بری است خصوصا قرآنی که همچون نظام تکوین هر جزئش در ساختمان زیبا و شکیل و عمیق و بنیادین آن، بر اساس محاسبه‌ای دقیق و حکمتی عمیق بکار رفته است، قرآنی که خود به صفت حکمت متصف می‌باشد: «وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ». [۵۱] مثلا، در آیه «وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ» [۵۲]، بعضی «حکمة» را «قرآن» معنی کرده‌اند و «کتاب» را نیز قرآن گرفته‌اند! حال آنکه «کتاب و حکمت» در این آیه، مجموعا قرآن را تشکیل می‌دهند که اولی فرامین صادره برای عمل است (احکام)، و دوّمی، «فلسفه و اسرار احکام» [۵۳] می‌باشد که امری بسیار عمیق و باطنی است.

اصل پنجم: ابدی بودن پیام

اشاره «... وَ ما هِیَ إِلَّا ذِکْری لِلْبَشَرِ». [۵۴] «... یجری کما تجری الشّمس و القمر ...». [۵۵] قرآن، خورشید جاری در بستر زمان می‌باشد و همه مکانها و زمانها را تا قیامت، در هنگام نزول مدنظر داشت چرا که مظهر احاطه و نظارت الهی بر گذشته و حال و آینده می‌باشد از این‌رو، پیام قرآن مقید به هیچ مکان و زمانی، حتی زمان و مکان نزول نمی‌باشد؛ در غیر این صورت قرآن نمی‌توانست برای آیندگان، پیامی داشته باشد:
«و لو أنّ الآیة إذا نزلت فی قوم ثمّ مات القوم ماتت الآیة، لما بقی من القرآن شی‌ء، و لکنّ القرآن یجری أوّله علی آخره ما دامت السّموات و الأرض و لکلّ قوم آیة یتلونها هم منها من خیر او شرّ». امام باقر (ع) (ص ۷۳) (و اگر آیه هرگاه در خصوص قومی نازل شود سپس آن قوم بمیرند، آیه نیز می‌میرد، که بی‌شک از قرآن- دیگر- چیزی باقی نخواهد ماند، و لیکن قرآن از اول تا آخرش جریان دارد مادامی که آسمانها و زمین استمرار دارند و برای هر قومی آیه‌ای است که آن را تلاوت می‌نمایند- باید تلاوت نمایند یا از آن پیروی خواهند نمود- در حالیکه ایشان نسبت به آن- آیه- در خیر یا شر خواهند بود).
از ابدی بودن قرآن، اصولی نتیجه می‌شود:

عدم ذکر زمان و مکان

اقتضای ابدی بودن قرآن، عدم اهمیت مکان و زمان خاص می‌باشد از این‌رو، مبنای قرآن عدم توجه و ذکر موقعیت‌های تاریخی و جغرافیایی است مگر آن مقدار که موجب رفع ابهام در پیام هدایتی قرآن گردد و یا اینکه نکته مهمّی در ذکر زمان و مکان مطرح باشد که باید با دقت به کشف آن همت گماشت.
مثلا، بر خلاف عادت معمول قرآن، حدود زمانی حوادث طالوت و جالوت مشخص می‌گردد: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الْمَلَإِ مِنْ بَنِی إِسْرائِیلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی إِذْ قالُوا لِنَبِیٍّ لَهُمُ ...» [۵۶]، که با دقت در می‌یابیم قید زمانی «پس از موسی» اشاره به استمرار رفتارهای مشابه آنان در زمان حضرت موسی (ع) دارد و نیز استمرار عقوبتهای چهل ساله‌ای که از زمان استقرار در صحرای سیناء به آن مبتلا شدند؛ این اشارات ترسیمی از وضعیت کنونی در قصه طالوت و جالوت بدست می‌دهد که با وجود چنین خفتهای مستمر و عقوبتهای گوناگون، دوباره کوتاهی نمودند! و پس از سالهای مدید کار تبلیغی انبیاء بنی اسرائیل، هنوز متحوّل نشده، معیارهای جاهلی بر فکر و روحشان حکومت می‌کند.
مثال دیگر: قرآن طی چندین آیه، بنظر، موقعیت جغرافیایی دقیق تکلم با موسی (ع) را ذکر می‌نماید که در قرآن بی‌سابقه می‌باشد: «... إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً، فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ، وَ ما کُنْتَ بِجانِبِ الْغَرْبِیِّ إِذْ قَضَیْنا إِلی مُوسَی الْأَمْرَ، ما کُنْتَ بِجانِبِ الطُّورِ إِذْ نادَیْنا» [۵۷]؛ این تعبیرات، جهت بیان جغرافیایی منطقه وحی نیست، بلکه بیان منطقه معنوی وحی را نظر دارد که به بعضی از آن در بحث «سمبلیک بودن آیات و نمونه‌های تدبر» خواهیم پرداخت.

عدم ذکر جزئیات روزمره

اعداد، اسامی، خصوصیات و حالات جزئی روزمره، جایی در بیانات قرآنی ندارند- بر خلاف بشر که اسیر روزمرگی است و جزئیات، برایش بسیار جذّابیت و اهمیت دارد- از این‌رو، قرآن با سماجت عجیبی از ذکر آنها خودداری می‌نماید تا ما را از مسائل پوچ بیرون آورده در مسائل اساسی و جدی سیر دهد مسئله‌ای که در تفاسیر بسیاری، مورد غفلت قرار گرفته است.
قصه اصحاب کهف را می‌بینیم که با وجود کنجکاوی افراد از تصریح تعداد آنان خودداری می‌نماید: «سَیَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَیْبِ ...».
همچنین از ذکر نام حتی بسیاری از انبیاء همچون خضر، عزیر، سموئیل و ...
خودداری نموده به وصفشان اشاره دارد، شاید بسیار مورد تعجب واقع شود اگر ببینیم در طول قصه حوادث حضرت موسی (ع) از قبل از تولد تا غرق فرعون و استقرار در صحرای سیناء و ذکر حوادث بسیار، تنها نام شش نفر آمده است! (موسی، هارون، یوسف،هامان، قارون، فرعون) که حتی «فرعون» لقب است (اشاره به گردنکشی او) و اسم نیست در حالیکه بیش از بیست شخصیّت مشخص در قصه مطرح است که با وصف مطرح گشته‌اند و شخصیتهای بسیاری که صرفا با وصف کلی آمده‌اند.
با این وسواس در عدم ذکر، بناگاه می‌بینیم که قرآن بر ذکر دوازده سبط و قبیله بودن بنی اسرائیل، اصرار می‌ورزد که با این توجه، موجب شگفتی است: «وَ قَطَّعْناهُمُ اثْنَتَیْ عَشْرَةَ أَسْباطاً أُمَماً، ... فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً ...، ... وَ بَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَیْ عَشَرَ نَقِیباً ...». [۵۸] و یا می‌بینیم به ذکر مشخص درخواستهای بنی اسرائیل اصرار دارد: سبزی، خیار، سیر و گندم و نخود، عدس، پیاز و غیره!: «... مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها ...».
[۵۹] و یا در قصه «زید بن حارثه و زینب بنت جحش» [۶۰]، با تعجّب می‌بینیم نام زید در قرآن آمده است: «فَلَمَّا قَضی زَیْدٌ مِنْها ...» با اینکه از ذکر نام ائمه معصومین (ع) و نام بسیاری از انبیاء خودداری شده است! این عدول از اصل، مانند چراغ قرمز چشمک زنی است که می‌خواهد ما را به نکته مهمی توجّه دهد و ما را به دقت و کاوش در علت آن کشاند، از این‌رو، در امر تدبر باید با هشیاری این نکات را مد نظر گرفت:
ذکر عدد، با توجه به روایات، ما را به مسئله مهم تعداد اوصیاء رسول خدا (ص) می‌کشاند:
«ألخلفاء من بعدی اثنی عشر». (ص) «عن ابن مسعود، أنّه سئل کم یملک هذه الأمّة من خلیفة؟ فقال سألنا عنها رسول اللّه (ص) فقال: اثنی عشر کعدّة بنی اسرائیل» (در المنثور ذیل آیه ۱۲ مائده) و ذکر جزئیات درخواستها در برابر «منّ و سلوی» (دو غذای غیبی مستمر)، تنوع طلبی و میزان پستی و انحطاط روحی آنان را ترسیم می‌نماید.
و ذکر نام «زید» به جهت سد شکنی سنت جاهلی و رفع شبهه از اذهان و تبلیغات سوء منافقان آمده است تا مبادا شبهه کنند این زنی که خدا به عقد پیامبر در آورده است همسر زید نیست و حرمت ازدواج با همسر پسر خوانده، همچنان بقوت خود باقی است و همچنین رفع اتّهام ناروا از دخالت پیامبر در جدایی میان «زید و زینب»، جهت (نعوذ بالله) إطفاء غریزه جنسی می‌باشد، امری که تاکنون، شیاطین از این نسبت ناجوانمردانه، دست برنداشته و پیوسته تبلیغش می‌نمایند.
عدم ذکر خصوصیات و حالات روزمره نیز با مروری گذرا بر قصص قرآن و آیات ناظر به حوادث صدر اسلام، روشن می‌گردد که بسیار مایه اعجاب و شگفت محققین و تحلیلگران بشری است چرا که این نحوه سخن گفتن و از حوادث گزارش دادن در میان بشر تاکنون سابقه نداشته، بسیار غیر عادی است؛ گویا که گوینده قرآن اصلا بر کنار از حالات و خصوصیات بشری است و فراتر از عواطف شخصی و حساسیت‌های گذرا و تأثرات روزمره است که این خود دریچه‌ای است به کشف منشأ غیبی قرآن و شناسایی گوینده آن:
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ؟ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً».
[۶۱]«تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ ما کُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ». [۶۲] (آن از اخبار مهم غیبی- نه اخبار روزمره- است که بسوی تو وحی می‌نماییم، حال آنکه قبل از این- گزارش- نه تو می‌توانستی به آن آگاهی یابی و نه قوم تو، پس- با توجه به این حضور و احاطه خداوندی- صبر پیشه کن چرا که به یقین، عاقبت به متقین اختصاص دارد).
با این وجود با کمال تعجب در مواردی ذکر خصوصیات و حالات جزئی را می‌بینیم که بسیار سؤال برانگیز است، مثلا، هنگام إخبار مأموریت نابودی قوم لوط، به حضرت ابراهیم (ع) توسط فرشتگان، قرآن کریم از ایستاده بودن همسر ابراهیم (ع) و خنده بلندش، گزارش می‌دهد که با توجه به عادت قرآن عجیب می‌نماید:
«... قالُوا لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلی قَوْمِ لُوطٍ وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ ...». [۶۳] و عجب‌تر آنکه مفسرین «قائمة» را «کمر به خدمت میهمان» گرفته‌اند و «ضحکت» را «جریان عادت زنانه» معنی کرده‌اند حال آنکه نه سیاق آیه، معنی اوّل را تأیید می‌کند و نه لغت، معنی دوم را برای انسان شهادت می‌دهد و اگر چنین بود مناسب‌تر این بود که قبل از شنیدن خبر مأموریت هلاکت قوم لوط، مطرح شود و دیگر آنکه در نمونه‌های دیگر همچون حضرت زکریا (ع) و همسرش که مشابه این بشارت می‌باشد از «جریان عادت زنانه» سخنی بمیان نیست، بلکه بالاتر سوره ذاریات/ ۲۹، نشان می‌دهد که همسر ابراهیم (ع) پس از شنیدن مژده فرزند داشتن با کمال تعجب از عقیم بودن خود سخن می‌گوید: و قالت عجوز عقیم».
و دیگر اینکه ابراز تعجب از زایمان در شرایط «عجوز» بودن (عجز جسمی از فرزند داشتن) پس از شنیدن خبر مژده در همین سوره هود، دلیل دیگری است بر اینکه «جریان عادت زنانه» مطرح نیست و الّا پس از «حیض شدن» دیگر نه تعجب شدید از زایمان موردی دارد و نه ذکر «عجوز بودن» که به عدم امکان زایمان و عقیم بودن اشاره دارد، معنی صحیحی پیدا می‌کند پس بناچار با سیر و مرور در جریان سیاقی آیات از ابتدای قصه تا انتهاء در این سوره به نکته‌ای مهم می‌رسیم که در سوره‌های دیگر نیز تأکید می‌شود:
مگر نه اینکه قوم لوط از زنان بریده بودند و به همجنس خویش مشغول؟!؛ و مگر نه اینکه عمق چنین فاجعه‌ای را زنان بهتر در می‌یابند؟، چرا که ادامه و شیوع این چنین جنایتی، قربانی شدن و محرومیت آنان را بدنبال می‌آورد.
پس طبیعی است که همسر حضرت با شنیدن برنامه هلاکت قوم لوط، از عمق جانش با صدای بلند بخندد و خوشحال باشد در حالیکه حضرت ابراهیم (ع) از سر دلسوزی با فرشتگان، جهت تأخیر عذاب، جروبحث می‌نماید!:
«فَلَمَّا ذَهَبَ عَنْ إِبْراهِیمَ الرَّوْعُ وَ جاءَتْهُ الْبُشْری یُجادِلُنا فِی قَوْمِ لُوطٍ إِنَّ إِبْراهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ». (75)
و از طرفی می‌بینیم بر عکس همسر ابراهیم (ع)، همسر لوط به کار واسطه گری این جنایت، آلوده است! و طبق احادیث فراوانی با کف زدن و سوت زدن! و آتش روشن کردن قوم تبهکار را از وجود میهمانان خوش سیما در منزلش آگاه نمود! در حالیکه همسرش، لوط (ع)، در برابر فشار قوم، با اضطرار از خدا، علیه آنان درخواست یاری می‌نماید:
«قالَ لَوْ أَنَّ لِی بِکُمْ قُوَّةً أَوْ آوِی إِلی رُکْنٍ شَدِیدٍ». [۶۴] «قالَ رَبِّ انْصُرْنِی عَلَی الْقَوْمِ الْمُفْسِدِینَ». [۶۵] این تقابل زیبا در این آیات، ما را به اندیشه و سؤال می‌کشاند: چرا این دو زن تا این حد متضاد عمل نمودند؟!؛ با این سؤال تعبیر «قائمة» پاسخی است به سؤال، چرا که همسر ابراهیم (ع) زنی متعادل و قائم است و در سلامتی اخلاقی و روانی زنانگی بسر می‌برد، در حالیکه همسر لوط شخصیتی است مسخ شده که از حالات زنانگی خویش منفصل شده، صفت مردان را پیدا کرده است! تعبیر ضمیر مذکر «إنّه» برای این زن در این سوره و تعبیر «عجوز بودن» از جانب خدا برای او در سوره‌های دیگر نکته فوق را بروشنی نشان می‌دهد:
«وَ لا یَلْتَفِتْ مِنْکُمْ أَحَدٌ إِلَّا امْرَأَتَکَ إِنَّهُ [۶۶] مُصِیبُها ما أَصابَهُمْ ...». [۶۷] (و کسی از شما جز زن تو جا نماند چرا که قطعا او را اصابت کننده است آنچه که به آنان اصابت نماید).
«فَنَجَّیْناهُ وَ أَهْلَهُ أَجْمَعِینَ إِلَّا عَجُوزاً فِی الْغابِرِینَ». [۶۸] این توضیح از «قائمة» منافاتی ندارد که همسر حضرت ابراهیم (ع) ایستاده باشد، بلکه این ظهور بجای خود محفوظ می‌باشد [۶۹] و در عین حال دریچه‌ای است برای القاء پیام مذکور که نمونه‌ای است از تلفیق «واقعیت و پیام» که اصطلاحا «سمبلیک (نمادین)» نام دارد که در اصل ششم، توضیحش خواهد آمد.

مخاطب قرار دادن مردم هر عصر

قرآن کلام خداست که مستقیما همه مردم قرون و اعصار آینده را مورد خطاب قرار می‌دهد و تعبیرات «یا أَیُّهَا النَّاسُ»، «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» بالمطابقه در همه زمانها می‌تواند مصداق داشته باشد، مگر خطابات خاص نبی اکرم (ص) که با حفظ بعضی اختصاصات برای رسول خدا، آنها را نیز با تنزّل می‌توان به رهبران دینی و رسالتمندان الهی تطبیق داد و این همان، نتیجه حیّ بودن و جاری بودن قرآن در بستر زمان می‌باشد و اینگونه نیست که خطابات قرآن صرفا به زمان رسول خدا اختصاص داشته باشد و سپس با ضمیمه کردن قاعده شمول تکالیف برای آیندگان، غیر مستقیم آنان را دربر گیرد.
این مخاطبه و حضور مستقیم تأثیر شگرفی در اخذ و تلقّی مخاطبین دارد و مایه تثبیت فوق العاده روحیه مؤمنین و هدایت آنان دارد از این‌رو در احادیث آمده است که از ادب تلاوت قرآن است که وقتی به خطاب «یا أیّها الّذین آمنوا» رسیدید «لبّیک» بگویید، همانگونه که در اعلان حج توسط حضرت ابراهیم (ع) نیز آمده است که از آیندگانی که در صلب افراد بودند به ندای حضرت لبیک گفتند و هر که یک بار جواب داد یکبار حج می‌کند و هر که دوبار، دوبار و همین‌طور.
این خطاب و حضور، نظارت مستقیم قرآن بر مشکلات فردی و اجتماعی مؤمنین را مطرح می‌کند، این توجه باعث می‌شود مؤمنین با انگیزه شدیدی قرآن را مرجع حل و فصل تعارضات و مشکلات فردی و اجتماعی خویش قرار دهند و فرامین او را بر جزء جزء زندگیشان حاکمیّت بخشند مرجعی که مقام عصمت را داشته، مطمئن‌ترین مشاور زندگی مؤمنین می‌باشد.
علاوه بر این مخاطبه، تلقی فراتری نیز از خطاب مطرح است که حتی قصص قرآن را نیز دربر می‌گیرد که در بحث شیوه‌های تدبر در بخش ترتیل در معنی خواهد آمد.

اصل ششم: هدایت و تربیت فرد و جامعه

اشاره «... یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ». [۷۰] «... وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ ...». [۷۱] «بعثت لأتمّم مکارم الأخلاق». (ص) قرآن کتاب هدایت و تربیت فرد و جامعه است بسوی رشد و تعالی و بروز ارزشهای الهی در وجود انسان و صحنه اجتماع؛ از این‌رو هر آنچه که در این حوزه ضروری است در قرآن مطرح گشته است «تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ» [۷۲]؛ و هر چه که نقشی در امر تربیت و هدایت ندارد به کنار گذاشته شده است و لو که برای مردم بسیار جذّاب و شنیدنی باشد.
از این اصل، اصولی متفرع می‌شود:

بیان حقیقت و واقعیت

قرآن بجای مسائل روزمره به بیان حقایق می‌پردازد که در هر عصر و زمان، راهنمای زندگی بشر می‌باشد و در این راستا، تنها از واقعیات زندگی بشر و واقعیات جهان هستی مدد می‌گیرد و هرگز برای رسیدن به مطلوب از مسائل غیر واقعی استفاده نمی‌کند و لو اینکه در قالب قصه‌های تخیلی و حوادث غیر واقعی، می‌توان نکات تربیتی بسیاری را مطرح نمود و لیکن قرآن از این روش پیروی ننموده، درسهای تربیتی و هدایتی را از متن حوادث بوقوع پیوسته استخراج می‌نماید؛ و بعبارت دیگر، هرگز از دروغ برای رسیدن به حقیقتی در قرآن استفاده نشده است، این نکته با توجه به تأکیدات قرآن، بروشنی در آیات دیده می‌شود:
«وَ کُلًّا نَقُصُّ عَلَیْکَ مِنْ أَنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بِهِ فُؤادَکَ وَ جاءَکَ فِی هذِهِ الْحَقُّ وَ مَوْعِظَةٌ وَ ذِکْری لِلْمُؤْمِنِینَ». [۷۳] (و هر یک را که از اخبار مهم رسولان بر تو با تحلیل و بررسی قصه می‌کنیم محتوایی است که با آن دل پر التهاب تو را ثبات می‌بخشیم و در این- قصه گویی- حق بسراغت آمده است، و موعظه و ذکری فراوان برای مؤمنان- آمده است-).
تعبیر «أنباء»، اخبار واقعی مهم را نظر دارد و تعبیر «حق»، واقعی بودن و حقیقت داشتن، هر دو را دربر دارد چرا که «حق» آن چیزی است که ثابت و واقعی است و دروغ در آن راه ندارد و در مقابل باطل امری دروغ و فریبنده و زایل شدنی می‌باشد و اساسا «حق» از «صدق»، و «باطل» از «کذب»، جدا نمی‌شود؛ تمام آیاتی که برای همه قرآن بطور مطلق، صفت حق بودن را مطرح می‌نماید، مسئله را تأکید می‌کنند؛ هم چنین آیاتی که نسبت «افک» (میل از صدق به کذب و از حق به باطل) و نسبت «افترای به کذب»، «اسطوره بودن (حوادث تخیلی و دروغین)» و دیگر نسبتهای مشابه را بشدت رد می‌کنند، همه شهادت بر مطلب می‌دهند:
«وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذا إِلَّا إِفْکٌ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً وَ قالُوا أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَها فَهِیَ تُمْلی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَ أَصِیلًا».
[۷۴] (و کسانی که کفر ورزیدند گفتند که این نیست مگر دروغی که آن را بافته است و بر آن قومی دیگر- غیر عرب- یاریش داده‌اند پس بحقیقت ظلم و ناروایی زشت را مرتکب شدند و گفتند افسانه‌های پیشینیان است که آن را به دروغ رونویسی کرده است پس بر او صبحگاه و عصر دیکته می‌شود).
«لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ ما کانَ حَدِیثاً یُفْتَری وَ لکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْ‌ءٍ ...». [۷۵](بحقیقت قسم در قصص آنان- انبیاء- عبرتی است برای صاحبان خرد، آن- قرآن- نمی‌تواند سخن تازه‌ای باشد که بدروغ بافته شده است و لیکن تصدیق کننده حقایقی است که در برابرش مطرح است و تشریح کننده هر چیزی است ...).
استدلال بر عدم بکارگیری دروغ، شاید موجب شگفتی گردد که مطلب نیازی به دلیل ندارد، لیکن ادّعای مذکور از بعضی مدعیان روشنفکری، ما را به توضیح کشاند.
استدلال بر وجود مجاز و تشبیه در قرآن، ربطی به ادعای مذکور ندارد و تشبیه و مجاز از مقوله دروغ نیست؛ بر فرض، مجازگویی از قبیل نسبت‌های غلو و دروغ باشد در قرآن چنین تشبیهی وجود ندارد و تشبیهات، همه، نسبت واقعی را مطرح می‌نمایند؛ و دیگر اینکه، تشبیهات در قرآن، مثل می‌باشند که تنزیل مطلب در قالبی محسوس و قابل درک می‌باشد که ربطی به دروغ ندارد، [۷۶] در غیر این صورت باید مدّعی ادعا کند که قرآن ملفوظ که تنزیل یافته، «قرآن لدی الله» می‌باشد (نعوذ بالله) بدروغ، جلوه حقیقت خویش می‌باشد! حال آنکه مثل، بیانگر مراتب حقایق است، مرتبه‌ای که در حد فهم عموم باشد.

سمبلیک بودن

قرآن کریم در عین حال که از واقعیات سخن می‌گوید بیانش «رمزی و سمبلیک» می‌باشد. بدین معنی که از بیان امور خارجی واقعی، علاوه بر واقعیت، معانی هدایتی و تربیتی را اشاره دارد و از دل واقعیت، نقبی به درون حقایق متعالی می‌زند که در واقع «واقعیت و پیام» را با هم جمع نموده است، مگر نه اینکه قرآن از «آیات» تشکیل شده است؛ «آیه» یعنی نشان و علامت که ما را به ماوراء خویش هدایت می‌کند و این معنی اختصاصی به قرآن ندارد همه پدیده‌ها، آیات و کلمات خدا هستند که نشان از خدا دارند و حامل پیام الهی می‌باشند پس آیات الهی در کتاب تشریع، «قرآن»، و در کتاب تکوین، «هستی»، همه سمبلیک هستند.
مثلا، تعبیر «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً». [۷۷]، بظاهر در آوردن کفشها را مطرح می‌نماید چرا که حضرت موسی در وادی مقدس «طوی» قرار دارد و در مکان مقدس نباید با کفش رفت؛ این معنی ظاهری در عین حال که واقعا جزء دستور خداست لیکن تمام مطلب نیست بلکه به «رفع دو خوف نیز اشاره دارد که یکی خوف از تلف شدن همسرش می‌باشد که در حال زایمان بسر می‌برد و دیگری خوف از فرعون می‌باشد که فکرش را بخود مشغول داشته‌اند». [۷۸] و یا اینکه به «زدودن عشق به همسرش در مقابل عشق به خدا و صرف توجه از غیر خدا به خدا» [۷۹]، نظر دارد که هر دو در احادیث آمده است و در واقع أمور ظاهری، حقیقتی را در باطن خویش مطرح می‌نمایند که با استفاده از شواهد لفظی در آیات و احادیث، حقایق ظریف بسیاری در آیات، بدست می‌آید؛ با توجه به توضیح احادیث، تعلیل «إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً» معنی باطنی را اشاره دارد: «چونکه تو در وادی مقدس محبت خدا قرار گرفته‌ای که «طوی» است، پس قلبت را از هر گونه خوف و هراس و عشق و محبت به غیر، فارغ گردان»؛ ذکر «طوی» نیز در عین نام درّه، امری باطنی را نظر دارد که قابل تأمل است.
در احادیث، آمده است که «از پیامبر (ص) سؤال شد چرا این وادی، «مقدس» نامیده شده است؟ فرمود: بجهت اینکه ارواح در آن به قداست رسیده‌اند و فرشتگان برگزیده شده‌اند و خدای عزیز و جلیل در آن با موسی سخن نموده است». [۸۰] می‌بینیم که حدیث مذکور نیز سمبلیک بودن بیانات قرآنی را در نقل حوادث و ذکر اوامر و غیره نشان می‌دهد، [۸۱] چرا که «اصطفاء فرشتگان» ربطی به منطقه جغرافیایی خاص ندارد و امری معنوی است.

عدم سکوت در برابر افکار و اعمال

قرآن در مواقع بسیاری، افکار و عقاید و عملکرد اقوام و گروه‌های مختلف را مطرح می‌نماید تا صحت و سقم آنها را با دقت و ظرافت مورد ارزیابی قرار دهد و مخاطبین خود را از اسارت افکار و عقاید پوچ و رفتار غلط، نجات دهد:
«... وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ ...». [۸۲] و هرگز قرآن در برابر بیان افکار و عقاید با بی‌طرفی برخورد نمی‌کند، بلکه بروشنی موضع قاطع خویش را اعلام می‌نماید چرا که قرآن کتاب روشنگر (مبین) است که هرگونه شبهه‌ای را مرتفع می‌نماید و اجازه نمی‌دهد در حوزه هدایت و تربیت، امری مبهم بماند.
غفلت از نکته مهم فوق، بسیاری از مفسرین را به برداشتهای ناروا از آیات کشانده است و یا از فهم نکات بسیاری، محروم نموده است.
بعنوان مثال، نظر ملکه سبا در مورد عملکرد پادشاهان، در سوره نمل آیه ۳۴ مطرح می‌گردد:
«إِنَّ الْمُلُوکَ إِذا دَخَلُوا قَرْیَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ».
(پادشاهان بی‌شک هرگاه به سرزمینی داخل شوند آن را تباه می‌کنند و عزیزان اهل آن را ذلیل می‌نمایند و پیوسته مشابه آن عمل می‌نمایند).
تعبیر «وَ کَذلِکَ یَفْعَلُونَ» تأییدی است از جانب خدا که نسبت به سخن ملکه، ابراز شده است.
با این توجه وقتی می‌بینیم مفسران، عامل طولانی شدن زندان حضرت یوسف (ع) را «توسل بغیر» مطرح می‌نمایند، به خطای فاحش آنان پی می‌بریم چرا که تنها، سکوت قرآن در برابر عملکرد حضرت یوسف (ع) و عدم توبیخ و مذمت او، ما را به خطای در برداشت، متوجه می‌نماید و با دقت بیشتر به فاسد بودن دلایل آنها پی می‌بریم؛ چرا که، شیطان، غلام را به فراموشی انداخته بود نه یوسف (ع) [۸۳] را؛ دیگر اینکه، استفاده از ابزار ملازم با توکل بر خداست (إعقل و توکّل) [۸۴]؛ و سوم اینکه، استفاده از ابزار، تکلیفی است شرعی که کوتاهی از آن مؤاخذه دارد نه استفاده از آن! [۸۵]، و چهارم اینکه اگر حضرت بفرض از یاد خدا غافل شده باشد، آیات باید پس و پیش می‌بود نه بدینگونه که در قرآن آمده است؛ و دست آخر اینکه، خداوند کوچکترین خطای انبیاء را (و لو به بیان مشهور، «ترک اولی» باشد) با حساسیت شدیدی مطرح می‌نماید و در پی آن از استغفار و توبه آنان گزارش می‌دهد همانگونه که در مورد حضرت آدم (ع)، موسی (ع)، داود (ع) و یونس (ع) می‌بینیم، حال آنکه در این آیات هیچ سخنی از توبه و استغفار و عذرخواهی یوسف (ع) نیامده است که نشان می‌دهد از حضرت، بهیچ وجه، کوچکترین خطایی سر نزده است و الا باید ذکر می‌شد؛ هم چنین است برداشتهای غلط دیگری که در عملکرد حضرت، در این سوره، مطرح نموده‌اند.

عدم سیر در وادی علوم تجربی

قرآن، کتاب هدایت و تربیت فکر و روح انسان است نه کتاب علوم تجربی، و اساسا وحی به حوزه‌هایی می‌پردازد که عقل بشری از دسترسی به آن حوزه‌ها ناتوان است، و پرداختن به آن، ضروری می‌باشد که همان پاسخ به مسائل اساسی زندگی می‌باشد: ما که هستیم؟، از کجا آمده‌ایم؟ به کجا می‌رویم؟ و به کجا باید برویم؟ و چه گونه باید برویم؟
از این‌رو، قرآن به بیان قوانین تجربی نمی‌پردازد و هدفش، توضیح و تشریح مسائل اساسی است و هر جا که ضرورت هدایتی در کار باشد نکته‌ای از حقایق علمی عالم را غیر مستقیم یا مستقیم، اشاره دارد لیکن نه به عنوان بحثی تجربی، بلکه، درسی در شناخت هستی و معرفت یافتن به شأن خداوند عالم می‌باشد؛ مانند: «وَ مِنْ کُلِّ شَیْ‌ءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» [۸۶] و یا «سُبْحانَ الَّذِی خَلَقَ الْأَزْواجَ کُلَّها مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمَّا لا یَعْلَمُونَ» [۸۷]، که به قانون زوجیت اشیاء، اشاره دارد و از آن، نکته‌ای را در عدم زوجیت و ترکیب ذات الهی، مطرح می‌نماید که: هر شی‌ای مرکب از دو زوج است و زوجیت، دلیل مخلوق بودن است و محکوم قانون ترکیب، پس ذات مقدس الهی منزه از آن، می‌باشد.
با این توجه، مطالعه آیات، صرفا جهت استخراج قوانین و نکات علوم تجربی، موجب کنار افتادن از صراط مستقیم و مجرای هدایت قرآن می‌باشد که این، هشداری است به آنان که به غفلت در این مسیر غلط حرکت می‌کنند؛ چرا که، از این نحوه برخورد نه عشق به خدا در دل جلوه‌گر می‌شود، و نه افکار و عقاید فاسد، اصلاح می‌گردد، بلکه خود حجابی در راه بهره‌مندی از هدایت قرآن، خواهد بود و بیشتر از تنوع طلبی و بازیگری با قرآن و ارضاء کاذب دغدغه‌های دوری از حق، حکایت دارد.

ایجاز و اختصار و حذف

فصاحت و بلاغت عجیب قرآن، ایجاز و اختصار در بیان را با عمق و پر باری، یکجا در خود جمع کرده است و به تبع، مواردی را که با اعمال فکر و دقت، مکشوف می‌گردد و لازمه عرفی یا عقلی و یا قرآنی و یا شرعی و یا خارجی سخن و یا موضوع مورد بحث آیه می‌باشد، حذف نموده و فهمش را به مخاطب خویش واگذار می‌نماید که در واقع ایجاز و اختصار، نوعی حذف معلوم می‌باشند که جزء مفاهیم مورد نظر آیه قرار دارند. [۸۸] عامل دیگر در حذف، بی‌فایده بودن آن در امر هدایت و دور بودن آن از غرض تربیت و تزکیه می‌باشد که این قسم، از دایره مفاهیم مورد نظر آیه، خارج می‌باشد که از کنجکاوی جهت کشف آنها باید دوری گزید؛ چرا که، جز معلوماتی غیر مفید و گاه مضرّ، حاصلی نخواهد داشت.
این ایجاز و اختصار و این حذفها، اساس بلاغت قرآن را تشکیل می‌دهد و در واقع، تمام مباحث «معانی، بیان، بدیع» راه‌های ایجاز و اختصار در عین بلاغت و رسایی را می‌نمایانند؛ بنابراین، برای کشف ظرافتها و نکات پنهان آیات باید به این مباحث، آگاهی داشت و از ذوق سلیم، و دقت و توجه و پرسشگری، سرشار بود تا بتوان به حوزه شگفتیهای آیات، دست یافت که عمده مطلب، ظرافت و لطافت و سلامت روحی است.
جهت بهره‌مندی عموم از این ظرافتها، باید «ترجمه‌ای دقیق و بلیغ»، فراهم شود که توضیحش در بخش «اصول حاکم بر متدبّر» خواهد آمد.

برخورد غیر مستقیم

«إنّ اللّه بعث نبیّه بإیّاک أعنی و اسمعی یا جارة». امام صادق (ع) [۸۹] قرآن، کتاب تربیت است؛ از این‌رو، یکی از اصول مهم تربیتی که برخورد غیر مستقیم با متربی می‌باشد در آیات بسیاری بکار رفته است که بظاهر، عموم یا فرد خاصی مورد خطاب قرار گرفته است، حال آنکه، مقصود از عموم یا فرد خاص، افراد یا فرد دیگری غیر از مخاطبین می‌باشند، بعنوان مثال؛ در آیه ۳۸ سوره توبه، گروهی مورد اعتراض شدید واقع گشته‌اند که چرا به دنیا روی آورده‌اند و از رفتن به جبهه سرباز می‌زنند؛ این عده با خطاب «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» مورد توبیخ قرار گرفته‌اند! حال آنکه طبیعی بود که با عنوان «نفاق» یا حداقل «وجود مرض در دلشان» مورد خطاب قرار گیرند «قل یا أیّها الّذین نافقوا» و یا «قل یا أیّها الّذین فی قلوبهم مرض».
عدم برخورد مستقیم و تکیه بر ادعای ایمانشان، نشان می‌دهد آیه در صدد تحریک روحیّه ایمانی در آنان و جدا نمودن آنان از مرض دنیا طلبی و نفاق و داخل نمودن آنها در جمع مؤمنین می‌باشد:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ». [۹۰] در سوره مائده، حضرت عیسی (ع) مورد بازپرسی و محاکمه شدید خدا واقع گشته است! که در واقع، تعریضی است به اهل کتاب، که وقتی عیسای مسیح (ع) با وجود عصمت و طهارتش این چنین سخت در قیامت به محاکمه کشیده شود وای بحال اهل کتاب که به دروغ و انحراف، حضرت را به خدایی گرفته‌اند:
«وَ إِذْ قالَ اللَّهُ یا عِیسَی ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَ أُمِّی إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ؟! قالَ سُبْحانَکَ ما یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لِی بِحَقٍّ ... ما قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا ما أَمَرْتَنِی بِهِ ...». [۹۱] در برخورد مؤمن آل یس و مؤمن آل فرعون با قومشان، این روش خطاب غیر مستقیم را مشاهده می‌کنیم:
«وَ ما لِیَ لا أَعْبُدُ الَّذِی فَطَرَنِی وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ، أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ یُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ لا تُغْنِ عَنِّی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً وَ لا یُنْقِذُونِ، إِنِّی إِذاً لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ، إِنِّی آمَنْتُ بِرَبِّکُمْ فَاسْمَعُونِ». [۹۲] مؤمن آل یس با وجود آنکه از صدیقین بزرگ تاریخ انبیاست، خود را در موضع مشابه قومش قرار می‌دهد و سپس به انتقاد شدید از خویش می‌پردازد و ضعف اعتقاد را برملا می‌کند؛ عدول از تعبیر متکلم به جمع مخاطب «وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ» نشان می‌دهد که اصلا مصداق واقعی، قومش می‌باشند.
این نحوه برخورد، تأثیر بسزائی در کنار زدن حالت عناد و جبهه‌گیری در افراد مخالف دارد و موضع فروتنی و حق‌پذیری را در وجودشان تقویت می‌نماید، اگر زمینه مساعدی داشته باشند:
«... یا قَوْمِ ... فَمَنْ یَنْصُرُنا مِنْ بَأْسِ اللَّهِ إِنْ جاءَنا ...». [۹۳] در بسیاری از خطابهای بظاهر عتاب آمیز به پیامبر (ص)، دیگران مورد نظر می‌باشند و شدت آلودگی مسئله مورد اعتراض را نشان می‌دهد:
«لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ». [۹۴] حتی در سوره جاثیه با شدیدترین تعبیر، پیامبر عظیم الشأن اسلام مورد تهدید واقع شده است که شدت اهتمام ذات مقدس الهی را نسبت به هدایت مردم نشان می‌دهد و اینکه، با گمراه کنندگان و اغواء گران بسختی تمام، برخورد خواهد شد:
«لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ! فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ». [۹۵] این نحوه برخورد، در احادیث به روش «إیّاک أعنیّ و اسمعی یا جارة» نامیده شده است که برگرفته از ضرب المثلی است مشهور، که مقصود از سخن گوینده، غیر از مخاطب سخن می‌باشد:
«نزل القرآن بإیّاک أعنی و اسمعی یا جارة» امام صادق (ع) [۹۶] «معناه ما عاتب اللّه عزّ و جلّ علی نبیّه (ص) فهو یعنی به ما قد مضی فی القرآن مثل قوله: «لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلًا»، عنی بذلک غیره». امام صادق (ع) (ص ۶۳۱) (معنای آن- مثل چنین است- هر آنچه را که خدای عزیز و جلیل بر پیامبرش عتاب نموده است پس او- خداوند- با آن تعبیر قصد نموده است آنچه را که در قرآن گذشته- آمده است- همچون سخن خدا: «لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ ...» که با آن- تعبیر- غیر از او- پیامبر- را قصد نموده است).
در بحثهای امام رضا (ع) با مأمون این عتابها با توجه به اصل مذکور، معنی شده است:
«فأخبرنی عن قول اللّه تعالی: «عَفَا اللَّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ» قال الرّضا (ع) هذا ممّا نزل بإیّاک أعنی و اسمعی یا جارة، خاطب اللّه تعالی به نبیّه (ص) و أراد به أمّته، و کذلک قوله عزّ و جلّ: «لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ» و قوله تعالی «وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلًا ...». امام رضا (ع) [۹۷] در حدیثی که در صدر بحث گذشت آن را به عنوان اصلی مهم در امر بعثت پیامبر (ص) مطرح می‌کند.

مراتب و مراحل فهم قرآن

در امر تدبر و فهم قرآن، دو مرتبه کلی عمومی و تخصصی مطرح گشت که هر یک، دو نوع کلید علمی و روحی را نیاز داشتند.
«کلید علمی» برای توده مردمی تنها ترجمه قرآن بود و کلید علمی خواص تمام علوم و آگاهیهایی بود که در امر تفسیر قرآن دخالت دارد.
لیکن «کلید روحی و عملی خاص» اختصاصی به «خواص، اولیاء و معصومین (ع)» ندارد و توده‌های مردمی نیز به تناسب قابلیت، می‌توانند بهره‌مند گردد و هرگز فقدان کلیدهای علمی خاص، ملازم با فقدان کلیدهای روحی خاص نبوده، بلکه بالاتر، دارا بودن آن کلیدها، بمعنی تلبس به کلیدهای روحی خاص نمی‌باشد؛ از این رو؛ چه بسا فردی عادی، از نورانیت معنوی، در فهم پیام قرآن، برخوردار باشد و چه بسیار خواصی که در حجاب علوم مذکور از درک حقایق قرآن در محرومیت بسر برند.
تجربه واقعیتهای گذشته و حال در کنار تصریحات قرآن و احادیث، هرگونه شبهه‌ای را در این زمینه مرتفع می‌گرداند؛ از این‌رو، در برابر قرآن باید سخت به سرمایه خویش در زمینه کلیدهای روحی، توجه نمود و باید قدر و اندازه خویش را در این حوزه مشخص کرد چرا که هدایتهای بالاتر قرآن بر اساس این سرمایه‌های معنوی، نصیب انسان می‌گردد که از میزان اطاعت و بندگی خدا، سرچشمه می‌گیرد:
«من عمل بما یعلم رفعه اللّه إلی ما لا یعلم». معصوم (ع) (هر که به آنچه دانست و فهمید عمل کند، خداوند او را به مرتبه‌ای که آگاهی ندارد، بالا می‌برد).
«من عمل بما علم ورّثه اللّه علم ما لم یعلم». (ص) [۹۸]
(هر که به آنچه دانست عمل نماید، خداوند به او، علم آنچه را که نمی‌دانست، ارث خواهید بخشید).
درجات و مراتب معنوی در فهم قرآن، همان «اسلام، ایمان، تقوی، احسان و بالاتر» می‌باشد که هر یک درجاتی را در حوزه خویش مطرح می‌نمایند.
«اسلام» همان معرفت به اصول دین و پذیرش آن است که مقدمه «ایمان» می‌باشد که آن عقد قلبی است که از ترکیب معرفت و محبت الهی پدید آمده است و «تقوی»، اطاعت و تعبد به فرامین الهی است و «احسان» به بیان یوسف (ع)، «تقوای مستمر بهمراه صبر مستمر» می‌باشد:
«إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ». [۹۹] هم چنین مراتبی دیگر در قرآن آمده است:
«مخبتین» که از انس واقعی با قرآن و بی‌قراری از دیدار خدا، در کنار اقامه نماز و صبر و انفاق، برخوردارند:
«... وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِینَ عَلی ما أَصابَهُمْ وَ الْمُقِیمِی الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ». [۱۰۰] (و فروتنان با طمأنینه را مژده ده، کسانی که هرگاه خدا یاد شود دلهایشان را خوف و بی‌قراری فرا می‌گیرد- به لرزه در می‌آید- و صبر کنندگانند بر آنچه به آنان اصابت نموده است و بپای دارندگان نمازند و از آنچه آنان را روزی دادیم پیوسته انفاق می‌کنند).
«مصلحین» که از دو خصلت برجسته «تمسک شدید و مستمر به قرآن و اقامه نماز» بهره‌مند می‌باشند:
«وَ الَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتابِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ إِنَّا لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ».
[۱۰۱]
(و کسانی که با شدت و قدرت به کتاب دست می‌یازند و نماز را بپای نمودند، بی‌شک ما اجر مصلحان را تباه نمی‌گردانیم).
«نفس مطمئنه» که از رضایت به آخرت سرشار است [۱۰۲] و به مقام «رضا و مرضیّ خدا» نائل آمده و در جرگه عباد مخلص خدا قرار گرفته و در جنة الله مأوی گزیده است:
«یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً فَادْخُلِی فِی عِبادِی وَ ادْخُلِی جَنَّتِی». [۱۰۳] (ای نفس به اطمینان رسیده، بسوی پروردگارت، خشنود و مورد رضایت بازگرد پس در زمره بندگان- مخصوص- من داخل شو و در بهشت من داخل شو).
عناوین دیگری نیز در قرآن مطرح است که باید رتبه مشخص آنها را در سیر الی الله دقیقا تحقیق نمود.
در احادیث نیز مراتبی از اسلام و ایمان مطرح گشته است و برای «ایمان» ده درجه اعلام شده است و در حدیثی دیگر برای «ایمان» هفت خصلت در کنار هم مطرح گشته است که مراتب را روشن نمی‌گرداند:
«إنّ اللّه عزّ و جلّ وضع الإیمان علی سبعة أسهم، علی البرّ و الصّدق و الیقین و الرّضا و الوفاء و العلم و الحلم ...». امام صادق (ع) [۱۰۴] و در حدیثی دیگر، چهار رکن برای ایمان واقعی مطرح می‌نماید:
«قال أمیر المؤمنین (ع): الایمان له أرکان أربعة: ألتّوکّل علی اللّه، و تفویض الأمر إلی اللّه و الرّضاء بقضاء اللّه و التّسلیم لأمر اللّه عزّ و جلّ». امام صادق (ع) (ص 47)
چهار رکن «توکل، تفویض، رضا و تسلیم» کمال ایمان را نظر دارند.
در بیانی دیگر چهار رتبه «اسلام، ایمان، تقوی و یقین» مطرح گشته است:
«سمعته یقول: ألإیمان فوق الإسلام بدرجة، و التّقوی فوق الإیمان بدرجة و الیقین فوق التّقوی بدرجة، و ما قسّم فی النّاس شی‌ء أقلّ من ألیقین». امام کاظم (ع) (ص ۵۱) (از امام کاظم شنیدم که پیوسته می‌فرمود: ایمان به یک درجه برتر از اسلام است و تقوی به یک درجه برتر از ایمان است و یقین به یک درجه برتر از تقواست و چیزی کمتر از یقین در میان مردم تقسیم نشده است).
در حدیثی دیگر، «یقین» به چهار رکن ایمان تفسیر شده است [۱۰۵] که نشان می‌دهد ایمان مذکور، درجه بالایی را نظر دارد و مقصود، رتبه بعد از «اسلام» نیست، در حدیثی دیگر، آغاز درجه یقین از بالاترین درجه «ورع» می‌باشد:
«ألزّهد عشرة أجزاء، أعلی درجة الزّهد أدنی درجة الورع و أعلی درجة الورع أدنی درجة الیقین و أعلی درجة الیقین أدنی درجة الرّضا» امام سجاد (ع) (ص ۶۲) (زهد ده جزء می‌باشد که بالاترین درجه زهد، پایین‌ترین درجه ورع است، و بالاترین درجه ورع، پایین‌ترین درجه یقین، و بالاترین درجه یقین، پایین‌ترین درجه رضا می‌باشد).
این حدیث بوضوح، مقامات را نظر دارد که در هر مقامی، مراتبی بسیار مطرح است که به ترتیب «زهد و ورع و یقین و رضا» می‌باشد، با توجه به اینکه «ورع» بالاترین درجه تقواست [۱۰۶] معلوم می‌گردد که درجات «زهد» با درجات «تقوی» منطبق است و «تقوی» نیز بعد از رتبه «اسلام و ایمان» مطرح است پس می‌توان درجات مذکور را چنین مرتب نمود:
«اسلام، ایمان، تقوی و زهد، ورع، یقین، اطمینان، [۱۰۷] رضا، [۱۰۸] قرب و لقاء [۱۰۹]» باید به این نکته توجه داشت که معرفت و اسلام، عشق و ایمان، و تقوی و عمل، سه عنصری هستند که در هر رتبه از اسلام و ایمان، زهد و غیره جریان دارند الا اینکه هر رتبه این سه عامل را در حد خود داراست چرا که قرار گرفتن در مقام و رتبه‌ای بدون عمل و تقوی امکان نخواهد داشت و حتی مرتبه اسلام نیز از عمل برکنار نمی‌باشد.
بگذریم، با توجه به مراتب روحی افراد و با توجه به مراتب چهارگانه کلی فهم قرآن، «عبارت، اشاره، لطیفه و حقیقت»، این نکته مهم بدست می‌آید که نباید به فهم‌های صحیح خویش از قرآن قانع شد و نیز، نباید فهم اشخاص دیگر را تخطئه نمود مادام که بطلان مستند فهمشان روشن نگشته است، و همواره باید با تواضع و فروتنی در برابر اقیانوس عظیم شگفتیهای قرآن قرار گرفت و پیوسته باید با اضطرار، از خداوند سبحان، فزونی علم و معرفت از قرآن را درخواست نمود و از انحراف دل در بیم و هراس بسر برد:
«قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً». [۱۱۰] (پروردگارا مرا از جهت علم بیفزا).
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ».
[۱۱۱] (پروردگارا، دلهای ما را منحرف مگردان بعد از آنکه ما را هدایت نمودی و برایمان از پیشگاه خویش رحمتی- بی‌حد و حصر- به بخش چرا که بی‌شک تنها تو بیدریغ بخشنده‌ای).
«مراحل تدبر و فهم» نیز همان «مراحل ترتیل» می‌باشد که بهمراه بیان «شیوه‌های تدبر» در فصل چهارم، خواهد آمد.

اصل هفتم: فرهنگ اصطلاحات قرآن [۱۱۲]

اشاره «کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ». [۱۱۳] قرآن کریم در میان مردمی نازل شد که «اسب و شمشیر و زن» بالاترین محبوب آنان بحساب می‌آمد و افق نگاهشان از مظاهر مادی طبیعت، فراتر نمی‌رفت و در خصلتهای آلوده و زشت غرق بودند و علم و معرفت و معنویات، مورد تحقیر و اهانت بود و جهل و مادیگری و آلودگی، معیار مباهات و تکریم:
«بأرض عالمها ملجم و جاهلها مکرم!». [۱۱۴] (- پیامبر- در سرزمینی- مبعوث شد- که عالمش به لجام کشیده شده و جاهلش مورد تکریم بود!).
در چنین فضایی با چنین معیارها و بینشی پست و منحط، طبعا الفاظ متداول در حوزه مفاهیم مذکور و در حیطه مظاهر مادی بکار می‌رفت.
در چنین شرایطی، قرآن کریم به زبان این چنین مردمی نازل شد و برای القاء مفاهیم و معیارهای متعالی خویش، همین الفاظ متداول را بکار گرفت و چشم اندازی جدید از مفاهیم را برای این الفاظ مطرح نمود که تا آن زمان سابقه نداشت و فرهنگی خاص خویش را در حوزه لغات عربی پدید آورد در عین حال که به معانی اصلی الفاظ عنایت داشت و از آن، در این تحول مفاهیم الفاظ بهره می‌جست؛ از این‌رو، برای درک بار معنایی الفاظ قرآن، هرگز رجوع به کتاب لغت معتبر، کفایت نمی‌کند و باید به نحوه کاربرد آن لغت در سیاق آیات نیز توجه نمود و فضای آیات را مورد توجه قرار داد که در این توجه، مقاطع آیات کمک بسیاری در درک صحیح روند آیات و فضای مفاهیم، می‌نماید؛ و در واقع این نکته، مهم‌ترین مسئله در کشف مفاهیم الفاظ قرآن و مقاصد قرآن از بکارگیری این الفاظ، شمرده می‌شود که نیازمند احاطه بر آیات، و انس مستمر با مفاهیم و فضای آیات می‌باشد که در این انس، احادیث ذیل آیات، نیز کمک شایانی می‌نمایند.
توجه به سیاق آیات، دامنه معنی لغوی را «وسعت داده و یا ضیق» می‌نماید و معنی متناسب را از میان معانی متعدد در کتب لغت، مشخص می‌کند و در بسیاری از موارد با توصیف عناوین بکار رفته و بیان مصداق خارجی آن، مقصود خویش را از لغت و عنوان مذکور، برملا می‌نماید و با کاربرد واژه‌های مشابه و متضاد در سیاق‌های متفاوت یا کنار هم، خصوصیت هر یک از واژه‌ها را روشن می‌نماید که در کتب لغت، کاری جدی در این زمینه صورت نگرفته است.

بررسی واژه «سیّئه» در سیاق آیات

واژه «سیّئه» را در نظر گیریم که مقابلش در قرآن «حسنة» می‌باشد، «حسنة» از «حسن (زیبایی)» است که به معنی «کار زیبا و ارزشمند» می‌باشد پس «سیئة» بمعنی «کار زشت و پست» خواهد بود که در آیاتی نظیر: «یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ».
[۱۱۵] بکار رفته است.
حال اگر به سیاقی دیگر بنگریم، مثلا آیه «وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ» [۱۱۶] را در نظر بگیریم، سیاق آیه نشان می‌دهد که مقصود از «سیئة» عذاب است و در مقابل مقصود از «حسنة» رحمت و نعمت الهی است لیکن با این توجه که منشأ «عذاب و رحمت» را نیز با این نحوه کاربرد از «سیئة و حسنة» بازگو می‌کند که «کار زشت، موجب عذاب، و کار زیبا موجب رحمت است».
حال به آیه‌ای دیگر توجه کنیم:
«وَ بَلَوْناهُمْ بِالْحَسَناتِ وَ السَّیِّئاتِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ». [۱۱۷] می‌بینیم سیاق نشان می‌دهد مقصود از «حسنات و سیئات»، «نعمتها و مصیبتهای دنیایی» می‌باشد؛ حال چرا نعمتهای شامل حال کفار را «حسنة» نامیده است؟ با توجه به مقطع آیه می‌فهمیم که اقتضای نعمت، شکر آن می‌باشد که باید عمل حسنة را بدنبال آورد، امّا با توجه به همین مقطع، دیگر نمی‌توانیم «سیئة» را به معنی مقابل «حسنة» بگیریم یعنی (مصیبتی که اقتضای عمل «سیئه» را دارد)، بلکه با توجه به آیات دیگری که نزول بلاء را به عملکرد آلوده مردم نسبت می‌دهد (مانند آیه ۹۴ و ۱۳۰ همین سوره)، «سیئه» در اینجا به معنی «مصیبتی است که بر اثر عملکرد آلوده مردم پدید آمده است»، می‌باشد که در عین حال موجب تضرع و تذکر و رجوع بسوی خدا می‌گردد.
می‌بینیم میان آیه اوّل و این آیه، تفاوت بسیاری در معنی و کاربرد واژه «سیئه» و «حسنه» پدید آمد. حال به آیه‌ای دیگر بنگریم:
«فَوَقاهُ اللَّهُ سَیِّئاتِ ما مَکَرُوا ...». [۱۱۸] در این آیه از محفوظ ماندن «مؤمن آل فرعون» در برابر مکر فرعون سخن می‌گوید حال آنکه واقع امر چنین بود که به بیان امام صادق (ع) «او را بطرز فجیعی تکه تکه نمودند و به شهادت رساندند»، با این توجه، واژه «وقی»، «سیّئات»، «مکروا» بار معنایی خاصی پیدا می‌کند که مقصود از «وقی» صرفا «حفظ اعتقاد و دین» مؤمن آل فرعون می‌باشد نه «حفظ جان او»، و مقصود از «سیّئات»، «متزلزل شدن اعتقاد و آلوده شدن روح می‌باشد که بر اثر تهدید و شکنجه، انتظار می‌رفت پدید آید» می‌باشد، و مقصود از «مکروا» نیز، «تهدید و شکنجه‌ای است که با نقشه حساب شده‌ای طراحی شده بود».
حال آخرین آیه را مورد توجه قرار دهیم:
«... رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ کَفِّرْ عَنَّا سَیِّئاتِنا ...». [۱۱۹] در این آیه «سیّئات» در کنار «ذنوب» آمده است با این توجه که نسبت «غفران» به «ذنوب» داده شده است و برای «سیئات» تعبیر «کفّر عنّا» آمده است، از این تفاوت تعبیرات متوجه می‌شویم که «سیئات» زشتیها و گناهانی هستند که در جان انسان رسوخ می‌نماید و جزء خصلتها و عادتهای انسان در می‌آید که باید از عمق وجود انسان پاک گردد و بیرون ریخته شود (تعبیر «عن» برای کنده شدن و جدایی می‌آید و در نتیجه، «تکفیر» نیز از معنی «پوشاندن» به معنی «ازاله کردن و جدا نمودن» تغییر خواهد نمود).
با این توجه، در اینجا «ذنوب»، «گناهانی است که دارای اثرات و تبعاتی جسمی یا روحی بر فرد می‌باشد»، لیکن این اثرات در جان انسان آنقدر عمیق نیست که به «ازاله» نیاز افتد و هنوز ریشه ندوانیده است تا بصورت عادت و خصلت مستمر در آید که بیشتر، گناهانی نسبتا بزرگ را شامل می‌شود که مقطعی، از انسان سرزده است و عوارض سختی را در پی داشته است که عموما با ندامت و پشیمانی توأم است که یادآوری آن، اثر تلخی بر مذاق انسان گذاشته، نشاط روحی را سلب نموده، یأس و فشار روحی را بدنبال می‌آورد که با پوشانده شدن از توجه انسان، نشاط روحی و شوق و شعف معنوی در فعالیتهای فردی و اجتماعی پدید می‌آید نه اینکه گناه و اثرش در وجود انسان باشد، لیکن از انسان پوشیده گردد چنانکه بعضی، اینگونه معنی نموده‌اند در حالیکه با تناقضاتی همراه است. [۱۲۰] این معنی از «ذنب» با استفاده از معنی «تکفیر سیئات» و واژه «غفران»، به معنی «سپر قرار دادن و محفوظ نگه داشتن و پوشاندن» و آیه سوره زمر می‌باشد که از یأس و ناامیدی پدید آمده از «ذنوب» شدیدا نهی می‌نماید هر چند که دایره اثر ذنوب گسترده و هول انگیز باشد:
«قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً ...». [۱۲۱] می‌بینیم این سیاق و شاهد مذکور، مفهوم «غفران» را بمعنی ظریفی حمل می‌کند که بدون این توجه «پوشاندن گناه و آثار آن»، امر عجیبی جلوه می‌کند که، چرا باید گناهان و اثرش پوشانده شود؟ پس چرا زایل نشود و از جان انسان بیرون ریخته نشود؟، مگر نه اینکه «ألتّائب من الذّنب کمن لا ذنب له» و یا همچون کودکی است که از مادر تازه متولد شده است [۱۲۲]؛ و مگر نه اینکه بهشتیان که مورد غفران الهی هستند هر چه آلودگی و گند و کثافت بر روح و روانشان بجای مانده باشد شسته شده و زایل می‌گردد؟:
«وَ نَزَعْنا ما فِی صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍّ ...». [۱۲۳] می‌بینیم بدون توجه به این جریان آیات و سیاق آن، معنی «غفران ذنوب» مبهم بوده و سؤال برانگیز می‌باشد و معنی لغوی، مشکل مذکور را حل نمی‌نماید، بلکه با آیات دیگر و احادیث وارد شده منافات پیدا می‌کند.
بگذریم، با این سیر و بحث در سیاق آیات و ارتباط آیات با یکدیگر در کنار توجه به معنی اصلی واژه، می‌بینیم که نکات ظریفی از پیام و مقاصد آیات بر ما مکشوف می‌گردد که اهمیت بسزای توجه به «فرهنگ اصطلاحات قرآن» را به عنوان اصلی اساسی در تدبر قرآن، مطرح می‌نماید؛ و اساسا مقدمه ورود به هر علمی، آشنایی با فرهنگ اصطلاحات آن علم می‌باشد و الا فراگیری آن علم به انحراف کشیده شده، نتایج مورد انتظار را بدست نخواهد داد.

اصل هشتم: عدم تعارض و تزاحم

اشاره «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً».
[۱۲۴] «کتاب اللّه ... و ینطق بعضه ببعض و یشهد بعضه علی بعض و لا یختلف فی اللّه ...». [۱۲۵] (کتاب خدا ... و بعضی از آن به بعضی دیگر گویاست و بعضی از آن بر بعضی دیگر شهادت می‌دهد و در- امر یا سبیل- خدا اختلاف نمی‌نماید).
«تعارض»، «تنافی دو دلیل در مدلول و محتوی» می‌باشد و «تزاحم»، «تنافی دو دلیل در امتثال و عمل» است.

تعارض

اشاره تعارض بر دو قسم است:
۱- تعارض ابتدایی و ظاهری (غیر مستقر) که میان آیات با یکدیگر، با حدیث و با حکم قطعی عقل و علم می‌باشد.
۲- تعارض حقیقی و باطنی (مستقر) که میان آیات با روایات، با حکم ظنی عقل و علم می‌تواند مطرح باشد.

الف: تعارض آیات با یکدیگر

اشاره «تعارض حقیقی» میان آیات قرآن وجود ندارد چرا که سخن خداست و در سخن خدا، تعارض معنی ندارد، بلکه بعضی گویای بر بعضی دیگر است و بعضی دلیل و شاهد بر بعضی دیگر می‌باشد و این، خود، یک فرق جوهری و اساسی میان سخن خالق و مخلوق می‌باشد، مخلوقی که سخنش از منبع علم الهی، سرچشمه نگرفته و با او مرتبط نباشد و این، یکی از دلائل اعجاز و خدایی بودن قرآن می‌باشد که موضوع تحقیق همه اندیشمندان و متفکران می‌تواند قرار گیرد.
بنابراین، آنچه از تعارض در آیات بنظر قاصر ما می‌آید تعارضی ابتدایی و ظاهری است که یا اساسا، توهمی، بیش نبوده است و صرفا، از کج فهمی و یا بدفهمی و عدم دقت ما ناشی می‌شود که در واقع، اشکال تعارض به دستگاه ادراکی ما برمی‌گردد نه به ظواهر آیات که از ذهنیّت غلط و یا عدم دقت و یا خدای نکرده از مفاسد اخلاقی ما منشأ می‌گیرد.
و یا از ظواهر دو دسته آیات ناشی می‌شود که میان آنها جمع عرفی با توجه به خصوصیات قرآن وجود دارد که دارای محکم و متشابه، مطلق و مقیّد، عام و خاص، مجمل و مبیّن، ناسخ و منسوخ، حاکم و محکوم، وارد و مورود و غیره می‌باشد و باید «محکم» اصل قرار گیرد و ظواهر «متشابه» متناسب با معانی لغوی و کاربرد عرفی و وجوه مختلف کاربرد در قرآن و محتوای آیه محکم، معنی شود.
و در موارد دیگر نیز دلیل مقیّد، خاص، مبیّن، ناسخ، حاکم، وارد و غیره، «اصل» قرار می‌گیرد و آیات مقابل آنها، در پرتو اصلشان معنی می‌گردد که شمول دلیل مطلق و عام، محدود، و شمول محکوم، محدود یا توسعه، و ابهام مجمل، مرتفع، و زمان عمل به منسوخ، منتفی و زمان عمل به مورود، مقیّد به عدم تحقق موضوع دلیل وارد می‌گردد. [۱۲۶] بگذریم، تفصیل مباحث را باید در کتب اصول فقه پیگیری نمود و هرگز نمی‌توان به اشاره و اجمالی بسنده کرد، لیکن جهت روشن نمودن ذهن عموم، چند مثال ذکر می‌نماییم:

مثالها

۱- آیه «إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ» در سوره قیامت، متشابه است که در پرتو آیه محکم «لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ» در سوره انعام معنی می‌شود که مقصود یا نظر به رحمت خداست و یا رؤیت قلبی نه بصری را نظر دارد.
۲- آیه مطلق یا عام «... وَ لکِنْ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ». [۱۲۷] در نظر ابتدائی جبر الهی و عدم اختیار انسان در امر هدایت و ضلالت را مطرح می‌کند که در پرتو آیه مقیّد [۱۲۸] و نظائر آن معلوم می‌گردد که مقصود ضلالت از پس فسق، ظلم و کفر است که با اختیار از انسان سرزده است:
«یُضِلُّ بِهِ کَثِیراً وَ یَهْدِی بِهِ کَثِیراً وَ ما یُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِینَ». [۱۲۹] «إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الظَّالِمِینَ». [۱۳۰] این آیات در واقع از سنت قطعی خدا سخن می‌گوید که در برابر اعمال اختیاری انسان، مطرح می‌گردد (سنت عکس العمل).
۳- ظاهر آیه عام یا مطلق «وَ الْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ». [۱۳۱]شمول سه ماه عدّه طلاق را برای همه زنهای طلاق داده شده مطرح می‌نماید، لیکن در پرتو آیه احزاب و طلاق صرفا زنهایی را شامل می‌شود که رابطه زناشویی با همسران خویش داشته‌اند و در سن حیض بسر می‌برند و باردار نیز نمی‌باشند:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَما لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِیلًا».
[۱۳۲] «وَ اللَّائِی یَئِسْنَ مِنَ الْمَحِیضِ مِنْ نِسائِکُمْ إِنِ ارْتَبْتُمْ فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أَشْهُرٍ وَ اللَّائِی لَمْ یَحِضْنَ، وَ أُولاتُ الْأَحْمالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ یَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ ...». [۱۳۳]

  • تذکر: در مورد آیات احکام فقهی باید توجه داشت که برای درک جزئیات و خصوصیات حکم و تمام مسائل آن باید به مرجع خویش رجوع کرد چرا که غیر مجتهد صلاحیّت برداشت عملی از این گونه آیات را ندارد.

۴- ابهام و اجمال آیه «أُحِلَّتْ لَکُمُ الْأَنْعامُ إِلَّا ما یُتْلی عَلَیْکُمْ». [۱۳۴] با آیات بیانگر موارد حرمت در سوره مائده، انعام، نحل و بقره/ ۱۷۳، مرتفع می‌گردد:
«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّیَةُ ...». [۱۳۵] «قُلْ لا أَجِدُ فِی ما أُوحِیَ إِلَیَّ مُحَرَّماً عَلی طاعِمٍ یَطْعَمُهُ إِلَّا أَنْ یَکُونَ مَیْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِیرٍ ...». [۱۳۶] «إِنَّما حَرَّمَ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِیرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَیْرِ اللَّهِ بِهِ ...».
[۱۳۷] ۵- آیات موهم جواز ربا، شراب و قمار با توجه به آیات سوره بقره، نساء و مائده، از آیات منسوخ می‌باشد که زمان آنها سپری شده است که مربوط به مرحله خاصیّ از نهضت اسلامی است: [۱۳۸] «وَ ما آتَیْتُمْ مِنْ رِباً لِیَرْبُوَا فِی أَمْوالِ النَّاسِ فَلا یَرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ ...». [۱۳۹]
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَأْکُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَةً ...». [۱۴۰] «وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَیْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا ...». [۱۴۱] «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ».
[۱۴۲] تشدید عذاب برای رباخوار در ادامه آیات، شدّت حرمت آن را تأکید می‌کند؛ مثال شراب و قمار در بحث بعدی می‌آید؛ باید توجه داشت که نسخ احکام، مربوط به آیات بسیار محدودی است که تعدادشان به بیست مورد نمی‌رسد و موارد بسیاری که در کتب علوم قرآن و کتب ناسخ و منسوخ مطرح گشته است، ربطی به نسخ نداشته، بلکه هر یک از آنها در جایگاه خاصی مطرح می‌باشند که باید مورد تبعیّت قرار گیرند.

ب: قرآن و احکام قطعی

اشاره «لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ ...». [۱۴۳] در اینجا نیز هرگز قرآن با حدیثی با سند و محتوای قطعی، و با حکم قطعی عقل و علم تجربی تعارضی ندارد و مؤیّد آنها، و مؤیّد به آنها می‌باشد، [۱۴۴] حکم قطعی عرف، هم اگر همان حکم قطعی عقل فطریشان باشد، تعارضی نخواهد بود و الّا حکم عرف ارزشی نداشته در حوزه عقاید و اصول دین، بکلی مردود بوده در حوزه فروع دین در عین مطرود بودن حکمشان باید با آنان، مدارا نمود تا اعتقاداتشان مستحکم گشته، التزام عملی به احکام الهی در آنان پدید آید.
مسئله اخیر بکلی از بحث تعارض خارج بوده به بحث تزاحم مربوط می‌شود.

مثالها

۱- قرآن هرگز با حدیث متواتر و قطعی ثقلین تعارضی نداشته، خود دعوت کننده به عترت و مؤیّد محتوای آن می‌باشد:
«لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ». [۱۴۵] «إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً».
[۱۴۶] ۲- قرآن با حکم عقل به قبح ظلم و حسن عدل موافق بوده بلکه مؤکّد آن می‌باشد و قاعده بنیادی محالیّت اجتماع و ارتفاع نقیضین و غیره اساس بیانات قرآن خصوصا استدلالات و پرسشهای گزنده و بیدار کننده قرآن می‌باشد:
«إِنَّ اللَّهَ لا یَظْلِمُ النَّاسَ شَیْئاً وَ لکِنَّ النَّاسَ أَنْفُسَهُمْ یَظْلِمُونَ». [۱۴۷] «إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی الْقُرْبی وَ یَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ الْبَغْیِ ...». [۱۴۸] «یا أَیُّهَا النَّاسُ ... هَلْ مِنْ خالِقٍ غَیْرُ اللَّهِ یَرْزُقُکُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ ...».
[۱۴۹] ۳- حرکت کرات که امری قطعی است قرآن مؤید، بلکه مؤکد آن است و هم چنین مسئله جاذبه عمومی و غیره:
«لَا الشَّمْسُ یَنْبَغِی لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لَا اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ». [۱۵۰] «وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ». [۱۵۱] «اللَّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّماواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها ... سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِی لِأَجَلٍ مُسَمًّی ...». [۱۵۲] ۴- قرآن امر وقوع قیامت را که مخالف افکار عمومی و بسیار جنجال برانگیز بود بدون کوچکترین انعطافی با قاطعیّت مطرح می‌نماید حال آنکه شدیدترین هجومها، به امر قیامت بوده است:
«عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ کَلَّا سَیَعْلَمُونَ ثُمَّ کَلَّا سَیَعْلَمُونَ». [۱۵۳] «وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلی رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ أَفْتَری عَلَی اللَّهِ کَذِباً؟! أَمْ بِهِ جِنَّةٌ؟ بَلِ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِیدِ». [۱۵۴] ۵- قرآن در برابر عادتهای ریشه‌دار مزمن با مدارا، سعی در ریشه کن نمودن آن می‌نماید، لیکن بهرحال هرگز تسلیم اعتقادات و نظرات فاسد جامعه نمی‌گردد و هرگز ولو ضمنی و موّقت از جانب خویش مورد تأیید قرار نمی‌دهد بلکه با توجّه به ذهنیت مردم، گاه به مقایسه و ارزشیابی آن می‌پردازد؛ به سیر تحریم شراب در قرآن توجه نماییم:
الف: «وَ مِنْ ثَمَراتِ النَّخِیلِ وَ الْأَعْنابِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَکَراً وَ رِزْقاً حَسَناً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ». [۱۵۵] ب: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُکاری حَتَّی تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ!». [۱۵۶] ت: «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَ الْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِما إِثْمٌ کَبِیرٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ إِثْمُهُما أَکْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما ... کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ...» [۱۵۷] ث: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ». [۱۵۸] با این توجه، هر کجا فهم آیه‌ای با حکمی قطعی از جانب عقل یا علم یا حدیث مورد تعارض واقع گشت باید نسبت به فهم خویش مشکوک شده، دوباره به تدبّر بپردازیم و از اهل قرآن نیز در حل مشکل کمک گیریم و در صورتیکه شبهه تعارض از ظواهر قرآن ناشی شده باشد، باید آن ظواهر به معنای مناسب «لغت، عرف، عقل و قرآن» حمل شود، تا تعارض، مرتفع گردد مانند تعارض ابتدایی آیه «قُلْنا یا نارُ کُونِی بَرْداً وَ سَلاماً عَلی إِبْراهِیمَ» [۱۵۹] با قانون علیّت، که آیه، مخالف قانون علیت نیست بلکه از علل مافوق علل طبیعی، و علة العلل آنها (خداوند) سخن می‌گوید.

ت: قرآن و احکام ظنی

اشاره در تعارض میان حکم ظنی علم و عقل و ظواهر آیات، تقدم و ترجیح با ظواهر آیات می‌باشد- مادامی که دلیل لفظی دیگری از آیات یا احادیث در تأیید حکم عقل و علم در کار نباشد- و یا لااقل جای احتیاط بسیار شدید می‌باشد که بهرحال حکم عقل و علم مقدّم نخواهد گردید.
در تعارض میان آیات با احادیث معتبر غیر قطعی- چنانکه گذشت- اگر با آیات متضاد نبوده، جمع عرفی داشته باشد، همچون آیات با یکدیگر، تعارضی ابتدایی و غیر مستقر می‌باشد و در واقع تعارضی در کار نیست، لیکن اگر مخالف و متضاد باشند، بلاشک آیه بر حدیث مقدم می‌باشد و چنین حدیثی بفرموده معصوم (ع) باطل حق نماست و باید به دیوارش کوبید مادام که امکان توجیه حدیث بر طبق آیه قرآن در میان نباشد.
در مواردی که آیات نسبت به محتوای حدیث ساکت بوده، از حالت جمع عرفی و تضاد خارج باشد، مانعی از أخذ به محتوای حدیث، در کنار قرآن نمی‌باشد، مانند بهشتی بودن سنگ حجرالأسود و غیره.

مثالها

۱- تعارض نظریه داروین با جریان خلقت انسان در قرآن، که ظاهر قرآن، مقدم می‌باشد که با احادیث نهج البلاغه و غیره مؤیّد است، و یا لااقل باید بسیار احتیاط نمود تا دلیل قطعی بدست آید.
۲- تعارض میان بهشتی بودن یا جنی بودن همسران هابیل و قابیل در احادیث با ظواهر آیات اوّل نساء و غیره که دخالت عناصر غیر بشری را در تکثیر نسل حضرت آدم (ع) نفی می‌نماید که در این موارد ظواهر آیات بر ظواهر حدیث مقدم می‌باشد و در این مثال حدیثی نیز موافق ظواهر قرآن وجود دارد:
«یا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا کَثِیراً وَ نِساءً ...». [۱۶۰] در اینگونه موارد در صورت قوّت سند و محتوای حدیث و امکان توجیه ظواهر آیات، اگر حدیث را قید آیه نگیریم لااقل باید احتیاط نمود تا دلیل قوی‌تری بر توجیه ظاهر آیه یا تثبیت آن بیابیم.

ث: قاعده جری و تطبیق

در موارد بسیاری از آیات، احادیثی آمده است که آیه را بر موارد خاصی تطبیق می‌نماید و آیه را با توجه به آن مورد خاص، معنی می‌کند.
در نظر ابتدایی، گمان می‌رود که حدیث، شمول آیه را محدود نموده است و به غیر از مورد حدیث نمی‌توان آیه را گسترش داد.
این گمان غلط، بسیاری از مفسران شیعه و اهل سنت را به محدودیت و جمود در برداشت آیه کشانده است و حتی زمینه تخطئه یکدیگر را در فهم آیات فراهم آورده است حال آنکه این تطبیقات از باب ذکر مصادیق آیه می‌باشد و هرگز به این موارد، محدود نمی‌گردد، همچنانکه احادیث، «صراط مستقیم» را به قرآن، حضرت علی (ع)، بندگی خدا، صراط اطاعت از معصوم (ع)، صراط کشیده شده بر جهنم و غیره، معنی می‌کند؛ این تفسیرهای گوناگون از آیه، خود شهادت می‌دهد که اینها تفسیر آیه بحساب نمی‌آید، بلکه از مصادیق آیه می‌باشند که در اصطلاح به «جری و تطبیق» موسوم است که تعبیر «جری» از احادیث اخذ شده است؛ اصطلاح دیگر «جری»، «تأویل» می‌باشد که آن نیز در احادیث آمده است. [۱۶۱]

ج: قاعده عدم تخصیص مورد

در موارد بسیاری دیگر، احادیثی بعنوان شأن نزول آیات مطرح می‌گردد که گمان می‌رود آیات، ناظر به حوادث خاص مذکور می‌باشد حال آنکه اوّلا: اکثر شأن نزولها سند صحیح نداشته، محتوایشان نیز بروشنی بر نزول آیه در آن مورد مذکور دلالت نمی‌کند، بلکه در صورت صحت حدیث از باب «جری و تطبیق» می‌باشد که به غلط، بعنوان شأن نزول مطرح گشته است.
ثانیا: بسیاری از آنها محتوایشان با سیاق آیات هماهنگ نیست، بلکه چه بسا متضاد می‌باشد که اعتبارشان را مردود می‌نماید؛ در این زمینه بجهت امور سیاسی و اغراض دیگری، روایات جعلی بسیاری در میان احادیث معتبر، داخل شده است.
ثالثا: در صورت هماهنگی آیه با شأن نزول ادّعایی، هرگز آیه دلالتش بر آن محدود نمی‌گردد، بلکه مواردی را نیز که در آینده رخ خواهد داد، شامل می‌شود که در اصطلاح اصولی گفته می‌شود «مورد، مخصص نیست».
در این گونه موارد فرقی نمی‌کند که لفظ آیه عمومیّت داشته باشد یا آنکه به مورد خاصی اشاره کند.
مثلا، آیه «الَّذِینَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ» [۱۶۲] در مورد جنگ احد است که مقصود از «ناس»، شخص «نعیم بن مسعود» جاسوس قریش، می‌باشد و یا سوره تبت که صریحا در مورد ابی لهب و همسرش می‌باشد؛ نه عموم آیه اوّل نه خصوص آیات سوره تبت، محدود به مورد خویش نمی‌باشند، بلکه بر حوادث مشابه در طول زمانهای آینده، جریان دارند.

تزاحم

اشاره تزاحم در آیات بر دو قسم است:
الف: تزاحم میان آیات ب: تزاحم میان آیه و واقعیت خارجی اشاره

الف: تزاحم میان آیات

تزاحم میان دو حکم، یا از تعارض ظاهری میان آنان ناشی می‌شود و یا اینکه در عمل با هم متزاحم می‌باشند در صورت اوّل، دو حکم مترتب بر یکدیگر می‌باشند و نظر به مراحل و شرایط مختلف دعوت دارد که در یک مرحله مثلا، قاطعیت در اعتقاد مطرح است و در عمل و برخورد با مشرکین باید عفو و اغماض، اصل قرار گیرد که سوره کافرون و آیه اعراف و آیاتی مشابه نظر به این مرحله دارد:
«لَکُمْ دِینُکُمْ وَ لِیَ دِینِ». [۱۶۳]
«خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِینَ». [۱۶۴] «اتَّبِعْ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ».
[۱۶۵] در این مرحله، هدف صرفا پیام رسانی و اتمام حجت می‌باشد و از هر گونه درگیری باید پرهیز نمود و در صورت تهاجم حتی الامکان نباید مقابله به مثل نمود، چرا که نه توان مقابله بدون توقف ابلاغ رسالت، وجود دارد و نه می‌تواند تأثیر بسزای حلم و بردباری را داشته باشد؛ در آیه‌ای دیگر اجازه دفاع داده می‌شود:
«أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ». [۱۶۶] در مراحل دیگر، مقابله با مشرکین در صورت تعرض مطرح می‌گردد؛ پس از چندی برخورد با مشرکین اطراف مدینه فرمان داده می‌شود؛ در مرحله نهایی، کشتن تمام مشرکین، پس از التیمام چهار ماهه داده می‌شود:
«قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا ...». [۱۶۷] «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِینَ یَلُونَکُمْ مِنَ الْکُفَّارِ وَ لْیَجِدُوا فِیکُمْ غِلْظَةً ...». [۱۶۸] «فَسِیحُوا فِی الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللَّهِ وَ أَنَّ اللَّهَ مُخْزِی الْکافِرِینَ». [۱۶۹] «فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ ...». [۱۷۰] می‌بینیم که این آیات در طول یکدیگر مطرح می‌باشند نه در عرض یکدیگر، چنانکه بعضی گمان نموده‌اند و آنها را بواسطه آیه نهایی، منسوخ اعلام کرده‌اند؛ هر کدام از این مراحل با شرایطی همراه هستند که در صورت فقدان آن شرایط، حکم آنها منتفی گشته، احکام مرحله دیگر مطرح می‌شود؛ همانگونه که حکم وضوء، مشروط به وجدان شرعی یا عرفی آب می‌باشد که در صورت فقدان شرعی یا عرفی آب، حکم تیمم جانشین حکم وضوء خواهد شد. [۱۷۱] تزاحم دو حکم در عمل، مانند تزاحم آیه «أَوْفُوا بِالْعَهْدِ» و آیه «أَقِیمُوا الصَّلاةَ» می‌باشد در صورتیکه در وقت نماز، انسان انجام امری را متعهد شده باشد یا آنکه دو امر به انسان روی آورد که هر دو دارای ملاک عمل و حکم به عمل می‌باشند، مانند تحصیل علم و احسان به پدر و مادر یا انفاق و عبادت در وقت خاص که قابل جمع در عمل نباشند، در این موارد معیارهای متعددی مطرح است:

الف- بدلیت

اگر حکمی بدل داشت حکم دیگر در عمل مقدم است مانند تزاحم میان سیراب نمودن فرد در حال تلف و وضو گرفتن، به جهت عدم کفایت آب برای هر دو؛ در این صورت، آب به تشنه داده می‌شود و بجای وضو تیمم گرفته می‌شود.

ب- اهمیت داشتن

اهمیت در نزد شرع یا عرف عقلاء، معیار دیگری است تا که أهمّ بر مهم ترجیح داده شود مانند بخطر افتادن حفظ کیان اسلام در صورت اقدام برای گرفتن حق خویش که نمونه بارزش حق خلافت علی (ع) بود که بجهت اهمیّت حفظ کیان اسلام از اقدام عملی برای گرفتن حق خویش گذشت و صبر بسیار تلخی را بجان خویش خرید:
«... فرأیت أنّ الصّبر أحجی فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی ...».
[۱۷۲]

ت- صعوبت عمل

در صورت یکسانی اهمیت عمل، صعوبت عمل مطرح می‌گردد:
«أفضل الأعمال أحمزها». معصوم (ع)

ث- مخالفت نفس

در صورت یکسانی صعوبت عمل و اهمیت آن، آنچه مخالف نفس است ارزشمندتر است:
«... کان إذا بدهه أمران ینظر أیّهما أقرب إلی الهوی فیخالفه ...».
[۱۷۳] (او چنین عادت داشت که هرگاه دو امر ناگهانی به او روی می‌آورد، با دقت می‌نگریست که کدامیک از آن دو به هوای نفس نزدیکتر است تا در نتیجه، آن را مخالفت نماید).
این معیار، حتی آنجا که صعوبت عمل محبوبیّت بیشتری دارد، مطرح می‌گردد، بشرط اینکه؛ اهمیت امر مقابل، بیشتر باشد؛ همچون گماردن حضرت علی (ع) به اداره مدینه در زمان جنگ تبوک که با میل قلبی حضرت امیر (ع) مخالف بود با آنکه سختی جنگ تبوک، بسیار زیاد بود، حضرت امیر (ع) بسیار تمایل داشت که در جنگ شرکت نماید.
ب: تزاحم میان آیه با واقعیت خارجی در تزاحم میان حکم آیه و واقعیت خارجی، میزان اهمیت اجرای آیه، میزان مانعیت واقعیت خارجی، مقدار امکان جسمی و مالی مورد نیاز جهت رفع مانع و تحقق آیه، میزان توان فعلی و مسائلی دیگر را باید در نظر گرفت که پیگیری آنها از غرض این نوشته بدور می‌باشد از نمونه‌های این تزاحم، امر به تزویج زینب بنت جحش از جانب خدا به پیامبر (ص) جهت سنت شکنی، و مخالفت شدید جوّ اجتماعی، با آن بود، همچنین مسئله بسیار مهم ازدواج حضرت داود (ع) با یکی از همسران شهداء جهت شکستن سنت غلط نفی تعدد زوجات، و به جهت اصلاح امر این خانواده‌های بزرگوار بود که با مخالفت شدید جوّ اجتماعی روبرو شد، که در جامعه خویش نیز این بن‌بست و معضل را مشاهده می‌کنیم.[۱۷۴]

خلاصه بحث

تعارض

الف- ابتدایی و غیر مستقرّ
ب- مستقر (با ادلّه ظنّی حدیث، عقل، علم و عرف)
الف- ابتدایی و غیر مستقر:
۱- آیات با یکدیگر
۲- آیات با ادله قطعی و ظنی آیات با یکدیگر
۱- توهم تعارض
۲- دارای جمع عرفی آیات با ادله قطعی و ظنی:
۱- توهم تعارض
۲- دارای جمع عرفی موارد جمع عرفی:
۱- محکم و متشابه
۲- ناسخ و منسوخ
۳- عام و خاص
۴- مطلق و مقید
۵- مجمل و مبیّن
6- ...

معیار ترجیح در تعارض

۱- تعارض ابتدایی آیات:
با یکدیگر دارای جمع عرفی: تقدم محکم بر متشابه، ناسخ بر منسوخ و غیره با ادله قطعی: تقیید آیه به ادله قطعی با ادله ظنی: تقیید آیه به حدیث، تقدم آیه بر عقل و عرف و علم ۲- تعارض مستقر: تقدم آیه بر آنها خصوصا عقل، عرف و علم، یا احتیاط در حدیث و تقدم آیه بر باقی

تزاحم

الف- میان اجرای دو آیه
ب- میان اجرای آیه با واقعیّت خارجی

معیار ترجیح در تزاحم

الف- تزاحم آیات با یکدیگر:
۱- تقدم غیر بدل بر صاحب بدل
۲- تقدم اهم بر مهم
۳- تقدم دشوارتر بر دشوار
۴- تقدم مخالف نفس بر موافق نفس
ب- تزاحم آیه با واقعیّت:
۱- اجرای آیه در صورت عدم عسر و حرج
۲- مرحله بندی اجرای آیه در صورت عسر و حرج

اصل نهم: کلیدها و شیوه‌های تدبر [۱۷۵]

تدبر در قرآن، نیازمند کلیدها و شیوه‌های خاص خویش می‌باشد که باید آنها را تحصیل نمود و به آنها آگاهی یافت، اینکه این کلیدها کدامند و شیوه‌ها چه هستند و از چه منبع یا منابعی بدست می‌آیند، باید مورد توجه و تحقیق جدی متدبّر قرآن قرار گیرد.
عدم جدی گرفتن این کلیدها و شیوه‌ها و یا عدم تحقیق جدی در بررسی کلیدها و شیوه‌های معتبر، بلبشوی عظیمی را در فهم قرآن در طول تاریخ اسلام پدید آورده است و عملا آثاری که مورد انتظار از فهم و تدبر در قرآن بود حاصل نگشته است، بلکه انحرافات و انشعابات فراوانی را در میان مسلمین بوجود آورده است:
جماعتی منبع فهم قرآن را صرفا نقلیاتی می‌دانند که از پیامبر (ص) و صحابه و حتی تابعین مطرح گشته است، و گروهی دیگر عقل را نیز ضمیمه کرده‌اند که دامنه‌اش، حتی خوش آیندها و سلیقه‌های شخصی را نیز در بر می‌گیرد.
در این میان، عده‌ای دیگر ظواهر قرآن را به کناری نهاده، رو به باطن قرآن آوردند و رأی و نظرهای بدون استناد صحیح فراوانی را عرضه کردند و فتنه فهم غلط از قرآن را هر چه بیشتر دامن زدند و عده‌ای هم بودند که علوم تجربی را معیار قرار داده در سوق دادن آیات بسوی آن علوم، تلاشها بخرج دادند.
در این اوضاع بحرانی، گروهی دیگر قد علم کرده، هر چه خلاف ظواهر قرآن است، انکار نمودند و به تکفیر دیگران پرداختند؛ طائفه‌ای نیز در برابر همه اینها قد علم کرده، تدبر در قرآن را ممنوع اعلام کرده، آن را صرفا به معصومین اختصاص دادند و بناچار همچون «ظاهریه» و اصحاب حدیث، به هر آنچه که در کتب اربعه و یا بالاتر در کتب شیعه به ائمه (ع) منتسب است، وسیله فهم قرآن قلمداد نمودند و عقل را محکوم کرده، اجتهاد را منتفی دانستند؛ و در این اواخر نیز گروهی تازه بدوران رسیده، کلید فهم قرآن را صرفا عربی دست و پا شکسته و شرکت در جریان اعتراض به طاغوت تصور نمودند و از این راه بر خویش، هر نوع تحلیل و تفسیری را در زمینه قرآن، جائز دانستند و بلکه خود را تنها جریان صاحب صلاحیت در فهم قرآن اعلام نمودند و دیگران را به ارتجاعی بودن و جمود داشتن متهم کردند و تحصیل کلیدهای علمی قرآن را شوخی تلقی کرده به استهزاء پرداختند و کلیدهای روحی را نیز در زندان رفتن و مخالف رژیم بودن خلاصه نمودند، در این جریان، کار بجایی رسید که فهم صاحب المیزان از قرآن، تخطئه می‌شد لیکن فرد ملحد بی‌دین، با جرأت، بخود اجازه تفسیر قرآن و نهج البلاغه را می‌داد و در این زمینه، شیوه استدلال نیز بسته به میل و رغبت افراد، تفاوت می‌نمود! در طول این جریانات، گروهی نیز بودند که فهم ادبی را کلید اساسی فهم قرآن تلقی می‌نمودند.
در برابر این اوضاع بلبشو، شیعیانی آگاه و بصیر به ذیل اهل بیت (ع) متوسل شدند تا به کلیدها و شیوه‌های تدبر، آگاهی یابند و از خطر تفسیر برأی در امان بمانند، اینان بر اساس آموزش اهل بیت (ع) قرآن را منبع اساسی تدبر با توجه به احادیث معتبر دانستند و حکم قطعی عقل و فهم عرفی از ظواهر را در کنار قرآن و احادیث، محترم شمردند و جریانی سالم را پدید آوردند که ثمره‌اش، اجتهاد مستمر بطور کلی و ظهور تفسیرهایی همچون المیزان در حوزه همه معارف و احکام قرآن، بنحو مشخص بود که باید از برکات و دست آوردهای این اجتهاد مستمر و بالخصوص تفسیر المیزان در فهم قرآن و کلیدها و ابزار ضروری آن و شیوه‌های فهمش، بهره‌مند گشت.

اصل دهم: آفت‌های تدبر

«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟!». [۱۷۶] شناخت آفتها و موانع تدبر [۱۷۷]، نقش مهمی در بکارگیری روشها و کلیدهای مناسب فهم قرآن خواهد داشت.
بررسی تاریخ تفسیر و جریانات فکری مختلف در آن، ما را با مجاری انحراف و بدعت آشنا کرده، با پختگی و استواری در حوزه فهم قرآن، قدم خواهیم زد؛ این نکته مهم را در بیان معصومین (ع) ملاحظه می‌کنیم:
«إعلموا علما یقینا أنّکم ... لن تمسّکوا بمیثاق الکتاب حتّی تعرفوا الّذی نبذه و لن تتلوا الکتاب حقّ تلاوته حتّی تعرفوا الّذی حرّفه فإذا عرفتم ذلک عرفتم البدع و التّکلّف و رأیتم الفریة علی اللّه و التّحریف، و رأیتم کیف یهوی من یهوی و لا یجهلنّکم الّذین لا یعلمون». امام حسن (ع)[۱۷۸] (به علم یقینی بدانید که قطعا شما ... هرگز عهد و میثاق کتاب را با قدرت به دست نخواهید گرفت تا آنکه بشناسید کسی را که میثاق- کتاب- را به کناری انداخته است و هرگز کتاب را به حقیقت تلاوت نخواهید نمود تا آنکه بشناسید کسی را که قرآن را تحریف می‌نماید پس هرگاه آن را شناختید، بدعتها و تکلف- در فهم قرآن- را خواهید شناخت و افتراء بر خدا و تحریف را- با چشم بصیرت- خواهید دید، و خواهید دید چگونه سقوط می‌کند آنکه- باید- سقوط کند و مبادا شما را کسانی که علم ندارند به جهالت افکنند).
نظیر همین بیان را از امیر مؤمنان (ع) در نهج البلاغه مشاهده می‌کنیم:
«و اعلموا أنّکم لن تعرفوا الرّشد حتّی تعرفوا الّذی ترکه و لن تأخذوا بمیثاق الکتاب حتّی تعرفوا الذّی نقضه و لن تمسّکوا به حتّی تعرفوا الّذی نبذه». (خ ۱۴۷) می‌بینیم که آفت شناسی را حضرت در تمام حوزه‌های دین به ضرورت مطرح می‌نماید که بعنوان مقدمه‌ای جدی و ضروری باید به آن عنایت شود؛ در ادامه، هر دو حدیث، راه چاره خروج از بدعتها و تحریفها را مطرح می‌نماید که رجوع به اهل بیت (ع) می‌باشند:
«فالتمسوا ذلک من عند أهله فإنّهم عیش العلم و موت الجهل هم الّذین یخبرکم حکمهم عن علمهم و صمتهم عن منطقهم و ظاهرهم عن باطنهم، لا یخالفون الدین و لا یختلفون فیه فهو بینهم شاهد صادق و صامت ناطق!».
(خ ۱۴۷) (پس آن را از نزد اهلش درخواست نمایید چرا که- موجب- رونق علم و مرگ جهل می‌باشند، آنان کسانی هستند که حکمشان از علمشان و سکوتشان از منطقشان و ظاهرشان از باطنشان خبر می‌دهد،- هرگز- با دین حق مخالفت نمی‌کنند و- هرگز- در امر دین اختلاف- نظر- پیدا نمی‌کنند پس او- قرآن- در میانشان شاهدی صادق و صامتی ناطق می‌باشد!).
مقایسه دیدگاه‌های اهل بیت، نسبت به صفات خدا، جبر و اختیار و غیره در حوزه معارف، و دیگر مسائل در حوزه احکام فردی و اجتماعی و اخلاق، با اندیشه‌ها و نظرات دیگران نشان دهنده ثبات فکری اهل بیت (ع) و تزلزل فکری و تغیر دائمی آن در نظرگاه دیگران می‌باشد؛ توجه به تغییر و تحولات بینش اعتقادی اهل سنت از تجسیم و تشبیه تا اشعری‌گری تا زمان حاضر و همچنین نظرهای بسیار نوسان دار معتزله در این باب، و توجه به ثبات فکری معرفتی در نهج البلاغه، مطلب را بخوبی جلوه‌گر می‌نماید که بتدریج علمای اهل سنت نظرشان به بینش نهج البلاغه نزدیک می‌شود و هر چه بیشتر، برداشت‌های سلف خویش را تخطئه نموده، به کناری می‌نهند.
این آفتها، هم در حوزه کلیدهای علمی و شیوه‌ها و هم در حوزه کلیدهای روحی مطرح می‌باشند و عوامل نفسانی و خارجی، هر دو، در این انحراف دخالت دارند که تبیین آنها رساله جداگانه‌ای را می‌طلبد [۱۷۹] لیکن همینجا اشاره کنیم که مانع عمده و محوری، آلودگی دل می‌باشد که حجابهایی گوناگون را در برابر فهم قرآن پدید می‌آورد:
«بَلْ رانَ عَلی قُلُوبِهِمْ ما کانُوا یَکْسِبُونَ». [۱۸۰] «وَ جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً ...». [۱۸۱] «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ؟! أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟! [۱۸۲] این حجابها از «ظلم به نفس» پدید می‌آید [۱۸۳] که در واقع، حقیقت ستم به خویش و دیگران می‌باشد، «ظلم به نفس» نیز از «تجاوز به حدود الهی» [۱۸۴] ناشی می‌شود که عدم قناعت به حقوق خویش و زیاده‌طلبی را حکایت می‌کند؛ چرا که، هر کسی از انسانها با توجه به حد وجودی خویش و حدود خانوادگی و اجتماعی‌اش، از حقوقی بهره‌مند است و در مقابل نیز، حقوقی بر عهده دارد؛ زیاده‌طلبی از حق الهی خویش، مرزها را بهم ریخته، آشفتگی و بحران و بی‌نظمی و فساد را در درون و برون انسان و در فرد و جامعه، پدید می‌آورد و تعادل سیستم درونی و اجتماعی را از میان می‌برد که معنایش، اختلال سیستم ادراکی روح و شکل‌گیری حجابها و زنگارها می‌باشد که مجاری فهم و درک قلبی را مسدود می‌نمایند:
«وَ قالُوا قُلُوبُنا فِی أَکِنَّةٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَیْهِ وَ فِی آذانِنا وَقْرٌ وَ مِنْ بَیْنِنا وَ بَیْنِکَ حِجابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنا عامِلُونَ». [۱۸۵].
این جریان زیاده‌طلبی از «هواپرستی و آرزوهای طول و دراز» منشأ می‌گیرد که پیروی از هوای نفس، مانع از حق می‌گردد و دومی، آخرت و عاقبت را از یاد انسان می‌برد و در ادامه، سخت دلی و قساوت پیشگی را پدید می‌آورد که محرومیّت از هدایت قرآن، کمترین نتیجه آن، و فسق و فجور و پرده دری، بستر طبیعی آن خواهد بود:
«أیّها النّاس إنّ أخوف ما أخاف علیکم إثنان: إتّباع الهوی و طول الأمل، فأمّا اتّباع الهوی فیصّد عن الحقّ، و أمّا طول الأمل فینسی الاخرة». (نهج، خ ۴۲) «وَ لا یَکُونُوا کَالَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَیْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کَثِیرٌ مِنْهُمْ فاسِقُونَ». [۱۸۶] «وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً». [۱۸۷] این جریان هواپرستی و آرزوهای تخیلی بی‌حد و حساب، زیاده‌طلبی، تجاوز به حدود و ظلم و عدم تعادل، طبعا عدم أدای حقوق بر عهده را در ضمن خویش بهمراه می‌آورد؛ از این‌رو، ظلم به خویش و دیگران، هم کفر به حق را بجای ایمان به حق نتیجه می‌دهد و هم کفر به نعمت، بجای شکر آن را باعث می‌شود و از این جاست که افزایش در هدایت و یا محرومیت از آن با غلظت و شدت بر اساس «شکر و کفر» مقرر می‌گردد:
«وَ الْکافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ». [۱۸۸]
«وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها إِنَّ الْإِنْسانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ». [۱۸۹] «وَ إِذْ تَأَذَّنَ رَبُّکُمْ لَئِنْ شَکَرْتُمْ لَأَزِیدَنَّکُمْ وَ لَئِنْ کَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابِی لَشَدِیدٌ».
[۱۹۰] (و- یاد آورید- زمانی را که پروردگارتان با غلظت و شدت قسم یاد نمود که بی‌شک اگر شکر نمایید، به یقین شما را فزونی خواهم بخشید و اگر کفر ورزید قطعا عذاب و شکنجه من شدید است).
با این توجه است که قرآن برای مؤمن طالب حق و معترف به ذنوب و ظلمهای خویش، مایه بهبودی و بهره‌مندی است و برای حق پوشان و کافران به نعمت و متلبسین به ظلم، منشأ خسارت و تباهی است:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً». [۱۹۱] «ایمان به قدر خویش و عشق به خدا و آخرت، طلب حق و شکر نعمت، و اعتراف به ذنوب و مرض خویش از پس آگاهی و هشدار» [۱۹۲] و «تضرع و دلشکستگی، و تذکر به حقائق و حقوق، و توبه و رجوع بسوی حق از پس بلاء و مصیبت» [۱۹۳] ظلمتها و حجابهای دل را دریده، قفلها را شکسته، چشم دل را بینای حقیقت و گوش جان را شنوا و پذیرای سخن حق می‌گرداند.

بخش دوم: اصول حاکم بر متدبّر قرآن

مقدمه همانگونه که بارها اشاره شد و در بخش شیوه‌ها نیز مطرح می‌گردد همه مردم به تدبر در قرآن دعوت شده‌اند تا اینکه به حقانیتش پی برده، بدان ایمان آورند و با ایمان به حقائقش از برکات عظیم آن بهره‌مند گردند بنابراین متدبرین در قرآن دو دسته‌اند:
الف: محققینی که در جستجوی حقیقت باشند.
ب: مؤمنینی که به حقیقتش پی برده، در جستجوی بهره‌مندی و درمان خویش می‌باشند.
برای دسته دوم تمام اصولی که در این بخش مطرح می‌گردد دارا بودنش ضروری است.
برای دسته اوّل، همه اصولی که شرط ایمان و اعتقاد به دین را ندارند ضروری می‌باشد که غیر از اصل اوّل، باقی اصول را باید دارا باشند.
تذکر: گرچه اصول حاکم بر محتوای قرآن نیز به متدبّر قرآن مرتبط است، لیکن از آنجا که اصول مذکور به خصوصیات محتوای قرآن نظر داشت به عنوان اصول حاکم بر محتوای قرآن مطرح گشت.

اصل اوّل: صحت اصول اعتقادات

اشاره «فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ». [۱۹۴] اصول اعتقادات سالم همچون آینه‌ای شفاف است که ما را به حقیقت پیام و مقاصد قرآن راهنمایی می‌کند و برعکس، اصول اعتقادات فاسد همچون عینکی تیره و تار است که از درک حقیقت پیام و مقاصد آیات، انسان را محروم می‌گرداند.
نگاهی به برداشتهای جبرگرایانه «فخر رازی» اشعری مسلک از آیات، و برداشتهای تفویض گرایانه (آزادی مطلق) «زمخشری» معتزلی مسلک، ما را به خطر خیز بودن فقدان این اصل در امر تدبر متوجه می‌نماید، و ضرورت تعیین اصولی اساسی و قطعی را در امر تدبر، توسط مفسرین خاص قرآن (اهل بیت) مطرح می‌نماید که راهنمای ما در جریان سیر و تدبر در آیات باشد.
از این اصل، نتایجی بر طبق اصول اعتقادی مبیّن از جانب معصوم (ع) بدست می‌آید:

توحید در ذات و صفات و افعال

«ذلِکُمُ اللَّهُ رَبُّکُمْ لَهُ الْمُلْکُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ!». [۱۹۵] این اصل، فکر اشعری زائد بودن صفات بر ذات، و فکر معتزلی نیابت صفات از ذات و تفویض در افعال، و فکر اخباری تفویض اداره عالم به ائمه (ع) را به کنار می‌زند و مجرای صحیح شفاعت اولیاء خدا و غیره را در پرتو خویش می‌نمایاند و حدود و ثغور آن را مشخص می‌نماید که دیگر، ایراد امثال شیخ محمد عبده بر امر شفاعت بی‌مورد بوده، خطایشان در فهم آیات روشن می‌گردد و توجیهات ناروای امثال زمخشری در آیات مشیت و اراده، باطل خواهد بود.

عدم تشبیه و عدم تنزیه

«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ». [۱۹۶] «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْ‌ءٌ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ». [۱۹۷] «ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللَّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ». [۱۹۸] [۱۹۹] یگانگی مطلقه إلهی، بساطت تام و عدم ترکیب و تجزیه ذهنی را مطرح می‌نماید از این‌رو، فکر جسمیت و تشبیه، اعتقادی فاسد بوده، که از منابعی غیر اسلامی توسط امثال «کعب الأحبارها» در اعتقاد اهل سنت وارد شده با برخورد با آیات متشابه بدون توجه به محکمات آیات، مورد قبول واقع گشته است؛ عامل دیگر، تعطیل عقل در فهم ظواهر آیات می‌باشد؛ پس با این اصل، تمام آیات موهم جسمیت و رؤیت خدا در دنیا و آخرت با توجه به آیات محکم و حکم قطعی عقل و فهم عرفی چنین استعمالاتی، معنایی مناسب سیاق آیات خواهند داشت.
ضرورت معرفت به خدا و صفات او و توبیخ جهل به شؤون الهی در آیات، فکر تنزیه معتزلی را مردود می‌شمارد.

توحید در افعال و اختیار انسان

«إِنِّی تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّکُمْ ما مِنْ دَابَّةٍ إِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ». [۲۰۰] «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاکِراً وَ إِمَّا کَفُوراً». [۲۰۱]
اراده خدا از طریق اراده انسان بر افعال او حکومت می‌کند و انسان در عین اختیار عمل از حوزه حکومت و اقتدار الهی نمی‌تواند پا فراتر گذارد، عدم درک این دو مسئله «جبر اشعری» را پدید آورده است که به وضوح با جعل تکالیف برای انسان و آیات ناظر به اختیار عمل انسان و غیره، منافات دارد و در عین حال، آزادی مطلق معتزلی را نیز باطل می‌نماید.
کسانی که قدرت هضم و جمع این گونه مطالب را ندارند نباید به کنکاش بیشتر بپردازند و در مسائلی همچون جبر و اختیار و قضاء و قدر وارد شوند که خطر گمراهی از صراط مستقیم را در پی دارد؛ از این‌رو، معصوم (ع) به کسی که قدرت درک این گونه مسائل را ندارد می‌فرماید: اینگونه مسائل همچون دریایی عمیق است که نباید در آن داخل شوید:
«بحر عمیق فلا تلجه». علی (ع) فکر جبر در قضاء و قدر الهی بسیاری از مسلمین را از ایفای نقش الهی‌شان در جامعه در برابر فسادها و انحرافات مانع گشته است.

صلاحیت و خباثت معیار پاداش و جزاء

«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِکُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها ...». [۲۰۲] مکلف و مختار بودن انسان، ضرورت ارزیابی اعمال و پاداش و جزای مناسب را مطرح می‌نماید در عین حال که باعث و بانی خوبیها خداست لیکن هرگز بدیها به خداوند منتسب نمی‌باشد؛ بنابراین سقوط در جهنم، به قهر الهی نبوده، به خباثت حاصل از اختیار عمل انسان و جن مرتبط است و همچنین، در قیامت شفاعت معصومین (ع) بی‌جهت نبوده، ضرورت وجود ارتباطی مثبت با معصوم (ع) را در دنیا مطرح می‌نماید.
در پرتو این اصل، تمام آیات مربوطه، به گونه‌ای معنی خواهند شد که این اصل محفوظ بماند و بهمین دلیل احادیث وارد شده نیز معنی صحیح خود را خواهند یافت، راهنمای اساسی در این بحث، آیه زیر خواهد بود:
«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ». [۲۰۳]

عصمت پیامبران و اهل بیت (ع)

«... وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحی عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی .
[۲۰۴] «... فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ وَ أَحْصی کُلَّ شَیْ‌ءٍ عَدَداً». [۲۰۵] پیامبران در اخذ و تلقی وحی و در ابلاغ و پیام رسانی و در اجراء و پیاده کردن فرامین الهی از خطاء و اشتباه و گناه و آلودگی مصون بوده، در عصمت الهی بسر می‌برند؛ از این‌رو، توهماتی خلاف این اصل، بواسطه روایات جعلی و یا ظواهر ابتدایی آیاتی همچون «أَلْقَی الشَّیْطانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ». [۲۰۶] در مرحله اخذ و ابلاغ، و آیات عتاب در مرحله اجراء همچون؛ «عَفَا اللَّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ»، «عَبَسَ وَ تَوَلَّی ...» [۲۰۷] و غیره، باید در پرتو این اصل، مورد عنایت قرار گیرد و آیاتی که در مورد عتاب و استغفار انبیاء آمده است باید به معنایی مناسب با شأن انبیاء الهی اخذ شود، و همیشه باید سطح نبوت و تلقی آنان را نسبت به ذنوب و خطاء از سطح و تلقی خویش جدا نماییم و با احتیاط و دقت زیاد با توجه به قرائن آیات و احادیث معتبر، آیات را معنی کنیم چرا که آنان را با خود نتوان قیاس نمود و ذنوب آنان را نتوان با ذنوب خویش یکی گرفت و به نحو یکسان تلقی کرد:
«حسنات الأبرار سیّئات المقرّبین». معصوم (ع) در عین این دقت و احتیاط، نباید فهم خویش را کور، کرد و با ذکر «و الله اعلم» خود را از پیام این آیات محروم نمود، که این افراط و تفریط در اینگونه آیات هر دو دسته را از مقصود و مراد آیات دور نموده است.
نسبت‌های آلوده (نعوذ بالله) قصد آلودگی، عدم توکل، کبر و غرور در برابر پدر و مادر و غیره به یوسف (ع) و نسبت (نعوذ بالله) زنا و آلودگی و قتل و کبوتر بازی و چشم چرانی و یا حتی شبهه آن در سطح خفیف‌تر، به حضرت داود (ع)، این افراط گناه آلود را در سطح گناه کبیره مطرح می‌نماید که باید از کج فهمی و نادانی به خدا پناه برد و از خدا ترسید و فهم خویش را شدیدا تخطئه نمود و به اهلش رجوع کرد تا مکشوف شود که اینها اکاذیبی بیش نبوده، آیات قرآن بالخصوص چنین برداشتهایی را محکوم می‌نماید و آنان را در کمال قداست و طهارت، مورد تمجید و ستایش قرار می‌دهد:
«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ». [۲۰۸] «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ». [۲۰۹] «ما کانَ لَنا أَنْ نُشْرِکَ بِاللَّهِ مِنْ شَیْ‌ءٍ ...». [۲۱۰] «وَ اذْکُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ». [۲۱۱] «وَ إِنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفی وَ حُسْنَ مَآبٍ». [۲۱۲] و از طرفی تفریط، باعث شده است که از پیام آیه سوره (ص) در مورد قضاوت حضرت (ع) و استغفارش محروم شویم و همچنین از اعتراف صریح موسی (ع) و یونس (ع) و آدم (ع) به «ظلم به نفس» بسادگی گذشته، نکات آیات را با حفظ شؤون عصمت آنان، مورد توجه قرار ندهیم، با وجودیکه مثلا حضرت موسی (ع) حتی در برابر فرعون به ضلالت خویش صریحا اعتراف می‌نماید که این اعتراف نشان می‌دهد کاری که حضرت انجام داده بود در سطح مقام او نبوده است، امّا قتل قبطی پس چه معنی می‌دهد؟، آیا قتل عمد بیگناهی بود؟ که گناهی است کبیره که از مؤمن عادی سر نمی‌زند تا چه رسد به اولیاء تا چه رسد به انبیا آنهم از اولوا العزم آنان، پس چه بود؟ قتل که با توجه به موازین شرعی، عمدی بود؟
نکته اینجاست که عمل حضرت در مقام دفاع از مظلوم و دفع ظالمی متجاوز بود که به قتل او ختم شد و حرجی بر حضرت نبود الا اینکه این عمل در مجموعه حرکت حضرت و طرح‌ها و برنامه‌هایش خلل و نقص وارد نمود که بناچار حضرت را وادار به فرار از مصر کرد که باعث شد ضعفی در هدایت و رهبری توده‌های بنی اسرائیلی پدید آید و از این جهت، کشتن آن فرد مهدورالدم در مقابل این نقصان نمی‌ارزید.
بگذریم، علاوه بر عصمت از پس رسالت، عصمت از کودکی تا نبوت نیز مطرح است که توجه به این نکته، ما را در فهم آیات مربوطه یاری می‌دهد که دیگر، روایتهای جعلی، نظیر دزدی حضرت یوسف (ع) را در کودکی نمی‌توانیم بپذیریم که با بیان قرآن نیز منافات دارد:
«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ».
[۲۱۳] (بی‌شک خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را خالص گردانیده بر عالمین برتری بخشیده است).
«... قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً، قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی؟ قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ». [۲۱۴] این «اصطفاء» (از صافی گذراندن و خالص گردانیدن) بطور مطلق آمده است که همه مراحل زندگی را شامل می‌شود نفی مطلق دسترسی ظالم به عهد الهی، دلیل دیگری است چرا که هرگونه گناهی متعارف، از مصادیق ظلم می‌باشد پس غیر ظالم عصمت دارد؛ آیات در خصوص بعضی از انبیاء، در مورد عصمت کودکی آنان و تحت تربیت الهی بودنشان از کودکی، نیز اصل فوق را تأکید می‌کند:
«وَ أَلْقَیْتُ عَلَیْکَ مَحَبَّةً مِنِّی وَ لِتُصْنَعَ عَلی عَیْنِی». [۲۱۵] «وَ اصْطَنَعْتُکَ لِنَفْسِی». [۲۱۶] «وَ سَلامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَ یَوْمَ یَمُوتُ وَ یَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا». [۲۱۷] «وَ السَّلامُ عَلَیَّ یَوْمَ وُلِدْتُ وَ یَوْمَ أَمُوتُ وَ یَوْمَ أُبْعَثُ حَیًّا». [۲۱۸] «فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً ...». [۲۱۹] مقصود از «ساخته شدن زیر نظر الهی» بروشنی عصمت را نظر دارد، و تعبیر سلامتی از هنگام تولد تا قیامت برای حضرت یحیی (ع) و عیسی (ع) نیز بروشنی عصمت را می‌رساند، تعبیر «پذیرش پروردگار و رویاندن او» در مورد حضرت مریم (ع) نیز این مسئله را بخوبی گویاست که عنایتهای غیبی از همان کودکی مشهود دیگران هم بود که حضرت زکریا (ع) را به شگفتی می‌کشاند:
«کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً، قالَ یا مَرْیَمُ أَنَّی لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ...!». [۲۲۰] در مورد سیر کودکی رسول خدا (ص) قرآن به اشاره، و نهج البلاغه و مفاتیح در زیارت حضرت، بصراحت به حفاظت الهی از بدو طفولیت حضرت (ص) نظر دارند:
«فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ». [۲۲۱] «وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ الَّذِی یَراکَ حِینَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ».
[۲۲۲] «و لقد قرن اللّه به- صلّی اللّه علیه و آله- من لدن أن کان فطیما أعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم و محاسن اخلاق العالم لیله و نهاره».
[۲۲۳] (و به حقیقت قسم! که خداوند از زمانی که او- پیامبر- از شیر گرفته شد، عظیم‌ترین فرشته‌ای از فرشتگان خویش را همراه او نمود که او را در راه ارزشها و زیبائیهای اخلاق عالم، شب و روز به پیش می‌برد).
«أشهد یا رسول اللّه أنّک نورا فی الأصلاب الشّامخة و الأرحام المطهّرة لم تنجّسک الجاهلیّة بأنجاسها و لم تلبسک من مدلهمّات ثیابها ...». [۲۲۴] «و أودعته الأصلاب الطّاهرة و نقلته منها إلی الأرحام المطهّرة لطفا منک له و تحنّنا منک علیه إذ و کلّت لصونه و حراسته و حفظه و حیاطته من قدرتک عینا عاصمة حجبت بها عنه مدانس العهر و معائب السّفاح». (زیارت رسول خدا از بعید) (او را در صلبهای طاهر بودیعت نهادی و از آنجا به رحمهای پاک شده منتقل نمودی بجهت لطفی از خود به او و دلسوزی و رحمتی از جانب خویش بر او، زیرا که برای صیانت و پاسداری و نگهداری و احاطه او از قدرت خویش چشمی- دیده‌بانی- محافظ و دستگیر گماردی که بواسطه آن- دیده محافظ- پلیدیهای منکر و آلودگی زنا را از او محجوب نمودی).
با این توجه تعبیرات «وَ وَجَدَکَ ضَالًّا فَهَدی . [۲۲۵]، «ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لَا الْإِیمانُ» [۲۲۶] نظر به عدم اطلاع حضرت به معارف وحی قرآن و چه باید کرد زندگی اجتماعی خویش [۲۲۷] دارد، نه عدم عصمت حضرت، چرا که سید رسل چگونه حتی از حضرت یحیی (ع) که در طفولیت به نبوت رسید کمتر می‌باشد! حاشا و کلا که فکر آلوده‌ای است که از فرهنگ غیر اسلامی نشأت گرفته است.
عصمت اهل بیت (ع) نیز همچون عصمت انبیاء، مورد تأکید قرآن قرار گرفته است:
«... إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً».
(احزاب/) (جز این نیست که خداوند می‌خواند که از شما اهل بیت بالخصوص پلیدی را بزداید و شما را به نحو خاصی تطهیر نماید).
«لا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ». [۲۲۸] قیود آیه تطهیر بخوبی امتیاز فوق العاده و مخصوص اهل بیت (ع) را می‌نمایاند که از دیگر مؤمنان، در سطح بالاتری قرار دارند که جز با عصمت نمی‌تواند توضیح یابد؛ مقایسه دو آیه مذکور نیز نشان می‌دهد آنان به حقیقت قرآن واقفند؛ حصر «انما»، اختصاص «اهل البیت»، تأکید «تطهیرا» اسناد افعال به خداوند، شمول آیه به پیامبر، عدم عصمت همسران پیامبر بدلیل سوره تحریم و تاریخ قطعی و اجماع همه فرق، و خروج آنان از منسوبین خاص پیامبر در آیه مباهله، عصمت فاطمه (ع) باجماع فرق، دلائل قاطع دخول ائمه (ع) در مفهوم اهل بیت (ع) و خروج همسران حضرت از دایره شمول آن، و دلائل قاطع بر عصمت اهل بیت (ع) می‌باشد.
آیه «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ» با مقایسه آیه نمل «الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ» نیز، ولایت مطلقه امیر مؤمنان (ع) [۲۲۹] را مطرح می‌نمود که قبلا گذشتیم؛ در قصه «طالوت و جالوت» نیز بیان صریحی در عصمت اوصیاء (ع) و انتصابی بودن آنان در کنار معیار علم و قدرت می‌باشد:
«أنا من علیّ و علیّ منّی!». (ص) [۲۳۰] «ماللّه آیة أکبر منّی!». علی (ع) «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ ...». [۲۳۱] این اعتقاد به عصمت، در موارد جهل به احکام الهی و حیرت و عدم هضم معارف بلند قرآن، می‌تواند همچون دژی محکم پناهگاهمان باشد و الا شخص متدبر، نظرات ائمه (ع) را در کنار امثال ابن عباس، عکرمه، قتاده و غیره، باید قرار دهد که حیرت و سرگشتگی را برای امت اسلام در فهم قرآن پدید آورده است و نتیجه نهایی، محرومیت از نگاه خاص ائمه (ع) به قرآن شده است و حتی بالاتر بمقدار زیادی محرومیّت از سنت پیامبر (ص) را موجب گشته است چرا که دروغ پردازیها بر پیامبر (ع) در زمان حضرت و بعد از حضرت، خصوصا بدست معاویه گسترش یافت و چنین جعلیاتی در سطح وسیعی در میان کتب حدیث اهل سنت وارد گشت که شناخت صحیح از سقیم را بدون اتصال به اهل بیت (ع) دشوار بلکه عادتا غیر ممکن می‌نماید.

اصل دوّم: احاطه بر آیات و احادیث

وجود آیات متشابه در میان آیات محکم و وجود آیات عام دارای مخصّص، و مطلق دارای مقیّد و منسوخ دارای ناسخ، مجمل دارای مبیّن و غیره در قرآن موجب گشته است که بدون احاطه بر قرآن و توجه به نظارت این آیات بر یکدیگر، نتوان بی‌دغدغه به تدبّر پرداخت؛ علاوه بر آن تخصیص و تقیید آیات به احادیث معتبر، خود دلیل دیگری بر این دغدغه می‌باشد؛ از این‌رو، بسیاری این اعتقاد را پیدا کرده‌اند که تدبر در قرآن برای توده‌های مردمی امکان پذیر نیست و خطرخیز بوده بجای هدایت، ضلالت آنها را موجب می‌گردد و مجتهدین نیز باید در صورت احاطه بر آیات و احادیث به تدبر بپردازند.
این اشکال ولو موجّه است، لیکن نتیجه‌گیری مذکور، به صریح آیات تشویق کننده توده‌ها از جمله کفار و مشرکین به تدبر در قرآن، فاسد بلکه انحطاط آور می‌باشد و هنوز که هنوز است ما باید تاوان سنگین انحطاط و عقب افتادگی و نابسامانی فردی و اجتماعی حاصل از چنین طرز تفکری را بپردازیم، عجبا با وجود آنکه قرآن کریم با غلظت و شدت و قسم و تأکید، «عزت و شرافت ما» را در گرو تعقل در آیاتش معرفی می‌نماید، بعضی‌ها بدون توجه به آیات مذکور، دوباره طرز تفکر خویش را مطرح می‌نمایند!:
«لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَیْکُمْ کِتاباً فِیهِ ذِکْرُکُمْ أَ فَلا تَعْقِلُونَ؟!». [۲۳۲] لااقل توجه به انحطاط جامعه اسلامی باید ما را از طرز تفکر خویش جدا نموده، تجدید نظری را پدید آورد.
بله، عده بسیاری نیز از حیث نظری امر تدبّر را با جدّیت تأکید نموده‌اند و به تبلیغ آن همت گمارده‌اند خصوصا در قرن اخیر که روند «بازگشت به قرآن» شتاب بیشتری گرفته است؛ لیکن طرح عملی درستی برای تحقق انس توده‌ها با قرآن و تدبر در آن، ارائه نگردیده است بجز قدمهایی که بعضی از فضلاء و محققین اخیرا در این زمینه برداشته‌اند.
قدمهایی که باید در این زمینه برداشته شود:
قدم اوّل،، در این راه، آموزش زمینه‌ها و کلیدهای عام و کلیدهای روحی و عملی تدبر به مردم می‌باشد.
قدم دوّم، آموزش آفت‌های تدبر در سطح توده‌های مردمی است که باید مستقلا مورد بحث قرار گیرد.
قدم سوّم، آموزش اصول اساسی تدبر به آنان است در حدّی که نیازمند ابزار و کلیدهای تخصصی نباشد.
قدم چهارم، بهره‌مند نمودن آنان از ترجمه‌ای است دقیق و رسا از قرآن بهمراه رعایت نکاتی که مشکل آیات متشابه و غیره را حل نماید که در اصل بعدی توضیح آن می‌آید.
قدم پنجم، آموزش و ارائه روش صحیح تدبر است که بحث آن در فصل چهارم خواهد آمد.
با این جریان منظم و حساب شده می‌توان، حرکتی مردمی و فراگیر در امر انس و تدبر و عمل به قرآن براه انداخت و بهمراه آن به اصلاح مفاسد و زدودن و محو و طرد آثار هجوم فرهنگی و اخلاقی دنیا طلبان و جهانخواران، در فکر و روح خویش و جامعه مسلمین اقدام نمود:
«وَ الَّذِینَ یُمَسِّکُونَ بِالْکِتابِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ إِنَّا لا نُضِیعُ أَجْرَ الْمُصْلِحِینَ ...
خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْکُرُوا ما فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ». [۲۳۳]

اصل سوّم: برخوردار از ترجمه‌ای دقیق و بلیغ

اشاره «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللَّهُ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ». [۲۳۴] (و هیچ رسولی را نفرستادیم مگر به زبان قومش تا آنکه برایشان تبیین نماید که در نتیجه خدا هر که را بخواهد گمراه می‌نماید و هر که را بخواهد هدایت می‌کند و او تنها عزت بخش فرزانه می‌باشد).
ترجمه قرآن از دیرباز معرکه آرای فقهاء اسلام خصوصا اهل سنت بوده است، این بحث برای اولین بار از مسئله جواز قرائت حمد و سوره به غیر تلفظ عربی، در گرفته است بعضی از فقهای اهل سنت همچون ابو حنیفه بجواز قرائت فارسی و غیره آن در نماز فتوی داده‌اند! و بعضی دیگر با استدلال بر عدم امکان ترجمه قرآن، نماز بدون تلفظ قرآنی‌اش را باطل دانسته‌اند که نظر قاطبه فقهای شیعه چنین می‌باشد.
در قرون معاصر خصوصا سده اخیر بجهت احساس ضرورت جدی امر تبلیغ دین، ضرورت ترجمه قرآن توسط افرادی همچون شیخ مصطفی مراغی مطرح گشت که با مخالفت شدید بعضی از علمای ازهر روبرو شد [۲۳۵] که پس از جلسات و شور مکرر، رأی بر جواز ترجمه تفسیری قرآن داده شد با این استدلال که، هر کلامی دارای دو مدلول می‌باشد:
الف: مدلول اوّلی که با توجه به قواعد نحوی بدست می‌آید.
ب: مدلول ثانوی که با توجه به فصاحت و بلاغت کلام حاصل می‌شود.
مدلول اوّلی قابل ترجمه به زبان دیگری می‌باشد لیکن مدلول ثانوی امکان برگردان دقیق و همانند به زبان دیگر را ندارد، خصوصا زبان عربی که در میان زبانهای دیگر از جهت بلاغت و ایجاز کلام ممتاز می‌باشد؛ با این توجّه دیگر قرآن کریم که بلاغتش خدایی است ابدا برگردانی نمی‌تواند داشته باشد، از این‌رو، ترجمه حروفی قرآن نه امکان دارد و نه شرعا می‌توان ادعایش را مطرح نمود پس باید قرآن را برای استفاده مردم زبانهای دیگر، به شکل ترجمه تفسیری یا تفسیر اجمالی قرآن در کنار متن اصلی قرآن مطرح نمود که دیگر در این ترجمه، التزام به ترجمه دقیق لفظ به لفظ و مطابق با متن آیات وجود ندارد و نباید وجود داشته باشد و در واقع معنی مستفاد از آیه به زبان دیگر منتقل می‌گردد نه برگردان دقیق متن آیات.
اینان در ترجمه حروفی شروطی را ذکر نموده‌اند:
۱- فهم دقیق دو زبان.
۲- آشنایی به اسلوب و خصوصیات زبان دیگر.
۳- آوردن صیغه اسماء و افعال بنحوی که بر اصل خویش منطبق گردد و جانشین آن شود.
۴- ترجمه، همه معانی اصلی و همه مقاصد را منتقل نماید.
۵- مفردات در ترجمه، بتمامی با اصل خویش مساوی باشد.
۶- تمامی لغات در ضمایر مستتر، روابط ترکیبی و تألیف با اصل خویش مشابه باشد.
تحصیل اکثر شروط خصوصا دو شرط اخیر بسیار دشوار بلکه تحصیل شرط اخیر غیر ممکن می‌باشد. [۲۳۶] با این توضیحات است که ترجمه حروفی لفظ به لفظ را به کناری نهاده‌اند، در ترجمه‌های فارسی گویا نظر مرحوم الهی قمشه‌ای نیز چنین بوده است، از این‌رو ترجمه‌شان به تفسیر اجمالی بیشتر شبیه است تا ترجمه تحت اللفظی، در ترجمه آقای معزی ظاهرا اعتقاد بر ترجمه کلمه به کلمه است بدون آنکه نظم ترکیب عربی بهم خورد، چرا که این دسته از مترجمین نظم ترکیب عربی را یکی از شرایط مهم در اصالت ترجمه می‌شناسند حال آنکه این چنین نظمی برای اهل زبان دیگر نامأنوس می‌باشد و صعوبت در فهم را پدید می‌آورد و غرض از ترجمه حاصل نمی‌شود که گاه ثقل ترجمه کمتر از متن عربی آیه نمی‌باشد! دسته دیگر با توجه به مشکلات مذکور، معادلهای دقیق واژه‌ها را در قالب نظم فارسی ریخته‌اند و سعی کرده‌اند که بیش از معادلها چیزی نیفزایند و تقدم و تأخرها را نیز با توجه به تفاوت دو زبان، رعایت نمایند، که ترجمه آقای پاینده، تفسیر پرتوی، تفسیر نوین و تفسیر نمونه از این دست می‌باشند جز آنکه دقت در ترجمه و عدم تسامح در معادلها و رعایت نکات تقدم و تأخر در ترجمه پاینده و تفسیر نوین بیش از دیگران، اجرا شده است خصوصا پاینده که زحمت فراوانی را در ترجمه همه قرآن تحمل نموده است.

نظر مختار و طرح عملی

آنچه در این مسئله بر اثر تحقیق نظری و تجربه عملی به نظر می‌رسد طی نکاتی ذکر می‌شود:
۱- شکی نیست که قرآن از جهات مختلف خصوصا جهت فصاحت و بلاغتش معجزه است و این نکته قبل از هر چیز، بروشنی بدین معناست که قرآن، همانندی نخواهد داشت و هرگز قابل برگردان به هیچ لغتی حتی لغت مشابه عربی نمی‌باشد و این سخنی است که احدی را قدرت و جرأت بر تردید در آن نیست تا چه رسد که به بحث و تحقیق سپرده شود و آراء مختلف در آن ایراد گردد.
۲- اساسا هیچ سخنی را همانند واقعی نیست و نمی‌توان کاملا به زبانی دیگر و حتی به قالبی دیگر در همان زبان، برگردان نمود و در عین حال تمام خصوصیاتش منعکس گردد چرا که مترادف در لغت وجود ندارد و هر واژه‌ای بار معنایی خاصی را با خویش دارد و ترکیبات واژه‌ها نیز معنایی خاص را القاء می‌نمایند که در ترکیبی دیگر آن معنا بدست نمی‌آید خصوصا در این برگردان ذهنیت افراد در فهم عبارت گوینده متفاوت است و درک کامل مراد گوینده از سخنش بتمامی ممکن نیست و قالب الفاظ نیز در انتقال مقاصد از کاستیها و فزونیهایی همراه است.
با این توجه، دیگر سخن از ترجمه قرآنی که کلام خداست و تمام حقایق عالم را با همین کلمات محدود مورد استعمال دیگران در قالب ابداعی خویش و گزینش الهی‌اش منعکس می‌کند، عبث می‌نماید و از خرد بدور می‌باشد.
۳- بحث عدم جواز ترجمه قرآن در نماز، ربطی به مسئله ترجمه قرآن در غیر نماز ندارد و میانشان فارق اساسی وجود دارد چرا که نماز با شکل خاص آن مهم‌ترین شاخصه و شعار اسلام می‌باشد و جلوه‌گاه وحدت امت اسلامی است و عامل اساسی امتیاز میان مسلمان و غیر مسلمان می‌باشد از این‌رو اذان و اقامه نیز باید به لفظ خویش باشد.
لیکن قرآن علاوه بر آنکه شاخصه اسلام می‌باشد باید مورد تدبر توده‌های مسلمان از هر زبان و قومیتی که باشند، قرار گیرد از این‌رو، در عین حفظ و قرائت الفاظ قرآن، برای فهم آن ناگزیر از ترجمه می‌باشیم و الّا دستور تدبر در قرآن نسبت به اکثریت قاطع توده‌های مسلمان لغو خواهد بود تا چه رسد به غیر مسلمانان که آنان نیز دعوت به تدبر شده‌اند.
۴- عدم امکان ترجمه قرآن نمی‌تواند مستند ترجمه تفسیری باشد چرا که در این نوع ترجمه، ذهنیّت افراد در القاء معانی، نقش گسترده‌ای دارد و توضیح و تشریحهای کمکی، کانالهای فرعی اضافی و گاه انحرافی را در امر تدبر توده‌ها پدید می‌آورد، حال آنکه باید از دخالت گسترده ذهنیت افراد در جهت دهی به تدبر توده‌ها، شدیدا جلوگیری نمود و واسطه میان مردم و قرآن را به حداقل تقلیل داد تا که توده‌ها با ضمیر پاک و خرد خدایی خویش با ترجمه‌ای بی‌پیرایه، دقیق و بلیغ به قرآن نزدیک شوند و از برکاتش بهره‌مند گردند.
۵- مقصود از ترجمه‌ای دقیق و بلیغ، منعکس نمودن مقدار پیامی است که یک فرد عرب زبان با سرمایه حق‌طلبی بدون دارا بودن ابزار فنی، مستقیما از قرآن دریافت می‌نماید و این حد از انعکاس پیام قرآن در وسع و طاقت بشری بوده، می‌توان با ترجمه‌ای دقیق و بی‌پیرایه و بلیغ و رسا، آن را به توده‌های دیگر زبانها عرضه نمود؛ در این ترجمه برخلاف نظر پیروان «ألأزهر» صرفا مدلول اوّلی منتقل نمی‌شود بلکه در حد توان اهل فن از بلاغت قرآن نیز می‌توان جلوه‌ای ولو محدود را منعکس نمود.
۶- ترجمه از تفسیر مشکل‌تر می‌باشد چرا که ترجمه دقیق و بلیغ نیازمند درک صحیحی از پیام آیه دارد که جز با تسلط بر تفسیر آیه حاصل نمی‌شود علاوه بر آن نیازمند ذوق سرشار هنری و بلاغی می‌باشد تا که لطافت‌های هنری و ادبی قرآن را چشیده در قالب الفاظ به مخاطب قرآن، عرضه شود.
علاوه بر ذوق سرشار در درک بلاغت قرآن، تسلط بر ادبیات عرب و اسلوبهای بیانی آن و نکته سنجی‌های لغوی در کشف خصوصیات لغت از بررسی آن در کتب لغت و کاربردهای قرآنی آن، بسیار ضروری می‌باشد.
در کنار این تسلط و ذوق و نکته سنجی در زبان قرآن، تسلط بر دستور زبان و فصاحت و بلاغت و فرهنگ اصطلاحات زبانی که قرآن بدان ترجمه می‌شود نکته مهم و اساسی دیگری است که باید بدان مسلح گردید.
بررسی ترجمه‌ها نشان می‌دهد در هر یک از حوزه‌های ذکر شده، کاستی‌ها و کمبودهای زیادی در آن ترجمه‌ها وجود دارد که در حد وسع و طاقت بشری است و بخوبی می‌توان آنها را مرتفع نمود. [۲۳۷] ۷- با توجه به حساسیت ترجمه قرآن و صعوبت بسیار آن با التزام به دقت و رسایی، امر ترجمه از عهده یک فرد مفسر خارج بوده، همکاری گروهی کارشناس را به ریاست مترجم مفسّر تأکید می‌کند و بسیار ضروری است، علاوه بر آنکه مفسر مترجم خود باید صاحب نظر در لغت و صرف و نحو باشد و در بلاغت باید از آشنایی و آگاهی وسیعی برخوردار باشد، حداقل از یک کارشناس در لغت و صرف و نحو و یک کارشناس در بلاغت و ظرافتهای آن در زبان عربی باید بعنوان همکار و مشاور، سود جوید.
در حوزه زبانی که قرآن باید به آن ترجمه شود نیز مفسر باید از آگاهی مناسبی نسبت به قواعد صرف و نحو آن زبان و بلاغتش برخوردار، باشد و در کنار آن همچون زبان عربی باید حداقل از یک کارشناس در لغت و صرف و نحو آن زبان و کارشناس خوش ذوقی در حوزه بلاغت و فرهنگ اصطلاحات آن بعنوان همکار و مشاور استفاده نماید، این ترکیب حداقل پنج نفره با رأی و تصمیم نهایی مفسر مترجم می‌تواند به ترجمه‌ای از انعکاس آیات دست یابد که از دقت در تعبیر، شیوایی در بیان و رسایی در پیام و ظرافت در سخن برخوردار شود و ترجمه‌ای هر چه نزدیکتر به قرآن را فراهم آورد و از بسیاری کاستی‌های دیگر ترجمه‌ها برکنار باشد که متأسفانه به جهت عدم ورود و صلاحیت علمی مترجم در بعضی از این حوزه‌ها و یا حتی در تمامی آن، اکثر ترجمه‌ها وضع مصیبت‌بار و اسفناکی پیدا کرده‌اند که به مذاق هر مترجم، ترجمه‌ها هر یک به راه خویش می‌روند و کمتر، دریچه سالمی را که الفاظ قرآنی جهت تدبّر می‌گشایند، نشان می‌دهند.
۸- با توجه به اینکه امر تفسیر قرآن تاکنون بسیار مورد بی‌مهری واقع شده است و بسیاری از مسائل قرآنی، مورد بحث اجتهادی و عالمانه واقع نگشته است، دیدگاه‌های غلط و برداشتهای نادرست فراوانی از آیات در ذهن اهل علم وجود دارد که طبیعتا این ذهنیّتهای آفت زده تأثیر سویی در ترجمه خواهد گذاشت از این‌رو:
اوّلا: باید جریان بحثهای تفسیری را جزء درسهای اساسی حوزه‌ها قرار داد تا بر اثر بحث‌های گسترده و فراوان میان مجتهدان در تفسیر، دیدگاه‌های صحیح و افکار ناب قرآنی جلوه‌گر شود و برداشتهای متحجّر و آلوده، منزوی گشته به دور افکنده شود.
ثانیا: در راستای جریان تفسیر، باید نهضتی را جهت امر ترجمه قرآن توسط اهل فن و صاحبان صلاحیت براه انداخت که حداقل باید از بینش تفسیری مرحوم علامه بزرگوار سید محمد حسین طباطبایی صاحب المیزان برخوردار باشند چرا که امر ترجمه به جهت سنگلاخها و مشکلات فراوان بر سر راه، با تشکیل یک گروه با هر ذهنیّتی، کارش بسامان نخواهد رسید و هنوز تجربه‌های فراوانی مورد نیاز است تا که بتوان به ترجمه‌ای دقیق و بلیغ و رسا و در عین حال بی‌پیرایه دست یافت و توده‌های مسلمان غیر عرب را بهره‌مند نمود.
۹- در امر ترجمه قرآن بجهت احتمالات لغوی، ترکیبی و تفسیری باید احتمال قوی هماهنگ با سیاق، بعنوان متن قرار گیرد و احتمالات قوی قابل قبول دیگر، بعنوان پاورقی ذکر گردد تا که تدبر در حوزه احتمالات مقبول جریان یابد، و یا حداقل با توجه دادن مخاطبین به وجود احتمالات مقبول دیگر در صورت فراوانی موارد، آنان را به تفسیر خاصی ارجاع دهند تا هر که طالب بهره بیشتری بود، محروم نگردد.
۱۰- علاوه بر دقت و رسایی در ترجمه باید مشکل وجود آیات متشابه، منسوخ و غیره در آن مرتفع گردد بدین منظور باید در موارد فوق با اشاره‌ای در پاورقی، ضمن بیان خصوصیات آیات فوق، مخاطبین را به آیات توضیحگر هدایت نمود تا که خطر کج فهمی در اینگونه آیات مرتفع گردد.
۱۱- در موارد آیات احکام و فروع الدین ضمن هدایت مخاطبین در پاورقی به آیات توضیحگر، باید آنان را از جهت عمل به مدلول آیات فوق، به مراجع تقلیدشان ارجاع داد.
با طی جریانی اینچنین می‌توان امیدوار بود با توجّه به مباحثی که در اصل پیشین ذکر شد توده‌های مسلمان به قرآن رو آورند و از برکات عظیمش در اصلاح امر دنیا و آخرتشان بهره‌مند گردند.

اصل چهارم: پاک طلبی و حقیقت جویی [۲۳۸]

«... وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ وَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْ‌ءٍ عَلِیمٌ». [۲۳۹] این اصل، در کنار اصول دیگر مهمترین اصل اساسی در شخص متدبر می‌باشد که در صورت فقدان آن با وجود اصول دیگر انسان از هدایت قرآن محروم می‌گردد این پاک‌طلبی و حقیقت‌جویی جلوه بارزش، عشق به خدا و عشق به آخرت می‌باشد؛ ولو شخص متدبر هنوز به اسلام نگردیده باشد شکل مبهم این عشق متعالی در وجودش موج می‌زند و این همان عاملی است که او را به جستجوگری حقیقت و شناخت تفصیلی آن می‌کشاند:
«قُلْ إِنَّما أَعِظُکُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنی وَ فُرادی ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا ما بِصاحِبِکُمْ مِنْ جِنَّةٍ ...». [۲۴۰] «وَ إِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ جَعَلْنا بَیْنَکَ وَ بَیْنَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ حِجاباً مَسْتُوراً وَ جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً ...». [۲۴۱] (هرگاه قرآن را می‌خوانی، میان تو و میان کسانی که به آخرت عشق نمی‌ورزند حجابی پوشیده قرار می‌دهیم! و بر دلهایشان پرده‌های غلیظی قرار می‌دهیم از اینکه قرآن را در عمق بفهمند و در گوشهایشان سنگینی‌ای- قرار می‌دهیم-).
«وَ هذا کِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَکٌ ... وَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ یُؤْمِنُونَ بِهِ ...».
[۲۴۲] (و این کتابی که آن را فرو فرستادیم بسیار با برکت است ... و کسانی که به آخرت عشق می‌ورزند به آن ایمان می‌آورند) عشق به آخرت و طلب زندگی متعالی در شأن انسان، سرمایه بزرگی در رسید به ارزشهای الهی است که طبعا با هواپرستی و پیروی از تمایلات نفسانی مغایرت دارد، فقدان این عشق و طلب، توجیه‌گری، عدم پذیرش حق، تنفر از حق، انکار حق، خروج از صراط مستقیم و منحرف شدن، پیروی از شیطان، آلودگی تمام عیار و دست آخر، عذابی دردناک را بدنبال می‌آورد:
«إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ زَیَّنَّا لَهُمْ أَعْمالَهُمْ فَهُمْ یَعْمَهُونَ». [۲۴۳] (بی‌شک کسانی که به آخرت عشق نمی‌ورزند برایشان اعمالشان را تزیین نمودیم پس در نتیجه آنان از یافتن راه حق در حیرت و سرگشتگی بسر می‌برند).
«وَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ، وَ إِذا ذُکِرَ الَّذِینَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ». [۲۴۴] (و هرگاه خدا بتنهایی یاد شود دلهای کسانی که به آخرت عشق نمی‌ورزند، مشمئز و متنفر می‌شود! و هرگاه کسانی که دون حق هستند یاد شوند ناگهان آنان با کمال شور و شعف خوشحالی می‌نمایند،- بیکدیگر بشارت می‌دهند-).
«إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَالَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ».
[۲۴۵] (معبودتان معبودی یکتاست، پس کسانی که به آخرت عشق نمی‌ورزند، دلهایشان انکار کننده- حق- می‌باشد در حالیکه استکبار می‌ورزند).
«وَ إِنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ». [۲۴۶] (و بی‌شک کسانی که به آخرت عشق نمی‌ورزند از صراط (مستقیم- خدا) به انحراف میل کننده هستند).
«... بَلِ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِی الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِیدِ». [۲۴۷] (بلکه کسانی که به آخرت عشق نمی‌ورزند- هم اکنون- در عذاب و انحرافی بسیار دور بسر می‌برند).
«وَ ما کانَ لَهُ عَلَیْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَنْ یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها فِی شَکٍّ»! [۲۴۸] (و برای شیطان، علیه آنان هیچ سلطه‌ای نیست جز آنکه تا کسی را که به آخرت عشق می‌ورزد از کسی که نسبت به آن- آخرت- در شک و تردید بسر می‌برد، جدا نماییم- و مشخص کنیم-).
«... لِلَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ مَثَلُ السَّوْءِ ...». [۲۴۹] (آنان را که به آخرت عشق نمی‌ورزند نمونه و صفت زشت و آلوده می‌باشد).
خلاصه سخن اینکه عدم حق جویی و عدم ایمان به جلوه‌های حق، انسان را از هدایت محروم می‌نماید و عذابی بسیار دردناک را پدید می‌آورد که از محرومیت تغذیه روحی ناشی می‌شود:
«الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللَّهِ لا یَهْدِیهِمُ اللَّهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ». [۲۵۰] «... وَ أَنَّ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِیماً». [۲۵۱] (و- این قرآن بشارت می‌دهد!- به اینکه کسانی که به آخرت عشق نمی‌ورزند برای آنان عذابی بسیار دردناک را مهیّا نموده‌ایم).
و اینها همه از آلودگی نفس و تباهی آن منشأ می‌گیرد که دیگر از مطلوبهای متعالی دست شسته و به پستی خو گرفته است: [۲۵۲] «بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَةِ». [۲۵۳] (بلکه حقیقت این است که انسان با سعی و تلاش می‌خواهد- قیامت را تکذیب کند- تا آنکه پرده دین را در پیش رویش- طول عمر خویش- بوسعت بدرد، در حالیکه- با تمسخر و دهن کجی- می‌پرسد روز قیامت کی است؟).
«الَّذِینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ». [۲۵۴] (آنان که خود را تباه نمودند پس در نتیجه به هیچ حقیقتی ایمان نمی‌آورند).

اصل پنجم: پیگیری آیات در جریان زندگی

«من عمل بما یعلم رفعه اللّه إلی ما لا یعلم». معصوم (ع) «آیات القرآن خزائن العلم فکلّما فتحت خزانة فینبغی لک ان تنظر ما فیها».
امام سجاد (ع) [۲۵۵] قرآن دستور العمل زندگی فردی و اجتماعی است که باید همچون نسخه طبیب آن را دقیقا بکار بست.
این بکار بستن دو نتیجه مهم را ببار می‌آورد:
الف: مرتفع شدن مرض خویش و مشکلات اجتماعی ب: بهره‌مند شدن از درک و معرفتی بالاتر به حقایق قرآن و زندگی این دو نتیجه همان «شفاء و رحمتی» است که در سوره اسراء از آن سخن بمیان می‌آورد:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ ...». [۲۵۶] قرآن همچون خورشیدی است که اشعه خویش را بر فکر و روح و روابط اجتماعی- الهی ما می‌تاباند.
با جریان انس مستمر با قرآن و عمل به دستوراتش، در واقع ما خویش را در معرض تابش نور قرآن، قرار می‌دهیم، این عمل در کنار تابش مستقیم نور قرآن، حجابها و موانع فکری- روحی در برابر نفوذ قرآن را مرتفع نموده، پرده‌ها را از برابر چشم دلمان بتدریج برداشته، گوش دلمان را شنوا می‌گرداند که در نتیجه حقایقی را که قبل از این، یارای دیدنش و پیامهایی را که قدرت شنیدن آنها را نداشتیم، می‌بینیم و می‌شنویم:
«إنّ اللّه سبحانه و تعالی جعل الذّکر جلاء للقلوب، تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة». (نهج/ خ ۲۲۲) (براستی خداوند- که پاک و منزه و متعالی است- ذکر خویش را مایه رفع حجاب دلها قرار داده است که به سبب آن- ذکر- دلها از پس سنگینی گوش می‌شنوند و به سبب آن- ذکر- از پس ضعف چشم و شب‌کوری می‌بینند).
از آنجا که قرآن در کنار حادثه‌ها و ناظر به آنها نازل شده است و از آنجا که اشارات قرآن را در دل حادثه‌ها می‌توان، بخوبی دریافت، باید با آیات مورد تدبر در طول شبانه روز در شرایط مختلف فعالیت و استراحت بسر برد و فکر را بر آن متمرکز نمود.
انتخاب آیه‌ها جهت تدبر، با نیازهای اساسی افراد و مشکلات فکری- روحی آنان، مرتبط می‌باشد؛ [۲۵۷] منی که با مشکلی فکری- روحی و یا عملی درگیر می‌باشم که حل آن به رفع نیازی اساسی از من و جامعه‌ام، منجر می‌شود، روبرو شدن با آیه‌ای که به موضوع اساسی من می‌پردازد، شوق و شعف و انگیزه فراوانی را در وجود من جهت درک پیام آیه و دستور العمل‌هایش پدید می‌آورد، این انگیزه، فکرم را بر آیه متمرکز می‌نماید؛ در این تمرکز، ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه هر دو شرکت دارند چرا که آیه در جهت پاسخ به نیازهای وجود من می‌باشد از این‌رو حتی در مواقع غفلت از آیه و عدم توجه ذهن، فکر بطور نامحسوس و ارتکازی درگیر با چگونگی درک پیام آیه و کشف نکات آن می‌باشد؛ این تمرکز بر آیه، باید با بکارگیری روش طرح سؤال از آیه همراه شود تا فکر در مجرای صحیحی جهت کندوکاو و کشف پیامهای پنهان آیه حرکت نماید؛ آن انگیزه و این تمرکز و بکارگیری روش صحیح، جریان تدبر را در وجود انسان براه می‌اندازد در این جریان در لحظه‌ای خودآگاه یا ناخودآگاه، ناگهان برقی در فکر می‌جهد و نکته یا نکاتی را از حقایق آیه برملا می‌کند، این جریان کشف پیام آیه در لحظات آرامش فکر و فراغت از هوسها و کششهای دنیایی بیشتر جلوه‌گر می‌شود و این لزوما با خلوت و تنهایی همراه نیست، بلکه در خلال فعالیتها و نشست و برخاستها و در کنار جمعها نیز مطرح است، آنجا که امور روزمرّه به دیده عبرت نگریسته شود و هر حرکت و سکونی برای انسان بمنزله پیام الهی تلقی گردد:
«... لا تجب ... حتّی تقوم فیها و تقعد و تنام و تأکل و تصلّی و أنت مستعمل فکرتک و حکمتک ...». لقمان (ع) [۲۵۸] با پاک طلبی و حق جویی و با حالت فوق در خلوت و جلوت، انسان در جریان تدبر، بسر خواهد برد و در زمانهای مناسب به لطف و عنایت خدا از بهره و میوه آن بهره‌مند خواهد گشت:
«مَثَلًا کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طَیِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ تُؤْتِی أُکُلَها کُلَّ حِینٍ بِإِذْنِ رَبِّها ...». [۲۵۹] (مثل سخن پاک و خوش عطر همچون درخت پاک و خوش عطری است که ریشه‌اش ثابت، و شاخ و برگش در آسمان بسر می‌برد که میوه‌اش را در هر زمانی به اذن پروردگارش عطاء می‌کند).
با این توجه این نکته بدست می‌آید که ما با بکارگیری ابزار و وسایل و شیوه‌های صحیح تدبر و با توجه به اصول تدبر و آفتهای آن صرفا نقش زمینه چینی را بر عهده داریم که این زمینه‌چینی در اوقات شب و روز در شرایط خاصی با لطف و عنایت حق همراه شده نتیجه می‌بخشد از این‌رو، همواره در کنار این زمینه‌چینی‌ها باید به عنایت خدا چشم دوخت و از او استمداد طلبید و از شتاب در نتیجه‌گیری از آیات، خودداری نمود:
«... وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضی إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً».
[۲۶۰] (و به قرائت عجله مکن قبل از اینکه وحی آن بتمامی بسویت پایان پذیرد و بگو پروردگارا مرا از حیث علم بیفزا).
پس باید بطور طبیعی با آیات بسر برد و از تکلف و تحمیل بر آیه خودداری نمود، تا خود پیام خویش را بر ما عرضه نماید:
«و اجهد رأیک ... ثمّ لا تعزم حتّی تثبت و تنظر و لا تجب فی مشورة حتّی تقوم فیها و تقعد و تنام و تأکل و تصلّی و أنت مستعمل فکرتک و حکمتک ...».
لقمان (ع) (و نظرت را در نهایت و با سعی و تلاش بکار انداز ... سپس تصمیم خویش را قطعی مکن تا آنکه ثبات بخرج دهی و با دقت بنگری و در هیچ مشورتی پاسخ نده تا آنکه در آن بپاخیزی و بنشینی و بخوابی و بخوری و نماز بخوانی در حالیکه فکر و حکمت خود را بکار گیرنده‌ای).

اصل ششم: جسارت فکری و خلاقیت و ابتکار [۲۶۱]

آیات قرآن، جلوه‌های بسیاری از حقایق را در باطن خویش پنهان نموده است و هر کس به میزان صلاحیت علمی و معنوی به حقیقت یا حقایقی چند، از آیه یا آیات پی می‌برد و این معنی به کسی اختصاص ندارد، بلکه قرآن سفره گسترده کریمانه‌ای است که خداوند، همه را به تناول از آن دعوت نموده است، پس هر که آهنگ قرآن نماید و ابراز گرسنگی کند به میزان صلاحیت معنوی در کنار مقدار صلاحیت علمی از سفره قرآن تناول خواهد نمود از این‌رو، نباید خود را حقیر و فکر خویش را محدود نمود و در برابر فهم و برداشت افراد معنون و شخصیتهای برجسته علماء و فقهاء از آیات، حالت تسلیم محض گرفت و از تدبر مستقیم در آیات با توجه به ابزار و اصول و شیوه‌های تدبر، خودداری نمود، و بزرگان نیز نباید به فهم خویش غرّه شده، فهم مؤمنین را در آیات کوچک شمارند بعذر اینکه در سطح علمی آنان قرار ندارند چرا که بیش از صلاحیت علمی، صلاحیت معنوی مورد نیاز است تا که از قرآن بهره‌مند شد:
«رحم اللّه امرأ سمع حکما فوعی ...». (نهج، خ ۷۶) (خدای رحمت کند فردی را که حکمی را شنید پس بخوبی آن را دریافت نمود).
«رحم اللّه أمرأ تفکّر فاعتبر و اعتبر فأبصر ...». (نهج، خ ۱۰۳) «و لا تستصغرنّ الرّجل الحقیر إذا أتاک برأی عظیم». معصوم (ع) (هرگز فرد حقیر- از حیث منزلت اجتماعی یا علمی- را کوچک مشمار وقتی که به تو- بسوی تو- رأی عظیمی را بیاورد).
با این توجه نباید مقهور فکر بزرگان در طول تاریخ و یا در زمان خویش گشت، بلکه همیشه باید تحرّک فکری و تحقیق و بررسی را عادت خویش قرار داد و از بدست آوردن نتایج جدید و گفته نشده در محدوده ضوابط صحیح علمی نهراسید.
و این همان اجتهاد مبارکی است که نه در سطح تخصصی، بلکه در سطح عمومی نیز باید در غیر حوزه احکام عملی- که به تخصص بالایی نیاز دارد- بدان پرداخت و مردم را به تفکر و تلاش عقلی تشویق نمود، و برای گسترش و تعمیق آن با وسعت نظر، جرأت شکل‌گیری و ابراز اشکالات و نظرات را به مردم اجازه دهیم هر چند که اشکالی بی‌ربط و نظری فاسد باشد که در این جریان عملی است که مردم شکل‌های تفکر صحیح و شیوه‌های آن را فرا خواهند گرفت.
خطر انحرافات فکری و بدعتهای حاصل از جسارتهای بی‌ضابطه را مشورت مستمر با اهل نظر و صاحبان صلاحیّت علمی، مرتفع می‌نماید که در بحث بعد، توضیح می‌دهیم.
«خلّاقیت و ابتکار» در کشف نکات بکر آیه، از «عادت به روش صحیح تدبر، توجه به حیات بخش بودن و طراوت همیشگی آیات و پرباری و دقیق و ظریف بودن کشف پیام آیه» ناشی می‌شود که ما را از قناعت به برداشتهای سرد بی‌روح و مرده بیرون می‌آورد و جهت دستیابی به ظرافتها و حکمتهای شور آفرین و سازنده آیه، به تلاش و کوشش وا می‌دارد و فکر را به بررسی راه‌های مختلف جهت نفوذ به باطن آیه از خلال الفاظ آن، می‌کشاند که با توجه به ابزار علمی، اصول اساسی و روشهای تدبر بهمراه توجه به واقعیتهای زندگی می‌باشد؛ آنکه از تجربه عملی بیشتری در شناخت خویش و محیط اطراف خود برخوردار است، در این جریان ابتکار و کشف پیامهای بکر آیات، پیشقدم‌تر خواهد بود چرا که اشارات و نظارت آیات را نسبت به اوضاع نفسانی و اجتماعی، بهتر درک می‌کند.

اصل هفتم: مشورت با اهل قرآن

«... وَ أَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ ...». [۲۶۲] در کنار اصول اساسی مطرح شده و مسلح بودن به ابزار و شیوه‌های تدبر، خصوصا در کنار اصل جسارت فکری و خلاقیت و ابتکار، «اصل مشورت» نقش مهمّی را در سلامتی برداشت و پرورش قدرت تفکر و خلاقیت شخص متدبّر در قرآن ایفاء می‌کند و ضامن حفظ انسان از فرو غلطیدن در ورطه هولناک تفسیر برأی و انحرافات و بدعتهای حرام، می‌باشد.
اساسا «مشورت» اصلی اساسی در تمام حوزه‌های نظری و اجرایی است و فقدان آن جمود و خشک رأیی و محرومیت از رشد و تعالی را موجب می‌شود و در پی آن استبداد و خود رأیی و هلاکت فرد و جامعه را نتیجه می‌دهد:
«ما تشاور قوم إلّا هدوا إلی رشدهم». امام حسن (ع) [۲۶۳] (هیچ قومی مشورت ننمودند مگر آنکه به رشدشان هدایت گشتند).
«من استبدّ برأیه هلک و من شاور الرّجال شارکها فی عقولها ...». (نهج، ک ۱۶۱) (هر که به نظر خویش متکی شود هلاک خواهد شد و هر که با افراد مشورت نماید در عقل و سنجش آنان شریک خواهد بود).
با کمال تأسف نه تنها این اصل در میان روابط اجتماعی مردم مسلمان جلوه‌ای ندارد، بلکه در میان صاحبنظران و علماء و مجتهدین در سطوح عالی حوزه‌های علمیه و دانشگاه نمودی جدی ندارد حال آنکه مشورت کردن از خصلتهای ریشه‌دار و از عادتهای مستمر مؤمن عاقل بشمار می‌آید و بدون مشورت نمی‌توان به حل صحیح مسائل و رفع مشکلات علمی و عملی، در همه اوقات نایل آمد، آنجا که پیامبر به مشورت و نظر خواهی از اصحاب خویش حتی خطاکاران آنان، مأمور می‌گردد! دیگر چه جای تردید برای دیگران باقی می‌ماند:
«... فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْأَمْرِ ...». [۲۶۴] بسیاری از بن‌بستها و معضلاتی را که در سطح علمی خصوصا در سطح اجتهادی با مشورت می‌توان حل نمود، بعلت فقدان آن همچنان لاینحل مانده است و اگر گاهی بطور فردی معضلی، گشوده گردد وقت و عمر بسیاری را به خویش اختصاص می‌دهد و تازه براحتی نمی‌تواند جای خویش را در میان نظرات مختلف، باز کند و گاه مدّتها مهجور می‌ماند تا اجازه جلوه‌گری پیدا کند.
صحت و سقم یک فکر و اندیشه، و قوّت و ضعف آن بدون عرضه اندیشه خویش در برابر انتقادات و آراء و نظرات دیگران هرگز برملا نخواهد گشت و همیشه خطر انحراف در کمین متفکّر مستبدّ، نشسته است.
از عوامل بسیار مهم انحطاط و عقب افتادگی جوامع اسلامی، «عدم جسارت فکری و خلاقیت و عدم مشورت» می‌باشد.
سنت «تفکر و مشورت» باید از «لوازم اساسی ایمان و تقوی» تلقی گردد تا که بتوان عزت و کرامت اسلامی زمان رسول خدا (ص) را تجدید نمود و به آن دست‌آوردهای شگفت، دوباره دست یافت.
حرّیت تفکر، خلاقیت، و مشورت از عوامل اساسی پیشرفت حیرت‌انگیز علمی غرب در چند قرن اخیر می‌باشد و این خود مایه سرافکندگی ماست چرا که آنهمه تأکید بر مشورت حتی برای پیامبر مرتبط با وحی، و وجود سوره شوری در قرآن، باید ما را به التزام به این سنت مبارک می‌کشاند حال آنکه استبداد در رأی بیش از حد تصور در میان ما ریشه دوانیده و بر عکس سنت مشورت بیش از هر جای دیگر در میان غربیان و منکران اسلام شکل گرفته است! و این همان هشداری است که امیر مؤمنان در بستر شهادت به وصیّت مطرح می‌نمود:
«و اللّه اللّه فی القرآن لا یسبقکم بالعمل به غیرکم!». [۲۶۵] در واقع غربیان که در جمود و تحجّر قرون وسطی بسر می‌بردند با مطالعه در راز پیشرفت اسلام به این دو عنصر اساسی «تفکر آزاد و مشورت»، در فرهنگ قرآن پی برده، آن را بکار گرفتند و ما با غفلت از آن، به جمود و تحجر مبتلا گشتیم! نکته مهمی که در امر مشورت باید بدان عنایت نمود، صلاحیّت شخص مشاور و مستند رأی مشورتی او می‌باشد.
هم مشاور باید از صلاحیت علمی و اخلاقی لازم در موضوع مورد مشورت، برخوردار باشد و هم باید به مستند او توجّه نمود که بر چه اساسی استوار است.
در بحث امور دینی و یا دنیوی که شرع مقدس را رأی و نظری می‌باشد باید مستند رأی مشاور، قرآن و سنت معصوم (ع) و حکم قطعی عقل و علم باشد و الّا رأی او ارزش مشورتی نخواهد داشت.
و همیشه باید طالب مشورت به این نکته اساسی توجه نماید؛ حتی وجود مقدّس امام معصوم (ع) اصرار داشتند که تعبدا سخن آنان را نپذیریم بلکه به مستند قرآنی سخن توجه نماییم سپس با بصیرت بر اساس دلیلی محکم بیان معصوم (ع) را قبول نماییم:
«إذا حدّثتکم بشی‌ء فاسئلونی من کتاب اللّه». امام باقر (ع) نکته دیگر آنکه، چون مشاورین ما نوعا معصوم نمی‌باشند با وجود مستند قرآنی- حدیثی رأی آنان، نباید به یک مشاور اکتفاء نمود بلکه بخصوص آنجا که امر مهمی در کار است با مشاورین با صلاحیّت متعددی، باید مشورت نماییم تا که از شیره و خالص رأیشان بهره‌مند گردیم.
این مشورت با مشاورین متعدد ما را به صلاحیّت و برتری بعضی از آنان، متوجّه می‌نماید که در مواضع حیرت‌آور و دشوار زندگی فکری و عملی می‌توانند محل وثوق و اعتماد انسان قرار گیرند و انسان را از ارشاد و رهنمود خویش بهره‌مند کنند عدم این پناهگاه مطمئن در زندگی چه بسیار صدمه‌ها که ببار خواهد آورد:
«هلک من لیس له حکیم یرشده». معصوم (ع) مشورت با غیر معصوم (ع) و قرآن، بمعنی قبول بی‌چون و چرای نظر آنان نمی‌باشد بلکه باید نظرشان با توجه به مستند قرآنی و حدیثی، برای طالب مشورت مفهوم گردد و الّا در غیر این صورت باید توقف نمود تا حقیقت امر برای انسان مکشوف گردد:
«أَدْعُوا إِلَی اللَّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی ...». [۲۶۶] باید توجه داشت که مراجع تقلید در حوزه احکام فرعی شرعی، نیز مشاور انسان بشمار می‌آیند الا اینکه چون صلاحیّت بصیرت به جزئیات رأی آنان برای مقلّد وجود ندارد، بر مقلّد واجب است که صرفا در شناسایی فرد اعلم تحقیق و مشورت نماید و پس از احراز عرفی صلاحیت مجتهد اعلم، باید بی‌چون و چرا سخن او را بپذیرد و به گردن گیرد؛ همانگونه که نسبت به صاحبان تخصص در امور معیشتی و عرفی خویش، چنین عمل می‌نماییم.
رجوع به صاحب نظران جهت مشورت، گاه حضوری است و گاه از طریق مطالعه نظریات آنان که در تفاسیر و منابع دیگر مطرح می‌باشد، صورت می‌پذیرد.
از جمله موارد اساسی جهت مشورت با اهل قرآن، شناسایی نیازها و ضرورتهای اساسی زندگی فردی و اجتماعی شخص متدبر و شناسایی آیات مربوط به این نیازها می‌باشد که باید مورد تدبّر قرار گیرد.
تدبر در آیات بدون توجه به نکته فوق و بر اساس ذوق و سلیقه‌های شخصی، جز تحقیق علمی و سرگرمی لذّتبخش فکری، حاصلی نخواهد داشت و فرد را در محرومیت از تغذیه فکری- روحی قرار خواهد داد؛ با وجود آنکه ذهن چنین افرادی از تحقیقات علمی بسیاری در حوزه مباحث مختلف قرآنی، آکنده است، بجای سازندگی، موجب امتلاء ذهنی و خستگی روحی گشته، خشنودی کاذب و کبر و غرور را پدید آورده است.

فصل چهارم شیوه‌های تدبر در قرآن و مراحل آن

اشاره مقدمه

بخش اوّل: شیوه ترتیل و مراحل آن

الف: ترتیل در لفظ
ب: ترتیل در معنی

بخش دوّم: شیوه استماع و انصات

بخش سوّم: نمونه‌های تدبّر در قرآن

مقدمه

مفهوم تدبر

«تدبّر» از ریشه «دبر»، به معنی اندیشیدن در پشت و ماوراء امور می‌باشد که «ژرف اندیشی» و «عاقبت اندیشی» را نظر دارد که نتیجه‌اش «کشف حقایقی است که در ابتدای امر و نظر سطحی، بچشم نمی‌آمد».
در «مفردات» می‌گوید: «التّدبیر»: «التفکیر فی دبر الأمور» که معنی «تدبّر» چنین خواهد بود: «التّفکر فی دبر الأمور»: (اندیشیدن در پشت امور).
«مختار الصحاح» می‌گوید:
«التّدبیر فی الأمر»: «النّظر إلی ما تؤل إلیه عاقبته»، و «التّدبّر»: «التّفکّر فیه».
که «تدبیر»: «با دقت نگریستن به آنچه که عاقبت امر به آن باز می‌گردد»، و «تدبر»:
«تفکر در عاقبت امر» می‌باشد.
«مصباح المنیر» می‌گوید:
الدّبر: خلاف القبل من کلّ شی‌ء، و منه یقال لآخر الأمر دبر و أصله ما أدبر عنه الإنسان، و «تدبّرته تدبّرا»: «نظرت فی دبره و هو عاقبته و آخره» که «دبر» خلاف جلو از هر چیز می‌باشد و از این‌رو به آخر امر «دبر» گفته می‌شود و اصل آن، هر آنچه انسان از آن اعراض نماید و به آن پشت کند و «تدبّرته تدبّرا»، «در پشت آن با دقت نگریستم که عاقبت و آخر امر می‌باشد».
در «مجمع البیان»، «اساس البلاغة»، «غریب القرآن» سجستانی (م ۳۳۰ ه) و «معجم مقاییس اللغه» معانی مشابهی آمده است.
در فرق «تدبر و تفکر» ابی هلال عسکری در «فروق اللغویه» می‌گوید: «تدبر»، «تصرف در قلب با نظر کردن در عواقب امور» می‌باشد، امّا «تفکر»، «تصرف در قلب با نظر کردن در دلائل امور» می‌باشد که «مجمع البیان» نیز همین نکته را ذکر می‌نماید:
«التّدبّر تصرّف القلب بالنّظر إلی العواقب، و التّفکّر تصرّف القلب بالنّظر إلی الدّلائل».
پس «تدبر» به معنی «تفکر و اندیشیدن در ورای ظواهر» می‌باشد تا چهره باطن امور، جلوه‌گر شده عاقبتش برملا گردد؛ «کاوش در باطن و توجه به نتایج و عواقب امر»، دو خصوصیت اساسی تدبر می‌باشد، امّا «تفکر» اعم از «بررسی ظواهر و بواطن امور» و اعم از «بررسی علل و اسباب امور و نتایج و عاقبت آن» می‌باشد چرا که تفکر به راهیابی‌ها و کشف مجهولها، بطور مطلق نظر دارد. [۲۶۷] تلاش برای کشف عاقبت امور، بناچار انسان را از سطح به عمق می‌کشاند؛ این نکته در آیات تدبر خصوصا آیه ۸۲ نساء مورد نظر می‌باشد چرا که پی‌بردن به الهی بودن قرآن، نیاز به تعمق و ژرف اندیشی دارد و الّا در نظر سطحی، آیات، مرکب از حروف و کلماتی است که عرب با آنها تکلم می‌نماید و تفاوتی در نظر سطحی و ابتدایی با کلام بشر ندارد، بیان نهج البلاغه نیز بر آن تأکید دارد که «خداوند اسلام را مغز قرار داد برای آنکه تدبر نماید»، «مغز» ماورای قشر و پوسته می‌باشد که با «تدبر» برملا می‌گردد. [۲۶۸] نکته دیگر آنکه «تدبر در قرآن» به «پیگیری سیر آیات، یکی پشت سر دیگری و دقت در باطن ارتباط آنها نیز نظر دارد، چرا که کشف انسجام و هماهنگی، و عدم وجود اختلاف، نیازمند پیگیری و بررسی آیات در یک سوره و آیات یک سوره با کل قرآن دارد تا معلوم گردد کتابی که در طول ۲۳ سال در فراز و نشیبهای زندگی پیامبر در شرایط بسیار متفاوت از یکدیگر، مطرح گشته است نمی‌تواند ساخته و پرداخته ذهن بشر بلکه هر موجود مادی باشد که پیوسته محکوم به تغییر و تحول و حرکت از نقص به سوی کمال نسبی خویش هستند.
پس در امر «تدبر در قرآن»، «کاوش و اندیشه در کشف مفاهیم و روابط ناپیدای موجود در هر یک از آیات و ارتباط آیات با یکدیگر و آن آیات با آیات دیگر سور قرآن» مد نظر می‌باشد.

فرق تدبر و تفسیر

با دقت نظر در آیات معلوم می‌گردد که «تدبر» غیر از «تفسیر مصطلح» می‌باشد و میان آن دو تفاوتهای بارزی وجود دارد:
الف: در «تدبر در قرآن» همه اقشار مردمی در هر رتبه از فهم و درک، و مراتب علمی و روحی که باشند، شرکت دارند و صرف بهره‌مندی از ترجمه، برای اصل تدبر کفایت می‌کند حال آنکه «تفسیر» به مجتهدین در فهم قرآن، اختصاص دارد که حداقل به «کلیدهای علمی تدبر» مجهز می‌باشند.
نکته فوق در آیات دعوت به تدبر، بروشنی دیده می‌شود که عموم مردم حتی منافقین و مشرکین را مورد خطاب قرار می‌دهد:
«أَ فَلَمْ یَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ یَأْتِ آباءَهُمُ الْأَوَّلِینَ؟». [۲۶۹] «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟». [۲۷۰] «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً».
[۲۷۱] ب: در «تدبر»، فکر و دل هر دو شرکت دارند لیکن «تفسیر» جریانی است فکری که لزوما، با جریان قلبی همراه نیست.
ت: در «تدبر» ژرفای آیات و نتایج و پی آمدها و لوازم آیات مورد بررسی واقع می‌شود حال آنکه در «تفسیر» این مسائل لزوما پیگیری نمی‌شود.
ث: در امر «تدبر» شخص خود را مخاطب آیات می‌بیند و درمان درد فکری و قلبی خویش می‌جوید امّا در امر «تفسیر» مفسّر خود را مبلغ و بیانگر آیات می‌شناسد، اگر چه خود را مخاطب آیات، نبیند بنابراین هر «تدبری» می‌تواند تبلیغ را در پی داشته باشد، لیکن هر «تفسیری» با جریان تدبر همراه نمی‌باشد.
ج: «تدبر» یک جریانی روحی- فکری است که با قرائت آهنگین و یا استماع آیات، زمینه سازی شده با کاوش در آیات ادامه یافته، به استخراج داروی درد خویش و بکارگیری آن ختم می‌گردد که «قرائت» زمینه آن و «عمل» نتیجه آن می‌باشد (قرائت- فهم- عمل)؛ این مسأله با توجه به حدیث معصوم (ع) در توضیح معنی «حق تلاوت» بروشنی معلوم می‌گردد، حال آنکه در امر تفسیر «آن مقدمه و این نتیجه» الزامی نیست.
ح: در تدبر، کافر و مشرک نیز شرکت دارند حال آنکه «تفسیر» به مسلمان آنهم مجتهدین، اختصاص دارد.
خ: در بسیاری از موارد تدبر، رجوع به احادیث لزومی ندارد بلکه امکان ندارد چرا که به تخصص نیاز دارد بلکه گاهی اصلا معنی ندارد آنجا که متدبر در آیات، «شخص کافر و مشرک» باشد و می‌خواهد به حقیقت دست یابد، حال آنکه در «تفسیر»، رجوع به احادیث معصوم (ع) امری اساسی و ضروری است و بدون احادیث و تسلط بر آنها، نمی‌توان به تفسیر پرداخت.
بله، «تدبر در حد تخصصی» با «حقیقت تفسیر» وحدت دارد لیکن با «واقعیت تفسیر» [۲۷۲] لزوما همسانی ندارد.
بنابراین «تدبر» با «حقیقت تفسیر» رابطه «عموم و خصوص مطلق» دارد امّا با «تفسیر مصطلح» رابطه‌اش «عموم و خصوص من وجه» می‌باشد که نه هر «تدبری»، «تفسیر مصطلح» را در پی دارد و نه هر «تفسیر مصطلحی» با «تدبر» همراه است بلکه بعضی از «تفاسیر مصطلح»، «تدبر تخصصی» را در ضمن خویش بهمراه دارد.

تدبر، تلاوت راستین و ترتیل

«جریان تدبر»، همان «جریان تلاوت راستین قرآن»، می‌باشد که از «قرائت» شروع و با «فهم عمیق» ادامه یافته و به «عمل» ختم می‌گردد؛ این معنی، همانگونه که در مقدمه مباحث گذشت در تفسیر آیه «یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ» وارد شده است:
«فی قوله تعالی: یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ: یرتّلون آیاته و یتفهّمون معانیه و یعملون بأحکامه و یرجون وعده و یخشون عذابه و یتمثّلون قصصه و یعتبرون أمثاله و یأتون أوامره و یجتنبون نواهیه، و ما هو- و اللّه- بحفظ آیاته و سرد حروفه و تلاوة سوره و درس أعشاره و أخماسه، حفظوا حروفه و أضاعوا حدوده و إنّما هو تدبّر آیاته، یقول اللّه تعالی: «کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ ...».
امام صادق (ع) [۲۷۳]
در این حدیث شریف و پر محتوی، «تلاوت بحق»، صرفا «تدبر در آیات» معنی شده است که «ترتیل آیات، فهم معانی، عمل به احکام، امید به وعده الهی، خشیت از عذاب، تجسم نمودن قصص، عبرت از نمونه حوادث، اجرای اوامر و دوری از محرمات» را شامل می‌شود با آنکه نه معنی لغوی «تلاوت» و نه معنی لغوی «تدبر» چنین وسعت معنی را با خود دارد از این جا معلوم می‌گردد که مقصود «جریان تلاوت راستین قرآن» می‌باشد که با «جریان تدبر در آیات» وحدت دارد که از قرائت شروع با فهم ادامه و به عمل ختم می‌شود.
با توجه به احادیث ترتیل و احادیث دیگر تلاوت راستین قرآن، معلوم می‌گردد که «تلاوت راستین» همان جریان «تلاوت به شیوه ترتیل» می‌باشد:
«عن الصّادق فی قوله تعالی: ... یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ ... قال: حقّ تلاوته هو الوقوف عند ذکر الجنّة و النّار یسئل فی الأولی و یستعیذ من الأخری». (ب ۲۷، ح ۷) (از امام صادق (ع) در سخن خدای تعالی: یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ، فرمود: حق تلاوت قرآن همان توقف نمودن در برابر یاد بهشت و آتش جهنم می‌باشد که در اولی- از خدا بهشت را- درخواست می‌کند و از دومی پناهندگی- به خدا- را طلب می‌نماید).
همین معنی در حدیث دیگر برای «ترتیل» مطرح شده است:
«... إنّ القرآن لا یقرء هذرمة و لکن یرتّل ترتیلا و اذا مررت بآیة فیها ذکر الجنّة فقف عندها وسل اللّه الجنّة و إذا مررت بآیة فیها ذکر النّار فقف عندها و تعوّذ باللّه من النّار». (امام صادق (ع) (ح ۴) (چرا که براستی قرآن با شتاب، قرائت نمی‌گردد و لیکن به شیوه خاصی ترتیل می‌شود و هرگاه به آیه‌ای گذر نمودی، که در آن، یاد بهشت بود پس در برابرش بایست و از خدا بهشت را درخواست نما و هرگاه به آیه‌ای گذر نمودی، که در آن، یاد آتش جهنم بود پس در برابرش بایست و از آتش جهنم به خدا پناه بر).
در حدیث فوق تعبیر «و اذا مررت ...» تفسیر «ترتیل» است که همان معنای «حق تلاوت» می‌باشد.
در خطبه متقین نیز این معنی آمده است:
و أمّا اللّیل فصافّون أقدامهم تالین لأجزاء القرآن یرتّلونها ترتیلا یحزّنون به أنفسهم و یستثیرون به دواء دائهم فإذا مرّوا بآیة فیها تشویق رکنوا إلیها طمعا و تطلّعت نفوسهم إلیها شوقا و ظنّوا أنّها نصب أعینهم و إذا مرّوا بآیة فیها تخویف أصغوا إلیها مسامع قلوبهم و ظنّوا انّ زفیر جهنّم و شهیقها فی اصول آذانهم ...». (نهج، خ ۱۹۳) (و امّا در شب، پس قدمهایشان را به صف کشیده‌اند در حالیکه اجزاء قرآن را تلاوت می‌کنند آنها را به شیوه خاصی ترتیل می‌نمایند (بدینگونه که) با قرآن جانشان را محزون می‌نمایند و با آن (ترتیل و تلاوت) داروی دردشان را با زیرورو کردن آیات طلب می‌نمایند پس هرگاه به آیه‌ای گذر کنند که در آن «تشویق» است با چشم داشت، به آن میل می‌کنند و جانشان از شوق، بسوی آن پر می‌کشد و باور دارند که آن در برابر دیدگانشان قرار دارد، و هرگاه به آیه‌ای گذر نمودند که در آن «تخویف» است گوشهای دلشان را به آن متمایل می‌نمایند و باور دارند که صدای جهنم و نعره آن در عمق گوششان طنین انداز است ...).
در این حدیث پربار نیز «ترتیل» به عنوان «شیوه تلاوت» مطرح گشته است که در ادامه به تشریح کیفیت ترتیل می‌پردازد که «تحزین نفس و کاوش و استخراج داروی خویش» می‌باشد سپس، جزئیات عمل، بیشتر توضیح داده می‌شود «فإذا مروا ...» که همان محتوای احادیث قبل می‌باشد.
نظیر این احادیث را سیوطی در «اتقان» برای توضیح «تدبر» آورده است. [۲۷۴] احادیث مهم دیگری از تفسیر «ترتیل» نیز بر معنی مذکور، تأکید می‌کند که در پایان مباحث مقدمه آورده خواهد شد.
خلاصه کلام اینکه: «جریان تلاوت راستین قرآن» همان «جریان ترتیل قرآن» است که بر «جریان تدبر در قرآن» منطبق است که هر یک از عناوین «تلاوت، تدبر و ترتیل» به جهانی از جریان فهم و عمل به قرآن نظر دارند.
«تلاوت»، به «تبعیت از سیر فکری- روحی آیات و تبعیت در عمل» توجه دارد. [۲۷۵] «تدبر»، به «غور و اندیشه در ورای ظواهر آیات و ارتباط آنها و لوازم و نتایج آنها» می‌پردازد.
و «ترتیل»، «تبعیت از چینش لفظی و معنوی آیات و ارائه شیوه‌ها و مراحل جریان تلاوت و تدبر» [۲۷۶] را بر عهده دارد.

فرق «قرائت، تلاوت و ترتیل

برای انس با قرآن، پنج عنوان «قرائت»، «تلاوت»، «ترتیل»، «استماع و انصات» و «تدبر» در قرآن آمده است: [۲۷۷] «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ». [۲۷۸] «اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ». [۲۷۹]
«وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا». [۲۸۰] «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ». [۲۸۱] «وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا ...». [۲۸۲] عنوان «تدبر» مورد بررسی واقع گشت، حال عناوین دیگر را بررسی می‌کنیم: [۲۸۳] ۱- قرائت: از ریشه «قرء» بمعنی «جمع کردن و به هم پیوستن» می‌باشد و مقصود از آن در سخن، «جمع و پیوستن حروف و کلمات» می‌باشد که با بهم پیوستن حروف، کلمات با معنی و با پیوستن کلمات و حروف با هم، جملات مفید ساخته می‌شود.
بهمین جهت، «هر جمع و پیوندی»، «قرائت» نمی‌باشد و هم چنین تلفظ حرفی واحد را قرائت نمی‌گویند.
«مفردات» در معنی «قرائت» می‌گوید: «ضمّ الحروف و الکلمات بعضها إلی بعض فی التّرتیل».
از این معنی دقیق بر می‌آید که «قرائت» در جریان ترتیل مطرح است و جزئی از آن بحساب می‌آید که عمدتا به بخشی از «ترتیل در لفظ» نظر دارد و لزوما «ترتیل در معنی» را مطرح نمی‌کند و از این جهت ساکت است.
تعبیر «قرآن» در اصل، وزن مصدری «قرء» می‌باشد که اسم علم برای کتاب خدا گشته است؛ گویا که این کتاب آسمانی، جامع و چکیده کتب آسمانی گذشته [۲۸۴] و جامع و چکیده همه علوم الهی در امر ارشاد و هدایت بشر می‌باشد و یا اینکه قرائت کننده و توضیح دهنده «کتاب تکوین، آفاق و انفس»، می‌باشد، از این‌رو، خود به «کتاب تشریع» موسوم گشته است.
۲- «تلاوت»: از ریشه «تلی یتلو» به معنی «در پی آمدن، دنبال کردن» است به نحوی که ما بین تابع و متبوع، چیزی جز تبعیت نباشد، حال اگر «متابعت»، «امری مادی و یا پیروی در حکم» باشد، مصدرش، «تلوّ و تلو» خواهد بود و اگر «متابعت» به واسطه «قرائت یا تدبر در معنی» باشد مصدرش تلاوة» می‌باشد.
مثال پیروی مادی و پیروی در حکم:
«وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها». [۲۸۵] (قسم به ماه آنگاه که در پی خورشید رود و در حکم نورانیت، از آن تبعیت نماید).
مثال پیروی در حکم فقط:
«وَ یَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ ...». [۲۸۶] (و شاهدی از خاندان پیامبر او را الگو می‌گیرد و از او متابعت می‌نماید).
مثال پیروی در قرائت و تدبر معنی:
«... مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ یَتْلُونَ آیاتِ اللَّهِ آناءَ اللَّیْلِ وَ هُمْ یَسْجُدُونَ».
[۲۸۷] (بعضی از اهل کتاب، امتی بپا خاسته‌اند که آیات خدا را در اوقات شب در حالی که به سجده رفته‌اند با قرائت و تدبر در معنی، دنبال می‌کنند).





__________________________________________________ اما قرآن کریم: «تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ (نحل/ ۸۹)، «وَ لکِنْ تَصْدِیقَ الَّذِی بَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصِیلَ کُلِّ شَیْ‌ءٍ».
(یوسف/ ۱۱۱): بیانگر و شارح هر چیز، «یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ». (اعراف 157):
حلال کننده همه طیبات و حرام کننده همه پلیدیها، «... وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ ...» (مائده ۴۸/: و حافظ و مسلط بر تمام کتب انبیاء می‌باشد. (نور الثقلین/ ج ۲، ص 68)




مثال پیروی در قرائت و تدبر و عمل:
«الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِکَ یُؤْمِنُونَ بِهِ ...». [۲۸۸] (کسانی که به آنان کتاب دادیم آن را به حق تلاوت می‌نمایند، چرا که آنان به آن ایمان دارند).
در این مورد، حدیث دیگری از پیامبر «حق تلاوت» [۲۸۹] را «پیروی راستین در عمل» معرفی می‌نماید:
«فی قوله تعالی: «... یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ ...»: یتّبعونه حقّ اتّباعه».
[۲۹۰] می‌بینیم این آیه شریفه، نظر به تلاوت جامع در پیروی لفظی، معنوی و عملی دارد.
پس «تلاوت قرآن»، «متابعت از قرآن در قرائت و دنبال کردن معانی و پیروی در عمل» می‌باشد؛ بنابراین، «هر تلاوتی»، «قرائت» می‌باشد امّا «هر قرائتی» لزوما «تلاوت» محسوب نمی‌شود؛ و اساسا «تلاوت» در مواردی بکار می‌رود که مطالب قرائت شده، وجوب پیروی را در پی آورد، از این‌رو گفته نمی‌شود: «تلوت رقعتک»:
«نامه‌ات را تلاوت کردم»، بلکه صحیح آن، «قرأت رقعتک» می‌باشد؛ این معنی را بوضوح در آیات می‌بینیم:
«أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْکِتابَ أَ فَلا تَعْقِلُونَ».
[۲۹۱]
(آیا مردم را به نیکی فرمان می‌دهید و خود را فراموش می‌کنید حال آنکه شما کتاب را تلاوت می‌کنید! پس چرا تعقل نمی‌کنید- و هوای نفستان را مهار نمی‌زنید-).
در آیه شریفه با توبیخ، سؤال می‌کند، که: «تلاوت کتاب»، چرا «موجب عمل» نگشته است و چرا هوای نفس را مهار ننموده است؟
در قرآن کریم، آنجا که از «قرائت»، «تأنی و دقت» نیز مقصود باشد فعل قرائت با قید اضافی آورده می‌شود:
«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلی مُکْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِیلًا». [۲۹۲] (و قرآنی عظیم را- نازل کردیم- که جدا جدایش نمودیم- قطعه قطعه نازل کردیم- به این مقصود که آن را بر مردم با تأنی و درنگ بخوانی و به این دلیل که به نحو خاصی آن را نازل کردیم).
۳- «ترتیل»: از ریشه «رتل» به معنی «جمع شدن و هماهنگی و نظام یافتن چیزی بر طریقی مستقیم» می‌باشد؛ از این‌رو به شخصی که دندانهایش از هماهنگی و ترکیب و نظام سالمی برخوردار باشد می‌گویند: «رجل رتل الأسنان».
این معنی باب مجرد را اگر به باب تفعیل بریم معنی «ترتیل» بدست خواهد آمد: [۲۹۳] «جمع کردن و هماهنگی و نظام بخشی چیزی بر طریق مستقیم»، «طریق مستقیم» نسبت به هر چیزی، معنایی متناسب با آن را خواهد داشت.
همانگونه که دندانها با نظمی خاص و بر اساس بنیادی محکم و صحیح، به منظور خرد کردن و هضم مناسب غذا چیده شده است و ترتیب دندانها با توجه به این هدف خاص، شکل گرفته است، آیات قرآن نیز از نظم و چینش خاصی برخوردار می‌باشد که با هدف درمان فکر و روح بشر و هدایت و ارشاد آنها به قله‌های کمال انسانیت، هماهنگ گردیده است، از این‌رو، «ترتیل قرآن»:
«نظم و چینش خاص آیات، هماهنگ با تأمین نیازهای فکری- روحی بشر، با اهداف درمان فکر و روح و ثبات بخشی به قلب مؤمنین و هدایت و ارشاد آنها به قله‌های کمال بشری»، خواهد بود.
این معنی از «ترتیل» به خداوند منسوب می‌باشد:
«کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَکَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا». [۲۹۴] (بدینسان قرآن را یکباره فرو نفرستادیم به این دلیل که از این راه، دل پر التهاب تو را ثبات بخشیم و- دلیل دیگر اینکه- آن را ما به نحو خاصی، چیده و نظام بخشیده‌ایم).
از آنجا که قرآن با روح بشر، سروکار دارد، این «چینش و انتظام» هم در بخش «الفاظ قرآن» و هم در حوزه «محتوا و معانی آیات» مطرح است که هم زیبایی ظاهر و هم عمق باطن را گویاست. [۲۹۵] و در واقع، بخش الفاظ، انتظامش، مقدمه‌ای است برای ورود به حوزه معانی قرآن تا که با توجه به چینش و نظام خاص معانی آیات، به ژرف اندیشی و بررسی نتایج و آثار پیام قرآن بپردازیم.
با این توضیحات، معنایی که «راغب» در «مفردات خویش» برای ترتیل آورده است نه با معنی باب مجرد آن هماهنگ است و نه با کاربرد واژه در قرآن، سازگاری دارد:
«الرّتل: إتّساق الشی‌ء و انتظامه علی استقامة، یقال رجل رتل الأسنان».
«التّرتیل: إرسال الکلمة من الفم بسهولة و استقامة، قال تعالی «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا، وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا».
(ترتیل: فرستادن و خارج نمودن کلمه از دهان با سهولت و به شیوه صحیح می‌باشد. چرا که خدای تعالی می‌فرماید: وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ ...».
این معنی و این استشهاد، هر دو ناقص می‌باشد که در ادامه توضیح خواهیم داد.
معنی «مفردات» به بخشی از معنی ترتیل آنهم جزء مقدمی آن نظر دارد، حال آنکه عمده، بخش معنی قرآن می‌باشد که به غفلت سپرده شده است.
این غفلت شگفت‌آور در اکثر تفاسیر و کتب لغت بچشم می‌خورد [۲۹۶] با وجود اینکه آیات و احادیث در مورد «ترتیل» بوضوح، اینگونه تلقی از «ترتیل» را مردود می‌شمارد.

شواهد معنی ترتیل

الف: شواهد قرآنی

دلیل روشن و محکم برای جامعیت معنی ترتیل، آیه ۳۲ فرقان و ۴ مزمل می‌باشد که با احادیث فراوانی تأیید می‌گردد:
دلیل اوّل: در سوره فرقان/ ۳۲ می‌فرماید:
«وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَکَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا».
(و کسانی که کفر ورزیدند گفتند: چرا بر او قرآن به یکباره نازل نگردید، بدینسان قرآن را یکباره فرو نفرستادیم که از این راه دل پر التهاب تو را ثبات بخشیم و- دلیل دیگر اینکه- آن را ما به شیوه خاصی چیده و نظام بخشیده‌ایم).
در این آیه شریفه، در پاسخ به اعتراض کفار که چرا قرآن قطعه قطعه نازل می‌شود و به یکباره نمی‌آید دو علت را ذکر می‌نماید: [۲۹۷] ۱- قرآن برای تربیت و هدایت و رشد می‌باشد، از این‌رو باید بتدریج نازل شود تا از لحاظ فکری و روحی، آیات جذب شده، به اجرا در آید و در صحنه‌ها و شرایط گوناگون نهضت اسلامی، پیامبر و یارانش را روحیه بخشد چرا که قرآن رشته محکم پیوند و اتصال با منبع لایزال عزت و رحمت، خدای عالم می‌باشد:
«وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ الَّذِی یَراکَ حِینَ تَقُومُ وَ تَقَلُّبَکَ فِی السَّاجِدِینَ».
[۲۹۸] (و بر خدای شکست ناپذیر با رحمت تکیه کن کسی که تو را هنگامی که بپا می‌خیزی می‌بیند و تغییر مکان تو را در میان سجده کنندگان نیز- مشاهده می‌نماید-).
جذب و اجرا، مستلزم تدریج و مکث و تأنی است و نمی‌شود این سفره بیکران الهی را یکباره، بلعید و هضم و جذب نمود، تقویت روحی نیز در لحظات و شرایط گوناگون، مطرح است پس نزول تدریجی، متناسب با جریان روحی- فکری حاکم بر مؤمنین و رسول خدا (ص) می‌باشد؛ نکته جذب و اجرا در سوره اسرا/ ۱۰۶ به وضوح آمده است:
«وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النَّاسِ عَلی مُکْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِیلًا».
۲- قرآن به نحو خاصی مرتب و منظم شده است که این امر نیز مستلزم نزول تدریجی می‌باشد چرا که نظم و چینش مرتبط با هدف تربیت و اجرا، اقتضاء دارد که تا آیات قبلی به قدر کافی، جذب نشود، آیات بعدی در جایگاه صحیح خود، درک نخواهد شد؛ این ترتب و پیوند زنجیره‌ای در تعلیم و تربیت قرآنی، ناچار از زمان بندی نزول آیات می‌باشد که این خود، نگرش عمیق و گسترده قرآن را نسبت به جریان تحول و دگرگونی روحیه بشر، نشان می‌دهد که امر تربیت و سازندگی از پیچیدگی برخوردار است و عجله و شتاب بر نمی‌دارد؛ خصوصا، آنجا که هدف تربیت، رسیدن به مقام والای «خلافت و ولایت الهی» است- خلیفه‌ای که مظهر جمال و جلال الهی در عرصه وجود می‌باشد- و پرورش نسلی اندیشمند و آگاه به تمام حوزه‌های انسانی، نسلی پاک و مقدس، نسلی پخته و مجرب و غیور و شجاع و مقام در برابر آلودگی اخلاقی و فساد اجتماعی.
مشکلات فکری و روحی و اجرایی این مسیر، آنقدر فراوان و گوناگون می‌باشد که جز با پایمردی و صبر و حوصله عظیم و رنج فراوان در طول زمان، هرگز حاصل نخواهد شد؛ امری که اگر شرح صدر الهی نبود ستون فقرات رسول اکرم (ع) را با وجود خلق عظیم درهم شکسته بود؛ امر تربیتی که سهمگینی‌اش از خلال تعبیرات رسول خدا نمایان است. [۲۹۹] حال سؤال می‌کنیم: «ترتیل» به معنای قرائت شمرده شمرده و منظم که در حوزه لفظ مطرح است چه ربطی به نزول تدریجی و تثبیت دل پیامبر دارد؟!
این سؤال پاسخ خود را نمی‌یابد جز آنکه «ترتیل» معنای جامع خویش را بدست آورد.
دلیل دوم: در سوره مزّمّل، خداوند دستور برخورد ترتیلی با قرآن را به پیامبر عظیم الشأن، صادر می‌نماید که باید در دل شب در کنار قیام به نماز و مناجات با خدا تحقّق پذیرد.
در تبیین این سؤال که: «چرا باید قیام در شب صورت گیرد؟ و چرا باید پیامبر قرآن را به نحو ترتیل بخواند؟» سه دلیل را ذکر می‌نماید:
الف: ما بر دوش تو در آینده خیلی نزدیک، گفتار سنگینی را قرار خواهیم داد، رسالت سنگین بیرون کشیدن مردم از ظلمات جهل و کفر و نفاق و فساد.
ب: تأثیر شب در پیدایش و شکل‌گیری افکار و روحیات عمیق و مستحکم، بسیار شدید و مؤثر می‌باشد.
ت: شما در اجرای رسالت الهی در طول روز، برخوردهای وسیعی، خواهی داشت که سلامت برخورد در روز و اثر گذاری بر فکر و روح و عدم تأثر از فرهنگ و روحیات محیط فاسد، مستلزم قیام در شب و انس با قرآن به نحو ترتیل می‌باشد:
«یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ قُمِ اللَّیْلَ ... وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا».
«إِنَّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلًا ثَقِیلًا».
«إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلًا».
«إِنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحاً طَوِیلًا». [۳۰۰] حال سؤال می‌کنیم: «ترتیل قرآن به معنی رایج چه ربطی به حمل بار سنگین رسالت الهی دارد؟!».[۳۰۱] در اینجا نیز بروشنی دیده می‌شود، آنچه که باعث حمل بار سنگین رسالت الهی است و آنچه که روحیه انسان را بالا می‌برد و در برابر تأثیرات محیط فاسد، بیمه می‌کند، قیام در شب در دو شکل نماز و انس با محتوای قرآن می‌باشد نه صرف رعایت قواعد تجوید و لحن که از این جنبه‌های لفظی، آن اهداف بلند حاصل نمی‌شود.
همانگونه که خداوند، قرآن را با نظم و چینش خاصی بر اساس اهداف «تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت و هدایت بسوی رشد» نازل فرموده است رعایت ترتیل برای ما چنین معنی خواهد داشت:
«پیروی از نظم و چینش الهی آیات و سیر در فضای فکری- روحی که آیات قرآن در آن جاری می‌باشند».
این سخن که «قرآن را آنگونه بخوانید که گویی هم اکنون بر شما نازل می‌شود»، ناظر به این مقام می‌باشد؛ به این بیان، اگر روایت خاص نباشد، برگرفته از بیانات متعددی است که در روایات آمده است:
«... قلت ... فما فضله عند اللّه؟، قال بقراءة القرآن کما أنزل ...». امام جواد (ع) (ب ۳۰، ح ۳) (گفتم پس برتری او نزد خدا به چیست؟ فرمود به قرائت قرآن آنگونه که نازل شده است).
«... ما زلت أکرّر آیات القرآن حتّی بلغت إلی حال کأنّنی سمعتها مشافهة مّمن أنزلها!»: امام صادق (ع) [۳۰۲] (پیوسته آیات قرآن را تکرار می‌نمودم تا آنکه به حالتی رسیدم، گویا که من آن را شفاها از کسی که نازل فرموده است، شنیدم!).

ب: شواهد روایی

در احادیث بی‌شماری که از منابع فریقین خصوصا اهل بیت (ع) به ما رسیده است بخوبی معنی «ترتیل» را بازگو می‌کنند خصوصا احادیثی که در تفسیر آیه ترتیل آمده است:
عن عبد اللّه بن سلیمان، سألت أبا عبد اللّه (ع) عن قول اللّه عزّ و جلّ: «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا»: قال: قال أمیر المؤمنین (ع): بیّنه تبیانا و لا تهذّه هذّ الشّعر و لا تنثره نثر الرّمل و لکن إقرعوا به قلوبکم القاسیة و لا یکن همّ أحدکم آخر السّورة». (ب ۲۱، ح ۱) (از عبد الله بن سلیمان می‌گوید: از امام صادق (ع) از قول خدای عزیز و جلیل «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا» پرسیدم، فرمود: امیر مؤمنان (ع) فرمود: آیات قرآن را به روشنی تلفظ نما و همچون شعر خواندن، آن را بسرعت قرائت منما و همچون ریگ پراکنده مکن! و لیکن با آن دلهای سخت خویش را سخت بکوبید و مبادا فکر و خیال احدی از شما- رسیدن به- انتهای سوره باشد).
فقره اول و دوم و سوم و پنجم «ترتیل در لفظ» را توضیح می‌دهد و فقره چهارم، «ترتیل در معنی» را می‌رساند که در نقلهایی دیگر، «إفزعوا قلوبکم القاسیة» [۳۰۳] و «إفرغوا قلوبکم» [۳۰۴] آمده است.
«فی قوله تعالی: «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا» قال: بیّنه تبیانا، و لا تنثره نثر الرّمل، و لا تهذّه هذّ الشّعر، قفوا عند عجائبه و حرّکوا به القلوب و لا یکون همّ أحدکم آخر السّورة». (ص) [۳۰۵] (در سخن خدای تعالی: وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا» رسول خدا فرمود: ... در برابر شگفتیهایش بایستید و با آن دلها را به حرکت درآورید در حالیکه فکر و خیال احدی از شما- رسیدن به- انتهای سوره نمی‌باشد).

  • سه فقره اوّل و فقره آخر «ترتیل در لفظ» و فقره چهارم و پنجم بالخصوص، «ترتیل در معنی» را توضیح می‌دهد، در نسخه دیگری بجای «قفوا»، «فقفوا» آمده است. [۳۰۶]

در حدیثی مشابه حدیث فوق بجای «حرّکوا»، «جرّحوا» آمده است، یعنی که «دلهای خویش را با قرآن بشکنید و مجروح نمایید»:
«...: بیّنه تبیانا و لا تهذّه هذّ الشّعر، قفوا عند عجائبه و جرّحوا به القلوب و لا یکن همّ أحدکم آخر السّورة». (ص) (کنز، خ ۴۱۱۷) «فی قوله تعالی: «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا» قال: هو ان تتمکّث فیه و تحسّن به صوتک». (امام صادق (ع) (ب ۲۱، ح ۴) (... ترتیل این است که در آیات درنگ نمایی و با آن صوت خویش را زیبا گردانی).

  • در مجمع البیان می‌گوید: گفته شده که «رتّل» معنایش «ضعّف» (ضعیف گردان) می‌باشد و «الرّتل» معنایش «اللّین» (نرمی) می‌باشد که به نظر «قطرب» مقصود «محزون کردن دل» می‌باشد: «رَتِّلِ الْقُرْآنَ» یعنی «إقرأه بصوت حزین» سپس در تأیید این نظر، سه حدیث فوق را ذکر می‌کند.

«إنّ القرآن لا یقرء هذرمة و لکن یرتّل ترتیلا، فإذا مررت بآیة فیها ذکر الجنّة فقف عندها وسل اللّه (عزّ و جلّ) الجنّة و إذا مررت بآیة فیها ذکر النّار فقف عندها و تعوّذ باللّه من النّار». امام صادق (ع) (ب ۲۷، ح ۴) (قرآن با سرعت خوانده نمی‌شود و لیکن به نحو خاصی ترتیل می‌گردد پس هرگاه به آیه‌ای گذر نمودی ...).

  • فقره اوّل حدیث، «ترتیل در لفظ و معنی» و فقره دوم صرفا، «ترتیل در معنی» را می‌رساند.

در حدیث نهج البلاغه در وصف متقین در بحث «تدبر، تلاوت و ترتیل» گذشت که همه فقرات آن، «ترتیل در معنی» را می‌رساند.

اقوال در معنی لغوی و اصطلاحی ترتیل

«تفسیر المیزان» در معنی «رَتَّلْناهُ تَرْتِیلًا» می‌فرماید: «بعضی از آیات را در پی بعضی دیگر آوردیم بگونه‌ای که روابط از میان نرود و آثار آنها منقطع نگردد تا در نتیجه آن غرض و هدف تعلیم تباه نشود، بلکه قرآن دارای سور و آیاتی است که بعضی از آنها در پی بعضی دیگر نازل شده و مرتب و منظم گشته است».
می‌بینیم که نظم و ارتباط معنوی را نیز، «علامه» در آیه فوق، مطرح می‌نماید، لیکن با کمال تعجب در آیه سوره مزمل، «ترتیل» را به «تلاوت قرآن بواسطه تبیین حروف با حفظ توالی و ارتباط لفظی» معنی نموده‌اند!: [۳۰۷] «ترتیل القرآن: تلاوته بتبین حروفه علی توالیها».
«تفسیر کشاف»: ترتیل را در آیه اوّل، بمعنی «تقدیر آیه‌ای بعد از آیه دیگر و تقدیر توقفی دیگر از پس توقفی» گرفته است و احتمال می‌دهد که به معنی «امر به ترتیل قرائت قرآن» باشد در آیه دوم می‌گوید: «ترتیل قرآن: قرائت قرآن، با سهولت و روانی و درنگ و مهلت، بواسطه تبیین حروف و اشباع حرکات می‌باشد تا آنکه آیات تلاوت شده، به دندان مرتب و منظم شده، شبیه گردد»؛ وی سپس به قول عمر در نهی از قرائت تند تند و به قول عایشه، در مورد قرائت پیامبر استشهاد می‌کند که «اگر شنونده می‌خواست حروف آیات را در قرائت پیامبر (ص) بشمارد می‌توانست». [۳۰۸] «سیوطی» در «اتقان»، [۳۰۹] «ترتیل» را در حوزه لفظ، معنی می‌کند با آنکه خود، روایات ترتیل در لفظ و معنی را در ابتدا ذکر می‌نماید، و از قول «زرکشی» در «البرهان» می‌گوید: «کمال ترتیل، تفخیم الفاظ و تبیین و جدا نمودن و عدم ادغام حروف در یکدیگر می‌باشد و گفته شده است که این اقل مراتب ترتیل می‌باشد و کمال ترتیل آن است که قرآن را بر جایگاه‌هایش بخواند پس اگر آیه تهدیدی را خواند با آهنگ تهدید، آن را تلفظ نماید و یا اگر آیه تعظیمی را قرائت نمود با آهنگ تعظیم تلفظ نماید».
سیوطی در بحثهای بعدی خود «تدبر، گریه هنگام قرائت، زیبایی صوت، قرائت با تفخیم و رفع صوت» را مطرح می‌نماید که نشان می‌دهد «ترتیل» را به معنی مذکور- در البرهان گرفته است حال آنکه چنانکه بیان شد همه این مسائل را ترتیل با خود بهمراه دارد.
«غزالی» در «احیاء علوم الدین»، [۳۱۰] «ترتیل» را کمک و یاور تفکر و مقدمه آن مطرح می‌نماید و به همان نظر سیوطی معنی می‌کند و «جهر در قرائت و تحسین صوت و گریه» را از معنی «ترتیل» جدا می‌نماید.
«فیض کاشانی» در مقدمه «صافی» و در «محجة البیضاء» با وجود ذکر روایات ترتیل به همان معنی مذکور در احیاء علوم الدین می‌گیرد. [۳۱۱] «مختار الصحاح» به «روانی در قرائت و تبیین حروف» معنی می‌کند و زمخشری در اساس البلاغه، «ترتیل» را به معنی «روانی در قرائت و نیکو نمودن تألیف حروف» می‌گیرد.
«مجمع البیان» در ذیل آیه، «ترتیل» را «ترتیب حروف با تثبت و درنگ آنگونه که در تلاوت سزاوار است» معنی می‌کند با وجود آنکه خود در تفسیر آیه، روایات ترتیل در لفظ و معنی را، در کنار هم ذکر می‌نماید.
صاحب «التحقیق فی کلمات القرآن» در واژه «رتل» می‌گوید: اصل در این واژه «زیبایی چینش و هماهنگی» می‌باشد و «ترتیل قرآن» را به معنی «تبیین حروف و زیبایی و روانی در قرائت» می‌گیرد و فرق «ترتیل» را با لغات مشابه آن «نسق، نضد، نظم و رصف»، در «حسن هماهنگی و نظم و ترتیب در بهترین شکل آن» می‌داند در حالیکه واژه‌های دیگر به «احسن هماهنگی و نظم» نظر ندارند و صرفا در امر «نظم و چینش» با «ترتیل» اشتراک دارند.
تنها در میان تفاسیر، «فخر رازی» در «تفسیر کبیر» خود [۳۱۲] پس از نقل اقوال در معنی «ترتیل»، مقصود از «ترتیل قرآن» را «حضور قلب و کمال معرفت» مطرح می‌کند و «ترتیل در لفظ» را حکایتگر «ترتیل در معنی» می‌داند و سرعت قرائت را دلیل عدم توجه به معانی، معرفی می‌کند؛ او می‌گوید: «بدانکه که خداوند همینکه رسول خدا را به نماز شب امر نمود، او را به ترتیل قرآن فرمان داد تا ذهن به تأمل در حقایق آیات و دقایق آن قدرت یابد پس در نتیجه، هنگام رسیدن به یاد خدا، عظمت و جلال او را با تمام وجود احساس نماید و هنگام رسیدن به وعده و وعید، امید و هراس حاصل گردد و در آن هنگام دل به نور معرفت خدا روشن می‌گردد؛ و سرعت گرفتن در قرائت بر عدم اطلاع بر معانی دلالت می‌کند چرا که نفس با یاد امور الهی و معنوی به وجد و سرور در می‌آید، و هر که بواسطه چیزی به وجد و سرور در آید دوست دارد آن چیز را یاد نماید و هر که چیزی را دوست داشت بسرعت بر او نمی‌گذرد، پس معلوم گشت که مقصود از «ترتیل»، «صرفا حضور قلب و کمال معرفت»، می‌باشد».

شیوه ترتیل و شیوه استماع و انصات

برای انس با قرآن و تدبر در آن، گاه گوش جان به آیات الهی می‌سپاریم و گاه خود به قرائت اقدام می‌نماییم، تدبر از طریق «سماع قرآن» به «شیوه استماع و انصات» و از طریق «قرائت قرآن» همان «شیوه ترتیل» خواهد بود.
این دو شیوه تدبر در حقیقت «دو شکل از یک شیوه کلی» می‌باشد که در هر مرحله از جریان تدبر شیوه‌ای خاص را مطرح می‌نماید که به این اعتبار «شیوه‌های تدبر» مطرح می‌گردد مثلا در «شیوه ترتیل» هر یک از مراحل «ترتیل در لفظ»، «تلفظ حروف و زیبایی قرائت و تقطیع و ...» شیوه‌ای خاص را می‌طلبد که شرحش خواهد آمد و در مراحل «ترتیل در معنی» نیز هر یک از مراحل، شیوه خاص خود را خواهد داشت.
بنابراین «جریان تدبر» یک شیوه کلی با دو شکل «شیوه ترتیل و شیوه استماع و انصات» خواهد بود که نسبت به «قاری قرآن و مستمع آن» مطرح می‌شود.
شیوه استماع و انصات با شیوه ترتیل در مرحله «ترتیل در معنی» اشتراک دارد لیکن در مرحله «ترتیل در لفظ» با «استماع و انصات» از جریان قرائت قاری تبعیت می‌کند.
باید این نکته را تذکر داد که ما در هر شبانه روز، موظفیم لااقل یکبار با حفظ حداقل مقدار قرائت، خود به قرائت بپردازیم و لو مراحل شیوه ترتیل را بتمامی، مراعات ننماییم، از این‌رو، «شیوه استماع و انصات» ما را از «شیوه ترتیل» در مرحله «ترتیل در لفظ» بی‌نیاز نخواهد نمود چنانکه توضیح آن خواهد آمد، و این نشان می‌دهد که شیوه غالب در تدبر همان «شیوه ترتیل» است و موارد بکارگیری «شیوه استماع و انصات» به نسبت، بسیار کمتر از «شیوه ترتیل» می‌باشد که در شرایط روحی یا خارجی خاصی مطرح می‌گردد [۳۱۳] در حالیکه نیاز روح انسان به قرائت قرآن، امری مستمر و همیشگی است. [۳۱۴] از آیه «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا» استفاده می‌شود که کمال انس با قرآن و تدبر در آن، به «شیوه ترتیل» می‌باشد چرا که خطاب به وجود مقدس پیامبر (ص) است که برای رزق روحی خویش باید قرآن را ترتیل نماید، و طبعا حضرت، کمال شرایط و کمال شیوه انس و تدبر در قرآن را بکار می‌گرفت که در دستور فوق، منعکس گشته است:
«یدفع عن قارئ القرآن بلاء الدّنیا و یدفع عن مستمع القرآن بلاء الآخرة».
(ص) (کنز، خ ۴۰۳۱) (از قاری قرآن- علاوه بر بلاء آخرت- بلاء دنیا دفع می‌گردد و از شنونده قرآن- صرفا- بلاء آخرت دفع می‌شود).
«من استمع إلی آیة من کتاب اللّه کتبت له حسنة مضاعفة و من تلا آیة من کتاب اللّه کانت له نورا یوم القیمة». (ص) (کنز، خ 2316)
(هر که به آیه‌ای از کتاب خدا گوش فرا دهد برایش حسنه چند برابر ثبت می‌گردد و هر که آیه‌ای از کتاب خدا تلاوت نماید آن آیه، برای او، نوری در روز قیامت خواهد بود!).

خلاصه مباحث شیوه‌ها

با توجه به مباحثی که گذشت سیر مباحث شیوه‌های تدبر چنین خواهد بود بخش اوّل: شیوه ترتیل و مراحل آن:

الف: ترتیل در لفظ

۱- مخارج حروف
۲- آهنگ کلمات و موسیقی آن
۳- تقطیع آیات
۴- پرهیز از شتاب در قرائت
۵- تداوم و پیوستگی در قرآئت

ب: ترتیل در معنی

۱- توجه به معانی و نظم و چینش آیات و طرح سؤال
۲- تأنی در آیات
۳- تدبر در آیات
۴- خود را مخاطب قرآن دیدن
۵- محزون کردن خویش
۶- کاوش در آیات برای درمان خویش
۷- الگوهای شیوه ترتیل

بخش دوّم: شیوه استماع و انصات

۱- استماع و انصات
۲- جریان معنوی تأثیر قرآن
۳- الگوهای استماع و انصات
۴- افراط و تفریط در شیوه استماع و انصات

بخش سوّم: نمونه‌های تدبر در قرآن

بخش اوّل: شیوه ترتیل

مقدمه:
با بیان امام صادق (ع) معلوم گشت که «جریان تدبر در قرآن»، همان «جریان تلاوت راستین» می‌باشد که از «قرائت» شروع و با «تدبر و فهم آیات» ادامه پیدا کرده، به «عمل» ختم می‌گردد؛ بنابراین، «تدبر در آیات»، مرحله‌ای از مراحل «جریان تدبر در آیات» می‌باشد و با آن یکی نیست تا اشکال وحدت یکی از اجزاء با کل خویش مطرح گردد.
این سه نکته از تلاوت، علاوه بر بیان امام (ع)، در مفهوم لغوی تلاوت و در احادیث فراوان دیگر ملحوظ بود.
این جریان تلاوت راستین در قرائت و تدبر آیات تا عمل به آن، از مراحلی برخوردار است و هر یک از این مراحل، شیوه یا شیوه‌هایی را نیازمند است تا بدرستی و به کمال طی شود و نتیجه مطلوب از انس با قرآن، حاصل آید.
«جریان ترتیل» هم به «مراحل» جریان تلاوت راستین، و هم به «شیوه‌ها» ی هر مرحله نظر دارد که ما تحت عنوان «شیوه ترتیل و مراحل آن» از آنها بحث نموده‌ایم.

الف- ترتیل در لفظ

اشاره رعایت مخارج حروف و مراقبت از تلفظ همزه، مدّ صوت و ترجیع آن، حزن آمیز بودن آهنگ قرائت کیفیت تقطیع، کیفیت استمرار قرائت و غیره در بخش «ترتیل در لفظ»، به «شیوه‌ها»، و عناوین مخارج حروف، آهنگ کلمات و موسیقی آیات، تقطیع آیات و غیره به «مراحل» نظر دارد که توأمان در احادیث ترتیل آمده است؛ «پرهیز از شتاب در قرائت» که بیشتر کیفیت قرائت را نظر دارد، جداگانه بعنوان یک مرحله از ترتیل در لفظ مطرح گشت تا بعنوان عاملی مهم، مدّ توجه واقع گردد، چنانکه در احادیث نیز جداگانه بر آن تأکید شده است.
در بخش «ترتیل در معنی» نیز عناوین اصلی به «مراحل» نظر دارد که در ضمن بیان هر مرحله، «شیوه اجرایی آن» نیز مطرح گشته است.
تذکر: مراحل «ترتیل در معنی»، لزوما، پس از مراحل «ترتیل در لفظ» نمی‌آید بلکه نسبت به عالمان به ترجمه و اهل انس با قرآن، در ضمن آن مطرح می‌شود و پابپای جریان ترتیل در لفظ، جریان ترتیل در معنی پیش می‌رود؛ بلکه در شرایط حضور قلب و آمادی روحی، جریان ترتیل در لفظ در جریان ترتیل در معنی محو می‌گردد؛ همچنانکه در جریان سخن گفتن الفاظ محو گشته، روح به معانی توجه دارد.

مخارج حروف

«أعرب القرآن فانّه عربیّ». امام صادق (ع) (ب ۲۱، ح ۲) (فصاحت و رسایی قرآن را آشکار کن چرا که آن فصیح و بلیغ می‌باشد).
«بیّنه تبیانا ...». (ح ۱) (- در معنی ترتیل- آیات قرآن را بروشنی تلفظ نما).
«تعلّموا القرآن بعربیّته و إیّاکم و النّبز فیه یعنی الهمز». (ص) [۳۱۵] (قرآن را با تلفظ عربی آن فرا گیرید و مراقب تلفظ همزه باشید).
رعایت مخارج حروف، قدم اوّل در جریان ترتیل قرآن می‌باشد همانگونه که در تفسیر ترتیل از علی (ع) بر آن تأکید شده است:
«التّرتیل أداء الحروف و حفظ الوقوف».
(ترتیل، رعایت مخارج حروف و حفظ وقفها می‌باشد).
این معنی چنانکه گذشت، اولین قدم در جریان ترتیل می‌باشد و در واقع جزء مقدّمی آن بحساب می‌آید نه آنکه به «أداء حروف و حفظ وقوف» خلاصه گردد چنانکه غالب قراء و بسیاری از مفسرین، مطرح نموده‌اند.
نیازی به توضیح نیست که عدم رعایت مخارج حروف، موجب تغییر معنای کلمات و یا بی‌معنی شدن آن می‌گردد و این امر خود، موجب مستهجن شدن مفهوم آیات و گاه موجب کفر آمیز شدن معنی جملات می‌شود؛ چنانکه «الصّمد»، اگر «ص» بصورت «س» تلفظ گردد بمعنی کفر آمیز «کود و سرگین» و یا «غافل و مغرور» مشتبه می‌گردد.
هر یک از حروف، علاوه بر مخارج تلفظ، از صفاتی خاص خود، بطور انفرادی و یا در ترکیب با حروف دیگر و در حرکات مختلف، برخوردار می‌باشند که قسمت عمده آن، مربوط به کمال قرائت و زیبایی آن محسوب می‌شود که در بخش «تجوید» مورد توجه قرار می‌گیرد که از حد عموم، فراتر رفته، رعایتش به آگاهان این فن اختصاص می‌یابد بخش «حفظ وقوف» نیز امری فنی بوده که به علم «صرف و نحو و معانی بیان و لغت و گاه به تفسیر» نیازمند است که توضیحش می‌آید و در این زمینه، عموم باید از کارشناس آن پیروی کنند.
این سه بخش «مخارج حروف، تجوید و حفظ وقوف» در «علم قرائت» مورد بحث قرار می‌گیرد که بخش سوّم متکی بر «ادبیات عرب و لغت و تفسیر» می‌باشد و مستقلا نمی‌تواند بدون آن مبانی، در «علم قرائت»، مورد بحث قرار گیرد.

آهنگ کلمات و موسیقی آیات

اشاره «لکلّ شی‌ء حلیة و حلیة القرآن الصّوت الحسن». (ص) (ب ۲۴، ح ۳) (برای هر چیزی زیوری است و زیور قرآن صورت زیبا است).
«زیّنوا القرآن بأصواتکم». (ص) [۳۱۶] (قرآن را با اصوات خویش زینت بخشید).
رعایت موسیقی قرآن، دومین قدم در جریان ترتیل قرآن می‌باشد که در معنی «ترتیل» وارد شده است:
«هو أن تتمکّث فیه و تحسّن به صوتک». امام صادق (ع) (ب ۲۱، ح ۴) (آن- ترتیل- اینکه در آیات درنگ نمایی و به واسطه آن صوت خویش را زیبا گردانی).
ابعاد این مسأله طی مباحثی چند مورد بررسی قرار می‌گیرد:

موسیقی قرآن و تأثیر شگرف آن

«إنّ له لحلاوة و إنّ علیه لطلاوة و إنّ أعلاه لمثمر و إنّ اسفله لمغدق و إنّه لیعلو و لا یعلی». ولید بن مغیره (تفسیر المیزان، ذیل سوره مدثر) (به یقین قرآن را شیرینی است و بر او زیبایی و طراوتی است و بی‌شک بالای آن (شاخه‌هایش) ثمر بخش و پایین آن (ریشه و زمین آن) حاصل‌خیز و پر آب می‌باشد و به یقین آن علو و سربلند است و تحت سلطه قرار نمی‌گیرد).
از آنجا که موسیقی و صوت زیبا، تأثیر شگرفی در تحول و دگرگونی روح انسان دارد، خداوند سبحان آیات کتابش را با موسیقی خارق العاده و اعجاز آمیزی در هم آمیخته است، این آهنگ کلمات و موسیقی ترکیبات قرآنی، آنچنان هماهنگ و متناسب با معانی و مقاصد آیات، گره خورده است و آنچنان فضایی از قدس و طهارت و شور و حرارت و جدیت، در روح انسانی می‌آفریند که بی‌اختیار، روح در قبضه قرآن قرار گرفته، مستانه به سیر و سلوک در فضای ملکوتی آیات به پرواز در می‌آید.
این تأثیر، آنچنان معجزه آسا و گیراست که مخالفین، اتهامی جز سحر بر آن نیافتند:
«إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ یُؤْثَرُ». [۳۱۷] (این قرآن نیست جز سحری که مورد تبعیّت واقع می‌شود).
این تأثیر عمیق و سد شکن آنچنان کفار را به وحشت انداخته بود که تصمیم گرفتند در هنگام تلاوت قرآن بر مردم توسط رسول خدا (ص) هیاهو براه اندازند و سر و صدا کنند شاید که از نفوذ شدید قرآن در فکر و روح مردم جلوگیری کنند:
«وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا، لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ».
[۳۱۸] (و کسانی که کفر ورزیدند گفتند به این قرآن گوش ندهید و در آن سخن بیهوده افکنید شاید شما غلبه کنید).
این تأثیر شگرف از تلفظ صحیح حروف و کلمات شروع شده، با رعایت آهنگ بیانی [۳۱۹] آیات ادامه یافته با رعایت موسیقی خاص ترکیبات و فراز و نشیب تعبیرات دقیق و آهنگین بهمراه فضای حزن آمیز آن به اوج خود نزدیک می‌شود؛ در این مسیر، فصاحت کلمات و تعبیرات و بلاغت کلام و دقت اعجاز آمیز در گزینش کلمات و جایگاهشان در ترکیب و هماهنگی همه اینها با محتوا و مدلول آیات، طوفانی در روح تشنه به پا می‌کند و آنان را که به کسالت و دل مردگی افتاده‌اند با شلاق نوای سحر آمیزش به تکان و شور و حرارت می‌کشاند.
بی‌جهت نیست که تأکیدات فراوانی بر تلاوت آهنگین قرآن به الحان عربی وارد شده است:
«حسّنوا القرآن بأصواتکم فإنّ الصوت الحسن یزید القرآن حسنا، و اللّه یزید فی الخلق ما یشاء». (ب ۲۴، ح ۷) (قرآن را با اصوات خویش زیبایی بخشید چرا که صوت زیبا، قرآن را زیبایی می‌افزاید، و خدا در خلقت خویش هر قدر بخواهد فزونی می‌بخشد).
«إنّ حسن الصّوت زینة للقرآن». [۳۲۰] (بی‌شک زیبایی صوت، زینت قرآن است).

عوامل صوت زیبا و ملکوتی قرآن

تلفظ عربی حروف و کلمات و آهنگ کلمات و ترکیبات آیات، دو عامل بروز صوت زیبای قرآن می‌باشند، حنجره قاری قرآن از یک طرف و خشیت و تقوای روحی و قداست و طهارت باطنی او از طرف دیگر دو عامل مهم در بروز موسیقی ملکوتی قرآن می‌باشند؛ آنچه تأثیر اساسی در تحول روح و روان دارد همین عامل چهارم (خشیت روحی) می‌باشد.
صوتی که از روحی متّقی و خدا ترس و عاشق برمی‌خیزد؛ آنچنان نافذ و گیراست که هوش از انسان می‌رباید و سقّاها را با مشک سنگین بر دوش، متوقف می‌نماید و آنچنان غرق در شنیدن می‌گرداند که سنگینی بار گران را از یاد می‌برند:
«کان علیّ بن الحسین (ع) أحسن النّاس صوتا بالقرآن و کان السّقّاؤون یمرّون فیقفون ببابه، یستمعون القرآن (قرائته)». امام صادق (ع) (ب ۲۴، ح ۴) گاه شدت تأثیر چنان بود که مستمع را مدهوش می‌ساخت:
ذکرت الصّوت عنده، فقال (ع)، انّ علیّ بن الحسین (ع) کان یقرء فربما مرّبه المارّ فصعق من حسن صوته و إنّ الإمام لو أظهر من ذلک شیئا لما احتمله النّاس من حسنه ...».
(صوت قرآن را نزد امام یاد نمودم، پس فرمود: امام سجاد (ع) قرآن قرائت می‌فرمود پس چه بسیار رهگذر بر او گذر می‌نمود پس از شدت صوت زیبای حضرت، مدهوش می‌گشت و بی‌شک امام اگر چیزی از صوتش را آشکار نماید مردم از شدت صوت زیبایش طاقت بر شنیدن ندارند).
در ادامه حدیث، راوی با تعجب می‌پرسد: مگر رسول خدا با مردم نماز نمی‌خواند و صدایش را به قرآن بلند نمی‌کرد؟! حضرت فرمودند: «رسول خدا (ص) بر مردم آن مقدار که طاقت شنیدن را داشتند، بار می‌نمود»:
«قلت و لم یکن رسول اللّه (ص) یصلّی بالنّاس و یرفع صوته بالقرآن؟! فقال:
إنّ رسول اللّه (ص) کان یحمّل النّاس من خلفه ما یطیقون». امام موسی کاظم (ع) (ح ۲) در صدر اسلام نیز تأثیر قرائت و موسیقی قرآن، ارتباط شدیدی با شخصیّت ملکوتی پیامبر عظیم الشأن داشت، چرا که معصوم اساسا صوت ملکوتی داود (ع) را داراست و بدون روح قدسی و ملکوتی چنان تأثیر شگرف ممکن نخواهد بود؛ از این روست که وقتی از رسول خدا سؤال شد: «چه کسی از مردم قرآن را با صوت زیباتر می‌خواند؟» در جواب فرمودند:
«آنکه هرگاه قرائتش را بشنوی ببینی که از عظمت مقام الهی در خوف و هراس بسر می‌برد»:
«سئل النّبیّ (ص): أیّ النّاس أحسن صوتا بالقرآن؟، قال (ص): من اذا سمعت قراءته رأیت أنّه یخشی اللّه». (بحار، ج ۹۲، ص 195) [۳۲۱] این تأثیر ملکوتی نه تنها در صوت معصوم که حتی در چهره‌اش جلوه‌گر است، تعبیری که زنان آلوده و بی‌شخصیت دربار فرعون، در مورد یوسف (ع) بکار برده‌اند جز با این حقیقت، قابل توجیه نیست.
آنچه که زنان را مدهوش و بلااختیار نمود که حتی بریدن انگشتان دستهای خود را حس نکردند، نه صرف زیبایی ظاهری یوسف، بلکه آن زیبایی و قداست ملکوتی بود که با زیبایی ظاهری ترکیب گشته، نفوذ و تأثیرش به نهایت درجه خود رسیده بود، سخن آن زنان، خود شاهد گویایی بر این حقیقت بزرگ می‌باشد:
«حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ». [۳۲۲] (دور است از ساحت مقدس خداوند، این موجود بشر نیست، این وجود مقدس جز فرشته‌ای بزرگوار چیز دیگری نیست).
تعبیر به «ملک کریم» خود، عظمت جلوه‌گر شده از روح ملکوتی یوسف (ع) را حکایت می‌کند؛ این معنی را در ائمه معصومین (ع) نیز می‌بینیم آنجا که هیبت و عظمت امام سجاد (ع) صفوف فشرده جمعیت را در حج شکافته و چشمها را بر زمین دوخته است:
«یغضی حیاء و یغضی النّاس من مهابته ...!». فرزدق (حضرت از شرم، چشم فرو پوشیده است و مردم از هیبت او چشم فرو پوشیده گشته‌اند!).

بستر موسیقی ملکوتی قرآن

قرآن، کتاب جدّیت [۳۲۳] است و شوخی بر نمی‌دارد و یادآور مسئولیت خطیر انسانی و هشدار دهنده عاقبت شوم زندگی بر اساس افکار غلط و روحیّات فاسد، می‌باشد و پیوسته حقایق زندگی دنیا و آخرت را به ما گوشزد می‌نمایند از این‌رو فضای نزول قرآن با حزن آمیخته است و اساسا هر چه جدّی است و عمیق و گویای حقیقت، در هاله‌ای از حزن قرار دارد و بر عکس، هر آنچه سطحی است و سرگرم کننده با سرور و شادمانی همراه می‌باشد؛ با این توجه است که قرآن پیوسته ما را هشدار می‌دهد و به جدیت و حزن می‌کشاند:
«إنّ القرآن نزل بالحزن فاقرء و بالحزن». امام صادق (ع) (ب ۲۲، ح ۱) (قرآن متلبّس به حزن نازل گشته است پس آن را با لباس حزن بخوانید).
در این راستا در حدیث آمده است: «خداوند به موسی (ع) وحی نمود که هرگاه در برابرم ایستادی پس همچون فرد ذلیل بی‌چیز بایست و هرگاه قرآن خواندی پس با صوت حزن آمیزی، آن را به من بشنوان»:
«إنّ اللّه عزّ و جلّ أوحی إلی موسی بن عمران (ع)، إذا وقفت بین یدیّ فقف موقف الذّلیل الفقیر «و إذا قرأت التّوریه، فاسمعنیها بصوت حزین» امام صادق (ع) (ح ۲) این حالت را در سیره ائمه معصومین (ع) نیز مشاهده می‌نماییم:
«عن حفص: ما رأیت أحدا أشدّ خوفا علی نفسه من موسی بن جعفر (ع) و لا أرجی للنّاس منه و کانت قراءته حزنا، فإذا قرأ کأنّه یخاطب إنسانا». (ح 3)
(حفص بن غیاث می‌گوید: من از جهت خوف خدا بر نفس خود کسی را شدیدتر از موسی بن جعفر (ع) ندیدم و نه فردی امید بخشنده‌تر از او را به مردم مشاهده ننمودم [۳۲۴] و قرائتش حزن آمیز بود، پس هرگاه قرآن می‌خواند گویا که انسانی را مورد خطاب قرار می‌داد).
«این حزن»، از «شناخت خود و ضعفها و نارساییهای خویش، مقام ذات ربوبی، یاد قیامت و مقام بازپرسی، بار سنگین امانت الهی و خطرات در کمین، کوتاهی عمر و طول راه [۳۲۵] و ...» سرچشمه می‌گیرد و حزنی است که با «جدیت و سعی و شتاب»، آمیخته است. [۳۲۶] وقتی ما بیماریم و قرآن، طبیب حاذق روحمان می‌باشد، طبیعی است که حال و هوای ما در برابر قرآن با ناله و زاری و اضطراب و بی‌قراری همراه گردد و با دو بال بیم و امید با حال حزین در فضای قرآن سیر نماییم.
بیم از اینکه، مبادا این طبیب بزرگوار، ما را طرد نموده، نپذیرد [۳۲۷] و امید آنکه با توجهات این طبیب، شفاء یافته به سلامتی قطعی دست یابیم.
این امید به نجات و سلامتی، هرگز از فضای حزن جدا نمی‌گردد و همواره، سرور چهره مؤمن با حزن قلبی آمیخته است، چرا که «شیطان» را دائم در کمین می‌بیند و «نفس اماره» را به سرکشی و طغیان، مهیّا:
«ألمؤمن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه ...». (نهج، ک ۳۳۳) «قلوبهم محزونة و شرورهم مأمونة ...». (خ 193)

فرق موسیقی قرآن از موسیقی عناصر شهوتران

قرائت در فضای حزن برخاسته از دردمندی و احساس مسئولیت الهی، با رعایت اصول علم قرائت، مجرای شیوه قرائت قرآن را نشان می‌دهد که از موسیقی اهل فسق و فجور، بروشنی متمایز می‌گردد:
«إقرءوا القرآن بألحان العرب و أصواتها و إیّاکم و لحون أهل الفسق و الکبائر فإنّه یجی من بعدی أقوام یرجّعون القرآن ترجیع الغناء و النّوح و الرّهبانیّه لا یجوز تراقیهم، قلوبهم مقلوبة و قلوب من یعجبه شأنهم». امام صادق (ع) (ب ۲۴، ح ۱) (قرآن را به آهنگ و موسیقی عرب بخوانید و از موسیقی اهل فسق و گناهان کبیره برحذر باشید پس بی‌شک بعد از من اقوامی، می‌آیند که قرآن را در گلو می‌چرخانند همانند چرخاندن آواز شهوت انگیز و نوحه‌ها و آواز راهبان، که از حنجره‌شان فراتر نمی‌رود، دلهایشان وارونه است و دلهای کسانی که از کار اینان به شگفت در آیند).
قیودی که در این حدیث برای مرزبندی میان موسیقی قرآن و اهل تباهی آمده است دقیق و قابل تمییز در مقام اجرا می‌باشد:
الف: مانند موسیقی اهل گناه و آلودگی نباشد، خصوصیات این موسیقی: تحریک شهوات حیوانی، موجد رخوت و سستی در اوامر الهی، و کسالت و عدم نشاط در عبادات و معنویات می‌گردد و حالت حزن و جدیت را به غفلت و بی‌خبری مبدّل می‌سازد.
ب: موسیقی قرآن، نظر به تحول روحیه در جهت هدایت و رشد ارزشهای انسانی دارد و مسئولیت زاست، حال آنکه، موسیقی فاسد از مرز حنجره، قدم فراتر نگذاشته، تأثیری در تحول روحی مثبت ندارد، بلکه نشاط معنوی را زایل می‌نماید.
ت: آنکه موسیقی از حنجره‌اش بیرون می‌جهد اگر اهل تقوی و خشیت است و نشاط در عبادت دارد موسیقی‌اش ملکوتی است و اگر از تقوی و عبادت، بویی نبرده است و به فساد و تباهی آلوده است خود به فساد موسیقی‌اش شهادت می‌دهد.
ث: اگر مستمع متقی و اهل نشاط در عبادت از موسیقی به شگفت درآید و وجد و شور و حالی به او دست دهد نشان دهنده سلامت موسیقی و مجرای آن می‌باشد.
امّا اگر وارونه قلبها و آنانکه از معنویت و ایمان بدورند و مشتاقانه بدان دل می‌سپرند، دلیل آلوده بودن آواز و آهنگ پخش شده می‌باشد.
ناگفته نماند اگر در حالتی هر دو گروه به موسیقی تمایل نشان دهند و به شور و نشاط در آیند نشان می‌دهد این موسیقی، زبان فطرت الهی می‌باشد که هر دو گروه را تحت تأثیر قرار داده است، و آن خود دلیلی دیگر بر سلامت آواز و آهنگ می‌باشد نه شاهدی بر شبهه ناک بودن آن؛ همانگونه که قرآن حتی در دل سران شرک و کفر تأثیر می‌گذاشت و آنان را به شگفتی واداشته، شیفته شنیدن می‌نمود و با وجود قرار و مدار و تعهد بر عدم تکرار استماع، جاذبه شگفت قرآن، بی‌اختیار آنان را بسوی خویش می‌کشاند. [۳۲۸] باید به این نکته توجه داشت که در شناخت و تمییز آواز و آهنگ منفی و مخرّب، دو مرز نوعی و شخصی مطرح است؛ وقتی یک آواز یا آهنگ از نظر تشخیص نوع مردم متدین و متقی، مشتبه تلقی گردد، «جواز استماع» را در پی نخواهد داشت تا آنکه از نظر شخص مستمع نیز وضعیت بررسی گردد اگر در مرز شخصی نیز تأثیر سوء و آلودگی احساس نشد، جواز استماع، مطرح می‌گردد؛ بنابراین در حرمت استماع، مرز نوعی کفایت می‌کند، لیکن در «جواز استماع»، احراز سلامتی در مرز شخصی، ضرورت دارد، همانگونه که گاه صدای عادی یک زن برای جوان محروم از ازدواج و در اوج غلیان نیاز جنسی، موجب تحریک شهوت می‌گردد که در این صورت، شنیدن صدای زن بر جوان حرام می‌باشد و لو اینکه زن، مرتکب گناهی نشده است؛ بله در چنین مواردی طهارت روحی خانم اقتضاء می‌کند که از شنواندن صدایش به چنین جوانی خودداری نماید. [۳۲۹] بلکه از آیه «فَلا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ» استفاده می‌شود که دلیل عدم خضوع در قول، حصول طمع در دل فرد مبتلا به شهوت می‌باشد پس در این صورت، حتی تکلم نیز حرام می‌گردد بشرط اینکه علم به تحریک و یا احتمال عقلایی به تحریک، در کار باشد. [۳۳۰] عدم توجه به این مرز شخصی، بعد از مرز نوعی، بسیاری از متدینین را به آلودگی و تخریب نشاط ایمانی کشانده است.
برای آنکه، فرد و جامعه در دو مرز شخصی و نوعی موسیقی، تشخیص سالم داشته باشند باید با موسیقی قرآن از طفولیت مأنوس گردند و گوشت و خونشان از آن تغذیه نماید تا معیار سالمی در روح و روان افراد شکل گیرد، در کنار صوت قرآن، سرودهای روح افزا و انس و زمزمه ادعیه آهنگین و انس با نماز نقش مؤثری دارند.
نکته دیگر رعایت موازین و احکام شرعی در امر ارتباطات میان زن و مرد نامحرم می‌باشد که در شکل گیری این معیار صحیح، نقش بسزایی دارد، عدم اعتناء به این ضوابط، روح شهوت و آلودگی را در افراد می‌دمد و قدرت تشخیص روحی موسیقی را از میان برمی‌دارد در این راستا، برداشتن موانع ازدواج و تسهیل آن، در حصول این طهارت و سلامت روحی فرد و جامعه بسیار اهمیت دارد که قرآن در سوره نور به همه اینها و غیر آن، بطور مفصل پرداخته است.

گریه در کنار حزن

موسیقی قرآن در کنار حزن قرائت، از تقلبّ روحی و گریه جدا نمی‌باشد و این از مهم‌ترین شاخصه آن بشمار می‌آید:
«اقرءوا القرآن و ابکوا فإن لم تبکوا فتباکوا، لیس منّا من لم یتغنّ بالقرآن».
(ص) (کنز، خ ۲۷۹۴) (قرآن را بخوانید و بگریید پس اگر گریان نمی‌شوید پس خود را به گریه زنید چرا که از ما نیست هر که قران را با موسیقی خاصش نخواند!).
این حدیث نبوی به خوبی، فضا و مجرای تغنّی قرآن را می‌نمایاند فضایی که مملو از عرفان به خدا، دردمندی، حس مسئولیت و عشق و ایمان می‌باشد:
«ما من عین فاضت من قراءة القرآن إلّا قرّت یوم القیمة». (ص) (کنز، خ ۲۸۲۴) (هیچ چشمی از قرائت قرآن اشکباران نگشت مگر آنکه در روز قیامت به اشک شوق روشن گردد).

در گلو چرخاندن صوت (ترجیع صوت)

از نظر فقهاء آنچه حرمتش مسلم است، «صوت مرّجع طرب انگیز» است اما اینکه صرف ترجیع صوت، مورد نهی الهی باشد مورد اختلاف است؛ [۳۳۱]ظاهرا دلیل روشنی بر این معنا وجود ندارد، بلکه در حدیثی از ابو بصیر از امام باقر (ع) آمده است:
«قلت لأبی جعفر (ع): إذا قرأت القرآن فرفعت به صوتی جاءنی الشّیطان فقال: إنّما ترائی بهذا أهلک و النّاس، فقال: یا أبا محمّد إقرأ قراءة ما بین القراءتین تسمع أهلک و رجّع بالقرآن صوتک، فإنّ اللّه عزّ و جلّ یحبّ الصوت الحسن یرجّع فیه ترجیعا». (ب ۲۴، ح ۵) (به امام باقر (ع) گفتم هر وقت قرآن می‌خوانم پس صدایم را به قرائت بلند می‌کنم، شیطان به سراغم آمده می‌گوید: تو با این صدای بلند در برابر اهل خویش و مردم صرفا خودنمایی می‌کنی، پس امام فرمود: ای ابا محمد قرائتی مابین دو قرائت آهسته و بلند را در پیش‌گیر که اهل خویش را بشنوانی و صدایت را به واسطه قرآن در گلویت بچرخان چرا که خدای عزیز و جلیل، صوت زیبایی را که در آن به نحو خاصی، صدا در گلو چرخانده شود، دوست دارد).

زبان روح بشر

قرآن کریم، کتاب تفصیلی فطرت انسانی است که موسیقی آن، هماهنگ با محتوایش تنظیم گشته به زبان روح انسانی و فطرت الهی سخن می‌گوید و نیازهای او را پاسخ می‌دهد، از این رو هر کسی ولو بیگانه با مفاهیم قرآن، بواسطه موسیقی قرآن، غیر مستقیم از مفاهیم قرآن بهره‌مند می‌شود چرا که هر کسی با زبان فطرت آشناست.
این موسیقی به تعبیر «پیکت هال و پروفسور آربری»: «آن سمفونی غیر قابل تقلیدی است که تنها اصواتش، انسان را به گریه و جذبه می‌کشاند». [۳۳۲] با این توجه، راز اصرار و تأکید بر قرائت قرآن و استمرار قرائت روشن می‌گردد که در این مرحله نیز روح و سرشت انسانی از رزق و بهره خویش از قرآن، بهره‌مند است.
باید تذکر داد که این، به معنی اکتفاء به قرائت و لو بدون فهم باشد، نیست، بلکه بیان حداقل مرتبه بهره‌مندی از قرآن می‌باشد که نباید در این مرتبه توقف نمود.
در پایان بحث متذکر می‌شویم که در روایات، معیار فضیلت و برتری مؤمن نزد خدا، «قرائت قرآن می‌باشد بدانگونه که نازل گشته است» و این معنی، لزوم بکارگیری شیوه قرائت را تأکید می‌کند که زمینه تدبر را فراهم می‌نماید:
«ما استوی رجلان فی حسب و دین قطّ إلّا کان أفضلهما عند اللّه آدبهما، قلت:
قد علمت فضله عند النّاس فی النّادی و المجلس فما فضله عند اللّه؟ قال (ع):
بقراءة القرآن کما أنزل و دعائه من حیث لا یلحن فإنّ الدّعاء الملحون لا یصعد إلی اللّه». امام جواد (ع) (ب ۳۰، ح ۳) (دو فرد در شرف و دیانت هرگز یکسان نشدند مگر آنکه برتر آن دو نزد خدا با ادب‌ترین آن دو می‌باشد، گفتم: برتری او را نزد مردم در اجتماعات و جلسات دانستم پس برتری او نزد خدا به چیست؟ فرمود: به خواندن قرآن آنگونه که نازل گشته است، و به دعایش از این جهت که غلط ادا نمی‌کند چرا که دعاء غلط بسوی خدا بالا نمی‌رود).

صوت زیبا و نفاق

اشاره «ریاء» آفت صوت زیبا می‌باشد؛ اگر قرائت قرآن، از تدبر و خشیت الهی و انقلاب روحی تهی گشت، کم کم این وسیله تحول روحیه، خود اصالت پیدا می‌کند و معیار ارزش قرار می‌گیرد؛ از این به بعد به موازات مقبولیّت و مورد توجه واقع شدن نزد مردم، صوت زیبا وسیله خودنمایی و غرور می‌گردد و به صورت پلی برای رسیدن هر چه بیشتر به شهوات اهل دنیا، در می‌آید؛ دنیا طلبی در باطن، و صلاح و مقبولیت ظاهری، تعارضی را در وجود قاری پدید می‌آورد که سرانجام به نفاق مستقر می‌انجامد و این ورطه‌ای است که قراء زیادی را در کام خویش فرو بلعیده است:
«أکثر منافقی أمّتی قرّاؤها!». (ص) [۳۳۳] (اکثر منافقین امت من قاریان آن می‌باشند!).
و این از شگردهای مستمر و پنهان شیطان است که هر عبادت برجسته را اگر نتواند از انسان سلب نماید از حقیقتش تهی ساخته، صورت آن را بعنوان حقیقت آن، تزیین می‌نماید و بعنوان معیار ارزش معرفی می‌کند چنین است که انسان بتدریج فریفته ظاهر خویش گشته، امر بر خود او نیز مشتبه گشته در مسیر تباهی قرار می‌گیرد:
«قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمالًا الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً!». [۳۳۴] (بگو آیا شما را به سرمایه باخته‌ترین افراد در عمل خبر دهیم؟ کسانی که تلاش آنان در زندگی پست گم گشت در حالیکه آنان در محاسبه گمان می‌کنند که یقینا آنان از حیث عملکرد، زیبا عمل می‌کنند!).
«من تعلّم القرآن للدّنیا و زینتها حرّم اللّه علیه الجنّة». [۳۳۵] (هر که قرآن را بخاطر دنیا و زیور آن فرا گیرد خداوند بر او بهشت را حرام گرداند).
حرام شدن بهشت، قاریان ریا کار را همردیف مشرکین و اهل کتاب قرار داده است:
«إِنَّهُ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدْ حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النَّارُ وَ ما لِلظَّالِمِینَ مِنْ أَنْصارٍ». [۳۳۶] (به یقین هر که به خدا شرک ورزد پس قطعا خدا بر او بهشت را حرام می‌گرداند و جایگاهش آتش دوزخ است و هیچ یاورانی برای ستمگران نمی‌باشد).
«من تعلّم القرآن فلم یعمل به و آثر علیه حبّ الدّنیا و زینتها استوجب سخط اللّه و کان فی الدّرجة مع الیهود و النّصاری الذین ینبذون کتاب اللّه وراء ظهورهم، و من قرأ القرآن یرید به سمعة و التماس الدّنیا لقی اللّه یوم القیمة و وجهه عظم لیس علیه لحم وزجّ القرآن فی قفاه حتّی یدخله النّار و یهوی فیها مع من هوی ...». (ص) (ب ۸، ح ۸) (هر که قرآن را یاد بگیرد پس به آن عمل نکند و عشق به دنیا و زیورش را بر قرآن ترجیح دهد، مستحق خشم خدا می‌گردد و در رتبه با یهود و نصاری خواهد بود آنانکه کتاب خدا را پشت سر انداختند.
و هر که قرآن را بخواند در حالیکه با آن شهرت طلبی و دنیا را می‌طلبد روز قیامت، خدا را دیدار می‌کند در حالیکه صورتش استخوانی است که بر آن هیچ گوشتی نیست و قرآن با نیزه بر پشت او می‌زند تا او را داخل آتش نماید و او در آتش سقوط می‌کند بهمراه کسانی که سقوط کرده‌اند).
حرمت بهشت، لعنت و نفرین و محرومیّت ابدی از رحمت خدا را با خود بهمراه دارد:
«ربّ تال القرآن و القرآن یلعنه». (ص) [۳۳۷] (چه بسیار است تلاوت کننده قرآن در حالیکه قرآن او را نفرین می‌کند!).
«من دخل علی إمام جائر فقرأ علیه القرآن یرید بذلک عرضا من عرض الدّنیا، لعن القارئ بکلّ حرف عشر لعنات و لعن المستمع بکلّ حرف لعنة!». امام باقر (ع) [۳۳۸] (هر که بر امام ستمگر و منحرف وارد شود پس بر او قرآن بخواند در حالیکه با آن متاعی از متاع زودگذر دنیا را قصد نموده است، شخص قاری با هر حرف ده بار نفرین می‌شود و شخص شنونده با هر حرف، یکبار مورد لعن قرار می‌گیرد!).
شدیدترین عذابها را نیز قاریان و علمای مجرم و تبهکار خواهند داشت!:
«إنّ فی جهنّم رحی من حدید تطحن بها رؤوس القرّاء و العلماء المجرمین!».
(ص) [۳۳۹] (براستی در جهنم سنگ آسیایی از آهن قرار دارد که با آن سرهای قاریان و علمای مجرم آسیا می‌گردد!).
این شدت عذاب به جهت قداست و عظمت قرآن و حرمت علم، خصوصا علم دین می‌باشد چرا که سوء استفاده از «قرآن و علم» در «قاموس الهی»، جرم بزرگی است که هرگز بخشوده نمی‌شود:
«وَ لا تَتَّخِذُوا أَیْمانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ فَتَزِلَّ قَدَمٌ بَعْدَ ثُبُوتِها وَ تَذُوقُوا السُّوءَ بِما صَدَدْتُمْ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ، وَ لَکُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ». [۳۴۰] (و هرگز قسمها و تعهدات خویش را بعنوان دغلی و خیانت میان خویش بکار نگیرید پس در نتیجه قدمی از پس استواریش، بلغزد و در نتیجه عذاب شومی را بچشید بجهت اینکه (مردم را) از راه خدا بازداشتید، و منحصرا برای شما عذابی عظیم خواهد بود!).

دفع و رفع ریاء و نفاق

برای مصون ماندن از ریا و شکل‌گیری نفاق در سوره مزمل، بر حفظ دو رابطه با «خدا و خلق خدا» تأکید شده است که در پی امر به قرائت قرآن آمده است: [۳۴۱] «... فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنْهُ وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ أَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَیْراً وَ أَعْظَمَ أَجْراً، وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ». [۳۴۲](پس از قرآن آنچه را که میسر است بخوانید و نماز را بپای دارید و زکات را بپردازید و به خدا قرض نیکویی دهید و آنچه را که برای جان خویش از خیر، پیش می‌فرستید آن را در نزد خدا بسیار ارزشمند و با پاداش عظیم‌تر (از غیر آن) می‌یابید، و از خدا طلب مغفرت و آمرزش گناهان خویش نمایید چرا که بی‌شک خداوند بسیار آمرزنده بسیار با رحمت می‌باشد).
ارتباط با خدای عالم که پناه و ملجأ نیازمندان می‌باشد، در دو شکل نماز و استغفار از آلودگیها و گناهان محقق می‌شود.
ارتباط با خلق خدا، جهت برطرف نمودن نیازهای مادی و معنوی آنان، در دو شکل زکات و قرض الحسنه صورت می‌گیرد؛ مقصود از «زکات»، «حقوق واجب» و مقصود از «قرض الحسنه»، «انفاق در راه خدا» می‌باشد که «قرض دادن» یکی از مصادیق آن بشمار می‌رود بشرط اینکه حال قرض گیرنده در پرداخت بدهی، رعایت گردد:
«وَ إِنْ کانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلی مَیْسَرَةٍ وَ أَنْ تَصَدَّقُوا خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ».
[۳۴۳] (اگر قرض گیرنده در سختی بسر برد پس مهلتی باید تا زمان آسانی و وسعت فرا رسد و اینکه ببخشید برای شما بهتر است اگر می‌دانستید!).
علامت صحت و صدق ارتباط با خدا، تحقق ارتباط با خلق خدا می‌باشد: آنکه در رفع نیاز خلق خدا قدمی برنمی‌دارد، و در سختی و تلخی زندگی آنان، خود را شریک نمی‌داند در ادّعای «تدین» صداقت ندارد چرا که ممکن نیست ارتباط با خدا، تلاش برای رفع نیازهای مادی و معنوی خلق خدا را بدنبال نیاورد:
«أَ رَأَیْتَ الَّذِی یُکَذِّبُ بِالدِّینِ فَذلِکَ الَّذِی یَدُعُّ الْیَتِیمَ وَ لا یَحُضُّ عَلی طَعامِ الْمِسْکِینِ فَوَیْلٌ لِلْمُصَلِّینَ الَّذِینَ هُمْ عَنْ صَلاتِهِمْ ساهُونَ الَّذِینَ هُمْ یُراؤُنَ وَ یَمْنَعُونَ الْماعُونَ». [۳۴۴] (آیا دیدی کسی را که روز گردنسپاری به خدا و روز جزاء را دروغ می‌پندارد پس آن همان کسی است که یتیم را با خشونت می‌راند و بر طعام درمانده تشویق نمی‌کند پس وای بر نمازگزاران آنانکه از نمازشان در اثر گناه، بی‌خبرند و آنانکه خود ریاء می‌کنند و از ماعون- هر آنچه رفع حاجت نماید- منع می‌نمایند).
می‌بینیم که از خصوصیات شخص ریاکار، «خشونت و بد اخلاقی و حرص و طمع» می‌باشد در حدیث آمده است که «دو خصلت بخل و سوء خلق، هرگز در وجود مؤمن جمع نمی‌شود» و آنکه با خدا مرتبط است، دو خصلت مذکور در وجود او به کرامت و حسن خلق مبدل گشته‌اند:
«... أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ». [۳۴۵] (بهشت برای متقین آماده گشته است آنانکه در آسانی و سختی انفاق می‌کنند و- در برابر اهانت و درشتی- خشم خویش را فرو می‌نشانند و از خطای مردم در می‌گذرند و خدا محسنین را دوست دارد).
ریشه ریا و خودنمایی در سوره ماعون «فراموشی و تکذیب دین» معرفی شده است [۳۴۶] که با بخل و سوء خلق، تشدید می‌گردد، برای زدودن پرده بی‌خبری، رسیدگی به حال دردمندان و بی‌نوایان در کنار یاد عظمت خدا و بازپرسی سخت روز قیامت ما را به حقارت زندگی دنیا و عاقبت شوم آن، و عظمت زندگی آخرت و سعادت ابدی آن متوجه می‌نماید، در اینجاست که دیگر «ریاء» زمینه‌اش را از دست می‌دهد، در حدیث نیز آمده است که در امور معنوی به اولیاء الهی نظر کنید و در امور مادی متوجه محرومین جامعه باشید، که نکته اوّل، غرور را از ما می‌گیرد و عقب ماندگیمان را به ما نشان می‌دهد و نکته دوّم، ما را شاکر نعم الهی و متذکر آخرت می‌نماید؛ در حدیثی دیگر برای «رفع قساوت قلب و نرمش دل»، «اطعام مسکین و دست کشیدن بر سر یتیم» توصیه شده است:
«إنّ رجلا شکی إلی النّبیّ (ص) قساوة قلبه، فقال (ص): إذا أردت أن یلین قلبک فأطعم المسکین و امسح رأس الیتیم». [۳۴۷] خلاصه کلام اینکه: چهار فرمان «اقامه نماز، دادن زکات، انفاق و استغفار» مکمّل امر قرائت قرآن و زداینده آثار سوء حاصل از صوت زیبا می‌باشند.
تأخر استغفار از اوامر دیگر، گویای این معنی است که توفیق تلاوت قرآن و اقامه نماز و انفاق واجب و مستحب، به عنایت الهی است وگرنه آنچه به ما منتسب است قصور بندگی و ذنوب و آلودگی روحی می‌باشد که باید پیوسته، رفع و زدودن آنها را از خدا طلب نماییم و در واقع «استغفار» مکمل «اقامه نماز و انفاق» در «رفع نفاق و غرور حاصل از عبادت» می‌باشد که برجسته‌ترین مشخصه اهل تقوی و بارزترین خصلتی است که حتی نبی اکرم (ص) بدان متصف است چرا که بیانگر ضعف و قصور و فقر و نیاز مطلق انسان و اعتراف به بندگی خویش در برابر خدای غنی حمید و غفور




__________________________________________________ (انفال/ ۵۴ و ۵۲) این آیات در مورد آل فرعون و تبهکاران تاریخ مطرح است، طبیعت حیوانی انسان، غالبا چنان است که در مرتبه کفر متوقف نمی‌شود و در این سراشیبی سقوط به تکذیب نیز می‌رسد.




رحیم می‌باشد و هرگز مؤمن از این خصلت جدا نمی‌گردد:
«وَ الَّذِینَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَکَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَ لَمْ یُصِرُّوا عَلی ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ». [۳۴۸] (و کسانی که هرگاه عمل زشت و آلوده‌ای را مرتکب شوند یا به خویش ستم نمایند، خدا را یاد می‌نمایند و پاک شدن و پوشاندن گناهان خویش را درخواست می‌کنند- و چه کس جز خدا ذنوب را می‌پوشاند- و بر آنچه مرتکب شدند در حالیکه علم دارند، اصرار نمی‌ورزند).

جهر و اخفات در قرائت
الف: جهر و اخفات در نماز و دعا

در قرآن کریم، در خصوص قرائت، دستوری بر قرائت آهسته یا بلند به صراحت نیامده است لیکن در مورد نماز و دعا که با قرآن اشتراکات فراوانی دارند، قیودی ذکر شده است:
«لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلًا». [۳۴۹] (به سبب نماز صدایت را بلند مکن و آهسته منما و میان آن دو، راهی را بجوی) «ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَ خُفْیَةً إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ». [۳۵۰] (پروردگارتان را با حالت ناله و زاری و در خفا بخوانید چرا که او متجاوزین را دوست ندارد!).
در نماز می‌بینیم که دستور به تعادل در قرائت آمده است: نه دائما بلند بخوان و نه پیوسته آهسته قرائت نما بلکه گاهی آهسته و گاهی بلند قرائت نما که نمازهای ظهر و عصر آهسته و باقی به جهر می‌باشد.
و یا اینکه نه آنقدر بلند که دیگری آزرده شود و نه آنقدر آهسته که خود نشنوی (که در روایت آمده است) در این صورت، دستور صرفا ناظر به نمازهای صبح و مغرب و عشاء و نمازهای نافله خواهد بود.
در مورد دعا دو قید «تضرع» و «خفیه» آمده است که اولی نظر به شکستگی دل و خشوع باطنی دارد که هر دو صورت آهسته و بلند را دربر می‌گیرد؛ قید دوم، نظر به مخفیانه بودن دارد که در میان جمع، ضرورتا آهسته خواهد بود بگونه‌ای که دیگری نفهمد؛ و در خلوت، در صورت استتار، هر دو صورت آهسته و بلند را دربر می‌گیرد که سنت قطعی معصوم (ع) در این زمینه جاری بوده است و بسیاری از ادعیه عارفانه معصومین (ع) در خلوت مناجات با صدای بلند بوده است که باعث شده است اصحاب با حضور در خلوتگاه آنان، آنها را فرا گیرند و به ما منتقل نمایند دعاهایی که در قنوت نماز و یا در سجده و یا در خلوت مناجات گزارش شده است.
تعبیر «معتدین» ممکن است نظر به عدم «تضرع و خفیه» باشد و علت دعای مقیّد را بیان کند یعنی؛ هر که خدا را با حالت تضرع و در خفا نخواند از ادب دعا خارج گشته و تجاوز از مقام بندگی نموده است که محرومیّت محبت الهی را بدنبال دارد.
و ممکن است دلیل امر به دعا را توضیح دهد، یعنی؛ هر که دعا نکند، متجاوز از مقام بندگی می‌باشد، چه به تضرع باشد چه نباشد، چه در خفا صورت گیرد و چه آشکارا باشد.
معنی اوّل، «غالب موارد» را دربر می‌گیرد و نمی‌تواند کلّیت داشته باشد چرا که ادعیه فراوانی از رسول خدا و ائمه معصومین (ع) رسیده است که در میان جمع و آشکارا مطرح شده است: همچون دعای عرفه امام حسین (ع) و غیره؛ بنابراین، این دستور نظر به اخلاص در بندگی دارد که علامتش ارتباط با خدا در خلوت می‌باشد و صدق دعای در جمع را نیز شهادت می‌دهد امّا آنکه در جمع «داعی» است و در خلوت «غافل و ناسی» به مرض خطرناک ریا و نفاق مبتلاست و از مقام بندگی متجاوز می‌باشد:
«إِنَّ الْمُنافِقِینَ یُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَی الصَّلاةِ، قامُوا کُسالی یُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا یَذْکُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِیلًا». [۳۵۱] (به یقین منافقین به خدا نیرنگ می‌زنند در حالیکه او نیرنگ زننده به آنان است و هرگاه به نماز قیام می‌کنند، با کسالت اقدام می‌نمایند، به مردم خود را می‌نمایند (ریاء می‌کنند) و خدا را جز مدت اندکی یاد نمی‌کنند).
تعبیر «إلّا قلیلا» همان تظاهر به بندگی در جمع می‌باشد که از حقیقت و پشتوانه دعای در خلوت، تهی است [۳۵۲] و یا اینکه به عدم استمرار ذکر خدا در خلوت و باطن خویش، نظر دارد که حالت «تذبذب» و تردید و عدم ثبات در ایمانشان را حکایت می‌کند:
«مُذَبْذَبِینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ لا إِلی هؤُلاءِ ...». [۳۵۳] اما در معنی دوّم، دعا بدون تضرع، معنی ندارد و از حقیقتش تهی است بنابراین یا «تضرع» در این آیه مقابل «خفیه» می‌باشد که دعای آشکار بهمراه دلشکستگی را می‌رساند که «خفیة» نیز به تقابل «تضرع در خفاء» را می‌فهماند، و یا صرفا معنی خود را دارد که بناچار آیه، تأکید بر رعایت دو شرط تضرع و خفاء دارد؛ امّا وجه اوّل تأکید بر تضرع دارد که در پنهان و آشکار باید مراعات گردد؛ این معنی متقابل، از بلاغت و ایجاز قرآن است که نمونه‌های فراوانی دارد:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً». [۳۵۴] «... فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ ...». [۳۵۵]
در آیه اوّل «ظالم» در مقابل «مؤمن» آمده است در حالیکه مقابل آن «کافر» می‌باشد یعنی که مؤمن از عدالت جدا نیست و کافر از ظلم، [۳۵۶] در آیه دوم مقابل «حق»، «ضلال» آمده است، یعنی که «حق، هدایت را بدنبال دارد» و «باطل، ضلالت را».
با توجه به اطلاق تعلیل «إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ»، معنی دوم مناسب‌تر است و الا به علت موارد نقض، باید حداکثر به موارد غالب حمل شود که پشتوانه دعای در جمع می‌باشد. در آیه دیگر در همین سوره اعراف نیز این دو قید را می‌بینیم:
«وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ تَضَرُّعاً وَ خِیفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلِینَ». [۳۵۷] (و پروردگارت را در درونت با حالت دلشکستگی و خوف و هراس و بدون آشکار کردن سخن در صبحگاه و شامگاه یادنما و از بی‌خبران مباش).
این آیه شریفه، برجسته‌ترین آیه در بیان ادب دعا می‌باشد که بلافاصله پشت سر ادب سماع قرآن، آمده است؛ در این آیه دعا با صدای بلند، نفی شده است امّا دعا با صدای آرام و معمولی را نفی نمی‌کند و شاهدش بیان رسول خداست که هنگام دعا و ذکر اصحاب بصورت فریاد، می‌فرماید:
«یا أیّها النّاس إربعوا علی أنفسکم، أما إنّکم لا تدعون أصمّ و لا غائبا، إنّکم تدعون سمیعا قریبا إنّه معکم!». [۳۵۸] (ای مردم، توقف کنید و به خود متوجه شوید، آگاه باشید که شما نه خدای کر و نه خدای غایب را نمی‌خوانید!،- بلکه- شما خدای شنوا و قریبی را می‌خوانید که همراه شماست).
علاوه بر آن، در آیه «دُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ» مقید به دو وقت «صبحگاه و شامگاه» می‌باشد یعنی که در اوقات دیگر، مناسب حال طبیعی خویش (نه مصنوعی) دعا با صدای بلند و فریاد گونه مانعی ندارد، بلکه حتی گاه بلااختیار و از سر دردمندی و بیچارگی و اضطرار می‌باشد که انسان یارای حبس صوت خویش را ندارد، به این معنی، در قرآن شواهد بی‌شماری را می‌توان نشان داد، حضرت یونس (ع) را می‌بینیم که با حالت اضطرار در دل دریا، در شکم ماهی، با تضرع و با فریاد خدا را می‌خواند:
«... فَنادی فِی الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ».
[۳۵۹] (پس با صدای بلند در ظلمات فریاد زد که هیچ معبودی جز تو نیست، پاک و منزهی تو، بی‌شک من از ستمگران بودم).
«نداء» به معنی صوت رفیع و بلند به شکل فریاد می‌باشد:
«إِذا نُودِیَ لِلصَّلاةِ مِنْ یَوْمِ الْجُمُعَةِ ...» [۳۶۰] با این توجه، قرآن در لحظات بحرانی شدید در زندگی انبیاء، دعای آنان را با تعبیر «نادی» ذکر می‌کند که مطلب گذشته را تأکید می‌کند:
«وَ نادی نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِی مِنْ أَهْلِی ...». [۳۶۱] «وَ نُوحاً إِذْ نادی مِنْ قَبْلُ ...». [۳۶۲] «وَ أَیُّوبَ إِذْ نادی رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ». [۳۶۳] «وَ زَکَرِیَّا إِذْ نادی رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِی فَرْداً وَ أَنْتَ خَیْرُ الْوارِثِینَ». [۳۶۴]

ب: جهر و اخفات در قرائت قرآن

با توجه به آیه سماع قرآن و آیات فراوان دیگر که تلاوت قرآن بر مردم را مطرح می‌کند، معلوم می‌گردد که قرائت جهری نه تنها ممنوع نیست بلکه مستحب می‌باشد و گاه بالاتر، در مقام تبلیغ واجب می‌شود:
«وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ». [۳۶۵] «... یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ ...». [۳۶۶] احادیث معصومین نیز این معنی را تأکید می‌کند:
«قلت لأبی عبد اللّه، الرّجل لا یری أنّه صنع شیئا فی الدّعاء و فی القرائة حتّی یرفع صوته فقال (ع) لا بأس، إن علیّ بن الحسین (ع) کان أحسن النّاس صوتا بالقرآن و کان یرفع صوته حتّی یسمعه أهل الدّار، و انّ أبا جعفر کان أحسن صوتا بالقرآن و کان إذا قام من اللّیل و قرأ، رفع صوته، فیمرّ به مارّ الطّریق من السّقّائین و غیرهم فیقومون فیسمعون إلی قراءته». (ب ۲۳، ح ۲) (به امام صادق (ع) گفتم، شخصی تا صدایش را بلند نکند معتقد است که در دعاء و قرائت قرآن کاری انجام نداده است، فرمودند، اشکالی ندارد، چرا که امام سجاد (ع) در میان مردم، زیباترین صوت قرآن را دارا بود و پیوسته صدایش را بلند می‌کرد تا قرآن را اهل خانه بشنوند، و امام باقر (ع) نیز زیباترین مردم از نظر صوت قرآن بود و عادت داشت هر وقت که در شب به نماز قیام می‌نمود و قرآن می‌خواند صدایش را بلند می‌کرد پس رهگذران از سقّاها و دیگران از کنار او می‌گذشتند پس می‌ایستادند و به قرائت او گوش فرا می‌دادند).
در این حدیث، امر دعا و قرآن، یکسان تلقی شده است و بر استحباب قرائت جهری، دلالت می‌کند.

ت: جهر و اخفات و حال مؤمن

اشاره جهر و اخفات اساسا به حال روحی مؤمن بستگی دارد، آنکه در طول روز به سخن، سرگرم بوده، کمتر به اندیشه و تأمل نشسته است، ضرورت دارد در سه وقت خاص قبل از غروب و طلوع خورشید و ثلث آخر شب، با خدای خویش خلوت نموده، به نجوا نشیند که اثر عمیقی در روح و روان انسان دارد، خطای یادکرد: برچسب تمام کنندهٔ </ref> بدون برچسب <ref> (فرشته جز آنچه را که بشنود، نمی‌نویسد در حالیکه خدای عزیز و جلیل می‌فرماید:
«پروردگارت را در درونت با حالت دلشکستگی و با خوف و هراس یاد نما» پس مقدار پاداش ذکر خدا را در نفس شخص بخاطر عظمت آن، غیر خدای عزیز و جلیل نمی‌داند).
تعبیر «لا یکتب الملک إلّا ما سمع» گویای آن است که فرشته هر آنچه را که در نفس، جریان داشته باشد صدایش را می‌شنود و لو بی‌صدا باشد! «قال اللّه عزّ و جل: من ذکرنی سرّا ذکرته علانیة». امام صادق (ع) (ص ۵۰۱) (خدای عزیز و جلیل می‌فرماید: هر که مرا پنهانی یاد نماید من او را در آشکار یاد خواهم نمود).
توجه به جریان روحی، گاه ضروری می‌نماید که انسان به جای قرائت حتی به صورت زمزمه‌ای، به استماع بپردازد، این حالت گاه بقدری قوت می‌گیرد که فقط استماع است که گره از روح گشوده و رزق روح را تأمین می‌کند، در سیره رسول خدا (ص) نیز می‌بینیم که گاه به ابن مسعود یا یکی دیگر توصیه می‌فرمودند: او قرائت کند تا حضرتش گوش فرا دهند، در این استماع حضرت آنچنان منقلب می‌شد که از شدت تقلّب و دگرگونی روحی، قاری قرائتش را به پایان می‌برد، جریان قرائت سوره نساء تا آیه ۴۱ توسط ابن مسعود از این موارد است، [۳۶۷] در این جریان وقتی ابن مسعود از درخواست حضرت، تعجب کرده می‌گوید: «قرآن بر شما نازل گشته، چگونه من بر شما بخوانم؟» حضرت می‌فرمایند: «دوست دارم که از دیگری بشنوم»؛ این بیان نشان می‌دهد که حتی گاه پیامبر نیز از لحاظ روحی، در شرایطی است که نیازمند گوش سپردن به قرائت دیگری است.
آنکه جریان روحی‌اش را با قرائت و دعا در درون خود و به خفاء طی کرده است در ادامه، در این جریان برای تعمیق و تأثیر بیشتر، روح و روان او نیازمند قرائت و ذکر آشکار می‌باشد که در اینجا خروج صوت حزین از حنجره بر جان قاری و مستمع، هر دو اثر می‌گذارد و بیشتر منقلب می‌نماید در این حال، باران اشک سرازیر گشته، سرزمین وجود انسان را آبیاری و بذرهای وجود را بارور می‌گرداند.
بر این اساس جهر و اخفات امری نسبی بوده هر یک در جایگاه خاصی مطرح می‌باشد که چهار حالت دارد:

ترجیح قرائت و ذکر جهری

در شرایطی که بر دیگران یا خویش مؤثر باشد و ریاء و خودنمایی حاصل نگردد در شرایط حتی احتمال ریاء مانعی نخواهد بود چرا که عموما این احتمالات وسوسه شیطان می‌باشد که نباید به آن اعتناء نمود:
«قلت لأبی جعفر (ع): إذا قرأت القرآن فرفعت به صوتی جاءنی الشّیطان فقال: إنّما ترائی بهذا أهلک و النّاس، فقال: یا أبا محمّد إقرأ قراءة ما بین القرائتین، تسمع أهلک و رجّع بالقرآن صوتک، فإنّ اللّه عز و جلّ، یحبّ الصّوت الحسن یرجّع فیه ترجیعا». (ب ۲۴، ح 5)

لزوم قرائت و ذکر جهری

در شرایطی که ضرورت تبلیغ دیگران مطرح می‌باشد به شرط آنکه ریاء شکل نگیرد چرا که مؤمن، اصلاح دیگران را به قیمت تباهی خویش هرگز نمی‌پذیرد (در اینجا نیز احتمال ریاء اهمیّتی ندارد):
«و لکنّی لا أری اصلاحکم بإفساد نفسی». (نهج، خ 69)

ترجیح قرائت و ذکر اخفائی

در شرایطی که تبلیغ دیگران، مطرح نیست و حالت انسان نسبت به جهر یا اخفات یکسان می‌باشد که در این صورت تأثیر اخفاتی در وجود انسان بیشتر است:
«قال اللّه عزّ و جلّ لعیسی (ع): یا عیسی، أذکرنی فی نفسک أذکرک فی نفسی و اذکرنی فی ملإک أذکرک فی ملاء خیر من ملاء ألادمیّیّن، یا عیسی ألن لی قلبک و أکثر ذکری فی الخلوات ...». امام صادق (ع) [۳۶۸] (خداوند عزیز و جلیل به عیسی (ع) فرمود: ای عیسی مرا در درون خود، یاد نما، تو را در وجود خویش یاد خواهم نمود و مرا در آشکار خود یاد نما، تو را در میان جمعیتی بهتر از جمعیت آدمیان یاد خواهم کرد، ای عیسی برایم قلب خویش را نرم کن و یاد من را در خلوتها فراوان نما).
«من قرأ «إنّا أنزلناه ...» یجهر بها صوته کان کالشّاهر سیفه فی سبیل اللّه، و من قرأها سرّا کان کالمتشحّط بدمه فی سبیل اللّه ...»: امام باقر (ع) (ب ۲۳، ح ۱) (هر که سوره قدر را بخواند در حالیکه صدایش را به آن بلند نماید مانند کسی است که شمشیرش را در راه خدا بیرون کشیده است، و هر که آن را پنهانی بخواند مانند کسی است که در راه خدا، به خون خویش غلطیده است!).
این مسأله، همچون «صدقه دادن» می‌باشد که در شرایط تشویق و آموزش دیگران، صدقه جهری ارجحیّت دارد امّا آنجا که این ضرورت در کار نیست صدقه سری بسیار تأکید شده است:
«إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِیَ وَ إِنْ تُخْفُوها وَ تُؤْتُوهَا الْفُقَراءَ فَهُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ یُکَفِّرُ عَنْکُمْ مِنْ سَیِّئاتِکُمْ، وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ». [۳۶۹] (اگر صدقات را آشکار نمایید پس آن نیکوست و اگر آن را مخفی بدارید و به فقراء دهید پس آن برای شما بهتر است و خدا از شما بعضی از آلودگیهایتان را پاک می‌نماید!).
«صدقة السّر تطفی‌ء غضب الرّب». (ص) (صدقه پنهانی خشم پروردگار را فرو می‌نشاند).

لزوم قرائت و ذکر اخفاتی

در شرایطی که «جهر» آثار روانی منفی داشته باشد و یا موجب ریاء گردد «اخفات» ضرورت می‌یابد:
«یا أبا ذر إخفض صوتک عند الجنائز و عند القتال و عند القرآن». از وصایای پیامبر (ص) به ابوذر (ب ۲۳، ح ۳) (ای ابوذر صدایت را نزد جنازه‌ها و هنگام درگیری جنگ و نزد قرآن پایین آور).
تعبیر «عند القرآن» ممکن است که مقصود هنگام قرائت قرآن، توسط دیگری باشد که از بحث ما خارج خواهد بود؛ رعایت اخفات در برخورد با «جنازه‌ها»، جهت بهره‌مندی از تفکر حاصل از سکوت می‌باشد [۳۷۰] و «هنگام درگیری» موجب ثبات روحیه و قوّت قلب و قوت اندیشه و چاره‌جویی خواهد بود.

تقطیع آیات

اشاره «کان النّبیّ (ص) یقطّع قراءته آیة آیة». ام سلمه (ب ۲۱، ح ۵) (پیامبر (ص) پیوسته قرائت خود را به صورت آیه آیه تقطیع می‌نمود).
سومین قدم در ترتیل قرآن، تقطیع آیات است که سیره پیامبر خصوصا در سوره حمد هنگام نماز می‌باشد.

ضرورت تقطیع

قرآن کریم سفره گسترده الهی است که باید به قدر ظرفیت از این سفره الهی سهمی گرفت و این سهم طی لقمه‌هایی حاصل می‌شود که با تأنی و تک تک اخذ و هضم و جذب گردد.
این مسأله ایجاب می‌کند که آیات قرآن را به قدر نفس و به اندازه کشش ذهن و فهم خویش تقطیع نماییم تا مطالب در ذهن و فکر، حضور یابند و دل از آن بهره‌مند گردد بهمین جهت در حدیث آمده است که «مکروه است انسان سوره توحید را با یک نفس بخواند:
«یکره ان یقرأ «قل هو اللّه أحد» فی نفس واحد». امام صادق (ع) (ب ۲۳، ح ۳) در روایات ترتیل، مکث و تأنّی در آیات تأکید شده است که لازمه‌اش تقطیع می‌باشد:
«قفوا عند عجائبه ...». امام صادق (ع) [۳۷۱] (در برابر شگفتیهایش بایستید).

معیار و عوامل تقطیع

«معیار تقطیع»، مقدار قدرت دریافت و فهم در هر نفس از قرائت می‌باشد که یک یا چند جمله تام از یک آیه را دربر می‌گیرد که این مطلب لزوما مساوی با یک آیه نیست، چه بسا یک آیه، دارای چندین جمله مفید مرتبط بهم می‌باشد که برای فهم و حضور در فکر و دل، ضرورت دارد که به چند قطعه مناسب تقسیم گردد؛ این تقسیم، ارتباط مستقیمی با فهم اجمالی ترجمه و گاه فهم اجمالی تفسیر آیه دارد.
این فهم معنی آیه، نیازمند به آگاهی بر صرف و نحو دارد، علاوه بر آن، نیازمند به درک فصاحت و بلاغت آیه دارد که توجه به آن تقطیع مناسب را به دنبال می‌آورد چرا که صرف دانستن صرف و نحو بر خلاف تصور عموم، برای تقطیع کفایت نمی‌کند و این مطلبی است که حتی در علائم وقف گذاری قرآنهای موجود به آن توجه نشده است؛ بعنوان مثال؛ سوره حمد را در نظر گیریم؛ آیه دوّم تا چهارم از نظر ترکیب نحوی، یک جمله محسوب می‌شوند چرا که از نظر نحوی آیه ۳ و ۴ عطف بیان یا بدل می‌باشند که تابع لفظ جلاله «الله» و یا «رب العالمین» هستند پس باید به عنوان یک جمله مفید، در انتهای آیه ۴ وقف نمود که در علائم گذاری وقف در قرآنها نیز چنین است.
لیکن توجه به نکات معانی بیان آیات این مطلب را نفی می‌کند، آهنگ انتهای آیات نیز خود شاهد دیگری است که اینها سه آیه هستند و حداقل پنج مطلب مستقل در عین ربط را می‌رسانند و تدبر در آیات، اقتضای تقطیع به سه قسمت را دارد؛ سیره پیامبر نیز دلیل دیگری است بر این معنی، چرا که حضرت، سور قرآن خصوصا سوره حمد را آیه به آیه قرائت می‌فرمودند؛ همینگونه است آیات ۶ و ۷ که در قرآنها مجموعا یک جمله مفید تلقی شده است که حداقل (بنابر معانی بیان) چهار جمله مفید می‌باشد.
با توجه به مطالب مذکور، علائم قراردادی در رسم الخطهای قرآن به عنوان وقفهای لازم (م) مطلق (ط)، جائز (ج)، مجوّز (ز)، مرخص (ص) و وقف ممنوع (لا)، خصوصا در سه علامت اخیر لزوم تبعیت ندارد، مگر آنکه با ملاکهای مذکور، هماهنگ باشد.
اگر به نکات بلاغی آیات، عنایت نشود بسیاری از لطافتها و ظرائف در آیات از دست می‌رود؛ حتی در آنجا که از نظر نحوی، فاعل یک فعل که رکن اصلی جمله است در آیه بعد آمده است و در ظاهر دو آیه را باید به عنوان یک جمله مفید اخذ کرد، لطف تعبیر و ظرافت آیه، اقتضای تفکیک را دارد، دو آیه بودن آن، نیز شاهدی بر این تفکیک است:
«فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ».
[۳۷۲] «رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللَّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ ...».
[۳۷۳] در آیه اوّل «یسبّح» نیازمند فاعل می‌باشد که از نظر نحو «رجال» فاعل آن می‌باشد لیکن اگر فاعل را ضمیر مستتر در فعل، اخذ کنیم که ابهام دارد و در کلمه «الآصال» وقف نماییم؛ این ابهام، ما را به سؤال می‌کشاند: چه کسانی صبح و شامگاه خداوند را به پاکی و نزاهت در آن بیوت یاد می‌کنند؟
با این سؤال آیه ۳۷ جواب از این سؤال مقدر خواهد بود.
به آیه ۳۶ بنگریم: ابتدایش با جار و مجرور «فِی بُیُوتٍ» آغاز گشته است که ما بعدش صفت «بیوت» می‌باشد پس از نظر نحوی، عاملش را باید در آیه قبل جستجو نمود، پس خود ناقص می‌باشد که باید صفت (نور) در فقره «نُورٌ عَلی نُورٍ» بگیریم در حالیکه اگر «فِی بُیُوتٍ ...» را استیناف بیانی بگیریم لطف خاص آیه جلوه‌گر می‌شود:
«نور الهی در کجا قرار دارد؟؛ در خانه‌هایی که خدا اجازه داده است ...».
می‌بینیم که لطف تعبیرها در این گونه برخوردها، بیشتر جلوه‌گر می‌شود.
اصولا برداشت معمول و متداول و یکنواخت نحوی از سطح یکنواخت و عادی روحیه‌ها و گفتارهای روزمره، ناشی شده است؛ حال آنکه قرآن کریم با تحلیل روانی عمیق مخاطب خویش، از انواع شیوه‌های ظریف هنری بهره برده، تا تأثیر خویش را در عمق نفوس، تحقق بخشد. [۳۷۴] و اساسا در تعبیرات قرآنی، هنرنمایی در زیبایی تعبیر، و تازگی و طراوت در ارائه مطالب، شاهکاری است که اهل ذوق سلیم و لطافت طبع، بدان پی برده، به وجد و سرور در می‌آیند.
یکی از شیوه‌های فراوان بکار گرفته شده، «القاء مطالب با روش ایجاد سؤال» می‌باشد تا فکر را گزیده به جریان اندازد؛ این نحوه برخورد، تأثیرش بسیار عمیق و پر دامنه می‌باشد که حتی عوام بی‌فکر را به تفکر جدی می‌کشاند و ذهنهای خسته و وازده و تنبل را به سعی و تلاش و جدّیت وادار می‌کند. [۳۷۵] پس در امر تقطیع، نکته سنجی و ظرافت و لطافت روحی لازم است تا که تلألؤ آیات جلوه‌گر شود:
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟». [۳۷۶]

پرهیز از شتاب در قرائت

اشاره «و لا تهذّه هذّ الشّعر و لا تنثره نثر الرّمل ...». (ب ۲۱، ح ۱) (قرآن را بسرعت همچون شعر خواندن، قرائت منما و همچون ریگ پراکنده مکن!).
«انّ القرآن لا یقرأ هذرمة و لکن یرتّل ترتیلا ...». (ب ۲۷، ح ۳) (به یقین قرآن بسرعت قرائت نمی‌گردد و لیکن به شیوه ترتیل خاصی تلاوت می‌شود).
پرهیز از شتاب در قرائت، قدم چهارمی است که در حین ترتیل باید برداشته شود.

ضرورت درنگ در قرائت

قرآن کتابی معمولی و سطحی نیست که بتوان تند تند قرائتش نمود و معانی‌اش را دریافت.
آیات، نه همچون شعر است که محتوایش در حین سرعت در قرائت دریافت گردد و چیزی بجا نماند و نه همانند کلمات قصاری است که بی‌ربط در کنار هم قرار گرفته باشد و هر یک مدلولی مستقل و بریده از دیگری را داشته باشد، از این‌رو، در امر ترتیل، هشدار داده شده است که نه مثل شعر تند تند بخوان و نه مثل ریگ آیات را متفرق و پراکنده ساز و فکرت هم رسیدن به انتهای سوره نباشد.
آخر قرآنی که در عین لطافت و زیبایی و جذابیت ظاهر از باطنی عمیق برخوردار است و اقیانوسی را ماند پهناور که عمق آن دور از دسترس است و شگفتیهایش پایانی ندارد، چگونه در قدح محدود بشری، جای خواهد گرفت و یکباره آنهم با قرائت شتاب آلود دریافت خواهد گردید؟!:
«و إنّ القرآن ظاهره أنیق و باطنه عمیق و لا تفنی عجائبه و لا تنقضی غرائبه».
(نهج/ خ ۱۸) (براستی قرآن ظاهرش بسیار شگفت و زیبا و باطن آن بسیار عمیق می‌باشد و شگفتیهایش تمام نمی‌شود و ناشناخته‌هایش پایانی ندارد).
«... و بحرا لا یدرک قعره ...». (خ ۱۹۸) (و قرآن دریایی است که عمق آن درک نمی‌شود).
این است که بهره‌مندی از قرآن، فکری می‌خواهد متدبّر و غوّاص و روحی تشنه و جستجوگر تا که به درّهایی از این اقیانوس، دست یابد.

مقدار سرعت و تأنی

سرعت قرائت، با توجه به تفاوت افراد در قدرت اندیشه و توان دریافت، متفاوت است، لیکن حدّ متوسط آن، ختم قرآن در فرصت یک ماه می‌باشد مگر در ماه رمضان که به برکت فضای مساعد و معنویت آن، قابلیت جذب و دریافت آیات، فوق العاده افزایش یافته. سرعت قرائت بیشتر می‌شود:
«قلت لأبی عبد اللّه (ع): أقرأ القرآن فی لیلة؟ فقال لا یعجبنی أن تقرأه فی أقلّ من شهر!». (ب ۲۷، ح ۱) (به امام صادق گفتم: آیا قرآن را در یک شب بخوانم؟ پس فرمود برایم خوش آیند نیست که آن را در کمتر از یک ماه قرائت نمایی!).
در حدیثی مشابه «ان یقرء القرآن» آمده است [۳۷۷] که نشان می‌دهد مطلب، عمومی است و صرفا به مخاطب حدیث محدود نمی‌گردد؛ در حدیثی دیگر به اشاره بر این مطلب تأکید شده است:
«سأل أبو بصیر أبا عبد اللّه (ع): جعلت فداک أقرأ القرآن فی لیلة؟ فقال لا، ففی لیلتین؟ فقال لا، حتّی بلغ ستّ لیال فأشار بیده فقال‌ها، ثمّ قال یا أبا محمدّ إنّ من کان قبلکم من أصحاب محمّد کان یقرأ القرآن فی شهر و أقلّ، إنّ القرآن لا یقرء هذرمة و لکن یرتّل ترتیلا، و إذا مررت بآیة فیها ذکر الجنّة وقفت عندها و سئلت اللّه الجنّة و إذا مررت بآیة فیها ذکر النّار وقفت عندها و تعوّذت باللّه من النّار». [۳۷۸] (ح ۳) (ابو بصیر از امام صادق پرسید: فدایت گردم آیا قرآن را در یک شب بخوانم؟ پس فرمود: نه، پس در دو شب؟ پس فرمود: نه، تا آنکه به شش شب رساند، پس حضرت با دست خود اشاره کرد پس فرمود: بله سپس فرمود: ای ابا محمد: راستی قبل از شما از یاران محمد (ص)، قرآن را پیوسته در یک ماه و کمتر می‌خواندند، چرا که قرآن با سرعت خوانده نمی‌شود و لیکن به ترتیل خاصی تلاوت می‌گردد و هرگاه به آیه‌ای گذر کردی که یاد بهشت در آن بود نزدش می‌ایستی و از خدا بهشت را درخواست می‌کنی و هرگاه به آیه‌ای گذر کردی که یاد جهنم در آن بود نزدش می‌ایستی و از آتش به خدا پناه می‌بری).
با توجه به قیودی که امام (ع) ذکر می‌نماید کمتر از یک ماه امکان عملی ندارد به نحو ترتیل و سیر در فضای آیات، قرآن را ختم نمود؛ نحوه پاسخ حضرت به ابو بصیر نشان می‌دهد برای ابو بصیر نیز به سختی امکان داشت که در کمتر از یک ماه قرآن را توأم با ادب تلاوتش، ختم نماید؛ این مطلب با توجه به سیره امام رضا (ع) وضوح بیشتر می‌یابد:
ابراهیم بن عباس می‌گوید: من امام رضا (ع) را ندیدم از چیزی مورد سؤال واقع شود جز آنکه به آن علم داشت و آگاهتر از او را ندیدم به آنچه که از زمان ابتدا تا عصر خود، اتفاق افتاده بود و پیوسته مأمون او را با پرسش از هر چیزی امتحان می‌نمود و حضرت به آن جواب می‌داد؛ حضرت همه سخنان و پاسخها و مثالهایش برگرفته از قرآن بود و پیوسته در هر سه روز قرآن را ختم می‌نمود و می‌گفت:
«لو اردت ان أختمه فی أقرب من ثلاث لختمت و لکنّی ما مررت بآیة إلّا فکّرت فیها و فی أیّ شی‌ء أنزلت و فی أیّ وقت فلذلک صرت أختم فی کلّ ثلاثة». (ح ۶) (اگر بخواهیم در کمتر از سه روز قرآن را ختم کنم، می‌توانم و لیکن هرگز به آیه‌ای گذر نکردم مگر آنکه در آن تفکر نمودم؛ در اینکه در مورد چه چیزی و در چه وقت نازل شده است، پس بدانجهت عادت دارم در سه روز ختم نمایم).
قرائت قرآن با تفکر در محتوی، روابط، شأن و زمان نزول آیه در طول یکماه برای حتی مفسر متبحّر امکان ختم ندارد تا چه رسد به غیر مفسر قرآن، که در عرض سه یا شش روز بخواهد آن را به انجام رساند! این معنی در مقایسه با توان دریافت و قدرت اندیشه مؤمنین، بسیار سنگین و غیر قابل اجراست، آخر چگونه می‌شود که در عرض سه روز در اقیانوس بیکرانه و بی‌انتهای قرآن، بتوان غوّاصی کرد و درّ و گوهرهای بی‌شمارش آن را استخراج نمود؟
این تنها وجود معصوم است که می‌تواند چنین کار اعجاز گونه‌ای را انجام دهد، مگر نه اینکه اینان دست پروریده خدای عالمند و مردم دست پروریده آنان:
«فإنّا صنائع ربّنا و النّاس بعد صنائع لنا ...». [۳۷۹] این امر در شرایطی است که حضرت مراجعات فراوانی در طول روز و شب برایشان پیش می‌آمد: با وجود مشاغل فراوان و مستحبات دیگر، چنین سرعت قرائتی با آن خصوصیات بسیار حیرت انگیز می‌باشد.
در این مقایسه، بیشتر، حجم و کمیت، مورد نظر قرار گرفته است و الا سطح دریافت معصوم کجا و درک ما کجا که اصلا در وهم نگنجد و به مقایسه در نیاید:
آنجا که عقاب پر بریزد از پشه ناتوان چه خیزد!
«لا یقاس بآل محمّد صلّی اللّه علیه و آله من هذه الأمّة أحد و لا یسوّی بهم من جرت نعمتهم علیه أبدا». (نهج، خ ۲) در حدیثی از پیامبر نیز بر قرائت یک ماه نظر دارد:
«قال النّبیّ (ع): إقرء القرآن فی کلّ شهر، قال، قلت: إنّی أجد قوّة قال إقرأه فی عشرین لیلة قال و قلت إنّی أجد قوّة، قال: فاقرأه فی عشر لیال، قال: إنّی أجد قوّة، قال: فاقرأه فی سبع و لا تزد علی ذلک». (کنز، خ ۲۸۱۱) (پیامبر فرمود: قرآن را در هر یک ماه بخوان، گفتم من توان بیشتری می‌یابم، فرمود: در بیست شب بخوان، گفتم من توان بیشتری می‌یابم، فرمود: در ده شب بخوان، گفتم، من توان بیشتری می‌یابم، فرمود: پس آن را در هفت شب بخوان و چیزی را بر آن مقدار نیفزا).
در این حدیث نیز تفاوت مقدار به تفاوت توان قرائت نظر دارد که با توجه به نحوه پاسخ‌گویی حضرت، نشان می‌دهد که کمتر از یک ماه، امری مشکل می‌باشد و در صورت تحقق، امکان تدبر از دست می‌رود و صرفا قرائت الفاظ، میسر خواهد گشت و توجه، حداکثر به ترجمه آیات محدود خواهد گشت، نهی از قرائت در کمتر از هفت روز، نشان می‌دهد قاری دیگر از قرائتش هیچ بهره‌ای نخواهد داشت ولو بهره از ترجمه بعضی از آیات باشد:
«لا یفقه من قرأ القرآن فی أقلّ من ثلاث». (ص) (کنز، خ ۲۸۲۸) (هیچ فهمی نخواهد داشت کسی که قرآن را در کمتر از سه روز قرائت نماید).
این حدیث، با توجه به اینکه جواز ختم قرآن در سه روز اختصاص به ماه رمضان دارد، نشان می‌دهد در آن شرایط بسیار مساعد بیرونی و درونی، با این سرعت بهره‌ای بدست نخواهد آمد و هرگز امکان رعایت اقل شرایط بهره‌مندی وجود نخواهد داشت؛ از این‌رو کمتر از یک ماه رعایت اقل شرایط قرائت بسیار مشکل و ناممکن بنظر می‌رسد مگر اینکه عمده فعالیت شبانه روزی، تلاوت قرآن باشد که بیشتر در ماه مبارک رمضان حاصل می‌شود:
«... فقال ابو بصیر: أقرأ القرآن فی رمضان فی لیلة؟ فقال (ع): لا، ففی لیلتین؟
فقال (ع): لا ففی ثلاث؟ فقال (ع):ها و أومأ بیده، نعم، شهر رمضان لا یشبهه شی‌ء من الشّهور، له حقّ و حرمة، أکثر من الصّلوة ما استطعت». امام صادق (ع) (ب ۲۷، ح ۳) «... پس ابو بصیر گفت آیا قرآن را در ماه رمضان در یک شب بخوانم؟ پس فرمود: نه، پس در دو شب پس فرمود: نه، پس در سه شب؟ پس فرمود:ها و با دست خویش اشاره کرد: بله، چرا که ماه رمضان، هیچ ماهی از ماه‌های سال به او شباهت ندارد، برای او حق و حرمتی عظیم است، از نماز هر چه می‌توانی بیفزا).
ماه رمضان، بهار قرآن، ماه ضیافت الهی، ماه امساک و اسلام و طهور و تمحیص و قیام [۳۸۰] است ماهی که فریضه‌اش برابر هفتاد فریضه و تلاوت یک آیه‌اش برابر ختم قرآن در ایام دیگر [۳۸۱] و یک شب قدرش از شب‌های هزار ماه در اوقات دیگر در خیر و برکت، برتر می‌باشد. [۳۸۲]

تداوم و پیوستگی در قرائت

اصل تدریج و پیوستگی در جریان رشد

با توجه به اینکه قرآن کریم، رزق روحی مؤمن می‌باشد ناچار باید این تغذیه، مستمر و دائمی باشد و در هر شبانه روز، سهمی برای روح خویش در نظر بگیریم، همانگونه که خداوند عالم، نماز را در پنج وقت شبانه روز واجب فرموده است که به هیچ وجهی و در هیچ شرائطی قابل فسخ نمی‌باشد:
«إِنَّ الصَّلاةَ کانَتْ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ کِتاباً مَوْقُوتاً». [۳۸۳] جریان تحول و رشد روح انسانی، امری پیوسته و تدریجی است که دو عامل اساسی در تداوم و پیوستگی قرائت قرآن می‌باشد:
«أحبّ الأعمال إلی اللّه عزّ و جلّ ما داوم العبد علیه و ان قلّ». باقر (ع) [۳۸۴] (محبوبترین اعمال بسوی خدای عزیز و جلیل عملی است که بنده بر آن استمرار داشته باشد اگر چه اندک باشد).

تداوم بر قرائت

در سوره مزمّل برای هسته‌های مؤمن به انقلاب اسلامی پیامبر (ص) بنابر اصل تدریج در رشد، فرمان قرائت مستمر، بقدر توان، صادر می‌شود: «فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ».
این قرائت مستمر لزوما رعایت کامل شیوه ترتیل را دربر ندارد، چرا که در بعضی از روزها، مشکلات و شرایط گوناگون اجازه نمی‌دهد که مؤمنین با فراغت ذهن و توجّه به شیوه ترتیل، قرآن را تلاوت نمایند، پس ناگزیر با توجه به ضعف طبیعی هسته‌های انقلاب و مشکلات متعدد زندگی، دستور تلاوت به نحو ترتیل در هر شب لغو گشت و بجای آن استمرار در قرائت و لو با عدم رعایت تمام خصوصیات ترتیل مطرح شد:
«إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنی مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ وَ طائِفَةٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ وَ اللَّهُ یُقَدِّرُ اللَّیْلَ وَ النَّهارَ، عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَیْکُمْ، فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ ...». [۳۸۵] (پروردگارت می‌داند که تو کمی از دو ثلث شب و نصف و ثلث آن را برمی‌خیزی و نیز عده‌ای از کسانی که با تو هستند و چرا که خدا شب و روز را اندازه گذاری می‌کند، دانست که شما هرگز نمی‌توانید آن را بتمامی اجرا کنید، پس بر شما توبه آورد پس آنچه را که از قرآن- برای شما- میسر است، بخوانید ...).
این آیه شریفه دو دستور در ابتدای سوره را تخفیف داده است [۳۸۶]:
الف: وجوب قیام در هر شب: «قُمِ اللَّیْلَ إِلَّا قَلِیلًا ...».
ب: تلاوت قرآن به نحو ترتیل در هر شب: «وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلًا».
وجوب قیام به استحباب مبدّل گشته است که دیگر، الزامش امری شخصی و به اختیار خود می‌باشد که با توجّه به نیاز خویش و آمادگی و توان لازم تنظیم می‌گردد.
«ترتیل قرآن» نیز مبدل به «قرائت قرآن» بمقدار میسور گشته است که این میسور بودن هر وقتی از شبانه روز را شامل می‌گردد و دیگر به شب مقید نیست.
این تخفیف در برنامه «ترتیل قرآن» ممکن است توهم لغو آن در بعضی از روزها را به پیش کشد، از این‌رو در ادامه آیه بر قرائت مستمر، دوباره تأکید می‌کند:
«عَلِمَ أَنْ سَیَکُونُ مِنْکُمْ مَرْضی وَ آخَرُونَ یَضْرِبُونَ فِی الْأَرْضِ، یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ وَ آخَرُونَ یُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ فَاقْرَؤُا ما تَیَسَّرَ مِنْهُ ...». (مزمل/ ۲۰) (او می‌داند که از شما بعضی بیمار خواهد شد و عده‌ای دیگر در زمین راه می‌سپرند چرا که از فضل و نعم خدا (روزی خویش را) می‌جویند و عده‌ای دیگر در راه خدا می‌جنگند پس از آن هرچه میسر است بخوانید ...).
این تکرار دستور قرائت آنهم با مطرح کردن مشکلات اساسی زندگی همچون بیماری، سفر برای تأمین نیازهای زندگی و جهاد در راه خدا، اهمیّت دستور را نشان می‌دهد که قرآن همانند نماز، سزاوار نیست لغو شود؛ و باید انس با قرآن همه روزه باشد.
تعبیر «فاء نتیجه» در هر دو آیه نشان می‌دهد که اصلا به خاطر وجود همین مشکلات و مسائل ضروری و گوناگون زندگی است که خداوند دستور به ارتباط مستمر با قرآن می‌دهد، یعنی؛ آنچه برای ما بهانه فرار از قرائت مستمر می‌باشد همان بهانه، از نظر الهی دلیل لزوم استمرار قرائت تلقی می‌گردد! [۳۸۷] در حدیثی از امام رضا (ع) «مقدار میسور» به قرائتی که در آن، خشوع و فروتنی قلب و صفای باطن باشد، تفسیر شده است:
«ما تیسّر منه لکم فیه خشوع القلب و صفاء السّرّ». (مجمع البیان، ذیل آیه) این معنی، قرائت ارزشمند نزد خداوند را مطرح می‌نماید و لیکن بدان معنی نیست که پس هرگاه خشوع دل و صفای باطن حاصل نشد و انسان در حالت نامناسبی بسر برد در آن روز، دیگر، قرائت قرآن منتفی است، چرا که در هر شرایط و احوالی از حداقل مقدار قرائت نمی‌توان دست کشید که «ده آیه» می‌باشد همچون نماز که «خشوع قلب» شرط صحت نماز نزد پروردگار می‌باشد امّا وقتی حاصل نشد از اصل نماز در وقت مقرر نمی‌توان منصرف شد؛ دلیل بر این مطلب، روایات فراوانی است که بطور مطلق تأکید بر استمرار قرائت در هر روز را مطرح می‌نمایند که در بحث مقدار قرائت خواهد آمد.
بله، از حدیث امام رضا (ع) استفاده می‌شود قرائت با مقدار کم- با حفظ حداقل قرائت- بهمراه خشوع قلب و صفای باطن بر قرائت فراوان بدون خشوع ترجیح داشته و بر آن مقدم است و بلکه رعایت آن ضروری است.
لازم به تذکر است: ضرورت و وجوبی که در آیه از آن سخن می‌گوییم ضرورتی است که در سیر و سلوک الی الله مطرح می‌باشد و ما خود، باید بر خود تکلیف نماییم که باصطلاح بعضی از محققین، در حوزه «فقه اوسط (علم سیر و سلوک و اخلاق)» از آن سخن به میان می‌آید نه در «فقه اصغر (علم فقه و احکام)» که استحباب قرائت قرآن را مطرح می‌نماید. [۳۸۸]

آثار تداوم قرائت

الف: استجابت دعا انس دائمی با قرآن برای قاری، شرافتی را فراهم می‌آورد که به حرمت این همنشینی و رفاقت، نیازهای معیشتی و معادی او برطرف می‌شود، قبل از اینکه، شخص به دعا بپردازد:
«قال اللّه تبارک و تعالی: من شغل بقراءة القرآن عن دعائی و مسئلتی أعطیته أفضل ثواب الشاکرین». (ص) (ب ۱۱، ح ۲۰) (هر که بجای دعا و درخواست از من به قرائت قرآن مشغول شود به او بالاترین پاداش شاکرین را عطاء خواهم نمود).
نظیر این معنی در مورد ذکر خدا نیز آمده است:
«إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول: من شغل بذکری عن مسئلتی أعطیته أفضل ما أعطی من سألنی». امام صادق (ع) [۳۸۹] (هر که بجای درخواست از من به ذکر من مشغول شود به او بالاترین مقداری را عطاء خواهم نمود که به هر که از من درخواست نماید عطاء می‌کنم).
و در واقع، قرآن عین ذکر و مصداق اتم و اکمل آن می‌باشد:
«إِنْ هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِلْعالَمِینَ». [۳۹۰]
ب: نظم روحی اساسا عبادات مستمر در اوقات معین از جمله نماز و قرائت قرآن، نفس را به نظم می‌کشاند و بتدریج به زیر قید و کنترل عقل رحمانی در می‌آورد، از این‌رو اگر چه در بعضی از روزها بظاهر از قرائت قرآن، بهره‌ای نبریم و حال توجه نداشته باشیم، لیکن کمترین اثرش، به نظم در آمدن نفس می‌باشد.
ما نفس خویش را برای تزکیه و سازندگی باید بتدریج با تمرین و ریاضت آماده کنیم؛ [۳۹۱] منظم شدن، قدم اوّل حصول تقوی و کسب معارف می‌باشد که در وصیت حضرت علی (ع) قبل از شهادت بتأکید آمده است:
«أوصیکما و جمیع ولدی و من بلغه کتابی بتقوی اللّه و نظم أمرکم و صلاح ذات بینکم ...». [۳۹۲] (شما دو نفر و همه فرزندان و هر که را که نامه‌ام به او رسد به تقوای الهی و نظم امور و اصلاح میان خویش سفارش می‌کنم).
«نظم»، «مقدمه تقوی» و «اصلاح مابین» از «لوازم تقوی» می‌باشد.
کار نفس ما بر اثر کثرت بی‌نظمی و لا قیدی، به هرج و مرج کشیده شده است و زمینه هرگونه خلاف و گناه و آلودگی نفس پدید آمده است، پس باید او را به قید و بند و کنترل کشاند، این کنترل باید از امور آسان، شروع شود تا که نفس نرمد و زیر بار رود و به تدریج توان نفس افزایش یافته، قیودات و تکالیف بیشتری را با میل و رغبت پذیرا گردد. [۳۹۳] قرائت مستمر با مقدار حداقل ده آیه اولین عملی است که باید در کنار واجبات شرعی بر نفس، بار نمود حال اگر نشاطی بود تا هر مقدار میسور باشد در روز قرائت گردد لیکن هرگز نباید مقدار اقل را از دست داد ولو با بی‌حالی و خستگی مفرط و عدم تمرکز همراه باشد؛ باید به نفس خویش، بفهمانیم که در هر شرایطی باید این امر انجام شود!، با این روش کم کم بهانه‌های نفس از دستش گرفته شده، آماده می‌شود و با این آمادگی قرآن بر نفس اثر کرده، در آن نفوذ می‌کند.
بر اثر نظم، کسالتها و بی‌حالیها کنترل شده، حال توجه در نفس پدید آمده، امکانات و توان بالقوه نفس، در امر سازندگی، کم کم بروز می‌کند.
دومین عمل بسیار مؤثر و سازنده در کنار قرائت قرآن، تداوم طهارت شرعی می‌باشد که زمینه بسیار مساعدی برای بهره‌مندی از عبادات فراهم می‌آورد.
در احادیث بر لزوم استمرار عمل، حداقل تا یکسال تأکید شده است:
«إیّاک ان تفرض علی نفسک فریضة فتفارقها إثنی عشر هلالا». امام صادق (ع) [۳۹۴] (مبادا که بر نفس خویش واجبی را قطعی کنی پس در طول دوازده ماه از آن جدا گردی).
در حدیثی دیگر بعنوان شرط بهره‌مندی از شب قدر مطرح گشته است:
«إذا کان الرّجل علی عمل فلیدم علیه سنة ثمّ یتحوّل عنه إن شاء إلی غیره، و ذلک انّ لیلة القدر، یکون فیها فی عامه ذلک، ما شاء اللّه ان یکون». امام صادق (ع) (ص ۸۲) (هرگاه فردی بر عملی باشد پس باید یک سال بر آن مداومت نماید سپس اگر خواست به عملی دیگر منتقل شود، و دلیل آن این است که در شب قدر در آن سال، خداوند آنچه را که- از برکات- می‌خواهد- برای آن فرد- حادث می‌شود).
در حدیثی دیگر بر کم مستمر در برابر زیاد منقطع و ملال آور، توصیه شده است:
«قلیل مدوم علیه خیر من کثیر مملول منه». (نهج، ک ۴۴۴) (کم مستمر بهتر از زیادی است که از آن ملالت پدید آید).
و این معنی سیره سالکان می‌باشد:
رهرو آن نیست گهی تند، گهی کند رود رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود

مقدار قرائت

کمترین مقداری که در روایات مطرح شده است، «ده آیه در روز» می‌باشد که موجب خروج از غفلت و بی‌خبری می‌گردد و به تدریج هوشیاری و توجّه و دقت را در امر خود و دیگران، جایگزین می‌نماید:
«من قرأ عشر آیات فی لیلة لم یکتب من الغافلین». (ص) (ب ۱۷، ح ۲) (هر که در هر شب ده آیه بخواند از جمله بی‌خبران نوشته نخواهد شد).
قبلا از سوره اعراف گذشت که یاد خدا و انس با او در خلوت خویش، انسان را از غفلت بیرون می‌کشد:
«وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فِی نَفْسِکَ ... وَ لا تَکُنْ مِنَ الْغافِلِینَ».
در این حدیث شریف همین تأثیر را برای روزی ده آیه بیان می‌فرماید.
در ادامه این حدیث و در احادیثی دیگر بر «قرائت پنجاه آیه» تأکید شده است:
«و من قرأ خمسین آیة کتب من الذّاکرین». (ح ۲) (و هر که پنجاه آیه بخواند از جمله ذاکرین نوشته خواهد شد).
«القرآن عهد اللّه إلی خلقه فقد ینبغی للمرء المسلم أن ینظر فی عهده، و أن یقرأ منه فی کلّ یوم خمسین آیة». امام صادق (ع) (ب ۱۵، ح ۱) (قرآن عهد خدا بسوی خلق خدا می‌باشد پس یقینا برای شخص مسلمان سزاوار است که با دقت در عهد خویش بنگرد و از آن در هر روز پنجاه آیه بخواند).
«ینبغی للرّجل إذا أصبح أن یقرأ بعد التّعقیب خمسین آیة». امام رضا (ع) (ح ۱۳) (برای مرد سزاوار است هرگاه صبح نمود، بعد از تعقیبات نماز، پنجاه آیه بخواند).
در حدیثی دیگر، قرائت یک سوره، قبل از خواب شبانه، تأکید شده است:
«ما یمنع التّاجر منکم المشغول فی سوقه إذا رجع إلی منزله أن لا ینام حتّی یقرأ سورة من القرآن، فیکتب له مکان کلّ آیة یقرءوها عشر حسنات و تمحی عنه عشر سیّئات». امام صادق (ع) (ب ۱۷، ح ۱) (چه چیزی تاجر از شما را که در بازارش مشغول به کار است مانع می‌شود که وقتی به منزلش برمی‌گردد، نخوابد تا اینکه سوره‌ای از قرآن را بخواند پس برایش عوض هر آیه‌ای که می‌خواند ده حسنه نوشته شود و از او ده سیئه محو گردد).
وقتی امام به یک بازاری، اعتراض می‌کند چرا هر شب یک سوره نمی‌خواند پس حال اهل علم چگونه است؟! می‌بینیم حدیث قبلی، پنجاه آیه را بعد از نماز صبح مطرح می‌نماید و این حدیث سوره‌ای را قبل از خواب شبانه، که قابل جمع می‌باشد که مقصود هر دو عمل می‌باشد و یا اینکه بر طبق حدیث اوّل یک سوره یا پنجاه آیه در طول روز مورد نظر است که حداکثر باید قبل از خواب شبانه قرائت گردد.
مقدار قرائت مستمر روزانه با شأن و مقام قاری در ارتباط می‌باشد که ده آیه او را از غفلت بیرون می‌برد و پنجاه آیه در جمله ذاکرین قرار می‌دهد و بیشتر از آن، از این قرار می‌باشد:
«و من قرأ مائة آیة کتب من القانتین، و من قرأ مائتی آیة کتب من الخاشعین و من قرأ ثلاث مائة آیة کتب من الفائزین و من قرأ خمس مائة آیة کتب من المجتهدین و من قرأ ألف آیة کتب له قنطار و القنطار خمسة عشر ألف (خمسون) مثقال من ذهب، المثقال أربعة و عشرون قیراطا أصغرها مثل جبل أحد و أکبرها ما بین السّماء و الارض!». (ص) (ح ۲) (و هر که صد آیه بخواند از جمله «قانتین» نوشته می‌شود، و هر که دویست آیه بخواند از «خاشعین» نوشته می‌شود، و هر که سیصد آیه بخواند از «فائزین» نوشته می‌شود و هر که پانصد آیه بخواند از «مجتهدین» نوشته می‌شود و هر که هزار آیه بخواند برایش قنطاری نوشته می‌شود و هر قنطار پانزده- پنجاه- هزار مثقال از طلاست و هر مثقال بیست و چهار قیراط است که کوچکترین آن همچون کوه احد و بزرگترین آن- باندازه- ما بین آسمان و زمین می‌باشد!).
در حدیثی از امام باقر (ع) از خصوصیات شیعه علی (ع) «کثرت نماز و کثرت تلاوت قرآن» می‌باشد:
«إنّما شیعة علیّ النّاحلون، الشّاحبون، الذّابلون، ذابلة شفاههم من الصّیام، کثیرة صلوتهم، کثیرة تلاوتهم للقرآن، یفرح النّاس و یحزنون». (ب ۱۱، ح ۱۴) (شیعه علی (ع) صرفا کسانی هستند که ضعیف اندام، رنگ پریده، خشکیده لب می‌باشند لبهایشان از روزه خشکیده، نمازشان بسیار، تلاوتشان از قرآن فراوان می‌باشد مردم شادی می‌کنند و آنان در حزن و اندوه عاقبت خویش به سر می‌برند).

پیوستگی در قرائت

در فضیلت قرائت تأکید شده است که قرآن بطور منظم دوره شود؛ از سوره حمد آغاز نموده، بطور پیوسته هر روز ادامه داده تا به سوره ناس رسیده، قرآن ختم گردد:
«قیل یابن رسول اللّه أیّ الرّجال خیر؟ قال: الحالّ المرتحل، قیل: و ما الحالّ المرتحل؟ قال: ألفاتح الخاتم الّذی یقرأ القرآن و یختمه فله عند اللّه دعوة مستجابة». امام صادق (ع) (ح ۹) (به امام صادق گفته شد: ای فرزند رسول خدا (ص) کدام یک از مردان در خیر برترند؟ فرمود: شخص فرود آینده کوچ کننده، گفته شد: و فرود آینده کوچ کننده چیست؟ فرمود: آغازگر پایان برنده، کسی که قرآن را می‌خواند و ختم می‌کند پس برایش نزد خدا دعای مستجابی است!).
نامیدن قاری قرآن به «فرود آینده کوچ کننده» از این روست که گویا آیات قرآن به منزله راه خدا می‌باشند که شخص قاری در هر منزلی فرود آمده پس از کسب توشه و استراحت به طرف منزلگاه بعدی براه می‌افتد تا اینکه به منزلگاه نهایی رسد؛ این چنین فردی وقتی با جریان قرآن همراه شود به مقامی می‌رسد که دعایش نزد خدا مقبول می‌باشد.
در حدیثی دیگر از امام سجّاد (ع) نیز همین معنی آمده است:
«أیّ الأعمال أفضل؟ قال: ألحالّ المرتحل، قلت: و ما الحالّ المرتحل؟، قال:
فتح القرآن و ختمه، کلّما جاء بأوّله إرتحل فی آخره». (ح ۲) (کدامیک از اعمال فضیلت بیشتری دارد؟، فرمود: فرود آینده کوچ کننده، گفتم: و فرود آینده کوچ کننده چیست؟ فرمود: آغاز نمودن و پایان بردن قرآن، هر وقت ابتدایش را آورد در آخرش کوچ نماید- بسوی انتهایش حرکت نماید-).
با توجه به اینکه بطور معمول، ختم قرآن در کمتر از شش روز اجازه داده نشده است معلوم می‌شود این شروع و ختم در یک قرائت حاصل نشده، بلکه منزل به منزل طی می‌شود.
این دو روایت نشان می‌دهند که قرآن سوره‌هایش همچون منزلگاه‌های یک سفر، از نظم و ترتیب خاصی برخوردار می‌باشد و شروع و ختم قرآن، حساب دقیقی دارد که خدای عالم، آن را تنظیم نموده است و الّا تأکید بر رعایت سیر منظم قرائت از ابتدا تا انتهای قرآن، معنا نداشت چرا که، اگر نظم سور به دست اصحاب، شکل گرفته بود، ما خود نیز حق داشتیم قرآن را به هر نظمی که خود تشخیص می‌دهیم، بخوانیم تا قرآن ختم گردد در حالیکه در این دو حدیث برای سیر قرائت بر اساس قرآن موجود، فضیلت بسیار برجسته‌ای نقل نموده که سخن ما را شهادت می‌دهد.

ب: ترتیل در معنی

توجه به معانی و نظم و چینش آیات و طرح سؤال

اشاره همانگونه که در بحث اصول اساسی تدبر گذشت، چینش سور و آیات آنها، امری خدایی است پس علاوه بر متن هر آیه، باید به ارتباط آیات در هر سوره و ارتباط آنها با آیات سور دیگر و ارتباط آن سوره با سور قبل و بعد خویش نیز، توجه نمود.
تدبر در آیات در سه حوزه «ترجمه، تفسیر و تأویل»، در دو سطح «عمومی [۳۹۵] و تخصصی» و با دو شکل «موضوعی و سوره‌ای» خواهد بود.
«ترجمه» [۳۹۶] و مراحل آن «ترجمه» برگردان دقیق و بلیغ آیه، در حدّ وسع بشری می‌باشد تا که توده‌های مردمی با عقل فطری و فهم عرفی خویش از ظواهر آیات، به تدبر نشینند.
در ترجمه مراحل مشخص زیر باید طی شود:

«معنی دقیق کلمات» که با توجه به، «معنی ریشه لغوی»

«معنی شکل صرفی کلمه» و «معنی لغت در فرهنگ قرآن».
بدست خواهد آمد.
«ریشه لغت» از بررسی و مقایسه شکلهای لغت، و «معنی آن» از بررسی و مقایسه کاربردهای مختلف آن در زبان عربی بدست می‌آید که در فرهنگهای معتبر لغت، مندرج است.
شناخت «شکل صرفی لغت» از کتب معمول صرف، و «معنی آن» از کتب معتبر صرف و اشتقاق خصوصا «شرح نظّام» و «شرح رضی» بدست خواهد آمد.
«معنی لغت در فرهنگ قرآن» با بررسی کاربرد اشکال مختلف لغت در سیاقهای مختلف قرآنی، حاصل می‌شود که نمونه‌ای از آن در اصل «فرهنگ اصطلاحات قرآن» مورد بررسی قرار گرفت.
مقایسه حاصل سه مرحله مذکور، معنی دقیق کلمه را در سیاق آیه مورد ترجمه نتیجه خواهد داد.
۲- «ترکیب آیه» که با توجه به، «ترکیب نحوی» و «ترکیب بلاغی آیه» بدست خواهد آمد، در این بحث به ضرورت باید به ارتباط نحوی و بلاغی آیات با یکدیگر نیز توجه نمود که در نحوه ترجمه و ربط و عدم ربط آنها با یکدیگر نقش مهمی دارد؛ مثلا، توجه به «استیناف بیانی» در مقابل «استیناف نحوی»، نکته بسیار مهمی در فهم آیات می‌باشد.
«ترکیب نحوی» با توجه به قواعد نحوی بهمراه رجوع به کتب اعراب قرآن همچون «املاء» و «البیان» و تفاسیری همچون «مجمع البیان» و «البحر المحیط» بدست می‌آید.
«ترکیب بلاغی» با توجه به معانی بیان و رجوع به کتب بلاغت همچون «دلائل الاعجاز و اسرار البلاغه»، «مطوّل و مختصر» و تفاسیری همچون «کشاف»، بهمراه بکارگیری ذوق سلیم و لطافت روحی و توجه به سبک بیانی قرآن، بدست می‌آید.
در ترکیب بلاغی به تقدم و تأخر کلمات، حذف و ایجاز، حالت و لحن کلام و نکات دیگر توجه می‌شود.
۳- «معادل یابی کلمه» در زبانی که قرآن به آن ترجمه می‌شود که با تسلط بر زبان مذکور و قواعد صرفی آن و رجوع به فرهنگهای معتبر تطبیقی عربی و زبان مذکور و فرهنگ اصطلاحات آن زبان بدست می‌آید.
۴- «معادل یابی ترکیبات» که با تسلط بر قواعد نحوی زبان مذکور، رجوع به فرهنگ اصطلاحات و قواعد بلاغی آن زبان بدست می‌آید، لیکن نیازمند دقت و کارشناسی فراوانی دارد، چرا که، بسیاری از ترکیبات خاص عربی، در زبان فارسی و غیر آن، ترکیب مطابقی ندارند و واژه‌ها نیز به وسعت زبان عربی نیستند تا که با اختیار واژه‌ای کار معادل یابی به پایان رسد پس بناچار باید چند واژه را جهت ترجمه یک کلمه عربی، با هم تلفیق نمود که خود آغاز کار بسیار دقیق و دشوار دیگری است.
در طی این مراحل، تسلط بر تفسیر آیه، احادیث ذیل آن، مشورت با کارشناسان در لغت و صرف و نحو و بلاغت در دو زبان، بسیار ضروری است تا که ترجمه‌ای دقیق و بلیغ و رسمی در حد وسع بشری بدست آید که حداقل ترکیبی ۵ نفره از یک مفسر مترجم و چهار کارشناس دو زبان را نیاز دارد.
تا حصول چنین ترجمه‌ای، در صورت فقدان کارشناسان، با رعایت دقیق دو مرحله نخست و رعایت نسبی دو مرحله اخیر، بهمراه توجّه به ترجمه‌های نسبتا معتبر «پاینده، الهی قمشه‌ای و تفسیر نمونه»، می‌توان به ترجمه‌ای دقیق‌تر از قرآن دست یافت چرا که هر کدام از ترجمه‌های مذکور با ضعفهایی در بعضی از مراحل چهارگانه، همراه هستند که گاه دریچه‌ای اضافی و گاه حتی انحرافی را در پیش روی تدبر انسان می‌گشایند که از عدم دقت در ریشه یابی لغت، ترکیب غلط آیه، عدم توجه به نکات بلاغی آیه، تسامح در معادل یابی و عدم حتی آشنایی به قواعد زبان فارسی و غیره، ناشی می‌شود: [۳۹۷] بعنوان مثال به ترجمه آیه ۵ سوره قیامت در هر سه ترجمه توجه نماییم:
«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه».
(- پندار او نادرست است- بلکه انسان خواهد در آینده نیز بدکاری کند). (پاینده).
(- انسان شک در معاد ندارد- بلکه او می‌خواهد- آزاد باشد و- مادام العمر گناه کند). (نمونه).
(بلکه انسان می‌خواهد آنچه از وعده بهشت و دوزخ که خدا فرموده، همه را تکذیب کند یا از عمرش هر چه در پیش است به فجور و هوای نفس بپردازد). (قمشه‌ای به تصحیح استاد بهبودی).
در همه ترجمه‌ها معنی ریشه‌ای «یرید» مورد توجه قرار نگرفته است که به معنی «التّردّد فی طلب الشّی‌ء برفق» (رفت و آمد و جستجو در طلب چیزی، بهمراه رفق و مدارا) می‌باشد، که در باب إفعال بمعنی «سعی و تلاش مکرر در طلب چیزی بهمراه نرمش و مدارا» خواهد بود، در ترجمه پاینده، استمرار فعل «یرید» نیز لحاظ نشده است.
با توجه به خصوصیت واژه «یرید» و سیاق آیه، مقصود از نرمش و مدارا، «نرمش شیطنت آمیز» می‌باشد که تخیل در آیه قبل و سؤال شیطنت آمیز بهمراه تمسخر در آیه بعد که با دهن کجی همراه است (تلفظ کلمه أیّان) و تعبیر «بل» بر این معنی شهادت می‌دهند، با توجه به آن «تخیل» و این سؤال، نکته اختیار واژه «یرید» بجای «یطلب» که مطلق «فحص و جستجو» را نظر دارد و بجای «یشاء» که «تحقق مطلوب» را اشاره دارد، روشن می‌گردد.
«بل» به قرینه «بلی» در آیه قبل صرفا با بیان منشأ اشکال و واقع امر به ردّ اشکالات می‌پردازد که: اصلا اشکالی در کار نیست و ایرادات همه بهانه است؛ این نکته بروشنی در هیچ یک از ترجمه‌ها لااقل در داخل پرانتز گنجانده نشده است. [۳۹۸] فعل «یرید» مفعول به‌اش محذوف است و «لیفجر» مفعول له فعل «یرید» می‌باشد در حالیکه «پاینده»، «لیفجر» را مفعول به، گرفته است غافل از آنکه «یرید» با حرف جر «ب» متعدی می‌شود نه با حرف «ل» و یک مفعول بی‌واسطه نیز می‌گیرد؛ مانند:
«یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ». [۳۹۹] «قمشه‌ای» نیز با تردید، یکبار «مفعول به» فعل را «تکذیب نمودن وعده بهشت و دوزخ» گرفته است و بار دیگر همچون پاینده «لیفجر» را بجای «مفعول به» محذوف، معنی کرده است که بهرحال در این ترجمه نیز «مفعول له» وجود ندارد! «نمونه» نیز «مفعول به محذوف و مفعول له» را جمعا بعنوان «مفعول به» اخذ نموده است! (با آوردن حرف عطف «واو») و محذوف را نیز «آزاد بودن» اخذ نموده است در حالیکه بقرینه سیاق، محذوف یا «تکذیب قیامت» می‌باشد که آزادی نتیجه آن می‌باشد (در تعلیل «لیفجر» مفهوم آزادی نهفته است) و یا تکذیب مطلق حقایق مقصود می‌باشد (حذف مفعول اغلب به قرینه سیاق افاده عموم می‌کند) که در اینجا نیز آزادی نتیجه آن خواهد بود.
فعل «لیفجر» در هر سه ترجمه نیز با تسامح، ترجمه شده است و به ریشه لغوی آن عنایت نشده است که «دریدن و شکافتن در وسعت» می‌باشد؛ مانند: «فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً» [۴۰۰] که دهان باز کردن وسیع چشمه‌ها را بیان می‌کند و در حوزه دینی به معنی «دریدن وسیع پرده دین» می‌باشد.
تعبیر «بدکاری کند»، در ترجمه «پاینده»، معادل «یعمل السّوء» می‌تواند باشد نه معادل «لیفجر».
تعبیر «گناه کند» نیز در ترجمه «نمونه» معادل «یأثم» یا «یذنب» می‌باشد نه معادل «لیفجر».
تعبیر «به فجور و هوای نفس بپردازد» ترجمه تفسیری آزاد است که معادل «یعمل بالفجور و الهوی» می‌تواند باشد، نه معادل «لیفجر».
فاعل «یرید» در ترجمه «نمونه» ضمیر آمده است حال آنکه باید اسم ظاهر بیاید.
در ترجمه «قمشه‌ای» تعبیر «آنچه از وعده بهشت و دوزخ که خدا فرموده» زیادی است و بجای «مفعول به» محذوف که مفرد است، عبارت طولانی مذکور را جانشین نموده است که نشان می‌دهد اساسا، مرحوم الهی قمشه‌ای به ترجمه دقیق، اعتقادی نداشته است و مصرّ به ترجمه تفسیری بوده است.
با بررسیهای فوق ترجمه آیه شریفه چنین خواهد بود:
«بَلْ یُرِیدُ الْإِنْسانُ لِیَفْجُرَ أَمامَهُ». [۴۰۱] (- انسان در معاد شکی ندارد- بلکه- واقعیت چنین است که- انسان پیوسته با سعی و تلاش و با نرمش- شیطنت- می‌خواهد که قیامت- یا همه حقایق- را تکذیب کند [۴۰۲] تا اینکه پیوسته پرده دین را در پیش رویش- در طول عمرش- بوسعت بدرد).
با این نمونه ملاحظه می‌شود که چقدر ترجمه‌ها نارسایی دارند و چقدر امر ترجمه دقیق و حساس می‌باشد و چه رنجهای فراوانی را باید تحمل کرد تا که آیه‌ای را بتوان حتی المقدور دقیق و بلیغ ترجمه نمود تا راه تدبّر توده‌ها در مجرای صحیحی که از پرتو آیات اخذ شده است، هموار گردد؛ لیکن تاکنون چنین امر حساس و عظیم صورت نگرفته است و راه همچنان برای توده‌ها سنگلاخی و پر خطر می‌باشد.
مسئولیت گشودن این راه بر عهده همه علمای توانمندی است که بالقوه امکانات لازم را جهت این امر دارا هستند.

تفسیر و عناوین مورد بحث در آن

«تفسیر»، «پرده برداری از آیات» می‌باشد که در سطحی عمومی و اجتهادی، عناوین زیر مورد بررسی قرار می‌گیرد:
۱- عنوان سوره
۲- موضوع آیات و سوره
۳- هدف آیات و سوره
۴- مخاطب آیات
۵- روابط درونی هر آیه و نکات آن
۶- روابط آیات با یکدیگر و نکات آن
۷- روابط آیات سوره با آیات سور دیگر
۸- مکی و مدنی بودن
۹- شأن نزول آیات
۱- «عنوان سوره» به اعتقاد ما خدایی است پس گزینش آن از میان عناوین دیگر که گاه مناسب‌تر بنظر می‌رسند، باید به دقت مورد بررسی قرار گیرد و ارتباط آن با موضوع، هدف و مخاطب آیات یا سوره مشخص گردد.
۲ و ۳- «موضوع و هدف آیات و سوره»، محور بحثهای سوره یا بخشی از آن را تشکیل می‌دهد که در صورت وجود بحثهای متعدد در سوره، باید آیات سوره به مجموعه‌های مناسب تقسیم شود و موضوع و اهداف هر یک از مجموعه‌ها و ارتباط آنها با یکدیگر و محور اصلی همه مجموعه مشخص گردد؛ چرا که، انسجام خدایی آیات سور، چنین اقتضایی دارد.
موضوع و هدف آیات و سوره با توجه به عنوان سوره، شروع و ختم هر یک از مجموعه‌ها و سیر آنها و شروع و ختم و سیر کلی آیات در طول سوره بدست می‌آید؛ چرا که در اغلب سور قرآن، اجمال مطالب، در ابتدا و خلاصه گیری مباحث، در انتهای سوره می‌باشد.
توجه به مقاطع آیه یا آیات که به بیان صفت یا صفاتی از خدا و یا بیانی کلی ختم می‌شود در شناخت موضوع آیات و بخصوص اهدف آیات، بسیار مؤثر است در این زمینه، وضوح مخاطب آیات به کشف موضوع و هدف آیات کمک می‌کند بعنوان مثال در قصه «عزیر» نبی و حضرت ابراهیم (ع) در سوره بقره، بنظر ابتدایی، مطلوب دو پیامبر و موضوع درخواست آنها یکسان می‌باشد که در دو شکل بیان گشته است و این ظن و گمان را شروع هر یک از مجموعه‌ها تقویت می‌کند:
«... قالَ أَنَّی یُحْیِی هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها ...». [۴۰۳] «وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتی ...».[۴۰۴]در حالیکه دقت در شروع بحث و تفاوت ظریف تعبیرات و توجه به تفاوت شأن و مقام دو پیامبر و توجه به مقاطع دو بحث، نشان می‌دهد که موضوع و هدف دو آیه از یکدیگر بسیار متفاوت است همانگونه که مخاطبین از یکدیگر تفاوت دارند چرا که در مقطع آیه اوّل به صورت متکلم، سخن از علم و آگاهی به قدرت مطلقه الهی است حال آنکه در مقطع آیه دوم به نحو خطاب، علم و آگاهی بر عزت و حکمت الهی را گوشزد می‌نماید که این خود تفاوت موضوع، هدف و سیر بحث را نشان می‌دهد:
«فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ».
«... وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ».
در تدبر در آیات، وجود این مقاطع همچون «مناره‌ها و علامتهایی» است که در مسیر کاوش و تدبر و نتیجه گیریهای شخص متدبر قرار داده شده است تا او را به سلامت، سوی مقصد هدایت نماید؛ غفلت از این نکته مهم، بسیاری از مفسرین را به سطحی نگری و یا انحراف در نتیجه گیری کشانده است.
۴- «مخاطب آیات» نیز از توجه به عنوان، موضوع، اهداف و سیر مباحث آیات بدست می‌آید که در اینجا توجه به «مکی و مدنی بودن سوره» و «شأن نزول» مطرح شده در تفاسیر علاوه بر «محتوای آیات» می‌تواند مؤثر باشد لیکن چنانکه بارها اشاره شد این دو مسئله بجهت مخدوش بودن سند اغلب آنها و عدم هماهنگی با سیاق آیات باید پس از تأمل در محتوای آیات، مورد توجه قرار گیرد مبادا که ذهنیّت غلطی را در فهم آیات ایجاد نمایند.
بطور کلی متدبر قرآن، مخاطب مستقیم همه آیات در همه سور می‌باشد لیکن در این بحث، مقصود شناخت شأن خاصی از مخاطب قرآن بطور کلی است که در هر یک از مجموعه آیات و یا سور مورد خطاب بالفعل قرآن قرار گرفته است.
و دیگر اینکه در این بحث، شناخت مخاطب خاص زمان نزول نیز مطرح است؛ در مقابل مخاطب زمان نزول، مخاطب زمان تفسیر قرآن می‌باشد که شناسایی آن و تطبیق آیات ناظر بر آنان در حوزه تأویل قرار دارد که توضیحش می‌آید.
۵ و ۶ و ۷- «روابط درونی هر یک از آیات، ارتباط آیات با یکدیگر، سپس با آیات سور دیگر» نکته دیگری است که بترتیب باید به آنها توجه نمود چرا که گاه دو آیه مشابه در دو سوره بواسطه تفاوت سیاقی‌شان، دو مدلول متفاوتی را در عین اشتراک کلی، مطرح می‌نمایند؛ از این‌رو، قبل از تدبر در محتوای آیات و ارتباط آنها با یکدیگر در سوره، نباید به آیات مشابه در سور دیگر پرداخت؛ این معنی در حوزه معنای واژه‌ها و اصطلاحات قرآن، مطرح می‌باشد که نمونه‌ای از آن در اصل «فرهنگ اصطلاحات قرآن» به تفصیل مورد بررسی قرار گرفت و نشان داده شد که چگونه سیاقهای مختلف و روابط درونی مختلف آیات در معنی حتی واژه‌های مشابه تأثیر جدی می‌گذارد، و این نکته بسیار مهمی در مقایسه آیات با یکدیگر می‌باشد که در بسیاری از تفاسیر بدان عنایت جدی نشده است.
مشورت با کارشناسانی همچون «مفردات» راغب و کتب وجوه قرآن و رجوع به احادیث، در نحوه تطبیق آیات بر یکدیگر می‌تواند بسیار مؤثر باشد.
غفلت از نکته فوق خطر «ضرب تحمیلی آیات بر یکدیگر» را پدید می‌آورد که موجب تفسیر غلط گشته، ادامه آن حتی ممکن است موجب کفر و بی‌دینی گردد!:
«ما ضرب رجل القرآن بعضه ببعض إلّا کفر». امام صادق (ع) [۴۰۵] در تأکید بر خطرات ربط غلط میان آیات، امام باقر (ع) در تفسیر آیه ۱۳ سوره مائده می‌فرماید:
«قال اللّه سبحانه: «وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُکِّرُوا بِهِ وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلی خائِنَةٍ مِنْهُمْ و ذلک أنّهم ضربوا بعض القرآن ببعض و احتجّوا بالمنسوخ و هم یظنّون أنّه النّاسخ، و احتجّوا بأوّل الآیة و ترکوا السّبب فی تأویلها و لم ینظروا إلی ما یفتح الکلام و إلی ما یختمه و لم یعرفوا موارده و مصادره إذ لم یأخذوا عن أهله فضلّوا و أضلّوا». (المیزان، ج ۳، ص ۸۲) (خداوند که پاک و منزه است می‌فرماید: «و- یهود- فراموش نمودند بهره‌ای از آنچه بدان متذکر شدند و پیوسته بر خیانتکاری- خیانتی- از آنان مطلع می‌شوی»، و دلیل آن این است که آنان بعضی از قرآن را به بعضی دیگر زدند- تحمیل نمودند- و به منسوخ استدلال نمودند در حالیکه گمان می‌کردند آن ناسخ می‌باشد و به متشابه استدلال نمودند در حالیکه آنان بنظرشان می‌رسید که آن محکم است و به خاص استدلال می‌نمودند در حالیکه فرض می‌کردند که آن عام است و به اوّل آیه استدلال نمودند و سبب در تأویل آن را واگذاشتند و به آنچه که سخن به آن آغاز می‌شود و به آنچه که پایان می‌پذیرد، با دقت ننگریستند و- در نتیجه- موارد و مصادر آن را نشناختند چرا که از اهل آن- قرآن- آن را نگرفتند پس گمراه شدند و گمراه نمودند ...). [۴۰۶] ۸ و ۹- «مکی و مدنی بودن» بهمراه «شأن نزول» قبل از توجه به احادیث و تاریخ، با تدبر در سیاق آیات بدست می‌آید؛ از این‌رو، باید پس از تدبر در روابط آیات مطرح گردد؛ اضطراب در نقل شأن نزولها و مکی و مدنی بودن دلیل دیگر تأخر می‌باشد. [۴۰۷]

مراحل کلی تفسیر

مرحله اوّل، تدبر در حوزه آیات با رعایت سیر مذکور در بحث قبل، خواهد بود.
مرحله دوّم، جمع بندی میان آیات یک سوره و آن آیات با سور دیگر خواهد بود.
مرحله سوّم، رجوع به احکام قطعی «عقل، علم و حدیث» می‌باشد که پس از «تدبر در آیات» و «جمع بندی اولیه در آیات»، انجام گرفته، جمع بندی دوّمی صورت می‌گیرد.
مرحله چهارم، رجوع به احادیث غیر قطعی می‌باشد که در ارتباط با آیات مطرح شده‌اند.
در این رجوع و آن تدبر، «اصول استنباط» کارایی بسیاری خواهد داشت و «شأن نزول» و «مکی مدنی بودن آیات» در روایات باید مورد توجه قرار گیرد.
مرحله پنجم، مقایسه احادیث با نتیجه گیری ثانویه می‌باشد که نتیجه سوّمی را بدست می‌دهد.
مرحله ششم، مقایسه نتیجه سوّم با احکام ظنی عقل و علم می‌باشد که تقدم با نتیجه حاصل شده است.
مرحله هفتم، به تفاسیر معتبر به عنوان مشورت رجوع خواهد شد تا صحت و سقم برداشتها مورد بررسی مجدد قرار گیرد و نتیجه نهایی با توجه به مستند «قرآنی، روایی، عقلی، علمی و فهم عرفی از ظواهر آیات» بدست آید.
رجوع به تفاسیر در نهایت امر، جهت پرهیز از تأثیر ذهنیّت مفسرین در جریان تدبر می‌باشد.

تأویل [۴۰۸]

«تأویل» تطبیق آیات بر شرایط فردی- اجتماعی خویش و استخراج پیام و دستور العمل قرآن برای هر یک از نیازها و مشکلات فردی و اجتماعی می‌باشد که در بیان رسول خدا (ص) منعکس گشته است:
«یا علیّ أنت تقاتل النّاس علی التّأویل کما أقاتلهم علی التّنزیل». [۴۰۹](ص) (نقل به مضمون) (ای علی تو با مردم بر سر تأویل قرآن خواهی جنگید همانگونه که من بر تنزیل آن می‌جنگم).
این معنی از «تأویل» در برابر «تنزیل» نظر به مصداقهای جدید آیات دارد که از معنی «تأویل» در کاربرد قرآنی محدودتر است چرا که «تأویل» در آیات، علاوه بر مصادیق اجتماعی جدید، نظر به حقیقت ملکوتی قرآن دارد که در روز قیامت جلوه‌گر می‌شود:
«هَلْ یَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِیلَهُ یَوْمَ یَأْتِی تَأْوِیلُهُ ...». [۴۱۰] (آیا جز تأویل آن- قرآن- را انتظار می‌کشند؟ روزی که تأویل آن بیاید).
«بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمَّا یَأْتِهِمْ تَأْوِیلُهُ ...». [۴۱۱] (بلکه- حق این است که- آنچه را که بعلم آن احاطه نداشتند، دروغ جلوه دادند در حالیکه تأویل آن هنوز بسراغشان نیامده است).
تطبیق بر مصادیق جدید از عهده هر کس بر نمی‌آید و این حوزه به راسخان در علم و پیروان صدیق آنان اختصاص دارد.
فقه و بینش بهمراه ایمان و تقوی در کنار صبر و مقاومت در حوادث زندگی و فهم اجتماعی- سیاسی از شرایط زمان خویش، توان تطبیق را فراهم می‌آورد همانگونه که یوسف عالم به تأویل، چنین بود:
«وَ کَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ ...». [۴۱۲] (و بدانگونه، پروردگارت تو را با جامعیت برمی‌گزیند و از تأویل احادیث به تو می‌آموزد).
این اجتبائی که توفیق تأویل حوادث را نتیجه می‌دهد همان مقام احسان می‌باشد که حضرت از آن سخن می‌گوید:
«... إِنَّهُ مَنْ یَتَّقِ وَ یَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ». [۴۱۳] چرا که وقتی زندانیان از حضرت یوسف (ع) تقاضای خبر دادن از تأویل خوابشان می‌نمایند صفت احسان او را متذکر می‌شوند:
«... نَبِّئْنا بِتَأْوِیلِهِ إِنَّا نَراکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ». [۴۱۴] ذکر تعلیل زندانیان در قرآن و سکوت قرآن در برابر آن، نشان می‌دهد درک زندانیان نسبت به رابطه میان احسان و خبر از تأویل خواب و واقعیت خارجی آن، درک درستی بوده است.
آیه دیگر در همین سوره این معنی را تأکید می‌کند:
«کَذلِکَ مَکَّنَّا لِیُوسُفَ فِی الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ ... وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ». [۴۱۵] (بدانگونه به یوسف در زمین مکنت داریم و بجهت اینکه او را از تأویل حوادث آموزش دهیم ... و همینکه به نهایت و شدت بلوغ جسمی و روحی‌اش رسید ما به او حکمی- حکمتی- و علمی بخشیدیم و بدانگونه محسنین را پاداش می‌دهیم).
پس «اجتباء» علم به تأویل را نتیجه می‌دهد که آن جامعیت و ثبات در حکمت و علم است که در وجود راسخان در علم می‌باشد؛ رسوخ در علم نیز، از مقام احسان بدست می‌آید و این مقام نیز، خود، حاصل تقوای مستمر و پیشه نمودن صبر و شکیبایی در جریان حوادث زندگی و ناگواریهای آن می‌باشد که بوضوح در شخصیّت یوسف (ع) مشاهده می‌کنیم؛ این صبر و تقوی در سه حوزه صبر در مصیبت و صبر در طاعت و صبر از معصیت قرار دارد که قسمت اخیر برجسته‌ترین جلوه از شخصیّت یوسف (ع) می‌باشد.
در تأویل حوادث چهار حوزه مطرح است:
۱- تعبیر خواب و تطبیق بر واقعیت زندگی
۲- تفسیر حقیقت و باطن حوادث
۳- پیشگویی از تحقق حوادث
۴- تطبیق آیات بر مصادیق جدید حوزه اوّل و سوّم را از حضرت یوسف (ع) در برخورد با غلامان زندانی و فرعون، در سوره یوسف، مشاهده می‌کنیم.
حوزه دوّم، در عملکرد و سخن خضر (ع) در سوره کهف مطرح می‌شود.
و حوزه چهارم، در قرآن منسوب به راسخان در علم می‌باشد.
لیکن، بهرحال آنکه از حوزه دوّم و سوّم مطلع است به حوزه اوّل و چهارم نیز دسترسی دارد چرا که دو حوزه اخیر نیازمند علم به باطن می‌باشد که در حوزه دوّم و سوّم مطرح است.
باید توجه داشت علم به تأویل قرآن و حوادث، شرط لازمش رسوخ در علم می‌باشد لیکن شرط کافی آن، نیست؛ چرا که، برجسته‌ترین صفت راسخان در علم در قرآن، تواضع و فروتنی و اعتراف به عجز و ضعف خویش می‌باشد که این حالت آنان را در مقام اضطرار و طلب فزونی علم قرار داده است:
«قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً». [۴۱۶] «آمَنَّا بِهِ کُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا ...»؟؟.
«رَبَّنا لا تُزِغْ قُلُوبَنا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنا وَ هَبْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً ...». [۴۱۷] «رسوخ در علم» بعلاوه «در مقام اضطرار خود را دیدن»، شرط لازم و کافی علم به تأویل قرآن می‌باشد که در حد بالای آن معصومین (ع) قرار دارند و دیگران به طفیل پیروی از مقام عصمت و طهارت بمیزان صلاحیت از بعضی از مراتب آن برخوردار می‌شوند.
در اینجا به این نکته باید اشاره نمود که با توجه به تفاوت «تنزیل و تأویل» معلوم می‌شود «تفسیر»، کشف مدلول و مصداق کلی آیات می‌باشد که در کنار تعیین مصداق زمان نزول مطرح می‌گردد؛ و در مقابل «تأویل»، نظر به کشف مصادیق جدید آیات دارد که باید مسبوق به علم تفسیر باشد.
«ظهر و بطن» قرآن نیز همان «تنزیل و تأویل» و یا بعبارت دیگر «تفسیر و تأویل» می‌باشد که در احادیث آمده است:
«سألت أبا جعفر (ع) عن ظهر القرآن و بطنه فقال: ظهره الذّین نزل فیهم القرآن و بطنه الّذین عملوا بأعمالهم، یجری فیهم ما نزل فی أولئک». (المیزان، ج ۳، ص ۷۳) (از امام باقر از ظهر قرآن و بطن آن پرسیدم پس فرمود: ظهر آن کسانی هستند که قرآن در مورد آنان نازل شده است و بطن آن کسانی هستند که به اعمال آنان، عمل می‌کنند؛ در مورد ایشان جاری می‌شود آنچه در مورد آنان نازل شده است).
در حدیث دیگری، فضیل بن یسار از امام باقر (ع) معنی حدیثی را سؤال می‌کند که می‌گوید: «هیچ آیه‌ای نیست که دارای ظهر و بطن می‌باشد و ...»، وی می‌پرسد: مقصود از ظهر و بطن چیست؟ امام در جواب آن را به «تنزیل و تأویل» تفسیر می‌نمایند:
«سألت أبا جعفر (ع) عن هذه الرّوایة: «ما فی القرآن آیة إلّا و لها ظهر و بطن و ما فیه حرف إلّا و له حدّ و لکلّ حدّ مطّلع»، ما یعنی بقوله: ظهر و بطن؟
قال (ع): ظهره تنزیله و بطنه تأویله منه ما مضی و منه ما لم یکن بعد، یجری کما یجری الشّمس و القمر، کلّما جاء منه شی‌ء وقع، قال اللّه: «وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ، «نحن نعلمه». (ص ۷۲) خلاصه کلام اینکه، در «تفسیر»، شرایط و شأن کلی مخاطب آیات مطرح می‌گردد و در حوزه «تأویل»، آن شرایط و شأن کلی بر مخاطب معاصر تطبیق می‌گردد که شأنی بسیار حساس و بسیار دقیق می‌باشد.

طرح سؤال در سه حوزه

اشاره روش توجه به معانی و نظم و چینش آیات، طرح سؤال در سه حوزه «ترجمه، تفسیر و تأویل» می‌باشد.
طرح سؤال، نقشی اساسی در تمرکز فکر و جهت دهی آن در امر تدبر و انگیزه‌ای قوی برای پیگیری آیات می‌باشد؛ و اساسا، ذهنی که سؤالات مشخصی ندارد تا که نیازهای فکری و روحی‌اش پاسخ بگیرد، انگیزه‌ای برای تدبر در آیات نخواهد داشت این سؤالات با توجه به جزئیات مراحل و عناوین سه حوزه مذکور مطرح می‌گردد:
در حوزه «ترجمه»، از معنی دقیق ریشه کلمه، از شکل صرفی آن، از کاربرد واژه در قرآن از ترکیب نحوی و بلاغی آیه، از معادل لغوی آیات و از معادل اصطلاحی ترکیبات در زبان دیگر سؤال مطرح می‌گردد.
پس از ترجمه، در حوزه «تفسیر»، از علت عنوان سوره، و ارتباط آن با متن سوره، از موضوع، اهداف و مخاطب سوره در زمان نزول و از صفات کلی مخاطب در آیات و از علت گزینش کلمات با توجه به امکان جایگزینی کلمات مشابه و یا شکلهای صرفی دیگر بجای آن و از جایگاه کلمات و ارتباط درونی آنها و سپس از ارتباط آیات با یکدیگر و آن آیات با آیات سور دیگر، سؤال مطرح می‌گردد.
در حوزه تأویل نیز با دقت در مخاطب و شرایط نزول آیه و با توجه به صفات کلی مخاطب در آیات، از مخاطب آیات در زمان حاضر و شرایط آن سؤال می‌شود که پاسخ جزئی و مشخص به آن از عهده هر کس برنمی‌آید.
بطور کلی در حوزه «ترجمه و تفسیر و تأویل» صرف نظر از معادل یابی کلمات و ترکیبات، سؤالها چنین مرتب می‌گردد:

معنی دقیق کلمه

که در آن سه سؤال اساسی مطرح می‌شود:
موارد کاربرد لغوی و ریشه کلمه چیست؟
شکل صرفی و معنی آن کدامست؟
در قرآن چگونه بکار رفته است؟

گزینش کلمه

که همه‌اش، سؤالات مقایسه‌ای مطرح می‌شود که تعداد آنها بستگی به خصوصیت کلمه دارد:
چرا این واژه از میان کلمات مشابه انتخاب شده است؟
چرا این کلمه به شکل فعلی یا اسمی آمده است؟
چرا این فعل یا اسم، بصورت مفرد یا مثنی یا جمع آمده است؟
چرا این اسم در این شکل خاص آمده است؟ و به اشکال دیگر نیامده است؟
چرا زمان فعل، ماضی یا مضارع یا امر می‌باشد؟
چرا این فعل، لازم یا متعدی و معلوم یا مجهول آمده است؟
چرا صیغه فعل، غایب یا حاضر یا متکلم می‌باشد؟
چرا فعل بصورت مجرد یا مزید آمده است؟
چرا اسم اشاره یا ضمیر و یا موصول بجای اسم ظاهر آمده است؟ و یا برعکس؟

جایگاه کلمه در جمله

چرا این واژه مقدم یا مؤخر آمده است؟
چرا نظم کلمات طبیعی است؟

ارتباط کلمات در هر جمله

ترکیب یا ترکیبات نحوی در این ارتباطات چیست؟
چرا جمله اسمیه یا فعلیه است؟
چرا جمله با تأکید و یا عدم تأکید آمده است؟
چرا نظم جمله چنین آمده است؟ (با توجه به امکان ترکیبات دیگر) چرا مبتدا یا خبر، فعل یا مفعول به یا غیره حذف شده است؟
چرا جمله انشایی یا خبری آمده است؟
چرا جمله استفهامی است؟ معنی استفهام؟
چرا شکل نفی جمله چنین است؟
معنی حروف در این جمله چیست؟
نقش ترکیبات مختلف نحوی در معنی جمله چیست؟

ارتباط جملات هر آیه با هم و ارتباط آیات با یکدیگر (سؤالات ادبی)

رابطه این جملات با هم چیست؟ رابطه‌شان نحوی است یا بیانی (جواب از سؤال مقدر)؟
در این روابط موجود، چند احتمال ترکیبی مطرح است؟
نقش ترکیبات مختلف جملات در آیه چیست؟
چرا آیات به چنین مقطعی ختم شده است؟
قالب بیانی آیه چگونه است؟ (تشبیه، استعاره، کنایه، تمثیل یا عدم آنها) ارتباط آیات با یکدیگر چگونه است؟ (مستقل یا وابسته) در صورت ارتباط، رابطه‌شان نحوی است یا بیانی؟
رابطه نظم آهنگین آیات با نظم معنوی آنها چگونه است؟

سؤالات اساسی در حوزه ارتباط آیات یک سوره

عنوان سوره چه ارتباطی با متن سوره دارد؟
موضوع یا موضوعات آیات و سوره چیست؟
موضوع محوری کدام است؟
سوره به چند مجموعه تقسیم می‌شود؟
اهداف هر مجموعه و اهداف سوره چیست؟
ارتباط موضوعات با اهداف چگونه است؟
مخاطب زمان نزول آیه چه کسانی هستند؟
مخاطب کلی سوره چه خصوصیاتی دارد؟
سوره مکی است یا مدنی؟
شأن نزول سوره چیست؟
هماهنگی شأن نزول با سیاق آیات چگونه است؟
سوره یکپارچه است یا اینکه متفرق نازل شده است؟

ارتباط آیات سوره با آیات سور دیگر

آیات مناسب با بحث این سوره کدامند؟
رابطه آنها با آیات این سوره چگونه است؟
در صورت تعارض بدوی، معیار ترجیح کدام است؟
منشأ تفاوت تعبیر آیات دیگر با آیات سوره از چیست؟
جمع بندی پیام آیات در کل قرآن چگونه است؟

ارتباط قرآن با احادیث

احادیث مرتبط با آیات سوره کدامست؟
رابطه احادیث با جمع‌بندی از آیات چگونه است؟
در صورت تعارض، بدوی است یا مستقر؟
حکم احادیث قطعی است یا ظنی؟
معیارهای ترجیح کدامست؟

ارتباط قرآن با حکم عقل و علم

رابطه قرآن با حکم عقل و علم چگونه است؟
در صورت تعارض، بدوی است یا مستقر؟
حکم عقل و علم، قطعی است یا ظنی؟
معیارهای ترجیح کدامست؟

ارتباط آیات با زمان حاضر (تأویل)

مخاطب این آیات در زمان حاضر کیست؟
روش برخورد با او چگونه باید باشد؟
مراحل برخورد با او چیست؟
چگونه می‌شود پیام آیه را در نفس و جامعه پیاده کرد؟
پیام این آیات در شرایط کنونی قابل اجراست یا نه؟
در صورت نفی چه باید کرد؟ زمینه‌ها و مقدمات اجراء کدامست؟
در سؤالاتی که پاسخ آن نیاز به ابزار علمی خاصی ندارد، عموم مردم می‌توانند به تدبر در پاسخ آنها بپردازند که نسبت به بضاعت هر کسی، توان پاسخ‌گویی و مقدار سؤالات پاسخ داده شده تفاوت خواهد نمود.
در پایان بحث شیوه‌های تدبر در بخش سوّم نمونه‌هایی از تدبر بطور عملی ارائه می‌گردد.

تأنی در آیات

«... قفوا عند عجائبه ... و لا یکن همّ أحدکم آخر السّورة». (ص) (کنز، خ ۴۱۱۷) (... در برابر شگفتیهایش بایستید ... و مبادا فکر یکی از شما- رسیدن به- آخر سوره باشد).
آیات القرآن خزائن، فکلّما فتحت خزانة فینبغی لک أن تنظر ما فیها». امام سجاد (ع) (ب ۱۵، ح ۲) (آیات قرآن، گنجینه هستند پس هرگاه گنجینه‌ای گشوده گشت پس بر تو سزاوار است با دقت بنگری که در آن چه چیزی نهفته است).
پس از طرح سؤالات در حوزه «ترجمه، تفسیر و تأویل» باید برای پاسخ یابی با استفاده از کلیدهای تدبر و با توجّه به زمینه‌ها و اصول تدبر، درنگ نمود.
امر درنگ و توقّف در برابر آیات، نیازمند صبر و حوصله فراوانی است و نباید شتاب نمود و تا سؤالهای مطرح شده، پاسخ مناسب و تام و تمامی پیدا نکند و ابعاد آیه برای انسان روشن نگردد نباید به جمع بندی و نتیجه‌گیری پرداخت و در عمل بکار گرفت و به دیگران نیز تبلیغ نمود، چرا که مطالب و حقایق آیات دارای مراتب است و نیازمند زمینه‌های لازم و مبانی خاص علمی یا روحی می‌باشد که تا آن زمینه‌ها حاصل نشود مطلب به درستی دریافت نخواهد شد و در جای خویش قرار نخواهد گرفت، برای حصول این زمینه‌ها و رفع موانع در کنار بهره‌مندی از ابزار و آگاهیهای مقدماتی، باید خاشعانه به حق متوسل شد، و از او فزونی علم را درخواست نمود تا به عنایت حق پیام آیات بر ما مکشوف گردد:
«لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضی إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً».
[۴۱۸] ادامه آیه مذکور با ارائه یک نمونه، از عواقب شتاب و عجله، به ما هشدار می‌دهد:
«لَقَدْ عَهِدْنا إِلی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً». [۴۱۹] (بحقیقت قسم ما سوی آدم قبل از این عهدی افکندیم پس فراموش نمود خطای یادکرد: برچسب تمام کنندهٔ </ref> بدون برچسب <ref> و برایش عزمی نیافتیم).
عهد خدا چه بود که آدم (ع) فراموش نمود؟
از آیات سوره اعراف چنین برمی‌آید که آدم (ع) از دو نکته مهم غفلت نمود:
الف: نهی مطلق از نزدیک شدن به درخت ممنوع شده.
ب: دشمنی قطعی شیطان با بشریت.
«... وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَکُما عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ؟! وَ أَقُلْ لَکُما إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُما عَدُوٌّ مُبِینٌ»؟! [۴۲۰] (و پروردگارشان آن دو را از دور ندا فرمود که مگر من شما دو نفر را از آن درخت- بطور مطلق- نهی نکردم؟! و مگر به شما دو نفر نگفتم که قطعا شیطان نسبت به شما دو نفر دشمنی روشنگر است؟!).
آدم (ع) بواسطه شتاب و عدم تأنی در عهد خداوند و ابعاد عظیم هشدار او، آن را درست درنیافت و در نتیجه در جایگاه خود، آن را بکار نگرفت و به سخن شیطان، اعتماد کرد و نتیجه‌اش، آویخته شدن به ریسمان فریب شیطان و هبوط از مکان قدس و طهارت و مقام قرب خداوندی، گشت.
بیان آیه، خود نشان می‌دهد آدم (ع) در تلقی وحی الهی شتاب نمود و هنوز ابعاد مسئله برایش روشن نشده، آن را پایان یافته تلفی کرد، از این‌رو در حین اجرای پیام می‌بینیم براحتی راه را برای نفوذ شیطان هموار نمود و به قسم او اعتماد کرد و به بیان امیر مؤمنان همچون زارعی گشت که در سرزمین دیگری کشت نموده است!:
«و مجتنی الثّمرة لغیر وقت إیناعها کالزّارع بغیر أرضه». (نهج، خ ۵) (آنکه میوه را در غیر وقت رسیدن می‌چیند مانند زارعی است که در سرزمین دیگری کشت نموده است!).
حال آنکه اگر در مدلول سخن خدا «إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ». [۴۲۱] و «لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمِینَ» بدقت تأمل می‌نمود و شتاب نمی‌کرد، در می‌یافت که بیان و فرمان خدا، مطلق بوده، بهیچ وجه استثنایی برنمی‌دارد و در هیچ شرایطی نباید نادیده گرفته شود.
در اینجا نکته‌ای در خور تأمل است: اگر صبر و حوصله و تأنی بهمراه تدبر در امور و حوادث، سنّت زندگی انسان گردد و اگر در کنار آن، پیام خداوند، به جدّ تلقی گردد و انسان بدان متعبد شود، از این دو معنی نتیجه می‌شود: هرگاه انسان در مواردی نسبت به واقعیت پیامی خام و بی‌تجربه بوده، نیازمند آموزش عملی و کسب تجربه باشد، در این موارد بدون داشتن تجربه می‌تواند بواسطه آن دو اصل، همچون فرد مجرّبی در حادثه‌ها موضع گرفته و فریب نخورد و بدرستی پیام را در عمل پیاده نماید. [۴۲۲] از این‌رو دیگر عدم تجربه، باعث نخواهد شد که باور کند هرگز کسی به دروغ به خدا قسم یاد نخواهد کرد. [۴۲۳] البته عامل روانی شتاب که با سرشت انسان عجین گشته است خطای یادکرد: برچسب تمام کنندهٔ </ref> بدون برچسب <ref> و انسان به جهت شر، همچون دعایش بجهت خیر، دعا می‌کند و انسان موجودی بسیار عجول می‌باشد</ref> می‌تواند مانع از تأنی و تدبر در پیامها و حوادث گردد، علاوه بر آن، عدم صبر و بردباری، و شتاب برای طیّ مراحل تا رسیدن به اهداف مقدس، خود می‌تواند سنگ راه گشته، به حرکت انسان صدمه زند.
نیاز به دست یافتن به ابدیت (شجرة الخلد) که نیازی اصیل و انسانی است، و نیاز به بیرون آمدن از ضعف و ناتوانی و دست یافتن به حکومت و اقتداری فرسوده نشدنی (ملک لا یبلی)، که این نیز از نیازهای اساسی انسان است، مجموعه این دو نیاز اصیل، بعلاوه شتاب در رسیدن به آنها، در زمینه وسوسه خنّاسان (شیطان، مردم) و زرق و برق دنیا، در کنار عدم تدبر، سرنوشت لغزش و هبوط آدمی را فراهم می‌آورد:
«فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ الشَّیْطانُ، قالَ یا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْکٍ لا یَبْلی ، فَأَکَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما ... وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی . [۴۲۴] (پس شیطان بسوی او- به قصد نزدیک شدن به آدم- با تزیین و در خفا القاء کرد؛ گفت: ای آدم آیا تو را بر درخت ابدیت و حکومت و اقتداری که نمی‌پوسد،



__________________________________________________ لیکن طریقی است پر صدمه طولانی، پر خطر و گاه گمراه کننده: «إلهی لا تؤدّبنی بعقوبتک و لا تمکربی فی حیلتک» دعای ابوحمزه، «أللّهمّ إنّی أعوذبک من مضلّات الفتن». (نهج).



راهنمایی کنم؟
پس آن دو- آدم و حوا- از آن خوردند در نتیجه- بلافاصله- عورتها- و زشتیهایشان- برای آن دو ظاهر گشت ... و- خلاصه کلام- آدم پروردگارش را عصیان نمود در نتیجه در مسیر تباهی قرار گرفت). [۴۲۵] این عناصر پیوسته انسان را از جنت فطرت الهی خارج کرده با عصیان و سرکشی، او را در مسیر تباهی استعدادهای انسانی‌اش قرار داده، بر لبه پرتگاه هلاکت به ریسمان آرزوهای دروغین، آویزانش می‌کنند!: [۴۲۶] «فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّیْطانُ ... وَ قالَ ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إِلَّا أَنْ تَکُونا مَلَکَیْنِ أَوْ تَکُونا مِنَ الْخالِدِینَ وَ قاسَمَهُما إِنِّی لَکُما لَمِنَ النَّاصِحِینَ، فَدَلَّاهُما بِغُرُورٍ! ...». [۴۲۷] «أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ؟، أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِی نارِ جَهَنَّمَ ...». [۴۲۸] (پس آیا آنکه بنیادش را بر تقوای از خدا و رضایت- او- استوار نموده است بهتر است؟، یا آنکه بنیادش را بر لبه پرتگاه- مکان بی‌بنیاد و در حال سقوط- پایه گذاری کرده است، پس ناگهان در دره آتش جهنم سقوط می‌کند؟! ...).
بگذریم، سوره قیامت با بیان دیگری از شتاب در تلقی وحی، نهی می‌نماید:
«لا تُحَرِّکْ بِهِ لِسانَکَ لِتَعْجَلَ بِهِ إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ ثُمَّ إِنَّ عَلَیْنا بَیانَهُ». [۴۲۹] (به جهت آن- قران- زبانت را حرکت مده تا به آن- قرائت قرآن- شتاب نمایی، چرا که جمع آیات و تألیفش [۴۳۰] بر- عهده- ماست، پس هرگاه آن را تألیف کردیم پس از تألیف ما پیروی نما، سپس بیان و توضیح آن نیز بر- عهده- ماست).

تدبر در آیات

اشاره «کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ ...». [۴۳۱] با توجه به سیر و نظم و چینش آیات و طرح سؤال، بهمراه بکارگیری ابزار علمی و روحی تدبر، با عنایت به اصول اساسی تدبر و صبر و حصوله فراوان، باید فکر را بکار انداخت تا در پرتو آگاهیهای خویش و مرور مکرّر بر جریان آیات، در ابتدا پاسخ سؤالات ادبی ترجمه و تفسیر را روشن نمود سپس با این زمینه روشن به پاسخ‌یابی سؤالات محتوایی پرداخت، این پاسخ یابی علاوه بر صبر و شکیبایی، نیازمند سکوت و تمرکز و فراغت و خلوت می‌باشد:
«دلیل العقل التّفکر و دلیل التّفکّر الصّمت». معصوم (ع) [۴۳۲] (راهنمای عقل و سنجش، اندیشیدن و نتیجه‌گیری است و راهنمای اندیشیدن و نتیجه گرفتن، سکوت می‌باشد).
«تفرّغ للعلم إن کنت تریده فإنّما العلم لمن تفرّغ له». از وصایای خضر (ع) به موسی (ع) [۴۳۳] (برای دانش خود را فارغ گردان، اگر آن را می‌طلبی، چرا که علم و آگاهی صرفا سهم کسی است که برای علم- خود را- فارغ نموده است).
شوق درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی، رنج خلوت و تنهایی تفکر را هموار می‌نماید بلکه انسان را به ایجاد محیطی فارغ از غوغای زندگی روزمره می‌کشاند که گاه این محیط به جهت محدودیت و اقتضای شرایط، در دل فضای غفلت و سرگرمی و غوغای دیگران، بپا می‌شود! لیکن بهرحال باید با توجه به امکانات، محیطی هر چه موافق‌تر و زمانی هر چه مناسبتر را برای امر تدبر و تفکر در آیات برگزید.
شکل‌گیری جریان تدبر و تفکر، در محیطهای شلوغ بدون پشتوانه قوّی از تأملات در خلوتها، از عمق کمی برخوردار می‌باشد و عمدتا در سطح مسائل، جریان دارد و عمق و ریشه‌ها و نتایج از مدّ توجه بیرون می‌ماند.
«تدبر»، چنانکه در مقدمه گذشت، اندیشیدن در ورای ظواهر بود تا که چهره باطن امور جلوه‌گر شده، عاقبتش برملا گردد.
«کاویدن باطن» و «عاقبت اندیشی» دو خصوصیت اساسی تدبر بحساب می‌آید.
تلاش برای کشف عاقبت امور، بناچار انسان را از سطح به عمق می‌کشاند و در نتیجه، از حصار و حدود مادیت بیرون آورده، انسان را با عوالم برتر و ملکوت اشیاء، آشنا می‌نماید.
آنچه آفت این آشنایی است، همان روزمرّگی و حال‌نگری، بدون توجه به سیر امور از گذشته تا حال و آینده می‌باشد:
«یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ». [۴۳۴] (مردم، ظاهری از زندگی پست‌تر را می‌شناسند- آگاهی دارند- و آنان یکسره از زندگی نهایی- و متعالی- بشدت بی‌خبرند).
نظر به جریان امور و عاقبت سیر آنها، بذر معرفت و ایمان مستقر و یقین استوار را در سرزمین انسانی پاشیده، آن را بارور می‌کند:
«ألنّظر فی العواقب تلقیح القلوب». معصوم (ع) [۴۳۵] (تأمل و دقت در عاقبت امور، دلها را بارور می‌گرداند).
این جریان تدبر، همان سیری است که ابراهیم (ع) در رسیدن به کمال معرفت و وصول به حق و دستیابی به یقین، طی نمود، که با پاک طلبی فطری، نکته سنجی و نقادی عمیق، جرأت و شجاعت در پذیرش نتیجه تحقیق و بررسی، و ایستادگی بر سر دفاع از حق و حقیقت، همراه بود:
«وَ کَذلِکَ نُرِی إِبْراهِیمَ مَلَکُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ». [۴۳۶] (و بدانگونه- حرکت برای نقادی افکار و عقاید خانواده و محیط- ما به ابراهیم (ع) حوزه‌های باطن [۴۳۷] آسمانها و زمین را می‌نماییم- به علل بیشماری- و برای اینکه از یقین کنندگان باشد).
آنچه ما را در حصار روزمرّگی قرار می‌دهد، در پی هوسها دویدن و از امیال خویش پیروی نمودن می‌باشد.
آنکه قدر و ارزشی بیش از حیوان، برای خویش نمی‌شناسد و فروغ فطرت را زیر خروارها هوس ورزی، مدفون ساخته است، [۴۳۸] نمی‌تواند از این ظاهربینی حیوانی و حال‌نگری و رؤیت منقطع حوادث از گذشته و آینده آن، خود را بیرون کشد و مسائل را در سطح گسترده‌اش نظاره کرده به اعماق امور متوجه شود.
از این‌روست که برای دریدن این حجابهای غفلت و شکستن این دیوار حال‌نگری، قرآن سخن نهیب می‌زند:
«أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ؟، أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها؟!». [۴۳۹] (پس چرا در این قرآن ژرف نمی‌اندیشند؟ مگر بر دلهایی قفلهای آن مستقر گشته است؟!).
و در این نهیب ریشه‌ها و نتایج عدم تدبر را می‌نمایاند:
«أَ رَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ؟ أَ فَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلًا؟ أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ؟!، إِنْ هُمْ إِلَّا کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِیلًا». [۴۴۰] (آیا دیدی کسی را که معبودش را هوای خویش قرار داده است؟
پس آیا تو بر او گماشته هستی (تا هدایتش کنی)؟
آیا به محاسبه گمان می‌کنی که اکثر آنان- حق را- می‌شنوند یا- آن را- تعقل می‌کنند؟! آنان جز همانند چارپایان نمی‌باشند بلکه آنان از حیث راه گمراهترند).
این نتیجه را با تلخی و به تأکید در آیه دیگری، روشن‌تر مطرح می‌نماید:
«وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثِیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ، لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ، أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ». [۴۴۱] (و قسم به حقیقت که با انتشار- مردم بر روی زمین- بسیاری از جن و انس را- عاقبت- برای جهنم خلق نمودیم،- چرا که- ایشان را دلهایی است که با آن،- حقایق را- فهم نمی‌نمایند و ایشان را چشمهایی است که با آن- حقیقتی را- نمی‌بیند و ایشان را گوشهایی است که با آن- حقیقتی را- نمی‌شنوند، آنان همانند چارپایان هستند، بلکه گمراهترند، آنان همان بی‌خبران و سرگرم شدگان هستند).

مرور مکرر آیات

در جریان تدبر، مرور مکرر آیات بهمراه تأنی و دقت نظر، در کشف نکات نهفته و روابط پنهان در آیات بسیار مؤثر می‌باشد، شروع این جریان و استمرارش با قرائت آهنگین و حزن آمیز بسیار قوّت می‌گیرد، تأثر از موسیقی آیات در کنار درک مقدماتی از آن، قوای ادراکی و مشاعر را بسیار حساس نموده، ظواهر زیبای آیات بسیار پر رمز و راز و عمیق جلوه‌گری می‌کند و همچون گوهرهایی تابناک اندیشه‌های غوّاص را سوی خود می‌کشد.
در احادیث متعددی این مرور مکرر آهنگین آیات از پیامبر (ص) و ائمه معصومین گزارش شده است: «ابو ذر می‌گوید یک شبی تا صبح، رسول خدا (ص) در میان ما به قیام، آیه ۱۱۸ مائده: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ ...» را مکرّر تلاوت می‌نمود:
«قام ألنّبی (ص) بآیة حتّی أصبح یردّدها «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ ...». (در المنثور، ذیل آیه شریفه) زهری می‌گوید: «امام سجاد (ع) هر وقت آیه «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» را- در نماز- قرائت می‌نمود آنقدر آن را تکرار می‌فرمود که نزدیک بود بر سر آن جان دهد!»:
«کان علیّ بن الحسین (ع) إذا قرأ «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» یکرّرها حتّی یکاد أن یموت!». [۴۴۲] داود بن فرقد نیز می‌گوید: امام صادق (ع) را شنیدم که بیش از حد شمارش، آیه «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» را قرائت می‌نمود:
«سمعت أبا عبداللّه (ع) یقرأ مالا أحصی «ملک یوم الدّین». [۴۴۳] در حدیثی دیگر آمده است «امام صادق (ع) پیوسته در نماز، قرآن تلاوت می‌نمود پس غشوه‌ای او را فرا گرفت سؤال شد: چه چیزی باعث شد که این حالت پدید آید؟
به این مضمون فرمودند: «که پیوسته آیات قران را تکرار می‌نمودم تا به حالتی رسیدم، گویا که من آنها را حضورا از کسی- خدایی- که آن را نازل کرده است، شنیدم!:
«... ما زلت أکرّر آیات القرآن حتّی بلغت إلی حال کأنّنی سمعتها مشافهة ممّن أنزلها!». [۴۴۴] تکرار آیات در شرایط مناسب روحی، بسیار در تعمیق تدبر مؤثر می‌باشد؛ من خود بارها این معنی را تجربه کرده‌ام، در شرایط غربتی در بحبوبه انقلاب، سوره یوسف را بیش از چهل بار، روزهای متوالی تلاوت می‌نمودم و در این مرور مکرر، جریان آیات را پی می‌گرفتم، در این جریان، تکرار بهمراه تدبر در آن شرایط، علاوه بر تسلای روحی، بسیاری از سؤالات و گره‌های موجود در این سوره، در مورد قصه حضرت و قیل و قال مفسرین، بحمد الهی برایم گشوده گشت، از آن تاریخ به بعد هر چه بیشتر در این سوره تعمق می‌نمودم نتایج آن جریان مبارک تدبر، بیشتر می‌درخشید و استحکام و قوت خویش را نشان می‌داد:
«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ ...». [۴۴۵]

مراتب تدبر

در بحث مقدمه کلیدهای تدبر گذشت که به بیان امام حسین (ع) قرآن چهار مرتبه فهم و تدبر را داراست:
۱- مرتبه «عبارات قرآن» که برای توده‌های مردمی از هر قشر و طبقه‌ای می‌باشد.
۲- مرتبه «اشارات قرآن» که برای خواص مردم از مجتهدان و مفسران قرآن می‌باشد.
۳- مرتبه «لطائف قرآن» و نکته سنجی‌های دقیق و عمیق آن که مختص شاگردان معصومین (ع)، علمای ربّانی، و اولیای الهی همچون «ابوذر و سلمان» در صدر اسلام و «مرحوم علامه طباطبائی و حضرت امام خمینی» در عصر حاضر می‌باشند.
۴- مرتبه حقایق و جان بی‌پرده قرآن که مختص معصومین (ع) اعم از انبیاء و چهارده معصوم می‌باشد:
«کتاب اللّه عزّ و جلّ علی أربعة أشیاء: علی العبارة و الإشارة و اللّطائف و الحقائق فالعبارة للعوام، و الإشارة للخواصّ، و اللّطائف لللأولیاء، و الحقائق لللأنبیاء». امام حسین (ع) [۴۴۶] «عبارات» سطح ترجمه قرآن را نظر دارد نه صرف قرائت الفاظ را که جنبه مقدماتی دارد چرا که بیان حدیث ابتداء توده‌های عرب زبان را مدّ نظر دارد، از این‌رو برای دیگر زبانها استفاده از ترجمه دقیق و بلیغ آیات، مبنای تدبر و تعمقشان قرار خواهد گرفت.
در این سطح، معانی حاصل از ترجمه با توجه به کیفیت بیان و سیر مفاهیم، با استفاده از جایگاه تعبیرات گوناگون در عرف بشری و با تکیه بر عقل انسانی مورد تدبر قرار می‌گیرد و از این راه، معانی جدید و عمیقی در حدّ قابلیت فکری روحی متدبر، نصیب او می‌گردد.
این مسئله بهره‌مندی مستقیم توده‌ها امر غریبی نیست چرا که قرآن کتاب تفصیلی فطرت انسانی است، از این‌رو، همه توده‌های مردمی پاک طلب می‌توانند از این خوان گسترده الهی بهره‌مند گردند.
در صدر اسلام، بهره‌مندی فراوان توده‌ها را از تلاوت پیامبر (ص)، در احادیث بسیار مشاهده می‌کنیم که با شنیدن آیاتی چند و یا یک سوره کوچک متحول می‌گشت و به حقیقت پیام همه قرآن پی می‌برد و با دل و جان اسلام را می‌پذیرفت و احکامش را به گردن می‌گرفت، در صحنه‌ای، مردی پس از شنیدن سوره زلزال ابراز می‌کند که دیگر بس است و براه می‌افتد، پیامبر (ص) در این صحنه می‌فرماید: «فقه الرّجل» این مرد فقیه شد و جان پیام را دریافت.
در جریان استماع تلاوت پیامبر (ص) توسط طائفه جن این نکته را در سوره جن و احقاف مشاهده می‌کنیم که چگونه با شنیدن آیاتی چند به اهداف رسالت قرآن و عمق پیام قرآن پی می‌برند سپس براه می‌افتند تا که قومشان را با آگاهی بخشی و بیم و هشدار، به این دین فطری الهی، دعوت نمایند:
«وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَیْکَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ یَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ، فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا فَلَمَّا قُضِیَ وَلَّوْا إِلی قَوْمِهِمْ مُنْذِرِینَ، قالُوا یا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا کِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسی مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ، یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ وَ إِلی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ. یا قَوْمَنا أَجِیبُوا داعِیَ اللَّهِ وَ آمِنُوا بِهِ یَغْفِرْ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَ یُجِرْکُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِیمٍ. وَ مَنْ لا یُجِبْ داعِیَ اللَّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الْأَرْضِ وَ لَیْسَ لَهُ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءُ، أُولئِکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». [۴۴۷] (و- یادآور- زمانی را که بسویت عده‌ای از جن را برگرداندیم که قرآن را می‌شنوند، پس همینکه به- نزد- قرآن حاضر شدند، گفتند برای استماع سکوت کنید، پس همینکه بپایان رسید با حالت انذار بسوی قومشان برگشتند.
گفتند: ای قوم ما، ما به یقین، کتابی را شنیدیم که بعد از موسی (ع) نازل شده است در حالیکه تصدیق کننده است آنچه را که در برابر خویش موجود است، به سوی حق و به سوی طریقی با استقامت هدایت می‌نماید.
ای قوم ما، دعوت کننده خدا را پاسخ مثبت دهید و به او ایمان آورید که از گناهانتان را می‌آمرزد و شما را از عذابی بسیار دردناک پناه می‌دهد.
و هر که دعوت کننده خدا را پاسخ مثبت ندهد، پس هرگز در زمین، عاجز کننده نمی‌باشد و برای او از غیر او یاورانی نخواهد بود، آنان در گمراهی روشنگری بسر می‌برند).
می‌بینیم با یک جلسه استماع در شرایط مناسب چگونه این دسته جنی به حقایق عمیقی از قرآن پی بردند و به گونه‌ای دقیق پیام را اخذ نمودند که سه تعبیر آنان در هدف نزول قرآن، جزء آیات قرآن قرار گرفته است. [۴۴۸]

شواهد مراتب فهم و تدبر در قرآن

در قرآن کریم، دو مرتبه کلی از تدبر در قرآن را می‌توان، مشاهده نمود:
«کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ». [۴۴۹] (کتابی که آن را بسویت نازل کردیم بسیار با برکت است برای اینکه در آیات آن ژرف بیندیشند و برای اینکه صاحبان خرد متذکر شوند).

  • تعبیر «لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ» نظر به عموم مردم دارد، لیکن تعبیر «لِیَتَذَکَّرَ» بطور اختصاصی مرتبه اولوالألباب را نظر دارد که عنوان مشترک مرتبه «اشاره، لطیفه و حقیقت» می‌باشد، گویا که آنان از مرتبه تدبر عمومی گذشته به مرتبه تذکر به حقایق بدست آورده رسیده‌اند.

«هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ وَ لِیَعْلَمُوا أَنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ لِیَذَّکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ». [۴۵۰] (این- بیانات در مورد سرنوشت تبهکاران در دنیا و آخرت- پیام رسایی برای همه مردم است- بجهات گوناگون- و بجهت اینکه بواسطه آن انذار داده شوند و برای اینکه بدانند که صرفا او خدایی یکتاست و برای اینکه صاحبان خرد متذکر- حقایق- شوند).

  • این آیه نیز بوضوح مرتبه توده‌های مردمی را از دیگر مراتب جدا می‌کند؛ مرتبه اوّل، نیازمند هشدار و آگاهی، و علم و معرفت به توحید می‌باشد، حال آنکه، صاحبان خرد از این مرحله عبور کرده، در مقام تذکر بسر می‌برند تعبیر تذکر از پس آگاهی، در آیات بی‌شماری صرفا به «اولوا الألباب» نسبت داده شده است که همان اختصاص را می‌رساند که فراتر از سطح توده‌هاست.

«هذا بَیانٌ لِلنَّاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ». [۴۵۱] (این- جریان سنتها و سرنوشت مکذبین- برای توده‌های مردم روشنگری است و هدایت و تحول قلبی برای پرواپیشگان می‌باشد).

  • توده مردمی که در جهل به سر می‌برند، ابتداءا نیازمند تبیین و روشنگری، می‌باشند که در صورت رسیدن به مرحله تقوی از هدایت و تحوّل روحی خاصی برخوردار می‌شوند که مرتبه بالاتری است.

«وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکَّی أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّکْری ...». [۴۵۲] (و چه چیزی تو را دانا کرد، شاید که او تزکیه پذیرد یا (بالاتر) متذکر شود پس تذکر فراوان او را سود دهد).
تعبیر «یذّکّر»، با توجه به سوره اعلی «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّی وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّی»، می‌تواند مرتبه بالاتر از «یزّکّی» را نظر داشته باشد. [۴۵۳] «وَ کَذلِکَ أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا وَ صَرَّفْنا فِیهِ مِنَ الْوَعِیدِ لَعَلَّهُمْ یَتَّقُونَ أَوْ یُحْدِثُ لَهُمْ ذِکْراً». [۴۵۴] (و بدانگونه، آن را بصورت قرآنی فصیح و گویا نازل کردیم و در آن از هشدارها بتنوع آوردیم شاید که آنان- مردم- تقوا پیشه کنند یا اینکه آن- قرآن- برایشان ذکری را پدید آورد).

  • این آیه شریفه، شاهد سخن ما در سرتاسر قرآن می‌باشد، «احداث ذکر»، مرتبه بالاتر از عموم را نظر دارد، [۴۵۵] در آیات فوق بعضی به صراحت و بعضی به اشاره، تفاوت مراتب فهم و تدبر را مطرح می‌نمودند که نمونه‌هایی از تدبر در سطح عمومی و سطوح بالاتر را با توجه به سؤالات حوزه ترجمه و تفسیر و تأویل، در پایان بحث شیوه‌ها، ان شاء الله خواهیم آورد.
خود را مخاطب قرآن دیدن

اشاره «أنت تقرأ القرآن ما نهاک فإذا لم ینهک فلست تقرؤه!». (ص) (کنز العمال، خ ۱۶۲۵۲) (تو مادامی قرآن می‌خوانی که تو را نهی کند پس هرگاه تو را نهی نکرد پس تو آن را نمی‌خوانی!).
در جریان تدبر از پس کند و کاو و پی بردن به پیام قرآن، باید خود را مخاطب پیامها و انذار و بشارتهای آن ببینیم.
قرآن نه کتابی است صرفا برای مطالعه و نه فیلمی است جهت تماشا، بلکه همچون کارگردانی است که متناسب با واقعیت نفسانی و شرایط فکری روحی مخاطب، نقشی از او را در صحنه‌های خویش بنمایش می‌گذارد.
از این‌رو، ما بعنوان مخاطب قرآن باید خود را صاحب نقشی در صحنه‌های مطرح شده در قرآن ببینیم؛ در این صحنه باید ببینیم ما با توجه به شرایط فکری، روحی و اخلاقی که هم اکنون در آن بسر می‌بریم، چه نقشی را ایفاء می‌کردیم و چه موضعی را اتخاذ می‌نمودیم و در چه راهی قدم می‌گذاشتیم.
با این توجه، صحنه‌های قرآن، برایمان ملموس و عینی شده، هشدارها و بشارتهایش تا عمق جانمان، تأثیر می‌گذارد.
در این جاست که ما با آینه قرآن شخصیت خویش و نهایت کارهایمان را بعینه مشاهده کرده، از چهره خویش به هراس می‌افتیم و در این جاست که ناله‌مان به آسمان برمی‌خیزد و وحشت زده به متکلم قرآن پناهنده می‌شویم تا با کلامش ما را درمان نماید.
بعنوان مثال، جریان قصه موسی (ع) با فرعون، و موسی (ع) با بنی اسرائیل را مورد تدبر قرار می‌دهیم:
الف: موسی (ع) با فرعون:
شخصیّت «فرعون» را می‌بینیم، عنصری که مردم به بردگی او تن داده، ذلیل او می‌باشند، جبّاری که قدرت نظامی- سیاسی وحشتناکی را پدید آورده، هر صدایی را در نطفه خفه می‌کند؛ با اطرافیانی که مأمور چاپلوسی و تعریف و تمجید از او می‌باشند؛ در کنار اینها، ثروت سرشار مصر، همه در اختیار او قرار دارد؛ در شرایطی که هیچ کس قدرت منازعه با او را ندارد و اصلا فکر مقابله را بخود راه نمی‌دهد.
در برابر او موسی (ع) را می‌بینیم، به همراه برادرش، با قیافه دو چوپان ساده، با نمد چوپانی و کلاه روستایی [۴۵۶] و سر و وضع ژنده و عصای چوپانی در دست.
موسی (ع) شروع به صحبت می‌کند:
«فرعون آیا مایل هستی که از آلودگی پاک شوی؟!، و تو را بسوی پروردگارت هدایت کنم تا از مقام عظمتش، خشیت یابی؟»:
«هَلْ لَکَ إِلی أَنْ تَزَکَّی؟! وَ أَهْدِیَکَ إِلی رَبِّکَ فَتَخْشی ! [۴۵۷]در این درگیری، واقعا ببینیم آیا اگر ما در شرایط فرعون بودیم و آن قدرت و امکانات را داشتیم، از موسی (ع) سخنی را می‌پذیرفتیم؟، یا اینکه- پناه بر خدا- کمتر از فرعون عمل نمی‌کردیم و دست کمی از او نداشتیم؟
آخر وقتی ما تحمّل شنیدن یک انتقاد از فرزند خود و یا کم سن‌تر از خود را نداریم و اجازه انتقاد به آنان نمی‌دهیم، و حتی حاضر نیستیم از بزرگتر از خویش انتقادی بشنویم، با اینکه نه از قدرت فرعون برخورداریم و نه کمترین زرق و برقهای او را در اختیار داریم، پس چگونه می‌توانستیم در آن شرایط با تواضع و فروتنی تسلیم موسی (ع) شویم؟ و آیا جز جواب فرعون را به حضرت می‌دادیم؟:
«آیا ما به دو بشری همانند خود ایمان آوریم در حالیکه قوم آن دو صرفا برده ما هستند و اطاعت امر ما را می‌کنند؟!». [۴۵۸] «مگر تو همان بچه‌ای نیستی که در میان خود تو را بعنوان فرزند بزرگ کردیم؟ [۴۵۹] (حالا برای ما مربّی شده‌ای؟!)» «آیا من از این (آدمی) که پست و بی‌مقدار است و حرف زدن بلد نیست، بهتر نیستم؟!». [۴۶۰] « (اگر راست می‌گوید) پس چرا بر او گردنبدهایی از طلا آویخته نشده است؟! یا (همچون پادشاهان) فرشتگان الهی بحالت منظم و صف کشیده بهمراه او نیامده‌اند (اگر راست می‌گوید که از جانب خدای عالم آمده‌ام)؟» [۴۶۱] ب: موسی (ع) با بنی اسرائیل:
فرعون غرق شده، بنی اسرائیل از دریا گذر کرده در سرزمین صحرای سینا بسر می‌برند، خوراکشان به اعجاز، پیوسته «منّ و سلوی» است، مرغ بریان با یک نوع حلواء.
کار تغذیه یکنواخت، به جایی می‌رسد که دیگر بنی اسرائیل طاقت نیاورده با اعتراض می‌گویند: «ما هرگز بر یک نوع غذا، صبر نخواهیم کرد، پس برای ما از خدایت بخواه که برایمان از آنچه که زمین می‌رویاند بیرون آورد، از سبزیجات آن، خیار آن، گندم و عدس و پیاز آن!»:
«... لَنْ نَصْبِرَ عَلی طَعامٍ واحِدٍ، فَادْعُ لَنا رَبَّکَ یُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها ...». [۴۶۲]

  • تعبیر «لن ابدا»، و تعبیر «ربّک» بجای «ربّنا» نشان دهنده نزول شخصیت آنان و ضعف و زبونی روحی و فساد اعتقادیشان می‌باشد که چقدر مادّیگرا شده‌اند، و برای ادامه انقلاب، با شرایط ریاضت اقتصادی، مخالف هستند و دیگر برایشان، آزادی،

استقلال و نظام الهی، به قیمت تحمل فشار و سختی‌ها معنی ندارد، و حاضرند این شرافت و عزّت را از دست دهند و یا کم رنگ شود ولی به رفاه مادی برسند.
تعبیر «ابدا» بی‌طاقتی شدید آنان را نشان می‌دهد، این قوم چنان به پستی گراییده‌اند و دل به دنیا سپرده‌اند که همه چیز را از یاد برده‌اند: نعمت عظیم هلاکت فرعون، رهبری الهی، آزادی و ... را به هیچ می‌گیرند و بر درخواستهای ذلیلانه خود پای می‌فشرند.
در این شرایط، دیگر از شلّاق توبیخ و سرزنش موسی (ع) و موعظه‌اش کاری ساخته نیست:
«أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذِی هُوَ أَدْنی بِالَّذِی هُوَ خَیْرٌ؟! اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَکُمْ ما سَأَلْتُمْ ...». [۴۶۳] (آیا شما چیزی را که پست‌تر است عوض می‌گیرید در مقابل چیزی که ارزشمند است؟، در شهری- با ذلت- فرود آیید چرا که قطعا برای شماست آنچه را که درخواست می‌نمایید ...).
حال ما خود را در شرایط موسی (ع) و بنی اسرائیل قرار دهیم: آیا واقعا ما بر یک نوع غذا، طاقت می‌آوردیم؟ و اعتراضی نمی‌نمودیم و به نهضت ادامه می‌دادیم و یاور موسی (ع) بودیم؟، و یا اینکه از جلوداران معترضین به موسی (ع) بحساب می‌آمدیم؟! مروری بر حرص و ولع‌هایمان در رسیدن به امکانات مادی در طول ۱۴ سال انقلاب، فروکش کردن عطش جبهه رفتن در اوقات ضروری، و از یاد بردن ایثار و انفاق اوایل انقلاب تا منجر شدن به امر دردآور قطعنامه که از زهر، کاری‌تر بر جان امام امت اثر کرد، و دیگر مسائل، ما را به خودمان می‌آورد و خطر قرار گر فتن در صف مقابل موسی (ع) را برایمان مطرح می‌نماید.
کافی است، دو مشکل اساسی فشار اقتصادی و بی‌سرپرست ماندن خانواده‌های شهدا و عدم پیشقدم شدن برای حل این دو مشکل بزرگ انقلاب را که موجب کم شدن ازدواج و گسترش بی‌عفتی و مسائل شکننده روحی می‌شود، در نظر بگیریم، آنگاه ببینیم که چقدر ما حاضریم مردانگی کرده، سرپرستی خانواده‌ای از شهداء را عهده‌دار شویم، و چقدر همسران متدین ما!، حاضرند خودخواهی و عذر و بهانه‌های پوچ و بی‌ارزش را کنار گذاشته، بپذیرند که خانواده‌ای از شهدا، در کنارشان، زیر سایه همسرشان به زندگی خود ادامه دهند و نیازهای روانی، عاطفی و اخلاقی‌شان تأمین گردد.
ما یادمان رفته است که همسران این خانواده‌ها بودند که عزت و شرافت و عظمت اسلام را به ما و این مملکت، هدیه نمودند و مخلصانه، جانشان را بر سر این مقصود، ایثار کردند.
این مرور و توجه، وضع نابسامان روحی- فکری ما را نشان می‌دهد که از تصور آثار شومش باید وحشت ما را فرا گیرد و تا دیر نشده، چاره‌ای بیندیشیم.
بگذریم، با توجه به مطالب مذکور معلوم گشت، در هر تلاوت قرآن ما در ضمن تدبر پیام آیات و پس از آن، خود را مخاطب توبیخات و اعتراضات قرآن می‌یابیم تا به درد آمده، نالان و گریان از مصیبت روحی- فکریمان، در پی چاره درد از قرآن برآییم.
در احادیث مکرری آمده است: «تو مادامی قرآن می‌خوانی که مورد نهی قرآن قرار داشته باشی، پس هرگاه دیدی که قرآن تو را نهی نمی‌کند (طرف خطاب قرآن نیستی) پس بدان که تو در واقع قرآن را نمی‌خوانی!»:
«انت تقرأ القرآن ما نهاک، فإذا لم ینهک فلست تقرؤه!». (ص) [۴۶۴] «إقرأ القرآن ما نهاک فإن لم ینهک فلست تقرؤه!» (کنز، خ ۲۷۷۶) (قرآن را بخوان مادامی که تو را نهی کند پس اگر تو را نهی ننمود پس- در واقع- تو آن را نمی‌خوانی!).
در امر مخاطبه، بجهت نابسامانیهای فراوان، ما قبل از اینکه خود را طرف بشارت ببینیم، باید خود را طرف نهی قرآن دیده باشیم، از این‌روست که در احادیث بر مخاطب نهی قرآن بودن، اصرار می‌ورزد.
این چنین قرائتی، طبعا با حزن و درد و گریه همراه بوده، تمام مشاعر وجودمان، از فکر و عقل گرفته تا قلب و روحمان، در سیطره مواعظ قرآن قرار گرفته، متحوّل گشته، مخلصانه روی به خدا خواهیم آورد:
«اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلی ذِکْرِ اللَّهِ ذلِکَ هُدَی اللَّهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشاءُ ...». [۴۶۵] (خداوند زیباترین سخن تازه را بصورت کتابی شبیه بهم و مورد تمجید و ستایش بتدریج نازل کرده است، که از آن، پوست کسانی که از پروردگارشان خشیت دارند به لرزه در می‌آید سپس دلها و پوستشان نرم گشته به سوی یاد خدا متمایل می‌گردند، آن هدایت خداست که با آن هرکه را خواهد هدایت می‌نماید).

مراتب خطاب

مخاطب سخن خدا بودن دارای مراتبی است که با توجه به آیات سوره شوری و آیاتی دیگر و با توجه به واقعیت مجرّب خویش، چنین بنظر می‌رسد که دو مرتبه کلی مشخص در امر خطاب وجود دارد:
۱- حضور غیر مستقیم و مستقیم: که حضور وسائط در کنار احساس ضعیفی از حضور خدا مطرح است.
۲- حضور مستقیم: که با وجود وسائط در بعضی از مراتب آن، حضور استقلالی وسائط یا وجود ندارد و یا در مرتبه بسیار ضعیفی قرار دارد.
مرتبه اوّل: قرآن بمنزله نامه‌ای است که خداوند از خلال نامه و بطریق الفاظ غیر ناطق ما را مورد خطاب قرار داده است، این مرتبه خطاب، نازل‌ترین مرتبه می‌باشد که عموم مؤمنین در این سطح از خطاب قرآن بهره‌مند می‌باشند که در این خطاب، از وراء حجاب و با درک حضوری بسیار ضعیف و غیر مستقیم از خداوند روبرو هستیم که در این صحنه، وسائط «لفظ و کتابت و غیر مستقیم بودن خطاب»، مطرح است و احساس حضور بیش از آنکه قلبی باشد، از طریق فکر و تعقّل صورت می‌گیرد.
این حدّ خطاب خود دارای مراتبی است که نسبت به درجه روحی افراد تفاوت می‌کند که تحقیقش از بضاعت این حقیر فقیر بیرون است؛ مرتبه نازله این حد از خطاب را در آیات حتی برای مشرکین مشاهده می‌کنیم:
«وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّی یَسْمَعَ کَلامَ اللَّهِ ...». [۴۶۶] (و اگر یکی از مشرکین از تو درخواست پناهندگی نمود پس او را پناه ده تا آنکه سخن خدا را بشنوند).
«تعبیر «کلام اللّه»، بجای «کتاب اللّه» نشان می‌دهد احساس نامه بودن قرآن بهمراه سخن خدا بودن خدا هر دو مطرح است، «نامه» حضور غیر مستقیم است و «کلام»، حضور مستقیم، لیکن در این مرتبه، بسیار ضعیف می‌باشد.
مرتبه دوّم: حضور مستقیم: این مرتبه از خطاب به شهادت سوره شوری آیه ۵۱، خود دارای سه مرتبه می‌باشد:
«ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللَّهُ إِلَّا وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ».
۱- مرتبه وساطت فرشته وحی، که همچون نامه‌رسان می‌باشد جز آنکه این نامه‌رسان لسانش، لسان خدا و سخنش، سخن مستقیم خداوند می‌باشد و هیچ تعینی از خویش جز عنوان «رسول بودن» ندارد.
این مرتبه وحی خدا از طریق وحی فرشته است که به اذن خدا صورت می‌گیرد که بنظر می‌آید سبکترین مرتبه تحمّل وحی مستقیم با توجه به ترتیب آیات، همین مرتبه باشد: [۴۶۷] «... أَوْ یُرْسِلَ رَسُولًا فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ ...». [۴۶۸] ۲- مرتبه «مِنْ وَراءِ حِجابٍ» که این مرتبه نیز وحی با واسطه می‌باشد جز آنکه وحی کننده در این قسم، واسطه نمی‌باشد بلکه وحی از وراء آن نشأت می‌گیرد که این «وراء»، مکانی نیست بلکه عالم محیط بر مکان و زمان است؛ نمونه این مرتبه، سخن گفتن خداوند با حضرت موسی (ع) از ورای درخت در کوه طور می‌باشد:
«فَلَمَّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ ...».
[۴۶۹]و از همین باب است وحی‌ای که در خواب به انبیاء صورت می‌پذیرفت.
۳- مرتبه «وحیا» که وحی بدون واسطه فرشته و یا غیر فرشته می‌باشد که بالاترین درجه تکلم الهی است که نمونه‌اش را به کرات خصوصا در شب معراج برای رسول خدا (ص) سراغ داریم و سنگین‌ترین مرتبه وحی بود بطوری که غشوه‌ای حضرت را فرا می‌گرفت و در زمستان بسیار سرد، عرق شدیدا از سرورویش جاری می‌گشت: [۴۷۰] «قلت لأبی عبد اللّه (ع): جعلت فداک، الغشیة الّتی کانت تصیب رسول اللّه (ص) إذا نزل علیه الوحی؟، قال، فقال: ذلک إذا لم یکن بینه و بین اللّه أحد، ذاک إذا تجلّی اللّه له، قال ثمّ قال: تلک النّبوّة یا زرارة و أقبل یتخشّع».
[۴۷۱]
(به امام صادق (ع) گفتم: فدایت گردم- چه بود- غشوه‌ای که رسول خدا (ص) را اصابت می‌نمود وقتی که وحی بر او نازل می‌گشت؟ پس فرمود، آن در وقتی بود که میان او و میان خداوند هیچ کسی- حائل- نبود، آن وقتی بود که خداوند بر او تجلی نمود، سپس در حالیکه با خشوع و شکستگی تمام روی نمود، فرمود: آن- امر عظیم- نبوت است ای زرارة- و مسئله ساده‌ای نیست-!).
«قال بعض أصحابنا: أصلحک اللّه، کان رسول اللّه (ص) یقول: قال جبرئیل و هذا جبرئیل یأمرنی ثمّ یکون فی حال أخری یغمی علیه، فقال أبو عبد اللّه (ع) إنّه إذا کان الوحی من اللّه إلیه لیس بینهما جبرئیل، أصابه ذلک لثقل الوحی من اللّه، و إذا کان بینهما جبرئیل لم یصبه ذلک، فقال: قال لی جبرئیل و هذا جبرئیل». امام صادق (ع) (ص ۷۹) بگذریم، سخن از این مراتب، ما را نسزد، که بی‌بضاعتیم و در أدنی مرتبه خطاب غیر مستقیم قرار داریم، و باید شرح و بسط و توضیح آن را از اهلش طلب نمود.
در بحث «مرور مکرّر» به قرائت امام صادق (ع) در نماز اشاره شد که به درجه‌ای رسید که حالت غشوه، حضرت را فرا گرفت که ظاهرا مرتبه وحی مستقیم بلاواسطه را نظر دارد.
در حدیثی دیگر از قرائت موسی بن جعفر (ع) گزارش شده است که «قرائتش حزن آمیز بود و هرگاه قرائت می‌نمود گویا که انسانی را مورد خطاب قرار می‌داد!»:
«... و کانت قراءته حزنا فإذا قرأ فکأنّه یخاطب إنسانا». (ب ۲۲، ح ۳) که این حدیث نیز یکی از مقامات مرتبه حضور مستقیم را نظر دارد که از حد درک و فهم ما بیرون است.
با توجه به سنت امام صادق (ع) معلوم می‌گردد که «مرور مکرر آیات» در بالا رفتن حد حضور و تلقی مستقیم نقش بسیار مهمّی را ایفاء می‌کند.
در احادیث ترتیل اشاره شد که یکی از خصوصیات ترتیل در معنی، عکس العمل نشان دادن در برابر آیات بشارت و انذار است که به همین امر مخاطبه نظر دارد:
«إنّ القرآن لا یقرء هذرمة و لکن یرتّل ترتیلا، فإذا مررت بآیة فیها ذکر الجنّة فقف عندها وسل اللّه الجنّة و إذا مررت بایة فیها ذکر النّار فقف عندها و تعوّذ باللّه من النّار». امام صادق (ع) (ب ۲۷، ح ۴) (براستی قرآن با سرعت خوانده نمی‌شود و لیکن به نحو خاصی ترتیل می‌گردد، پس هرگاه به آیه‌ای گذر نمودی که در آن یاد بهشت بود پس نزدش بایست و از خداوند بهشت را درخواست نما و هرگاه به آیه‌ای گذر کردی که در آن یاد جهنم بود پس نزدش بایست و به خداوند از آتش پناهنده شو).
در خطبه متقین بنحو بارزتر و عمیق‌تری از مخاطبه متقین، گزارش می‌دهد:
«فهم و الجنّة کمن قدرآها فهم فیها منعّمون، و هم و النّار کمن قدرآها فهم فیها معذّبون!». (نهج، خ ۱۹۳) (پس آنان با بهشت همچون کسانی هستند که بواقع آن را دیده است در نتیجه آنان در آن متنعّم می‌باشند، و آنان با آتش جهنم، همچون کسانی هستند که بواقع آن را دیده است در نتیجه در آن مورد عذاب قرار دارند!).
«فإذا مرّوا بآیة فیها تشویق رکنوا إلیها طمعا و تطلّعت نفوسهم إلیها شوقا، و ظنّوا أنّها نصب أعینهم، و إذا مرّوا بآیة فیها تخویف أصغوا إلیها مسامع قلوبهم و ظنّوا أنّ زفیر جهنّم و شهیقها فی أصول آذانهم ...». (خ ۱۹۳) (پس هرگاه به آیه‌ای گذر کنند که در آن «تشویق» است، با چشم داشت به آن میل می‌کنند و جانشان از شوق بسوی آن پر می‌کشد، و باور دارند که آن در برابر دیدگانشان قرار دارد و هرگاه به آیه‌ای گذر نمودند که در آن «تخویف» است، گوشهای دلشان را به آن متمایل می‌نمایند، و باور دارند که صدای جهنم و نعره آن در عمق گوششان، طنین انداز است ...).

محزون کردن خویش [۴۷۲]

«... یحزّنون به أنفسهم ...». علی (ع) (نهج، خ ۱۹۳) (با آن- با تلاوت ترتیلی قرآن- جان خویش را محزون می‌نمایند ...).
حزن و گریه و تقلب روحی، نتیجه طبیعی جریان صحیح انس با قرآن و تدبر در آن می‌باشد. از این‌رو، اگر شأن طبابت را برای قرآن نشناسیم و یا اینکه خود را بیمار ندانیم حزن و اندوهی نخواهیم داشت و اگر آن دو باشد لیکن شیوه تدبر را ندانیم و جریان تدبر را نشناسیم، با وجود حزن و اندوه و گریه، صرفا از آهنگ آیات متأثر خواهیم شد و گریه ما عمقی نخواهد داشت.
عمق گریه، علاوه بر درک شأن طبابت انحصاری قرآن و شأن خویش، به درک پیام قرآن نیز مرتبط است با اینحال تأثر ابتدایی از درک اجمالی بیماری خویش، خود حزن آور و منقلب کننده می‌باشد خصوصا وقتی که قرائت قرآن با آهنگ مناسبی، صورت گیرد؛ بهمین جهت در احادیث آمده است که: «قرآن را بخوانید و بگریید، پس اگر گریان نمی‌شوید پس خود را به گریه زنید! چرا که از ما نیست هر که قرآن را با موسیقی خاصش نخواند»:
«إقرءوا القرآن و ابکوا فإن لم تبکوا فتباکوا، لیس منّا من لم یتغنّ بالقرآن».
(ص) (کنز، خ ۲۸۹۴) تعمیق این حزن باید با آگاهی بر زمینه‌ها، کلیدها، اصول و آفات تدبر و بکارگیری شیوه صحیح تدبر، صورت گیرد.

کاوش در آیات برای درمان خویش

«... و یستثیرون به دواء دائهم ...». علی (ع) (نهج، خ ۱۹۳) (و بواسطه تلاوت ترتیلی و محزون کردن خویش، داروی دردشان را در قرآن با زیرورو کردن جستجو می‌کنند).
پس از توجّه به جریان آیات و طرح سؤال و درنگ و فهم و تدبر پیام آیه و مخاطب آیات دیدن خود و تحزین نفس، نوبت کاوش برای استخراج داروی درد خویش از میان آیات مورد تدبر قرار گرفته، فرا می‌رسد چرا که قرآن در کنار بیان دردها، بلافاصله از درمان آن، سخن می‌گوید.
قبلا گذشت [۴۷۳] که طبابت افکار فاسد و ارواح آلوده بشری، شأن اساسی قرآن و معصوم (ع) می‌باشد؛ طبابتی که درمان بزرگترین دردهای بشری را بر عهده دارد:
«إنّ فیه شفاء من أکبر الدّاء، و هو الکفر و النّفاق و الغیّ و الضّلال». علی (ع) (نهج، خ ۱۷۶) (براستی در آن بهبودی از بزرگترین امراض، وجود دارد، و آن کفر است و نفاق، و تباهی است و گمراهی).
درد و مرضهایی که حیرت حیوانی و قساوت صخره‌ای [۴۷۴] را به ارمغان آورده است:
«... فهم فی ذلک کالأنعام السّائمة و الصّخور القاسیة». (علی (ع) (نهج، خ ۱۰۸) آنکه از درد غفلت و سرگشتگی بخود آمده است و خود را محروم از روشنایی حکمت و خاموشی از جرقه‌های علوم انسانیت می‌بیند، چه عاشقانه و دردمند روی به معشوق می‌آورد و درمان می‌طلبد:
«یا من اسمه دواء و ذکره شفاء و طاعته غنی إرحم من رأس ماله الرّجاء و سلاحه البکاء ...». علی (ع) (دعای کمیل) (ای کسی که نامش دارو و یادش بهبودی و طاعتش بی‌نیازی است، رحمت نما کسی را که سرمایه‌اش امید و سلاحش گریه و ناله است ...).
این طلب، عاشق را به خلوت شب، کشانده، به مناجات با معشوق و انس با قرآن می‌نشاند، چرا که معشوق از خلال قرآنش سخن می‌گوید و در آن به نهایت تجلی کرده و به درمان نشسته است:
«ألا من اشتاق إلی اللّه فلیستمع کلام اللّه». (ص) (بهوش باشید هر که شوق بسوی خدا دارد پس باید به سخن خدا گوش فرا دهد).
«إذا أحبّ أحدکم أن یحدّث ربّه فلیقرء القرآن». (ص) (کنز، خ ۲۴۷۲) (هرگاه یکی از شما شوق داشت که با پروردگارش سخن تازه کند پس باید قرآن بخواند).
«فتجلّی لهم سبحانه فی کتابه من غیر ان یکونوا رأوه ...». علی (ع) (نهج، خ ۱۴۷) (پس برایشان او- خداوند- که پاک و منزه است در کتابش- به نهایت و عظمت- تجلی نموده است، بدون اینکه بتوانند او را ببینند).
سخن با معشوق و دیدار با او و دل سپردن به کلامش، زنگار از دل شسته، سنگینی گوش را به حق شنوی، و شب کوری را به بینایی مبدل می‌سازد:
«إنّ اللّه سبحانه جعل الذّکر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرة و تبصر به بعد العشوة». علی (ع) (نهج، خ ۲۲۲) «إنّ هذه القلوب تصد أکما یصدأ الحدید، قیل: یا رسول اللّه فما جلاؤها؟، قال بتلاوة القرآن». [۴۷۵] (ص) (کنز، خ ۲۴۴۱) (براستی این دلها، زنگار می‌گیرند همانگونه که آهن زنگ می‌زند، گفته شد: ای رسول خدا پس جلای آنها به چیست؟ فرمود: به تلاوت قرآن).
«جلاء هذه القلوب ذکر اللّه و تلاوة القرآن». معصوم (ع) (مایه جلا و صیقلی این دلها، یاد خدا و تلاوت قرآن است).
چرا باید تنها دل به قرآن سپرد؟
آخر، «معشوق دلها احدی را با چیزی همچون قرآن، موعظه نکرده است و جز قرآن چیز دیگری را جلاء دهنده دلها قرار نداده است».
«إنّ اللّه سبحانه لم یعظ أحدا بمثل هذا القرآن ... و ما للقلب جلاء غیره».
(علی (ع) (نهج، خ ۱۷۶) آنچه موجب حیات دلهاست «موعظه»، آنچه غرور و سرکشی را می‌شکند «یاد مرگ و قیامت»، آنچه چشم را بینایی می‌بخشد «صحنه‌های دلخراش زندگی دنیا» و آنچه به احتیاط و هشیاری می‌کشاند «هجوم روزگار و سرنوشت شوم گذشتگان» [۴۷۶] می‌باشد؛ و آنچه موجب استمرار همه اینهاست، «طاعت حق و تقوا پیشگی از آلودگیها و محرّمات الهی» است.
این همه و بسیاری دیگر در این مسیر، در نسخه طبیب دلها گنجانده شده است.
قرآن با شناساندن حقیقت فقر انسانی، فنای دنیا، واقعیّت مرگ، حسابگری قیامت، وسعت رحمت حق، نظارت و احاطه علمی با اقتدار همه جانبه الهی، خباثت شیطان و عداوت دائمی او، بیان حقیقت و باطن جرم و جنایت و گناه و پلیدی و ظلم و خیانت که زبانه‌های سرکش آتشند [۴۷۷] و ...، و بیان حقیقت طاعت و ایمان و احسان و طهارت که نسیم رحمت است و گل و بوستان الهی، [۴۷۸] و بیان این حقیقت که فساد و تباهی و جرم و جنایت، آثار ویرانگرش صرفا متوجّه خود مفسدین و جنایتکاران است نه دیگران، آنهم نه در قیامت، بلکه از لحظه نیت ارتکاب گناه و آلودگی که دم به دم و لحظه به لحظه در کام عذاب فرو می‌روند، [۴۷۹] قرآن با بیان همه اینها به شکلهای گوناگون، در قالب قصص انبیاء، تجربه زندگی و تاریخ و آینده بشر، با زبان رحمت و دلسوزی و گاه با شلاق انذار و اعلان خطر، دلهای قساوت پیشه را نرم کرده به درمانش می‌پردازد.
در این مسیر، با ارائه طریق نجات و سلامتی، بیمار را از انتحار و خودکشی و یأس از رحمت خداوند، مانع می‌شود.
آخر وقتی انسان وضعیت بحرانی و وخیمش را از طریق قرآن متوجه می‌شود و عاقبت را نظر می‌کند، از وحشت و اضطراب نزدیک است که قالب تهی کند، این حالت فزونی می‌گیرد، وقتی که استحکام، و ریشه دوانی آلودگیها را در فکر و عقل و قلب و روحش، مشاهده نماید.
این حالت، عجزم تام و استیصال زاید الوصفی را در پی می‌آورد، در این حال و هواهاست که ندای ربّانی آن رؤوف رحیم، آن عزیز کریم، آن اهل تقوی و مغفرت، انسان را به خود می‌آورد و به او نوید رحمت می‌دهد و راه وصول به حق را می‌نمایاند و جبران مافات را تضمین می‌کند:
«قُلْ یا عِبادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً». [۴۸۰] (بگو ای بندگان من، کسانی که بر جان خویش، زیاده روی نمودند، از رحمت خدا، مأیوس نشوید چرا که خداوند همه گناهان و آثارش را پاک می‌کند و می‌آمرزد).
اگر استغفار و اعتراف به آلودگی، به همراه حزن و اندوه، و گریه بر بیچارگی خود [۴۸۱] با توسل به حق، ضمیمه نشود، و با اطاعت و اجرای اوامر الهی در نیامیزد، انسان، توان شکستن سدها و برچیدن پایگاه‌های فساد و تباهی را در وجود خویش نداشته، یأس و ناامیدی بر او مستولی خواهد شد:
«... لولا ما أرجو من کرمک وسعة رحمتک و نهیک إیّای عن القنوط لقنطت عندما أتذکّرها». امام سجاد (ع) (دعای ابو حمزه) در این مرحله یا راه انتحار را پیش می‌گیرد و یا خود را به تمامی در اختیار شیاطین قرار داده، سینه‌اش را بوسعت، پایگاه کفر و تباهی، می‌گرداند: [۴۸۲] «مَنْ شَرَحَ بِالْکُفْرِ صَدْراً فَعَلَیْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِیمٌ».
[۴۸۳]
اثر طاعت حاصل از انس با قرآن و اتصال و مناجات با حق «رقت قلب، صفای باطن و صلابت روحیه» می‌باشد که رقت و نرمش نسبت به مؤمنین، صفای از آلودگی و صلابت در حق و بی‌باکی در راه خدا از سرزنش ملامت گران، خواهد بود:
«إنّ للّه آنیة فی الأرض، فأحبّها إلی اللّه، ما صفا منها ورقّ و صلب و هی القلوب، فأمّا ما رقّ منها، فالرّقّة علی الإخوان، و أمّا ما صلب منها فقول الرّجل فی الحقّ، لا یخاف فی اللّه لومة لائم، [۴۸۴] و أمّا ما صفا فما صفت من الذّنوب». علی (ع) [۴۸۵] در اینجا باید این نکته را تذکر داد همانگونه که در مقدمه گذشت جریان تلاوت راستین قرآن که با جریان تدبر در قرآن وحدت دارد جریانی است که از قرائت آیات شروع شده با فهم حقایق آن ادامه یافته به تحقق عملی آن ختم می‌شود، از این‌رو جریان کاوش در قرآن جهت اخذ داروی درد خویش باید، بکاربستن نسخه قرآن را در پی داشته باشد:
«فی قوله تعالی ... یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ»: یرتّلون آیاته و یتفهّمون معانیه و یعملون بأحکامه و یرجون وعده و یخشون عذابه و یتمثّلون قصصه و یعتبرون أمثاله و یأتون أوامره و یجتنبون نواهیه، و ما هو و اللّه بحفظ آیاته و سرد حروفه و تلاوة سوره ودرس أعشاره و أخماسه، حفظوا حروفه و أضاعوا حدوده و إنّما هو تدبّر آیاته، یقول اللّه تعالی: کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ مُبارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیاتِهِ وَ لِیَتَذَکَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ». امام صادق (ع) [۴۸۶] (در سخن خدای تعالی که می‌فرماید: «... یَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ ...»: یعنی که به شیوه ترتیل آیاتش را می‌خوانند و معانیش را فهم می‌کنند و به احکام آن عمل می‌نمایند و امید به وعده الهی دارند و از عذابش در خوف و هراس بسر می‌برند و قصص آن را مجسم می‌بینند و از مثل‌هایش عبرت می‌گیرند، اوامرش را اجرا می‌کنند و از محرماتش دوری می‌گزینند، و آن- بخدا قسم- صرفا با حفظ آیات و چینش منظم حروف و تلاوت سوره‌ها و تحقیق یک دهم و یک پنجم قرآن، حاصل نمی‌شود- آنان حروفش را حفظ و حدودش را تباه کردند- و جز این نیست که آن- حق تلاوت- همان تدبر در آیاتش می‌باشد، چرا که خداوند می‌فرماید: «آن کتابی بسیار با عظمت- که آن را بسویت فرو فرستادیم- بسیار پر خیر و برکت است تا که در آیاتش تدبر نمایند و تا صاحبان خرد متذکر شوند).
این بکار بستن که همان تقوی نام دارد، آثار با برکتش در کلام علی (ع) منعکس است:
«أمّا بعد فإنّی أوصیکم بتقوی اللّه الّذی إبتدأ خلقکم و إلیه یکون معادکم و به نجاح طلبتکم و إلیه منتهی رغبتکم و نحوه قصد سبیلکم و إلیه مرمی مفزعکم، فإنّ تقوی اللّه دواء داء قلوبکم، و بصر عمی أفئدتکم، و شفاء مرض أجسادکم، و صلاح فساد صدورکم، و طهور دنس أنفسکم، و جلاء عشا أبصارکم و أمن فزع جأشکم، و ضیاء سواد ظلمتکم ...». (نهج، خ ۱۹۸) (اما بعد، پس به یقین من شما را سفارش می‌کنم به تقوای الله که آفرینش شما را آغاز نموده است- ابتداءا شما را آفریده است- و بسوی او بازگشت شما می‌باشد، و بواسطه او دست یابی به مطلوبتان حاصل است و بسوی اوست نهایت رغبت شما، به قصد اوست اعتدال راهتان و بسوی اوست هدف تیر دلهره‌ها و اضطرابتان.
پس براستی تقوای الهی، داروی درد قلوبتان، و بینایی کوری دلهای پرالتهابتان، و بهبودی بیماری اجسامتان، و سازندگی تباهی سینه‌هایتان- آنچه از وسوسه‌ها و حقد و کینه و بخل و طمع و غیره در آن جای گرفته است- و پاکی چرک و کثافت وجودتان، و زداینده شب کوری- ضعف چشم- دیدگانتان- دیدگان دل- و امنیت بخش دلهره‌ها و اضطراب قلوبتان و روشنی بخش سیاهی ظلمتتان، می‌باشد).
باید این نکته را بار دیگر تأکید کنیم آنانکه بر موضوعات قرآن احاطه ندارند و بر نیازهای فکری- روحی خویش واقف نمی‌باشند جهت اخذ داروی خویش از قرآن باید به اهل قرآن رجوع نمایند و به مشورت بپردازند.
بدون این رجوع و مشورت، چه بسا بکارگیری داروی عوضی از قرآن، متدبر را به بیماری سختری کشاند و محرومیت از درمان را باعث گردد.

الگوهای شیوه ترتیل

اشاره حالت این بزرگواران را امیر مؤمنان به زیبایی به تصویر می‌کشد:

الف: اصحاب رسول خدا

«به خدا قسم، اصحاب رسول خدا (ص) را دیدم- پس احدی از شما را نمی‌بینم که به آنان شبیه باشد- بحقیقت قسم که به حالت ژولیده موی و غبار آلود صبح می‌نمودند- کنایه از زهد و بی‌نظری به دنیا- در حالیکه شب را به حال سجده و قیام سپری کرده بودند، با حالتی که گاه گونه بر زمین ساییده و گاه به سجده فرو می‌افتادند و از یاد روز قیامت گویی بر مجمری از آتش ایستاده‌اند! ما بین دو چشمشان از طول سجده، گویی به زانوان بز می‌ماند!، هرگاه خدا یاد شود، اشک از چشمانشان آنچنان سرازیر می‌گردد که سینه‌هایشان را تر می‌کند، و همچون لرزش درخت در روز طوفانی بجهت خوف از مجازات و امید به پاداش بر خود می‌لرزند!»:
«لقد رأیت أصحاب محمّد (ص)، فما أری أحدا یشبههم منکم، لقد کانوا یصبحون شعثا غبرا و قد باتوا سجّدا و قیاما یراوحون بین جباههم و خدودهم و یقفون علی مثل الجمر من ذکر معادهم! کأنّ بین أعینهم رکب المعزی من طول سجودهم!، إذا ذکر اللّه هملت أعینهم حتّی تبلّ جیوبهم، و ما دوا کما یمید الشّجر یوم الرّیح العاصف، خوفا من العقاب و رجاء من الثّواب!».
(نهج، خ ۹۷)

  • این حالت برخورد با یاد خدا و قیامت از خلال قرآن همان تعبیر احادیث ترتیل را متذکر می‌شود:

«قفوا عند عجائبه و حرّکوا به (جرّحوا) القلوب ...».
(در نزد شگفتیهایش بایستید و با آن- قرآن- دلهایتان را تکان دهید- مجروح و محزون نمایید-).

ب: متقین

«امّا در شب، پس قدمها را به صف کشیده‌اند در حالیکه اجزاء قرآن را تلاوت کننده‌اند، آنها را به نحو خاصی با ترتیل می‌خوانند، به واسطه این ترتیل قرآن، جانشان را به حزن می‌کشند و بواسطه آن داروی دردشان را بر می‌انگیزانند.
پس هرگاه به آیه‌ای گذر می‌کنند که در آن تشویق است بدان چشم امید می‌بندد و جانشان از شوق به سوی آن پر می‌کشد و به یقین باور دارند که آیه در برابر دیدگانشان نصب شده است.
و هرگاه به آیه‌ای گذر می‌کنند که هشدار و انذاری دربر دارد با گوش جانشان، جهت استماع بدان میل می‌کنند و به یقین باور دارند که گویی نعره جهنم و طنین صدایش در عمق گوششان قرار دارد.
پس اینان به رکوع خم شده، پیشانی و کفها و زانوان و اطراف پاها را به سجده بر زمین گسترده‌اند، در حالیکه با توجه به سوی خدا، آزادی گردنهایشان- از بند شهوات و گناه و عذاب آخرت- را طلب می‌نمایند.
اما در روز، پس اینان بردبارانی عالم، وسعت نظرانی با تقوایند.
خوف- از خدا و روز آخرت- همانند تراش تیر، آنان را تراشیده است! هر که بسویشان نظر می‌کند پس گمان می‌برد که اینان بیمارند در حالیکه این بزرگواران را مرضی نیست، و می‌گوید: «اینان نظام عقلانی‌شان قطعا بهم خورده است! حال آنکه اینان را امر عظیمی بخود مشغول داشته است ...»:
«أمّا اللّیل فصافّون أقدامهم، تالین لأجزاء القرآن یرتّلونها ترتیلا یحزّنون به أنفسهم و یستثیرون به دواء دائهم، فإذا مرّوا بآیة فیها تشویق رکنوا إلیها طمعا و تطلّعت نفوسهم إلیها شوقا و ظنّوا أنّها نصب أعینهم، و إذا مرّوا بآیة فیها تخویف، أصغوا إلیها مسامع قلوبهم و ظنّوا أنّ زفیر جهنّم و شهیقها فی أصول آذانهم، فهم حانون علی أوساطهم مفترشون لجباههم و أکفّهم و رکبهم و أطراف أقدامهم، یطلبون إلی اللّه تعالی فی فکاک رقابهم؛ و أمّا النّهار فحلماء علماء أبرار أتقیاء، قد براهم الخوف بری القداح، ینظر إلیهم النّاظر فیحسبهم مرضی و ما بالقوم من مرض و یقول: «لقد خولطوا و لقد خالطهم أمر عظیم ...». (نهج، خ ۱۹۳)

  • این تصویر به زیبایی چهره متقین و حالاتشان را در برخورد ترتیلی با قرآن، نشان می‌دهد.
ت: قاری قرآن

« (دسته سوم از قاریان قرآن) شخصی است که قرآن را قرائت نموده پس داروی قرآن را بر مرض قلبش نهاده است پس بواسطه آن شب را بیدار به صبح رسانده، و روزش را به تشنگی سپری کرده است و با قرآن در مصلایش بپا خاسته و بواسطه آن از رختخوابش پهلو تهی نموده است.
پس بواسطه آنان، خداوند بلاء را برطرف می‌کند و بواسطه آنان خداوند از دشمنان انتقام می‌کشد، و بواسطه آنان خداوند باران نجات بخش را از آسمان فرو می‌فرستد.
پس به خدا قسم اینان در میان قاریان قرآن از کبریت سرخ کمیابترند!»:
«... و رجل قرأ القرآن فوضع دواء القرآن علی داء قلبه فأسهر به لیله و أظمأ به نهاره و قام به فی مساجده و تجافی به عن فراشه، فبأولئک یدفع اللّه البلاء و بأولئک یدیل اللّه من الأعداء، و بأولئک ینزّل اللّه الغیث من السّماء، فو اللّه لهؤلاء فی قرّاء القرآن أعزّ من الکبریت الأحمر».
امام باقر (ع) (ب ۸، ح ۳)* از سه تصویر مذکور، تصویر دوّم، چهره اهل قرآن را بطور جامع و کلی در شبانه روز می‌نمایاند: خصوصیت «حلم و علم و برّ و تقوی»، وضعیت بینش و اخلاق، و رفتار اجتماعی آنان را بخوبی نشان می‌دهد.
معاشرت با مردم و برخورد با افکار و روحیات آنان نیازمند «حلم و علم» می‌باشد.
«حلم» در برابر لغزشها و خطاها و «علم» در برابر جهل و ناآگاهیها.
«حلم بدون علم» جسارت در لغزش و خطا را باعث می‌شود و «علم بدون حلم» دوری مردم و عداوت و دشمنی آنان را بدنبال می‌آورد.
امّا در برابر وضعیت معیشتی و اقتصادی مردم «برّ و نیکی» و در برابر مفاسد اجتماعی «تقوی» مورد نیاز می‌باشد «فقدان تقوی»، در زمینه برّ و احسان، غرور و تکبر را نتیجه می‌دهد، و «فقدان برّ» در زمینه «تقوی»، نفرت و گریز مردم از دین را پدید می‌آورد.
آنکه درد دین دارد و نجات مردم از ظلمت جهل و نفاق و شرک و کفر و تباهی را می‌جوید باید متصف به این چهار صفت گردد.
در واقع «حلم و بردباری»، دلیل و علامت علم حقیقی، و «برّ و احسان» نشانه حصول تقوای واقعی، در وجود مؤمن می‌باشد که از انفاق از محبوبها بدست می‌آید و انسان را از محدودیتها و تنگ نظریها بیرون می‌آورد و به وسعت می‌رساند:
«لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّی تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ ...». [۴۸۷]

بخش دوم: شیوه استماع و انصات

اشاره «إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ». (اعراف/ ۲۰۴) (هرگاه قرآن خوانده شود پس بدان گوش فرا دهید و ساکت باشید شاید که مورد رحمت قرار گیرید).
مقدمه:
شیوه «استماع و انصات»، شکل دیگری از جریان تدبر و شیوه آن می‌باشد که برای مستمع قرآن مطرح می‌شود که تفاوت آن با شیوه ترتیل صرفا در حوزه ترتیل در لفظ می‌باشد که مستمع بجای قرائت قرآن به استماع و انصات قرائت می‌پردازد.
این «استماع و انصات» خصوصیّات و نکاتی را دربر دارد که در چند بحث دنبال می‌کنیم:

استماع و انصات

«استماع و انصات» قدم اوّل بهره‌مندی از برکات قرآن می‌باشد.
«استماع» به معنی «گوش فرادادن بهمراه میل قلبی» است که در مقابل «اصغاء» قرار دارد که «میل کردن به واسطه گوش فرادادن» می‌باشد؛ امّا «سماع» به معنی مطلق شنیدن است بدون آنکه در آن، «میل قلبی و توجه باطنی»، مدّ نظر باشد.
«انصات» به معنی «سکوت بجهت استماع» می‌باشد.
«انصات» بقرینه همراهی با «استماع» در آیه شریفه نظر به سکوت ظاهری و باطنی (تمرکز فکر)، هر دو دارد با وجود امر به «استماع» که میل قلبی و توجه باطنی، بهمراه سکوت ظاهری را می‌رساند امر به «انصات» کمال این معنی را می‌رساند:
«گوش فرادادن به همراه سکوت ظاهری و تمرکز بخشیدن به فکر، جهت دریافت عمیق پیام قرآن».

جریان معنوی تأثیر قرآن

این نحوه برخورد در شنیدن قرائت قرآن، توجه و تدبر در پیام آیات را در پی دارد و سپس رقت قلب و انقلاب روحی و خوف و خشیت را در شکل گریه جلوه‌گر می‌سازد.
معرفت به مقام عظمت الهی و شأن قرآن و بیچارگی خود زمینه این تأثر و دگرگونی را فراهم می‌آورد:
«اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلی ذِکْرِ اللَّهِ ذلِکَ هُدَی اللَّهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشاءُ ...». [۴۸۸] (خداوند زیباترین سخن تازه را به عنوان کتابی هماهنگ و شبیه بهم و مورد تحسین و اعجاب دیگران، فرو فرستاده است که از آن- پیام این کتاب- پوست کسانی که نسبت به پروردگارشان، معرفت و خوف دارند، به لرزه در می‌آید، سپس پوست و دلهایشان نرم گشته به ذکر خدا روی می‌آورند- میل می‌نمایند- آن- جریان- هدایت خداست که با آن هر که را بخواهد هدایت می‌نماید).
از آیه شریفه استفاده می‌شود، آنچه زمینه این جریان روحی مبارک است، خشیت از پروردگار می‌باشد.
«خشیت» خوف و اضطرابی است که توأم با بزرگداشت و تعظیم مقام حضور و مراقبت ربوبی می‌باشد؛ این «خشیت» زمینه‌اش، معرفت و علم به شؤون الهی و حقیقت انسانی و علم به مسئولیت سنگین انسانی در برابر مقام بازپرسی الهی در روز جزاست:
«إِنَّما یَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ». [۴۸۹] این علم، و خشیت حاصل از آن را نیز انس با قرآن، به انسان عطاء می‌نماید.
آنچه سرمایه انسانی است همین باور به نقص و ضعف و فقر خویش و غنا و کمال و قوت قرآن است که از خدای غنی حمید سرچشمه می‌گیرد.
این سرمایه زاد راه قاری و مستمع در دست یافتن به حقایق قرآن می‌باشد.

الگوهای استماع و انصات

اشاره قرآن کریم در تصویرهایی زنده، چهره این مستمعین را بنمایش می‌گذارد:

الف: قسّیسین و راهبان طالب حقیقت

قسّیسین و راهبان مسیحی طالب حقیقت که سالها دربدر و مشتاق در پی یافتن حقیقت، متحمل صدمات و رنج فراوانی گشته‌اند، «آنان نسبت به دنیا رهبانیت را برگزیده‌اند و در برابر حق استکباری ندارند و هرگاه آنچه را که به سوی رسول خدا نازل شده است، بشنوند، چشمایشان را می‌بینی از اشک لبریز گشته است بجهت معرفتی که از حق دارند، می‌گویند: پروردگارا ما ایمان آوردیم پس ما را در معیت شاهدین بر حق ثبت فرما».
این مشتاقان در برابر ابهام بینندگان و سؤال آنان که از این صحنه به شگفت آمده‌اند، آنانی که از سوز و گداز رسیدن به معشوق و حیرتهای مستمر در این مسیر بوئی نبرده‌اند می‌گویند:
«و ما (عاشقان) را چه شده است که به خدا (معشوقمان) و آنچه از حقیقت بسراغ ما آمده است (پیام معشوق) ایمان نمی‌آوریم؟! (یعنی اگر عاشق با دیدن معشوق به سویش نشتابد جای سؤال دارد نه شتافتن به سویش) و (در پایان) چشم امید داریم که پروردگارمان ما را در معیت قوم صالح (در رحمت بیکران خویش) داخل نماید»:
«... ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسِینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ، وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَی الرَّسُولِ تَری أَعْیُنَهُمْ تَفِیضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ یَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاکْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِینَ وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِّ وَ نَطْمَعُ أَنْ یُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِینَ». [۴۹۰]

ب: علمای ادیان

« (ای پیامبر در برابر مردمانی که با ابهام و شک و تردید به وحی می‌نگرند) بگو چه ایمان بیاورید و چه نیاورید، آنانکه قبل از (شنیدن) پیام خدا، از علم و معرفت برخوردار بودند، هرگاه آیات الهی بر آنان تلاوت می‌شود، به حالت سجده به چانه فرو می‌افتند و (با انقلاب روحی) می‌گویند: «پاک و منزه است پروردگار ما بی‌شک وعده پروردگار ما محقق خواهد شد»، و آنان بر چانه‌ها (به زمین) فرو می‌افتند در حالیکه زار زار می‌گریند و (این اعتراف به حق و گریه) آنان را از حیث خشوع و فروتنی، فزونی می‌بخشد»:
«قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا، إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا یُتْلی عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً وَ یَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ کانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولًا، وَ یَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ یَبْکُونَ وَ یَزِیدُهُمْ خُشُوعاً». [۴۹۱]

ت: انبیای الهی

« (در این صحنه، کاروان رسالت بدوشان الهی ترسیم می‌شود) آنان کسانی هستند که خداوند در لباس نبوت برایشان نعمت بخشیده است، از فرزندان آدم (ع) و از کسانی که بهمراه نوح (ع) (در کشتی) حمل نمودیم، و از فرزندان ابراهیم (ع) و یعقوب (بنده خدا) و از کسانی که هدایت نمودیم و به جامعیت برگزیدیم، (اینان) هرگاه آیات خدای رحمان برایشان تلاوت می‌شود به حالت سجده (تواضع و شکستگی) و گریه شدید به زمین فرو افتادند»:
«أُولئِکَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ مِنْ ذُرِّیَّةِ آدَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ وَ مِنْ ذُرِّیَّةِ إِبْراهِیمَ وَ إِسْرائِیلَ وَ مِمَّنْ هَدَیْنا وَ اجْتَبَیْنا، إِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَ بُکِیًّا». [۴۹۲]

  • تعبیر «خَرُّوا (فرو افتادند)»، بجای «یخرّون (فرو می‌افتند)»، نشان می‌دهد، اینان همینکه شروع به تلاوت آیات می‌شود قبل از آنکه، ادامه یابد و پایان پذیرد، به حالت سجده و گریان به زمین فرو می‌افتند، از شدت انسی که با خدای رحمان دارند.

تعبیر «آیاتُ الرَّحْمنِ» نشان می‌دهد تمام آیات از رحمت و عذاب، همه و همه را سراسر جلوه رحمت بیکران الهی می‌بینند.

ث: مؤمنان حقیقی

« (در این صحنه چهره مؤمنین حقیقی را ترسیم می‌کند) صرفا و منحصرا مؤمنین کسانی هستند که هرگاه خدا یاد شود دلهایشان با تمام وجود خائف و مضطرب می‌گردد (خوف و اضطرابی ملموس وجودشان را فرا می‌گیرد) و هرگاه بر آنان آیات او تلاوت شود ایشان را از حیث ایمان فزونی می‌بخشد در حالیکه بر پروردگارشان تکیه می‌کنند.
(آنان) کسانی هستند که نماز را بپای می‌دارند و از آنچه به آنان روزی بخشیدیم پیوسته انفاق می‌کنند آنان حقیقتا همان مؤمنان حقیقی هستند که ایشان درجاتی (مقاماتی) نزد پروردگارشان دارا هستند و (ایشان را) از آتش عذاب مصونیّتی واسع و روزی بزرگوارانه‌ای می‌باشد»:
«إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ، الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ، أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ».
[۴۹۳] چهره کلی و جامع این بزرگواران در پایان همین سوره، دوباره از دریچه‌ای دیگر ترسیم گشته است تا بخوبی از دیگران متمایز گردند:
«و کسانی که ایمان آوردند و (از عقاید و افراد فاسد) هجرت نمودند و در راه خدا (با همه اشکالش، لسانی، مالی و جانی) جهاد نمودند و کسانی که (مؤمنین بی‌پناه و مأوی را) آشیان دادند و (دین خدا را) یاری کردند آنان حقا همان مؤمنان حقیقی‌اند که ایشان را از آتش عذاب، مصونیّتی واسع و روزی بزرگوارانه‌ای است»:
«وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ الَّذِینَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ کَرِیمٌ». [۴۹۴]

  • وحدت تعبیر در انتهای آیات، «أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا ...»، وحدت توصیف شدگان را نشان می‌دهد.

عدم تکرار «لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ» در آیه دوم، گویا به این جهت است که درجه مؤمن نزد خداوند بمیزان انس با قرآن می‌باشد و چون در آیه آخر سوره، انس مؤمنان با قرآن، مطرح نگشت، از درجه و مقام آنان نزد خداوند، سخنی بمیان نیامد:
«إنّ درجات الجنّة علی قذر آیات القرآن یقال له إقرأ و ارقأ فیقرأ ثمّ یرقی».
امام موسی بن جعفر (ع) (ب ۱۱، ح ۳) (براستی درجات بهشت بر اندازه آیات قرآن مستقر است به- مؤمن- گفته می‌شود بخوان و بالا برو پس- قرآن را- می‌خواند سپس بالا می‌رود).

  • این قرائت لسانی نیست، بلکه روحی است، هر که به حقائق آیات متلبس باشد می‌تواند قرائت نماید و الا چنانکه در احادیث صوت زیبا گذشت اکثر منافقین در میان قاریان قرآن قرار دارند! و شدیدترین عذاب جهنم نیز متوجه قاریان منحرف می‌باشد! با مقایسه آیات سوره انفال با سوره حج این نکته بدست می‌آید که اهل قرآن در مقام شامخ «مخبتین» قرار دارند؛ آنانکه از خشوع و فروتنی زاید الوصفی برخوردار بوده در کمال اطمینان و آرامش قلبی بسر می‌برند و دیگر از آن تزلزلها و اضطرابهای اهل دنیا در وجودشان خبری نیست.

«آنانکه با یاد خدا دلهایشان به شور و اضطرابی عاشقانه افتاده، بر مصیبتها صابر، بر اقامه نماز مقدم و از آنچه که خداوند روزیشان بخشیده است در راه خدا انفاق می‌نمایند»:
«وَ بَشِّرِ الْمُخْبِتِینَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ الصَّابِرِینَ عَلی ما أَصابَهُمْ وَ الْمُقِیمِی الصَّلاةِ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ». [۴۹۵]

افراط و تفریط در شیوه استماع و انصات

الف: افراط در شیوه استماع و انصات

با شواهد گذشته، روشن گشت که اثر روحی انس با قرآن، «نرم شدن قلب قساوت پیشه، اضطراب و رقت قلبی و گریان شدن» می‌باشد، بر خلاف این حالت، کسانی هستند که حالت غشوه به خود می‌گیرند، و تظاهر به اثر پذیری از قرائت یا شنیدن قرآن نمایند.
این گونه اثر پذیری از قرآن، به بیان معصومین (ع)، انحرافی است و از القاءات شیطان، منشأ می‌گیرد، از این‌رو، نباید به ظاهر آنان فریفته شد.
آنچه ما را از این فریب بیرون می‌کشد نظر به جوانب دیگر زندگی فرد مذکور می‌باشد.
آیا این کسی که غشوه به او دست داده است چه میزان اهل صبر و توکل و چه میزان اهل انفاق و احسان است؟ و چه میزان از افکار و عقاید و عناصر فاسد هجرت دارد؟ و چه میزان در راه خدا جهاد می‌کند؟
توجه به جهات مذکور که از آیات سوره انفال و حج و زمر بدست می‌آید ما را به حقیقت امر رهنمون می‌شود:
«عن جابر عن أبی جعفر (ع): قلت: إنّ قوما إذا ذکّروا شیئا من القرآن أو حدّثوا به صعق أحدهم حتّی یری أنّ أحدهم لو قطّعت یداه و رجلاه لم یشعر بذلک، فقال (ع): سبحان اللّه! ذاک من الشّیطان، ما بهذا نعتوا، إنّما هو اللّین و الرّقة و الدّمعة و الوجل». (ب ۲۵، ح ۱) (از جابر از امام باقر (ع) است که به حضرت گفتم: براستی قومی هستند که هرگاه چیزی از قرآن را متذکر شوند یا به آنان گفته شود، یکی از آنان بیهوش می‌شود، بگونه‌ای که اگر دستها و پاهایش قطع شود آن را احساس نمی‌کند!، پس فرمود: پاک و منزه است خدا!- از ایجاد این گونه تأثیرات بر روح قاری قرآن-، آن از شیطان ناشی می‌شود، هرگز به این صفت- اهل قرآن- توصیف نشدند، صرفا آن تأثر همان نرمش دل و رقت قلب و اشک چشم و احساس شور و اضطراب قلب می‌باشد).

  • تعبیر «إنّما هو اللّین و ...» در بیان امام (ع) نظر به آیات سوره انفال، حج و زمر دارد که اهل قرآن را توصیف می‌فرماید که قبلا گذشت.

حالت مذکور از صوفیان منحرف و مدعیان دروغین دوستی اهل بیت عصمت و طهارت، گزارش می‌شود حال آنکه مقام عصمت آن را محکوم کرده است.
نوع این مردمان، فاقد درک و شعور به اصول اعتقادات و مبانی شرع بوده، عاری از صفات اهل قرآن می‌باشند که در بحث قبل و در بحث کلیدهای روحی- عملی به آنها اشاره شد.
این حالت عرفان دروغین، مایه عجب و غرور و تکبر خود آنان گشته، اغلب، آن را وسیله‌ای برای جذب افراد غافل و سوء استفاده از آنها در جهت مقاصد نفسانی و شیطانی خویش، قرار می‌دهند.
تعبیر «ذاک من الشّیطان» ممکن است نظر به ارتباط اینگونه افراد با شیاطین جنی داشته باشد که اینگونه حالات از تسلط شیاطین بر نفوس این افراد، حاصل می‌شود، گویی که آمپول قوی بیهوشی به آنها تزریق شده است! سوره جن وجود این گونه ارتباطات را با تأکید از زبان جنیان مسلمان، گزارش می‌دهد:
«وَ أَنَّهُ کانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ یَعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنِّ فَزادُوهُمْ رَهَقاً، وَ أَنَّهُمْ ظَنُّوا کَما ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ یَبْعَثَ اللَّهُ أَحَداً». [۴۹۶] (و بی‌شک مردانی از انسانها هستند که به مردانی از جن پناهنده و متصل می‌شوند در نتیجه آنان ایشان- انسانها- را از حیث گمراهی می‌افزایند و براستی که آنان- انسانها- گمان کردند همانگونه که شما گمان دارید که هرگز خداوند کسی را در قیامت از قبر برانگیخته نخواهد نمود!).
از آیه شریفه استفاده می‌شود، عدم باور به قیامت، عامل مهمی در برقراری این ارتباط گمراه کننده می‌باشد، از این‌رو، از عواقب این رابطه شوم باکی بخود راه نمی‌دهند.
در سوره انعام از صحنه قیامت گزارش می‌دهد که جنیان نیروهای فراوانی از انسانها را در طول زندگی دنیا در اختیار خویش گرفتند! و آنان را گمراه نمودند:
«وَ یَوْمَ یَحْشُرُهُمْ جَمِیعاً یا مَعْشَرَ الْجِنِّ قَدِ اسْتَکْثَرْتُمْ مِنَ الْإِنْسِ، وَ قالَ أَوْلِیاؤُهُمْ مِنَ الْإِنْسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنا أَجَلَنَا الَّذِی أَجَّلْتَ لَنا قالَ النَّارُ مَثْواکُمْ خالِدِینَ فِیها إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ ...». [۴۹۷] (و روزی که او همه را بتمامی- در صحرای محشر- جمع می‌کند،- خطاب به جن، می‌گوید- ای جماعت جن براستی از انسانها نیروی فراوانی بدست آوردید، و دوستانشان از انس- با بیچارگی- گفتند: پروردگارا، بعضی از ما بواسطه بعضی دیگر تمتع جستیم!- آلت فساد و لذت یکدیگر قرار گرفتیم- و به نهایت مهلت خویش که برایمان تعیین نموده بودی، رسیدیم،- خداوند- فرمود: آتش جایگاه شماست که در آن ابدی هستید مگر آنچه را که خدا بخواهد ...).
از آیه شریفه استفاده می‌شود، پناه بردن این اشخاص به جن، به معنی خروج از تحت ولایت و پناه الهی می‌باشد؛ پس چنین افرادی، نزدیک شدن به آنان خطرناک بوده، آثار شومی را موجب می‌شوند.
با توجه به توصیفات روشن قرآن و تأکید سخن معصوم (ع)، احادیثی که از صعقه و بیهوشی مستمعین قرائت معصوم (ع) (ب ۲۴، ح ۲) گزارش می‌دهد، باید یا به معنی «تأثری که با هشیاری و با رقت و نرمی دل و اشک چشم و شور و اضطراب قلبی همراه است»، گرفته شود و یا آنکه با توجه به غشوه و سکته همام در خطبه متقین در مواردی مطرح است که قاری و گوینده سخن شخص معصوم (ع) و یا تالی تلو معصوم (ع) باشد و مستمع فرد عابد با صلاحیتی همچون همام، نه صوفیان و منحرفینی که در خانقاه‌ها بعضی از حرکات و آثار فاسد را بروز می‌دهند.
در بعضی از روایات قرائنی وجود دارد که سخن امام (ع) نظر به افعال بعضی از صوفیه دارد.
از دو حادثه اخراج تیر از پای امیر مؤمنان (ع) در حین نماز، و دادن انگشتری به سائل فقیر در حال رکوع، استفاده می‌شود که معراج معصومین (ع) در موارد عمومی از هشیاری نسبت به محیط اطراف، جدا نمی‌باشد و در عین اتصال با خدا از محیط اطراف بکلی منقطع نگشته‌اند حال آنکه صوفیان مذکور را بکرّات حالاتی دست می‌دهد که بکلی از خود غافل می‌شوند و از آثار مذکور قرآنی نیز در وجود آنان خبری نمی‌باشد. [۴۹۸]

ب: تفریط در شیوه استماع و انصات

اشاره در قرائت‌های عمومی و رایج مشاهده می‌شود، هرگاه قاری در یک نفس، قدری از آیات را با صوت زیبا قرائت می‌کند، در انتهای قرائت، صدای تحسین و تکبیرهای مستمعین بلند می‌شود.
این حرکت به دلائل متعددی خلاف ادب سماع قرآن بوده، انحرافی از شیوه انس و تدبر در قرآن بشمار می‌آید.

دلائل تفریط

۱- دستور قرآن، گوش فرادادن به آیات و سکوت در ظاهر و باطن می‌باشد به امید آنکه از رحمت الهی برخوردار گردیم.
ممکن است گفته شود که تکبیرها در پایان هر قرائت شکل می‌گیرد نه در حین قرائت.
در پاسخ باید گفت که ظاهر بیان آیه سوره اعراف، سکوت و توجه باطنی در طول قرائت می‌باشد نه صرفا در طیّ قرائت هر قطعه‌ای از آیات.
۲- فضای قرائت و مضامین آیات، حزن آمیز بوده، مستمع متوجه را در فضای معانی و حزن، سیر می‌دهد و انسان را به تدبر می‌کشاند.
وقتی انسان در فضایی که قرآن ایجاد می‌کند وارد شد و همراه جریان آیات، با تفکر و تأمل و تأثر قلبی به پیش رفت، این تفکر در انتهای هر قرائت قاری به پایان نمی‌رسد، بلکه استمرار یافته تا پیام آیات به انتها رسیده، جذب گردد، و این معنی عموما طیّ آیاتی چند، محقق می‌شود، بلکه اغلب حتی پس از ختم قرائت قاری نیز ادامه می‌یابد.
در این حالت، اگر مستمع در انتهای هر قرائت، تکبیر بگوید، رشته افکار خویش را بریده به جریان روحی خود، صدمه وارد می‌کند و با داخل نمودن عاملی خارجی، حال روحی‌اش را ضایع می‌گرداند.
با توجه به این نکته مهم، متوجه می‌شویم که چرا در آیه شریفه تأکید شدید بر گوش فرادادن و سکوت در ظاهر و تمرکز باطن را مطرح می‌نماید در غیر این صورت، نتیجه همان محرومیت از رحمت حاصل از پیام قرآن خواهد بود.
۳- آیات قرآن، با تبیین حقیقت دنیا و آخرت و واقعیت آلوده و نابسامان فکر و روحمان و با بیان عواقب شوم آن، خوف و اضطراب را در دل مستمع آیات می‌افکند و با شلاق انذارهای خویش، روح را کد و بی‌توجّه را به حزن و انقلاب روحی می‌کشاند، در این حالت، جریان عاقبت اندیشی (تدبر) همراه با خوف و اضطراب، وجود انسان را قبضه می‌کند؛ در این حالت، انسان در تفکر خویش فرو رفته، در هم پیچیده می‌شود، و اصلا حال و هوای سخن گفتن نداشته، تشویق قاری، یا ابراز تعجب از صوتش، برای او بی‌معنی جلوه می‌کند و اصلا زمینه تحقق ندارد.
آخر من که به آلودگی و ضعف و فقرم، متوجه شدم و خود را غرق در ذنوب دیدم، زبانم، لال و الکن می‌گردد و گرفتکی و خوفی مچاله کننده مرا احاطه می‌کند و دیگر نمی‌خواهم با کسی سخن بگویم و در خود در بستر فکری حاصل از آیات، فرو می‌روم و به ناله و زاری و انابه و مناجات با حق مشغول می‌شوم؛ چنانکه در روایات آمده است:
«مؤمنی که به گناه و آلودگی خویش، متوجه می‌شود زبانش از خوف و هراس بند می‌آید!»:
«... أدعوک یا سیّدی بلسان قد أخرسه ذنبه، أناجیک بقلب قد أوبقه جرمه، أدعوک یا ربّ راهبا راغبا راجیا خائفا، إذا رأیت مولای ذنوبی فزعت و ...».
امام سجاد (ع) (مفاتیح دعای ابو حمزه) در این زمینه چگونه می‌توان به تکبیر گفتن و مسائل مشابه پرداخت مگر اینکه انسان بخواهد از جریان روحی‌اش فرار کرده، خود را به بی‌خیالی بزند و با تکبیر گفتن سرپوشی کاذب بر واقعیت خویش نهد؛ و یا اینکه در سطحی کودکانه قرار داشته که صرفا از صوت زیبای قرآن به وجدی کودکانه در آید و به تحسین نشیند.
بله، در مواردی، صوت قرآن بهمراه معانی بلند و اوج گرفته آیات گاه چنان طوفانی در مستمع خویش بوجود می‌آورد که او را منقلب نموده، بی‌اختیار و بطور طبیعی و برخاسته از عمق وجودش به تکبیر الهی وادار می‌شود که خود، حکایت از جذبه عرفانی آیات و لذت غیر قابل وصف مستمع، می‌نماید.
لیکن این معنی لزوما نه در رأس هر قطعه از آیات پدید می‌آید و نه هر کسی در چنین جریانی قرار می‌گیرد.
پس بناچار، ما باید رنج سکوت و تمرکز را در حین قرائت قرآن به جان بخریم، و لذت آنی صوتش را در درون خویش، پنهان نموده، آن را سرمایه‌ای برای اندیشیدن در آیات خدای رحمان قرار دهیم تا پس از تراکم ابر تأثرات و غمها، تبدیل به اشگی سیل آسا گشته، بر سرزمین تشنه وجودمان ببارد تا بذر ایمان و تقوی و احسان و اخبات و رضای الهی در وجودمان بروید:
«وَ هُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیاحَ بُشْراً بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّی إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا سُقْناهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ، فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ، کَذلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ». [۴۹۹] «... وَ تَرَی الْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ، ذلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَ أَنَّهُ یُحْیِ الْمَوْتی وَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ». [۵۰۰] «وَ مِنْ آیاتِهِ أَنَّکَ تَرَی الْأَرْضَ خاشِعَةً، فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ، إِنَّ الَّذِی أَحْیاها لَمُحْیِ الْمَوْتی إِنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ قَدِیرٌ». [۵۰۱] ۴- در تفسیر آیه «وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ ...»، در احادیث مکرر وارد شده است که مقصود از استماع و انصات در برابر قرائت قرآن، نماز و غیر نماز هر دو را شامل می‌شود، یعنی همان رفتار را که در طول قرائت امام جماعت. در حین قرائت حمد و سوره، داریم، همان برخورد را نیز باید در خارج از نماز در حین قرائت قرآن، داشته باشیم.
ممکن است گفته شود در ۲ حدیث آمده است که این «استماع و انصات» به نماز جماعت اختصاص دارد.
لیکن این سخن صحیح نیست چرا که:
اولا: دو روایت سند ندارد.
ثانیا: هر دو روایت در «مجمع البیان» آمده است که یکی به نحو مجهول و دیگری بواسطه «زرارة» از امام باقر (ع) نقل شده است که ظاهرا یک روایت می‌باشند؛ در حالیکه اوّلی به لسان روایت نیست و دوّمی حکم مأموم در حال قیام را نسبت به قرائت امام جماعت، بیان می‌کند و نسبت به خارج از نماز ساکت است:
«قیل: الوقت المأمور فیه بالانصات للقرآن و الإستماع له، فی الصّلوة خاصّة خلف الإمام الّذی یؤتمّ به، إذا سمعت قراءته.
و روی ذلک عن أبی جعفر (ع): (ب ۲۶، ح ۱) (گفته شده است: وقتی که در آن امر به انصات قرآن و استماع به آن شده است، اختصاصا در نماز پشت سر امامی می‌باشد که به او اقتداء می‌شود وقتی که قرائتش را بشنوی.
و مطلب فوق از امام باقر (ع) نیز روایت شده است).
«و عن زرارة قال: قال أبو جعفر (ع): و إذا قرئ القرآن فی الفریضة خلف الإمام فاستمعوا له و أنصتوا لعلّکم ترحمون». (ح ۵) (و از زراره از امام باقر (ع) روایت شده است: و هرگاه قرآن در نماز واجب پشت سر امام جماعت خوانده شود پس به آن گوش فرا دهید و ساکت باشید شاید که مورد رحمت واقع شوید).
ثالثا: در نقلهایی دیگر از امام صادق همین زرارة، و عبد الله بن ابی یعفور و غیره آمده است که این امر به نماز اختصاصی ندارد و خارج از نماز را نیز در بر می‌گیرد:
«عن زرارة قال: سمعت أبا عبد اللّه (ع) یقول: یجب الإنصات للقرآن فی الصّلوة و غیرها، و إذا قرئ عندک القرآن وجب علیک الإنصات و الإستماع».
(ج ۶) (از زرارة نقل شده است که: امام صادق (ع) را شنیدم که پیوسته می‌فرمود: انصات برای قرآن در نماز و غیر نماز واجب است، و هرگاه در نزد تو قرآن، قرائت شود بر تو انصات و استماع واجب است).
«عن عبد اللّه بن أبی یعفور عن أبی عبد اللّه (ع)، قال: قلت له الرّجل یقرأ، یجب علی من سمعه الإنصات له و الإستماع؟
قال (ع): نعم، إذا قرئ عندک القرآن وجب علیک الإنصات و الإستماع». (ح ۴) (از عبد الله بن ابی یعفور از امام صادق (ع) نقل شده است: به حضرت گفتم، شخصی قرآن می‌خواند، آیا بر کسی که آن را می‌شنود انصات و استماع به آن، واجب می‌شود؟
فرمود: بله، هر وقت نزد تو قرآن خوانده شود بر تو انصات و استماع واجب است).
رابعا: در جریان نماز علی (ع) در مسجد کوفه، وقتی که «ابن کوّا» خارجی معروف، به قصد محکوم کردن حضرت و اتهام شرک به حضرت، آیه خواند، حضرت با وجود آنکه در نماز بودند به محض شنیدن قرآن سکوت می‌نمایند و پس از تکرار آیات و سپس سکوت حضرت، دست آخر حضرت با تلاوت آیه آخر سوره روم، به نمازشان ادامه می‌دهند.
سکوت حضرت با وجود در حال نماز بودن و قصد سوء ابن کوا، مرتبه بالاتری از بحث ما را مطرح می‌کند که شنونده حتی اگر در حین نماز باشد، ادب ایمانی، اقتضاء می‌کند که سکوت نماید.
این معنی را ولو فقهاء فتوی ندهند، می‌تواند مؤیّدی بر سخن ما باشد.
«عن أبی عبد اللّه (ع): قال: قرأ ابن الکوّا خلف أمیر المؤمنین: لئن أشرکت لیحبطنّ عملک و لتکوننّ من الخاسرین، فأنصت له أمیر المؤمنین». (ح ۳) خامسا: تعبیر «لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ» و جمله شرطیه «إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ ...» اطلاق دارد و تعلیل مذکور نمی‌تواند به نماز اختصاص یابد چرا که در دایره بسیار محدودی آن هم در نماز جماعت در اوقات صبح و مغرب و عشاء مطرح خواهد بود که با سیاق آیات و مقصود آن منافات دارد.
سادسا: تعبیر دو حدیث با مدلول احادیث دیگر منافاتی ندارد چرا که وجوب استماع در نماز و استحباب آن را در خارج نماز مطرح می‌نمایند و در این معنی احدی از فقهاء اختلاف ندارند.
استحباب استماع در خارج از نماز بمعنی وجوب اخلاقی است نه فقهی، و آن بدین معناست که خلاف ادب ایمانی است که هنگام قرائت قرآن، «استماع و انصات» صورت نگیرد، در غیر این صورت محرومیّت از برکات قرآن را پدید خواهد آورد.

بخش سوم: نمونه‌های تدبر

اشاره تدبر، در دو سطح عمومی و تخصصی مطرح بود، در هر یک از دو سطح، مسلمان و غیر مسلمان می‌توانستند شرکت کنند.
در سطح عمومی، برای غیر مسلمان کلید اساسی، عقل سالم و ترجمه دقیق و بلیغ می‌باشد و برای مسلمان، علاوه بر آن «اصول حاکم بر متدبر» غیر از احاطه بر آیات و روایات، ضروری است.
در سطح تخصصی، تمام کلیدهای تدبر و اصول اساسی تدبر برای دو گروه مطرح می‌باشد [۵۰۲] جز آنکه اصل صحت اعتقادات برای محقق غیر مسلمان، بعنوان راهنما، می‌تواند مطرح باشد.
جهت نمونه تدبر، بعنایت الهی، سوره حمد را با بکارگیری روش طرح سؤال، مورد تدبر قرار می‌دهیم بعضی از سئوالات در حد پاسخ گویی با امکانات عمومی است و بعضی دیگر، آشنایی با ابزار تخصصی را نیاز دارد، مقدار نیاز به این ابزار، بستگی به نوع سؤالات تفاوت می‌کند.

الف- نمونه‌های تدبر در مرتبه عبارات و اشارات قرآن

اشاره ما در این نمونه‌ها، بدون تأکید بر سطح سؤال، آنها را پی می‌گیریم:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ، إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ، اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ، غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لَا الضَّالِّینَ».

طرح بعضی از سؤالات در مورد سوره حمد

«معنی دقیق کلمه» علت گزینش و جایگاه آن، ارتباطات در جمله، آیه و آیات و سؤالات اساسی دیگر:
۱- معنای «الله، رحمن و رحیم» چیست؟
۲- چرا در میان اسماء الهی، این سه اسم با این ترتیب خاص آمده‌اند؟ و چرا این ذکر در صدر سوره‌ها تکرار شده است؟
۳- معنای «حمد، رب، عالمین و دین» چیست؟
۴- چرا حمد به الله نسبت داده شده است؟
۵- چرا در «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» و «الْحَمْدُ لِلَّهِ» گوینده سخن ملحوظ نیست؟
۶- رابطه میان «الله، رَبِّ الْعالَمِینَ، الرَّحْمنِ، الرَّحِیمِ و مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» چیست؟
۷- «نعبد، إهد، صراط، مستقیم، أنعمت علیهم، غیر، مغضوب، لا و ضالّین» چه معنی می‌دهد؟
۸- چرا جمله «نعبد و نستعین» به صیغه فعلی آمده‌اند و همچون «الْحَمْدُ لِلَّهِ» شکل اسمی ندارند؟
۹- چرا در «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» سخن از غیبت به خطاب، مبدل گشته است؟
۱۰- چرا بجای «أعبد»، «نعبد» آمده است؟
۱۱- استعانت از ابزار، با استعانت صرف به خداوند، چگونه سازگار است؟
۱۲- چرا هدایت در صراط مطرح است نه هدایت بسوی صراط؟
۱۳- چرا هدایت در صراط مطلوب است نه حفظ و نگهداری در صراط؟
۱۴- چرا بجای «صراط»، واژه‌های «طریق و یا سبیل»، نیامده است؟
۱۵- چرا برای «مغضوبین»، تعبیر «غیر» و برای «ضالین»، تعبیر «لا» جهت نفی آمده است؟
۱۶- چرا در «الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» نعمت به خدا منتسب است؟ و در «مغضوب» نسبت مجهول است؟ و در «ضالّین» به خود آنان نسبت داده است؟
۱۷- عنوان سوره چیست؟ و چه رابطه‌ای با محتوای آن دارد؟
۱۸- موضوع و هدف سوره چیست؟ و مخاطب آن کیست؟

پاسخها

سؤال ۱: معنای «الله، رحمن و رحیم» چیست؟ [۵۰۳] الف: «اللّه» اسم علم، اصلش «إله» یا «ولاه» یا «لیاه» است که بعنوان صفت مشبه، بکار رفته است.
بنابر اوّل: یا از فعل أله (عبادت کرد)، یأله می‌باشد که «إله» بمعنی «معبود» خواهد بود.
و یا از فعل أله (متحیر گشت)، یأله می‌باشد که «إله» بمعنی «ذاتی است که عقول از درک کنه ذاتش در حیرت و سرگشتگی بسر می‌برند».
بنابر دوّم: از فعل وله (شیفته گشت)، یوله می‌باشد که «ولاه» بمعنی «ذاتی است که پدیده‌ها شیفته او می‌باشند».
بنابر سوّم: از فعل لاه (در حجاب قرار گرفت)، یلوه می‌باشد که «لیاه» بمعنی «ذاتی است که از رؤیت دیدگان در حجاب قرار دارد».
هر چهار معنی مؤیدات بسیاری از قرآن و روایات دارد که بجهت وضوح و اطاله کلام از ذکر آن خودداری می‌کنیم پس «الله»، «ذاتی است که معبود همه پدیده‌هاست و آنها شیفته و بی‌قرار و مشتاق بسوی اویند و از درک کنه ذات کبریایش در حیرت و از دیدار ذاتش در حجاب قرار دارند».
با این معنی دقیق، می‌بینیم چشم انداز و تصویر روشنی از اسم جلاله الهی، در برابر افکار و عقول جلوه‌گر می‌شود.
ب: «رحمن» صیغه مبالغه از ریشه «رحمت» می‌باشد، بمعنی کسی که رحمت فراوانی را ابراز می‌دارد.
این معنی در فرهنگ قرآن چهره روشنی می‌یابد: کسی که همه اشیاء و مخلوقات حتی کفار را زیر پوشش رحمت عام خویش قرار داده است:
«... وَ رَحْمَتِی وَسِعَتْ کُلَّ شَیْ‌ءٍ فَسَأَکْتُبُها لِلَّذِینَ یَتَّقُونَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ الَّذِینَ هُمْ بِآیاتِنا یُؤْمِنُونَ». [۵۰۴] (و رحمت من هر چیزی را فرا گرفته است پس آن را برای کسانی که پیوسته تقوی پیشه می‌کنند و زکات می‌دهند و برای کسانی که آنان به آیات ما ایمان دارند،- ثبت و- مقرر خواهیم نمود).
«... رَبَّنا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ رَحْمَةً وَ عِلْماً ...». [۵۰۵]
ت: «رحیم» صفت مشبهه از ریشه «رحمت» می‌باشد کسی که رحمت ثابت و پایدار دارد.
در فرهنگ قرآن، این صفت الهی صرفا مؤمنین را شامل می‌شود که شکر رحمت واسعه ناشی از رحمانیت الهی را بجای می‌آورند، نیمه دوّم آیه قبل این نکته را بخوبی گویاست در سوره احزاب نیز این معنی تأکید می‌شود:
«... وَ کانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً». [۵۰۶] (و او صرفا نسبت به مؤمنین رحیم است).
توجه به این نکات در این سه اسم الهی بسیاری از سؤالات دیگر را پاسخ می‌دهد.
سؤال ۲: چرا در میان اسماء الهی این سه اسم با این ترتیب خاص آمده‌اند؟ و چرا این ذکر در صدر سوره‌ها تکرار شده است؟
الف: اسم «الله» جامع جمیع صفات شؤون الهی است؛ بهمین جهت برجسته‌ترین اسم برای معبود پدیده‌هاست که در فرهنگ قرآن و اسلام مطرح است و شأن خالقیت به این اسم جامع بر می‌گردد:
«اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ وَکِیلٌ». [۵۰۷] با این توجه، ما مخلوق الله و بنده او هستیم پس در حین شروع در هر کاری و طلب نیرو و انرژی برای حرکت در مسیر بندگی، مناسب است به این اسم و شأن جامع الهی متوسل شویم و بگوییم: «بِسْمِ اللَّهِ».
«الله» خالق هستی، همه مخلوقات را از رحمت واسعه‌اش بهره‌مند ساخته است پس سزاوار است به این شأن جامع نیز که فراگیر است اشاره کنیم و لطف و رحمت بی‌دریغش را مد نظر قرار دهیم: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ» با توجه به عنایت خاص الهی نسبت به مؤمنان و شاکران سزاوار است به این شأن برجسته نیز که پاسخ تمام مطلوبها و نیازهای متعالی انسان مؤمن را دربر دارد اشاره کنیم: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» این صفت «رحیمیت» در واقع هدف از خلقت هستی و رحمانیت الهی را نشان می‌دهد که غرض از خلقت، بهره‌مندی مخلوقات خصوصا انسان و جن از عنایت خاص او می‌باشد و اگر مخلوقی بر خلاف این هدف الهی به غضب دچار گشت به سوء اختیار خویش بوده است، از این‌رو نتیجه رحمانیت با اینکه در مورد بعضی از مخلوقات، کفر به رحمت الهی است و مناسب بود ذکر غضب و عذاب نیز در پی رحیمیت او بیاید لیکن بجهت ناگزیری این نتیجه و عدم مطلوبیت، و فرعی بودن آن در نظام خلقت مطرح نگردید.
ب: با توضیح فوق، روشن می‌شود که «بسم اللّه الرّحمن الرّحیم» شعاری است که مجموعه مسائل مبدأ خلقت، مسیر خلقت و مقصد خلقت و تمام وظائف بندگی و کیفیت سیر در مسیر بندگی را مطرح می‌نماید، مبدأ خلقت از «اسم الله» و مسیر خلقت از «رحمانیت الهی» روشن می‌گردد که برجسته‌ترین جلوه رحمانیت نعمت «بعثت انبیاء» و سپس «خلقت انسان» و سپس «تعلیم تکلم و بخشیدن قدرت تکلم» به او می‌باشد:
«الرَّحْمنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ ...». [۵۰۸] پس «تمام وظائف بندگی» در نعمت نبوت نهفته است و «کیفیت سیر» نیز علاوه بر نعمت نبوت در استعانت به این اسماء نهفته است.
«رحیمیت» نیز عنایت خدا در زندگی دنیا و آخرت را نشان می‌دهد و در واقع رحیمیت دلیل و سند زندگی ابدی از پس مرگ، و دلیل معاد و قیامت است چرا که رحیم ابدی بدون مرحوم ابدی معنی ندارد، و فقدان رحیمیت ابدی نیز نقصی است که ذات مقدس کمال غنا و لطف و رحمت، از آن بری می‌باشد.
پس با توضیحات فوق روشن می‌گردد که «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» خلاصه تمام قرآن است از این‌رو، این خلاصه در ابتدای هر سوره آمده است تا تفصیلی از این خلاصه در بعضی یا همه حوزه‌های آن مطرح گردد.
سؤال ۳: معنای «حمد، ربّ، عالمین و دین» چیست؟
«حمد» ستایشی است که نسبت به ارزش و زیبایی اختیاری، ابراز شود از این‌رو علت آمدن این واژه بجای «مدح» که به مطلق زیبایی نظر دارد، روشن می‌گردد.
«ربّ» در اصل از «تربیت» است که آن «پرورش دادن چیزی تا کمال خویش» می‌باشد پس «ربّ» بمعنی پروردگار متربّی تا کمال نهایی‌اش می‌باشد؛ در بعضی از استعمالات قرآن بمعنی صاحب اختیار و سید و آقا می‌باشد [۵۰۹] که در سوره حمد با توجه به ذکر «الله»، صرفا شأن تربیت را نظر دارد.
«عالمین» جمع «عالم» به معنی مجموعه‌ای از هر صنف یا نوع از موجودات می‌باشد پس «عالمین» مجموعه اصناف و انواع موجودات هستی را نظر دارد.
در قرآن کریم به معنی اصناف و مجموعه انسانها و جنیان نیز آمده است:
«إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ».
[۵۱۰] «... یا مَرْیَمُ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ».
[۵۱۱] لیکن این معنی با سیاق آیات سوره حمد که شأن الله را در جهان هستی دنبال می‌کند مناسبتی ندارد.
این معنی فراگیر از «عالمین» در سوره اعراف و سور دیگر آمده است:
«أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَکَ اللَّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ». [۵۱۲]
«دین» از ریشه دان یدین، بمعنی «گردنسپاری و انقیاد در چهار چوب و ضوابطی خاص» می‌باشد. [۵۱۳] از این‌رو، در استعمالات قرآنی، گاه بر جنبه گردنسپاری و انقیاد آن تأکید می‌شود و گاه بر ضابطه و قانونمندی در آن.
هر دو استعمال را یکجا آیه سوره توبه جمع نموده است:
«قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ... وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ ...». [۵۱۴] فعل «یدینون» بر گردنسپاری و کلمه «دین» بر شریعت و قانون الهی تأکید دارد.
در سوره یوسف به معنی «قانون مملکتی» نیز آمده است:
«ما کانَ لِیَأْخُذَ أَخاهُ فِی دِینِ الْمَلِکِ ...». [۵۱۵] «دین» را از آن رو به شریعت الهی یا به قانون مملکتی اطلاق می‌کنند که باید مورد اطاعت و انقیاد واقع گردد، «فرد متدین» نیز یعنی کسی که قانون خدا را پذیرفته و در برابر آن تعهد سپرده است و احکام و فرامین آن را به گردن گرفته است تا در خویش و جامعه پیاده کند.
به قرض هم «دین» می‌گویند، زیرا بر عهده انسان قرار گرفته است و انسان مسئول و متعهد ادای آن می‌باشد.
با توضیحات فوق روشن می‌گردد بر خلاف معنای مرسوم «یَوْمِ الدِّینِ» بمعنی روز جزاء، معنای آن «روز گردنسپاری و انقیاد تام در برابر حاکمیت الهی»، است که هول و هراسی عظیم را در وجود مخاطب خویش القاء می‌کند.
این معنی از «یَوْمِ الدِّینِ» و هول و هراس عظیم آن را سوره انفطار شاهد است:
«... یَصْلَوْنَها یَوْمَ الدِّینِ ... وَ ما أَدْراکَ ما یَوْمُ الدِّینِ ثُمَّ ما أَدْراکَ ما یَوْمُ الدِّینِ، یَوْمَ لا تَمْلِکُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَیْئاً وَ الْأَمْرُ یَوْمَئِذٍ لِلَّهِ». [۵۱۶] (در روز انقیاد و گردنسپاری به خدا، با بریان شدن داخل آن- جهنم- می‌شوند! ... و چه چیزی تو را آگاه نمود که روز انقیاد چیست؟، سپس چه چیزی تو را آگاه نمود که روز انقیاد چیست؟ [۵۱۷] روزی است که هیچ نفسی بر هیچ نفسی- حتی خودش- مالک چیزی نمی‌باشد و فرمان در آن روز مختص الله است).
می‌بینیم «مقهوریت نفوس» و «قاهریت مطلقه الهی» در معنی «یَوْمِ الدِّینِ» بخوبی منعکس است. با این توجه معنی «روز جزاء» نتیجه انقیاد و گردنسپاری هول انگیز در روز قیامت» می‌باشد نه معنی مطابقی آن.
در احادیث، آمده است که امام سجاد (ع) آنقدر آیه «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» را تکرار می‌نمودند که نزدیک بود جان خویش را بر سر آن گذارند!

  • آیه سوره انفطار هم قرائت «ملک یوم الدین» و هم قرائت «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» را تأیید می‌نماید.

سؤال ۴: چرا «حمد» به «الله» نسبت داده شده است؟
«الله» زیباست؛ «إنّ اللّه جمیل»، و خالق هستی، و هر آنچه از اسم و صفت ارزشمند و زیباست از آن اوست: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی ؛ [۵۱۸] و مخلوق خالق زیبا، زیباست: الَّذِی أَحْسَنَ کُلَّ شَیْ‌ءٍ خَلَقَهُ»: [۵۱۹] و هر آنچه زیبایی از مخلوق سر می‌زند از خدا سرچشمه می‌گیرد و از جانب اوست: «ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ»؛ «[۵۲۰] و حمد نیز نظر به زیبایی اختیاری خلقت دارد، چه طبیعت و چه انسان و فعل او؛ از این‌رو، هر حمد و ستایشی از هر ستایشگری نسبت به هر محمودی از آن خداست و در حقیقت به او بر می‌گردد؛ پس، «الْحَمْدُ لِلَّهِ».
سؤال ۵: چرا در «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» و «الْحَمْدُ لِلَّهِ» گوینده سخن ملحوظ نیست؟
ابتدا به هر عملی با یاد خدا و نشان از او و با طلب استعانت از خدا، شأن هر موجودی در جهان خلقت می‌باشد؛ مگر نه اینکه هر موجودی خالق خویش را می‌شناسد و فقر وجودیش را با غنای خالق مرتفع می‌سازد و به حمد و ستایش و تنزیه و تقدیس و نماز او می‌پردازد:
«کُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبِیحَهُ ...». [۵۲۱] (هر یک از پدیده‌ها، به یقین نماز و تسبیحش را می‌داند!».
«إِنْ مِنْ شَیْ‌ءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ ...». [۵۲۲] (هیچ چیزی نیست مگر آنکه بهمراه ستایش او،- خدا را- از هر عیب و نقصی مبرا می‌شناسد- می‌داند- و لیکن شما تسبیح انان را در نمی‌یابید).
«یَسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ». [۵۲۳] (هر که در آسمانها و زمین است از او درخواست می‌کند، هر روزی، او در امری مهم است).
از این‌رو، با وجود آنکه گوینده ذکر بسمله (بسم اللّه ...) و حمد، فرد یا گروهی در نماز یا غیر نماز می‌باشند گوینده این ذکر و حمد، نیامده است تا افاده عموم کند و شأن الهی را در جهان خلقت مطرح نماید و بشکل فعلی و یا شبه فعلی نیامد تا ازلیت و ابدیت این جریان ذکر و حمد و استعانت را تذکر دهد.
و دیگر اینکه ذکر و حمد از هر ذاکر و حامدی در حد فهم و شعور محدود اوست نه لایق ذات مقدس الهی، و بجای تسبیح و تحمید و تقدیس، تنقیص و محدودیت را با خود دارد.
از این‌رو، برای ذکر و حمدی در شأن مقام الوهیت و فراتر از تعینات و حدود موجودات، بدون ذکر، ذاکر و حامد و بدون ذکر صیغه فعلی یا شبه فعلی آمده است: [۵۲۴] «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ».
نکته دیگر در حذف متعلّق بسم الله می‌تواند وسعت معنی محذوف باشد که أبتدء، أذکر، أستعین، أتوسّم و ... را در بر می‌گیرد.
در سوره صافات آمده است که صرفا عباد مخلص خدا، صلاحیت توصیف او را دارا هستند و خداوند از توصیف غیر آنان پاک و منزه است:
«سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ إِلَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ». [۵۲۵] توصیف این بزرگواران چگونه است؟:
«لا أحصی ثناء علیک أنت کما أثنیت علی نفسک!». رسول خدا (ص) (- خدایا- توان آن را ندارم ستایش و ثنایی بر تو را بشماره در آورم، شما خود همانگونه‌اید که خود بر خویش ستایش نموده‌اید!).
تنها اینها هستند که بتمامی، عجز مخلوق و عظمت و کبریایی خالق را در می‌یابند و او را از هر گونه عوارض مخلوق پیراسته، بدرستی توصیف می‌نمایند و در نهایت، «ما عرفناک حقّ معرفتک!» سؤال ۶: رابطه میان «ألله، رَبِّ الْعالَمِینَ، الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ و مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» چیست؟
اللّه، به هر چیزی خلقت مناسبش را عطا کرده است و تحت تربیت خود آنان را مرحله به مرحله به کمال نهایی‌شان هدایت می‌نماید:
«رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْ‌ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی . [۵۲۶]
پس بدلیل خلقت و بدلیل ربوبیت، حمد و ستایش مختص اوست: «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ».
این ربوبیت با دو شأن رحمت عام نسبت به همه موجودات و رحمت خاص نسبت به شاکران (و غضب نسبت به کافران) [۵۲۷] آنان را به زیبایی تربیت می‌نماید پس:
«الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ».
و این گونه تربیت، دلیل سومی بر اختصاص تام ستایش به اوست.
این ربوبیت الهی در محدوده جهان طبیعت و فرصت عمر محدود خلاصه نمی‌گردد و به جهان ابدی آخرت کشیده می‌شود تا شاکران (و کافران) [۵۲۸] بتمامی و به کمال، پاسخ انگیزه‌ها و اعمال خویش را بیابند پس «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ».
و این نکته دلیل چهارمی است که حمد و ستایش از آن اوست.
این جریان از ذکر خلقت زیبای الهی آغاز گشته با توجه به ربوبیت با سلاح رحمانیت (خصوصا بعثت انبیاء) و رحیمیت ادامه می‌یابد و با تأکید بر مقصد نهایی و تحقق کمال ربوبیت و رحیمیت خاتمه می‌یابد که مبدأ و مسیر و مقصد، همه را دربر گرفته است.
سؤال ۷: «نعبد، إهد، صراط، مستقیم، أنعمت علیهم، غیر، ألمغضوب، علیهم، لا، و ضالّین» چه معنی می‌دهد؟
الف: «نعبد» از ریشه عبد متّخذ از اصطلاح طریق معبّد (راه از سنگلاخ کوبیده شده و هموار) است که عبد وجودی است که سنگلاخهای وجودش کوبیده شده امر الهی براحتی بر وجودش جاری می‌شود و به اجرا در می‌آید، بعبارت دیگر «عبد» مظهر اطاعت و بندگی را نظر دارد که با عبادتها و اطاعت از اوامر الهی، هر چه بیشتر موانع فکری، خلقی و روحی عابد مرتفع گشته، به رنگ و صبغه زیبای الهی مزیّن می‌گردد:
«صِبْغَةَ اللَّهِ، وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ». [۵۲۹] (رنگ الهی را ملتزم شوید، و کیست که در رنگ، از خدا زیباتر است؟، و ما صرفا او را عبادت کننده‌ایم) ب: «إهد» از ریشه هدایت می‌باشد، بقرینه سیاق که مطلوب هدایت یافتگان را بیان می‌کند، هدایت‌های بالاتر در حوزه ارائه طریق و ایصال الی المطلوب را نظر دارد که اوّلی فکری است و عمدتا در حوزه وظیفه رسول خدا (ص) و دومی روحی و عملی است که صرفا در حوزه شأن الهی قرار دارد:
«وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ». [۵۳۰] «إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ ...». [۵۳۱] (و به یقین تو هر که را دوست بداری نمی‌توانی هدایت کنی و لیکن خدا هر که را بخواهد هدایت می‌نماید).
ت: «صراط» از ریشه «سرط» می‌باشد که بجهت قرب مخرج «ص» با «ط»، بتناسب «س» به «ص» مبدل گشته است.
«سراط» بمعنی راه آسان طلب و بسیار آسان می‌باشد، اصل آن از اصطلاح «سرطت الطّعام وزردته» می‌باشد یعنی که غذا را بلعیدم، پس راه خدا، صراط است چرا که رونده‌اش راه را می‌بلعد، راهی که راحت الحلقوم است و براحتی أخذ و جذب (وطیّ) می‌شود و یا برعکس «صراط» راهی است که رونده‌اش را می‌بلعد و در خود فرو می‌کشد.
پس راه خدا، خود از جاذبه و کشش فطری برخوردار است و به رونده‌اش شتاب می‌دهد، بر خلاف راه مغضوبین و ضالین که سنگلاخی است و رونده‌اش را به زحمت می‌اندازد.
ث: «مستقیم» بمعنی بسیار پایدار و طالب پایداری است که بمعنی «راست» نیز در مورد «راه» استعمال می‌شود پس در مقابل، راه مغضوبین، کج و معوّج و در واقع بیراهه می‌باشد که رونده‌اش را به وارونگی و سقوط می‌کشاند:
«أَ فَمَنْ یَمْشِی مُکِبًّا عَلی وَجْهِهِ أَهْدی أَمَّنْ یَمْشِی سَوِیًّا عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ».
[۵۳۲] (پس آیا کسی که نگونسار بر چهره- در سنگلاخ- راه می‌رود! هدایت یافته‌تر است؟، [۵۳۳] یا آنکه راست قامت بر راهی بسیار آسان و جذاب و بسیار پایدار قدم بر می‌دارد؟).
ج: «أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» از ریشه إنعام می‌باشد که به معنی رساندن احسان به ذوی العقول می‌باشد و نسبت به حیوانات بکار نمی‌رود، پس حکایت از ارزش و قدر و قیمت ذاتی و متعالی آن دارد که در شأن موجودات برتر از طبیعت حیوانی می‌باشد و راحتی و وسعت و نرمی و لطافت و عزت در زندگی مادی یا معنوی را پدید می‌آورد؛ چرا که اسماء این فعل، «نعمه، نعماء، نعیم و ناعمة» می‌باشد که در مقابل «نقمة» (امر زشت و منکر و سخت و عذاب آور) «ضرّ» (سختی و دشواری و بلا) و «شرّ»، «ضرّاء» (مبالغه ضرّ)، «جحیم» (آتش سوزان و شعله‌ور) و «خاشِعَةٌ عامِلَةٌ ناصِبَةٌ» (ذلیل عامل رنج کش) آمده است:
«وَ مَنْ یُبَدِّلْ نِعْمَةَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ». [۵۳۴] «فربّ کلمة سلبت نعمة و جلبت نقمة ...». (نهج، ک ۳۸۱) «إِذا أَنْعَمْنا عَلَی الْإِنْسانِ أَعْرَضَ وَ نَأی بِجانِبِهِ وَ إِذا مَسَّهُ الشَّرُّ ...». [۵۳۵]
«وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَیَقُولَنَّ ذَهَبَ السَّیِّئاتُ عَنِّی ...». [۵۳۶] «إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِی نَعِیمٍ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِی جَحِیمٍ». [۵۳۷] «وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ خاشِعَةٌ عامِلَةٌ ناصِبَةٌ ... وُجُوهٌ یَوْمَئِذٍ ناعِمَةٌ». [۵۳۸] «نعمت بخشیدن» گاه بعنوان امتحان مطرح می‌گردد و جنبه ارزشی ندارد، بلکه می‌تواند وسیله کسب ارزشها قرار گیرد که در [۵۳۹] آمده است:
«إذا أنعمنا علی الإنسان ...» و گاه به عنوان مدال افتخار و ارزش مطرح می‌شود که در این سوره حمد و سوره نساء/ ۶۹، مائده/ ۲۳، مریم/ ۵۸ و ... آمده است.
ح: «غیر»، برای غیریت و بیگانگی میان دو شی‌ء می‌آید، پس آمدن «غیر» بر سر مغضوبین، بیگانگی تام و تمام میان «الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» و «الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ» را نشان می‌دهد؛ تقابل میان این دو گروه، خود مؤید و قرینه بر این معنی می‌باشد.
خ: «الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ»، کسانی که غضب الهی بر جانشان مستقر شده است که به شهادت موارد کاربرد آن در قرآن، کسانی را نظر دارد که یکسره از رحمت الهی محروم می‌باشند و به عذاب ابدی گرفتار، و دیگر امیدی به بازگشت آنان نیست و به تعبیر قرآن، مردگان در قبر می‌باشند که حتی پیامبر خدا نیز نمی‌تواند آنها را هدایت نماید، چرا که از مسیر حق بسیار دور افتاده‌اند:
«فَإِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی ...». [۵۴۰] «وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ». [۵۴۱] «إِنَّما یَسْتَجِیبُ الَّذِینَ یَسْمَعُونَ وَ الْمَوْتی یَبْعَثُهُمُ اللَّهُ ...». [۵۴۲] «... أُولئِکَ شَرٌّ مَکاناً وَ أَضَلُّ عَنْ سَواءِ السَّبِیلِ». [۵۴۳] ذ: «ضالّین» منحرفان از مسیر حق می‌باشند که نتیجه آن، گم کردن راه حق و گم شدن در بیابان ظلمات می‌باشد، از این‌رو، اشتقاقات فعلی این واژه با حرف «عن» که برای در گذشتن و تجاوز از حد بکار می‌رود، استعمال می‌شود:
«... إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدِیدٌ ...». [۵۴۴] سؤال ۸: چرا جمله «نعبد و نستعین» به صیغه فعلی آمده‌اند و همچون «الْحَمْدُ لِلَّهِ» شکل اسمی ندارند؟
«نعبد» و «نستعین» فرد با اعتقاد سالم به شأن الهی را نشان می‌دهد که به شأن بندگی خدا و استعانت از او، متلبس گشته است، این فرد چون راه بندگی را در پیش گرفته است و تا قله بندگی راه فراوانی را در پیش دارد لذا تعبیر اسمی «نحن عبادک» بکار نرفت چرا که معنی ثبات و استقرار را می‌رساند که هنوز حاصل نشده است حتی رسول خدا (ص) که در نماز مدال افتخار «عبد خدا» بودن برایش مطرح است او نیز این تعبیر را به شکل مضارع باید در نماز بیان کند که نشان می‌دهد، قله بندگی تام و تمام عیار، نهایت نداشته، جریان بندگی و عبادت خدا دائمی است و این خود، ردّ افکار کسانی است که خود را با ادعای وصال به حق، بی‌نیاز از عبادت و التزام به احکام شریعت می‌دانند؛ آنجا که رسول خدا (ص) در مسیر قرار دارد و به نهایت سیرش نرسیده است دیگر چه جای ادعا برای دیگران، باقی می‌ماند.
شکل مضارع «نستعین» نیز استمرار جریان اضطرار و عجز از بندگی و عبادت آنگونه که باید و شاید را می‌رساند که پیوسته باید از او استمداد طلبید و در جزء جزء اعمال و سیر خویش به عنایت و لطف او نظر داشت چرا که:
«ما أَصابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ ...». [۵۴۵] (هر آنچه از حسنه به تو اصابت کند پس از جانب خداست).
«لا حول و لا قوّة إلّا باللّه ...».
(هیچ حائلی- از گناه- و هیچ نیرویی- بر طاعت و عبادت- جز بواسطه خدا، وجود ندارد).
سؤال ۹: چرا در «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» سخن از غیبت به خطاب، مبدّل گشته است؟
خطاب الهی و حضور در بارگاه مقدس او را شرافتی است که نامحرمان و جاهلان به شأن و مقام الهی را نشاید، آنکه فعل خدا را زیبا نبیند و ربوبیت مطلقه و فراگیر الهی را نشناسد و رحمت عام و خاص الهی را نچشیده باشد و به روز انقیاد و فرمانبرداری تام قیامت، ایمان نداشته باشد، صلاحیت خطاب نمودن خدا را ندارد؛ از این‌رو، پس از این سیر معرفتی و ایمانی، لیاقت خطاب و حضور در بارگاه قدس حاصل می‌شود پس:
«إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ».
مروری گذرا بر آیات قرآن نشان می‌دهد که خطابات الهی یا به مؤمنان است و یا به توده‌های مردم، و هرگز بطور مستقیم بدون واسطه «پیامبر یا مؤمنین» کفّار را مورد خطاب قرار نمی‌دهد تنها یک خطاب به کفار در آیات آمده است که ناظر به صحنه قیامت و سرزنش شدید آنان می‌باشد که در آن صحنه هولناک این خطاب بسیار شکننده و خرد کننده است:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَعْتَذِرُوا الْیَوْمَ إِنَّما تُجْزَوْنَ ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ». [۵۴۶] سؤال ۱۰: چرا بجای «أعبد»، «نعبد» آمده است؟
اعتراف به شؤون الهی، الزامات و تعهدات بندگی را بدنبال دارد و تک تک معترفین را مکلّف به اجرای فرامین الهی می‌گرداند:
«أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ». [۵۴۷] این تعهدات با هر فردی، بطور شخصی و جدای از دیگران مطرح است و هر کسی شخصا تعهدات و تکالیفی را در برابر خدا بر عهده می‌گیرد؛ چرا که هر کس به تنهایی مسئول اعمال خویش می‌باشد و بار کسی را دیگری بر نخواهد داشت:
«لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری . [۵۴۸] «لَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادی کَما خَلَقْناکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ ...». [۵۴۹]
با این توجه مناسبت داشت که ابراز بندگی بنحو تک تک و جدا جدا مطرح گردد و گفته شود: إیّاک أعبد، حال چرا بجای «أعبد»، «نعبد» آمده است؟
سوره انبیاء و مؤمنون این نکته را روشن می‌نمایند:
«إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ». [۵۵۰] «إِنَّ هذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاتَّقُونِ». [۵۵۱] مسئولیت فردی تک تک افراد، باید در ضمن امت واحده، بر عهده گرفته شود و الّا تقطّع افراد بشکل احزاب و دستجات متفرّق، نمی‌تواند بندگی و تقوای الهی را در پی آورد، امری که ادامه هر دو آیه از آن شکایت دارد، پس باید در تشکل ایمانی امت واحد اسلامی، خدا را بندگی نمود.
امت بدون امام، معنی ندارد و امت واحد نیز ضرورتا، امامت واحد را مطرح می‌نماید.
پس در هر زمانی برای امت اسلامی، امامی واحد مطرح است، امامت واحد نیز بدون عصمت و تعیین از قبل، امکان تحقق ندارد، چرا که بر امامی غیر معصوم، بطور عادی امکان وحدت رأی وجود ندارد.
پس بناچار در هر زمانی، امت اسلامی زیر سایه امامی معصوم قرار دارد، که باید او را بشناسد و از او پیروی نماید چرا که شرط مسلمانی و شرط صحت بندگی و عبادتها می‌باشد و از این‌روست که رسول خدا فرموده‌اند:
«من مات و لا یعرف إمامه مات میتة جاهلیّة» امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) [۵۵۲] الزام به شناخت امام در شرایط وجود مدعیان دروغین در هر زمان، تعیین و انتصاب از قبل را با خود بهمراه دارد و الّا امکان شناخت امام غیر معصوم و غیر معیّن و وحدت بر او عملا در هر زمانی وجود ندارد.
در عصر غیبت، امامت واحد زیر پرچم امام عصر حضرت حجت (ع) باید تحقق یابد و الّا امامتی جاهلی خواهد بود.
تأکید فراوان در برقراری نماز به شکل جماعت، خود ضرورت این وحدت امت، زیر سایه امام واحد را بخوبی نشان می‌دهد.
با این توضیحات روشن می‌گردد که اعتصام به ریسمان الهی بشرط وحدت و یکپارچگی می‌باشد و الّا اعتصامی محقق نخواهد گشت:
«وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا ...». [۵۵۳] سؤال ۱۱: استعانت از ابزار با استعانت صرف به خداوند، چگونه سازگار است؟
آنچه از امکانات و ابزار و عوامل رشدی که در این جهان طبیعت، خداوند نهاده است باید بکار گرفته شود و این سنت قطعی و جاری خداست:
«أبی اللّه أن یجری الأمور إلّا بأسبابها». (ص) با این توجه، پس استعانت صرف از خدا چه معنی می‌دهد؟
با دقت در بیانات قرآن و حدیث روشن می‌گردد، معنی توحید در این زمینه این است که با وجود استفاده از ابزار، خدا را مسبب الأسباب بدانیم و تأثیر علل طبیعی و مادی را در گرو اذن خدا، ببینیم از این‌رو بر خدا نه بر اسباب تکیه کنیم و با وجود استفاده از ابزار، صرفا او را صاحب عنایت بدانیم:
«إِنَّ اللَّهَ هُوَ الرَّزَّاقُ ذُو الْقُوَّةِ الْمَتِینُ». [۵۵۴] «اللَّهُ خالِقُ کُلِّ شَیْ‌ءٍ وَ هُوَ عَلی کُلِّ شَیْ‌ءٍ وَکِیلٌ». [۵۵۵]در این زمینه، سخن رسول خدا (ص) به عرب شتر گم کرده، گویاست که «إعقل و توکّل»؛ «عقال شتر را به زمین بکوب لیکن بر خدا تکیه کن (نه بر میخ کوبیده شده)! سؤال ۱۲: چرا هدایت در صراط مطرح است نه هدایت بسوی صراط؟
هدایت، گاه بسوی صراط است و گاه در صراط می‌باشد که دوّمی استمرار هر چه بیشتر عنایت و هدایت الهی را نظر دارد با توجه به پاسخ سؤال ۱۰ روشن گشت که بدلیل سوره یس و غیره کسی که در جریان بندگی خدا، قرار گرفت، در واقع در صراط مستقیم، قرار گرفته است، از این‌رو، دیگر معنا ندارد هدایت بسوی صراط را طلب نماید، بلکه نیازمند هدایت در صراط مستقیم می‌باشد:
«... أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ». [۵۵۶] «إِنَّ اللَّهَ رَبِّی وَ رَبُّکُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ». سخن مکرّر عیسی (ع) [۵۵۷]
سؤال ۱۳: چرا هدایت در صراط مطلوب است نه حفظ و نگهداری در صراط؟
طلب هدایت بجای طلب حفظ و نگهداری در صراط، اشاره به عدم توقف و سیر مستمر انسان دارد که امری جبری است و لذا ضرورت هدایت و راهنمایی در مسیر مطرح است نه حفظ و نگهداری انسان:
«یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ». [۵۵۸] (ای انسان به یقین تو بسوی پروردگارت با رنج و کوشش در حرکتی پس او را- لاجرم- دیدار کننده‌ای).
«لَتَرْکَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ». [۵۵۹] (بی‌شک مرحله‌ای را از پی جدا شدن از مرحله‌ای طی خواهید نمود).
این سیر جبری، جهت آن به اختیار انسان می‌باشد که یا به سوء اختیارش به طرف دوزخ رود یا به عنایت خدا به جنت و رضوان الهی رسد.
تا مادامی که هوای نفس انسانی در کار است و تا مادامی که شیطان، بکار شیطنت و اغواگری می‌پردازد خطر سقوط و بیرون افتادن از صراط، انسان را تهدید می‌کند، بنابراین، ضرورت طلب دائمی هدایت در صراط، برای انسان مطرح خواهد بود، سرنوشت نهایی «شیطان، بلعم باعورا» و دیگرانی که در صراط مستقیم بودند سپس ساقط شدند و به منجلاب بیچارگی و عذاب ابدی هبوط کردند، این اضطرار به عنایت دائمی خداوند، در جریان حرکت در صراط را بازگو می‌کند، تا زمانی که مرگ، این رفیق شفیق، در رسد و جریان هدایت یافتگی ما را قطعی نماید که در اینجاست که انسان از خطر جسته و به فوز و فلاح رسیده است:
«فزت و ربّ الکعبة». علی (ع) «أَ فَما نَحْنُ بِمَیِّتِینَ إِلَّا مَوْتَتَنَا الْأُولی وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِینَ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ». [۵۶۰] (پس آیا ما جز مرگ اوّلمان میرنده‌ایم؟ و ما هرگز معذّب نخواهیم بود، بی‌شک این پیروزی عظیم می‌باشد).
سؤال ۱۴: چرا بجای «صراط»، واژه‌های «طریق و یا سبیل»، نیامده است؟
«طریق» راهی است که باید آن را با تلاش و کوشش، کوبید و هموار نمود، چرا که از ریشه «طرق» بمعنی سخت کوبیدن می‌باشد حال آنکه راه خدا حقیقتش راهی است بسیار سهل و پر جاذبه که به رونده‌اش هر چه بیشتر شتاب می‌دهد، چرا که این راه، راه فطرت و سرشت الهی است:
«فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ ...». [۵۶۱] تلقّی سختی راه، از نفس امّاره انسان ناشی می‌شود که نمی‌خواهد بزیر اطاعت خدا و فرامین او در آید.
«سبیل» به معنی راه آسان است، لیکن با توجه به کاربردهای آن در قرآن بر خلاف صراط، به شکل جمع نیز بکار رفته است که نشان می‌دهد راه‌ها بسوی خدا وجود دارد، لیکن همه آنها در صراط قرار دارند که همچون شاهراهی است که رونده‌اش را در خود فرو می‌کشد و به سیرش شتاب می‌دهد.
راه‌های متعدد در مسیر خدا با توجه به شرایط مختلف فکری- روحی، خانوادگی و اجتماعی افراد مطرح است که هر کس از وضعیت خاصی، حرکت بسوی خدا را آغاز می‌نماید و تکالیفی خاص خویش، علاوه بر تکالیف مشترک مسلمانی را بر عهده دارد؛ پس سبیل به خصوصیات و خاستگاه فردی و اجتماعی مؤمنین نظر دارد، حال آنکه در صراط وجه اشتراک کلی مؤمنین و وحدت مسیر آنها مدّ نظر می‌باشد؛ از آنجا که محتوای سوره، بیان رؤس کلی و فهرست مسائل اساسی قرآن می‌باشد از این‌رو، مناسبت داشت که تعبیر «صراط» بکار گرفته شود.
علاوه بر آن، در صورت عدم ذکر «صراط مستقیم»، نکته جاذبه راه، راست و با استقامت بودن راه که سالکش را به استقامت می‌کشاند و از کجی و انحراف، مانع می‌شود و او را بپای وا می‌دارد، از دست می‌رفت.
سؤال ۱۵: چرا برای «مغضوبین» تعبیر «غیر» و برای «ضالین»، تعبیر «لا»، جهت نفی آمده است/ در سؤال ۷ پاسخ آن گذشت.
سؤال ۱۶: چرا در «الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ»، نعمت به خدا منتسب است؟ و در «مغضوب»، نسبت مجهول است؟ و در «ضالّین»، به خود آنان نسبت داده است؟
در مورد نعمت داده شدگان، و غضب شدگان، پاداش قطعی عملشان مطرح است که به خدا منتسب می‌باشد، لیکن با این توجه که هدایت یافتگی مؤمنین به عنایت مستمر خدا صورت گرفته است از رو، نسبت نعمت صریحا به خداوند داده شده است، در حالیکه مغضوبین، بسبب فساد و تبهکاری خویش، مستوجب غضب الهی گشته‌اند از این‌رو، صریا به خداوند منتسب نشده است، علت دیگر، بیان عدم مطلوبیت غضب در جهان خلقت از جانب خدا می‌باشد که بحکم عدالت و حکمت الهی باید صورت پذیرد، از این‌رو در صدر سوره نیز از ذکر آن خودداری شد.
دلیل دیگر، مقام و جایگاه این سوره می‌باشد که سخن از حمد و ستایش خداوند و سخن از رحمت و عنایت او می‌باشد لذا غضب به خداوند منتسب نگشت.
در اسناد ضلالت به خود گمراه شدگان، نظر به عملکرد آنان دارد نه پاداششان، چرا که هنوز استقرارشان در مسیر ضلالت قطعی نشده است و امید به هدایت آنان می‌رود و اینان همان «کوران و کرانی» می‌باشند که قرآن در تقسیم بندی روحی مردم مطرح می‌نماید:
«فَإِنَّکَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرِینَ وَ ما أَنْتَ بِهادِ الْعُمْیِ عَنْ ضَلالَتِهِمْ إِنْ تُسْمِعُ إِلَّا مَنْ یُؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ». [۵۶۲] تقابل میان «مردگان، کران و کوران» نشان دهنده امکان هدایت دو دسته اخیر می‌باشد که با توجه به سوره حمد همان «ضالین» می‌باشند، لیکن «مردگان» کسانی هستند که آگاهانه و به عمد راه کفر و تباهی را اختیار کرده‌اند:
«وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَیْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدِینَ». [۵۶۳] «أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً ...». [۵۶۴] سؤال ۱۷: عنوان سوره چیست و چه رابطه‌ای با محتوای آن دارد؟
عناوین سوره «سبعا من المثانی»، «حمد»، «فاتحة الکتاب»، «أمّ القرآن» می‌باشد.
تعبیر اوّل، که بمعنی «یک هفتای با عظمت فراتر از وصف بشری از قرآن مورد تمجید» است که در سوره حجر همتراز همه قرآن مطرح شده است چرا که چکیده و خلاصه تمام مباحث قرآن می‌باشد:
«وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ». [۵۶۵] سوره «حمد» است چرا که تمام ادله اختصاص حمد به خدا را بهمراه بیان جامع تمام شؤون الهی از مبدأ تا معاد را با خود دارد و علاوه بر آن کیفیت حمد لسانی و حمد عملی را به ما می‌آموزد.
«فاتحة الکتاب» است چرا که همچون فهرست و مقدمه‌ای جامع، در مورد محتویات قرآن می‌باشند؛ این عنوان در احادیث مکررا بکار رفته است که دلیل بر خدایی بودن چینش سور نیز می‌باشد.
«أمّ القرآن» است چرا که با توجه به محتوای سوره و با توجه به آیه محکم و متشابه (که محکمات را أمّ الکتاب می‌نامد) این سوره جزء آیات محکم می‌باشد و هیچ آیه متشابهی در این سوره وجود ندارد و دیگر اینکه، مرجع کلی تمامی قرآن می‌باشد.
سؤال ۱۸: موضوع و هدف سوره چیست؟ و مخاطب آن کیست؟:
«موضوع سوره» با توجه به عنوان حمد و سیاق آن «بیان شأن کلی خالق و مخلوق، نسبت به یکدیگر می‌باشد».
هدف سوره، آموزش کیفیت حمد و ستایش و بندگی خدا، از جهت فکری و عملی می‌باشد «مخاطب سوره» از معرفتهایی برخوردار است، این معرفتها نسبت به خالقیت الهی، ربوبیت او در هستی و درک و چشیدن رحمت بیکران و عنایت خاص خداوندی و باور به قیامت، در کنار درک شأنیت انحصاری ستایشها مخصوص خداوند است.
درک خالقیت خداوند امری فطری است که حتی مشرکین نیز به آن اعتقاد داشتند:
«وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْیا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَیَقُولُنَّ اللَّهُ، قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ». [۵۶۶] «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ». [۵۶۷] لیکن همانگونه که در آیات، مشاهده می‌کنیم، درک انحصار ستایشها و کرنشها برای خداوند خالق هستی، برایشان مفهوم نبود، ریشه این مسئله، «عدم علم و علم تعقل» می‌باشد که مقاطع آیات به آن اشاره دارند.
پس، مخاطب این سوره از «علم و عقل» برخوردار است و اهل اندیشه و تفکر می‌باشد که مبدأ و مسیر و مقصد هستی را می‌شناسد این شأن در اواخر سوره آل عمران، به «أولوا الألباب» نسبت داده شده است:
«إِنَّ فِی خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ لَآیاتٍ لِأُولِی الْأَلْبابِ الَّذِینَ یَذْکُرُونَ اللَّهَ قِیاماً وَ قُعُوداً وَ عَلی جُنُوبِهِمْ ... رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَکَ فَقِنا عَذابَ النَّارِ». [۵۶۸] پس معلوم می‌شود، مخاطب این سوره «اولوا الألباب» [۵۶۹] هستند که اهل فکر و ذکر و تعقل و علم و آگاهی می‌باشند پس باید خود را به سطح اولوا الألباب رساند تا صلاحیت خطاب این سوره را بدست آوریم.
نمونه‌هایی دیگر:
نمونه‌هایی دیگر:
الف: وَ لْتَکُنْ مِنْکُمْ أُمَّةٌ یَدْعُونَ إِلَی الْخَیْرِ وَ یَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ ...».
[۵۷۰] در آیه شریفه «من» در «منکم» را بعضی از مفسرین بمعنی تبعیض و بعضی دیگر به معنی بیان جنس گرفته‌اند که در صورت اوّل مسئولیت دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر بر عهده گروهی خاص، خواهد بود در معنی دوّم، مسئولیت این امر خطیر بر عهده تک تک مسلمین می‌باشد و اختصاصی به گروه خاصی نخواهد داشت.
توجه به آیات قرآن و احادیث در این زمینه، به وضوح نشان می‌دهد که امر «دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر»، در شأن و وظیفه هر مؤمنی می‌باشد و سخن به عدم تفاوت در نتیجه بحث بنابر هر یک از دو ترکیب، صحیح بنظر نمی‌رسد چرا که هر مؤمنی مجموعه ارتباطاتی را با محیط خانوادگی و اجتماعی خویش دارد و در این مجموع ارتباطات همواره احتمال وقوع خطاها و کجرویها وجود دارد که مسئولیت تذکر به آنها بر عهده کسانی است که در صحنه حضور دارند و از آن مطلع می‌باشند که گاه صرفا خود انسان ناظر کجروی و گناه و آلودگی می‌باشد، خصوصا در مواردی که در داخل خانواده‌ها و در دایره محدودی برملا می‌شود؛ پس در همه صحنه‌های اجتماعی و خانوادگی هر کسی به میزان درک و شعور و معرفت ایمانی خویش مسئولیت دعوت به خیر و تذکر و توصیه به حق و توصیه به صبر و امر به معروف و نهی از منکر را بر عهده دارد.
ادله بیانیه بودن «من» از این قرار است:
۱- آیه ۱۱۰ همین سوره آل عمران که پس از ۶ آیه از آیه مورد بحث ما مطرح است، خصلت «امر به معروف و نهی از منکر» را به همه مؤمنین نسبت می‌دهد:
«کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ ...».
(شما بهترین امتی هستید که از قبرستان بشریت و از دل ظلمات بنفع مردم، بیرون کشیده شده‌اید که پیوسته امر به معروف و نهی از منکر می‌نمایید و به خدا ایمان دارید).
می‌بینیم شأن مستمر امر به معروف، را آیه شریفه به همه امت نسبت می‌دهد و مخاطبین این آیه همان مخاطبین آیه مورد بحث ما می‌باشند.
۲- سوره عصر شهادت می‌دهد که هر انسانی در خسارت غوطه‌ور است مگر کسانی که ایمان آورند و اعمال صالح انجام دهند و یکدیگر را به حق و صبر و شکیبایی توصیه کنند.
این «توصیه به حق و صبر» همان شأن «دعوت به خیر و امر به معروف» می‌باشد که هر که از این معنی بر کنار باشد در خسارت سرمایه‌های انسانی- الهی‌اش گرفتار است؛ پس این توصیه بر عهده همه می‌باشد.
۳- در احادیث وارده در اهمیت این واجب، مؤمنی را که امر به معروف و نهی از منکر نمی‌کند ضعیف الایمان و مورد بغض خداوند معرفی می‌کند که این امر، حکایت از شمول این واجب بر همگان دارد:
«إنّ اللّه عزّ و جلّ لیبغض المؤمن الضعیف الّذی لا دین له، فقیل: و ما المؤمن الضّعیف الّذی لا دین له؟
قال: ألّذی لا ینهی عن المنکر ...». (ص) [۵۷۱] ۴- تشبیه رسول خدا که جامعه را به کشتی در دل دریا، مثل می‌زند نشان می‌دهد جلوگیری از تخریب در هر گوشه این کشتی، متوجه همه افراد، خصوصا کسانی است که به مورد نزدیک‌تر و آگاهتر و از قدرت بیشتری برخوردارند بهر حال، این مسئله امری عمومی بوده در شأن تک تک مؤمنین می‌باشد ولو اینکه اقدام عملی بر رفع مشکل در هر صحنه‌ای، با حضور عده‌ای با کفایت، کفایت می‌کند لیکن بهرحال این وظیفه برای هر کسی در طول زندگی، بکرات ضرورتش مطرح می‌گردد خصوصا آنجا که صرفا او ناظر صحنه بوده باشد.
۵- ادله ضرورت تعلم احکام و ضوابط دین [۵۷۲] و ادله تکلیف در حد وسع و بمیزان امکان فهم و شعور و دارائیهای خدادادی، [۵۷۳] تحقق شرط علمی دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر را تأکید می‌کنند.
پس وقتی آگاهی ضرورت داشت، در پی آن، نشر آگاهی و در ادامه آن، تحقق عملی و رفع موانع آن، واجب می‌گردد، پس همه مکلف به کسب آگاهی در حوزه دین می‌باشند و هر کس به میزان توان وجودی و آگاهی در مسیر دعوت به خیر و امر به معروف و نهی از منکر، باید قدم بردارد.
ب: «ذلِکَ لِیَعْلَمَ أَنِّی لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی کَیْدَ الْخائِنِینَ وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی، إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا ما رَحِمَ رَبِّی، إِنَّ رَبِّی غَفُورٌ رَحِیمٌ».
[۵۷۴] گوینده سخن در آیات فوق کیست؟
مشهور مفسرین آن را به یوسف (ع) نسبت داده‌اند و این از شگفتیهای تفسیر است.
دلائل عمده بر این نظر سخنان عمیق و موحّدانه‌ای است که در آیات فوق مشاهده می‌شود که از آن زن هوسران مشرک، این سخنان نمی‌تواند سرزند.
با تدبر در جریان سیر آیات و واقعیتهای روانی انسان، معلوم می‌گردد گوینده نه یوسف (ع)، بلکه همسر عزیز مصر می‌باشد:
۱- آیه فوق ادامه جریان محاکمه در حضور پادشاه مصر است که در آن صحنه اصلا یوسف (ع) حضور ندارد تا گوینده آن سخنان باشد، بلکه حضرت در زندان ماند تا پرونده‌ها بررسی شده، در فضای روشنی با عزت تمام با پادشاه روبرو شود.
۲- تعبیر «ذلک» بدون شاهدی از سیاق آیه به یوسف (ع) نسبت داده شده است در حالیکه میان سخن یوسف (ع) در زندان و این سخن، جریان تشکیل دادگاه فاصله انداخته است.
۳- برگشت «ذلک» به سخن حضرت جهت اثبات اینکه پادشاه یا همسر این زن بداند که من در غیاب او به او خیانت نکردم، بسیار عجیب است، چرا که در آیات قبل از جریان زندان، بروشنی معلوم می‌گردد که همه اطرافیان و حتی زنان سرشناس شهر، به بی‌گناهی و پاکی یوسف (ع) واقف گشتند و مسئله شبهه‌ای نداشت تا حضرت، اثبات عدم خیانت نماید:
«حاشَ لِلَّهِ ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَکٌ کَرِیمٌ». [۵۷۵] «یُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَ اسْتَغْفِرِی لِذَنْبِکِ ...». [۵۷۶] (یوسف از این مسئله اعراض کن و خانم شما نیز از گناهت استغفار کن!).
امّا خیانت به پادشاه در غیاب او هم بی‌معنی است چرا که مسئله ناموسی به پادشاه ربطی ندارد تا در فرض وقوع، خیانت به او محسوب شود، دیگر اینکه از ابراز علاقه زنان سرشناس شهر و اعتراف صریح همسر عزیز در برابر زنان و کوچک تلقی کردن گناه زن از جانب شوهرش و اعلان صریح زن مبنی بر ادامه اصرار خویش در تسلیم نمودن یوسف (ع)، همه و همه نشان می‌دهد که وقوع حادثه در فضای آلوده دربار و اعیان شهر، حتی عیب کوچکی تلقی نمی‌شد تا چه رسد که خیانت به پادشاه، در غیاب او به حساب آید، و اصلا در غیاب پادشاه، سخن بی‌معنایی است مگر پادشاه همسر آن خانم بود که خیانت در غیاب او مطرح باشد، علاوه بر آن، از سخنان زنان هوسران و سرشناس شهر بر می‌آید که طلب کام گیری همسر عزیز از غیر شوهرش، عیبی نداشت بلکه عیب اینجا بود که آن فرد، غلام باشد! که از حیث اجتماعی موجودی بی‌اعتبار و بی‌شخصیت و ذلیل تلقی می‌شد و دون شأن آن خانم بود که به یک فردی از این طبقه ابراز علاقه کند!:
«وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ امْرَأَتُ الْعَزِیزِ تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِی ضَلالٍ مُبِینٍ». [۵۷۷] (و عده‌ای از زنان در شهر گفتند که همسر عزیز با غلامش نسبت به نفس او مراوده دارد که عشق غلام به صمیم قلبش رسیده است بی‌شک ما او را در گمراهی روشنگری می‌بینیم).
۴- استبعاد کلمات توحیدی از همسر عزیز مصر، خود، موجب شگفتی است چرا که آنجا که «سحره» با یک برخورد کوتاه با حضرت موسی (ع) متحول می‌شوند و به اوج ایمان دست پیدا می‌کنند، و آنجا که کنیزکی بی‌حیاء در زندان امام هادی (ع) ظرف دو روز متحول می‌شود، چگونه زنی که بسیار هشیار و زیرک و روانشناس می‌باشد [۵۷۸] پس از سالها ارتباط از نزدیک با حضرت و مشاهده عجایب معنوی و روح ملکوتی حضرت، آنهم با گذشت حدود ۱۴ سال از زندان یوسف (ع) و دیدن استقامت حضرت در عدم پاسخگویی به مطلوب آن زن، متحول نشود و آن سخنان را که بارها و بارها در رفتار و کردار و سخنان یوسف دیده است، باز نگوید!:
«ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ ما رَأَوُا الْآیاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ حَتَّی حِینٍ». [۵۷۹] (سپس بعد از آنکه معجزات فراوانی را- از حضرت- مشاهده نمودند امر چنین ظاهر شد که باید او را تا مدتی زندانی کنند- تا غائله ابراز علاقه خانمها به او فروکش کند! یا آنکه یوسف (ع) تسلیم هوس همسر عزیز شود!-).
۵- عدم تبرئه نفس از جانب حضرت یوسف (ع) در یک چنین جایگاهی که همه فاسدند و غرق در تباهی، خود نسبت بسیار شگفتی است، معنا ندارد یوسف پاک و مقدس به عناصر آلوده بگوید من نفسم را تبرئه نمی‌کنم اصلا حضرت با اصرار از زندان خارج نشد تا پاکی و قداستش را به دستگاه آلوده پادشاه و شخص او بفهماند و آنان را محکوم نماید، اینجا جایی نیست که حضرت یوسف، از عجز بندگی در عدم ارتکاب گناه، سخن گوید، [۵۸۰] در این شرایط اینگونه سخن گفتن از جانب یوسف پاک و مطهر، راه عذر و بهانه و کوچک شمردن گناه را برای عناصر آلوده فراهم می‌نماید: «وقتی که یوسف نیز در معرض خطر است پس طبیعی است که ما به گناه آلوده شویم!» حال آنکه اینجا جای استیضاح و شرمنده نمودن و احساس شدید گناه را در وجود آنان پدیدار کردن، می‌باشد تا تحولی بنیادین در آنان شکل گیرد که می‌بینیم در مورد همسر عزیز شکل گرفت و متحول گشت.
۶- روایات در مورد همسر عزیز نشان می‌دهد که آن زن از پس آزادی حضرت از زندان، متحول شده است که با توجه به آیه مورد بحث، شروع تحول از همین صحنه دادگاه بوده است.
۷- ممکن است اشکال شود اگر سخن مذکور از همسر عزیز باشد پس چطور قبل از دادگاه اقدام به اعتراف ننمود؟
جواب این اشکال را قرآن کریم در تحوّل روحی ملکه سبأ روشن می‌گرداند که با وجود دیدن نامه ملکوتی حضرت سلیمان مزین به ذکر بسم الله که ملکه را به تکریم وامی‌دارد و با وجود دیدن انتقال تختش از مسیر هزار کیلومتری و عجایب دیگر هنوز به حقانیت رسالت و دعوت حضرت اعتراف نمی‌نماید چرا که هنوز آثار شرک و بت‌پرستی در وجودش مانع از اعتراف می‌گردد تا آنکه با دیدن صحنه نهر شیشه‌ای بالأخره به اعتراف در می‌آید:
«وَ صَدَّها ما کانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنَّها کانَتْ مِنْ قَوْمٍ کافِرِینَ». [۵۸۱]
(و او- ملکه را از اعتراف- مانع شد آنچه که او از غیر خدا می‌پرستید، چرا که او از قومی حق پوش و کافر بود).
با این توجّه، تشکیل دادگاه و اعتراف شدید زنان اشراف، بهمراه عظمتهای یوسف (ع) و استقامت شدید او، سد روحی همسر عزیز را در پذیرش حق، یکباره شکست و این چنین مخلصانه به صداقت یوسف (ع) اعتراف نمود.
تعبیر «لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَیْبِ» به عدم خیانت به یوسف (ع) نسبت به کتمان حقایق، نظر دارد در حالیکه او در زندان بسر می‌برد.
ت: «أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». [۵۸۲] (بهوش باشید که صرفا با یاد خدا پیوسته دلها آرام می‌گیرند).
انحصار آرامش دل به یاد خدا، این سؤال را پیش می‌کشد: پس این آرامشی که اهل دنیا در رو آوردن به لذات و غرایز و جلوه‌های زینت دنیا، احساس می‌کنند، چیست؟ [۵۸۳] دقت در تعبیرات آیه و توجه به حقیقت لذتها در زندگی، تناقض ظاهری آیه با واقعیتهای روانی را مرتفع می‌گرداند: آیه با تعبیر فعل مضارع، استمرار آرامش دل را به یاد خدا منحصر می‌نماید و آرامش لحظه‌ای را در کنار لذات دنیا نفی نمی‌نماید، دیگر اینکه احساس لذت از جلوه‌های شهوات و آلودگیها با تخیل استمرار و بقاء آنها همراه است وقتی که انسان به گذرا بودن و فنا پذیری آنها پی ببرد دیگر دل مضطرب با تکیه بر امر فانی و زودگذر هرگز آرامش پیدا نمی‌کند و اضطراب از او رخت بر نمی‌بندد، چرا که انسان در پی لذت و بهره‌وری ثابت و ابدی است و توجه به تغییر و تحولات دائمی امکانات، تمام تکیه گاه‌های انسان را در هم فرو می‌ریزد و آرامش او را سلب می‌نماید و حزن نسبت به گذشته و خوف و ناامنی را در وجودش نسبت به آینده مبهم، پدید می‌آورد تا آنکه به تکیه گاهی دست یابد که دیگر تغییر پذیر و فانی نباشد:
«وَ تَوَکَّلْ عَلَی الْحَیِّ الَّذِی لا یَمُوتُ ...». [۵۸۴] (و به خدای زنده تکیه کن که هرگز نمی‌میرد).
با توجه به این نکته می‌یابیم که آرامش مستمر و آرامش حقیقی جز با یاد خدا هرگز پدید نمی‌آید مگر در شرایط تخیل ابدی بودن لذتهای دنیایی که آنهم گذرا و موقتی می‌باشد.

ب: نمونه‌های تدبر در مرتبه لطائف قرآن

مرتبه لطائف قرآن به اولیاء الهی اختصاص دارد، اینکه مرز میان مرتبه اشارات و لطائف قرآن چیست؟ در حدیث امام حسین (ع) بیان نشده است، جز آنکه «اشارات» به «خواص» نسبت داده شده است و «لطائف» به «اولیاء الهی» که اجمالا نشان می‌دهد مرتبه «اشارات» عمدتا با عقل فطری و ابزار تخصصی بدست می‌آید لیکن مرتبه «لطائف» شأنی از ولایت الهی را می‌طلبد و نورانیتی ربانی را نیاز دارد تا لطائف آیات، مکشوف گردد.
معیار ما برای این تفکیک، لطائف تفسیری بود که از ائمه معصومین و اولیاء الهی رسیده است لطائفی که نوع مفسران متخصص از درک آن عاجز مانده بودند که در نمونه‌های زیر روشن می‌گردد:
۱- «وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ».
[۵۸۵] در نهج البلاغه، حضرت علی (ع) در تفسیر آیه می‌فرماید:
«در زمین دو امان از عذاب خدا، قرار داشت در حالیکه (اکنون) یکی از آن دو برداشته شده است پس دیگری را اخذ کنید پس به آن محکم دست گیرید.
اما امانی که برداشته شد پس او رسول خدا- صلّی اللّه علیه و آله و سلّم- بود و امّا امان باقی مانده پس استغفار می‌باشد چرا که خدای تعالی می‌فرماید:
«وَ ما کانَ اللَّهُ لِیُعَذِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِیهِمْ وَ ما کانَ اللَّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَ هُمْ یَسْتَغْفِرُونَ». [۵۸۶] ۲- «إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبارَکاً وَ هُدیً لِلْعالَمِینَ».
[۵۸۷] در تفسیر عیاشی آمده است که:
«منصور دوانیقی خواست که از اهل مکه، خانه‌هایشان را بخرد تا در مسجد الحرام وسعت ایجاد کند، آنان زیربار نرفتند، پس آنان را تشویق نمود، باز امتناع ورزیدند در نتیجه، با این شرایط اوضاع بر منصور تنگ شد، پس نزد امام صادق (ع) آمده، گفت:
«من از اینان چیزی از خانه‌ها و آستانه‌هایشان را درخواست کردم تا در مسجد الحرام وسعت ایجاد کنیم در حالیکه در این امر، مردم مانع شدند پس ناراحتی شدیدی مرا فرا گرفته است»، پس حضرت فرمود: «نباید آن مسئله تو را مغموم کند در حالیکه حجت و دلیل تو بر آنان در آن مسئله چیره است» پس منصور پرسید: «و به چه چیزی بر آنان دلیل آورم؟»، پس حضرت فرمود: «به کتاب خدا»، پس پرسید: «در چه موضعی از قرآن؟»، پس حضرت فرمود: «سخن خدا که «إِنَّ أَوَّلَ بَیْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ ...» در حالیکه خداوند به تو خبر داده است که اول خانه‌ای که برای مردم قرار داده شده است همانی است که در مکه قرار دارد، پس اگر مردم قبل از خانه کعبه (آن زمینها را) در اختیار داشتند پس آستانه و صحن منزلشان به آنان اختصاص دارد و اگر خانه کعبه از قدیم در میان آنان بوده است پس صحن خانه کعبه به خود او اختصاص دارد!». [۵۸۸] در حدیثی دیگر، حادثه‌ای مشابه از امام موسی کاظم (ع) آمده است:
«همینکه «مهدی عباسی» در مسجد الحرام بنا احداث نمود، منزلی در چهارگوش مسجد باقی ماند پس آن را از صاحبانش درخواست نمود، آنان امتناع کردند، پس از فقهاء موضوع را پرسید، همه به او گفتند که سزاوار نیست که چیزی را به غصب در مسجد الحرام داخل کنی، پس علی بن یقطین به او گفت: ای امیر مؤمنان! من نامه‌ای به موسی بن جعفر (ع) می‌نویسم تا تو را به حقیقت امر در این مسئله، خبر دهم پس به والی مدینه نوشت که از موسی بن جعفر (ع) در مورد خانه‌ای بپرسد که می‌خواهیم آن را در مسجد الحرام داخل نماییم پس صاحبان آن بر این کار امتناع می‌ورزند پس راه خروج از این مشکل چگونه است؟
والی آن را به ابی الحسن (ع) گفت، پس ابی الحسن (ع) (امام موسی کاظم) فرمود:
«آیا باید جواب را در این مسئله داد؟» پس والی گفت: «دستور را چاره‌ای از جواب نیست»، پس حضرت به او فرمود: «بنویس «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ»، اگر کعبه به مهمانی مردم فرود آمده است پس مردم به صحن کعبه اولویت دارند و اگر مردم همانانی هستند که به صحن کعبه فرود آمده‌اند پس کعبه به صحن خویش اولی است!».
صاحب المیزان می‌فرماید: «این دو روایت در برگیرنده استدلال لطیفی هستند و گویا که «منصور» آغازگر توسعه مسجد الحرام بود سپس امر به دست «مهدی» به اتمام رسید». [۵۸۹] ۳- «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً». [۵۹۰] در تفسیر عیاشی آمده است که: «معتصم از امام جواد (ع) در مورد سارق پرسید که از چه موضعی واجب است که قطع شود؟، پس حضرت فرمود: «قطع واجب است که از مفصل ریشه انگشتان باشد پس کف دست باقی بماند»، پس معتصم پرسید: «دلیل بر آن چیست؟»، حضرت فرمود: «سخن رسول خدا (ص) که سجده بر هفت جزء (از اعضاء) می‌باشد: صورت و دو دست و دو زانو و دو پا، پس اگر دست از مفصل کف دست (مچ) یا مفصل بازو (مرفق) قطع شود برای دزد دستی نمانده است که بر آن سجده صورت گیرد در حالیکه خداوند فرموده است: «وَ أَنَّ الْمَساجِدَ لِلَّهِ» (سجده گاه‌ها متعلق به خداست) و مقصود به سجدگاه‌ها، همین اعضای هفتگانه است که بر آنها سجده صورت می‌گیرد پس «فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً»، و هر چه که برای خدا باشد پس نباید قطع شود!». [۵۹۱] ۴- «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ». [۵۹۲] در اصول کافی آمده است که ابی حمزه می‌گوید: «ما جماعتی نزد امام صادق (ع) بودیم پس ما را به طعامی دعوت نمود که برایمان به لذتبخشی و گوارایی آن، سابقه‌ای نبود و خرمایی را نیز بر ایمان آورد که از صفا و نیکویی‌اش، همه چهره‌ها به آن می‌نگریست پس کسی گفت: بی‌شک از این نعیمی که به آن نزد فرزند رسول خدا، متنعم شدید مورد پرسش قرار خواهید گرفت، پس امام صادق (ع) فرمود: به یقین خدای عزیز و جلیل، بزرگوارتر و بالاتر از این است که طعامی را بخوراند پس آن را به شما گوارا قرار دهد سپس از شما در مورد آن پرسش نماید، جز این نیست که از شما می‌پرسد از آنچه که بواسطه محمد و آل محمد (ص) بر شما ارزانی داشته است!». [۵۹۳] در حدیثی دیگر امام صادق (ع) می‌فرماید «خداوند بزرگوارتر از آن است که از مؤمن در مورد أکل و شربش سؤال نماید». [۵۹۴] در حدیثی مشابه از امام رضا (ع) آمده است که فرمود: «هیچ نعیم حقیقی در دنیا وجود ندارد»، پس بعضی از فقهاء حاضر در مجلس گفتند: «پس سخن خدای تعالی «لَتُسْئَلُنَّ یَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِیمِ» (چیست)؟، این نعیم در دنیا جز آب سرد چیز دیگری نیست»، پس امام رضا (ع) در حالیکه صدایش را بلند نمود، فرمود: «و اینگونه آن را شماها تفسیر نمودید و آن را بر انواع مختلفی قرار دادید، پس بعضی گفتند: «آن آب سرد است» و غیر آنان گفتند: «آن طعام نیکوست»، و دیگران گفتند: «آن خواب نیکوست» در حالیکه پدرم از پدرش امام صادق (ع) مرا حدیث نمود که سخن شماها در نزد امام صادق (ع) در مورد سخن خدا «ثُمَّ لَتُسْئَلُنَّ ...» مطرح شد پس حضرت غضب نموده فرمود: «خداوند هرگز از بندگانش در مورد آنچه که بر آنان تفضل نموده است سؤال نمی‌کند و بواسطه آن بر آنان منت نمی‌نهد چرا که منت گذاردن به نعمت داده شده از مخلوق قبیح است پس چگونه ممکن است که به خالق نسبت داده شود آنچه را که مخلوقین به آن خشنود نمی‌باشند، و لیکن «نعیم» حب ما اهل بیت و دوستی ماست که خداوند بعد از توحید و نبوت از بندگانش در مورد آن سؤال می‌نماید و بجهت اینکه اگر بنده به آن وفا کند او را به نعیم بهشتی که زوال ندارد خواهد کشاند». [۵۹۵] ۵- «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ مَلِکِ النَّاسِ إِلهِ النَّاسِ ... مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ».
(سوره ناس) در حدیث «عنوان بصری» در جلد اوّل بحار، [۵۹۶] امام صادق (ع) حقیقت عبودیت را برای «عنوان» توضیح می‌دهد که با توجه به نکات مندرج در حدیث، تفسیری لطیف از سوره ناس می‌باشد:
«... به حضرت گفتم: «یا ابا عبد الله حقیقت عبودیت چیست؟».
فرمود: «سه چیز است:
(اوّل) اینکه بنده برای خویش در آنچه که خداوند به او بخشیده است، مالکیتی نبیند، چرا که بندگان را مالکیتی نمی‌باشد، مال را مال خدا می‌بینند، آن را هر جایی که خداوند به آن امر فرموده است قرار می‌دهند، و (دوّم) اینکه بنده برای خویش تدبیری را (جدای از تدبیر مالک خویش) نیندیشد، و (سوّم) اینکه تمام اشتغالش در آن چیزی باشد که خدا به آن امر فرموده و یا اینکه نهی نموده است.
پس هرگاه عبد برای خویش در آنچه که خدای تعالی به او بخشیده است، مالکیتی نبیند، انفاق کردن برای او آسان و راحت خواهد بود، در آنچه که خدای تعالی به او امر کرده است که در آن مورد انفاق نماید.
و هرگاه بنده تدبیر نفس خویش را بر مدبّر خویش واگذار نماید، حوادث ناگوار دنیا بر او سبک و آسان خواهد گردید.
و هرگاه بنده به آنچه که خدای تعالی به آن امر فرموده و یا نهی نموده است، مشغول گردد، (دیگر) از این دو مسئله به سوی جر و بحث ریاکارانه و فخر و مباهات با مردم، فراغت پیدا نخواهد کرد.
پس هرگاه خداوند بنده را به این سه، کرامت بخشید بر او «دنیا، و ابلیس، و خلق»، حقیر و سبک خواهد شد، و دنیا را به عنوان مسابقه در کثرت اندوزی و فخر فروشی طلب نخواهد نمود و آنچه را که نزد مردم است بجهت عزت جویی و برتری طلبی، نخواهد خواست و ایامش را به بیهودگی رها نخواهد کرد، پس این اولین درجه تقواست، چرا که خدای تبارک و تعالی می‌فرماید:
«تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِینَ لا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ». [۵۹۷]
(آن خانه آخرت است که آن را برای کسانی که برتری طلبی در زمین را اراده نمی‌کنند و نه فساد را، قرار می‌دهیم و عاقبت- زندگی- به متقین اختصاص دارد).

  • سه مرحله عبودیت، نظر به سه مرحله ربوبیت (صاحب اختیاری)، ملکویت (سیاستمداری و تدبیر) و الوهیت (امر به عبادت نمودن) خداوندی دارد که «بِرَبِّ النَّاسِ، مَلِکِ النَّاسِ و إِلهِ النَّاسِ» به آنها اشاره می‌کند.

آثاری که در اواسط سخن، حضرت نتیجه می‌گیرند به لطافت علمشان می‌باشد که از ظاهر آیه بسادگی بدست نمی‌آید، لیکن با توجه به استدلالهای لطیف حضرت بروشنی از آیات نتیجه گرفته می‌شود.
اثر نهایی در سخن حضرت در خود سوره منعکس است که استعاذه به این سه شأن الهی، انسان را از شرّ وسوسه گران خناس جنی و انسی نجات می‌بخشد که در سخن حضرت، «دنیا» اضافه شده است و در واقع وسوسه‌گری دنیا بر اثر تحریکات شیطان جنی و انسی و نفس اماره پدید می‌آید و خود عامل مستقل بحساب نمی‌آید.
۶- «وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلًا لِمِیقاتِنا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ ...».
[۵۹۸] در تفسیر برهان از حضرت ولیعصر (عج) در انتصابی بودن امامت، تفسیری لطیف ذیل آیه شریفه آمده است که از تلفیق آیات بقره/ ۵۵ و آیه فوق استفاده شده است:
«سعد بن عبد الله قمی می‌گوید به حضرت گفتم: پس ای مولای من به من خبر دهید از علتی که مردم را از برگزیدن امام برای خویش، منع می‌کند؟، حضرت فرمود: «امام مصلح یا مفسد؟»، گفتم: «مصلح» فرمود: «پس آیا امکان دارد که اختیار آنان بر شخص مفسد قرار گیرد بعد از آنکه کسی از آنچه که به ذهن دیگری از صلاح و فساد، خطور می‌کند، آگاهی ندارد؟»، گفتم: آری (امکان دارد)، فرمود: «آن همان علتی است که آن را به صورت استدلالی یقینی برایت ایراد می‌کنم:
«به من خبر ده از رسولانی که خداوند آنان را به خلوص و صفای باطن برگزیده است و بر آنان کتاب را نازل کرده است و با عصمت مؤیّد نموده است، چرا که آنان برترین و آگاه‌ترین امتها هستند، و راهیافته‌ترین از انبیاء به برگزیدن و اختیار نمودن کسی همچون موسی (ع) و عیسی (ع)، آیا امکان دارد با وجود وفور عقلشان و کمال علمشان، وقتی تصمیم به برگزیدن کسی نمایند، اینکه اختیار این دو نبی بر منافق واقع شود در حالیکه آن دو گمان می‌کنند که او مؤمن است؟».
گفتم: نه!، پس حضرت فرمود: «این موسی کلیم خداست که با وجود وفور عقلش و کمال علمش و نزول وحی بر او، از بزرگان قومش و از چهره‌های بزرگ لشکرش برای میقات پروردگارش هفتاد مرد را از کسانی که شکی در ایمان و اخلاص آنان نبود، برگزید، پس اختیارش بر منافقین واقع گشت!، چرا که خداوند می‌فرماید:
«وَ اخْتارَ مُوسی قَوْمَهُ سَبْعِینَ رَجُلًا لِمِیقاتِنا فَلَمَّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ ...».
[۵۹۹] (و موسی- ع- از میان قومش هفتاد مرد را برای میقات ما برگزید پس همینکه زلزله صاعقه آنان را فرا گرفت ...).
«وَ إِذْ قُلْتُمْ یا مُوسی لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّی نَرَی اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ». [۶۰۰] (و یاد آورید وقتی گفتید ای موسی، هرگز تو را تصدیق نخواهیم کرد تا آنکه خدا را آشکارا ببینیم پس صاعقه شما را فرا گرفت در حالیکه می‌نگریستید- منتظر بودید-).
«یَسْئَلُکَ أَهْلُ الْکِتابِ أَنْ تُنَزِّلَ عَلَیْهِمْ کِتاباً مِنَ السَّماءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسی أَکْبَرَ مِنْ ذلِکَ فَقالُوا أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ...». [۶۰۱] (از تو اهل کتاب درخواست می‌کنند که بر آنان کتابی را بتدریج از آسمان فرود آوری، پس بواقع از موسی بزرگتر از آن را درخواست نمودند پس گفتند: خدا را آشکارا به ما نشان بده پس آنان را صاعقه بسبب ستمشان فرا گرفت». [۶۰۲] پس، همینکه اختیار کسی را که خداوند او را به نبوت برگزیده است، واقع بر افسد نه اصلح، یافتیم در حالیکه او گمان دارد که آن فرد اصلح است نه أفسد، فهمیدیم که حق اختیار امام برای أحدی سزاوار نیست مگر بر کسی که آگاه است به آنچه که سینه‌ها آن را پنهان نموده‌اند و باطنها پوشیده داشته‌اند و درونها به آن منصرف خواهند شد، و- فهمیدیم- که ارزشی برای اختیار مهاجرین و انصار نیست بعد از آنکه اختیار انبیاء بر صاحبان فساد واقع گشت وقتی که اهل صلاح را اراده کرده بودند».
۷- «وَ اغْفِرْ لِأَبِی إِنَّهُ کانَ مِنَ الضَّالِّینَ» [۶۰۳]، «رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَ لِوالِدَیَّ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسابُ». [۶۰۴] از جمله برداشتهای لطیف، اثبات موحد بودن پدر حضرت ابراهیم (ع) به دلائل لطیفی توسط علامه بزرگوار طباطبائی می‌باشد که به عنایت الهی این معضل معرکه آرا را با دلائل روشن قرآنی گشودند، خلاصه استدلال آن بزرگوار از این قرار است:
الف: لفظ «أب» در عرف لغت و در فرهنگ قرآن هم بر پدر و هم بر عمو و هم بر پدر خوانده، اطلاق می‌شود، حال آنکه لفظ «والد» بر پدر حقیقی، اطلاق می‌شود.
ب: آزر که «أب» ابراهیم می‌باشد به صریح آیه ۸۶ سوره شعراء گمراه بود و به بیان صریح آیه ۱۱۴ سوره توبه «اب» ابراهیم مشرک بود و سپس دشمن خدا شد:
«... فَلَمَّا تَبَیَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ ...».[۶۰۵] ت: به بیان صریح آیه ۱۱۳ سوره توبه، پیامبر و مؤمنین حق ندارند برای مشرکان، طلب مغفرت نمایند و لو آنکه از خویشان نزدیک باشند بعد از آنکه مشخص شود که آنان از اهل جهنم هستند:
«ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبی مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِیمِ». [۶۰۶] ث: آیه ۱۱۴ سوره توبه نشان می‌دهد که طلب استغفار ابراهیم (ع) برای «اب» خویش محدود به مهلتی بود که «اب» او آن را به حضرت وعده داده بود تا که ایمان آورد لیکن وقتی برای حضرت شرک و دشمنی «اب» با خدا روشن گشت از او بیزاری جست:
«وَ ما کانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِیمَ لِأَبِیهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِیَّاهُ فَلَمَّا ...».
ج: آیه سوره شعراء طلب مغفرت حضرت را نسبت به «أب» خویش، وقتی که در خانه پدر و در جوانی بسر می‌برد مطرح می‌نماید، که با بیان سوره توبه پس از مدت کوتاهی، تبری حاصل شد.
ح: آیه سوره ابراهیم با کمال تعجب در سن پیری بعد از تولد اسماعیل (ع) و اسحاق و بعد از ساخته شدن خانه کعبه، از طلب مغفرت حضرت نسبت به پدر و مادر حقیقی‌اش (والدیّ) خبر می‌دهد.
سن حضرت در این زمان با توجه به تولد حضرت اسماعیل در حدود ۱۰۰ سالگی و ساخته شدن خانه در حدود ۱۲۰ سالگی و تبدیل شدن اطراف کعبه به شهر، نزدیک ۱۳۰ سال می‌باشد که در آیات منعکس است:
«رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً ...». [۶۰۷] «رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً ...». [۶۰۸] «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی وَهَبَ لِی عَلَی الْکِبَرِ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ ... رَبِّ اغْفِرْ لِی وَ لِوالِدَیَّ ...». [۶۰۹] آیه سوره بقره نشان می‌دهد هنگام ساختن خانه، شهری در میان نبوده است.
آیه سوره ابراهیم که مشتمل بر طلب مغفرت برای والدین خویش می‌باشد نشان می‌دهد که منطقه تبدیل به شهر شده است.
پس با توجه به ممنوعیت استغفار برای مشرکین و روشن شدن دشمنی «اب» ابراهیم در جوانی، این طلب استغفار حضرت در واپسین سالهای عمر خویش نسبت به «والدین» خویش نه «أب»، دلیل قطعی است که اوّلا؛ آزر پدر حقیقی ابراهیم (ع) نبوده است، و ثانیا، پدر و مادر حضرت موحّد بوده‌اند که به تأیید آن احادیث بسیاری از اهل بیت (ع) رسیده است که «آباء انبیاء مشرک نمی‌باشند». [۶۱۰]

ت: نمونه تدبر در مرتبه حقیقت قرآن

حقیقت قرآن به انبیاء و معصومین (ع) اختصاص دارد که از مقوله لفظ و ظهور لفظی بیرون است و به باطن و حقیقت قرآن مستقیما نظر دارد و از طریق الفاظ قرآن نمی‌توان آن حقایق را توضیح داد مگر همچون خوابی که به واقعی اشاره دارد که تفسیر آن خواب و تطبیقش بر واقعیت آن به توان بالای معنوی نیازمند است؛ بهرحال ما را به آن حوزه راهی نیست لیکن در احادیث گاه بیاناتی است که به اشاره و از دور، از حقایق قرآن قدری خبر می‌دهد که بعنوان نمونه یکی از آنها را که در تفسیر «ن وَ الْقَلَمِ» وارد شده است ذکر می‌نماییم:
«در معانی الأخبار از امام صادق (ع) در تفسیر حروف مقطعه در قرآن آمده است که حضرت به سفیان ثوری فرمود: «و امّا «ن» پس آن نهری در بهشت است، خداوند عزیز و جلیل فرمود: جامد شو، پس جامد شد، پس مداد گردید سپس به قلم گفت: «بنویس»، پس قلم سطر به سطر در لوح محفوظ آنچه را که واقع است و آنچه را که تا روز قیامت واقع خواهد شد، نوشت، پس مداد، مدادی از نور است و قلم، قلمی از نور است و لوح، لوحی از نور است».
سفیان گفت: به حضرت گفتم: «ای فرزند رسول خدا، امر لوح و قلم و مداد را بیشتر توضیح دهید و به من از آنچه که خداوند به شما تعلیم داده است، بیاموزید»؛ پس حضرت فرمود: «ای پسر سعید اگر تو لایق جواب نبودی پاسخ تو را نمی‌دادم، پس «نون» فرشته‌ای است که به قلم (پیام را) می‌رساند که او (قلم) فرشته‌ای است و قلم (نیز، پیام را) به لوح می‌رساند و او (نیز) فرشته‌ای است، و لوح (نیز، پیام را) به اسرافیل می‌رساند، و اسرافیل (نیز، پیام را) به میکائیل می‌رساند و میکائیل (نیز، پیام را) به جبرئیل می‌رساند و جبرئیل (نیز، پیام را) به انبیاء و رسولان می‌رساند».
سفیان می‌گوید: سپس حضرت فرمود: «برخیز ای سفیان چرا که من (دیگر) بر تو ایمن نیستم!». [۶۱۱]

  • تعبیر «ایمن نیستم» از حضرت نشان می‌دهد، حتی شنیدن گزارشی از حقیقت قرآن در توان افراد سطح بالا نیست تا چه رسد به توده‌های مردم که ممکن است به گوینده نسبت‌های ناروا، وارد نمایند.

«و سلام علی المرسلین و الحمد لله رب العالمین»

پانویس

  1. ص/ 29
  2. محمد/ 24؛ نساء/ 82
  3. «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ». (ابراهیم/ 4) قوم رسول خدا مخاطبین او هستند که همه بشریت را تا قیامت در بر می‌گیرد و مقصود از تبیین نیز به اصطلاح مردم سخن گفتن و ساده بیان کردن پیام خدا می‌باشد تا شیر فهم شوند و الّا تأکید بر اینکه زبان پیامبر هر قوم، همین زبان معمول قومش می‌باشد امری بدیهی است و نیازی به اعلام و تأکید ندارد
  4. محمد/ 24
  5. حدیث/ ثقلین
  6. واقعه/ 78
  7. کافی، ج 1، ص 60
  8. به این مضمون (ح 1، 3، 4، 7، 8، 9 و 10) همین باب
  9. برای توضیح بیشتر رک: به کتب معتبر اصول فقه مانند «کفایة الاصول» آخوند خراسانی، «رسائل» شیخ انصاری، «اصول فقه» مظفر، «دروس فی علم الاصول» سید محمد باقر صدر، «البیان» سید ابو القاسم خویی، ص 398
  10. حجرات/ 6
  11. نجم/ 4- 3
  12. حشر/ 7
  13. برای توضیح بیشتر ر ک: «البیان» سید ابو القاسم خویی، ص 399؛ «مدخل التفسیر» فاضل لنکرانی، ص 172 و «مبانی و روشهای تفسیر قرآن» عمید زنجانی، ص 219
  14. برای توضیح بیشتر ر ک: «البیان» سید ابو القاسم خویی، ص 399؛ «مدخل التفسیر» فاضل لنکرانی، ص 172 و «مبانی و روشهای تفسیر قرآن» عمید زنجانی، ص 219
  15. نساء/ 11
  16. واقعه/ 79
  17. نساء/ 114
  18. نساء/ 5
  19. مائده/ 101
  20. نحل 44- 43
  21. وسائل، ج 11، ص 60
  22. در بحث «تسمیه» گذشت
  23. رعد/ 43
  24. نمل/ 40
  25. رعد/ 31
  26. بقره/ 189
  27. مائده/ 16
  28. فصلت/ 42
  29. فصلت/ 42، 41
  30. حجر/ 9
  31. کهف/ 54
  32. زمر/ 38
  33. فرقان/ 32
  34. زخرف/ 4 و 3
  35. امثال «سید امیر علی هندی» (1305- 1225 ق) صاحب کتاب روح اسلام
  36. (نحل/ 103)
  37. نهج/ خ 224
  38. فرقان/ 32
  39. در این بحث برای توضیحات دیگر رک: «البیان» خویی و مقدّمه تفسیر نوین محمد تقی شریعتی
  40. مبارزه طلبی
  41. در بحث پیوستگی قرائت فصل چهارم، بخش ترتیل در لفظ حدیث فوق آمده است
  42. جهت توضیح بیشتر رک: مقدمه «تفسیر نوین» محمد تقی شریعتی
  43. درالمنثور، ذیل آیه شریفه
  44. توبه/ 100
  45. توبه/ 34
  46. (توبه/ 64، 86، 124 و 127)؛ (نور/ 1)؛ (محمد/ 20)
  47. مائده/ 67
  48. آل عمران/ 8
  49. انبیاء/ 17
  50. انعام/ 75
  51. یس/ 2
  52. (جمعه/ 2)؛ (آل عمران/ 164)؛ (بقره/ 151 و 129) و ...
  53. علاوه بر آن به معنی «عقاید و معارف الهی» نیز معنی شده است که پشتوانه و موجب جعل این چنین احکامی می‌باشند
  54. مدثر/ 31
  55. المیزان، ج 3، ص 72
  56. بقره/ 246
  57. بترتیب (طه/ 12؛ قصص/ 30، 44، 46)
  58. بترتیب (اعراف/ 159؛ بقره/ 60؛ مائده/ 12)
  59. بقره/ 61
  60. (احزاب/ 40- 38)
  61. نساء/ 82
  62. هود/ 49
  63. هود/ 71- 70
  64. هود/ 80
  65. عنکبوت/ 30
  66. ممکن است گفته ضمیر «إنّه»، ضمیر شأن می‌باشد که در مورد زن و مرد هر دو بکار می‌رود، اوّلا بعد از ضمیر شأن جمله می‌آید نه مفرد، ثانیا بر فرض برای هر دو بکار رود، لیکن، باز این سؤال مطرح است: چرا بجای «ها» «ه» بکار رفته است؟!
  67. هود/ 81
  68. شعراء/ 172- 171
  69. و اگر حدیث معتبری نیز بر کلمه «ضحکت» بمعنی «حاضت» داشته باشیم باز سیاق اقتضاء دارد که معنی خندیدن محفوظ بماند لیکن معنی «حاضت» از سیاق بسیار بعید بنظر می‌آید. رک: تفسیر نمونه ذیل آیه سوره هود
  70. جن/ 2
  71. جمعه/ 2
  72. (نحل/ 89)
  73. هود/ 120
  74. فرقان/ 5
  75. یوسف/ 111
  76. در مثلها یا واقعیتی مشخص مطرح است مانند (آل عمران/ 59؛ حشر/ 15، 16؛ نحل/ 112؛ یس/ 13؛ تحریم/ 10 و غیره) و یا فرضی است کلی که مصادیق فراوانی دارد مانند: (بقره/ 17، 171، 261، 265؛ آل عمران/ 117؛ اعراف/ 176؛ یونس/ 24 و غیره) و یا واقعیتی معنوی را اشاره دارد مانند: (حج/ 31؛ زمر/ 29 و غیره)
  77. طه/ 12
  78. بحار، ج 13، ص 64، ح 2
  79. (ص 65، ح 4)
  80. (ص 66، ح 5)
  81. در بخش «شیوه‌های تدبر» نمونه‌هایی دیگر ذکر خواهد شد
  82. اعراف/ 157
  83. تعبیر «وَ ادَّکَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ» (یوسف/ 45) شاهد مطلب است
  84. بیان رسول خدا به عرب شتر گم کرده
  85. شاهد بر سخن تمام آیاتی که امر به استفاده از وسایل می‌کند: «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ». (انفال/ 60 و غیره) و آیاتی که بکارگیری و استمداد از ابزار را در مورد انبیاء مطرح می‌کند: سوره نمل، قصه سلیمان (ع) و غیره و روایاتی که بنحو کلی یا موردی، وارد شده‌اند: «أبی اللّه أن یجری الأمور إلّا بأسبابها»
  86. ذاریات/ 49
  87. یس/ 36
  88. از اهداف این روش بجریان انداختن فکر و استنتاج و عقل و سنجش، و زدودن تنبلی فکری و تقلید و جمود می‌باشد
  89. بحار، ج 92، ص 381
  90. توبه/ 38
  91. مائده/ 117- 116
  92. یس/ 25- 22
  93. مؤمن/ 29
  94. زمر/ 65
  95. حاقه/ 47- 44
  96. کافی، ج 2، ص 631
  97. نور الثقلین، ج 3، ص 198
  98. المیزان، ج 3، ص 77
  99. یوسف/ 90
  100. حج/ 35- 34
  101. اعراف/ 170
  102. «اطمینان» آرامش از پس اضطراب و نگرانی است پس «رضایت» نتیجه و مستلزم آن می‌باشد
  103. فجر/ 30
  104. کافی، ج 2، ص 42
  105. (ص 52)
  106. مراتب تقوی «صبر بر مصیبت، صبر بر طاعت و صبر از معصیت» می‌باشد که بالاترین درجه «صبر از معصیت» است
  107. از مجموع آیات (بقره/ 260؛ انعام/ 75) در مورد حضرت ابراهیم (ع) معلوم می‌شود «اطمینان» بالاتر از یقین می‌باشد
  108. عناوین اخبات، اصلاح، قرب، اخلاص، احسان و غیره به مراتب میان «ورع» تا «رضا» نظر دارند و یا جلوه‌های دیگر همین مراتب هستند
  109. «قرب و لقاء» از (فجر/ 30 و واقعه/ 11) استفاده شده است که تحقق عظیمش از پس مرگ می‌باشد (با توجه به آیه فجر و آیه 143 اعراف)
  110. طه/ 114
  111. آل عمران/ 8
  112. برای توضیحات بیشتر رک: «خدا و انسان در قرآن» تألیف دکتر توشی هیکو ایزوتسو، ترجمه احمد آرام
  113. هود/ 1
  114. نهج، خ 2
  115. قصص/ 54
  116. رعد/ 6
  117. اعراف/ 168
  118. غافر/ 45
  119. آل عمران/ 193
  120. دلیل روشن تناقض این معنی، آیه آخر سوره بقره است که «غفران» را بعد از «عفو» مطرح می‌نماید که «عفو» پاک کردن و زایل نمودن اثر گناه می‌باشد پس دیگر گناهی نمی‌ماند تا پوشیده گردد، بله تلخی و مرارت گناه به یاد انسان هنوز باقی است که آن را نیز از انسان می‌پوشاند که در پی آن رحمت و عنایت سرازیر می‌شود، گویا که سدّ برداشته شد
  121. زمر/ 53
  122. ممکن است اشکال شود که روایت «همچون» می‌گوید نه «عینا» پس مقصود همان پوشانده شدن در وجود انسان می‌باشد، لیکن این اشکال وارد نیست چرا که این از جهت تنزیل امر معنوی به امری مادی است و وجه شبه «پاک بودن و زایل شدن» می‌باشد که در هر دو مشترک است و الّا «پوشاندن» نمی‌تواند وجه مشترک میان آنها باشد و ثانیا، أدلّه دیگری که مطرح شد آن را رد می‌کند
  123. حجر/ 47، اعراف/ 43
  124. نساء/ 82
  125. نهج، خ 133
  126. این تعارضات ظاهری مربوط به آیاتی است که در کنار هم در یک سوره نیامده‌اند و الّا آیه بعدی حکم قید و توضیحگر آیه قبل می‌باشد و در مجموع از یک ظهور برخوردارند و بدون توجه به ادامه آیات ظهوری منعقد نمی‌گردد
  127. نمل/ 93
  128. بقره/ 26
  129. بقره/ 26
  130. انعام/ 144
  131. بقره/ 228
  132. احزاب/ 49
  133. طلاق/ 4
  134. حج/ 30
  135. مائده/ 3
  136. انعام/ 145
  137. نحل/ 115
  138. آیا آیات منسوخ صرفا اجرایش، مخصوص زمان خاصی از دوران نهضت پیامبر (ص) بود یا اینکه در آینده اسلام نیز در شرایط خاصی می‌تواند مطرح شود؟، مشهور بلکه اکثر فقهاء امامیه و اهل سنت، فتوی به اختصاص داده‌اند این حکم در نظر و عمل با اشکالات بسیار جدی روبروست که عمیقا باید توسط فقهاء و کارشناسان مورد بررسی مجدد واقع شود: الف: ابدی بودن قرآن جهت اعتقاد و عمل با نسخ یکباره بعضی از آیات احکام منافات دارد. ب: حدیث جاری بودن قرآن تصریح دارد که اگر آیه‌ای مختص به قومی باشد آن آیه مرده به حساب می‌آید پس با نسخ کلی آیات مورد بحث، جریان آنها در طول زمان منتفی است حال آنکه در احادیث متعدد خصوصا حدیث امام باقر (ع) بشدت این مسئله رد شده است؛ و اصلا در قرآن آمدن آنها در عین نسخ بسیار مسئله دار است خصوصا موردی همچون حکم رجم در قرآن نیامده است حال آنکه آیه باصطلاح منسوخ جزء قرآن گشته است که طبیعی بود قضیه حداقل بر عکس باشد و این خود عنایت شدید خداوند را جهت توجه جدی به این آیات را نشان می‌دهد. ت: همان ضرورتی که باعث شد در برهه خاصی از صدر اسلام آیات باصطلاح منسوخ مطرح گردد همان ضرورت نسبت به بعضی از آنها همچون ربا و مشکل بانکداری اسلام در زمان کنونی در ایران اسلامی مطرح است که ناچار شده‌ایم با لطائف الحیل «ربا» را به شکلی دیگر در جریان بانکداری داخل نماییم. ث: در جوامع تازه مسلمان همچون جمهوریهای مسلمان شوروی یا غرب که امر بی‌حجابی، شرابخواری و غیره جزء عادتهای ریشه‌دار آنان در آمده است اجرای آیه حجاب، حکم تعزیر شرابخوار و رجم زناکار و غیره در ابتدا عملی نمی‌باشد و نمی‌شود با عقب‌نشینی مکرر در اجرای احکام و با آیات عسر و حرج مسئله را منتفی کنیم.
  139. روم/ 39
  140. آل عمران/ 130
  141. بقره/ 275
  142. بقره/ 278
  143. فصلت/ 42
  144. باید توجه داشت همیشه احکام قطعی عقلی، علمی و حدیث قرینه خارجی و قید منفصل آیات می‌باشند از این‌رو در موارد بظاهر خلاف باید ظواهر آیات در پرتو این احکام قطعی معنی شود مثلا ظاهر آیه «رَبَّنا وَ لا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ». (بقره/ 286) نمی‌تواند حکم قطعی عدم امکان عقلی تکلیف ما لا یطاق را که با آیات «لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها» نیز مؤیّد است نقض نماید
  145. واقعه/ 78
  146. احزاب/ 33
  147. یونس/ 44
  148. نحل/ 90
  149. فاطر/ 3
  150. یس/ 40
  151. یس/ 38
  152. رعد/ 2
  153. نبا/ 5- 1
  154. سبأ/ 8- 7
  155. نحل/ 67
  156. نساء/ 42
  157. بقره/ 220- 219
  158. مائده/ 90
  159. انبیاء/ 69
  160. نساء/ 1
  161. در بخش کلیدهای علمی مبحث تاریخ اسلام توضیح بیشتری مطرح گشت، و در بحث شیوه‌ها نیز مباحثی می‌آید
  162. آل عمران/ 173
  163. کافرون/ 6
  164. اعراف/ 199
  165. انعام/ 106
  166. حج/ 39
  167. بقره/ 190
  168. توبه/ 123
  169. توبه/ 2
  170. توبه/ 4
  171. در این موارد ترتّب، شرط این است که آیات بر یکدیگر ناظر باشند و الّا ترتّب بدون دلیل خواهد بود
  172. نهج/ خ 3
  173. نهج/ ک 289
  174. آیه تبلیغ رسالت در سوره احزاب به اینگونه موارد نظر دارد: «الَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ ...». (احزاب/ 39)
  175. مقصود از این اصل، بیان کلیدها و شیوه‌ها نیست، بلکه توجه به آنها مورد نظر است؛ در مورد اصل بعد نیز توجه به فراگیری و آگاهی به آفات تدبر است نه اینکه آن آفتها در این بحث به تفصیل مطرح گردد
  176. محمد/ 24
  177. در بحث «استعاذه»، اصل کفر به طاغوت، مطالبی گذشت؛ رجوع شود
  178. بحار، ج 78، ص 105
  179. برای توضیحات بیشتر، رک: «از ژرفای قرآن» ترجمه محمد مهدی فولادوند، و «قرآن شناسی»، ج 2، الیاس کلانتری
  180. مطفّفین/ 14
  181. انعام/ 25، إسراء/ 46
  182. محمد/ 24
  183. وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُکِّرَ بِآیاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِیَ ما قَدَّمَتْ یَداهُ إِنَّا جَعَلْنا عَلی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ وَ فِی آذانِهِمْ وَقْراً وَ إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَی الْهُدی فَلَنْ یَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً». (کهف/ 57)
  184. «وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُولئِکَ هُمُ الظَّالِمُونَ». (بقره/ 229)؛ «وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ». (طلاق/ 1)
  185. فصّلت/ 5
  186. حدید/ 16
  187. اسراء/ 45
  188. بقره/ 254
  189. ابراهیم/ 34
  190. ابراهیم/ 7
  191. اسراء/ 82
  192. (توبه/ 122؛ اعراف/ 174؛ زخرف/ 28؛ انعام/ 51، 92؛ ابراهیم/ 52 و ...)
  193. (انعام/ 42؛ اعراف/ 94، 130 و 168؛ روم/ 41؛ سجده/ 21؛ زخرف/ 48؛ احقاف/ 27 و ...)
  194. محمد/ 19
  195. زمر/ 6
  196. توحید/ 2 و 1
  197. شوری/ 11
  198. نظیر فقره اوّل آیه (انعام/ 91 و زمر/ 67)
  199. حج/ 74
  200. هود/ 56
  201. انسان/ 3
  202. اسراء/ 7
  203. زلزال/ 8- 7
  204. نجم/ ۵- ۳
  205. جن/ 28
  206. حج/ 52
  207. بترتیب: (توبه/ 43 و عبس/ 1)
  208. یوسف/ 22
  209. یوسف/ 24
  210. یوسف/ 38
  211. ص/ 17
  212. ص/ 25
  213. آل عمران/ 33
  214. بقره/ 124
  215. طه/ 39
  216. طه/ 41
  217. مریم/ 15
  218. مریم/ 33
  219. آل عمران/ 37
  220. آل عمران/ 37
  221. یونس/ 16
  222. شعراء/ 219- 217
  223. نهج/ 192
  224. مفاتیح، زیارت رسول خدا
  225. ضحی/ 7
  226. شوری/ 52
  227. هدایت و کنترل فرشته اعظم، حضرت را در کسب ارزشهای فطری الهی پیش می‌برد، لیکن از نظر معارف الهی قرآنی و آگاهی بر شریعت در بی‌خبری قرار داشت: «وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِینَ». (یوسف/ 4)
  228. واقعه/ 78
  229. ادعا شده است آیه در مورد «عبد الله بن سلام» و امثال او می‌باشد؛ اوّلا: سیاق آیه نشان می‌دهد در مکه نازل شده است حال آنکه عبد الله در مدینه ایمان آورده، ثانیا: آیه با توجه به سوره نمل ولایت تصرف در هستی را می‌رساند حال آنکه برای امثال عبد الله، نه خود و نه هیچ کس دیگر، چنین ادعایی را مطرح نکرده است، ثالثا: همترازی (من عنده ...) با شهادت خدا، دلالت بر عصمت او دارد حال آنکه «عبد الله» اجماعا فاقد این معناست
  230. سنن ابن ماجه، ج 1، بخش فضائل
  231. بقره/ 247
  232. انبیاء/ 10
  233. اعراف/ 171- 170
  234. ابراهیم/ 14
  235. رک: «اللئالی الحسان فی علوم القرآن» موسی شاهین لاشینی، ص 317 و «لغة القرآن الکریم» دکتر عبد الجلیل عبد الرحیم، بحث ترجمه قرآن.
  236. «التبیان فی علوم القرآن» محمد علی الصابونی، ص 212 و 211
  237. در بحث شیوه‌ها بعنوان نمونه مقایسه‌هایی صورت گرفته است
  238. در بحث کلیدهای روحی- عملی مفصلا مسائلی گذشت، رجوع شود
  239. تغابن/ 11
  240. سبأ/ 46
  241. اسراء/ 46- 45
  242. انعام/ 93
  243. نمل/ 4
  244. زمر/ 45
  245. نحل/ 22
  246. مؤمنون/ 74
  247. سبأ/ 8
  248. سبأ/ 21
  249. نحل/ 60
  250. نمل/ 104
  251. اسراء/ 10
  252. «... ما لَکُمْ إِذا قِیلَ لَکُمُ انْفِرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَی الْأَرْضِ؟ أَ رَضِیتُمْ بِالْحَیاةِ الدُّنْیا مِنَ الْآخِرَةِ؟! فَما مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا فِی الْآخِرَةِ إِلَّا قَلِیلٌ». (توبه/ 38)
  253. قیامت/ 6- 5
  254. انعام/ 20 و 12
  255. بحار، ج 92، ص 316
  256. اسراء/ 82
  257. این انتخاب آیات برای کسانی که به نیازهای اساسی خویش واقف نیستند و از تسلط بر آیات برخوردار نمی‌باشند از طریق مشورت با اهل قرآن حاصل می‌شود
  258. نور الثقلین، ج 4، ص 584
  259. ابراهیم/ 25
  260. طه/ 114
  261. در بحث کلیدهای روحی و عملی مطالبی گذشت، رجوع شود
  262. شوری/ 38
  263. بح، ج 78، ص 105
  264. آل عمران/ 159
  265. نهج، نامه 47
  266. یوسف/ 108
  267. آیه 8 سوره روم به نتایج و اهداف خلقت نظر دارد: «أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللَّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی ...». و آیه 219 سوره بقره به اسباب و نتایج و ظاهر و باطن نظر دارد: «کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمُ الْآیاتِ لَعَلَّکُمْ تَتَفَکَّرُونَ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ ...»
  268. در مقدمه این رساله در امر تدبر، مباحثی به اشاره گذشت
  269. مؤمنون/ 68
  270. محمد/ 24
  271. نساء/ 82
  272. مقصود تفاسیری است که در طول تاریخ اسلام، نوشته یا گفته شده است
  273. میزان الحکمه، ج 8، ص 84
  274. ج 1، ص 295
  275. معنی «تلاوت و ترتیل» در بحث بعدی مورد بررسی قرار می‌گیرد
  276. معنی «تلاوت و ترتیل» در بحث بعدی مورد بررسی قرار می‌گیرد
  277. بحث‌های لغوی این قسمت همه از کتاب گرانقدر «مفردات راغب» استفاده شده است چرا که «مفردات» در دقت معنی و جامعیت بررسی کاربرد واژه در قرآن، کم نظیر بلکه بی‌نظیر می‌باشد
  278. مزمل/ 20
  279. عنکبوت/ 45
  280. مزمل/ 4
  281. محمد/ 24 و نساء/ 82
  282. اعراف/ 204
  283. بحث «استماع و انصات» در مقایسه با ترتیل و در بخش دوم بررسی شده است
  284. در مورد تورات می‌فرماید: «... مِنْ کُلِّ شَیْ‌ءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِیلًا لِکُلِّ شَیْ‌ءٍ». (اعراف/ 145): (از هر چیز یک موعظه و شرحی بر هر چیز برای موسی در الواح نوشتیم) که «مِنْ کُلِّ شَیْ‌ءٍ» بجای «کل شی‌ء» بعضی از حقایق را می‌رساند. و در مورد انجیل و عیسی (ع) می‌فرماید: «... وَ لِأُحِلَّ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی حُرِّمَ عَلَیْکُمْ ...» (آل عمران/ 50): انجیل مصدق تورات و بیانگر حلیت بعضی از تحریمهای بنی اسرائیل و بیانگر بعضی از موارد اختلاف می‌باشد: «وَ لِأُبَیِّنَ لَکُمْ بَعْضَ الَّذِی تَخْتَلِفُونَ فِیهِ». (زخرف/ 63)
  285. شمس/ 2
  286. هود/ 17
  287. آل عمران/ 113
  288. بقره/ 21
  289. قرآن بر ما حقوقی دارد و متقابلا ما نیز بر قرآن حقوقی داریم، حقوق قرآن کلیه مباحث این رساله می‌باشد امّا حق ما بر قرآن، هدایت و ارشاد و شفای امراض فکری و روحی ما در دنیا، و دفاع و شفاعت از ما در روز سهمگین قیامت می‌باشد؛ چرا که شفاعت قرآن، بی‌چون و چرا پذیرفته می‌شود و اگر از کسی شکایت کند آنکس بی‌چون و چرا محکوم می‌باشد؛ پس «شفاعت و شکایت قرآن»، پیشاپیش، از جانب خداوند عالم، مهر تأیید خورده است: (ب 3، ح 13)
  290. در المنثور، ج 1، ص 111
  291. بقره/ 44
  292. اسراء/ 106
  293. این قسمت با استفاده از معنی مطرح شده در مفردات می‌باشد که نقدی خواهد بود بر نظر «مفردات» که با وجود معنی دقیق واژه در باب مجرد در قسمت مزید، سطحی معنی شده است
  294. فرقان/ 32
  295. القرآن ظاهره أنیق و باطنه عمیق». (نهج)
  296. در بحث اقوال در معنی ترتیل، بعضی از نظرات مفسرین و کتب لغت، خواهد آمد
  297. المیزان ذیل آیه می‌فرماید: سه دلیل برای نزول تدریجی مطرح شده است: دلیل سوّم آیه بعد می‌باشد؛ برای تفصیل مباحث رجوع کنید به: تفسیر المیزان و نمونه، ذیل آیات مورد بحث
  298. شعراء/ 219 و 218
  299. «شیّبتنی سورة هود و أخواتها». (سوره هود و هم نظیرهایش مرا پیر کرد)، که اشاره به «فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ وَ لا تَطْغَوْا» (هود/ 112) دارد
  300. مزمل/ 7- 1
  301. اینکه خطاب آیه به پیامبر است و پیامبر جهت خویش، باید قرآن را «ترتیل» نماید خود شاهدی دیگر است بر اینکه «ترتیل» عمدتا به حوزه معنی نظر دارد نه به حوزه لفظ
  302. بح، ج 84، ص 247
  303. اصول کافی، ج 2، ص 614
  304. نور الثقلین، ج 4، ص 15
  305. بح، ج 92، ص 215
  306. نور الثقلین، ج 4، ص 15
  307. تفسیر المیزان و کشاف ذیل آیه سوره فرقان و مزمل
  308. تفسیر المیزان و کشاف ذیل آیه سوره فرقان و مزمل
  309. اتقان، ج 1، از صفحه 294 به بعد
  310. ج 1، باب دوم در آداب ظاهری تلاوت، ص 247 به بعد
  311. تفسیر صافی مقدمه 11، ص 60 به بعد، محجة البیضاء، ج 2، باب آداب ظاهری تلاوت
  312. تفسیر کبیر، ج 30، ص 174 و 175 ذیل آیه 4، سوره مزمل
  313. در مقدمه این رساله توضیحات بیشتری داده شد، رجوع شود
  314. در این باره در مباحث مختلف خصوصا «بحث طهارت و بحث تداوم و پیوستگی قرائت» توضیحاتی آمده است
  315. معانی الاخبار، ص 345
  316. بحار، ج 92، ص 90
  317. مدثر/ 24
  318. فصلت/ 26
  319. مقصود لحن سخن می‌باشد اینکه خبری است یا انشائی و در صورت دوم کدامیک از اقسام می‌باشند که هر یک آهنگ خاص را در سخن نیاز دارد
  320. بحار، ج 92، ص 190
  321. کنز، خ 4143، ابن ماجه، ج 2، ص 364
  322. یوسف/ 31
  323. إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ». (طارق/ 14 و 13)
  324. ألفقیه کل الفقیه من لم یقنّط النّاس من رحمة اللّه ...»: (فقیه تمام عیار کسی است که مردم را از رحمت خدا مأیوس نکند و از نسیم رحمت ناامید نگرداند و از مکر خدا ایمن نبخشد). (نهج، ک 90)
  325. «آه من قلّة الزّاد و طول الطّریق و بعد السّفر و عظیم المورد». (ک 77)
  326. «وَ أَمَّا مَنْ جاءَکَ یَسْعی وَ هُوَ یَخْشی فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهَّی؟» (آنکه با جدیت و شتاب و خوف و هراس بسویت می‌آید ...). (عبس/ 10- 8)
  327. به جهت ظلم و شقاوت ما: «... وَ لا یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إِلَّا خَساراً». (اسراء/ 82)
  328. جریان استماع ابوسفیان و عدّه‌ای دیگر: تفسیر المیزان، فی ظلال القرآن و ... ذیل آیات اوایل سوره فصلت
  329. در فرض احتمال تحریک، و الا در فرض یقین به تحریک، باید از سخن گفتن خودداری نماید.
  330. در این زمینه هر کس به مرجع خویش، رجوع نماید، لیکن احتیاط بسیار مستحسن می‌باشد
  331. بحث موسیقی و مرز حلیت و حرمت آن، تحقیق و بررسی فراوانی را می‌طلبد که متخصصان در فقه و موسیقی باید به آن بپردازند
  332. مقدمه تعبیر قرآن آربری، ترجمه محمد جواد سهلانی، ص 48، دو فرد مذکور هر یک جداگانه قرآن را به انگلیسی ترجمه کرده‌اند، آربری در ترجمه‌اش سعی کرده است مقداری از موسیقی قرآن را جلوه‌گر سازد
  333. بحار، ج 92، ص 181
  334. کهف/ 104
  335. بحار، ج 77، ص 100
  336. مائده/ 72
  337. بح، ج 92، ص 184
  338. بح، ج 92، ص 184
  339. بح، ج 92، ص 184
  340. نحل/ 94
  341. این دو رابطه علاوه بر رعایت جریان «ترتیل در معنی» می‌باشد که خواهد آمد
  342. مزمل/ 20
  343. بقره/ 280
  344. ماعون
  345. آل عمران/ 134
  346. «تکذیب» مرتبه شدیدتر از «کفر» می‌باشد، و «کفر به دین» یعنی که می‌فهمد دین حق است لیکن به جهت هواپرستی نمی‌پذیرد، «تکذیب» یعنی با وجود آنکه می‌داند حق است نسبت دروغ می‌دهد و آن را باطل معرفی می‌نماید، در سوره انفال «کفر» موجب مؤاخذه و «تکذیب» موجب هلاکت می‌باشد: «... کَفَرُوا بِآیاتِ اللَّهِ فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ ...» «کَذَّبُوا بِآیاتِ رَبِّهِمْ فَأَهْلَکْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ ...»
  347. میزان الحکمة، ج 8، ص 247
  348. آل عمران/ 135
  349. اسراء/ 110
  350. اعراف/ 55
  351. نساء/ 142
  352. مؤید این برداشت تفسیر علی (ع) از آیه است: «من ذکر اللّه عزّ و جلّ فی السّرّ فقد ذکر اللّه کثیرا، إنّ المنافقین کانوا یذکرون اللّه علانیة و لا یذکرونه فی السّرّ فقال اللّه عزّ و جلّ: یراؤون النّاس و لا یذکرون اللّه إلّا قلیلا». (کافی، ج 2، ص 501)
  353. نساء/ 143
  354. اسراء/ 82
  355. یونس/ 32
  356. شاهد بر آن آیات دیگر است: «الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ». (انعام/ 82) «وَ الْکافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ». (بقره/ 254)
  357. اعراف/ 205
  358. نور الثقلین، ج 2، ص 41
  359. انبیاء/ 87
  360. جمعه/ 9
  361. هود/ 45
  362. انبیاء/ 76
  363. انبیاء/ 83
  364. انبیاء/ 89
  365. اعراف/ 204
  366. جمعه/ 2
  367. المیزان ذیل آیه شریفه
  368. کافی، ج 2، ص 502
  369. بقره/ 271
  370. «دلیل التّفکّر الصّمت». معصوم (ع) (اصول کافی، ج 1، کتاب عقل و جهل)
  371. بحار، ج 92، ص 215
  372. نور/ 36
  373. نور/ 37
  374. «وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِی هذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِنْ کُلِّ مَثَلٍ وَ کانَ الْإِنْسانُ أَکْثَرَ شَیْ‌ءٍ جَدَلًا». (کهف/ 54) «و بحقیقت قسم ما در این قرآن برای مردم از هر مثلی به شیوه‌های گوناگون آوردیم (تا متحول گردند و لیکن) انسان در ستیزه جویی از هر چیزی فزونتر است». نظیر این تعبیرها: (اسراء/ 89 و 41، زمر/ 28 و 27، طه/ 113، انعام/ 65 و ...)
  375. «وَ تِلْکَ الْأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ»: (حشر/ 21) (و آن مثلها را برای مردم می‌زنیم شاید که ایشان تفکر نمایند)، نظیر این اهداف (احقاف/ 27، اعراف/ 58، ابراهیم/ 25). در آیات «ضرب مثل و تصریف»، هدف از ارائه مطالب به شیوه‌های گوناگون «تفکر، تذکر، فقه، رجوع، تقوی و شکر» می‌باشد
  376. محمد/ 24
  377. (ح 9)
  378. بخش پایانی حدیث به جهت نقص با حدیث 4 تلفیق گشته است که در واقع یک حدیث می‌باشند که دو گونه نقل شده است
  379. نهج، نامه 28
  380. «شهره شهر رمضان، شهر الصیّام شهر الإسلام، شهر الطّهور، شهر التّمحیص و شهر القیام». (صحیفه دعای افتتاح ماه رمضان)
  381. (ج 7، احکام ماه رمضان، ب 18، ح 20، خطبه معروف رسول خدا)
  382. «لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ». (قدر/ 3)
  383. نساء/ 103
  384. اصول کافی، ج 2، ص 82
  385. مزمل/ 20
  386. دو دستور خطاب به پیامبر می‌باشد، لیکن از آیه سوره معلوم می‌شود که مؤمنین را نیز دربر می‌گیرد؛ تخفیف در حکم به مؤمنین نظر دارد و پیامبر را شامل نمی‌شود؛ وجودی که چشمش را خواب می‌رباید لیکن قلبش را هرگز «تنام عینای و لا ینام قلبی»، وی توان احصاء زمان و جزییات فرمان را دارد
  387. برای تفصیل مباحث آیه، ر ک: تفسیر نمونه و المیزان ذیل آیات سوره مزمل
  388. این سخن با فرض دلالت آیه بر عدم وجوب می‌باشد لیکن ظاهر امر و سیاق آیه خصوصا با تکرار دستور بهمراه فاء نتیجه و سپس آمدن امر به نماز و زکوة در پی آن، وجوب قرائت را نظر دارد که قدر متیقن آن با توجه به حدیث «ده آیه در روز» می‌باشد
  389. کافی، ج 2، ص 501
  390. تکویر/ 27
  391. «إنّما هی أروضها بالتّقوی لتأتی آمنة یوم الخوف الأکبر». (نهج، نامه 45)
  392. نهج، نامه 47
  393. «لأروضنّ نفسی ریاضة تهشّ معها إلی القرص اذا قدرت علیه مطعوما». (نامه 45)
  394. کافی، ج 2، ص 83
  395. ترجمه نمودن در سطح تخصصی مطرح است لیکن تدبر بر روی ترجمه قرآن، عمومی است
  396. در بحث اصول اساسی تدبر از ضرورت ترجمه دقیق و بلیغ، خصوصیات و اصول بسیار کلی آن، گفتگو شد، در اینجا به مراحل و روش عملی آن، اشاره می‌شود لیکن بهرحال برای شروع ترجمه، «اصول اساسی ترجمه» باید مشخص و منقّح گردد که تدوین تفصیلی آن، نیازمند تحقیق و کارشناسی فراوانی در خصوص ترجمه قرآن می‌باشد
  397. طی یک ترم تحصیلی در «دانشکده تربیت معلم قرآن» موارد بسیاری از سه ترجمه فوق مورد بررسی قرار گرفت که با کمال تعجب موارد ضعف بسیاری برملا گشت که ذکر آنها از حوصله این نوشته خارج است
  398. در ترجمه «نمونه» بهانه بودن اشکال منعکس شده است لیکن تعبیر دلالت کننده بر «منشأ اشکال» نیامده است
  399. بقره/ 185
  400. بقره/ 60
  401. قیامت/ 5
  402. اینکه مقدّر حکم مذکور را دارد پس باید در ترجمه جزء متن قرار گیرد و اینکه قرآن بجای «ذکر» در «تقدیر» قرار داده است اقتضا دارد در داخل پرانتز قرار گیرد؛ بالاخره در موارد حذف و ایجاز قرآن چه باید کرد؟ نگارنده فعلا نظری ندارد چرا که مطلب بسیار حساس است و نیازمند بحثی عمیق می‌باشد
  403. بقره/ 259
  404. بقره/ 260
  405. بحار، ج 92، ص 39
  406. برای توضیح بیشتر ر ک: تفسیر المیزان، ذیل آیه 7، سوره آل عمران، ج 3، ص 81 به بعد
  407. ممکن است، ایراد شود که پس باید بحث از «عنوان، موضوع، هدف و مخاطب» نیز متأخر از «تدبر در محتوی و روابط آیات»، مطرح گردد، این اشکال تا حدودی بجاست لیکن از آنجا که با نظر اجمالی نه چندان عمقی در ابتدا می‌توان اجمالا چهار بحث فوق را دنبال نمود در ابتدا مطرح گشت این سخن در مورد مکی و مدنی و شأن نزول نیز می‌توانست مطرح شود که به جهت اختلاف نظرهای فراوان در آن، صلاح دیده شد در پایان تدبر در آیات مورد بررسی قرار گیرد
  408. در بحث کلیدهای علمی، مبحث «تاریخ اسلام» و در بحث «علم به زمان و ملکه استنباط» مطالبی گذشت، رجوع شود
  409. این حدیث مشهور است لیکن به سند آن دست نیافتیم، بنظر جزء 400 وصیّت رسول خدا (ص) به علی (ع) می‌باشد
  410. اعراف/ 53
  411. یونس/ 39
  412. یوسف/ 5
  413. یوسف/ 90
  414. یوسف/ 36
  415. یوسف/ 22- 21
  416. طه/ 114
  417. آل عمران/ 8- 7
  418. طه/ 114
  419. طه/ 115
  420. اعراف/ 22
  421. طه/ 117، اعراف/ 22
  422. البته کسب تجربیات و ابتلائات، خود عامل قوی دیگری جهت هشیاری و پختگی در فهم و اجراست
  423. در آیه سوره اعراف آمده است: شیطان برای آدم و حوا (ع) با غلظت و شدت، قسم یاد کرد که من خیرخواه شما هستم: «وَ قاسَمَهُما إِنِّی لَکُما لَمِنَ النَّاصِحِینَ»، در احادیث آمده است: «آدم (ع) باور نمی‌کرد کسی جرأت کند نسبت به خداوند به دروغ، قسم یاد کند، از این‌رو فریب او را خورد»
  424. طه/ 121- 120
  425. عمل حضرت با عصمت او منافاتی ندارد برای توضیح مطلب، رک: تفسیر المیزان و نمونه، سوره بقره/ 38- 30
  426. قصه آدم (ع) و حوا، و شیطان، ترسیمی است از جریان مستمر زندگی و حالات بشر در رویارویی با حوادث و کششهای درونی (حیوانی و الهی) و بیرونی (وحی الهی و وسوسه شیطان جنی و انسی). إعمال اراده و تصمیم‌گیری انسانی در حوادث با توجه به کششهای مذکور، سرنوشت انسان را رقم می‌زند
  427. اعراف/ 21- 20
  428. توبه/ 109
  429. قیامت/ 19- 16
  430. «قرأ» چنانکه گذشت، به معنی «جمع حروف و کلمات و تألیف آنها با هم» می‌باشد، در این آیه «قرآن» مصدر فعل اخذ شده است نه اسم علم برای کتاب خدا
  431. ص/ 29
  432. اصول کافی، ج 1، کتاب عقل
  433. بحار، ج 1، ص 227
  434. روم/ 7
  435. بحار، ج 78، ص 98
  436. انعام/ 75
  437. «ملکوت» چهره باطن اشیاء و مرتبط با جهان غیب و اراده الهی است که تحت تدبیر ملک (فرشته) اداره می‌شود، در واقع، ملکوت اشیاء، نظر به حقیقت اشیاء دارد که همه بنده و بفرمان خدا می‌باشند
  438. «إنارة العقل مکسوف بطوع الهوی»، «کم من عقل أسیر تحت هوی أمیر!»
  439. محمد/ 24
  440. فرقان/ 43- 42
  441. اعراف/ 179
  442. نور الثقلین، ج 1، ص 19
  443. ص 19
  444. میزان الحکمه، ج 5، ص 385
  445. ص/ 29
  446. بح، ج 92، ص 20
  447. احقاف/ 32- 29
  448. «یَهْدِی إِلَی الرُّشْدِ» (جن/ 2)، «یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ وَ إِلی طَرِیقٍ مُسْتَقِیمٍ». (احقاف/ 30)
  449. ص/ 29
  450. ابراهیم/ 52
  451. آل عمران/ 138
  452. عبس/ 4- 3
  453. البته گاه «ذکر» مقدمه تزکیه می‌شود، مانند آیه بعثت، «تلاوت» که نوعی ذکر است «تزکیه» را در پی دارد: «... یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ ...». (جمعه/ 2)
  454. طه/ 113
  455. گاهی «ذکر» مقدمه «تقوی» و گاهی «تقوی»، مقدمه «ذکر» می‌باشد که بهرحال دو مرتبه را نشان می‌دهند: نمونه اوّل: «خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْکُرُوا ما فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ». (بقره/ 63، اعراف/ 171) نمونه دوّم: «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسی وَ هارُونَ الْفُرْقانَ وَ ضِیاءً وَ ذِکْراً لِلْمُتَّقِینَ». (انبیاء/ 48).
  456. حضرت امیر (ع) در خطبه قاصعه (خ 192) صحنه برخورد حضرت را با فرعون چنین ترسیم می‌نماید
  457. نازعات/ 19
  458. أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَیْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ». (مؤمنون/ 47)
  459. أَ لَمْ نُرَبِّکَ فِینا وَلِیداً». (شعراء/ 17)
  460. «أَمْ أَنَا خَیْرٌ مِنْ هذَا الَّذِی هُوَ مَهِینٌ وَ لا یَکادُ یُبِینُ؟» (زخرف/ 52) (آیه بقرینه قبل، استفهام معنی شده است)
  461. «فَلَوْ لا أُلْقِیَ عَلَیْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَبٍ أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِکَةُ مُقْتَرِنِینَ». (زخرف/ 53)
  462. بقره/ 61
  463. بقره/ 62
  464. میزان الحکمه، ج 8، ص 90
  465. زمر/ 23
  466. توبه/ 6
  467. همین مرتبه نیز دارای مراتبی است، فرشته رؤیت شود یا صرفا صدایش شنیده شود، گویا وحی به مادر موسی (ع) از قسم دوم بود
  468. شوری/ 51
  469. قصص/ 30
  470. برای توضیحات دیگر رجوع کنید، تفسیر المیزان، ج 18 ذیل آیه شریفه.
  471. المیزان، ج 18، ص 79
  472. در بحث ترتیل در لفظ مباحثی تحت عنوان بستر موسیقی قرآن گذشت، رجوع شود
  473. در بحث زمینه‌های تدبر
  474. هیچ بنده‌ای به مجازاتی عظیم‌تر از قساوت قلب مبتلا نگشته است: «ما ضرب عبد بعقوبة أعظم من قسوة القلب». امام باقر (ع) (بحار، ج 78، ص 168) از عوامل قساوت قلب: 1- آرزوهای طولانی، 2- ارتکاب گناه، 3- گوش دادن به اباطیل، 4- کثرت سخن در غیر ذکر خدا، 5- ترک عبادت، 6- ترک اجتماع مسلمین (نماز جمعه و غیره)، 7- نظر به بخیل، 8- سخن بیش از حد با زنان، 9- هم‌نشینی با اغنیاء و خوشگذرانان و ... 10- جدال با احمق، 11- بدنبال عیش و لذت، وقت سپردن، 12- قصابی و کفن فروشی، 13- ... (میزان الحکمه، ج 8، ص 239 و ...)
  475. در نسخه شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید «و ذکر الموت» اضافه گشته است
  476. «أحی قلبک بالموعظة و أمته بالزّهادة و قوّة بالیقین و نوّره بالحکمة و ذلّله بذکر الموت و قرره بالفناء و بصّره فجائع الدّنیا و حذّره صولة الدّهر و فحش تقلّب اللّیالی و الأیّام، و أعرض علیه أخبار الماضین و ...». نامه پر بار علی (ع) بفرزندش (نهج، نامه 31)
  477. «إِنَّما یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ ناراً». (نساء/ 10، «هَلْ یُجْزَوْنَ إِلَّا ما کانُوا یَعْمَلُونَ». (اعراف/ 147) و آیات بیشمار دیگر
  478. فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ». (واقعه/ 89)
  479. «وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکافِرِینَ». (توبه/ 49، عنکبوت/ 54) «وَ إِنْ یُهْلِکُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ». (انعام/ 26)
  480. زمر/ 53
  481. «تعرّض لرقّة القلب بکثرة الذّکر فی الخلوات». باقر (ع) (بح، ج 78، ص 164)، (برای رقت قلب به کثرت ذکر در خلوتها متعرض شوید). «عوّدوا قلوبکم الرّقّة، و أکثروا من التّفکر و البکاء من خشیة اللّه». (ص) (بح، ج 83، ص 351): (دلهایتان را به رقت تمرین دهید، و تفکر و گریه از خشیت خدا را زیاد کنید)
  482. قصه «برصیصا» عابد بنی اسرائیلی گرفتار شیطان در سوره حشر، قصه سندی بن شاهک جلاد هارون در یأس از رحمت خدا و ...
  483. نحل/ 106
  484. در حدیثی دیگر «أصلبها فی ذات اللّه». (ص) (کنز، خ 5 و 1224)
  485. بح، ج 7، ص 60 و 56
  486. میزان الحکمه، ج 8، ص 84
  487. آل عمران/ 92
  488. زمر/ 22
  489. فاطر/ 28
  490. مائده/ 84- 82
  491. اسراء/ 109- 107
  492. مریم/ 58
  493. انفال/ 4- 2
  494. انفال/ 74
  495. حج/ 35- 34
  496. جن/ 7- 6
  497. انعام/ 128
  498. خواهر یکی از شهداء در رادیو نقل می‌کرد که برادرش حین بیهوشی در جریان عمل جراحی با وجود بیهوش بودن قرآن می‌خواند!، حتی در حال بیهوشی نیز جریان معنوی آیات بر وجود مؤمن جاری است. علامه بزرگوار طباطبائی صاحب تفسیر المیزان، با وجود حالت فراموشی پیدا کردن نسبت به اسم حتی نزدیکترین آشنایان و شناخت آنان، در اواخر عمر، در کمال حفظ و حضور در جریان آیات و معانی آنها بسر می‌برد!
  499. اعراف/ 57
  500. حج/ 6- 5
  501. فصلت/ 39
  502. محقق غیر مسلمان در ابتدا، موظف به رعایت اصول کلی تحقیق که در همه علوم مشترکا مطرح است، می‌باشد، گرچه او در ضمن تحقیق به اصول حاکم بر محتوای قرآن، پی می‌برد، اگر بدرستی شیوه تحقیق را طی کرده باشد
  503. تحقیقات لغوی عمدتا از کتاب گرانقدر «مفردات» راغب استفاده شده است
  504. اعراف/ 156
  505. غافر/ 7
  506. احزاب/ 43
  507. زمر/ 62
  508. الرحمن/ 4- 1
  509. نمونه‌اش (یوسف/ 41، 42 و ...)
  510. آل عمران/ 33
  511. آل عمران/ 42
  512. اعراف/ 54
  513. برای تفصیل بحث لغوی، رک: «التحقیق فی کلمات القرآن» مصطفوی
  514. توبه/ 29
  515. یوسف/ 76
  516. انفطار/ 19- 15
  517. تعبیر «ما أدریک» و مشابه آن در قرآن در مواردی می‌آید که درک و تصور مطلب از سطح عقول بشری فراتر است
  518. بترتیب (اعراف/ 180)؛ (سجده/ 7) و (نساء/ 79)
  519. بترتیب (اعراف/ 180)؛ (سجده/ 7) و (نساء/ 79)
  520. بترتیب (اعراف/ 180)؛ (سجده/ 7) و (نساء/ 79)
  521. نور/ 41
  522. اسراء/ 44
  523. الرحمن/ 29
  524. معمولا متعلق «بسم اللّه ...» را فعل أبتدأ یا أسم یا أذکر و ... و یا بصورت اسمی، إبتدائی یا توسّمی، اخذ می‌نمایند، لیکن بر این محدودیت فاعل باید دلیل اقامه نمود حال آنکه با توضیحات فوق این ذکر اختصاصی به انسان ندارد و پدیده‌ها را نیز شامل می‌شود
  525. صافات/ 160- 159
  526. طه/ 50
  527. ربوبیت الهی با انذار و بشارت و با إعمال رحمت و غضب همراه است لیکن غضب چنانکه گذشت مطلوب الهی نیست و از روی ضرورت و به حکم عدالت و عزت و حکمت الهی، إعمال می‌شود که در شکل «بلاء و استدراج و هلاکت» در دنیا و «عذاب جهنم» در آخرت جلوه‌گر است
  528. ربوبیت الهی با انذار و بشارت و با إعمال رحمت و غضب همراه است لیکن غضب چنانکه گذشت مطلوب الهی نیست و از روی ضرورت و به حکم عدالت و عزت و حکمت الهی، إعمال می‌شود که در شکل «بلاء و استدراج و هلاکت» در دنیا و «عذاب جهنم» در آخرت جلوه‌گر است
  529. بقره/ 138
  530. شوری/ 52
  531. قصص/ 56
  532. ملک/ 22
  533. تقابل دو تصویر زیبا، بروشنی حالت رونده‌ها و خصوصیات «صراط مستقیم» و «بیراهه مغضوبین و ضالین» را نشان می‌دهد
  534. بقره/ 211
  535. اسراء/ 83، فصلت/ 51
  536. هود/ 13
  537. انفطار/ 13
  538. غاشیه/ 8، 3 و 2
  539. اسراء/ 83، و فصلت/ 51
  540. روم/ 52
  541. فاطر/ 22
  542. انعام/ 36
  543. مائده/ 60
  544. ص/ 26
  545. نساء/ 79
  546. تحریم/ 7
  547. یس/ 60
  548. انعام/ 164، فاطر/ 18، زمر/ 7
  549. انعام/ 94
  550. انبیاء/ 92
  551. مؤمنون/ 52
  552. کافی، ج 2، ص 20
  553. آل عمران/ 103
  554. ذاریات/ 58
  555. زمر/ 62
  556. یس/ 60
  557. آل عمران/ 51، مریم/ 36، زخرف/ 64 و ...
  558. انشقاق/ 6
  559. انشقاق/ 19
  560. صافات/ 60- 58
  561. روم/ 30
  562. روم/ 53 و 52
  563. نمل/ 14
  564. جاثیه/ 23
  565. حجر/ 87
  566. عنکبوت/ 63
  567. لقمان/ 25
  568. آل عمران/ 191- 190
  569. در بحث کلیدهای روحی و عملی مفصلا صفات «اولوا الألباب» بعنوان مفسر قرآن، مطرح گشت، رجوع شود
  570. آل عمران/ 103
  571. وسائل، ج 11، ص 397
  572. «طلب العلم فریضة علی کلّ مسلم» امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) (اصول کافی، ج 1، ص 30)
  573. «لا یُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا ما آتاها»: (طلاق/ 7)
  574. یوسف/ 53- 52
  575. یوسف/ 31
  576. یوسف/ 29
  577. یوسف/ 30
  578. هشیاری زن از تغییر حالت سریع او در برابر شوهرش و اتهام به یوسف، جلوه‌گر است؛ کیفیت چیدن صحنه مشاهده یوسف (ع) توسط زنان شهر، زیرکی و روانشناسی او را حکایت دارد که از قبل با شناخت روحیه‌ها و با شناخت راه غافل گیری آنان، نتیجه را پیش‌بینی می‌نمود!
  579. یوسف/ 35
  580. مفسران مناجات حضرت را در خلوت شاهد بر صدر سخن فوق از حضرت گرفته‌اند: «... إِلَّا تَصْرِفْ عَنِّی کَیْدَهُنَّ أَصْبُ إِلَیْهِنَّ وَ أَکُنْ مِنَ الْجاهِلِینَ». (یوسف/ 33) در حالیکه هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد!؛ مقام خلوت و مناجات را با آن مقام اثبات بیگناهی و محکوم نمودن فساد طبقه حاکمه را یکی گرفتن، قیاسی است مع الفارق، بلکه قیاسی محرّم است!
  581. نمل/ 43
  582. رعد/ 28
  583. تدبر در این آیه به ابزار فنی نیازی ندارد، از این‌رو نکات فوق در حد برداشت عموم مردم می‌باشد
  584. فرقان/ 58
  585. انفال/ 33
  586. نهج، ک 88
  587. آل عمران/ 96
  588. تفسیر المیزان، ج 3، ص 357
  589. ص 357
  590. جن/ 18
  591. تفسیر المیزان، ج 20، ص 58
  592. تکاثر/ 8
  593. ص 354
  594. وسائل الشیعه، ج 16، ص 446 برای توضیح این روایات رک: تفسیر المیزان، ج 20، ص 354، بحث روایی
  595. وسائل الشیعه، ج 16، ص 446 برای توضیح این روایات رک: تفسیر المیزان، ج 20، ص 354، بحث روایی
  596. ص 225
  597. قصص/ 13
  598. اعراف/ 154
  599. اعراف/ 152
  600. بقره/ 55
  601. نساء/ 153
  602. برای ربط این سه آیه بهم و توضیحات بیشتر رک: تفسیر المیزان، ج 8، ص 283 به بعد
  603. شعراء/ 86
  604. ابراهیم/ 41
  605. توبه/ 114
  606. توبه/ 113
  607. بقره/ 126
  608. ابراهیم/ 35
  609. ابراهیم/ 41- 39
  610. این ادله مستفاد از نکته سنجی‌های علامه ذیل آیات سوره بقره، ابراهیم و شعراء، می‌باشد
  611. تفسیر المیزان، ج 19، ص 376، نظیر این حدیث همین تفسیر، ج 18، ص 182