کتابخانه:کودک از نظر وراثت و تربیت ج۱

از پژوهشکده امر به معروف
پرش به: ناوبری، جستجو
کودک از نظر وراثت و تربیت ج1
مشخصات کتاب
Kodak az nazare verasat-falsafi.jpg
نویسنده محمدتقی فلسفی
زبان فارسی
ناشر هیئت نشر معارف اسلامی ۱۳۴۱–۱۳۴۲
محل انتشارات تهران
تاریخ نشر ۱۲۸۳–۱۳۷۷
دانلود PDF

محتویات

مسؤ ولیت والدین در تربیت کودک

وفای به عهد

((قال الله العظیم فی کتابه:

((. . . و اوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولا))))[۱]

یکی از صفات پسندیده که در ساختمان آدمی ریشه فطری دارد وفای به عهد است. طفل از موقعی که معنی عهد و پیمان را درک می‌کند لزوم وفای به آن را نیز فطرتا می‌فهمد. مربی لایق باید از این الهام طبیعی استفاده کند و طفل را با سجیه وفای به عهد تربیت نماید و این درک فطری را به طوری در او پرورش دهد که از دوران کودکی وفای به عهد را یکی از وظایف خود بشناسد و خلف وعده را قبیح تلقی نماید.

در اسلام وفای به عهد از علایم ایمان است و اساس آن باید از دوران کودکی پی ریزی شود. بحث امروز ما به خواست خداوند پیرامون این موضوع خواهد بود. در ضمن سخن، احادیث مربوطه را به عرض می‌رسانم، ولی از این نظر که پرورش کودک با خلق پسندیده وفای به عهد یا سایر سجایای اخلاقی در درجه اول به عهده مربیان اطفال است، امروز قبل از ورود به بحث، مختصری درباره وظیفه پدران و مادران و مسؤ ولیت آنان صحبت می‌کنم.

تاءمین زندگی کودک

همه می‌دانند اطفال واجب النفقه پدران هستند. بر پدر متمکّن لازم است مصارف غذا و لباس و مسکن فرزندان خود را بپردازد و زندگی آنان را تاءمین نماید. اداره زندگی کودکان و حفظ آبرو و شخصیت آنان به اندازه‌ای موردتوجه رسول اکرم بود که در حدیث آمده است، مردی از انصار فوت کرد. دارای چند طفل صغیر بود و مختصر سرمایه‌ای که داشت نزدیک مرگ به قصد عبادت و جلب رضای خداوند از کف داد. کودکانش در همان روز برای زندگی از مردم تمنای مساعدت می‌کردند. این خبر به اطلاع پیغمبر اکرم رسید.

((فقال لقومه: ما صنعتم به؟ قالوا دفناه. فقال: اما انی او علمته ما ترکتکم تتدفنونه مع اهل الاسلام ترک ولده یتکففون الناس ))

پرسید: ((با جنازه متوفی چه کردید؟)) گفتند: ((دفنش نمودیم )) فرمود: ((اگر قبلا می‌دانستم نمی گذاردم او را در قبرستان مسلمین دفن کنید. او مال خود را از دست داده و فرزندان خویش را به گدایی بین مردم رها نموده است.

بهترین بخشش وارث

مسؤ ولیت پدران منحصر به اداره زندگی مادی و مراقبت‌های جسمانی کودکان نیست، پرورش‌های روحانی و ایمانی آن‌ها نیز به عهده پدران است. در نظر اسلام ادب و تربیت فرزندان از تاءمین حوایج جسمانی آنان ارزنده تر است. علی علیه السلام می‌فرمود:

((ما نحل والد ولدا نحلا فضل من ادب حسن ))[۲]

بخشش و تفضل هیچ پدری به فرزندش بهتر از عطیه ادب و تربیت پسندیده نیست.

((و عنه علیه السلام لا میراث کالادب ))[۳]

و نیز فرموده است: هیچ ارثی برای فرزندان بهتر از ادب و تربیت نیست.

حضرت سجاد زین العابدین علیه السلام فرمود:

((و اما حق ولدک فان تعلم انه منک و مضاف الیک فی عاجل الدنیا بخیره و شره و انک مسؤ ول عما ولیته به من حسن الادب والدلاله علی ربه عز و جل والمعونه له علی طاعته فاعمل فی امره عمل من یعلم انه مثاب علی الاحسان الیه معاقب علی الاسائه الیه ))[۴]

مسؤ ولیت پدر

حق فرزندت به تو این است که بدانی وجود او از توست و نیک و بدهای او در این دنیا وابسته به توست. بدانی که در حکومت پدری و سرپرستی او مؤ اخذ و مسؤ ولی، موظفی فرزندت را با آداب و اخلاق پسندیده پرورش دهی، او را به خداوند بزرگ راهنمایی کنی، و در اطاعت و بندگی پروردگار یاری اش نمایی، به رفتار خود در تربیت فرزندت توجه کنی. پدری باشی که به مسؤ ولیت خویش آگاه است. می‌داند اگر نسبت به فرزند خود نیکی نماید در پیشگاه خداوند اجر و پاداش دارد، اگر درباره او بدی کند مستحق مجازات و کیفر خواهد بود.

تربیت کودک فریضه مذهبی است

پرورش صحیح فرزندان نه تنها یک مسؤ ولیت ملی و مملکتی است، بلکه این وظیفه مقدّس روحانی یک فریضه اجتناب ناپذیر شرعی و مذهبی است. پیشوای عالیقدر شیعیان حضرت سجاد علیه السلام در این حدیث شریف به مسؤ ولیت پدران در تربیت فرزندان تصریح فرموده است. امام علیه السلام پرورش‌های اخلاقی و ایمانی کودک را از وظایف مسلم مذهبی آنان دانسته و خاطر نشان نموده است که تربیت‌های پسندیده پدران، مانند ادای یک فریضه مذهبی موجب اجر و پاداش در پیشگاه خداوند است و پرورش‌های ناپسند مانند ترک واجب یا ارتکاب گناه، پدران را مستحق عقاب و کیفر الهی خواهد کرد. امام صادق علیه السلام فرمود:

((و تجب للولد علی والده ثلاث خصال: اختیاره لوالدته و تحسین اسمه و المبالغه فی تاءدیبه ))[۵]

در این حدیث نیز امام صادق علیه السلام مراقبت شدید پدران را در تربیت فرزندان از حقوق واجب آنان دانسته است.

حضرت امام سجاد از پیشگاه پروردگار برای حسن تربیت فرزندان خود استمداد می‌کند:

((و اعنی علی تربیتهم و تاءدیبهم و برهم ))[۶]

بار خدایا مرا در تربیت و تاءدیب فرزندانم یاری و مدد بفرما.

چه بسیار مادران نادان که فرزندان خود را از دوران کودکی به آداب زشت و رفتار بد پرورش دادند و آنان را برای تمام عمر دچار بدبختی و تیره روزی نمودند.

چه بسیار پدران گناهکار و بی ایمان که به تعالیم دینی و علمی بی اعتنایی کردند و فرزندان خویش را از کودکی به مجالس گناه بردند و در برابر چشم‌های کنجکاو و متجسس آن‌ها، مرتکب اعمال زشت شدند و اطفال پاک دل را در محیط معصیت پرورش دادند و بعضی با جسارت بیشتری آن‌ها را به معصیت وادار نمودند.

پدر خائن

در حدود ۱۵ سال قبل، اواخر شب در ایستگاه اتوبوس به انتظار ماشین ایستاده بودم. چند نفر مسافر دیگر نیز در ایستگاه بودند. بین مسافرین مردی بود که دست طفل شش ساله‌ای را در دست داشت. طفلک منقلب بود. کنار خیابان استفراغ کرد. یکی از مسافران پرسید: ((طفلت چه مرضی دارد؟)) جواب داد: ((مریض نیست، امشب او را به مجلس رفقا بردم و به او مشروب دادم !)) چه خیانتی بزرگتر از این است که پدری به فرزند شش ساله خود مشروب الکلی بدهد و او را از کودکی بدبخت کند! آیا چنین پدری نباید معاقب باشد؟! آیا چنین فرزندی حق ندارد پدر ستمگر خود را نفرین نماید؟!

((قال رسول الله (ص) یا علی لعن الله والدین حملا ولدهما علی عقوقهما ))[۷]

رسول اکرم به علی (ع) فرمود: لعنت خدای بر پدر و مادری که فرزند خویش را بد تربیت کنند و موجبات عاق خود را فراهم نمایند.

کمک به یزدان

پدران و مادران پاک دلی که خود ایمان مذهبی دارند و پای بند تعالیم آسمانی هستند قادرند فرزندانی شایسته و لایق، درستکار و صحیح العمل پرورش دهند و آنان را مانند خود امیدوار و متکی به حضرت حق بار آورند.

((کار مادر، مانند نقاشی نیست که زیبایی‌ها را روی پرده نمایان می‌سازد. به کار پیکر تراشی هم که مرمر را حجاری می‌کند شباهت ندارد. او مانند نویسنده‌ای نیست که اندیشه‌های منزّه خود را در قالب الفاظ بریزد، بلکه او وظیفه مند است که با کمک یزدان در یک روان انسانی جلوه‌ای از الهیت را نمودار سازد.

در این گفتار جمله با کمک یزدان نکته برجسته و پراهمیتی است، زیرا مادر در لحظاتی که احساس ناتوانی می‌کند که اغلب نیازمند می‌شود که به قدرتی بالاتر و عالی تر از نیروی خویش اتکا کند.

کوموله سو در کتاب خود، مادری را مورد بحث قرار داده است که مظهر حقیقتی می‌باشد. این استاد تعلیم و تربیت هنگامی که برای تنظیم گزارشی در چهارمین کنگره ازدواج، مشغول مطالعه بوده است با زنی برخورد می‌کند که توانسته بود پس از مرگ همسرش ده فرزند خود را با موفقیت کامل تربیت کند ))

بین زن و استاد چند پرسش و پاسخ رد و بدل شده است. زن در پاسخ‌های خود از خدا و دعا و خلاصه از ایمان سخن گفته و موفقیت خویش را در تربیت صحیح فرزندان، مرهون سرمایه‌های ایمانی و معنوی خود دانسته است. در پایان استاد پرسید:

((پس برای فرزندانتان چه کردید؟

کار دیگری نکردم . . . من روی نفس خود کار کردم و یزدان روی آن‌ها عمل کرد.

بدین گونه این زن تنها زیر نفوذ ایمان و عقیده به تکامل خویش پرداخت، در حالی که پا به پای این موجودی که به سوی برتری و معرفت می‌رفت یک مربی بی ایراد، آراسته به خصایل و نیروهای لازم برای ایجاد یک وظیفه خطیر با وی پیش می‌آمد.

این زن با روش پسندیده خود در صف کسانی که برای تجلی دادن الهی در روان انسانی با یزدان همکاری می‌کنند، به نام خویش جای شایسته‌ای باز کرد ))[۸]

پرورش ایمان

در جهان امروز، در دنیایی که بیشتر توجه مردم به شؤ ون مادی معطوف است، در نظر دانشمندان واقع بین جهان، پرورش‌های روحانی و ایمانی که منشاء پاکی و فضیلت و سرمایه بزرگ خوشبختی و سعادت است ارزش بسیاری دارد و آنان به چنین تربیت‌هایی به نظر تکریم و احترام خاصی می‌نگرند.

لازم است پدران و مادران جوان به مسؤ ولیت شرعی خویش متوجه باشند و در پرورش ایمان و اخلاق در فرزندان خود کمال جدیت و کوشش را اعمال نمایند و در ضمن تاءمین سلامت جسم و تقویت عقل و علم کودکان، آنان را افرادی با ایمان و پاک دل، وظیفه شناس و درست کار تربیت کنند. انجام این وظیفه بزرگ تنها در پرتو دانایی و درستکاری پدر و مادر و مربی طفل میسر است. پرورش کودک یکی از مسائل مهم مذهبی و علمی است. پدر و مادر باید وظایف خود را در تربیت طفل به خوبی فرا گیرند و در مقام عمل به کار بندند تا تربیت خوب و شایسته فرزند خویش نایل شوند.

لازم است مسموعات و مبصرات کودک که از راه گوش و چش وارد مغز او می‌شود شدیدا تحت مراقبت قرار گیرند. یک سخن پلید و یک منظره منحرف کننده کافی است فکر طفل را از صراط مستقیم بگرداند و برای همیشه او را بدبخت و آلوده نماید.

((تکنیک تعلیم اخلاق و مذهب خیلی با تعلیم فکری متفاوت است، زیرا تشخیص خوب و بد و برخورداری از تملک نفس و جمال دوستی و خداپرستی با آشنایی به دستور زبان و تاریخ و حساب فرق زیادی دارد. این تعلیم عملی اصول زندگی جز در محیط تربیتی خاصی ممکن نیست. چگونه می‌توان چنین محیطی ساخت؟ در میان انحطاط اخلاقی امروزه این امر تصمیمی بس خطیر است.

توافق محیط اجتماعی با ضروریات تعلیم و تربیت در وهله اول مستلزم تصفیه پر دامنه‌ای است. سانسور منظم سینماها و رادیو و بستن بسیاری از دانسینگ‌ها و بارها و میخانه‌ها و تحوّلی در وضع مطبوعاتی که مورد مطالعه کودکان و جوان قرار می‌گیرد از آن جمله است.

معلمین و پدران و مادران

عموما حسن نظر دارند ولی اغلب به علت جهل خود خطا می‌کنند. بایستی از هم اکنون پدران و مادران آینده را از یک طرف و معلمین فردا را از طرف دیگر با روش صحیح زندگی و تربیت کودک آشنا کرد. پرورش گوسفنندان و پرندگان خیلی از تربیت فرزندان آدمی آسان تر است، مع هذا کسی که می‌خواهد به پرورش چهارپایان بپردازد باید مدتی را در یک قریه یا آموزشگاه کشاورزی تعلیم بگیرد و هیچ فرد عاقلی با مطالعه مجلات و کتاب حساب یا فلسفه، خود را آماده این کار نمی‌کند. مع هذا این دیوانگی را امروز دختران جوان، یعنی مادران فردا می‌کنند و بسیاری از آنان چیزی خارج از برنامه درس نمی‌دانند و با جهل کامل از وظایف زنی، به آستانه زناشویی پا می‌گذارند.

ساختمان بدنی و روانی زن و مرد یکسان نیست. اتخاذ یک قسم روش تربیتی برای پسران و دختران یک نظریه بی اعتبار قدیمی و باقیمانده‌ای از دوره ما قبل علمی تاریخ بشریت است ))[۹]

مقصود از بیان این مختصر جلب نظر پدران و مادران به مسؤ ولیت خطیر فرزندان بود. امید است اولیای اطفال به وظیفه خود توجه نمایند و از خداوند بزرگ در پرورش صحیح کودکان خویش استمداد کنند و آنان را فرزندان صالح و افرادی لایق و شایسته بار آورند.

پیمان شکنی

اینک بحث امروزتمام مردم جهان از هر ملت و نژاد به درک طبیعی و الهام فطری، لزوم وفای به عهد و قبح پیمان شکنی را درک می‌کنند.

هر انسانی به وجدان فطری خود می‌فهمد که وقتی با کسی عهد بست موظف است به آن وفا نماید و اگر تخلف کند مرتکب خلافی شده و در ضمیر باطن خود از این کار احساس شرمساری می‌کند. همچنین از کسی که با او پیمان بسته است به طور طبیعی توقع دارد که به عهدش عمل کند و اگر از او تخلف بیند حس می‌کند که بد کرده و از صراط مستقیم منحرف شده است.

طفل در دورانی که مسایل علمی و عقلی را درک نمی‌کند، به فطرت طبیعی خود لزوم وفای به عهد را می‌فهمد. موقعی که پدر به او وعده می‌دهد وقتی به منزل برگردد برای او اسباب بازی می‌آورد بچه به طور طبیعی توقع دارد که پدر به عهدش وفا کند و اسباب بازی بیاورد. به این توقع فطری اطمینان دارد. تا وقتی که پدر نیامده بچه با فکر اسباب بازی شاد و مسرور است. به خود نوید می‌دهد. زنگ در به صدا در می‌آید، پدر وارد می‌شود. بچه به توقع فطری، خود را برای گرفتن اسباب بازی آماده می‌نماید، به دست پدر نگاه می‌کند. اگر به وعده وفا نکرده و اسباب بازی نیاورده باشد طفل ناراحت می‌شود، حس می‌کند که واقعه خلاف انتظاری رخ داده است. در نظر سایر کودکان نیز این عمل بد و بر خلاف توقع طبیعی آنان است.

وفای به عهد وظیفه است

پیامبران الهی و مربیان بشر نیز در طول قرن‌های متمادی حسن وفای به عهد و قبح پیمان شکنی را به مردم تذکر داده‌اند و آنان را با این درک فطری تربیت نموده‌اند. در نتیجه، این سجیه انسانی در نهاد مردم امروز از طرفی مطابق با وجدان اخلاقی تربیتی است.

در اسلام وفای به عهد از وظایف حتمی تمام مسلمین در امور فردی و اجتماعی است. در این باره آیات و اخبار بسیاری رسیده است که قسمتی ازآن‌ها را به عرض شما می‌رسانم:

۱. ((و اوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولا ))[۱۰]

به عهد و پیمان وفادار باشید و بدانید که این امر در پیشگاه خداوند مورد مؤ اخذه و پرسش است.

۲. ((والذین هم لاماناتهم وعهدهم راعون ))[۱۱]

مؤ منین کسانی هستند که به امانت و عهد و پیمان خود وفا دارند.

۳. ((موسی بن جعفر عن آبائه قال رسول الله (ص) لا دین لمن لا عهد له ))[۱۲]

حضرت موسی بن جعفر (ع) روایت کرده است که رسول اکرم (ص) فرمود: مسلمان نیست آن کس که به عهد و پیمان وفادار نباشد.

۴. ((سمعت ابا عبدالله یقول: عده المومن اخاه نذر لا کفاره له ))[۱۳]

وعده‌ای که مسلمان به برادر دینی خود می‌دهد مانند نذر شرعی وفای به آن لازم است، به این تفاوت که در تخلف مثل نذر کفاره ندارد.

۵. ((قال رسول الله (ص): من کان یومن بالله والیوم الاخر فلیف اذا وعد ))[۱۴]

رسول اکرم می‌فرمود: آن کس که به خدا و روز جزا ایمان دارد البته باید به عهد و پیمان وفادار باشد.

۶. ((قال رسول الله (ص): اقربکم منی غدا فی الموقف اصدقکم فی الحدیث و اداکم للامانه و اوفاکم بالعهد و احسنکم خلقا و اقربکم من الناس ))[۱۵]

رسول اکرم می‌فرمود: کسانی که در سخن راستگوتر و در ادای امانت مواظب تر و در عهد و پیمان باوفاتر و در اخلاق نیکوتر و با مردم گرم تر هستند در قیامت به من از همه نزدیک ترند.

۷. ((یجب علی المؤ من الوفاء بالمواعید والصدق فیها ))[۱۶]

بر مسلمان واجب است به پیمان خود وفا کند و نسبت به آن صادقانه عمل نماید.

۸. ((وفاء بالذمم زینه الکرم ))[۱۷]

علی علیه السلام فرمود: وفای به عهد و پیمان آراستن جوانمردی است.

برای اینکه مسلمین به ننگ پیمان شکنی آلوده نگردند لازم است هر مسلمانی در موقع تعهد، قدرت خود را در وفای به آن بسنجد. اگر خویشتن را ناتوان و غیر قادر می‌بیند از اول زیر بار تعهدی نرود و به پیمانی پای بند نشود. علی علیه السلام می‌فرمود:

((لا تعد ما تعجز عن الوفاء. لا تضمن ما لا تقدر علی الوفاء به ))[۱۸]

حقوق ملی و بشری

در اسلام یک سلسله مقررات و قوانین وضع شده که مخصوص ملت اسلام است. مسلمین جهان موظفند آن‌ها را بین خود و درباره خویشتن نسبت به یکدیگر اجراکنند. حدود و حقوق عادلانه تمام مردم در آن قوانین منظور شده و با مراعات آن‌ها جامعه از هر قسم تعرّض و تجاوزی مصون خواهد ماند. این دسته از قوانین را می‌توان به نام حقوق ملی اسلامی نامید؛ ولی در اسلام بعضی از مقرّرات است که اختصاص به این ملت ندارد و دارای جنبه عمومی و جهانی است و مسلمین وظیفه دارند آن مقررات را نسبت به تمام ملل و اقوام جهان، صرف نظر از مذهب و نژاد، مراعات نموده و درباره همه آنان اجرا نمایند. این دسته از قوانین را می‌توان به نام مقررات حقوق بشر خواند. یکی از این مقررات قانون لزوم وفای به عهد است. مسلمین نه تنها مکلفند به پیمان‌هایی که بین خود با یکدیگر منعقد می‌کند پای بند بوده و عملا به تعهدات خویش وفا نمایند، بلکه موظفند نسبت به پیمان‌هایی که با غیر مسلمین از هر ملت و مذهبی منعقد می‌نمایند وفادار باشند و عملا تعهدات خود را بدون کمترین مسامحه و تعلل انجام دهند.

رسول اکرم (ص) فرمود:

((ثلاثه لیس لاحد فیهن رخصه: الوفاء لمسلم کان او کافر، و بر الوالدین مسلمین کانا او کافرین، و اداء الامانه لمسلم کان او کافر ))[۱۹]

پیمان با مسلم یا کافر

سه چیز است که احدی مجاز نیست از آن تخلف و سرپیچی نماید: اول وفای به عهد، خواه طرف پیمان مسلمان باشد یا کافر. دوم نیکی به پدر و مادر، خواه مسلمان باشند یا غیر مسلمان. سوم ادای امانت، خواه صاحب امانت مسلم باشد یا کافر.

((عن ابی جعفر (ع) قال: ثلاث لم یجعل الله عز و جل لاحد فیهن رخصه: اداء الامانه الی البر و الفاجر و الوفاء بالعهد للبر والفاجر و بر الوالدین برین کانا او فاجرین ))[۲۰]

امام باقر علیه السلام فرمود: سه چیز است که خداوند به احدی اجازه تخلف از آن‌ها را نداده است. اول ادای امانت، چه صاحب امانت نیکوکار باشد چه گناهکار. دوم وفای به عهد، خواه صاحب عهد صحیح العمل باشد یا بد عمل.

سوم احترام و نیکی به پدر و مادر، خواه درستکار باشند یا نادرست.

پیمان با دشمن

علی علیه السلام در ضمن عهد نامه خود به مالک اشتر فرمود:

((و ان عقدت بینک و بین عدوک عقده او البسته منک ذمه فحط عهدک بالوفاء وارع ذمتک بالامانه ))

اگر بین خود و دشمنت قرار دادی منعقد نمودی یا به او امان دادی، به عهدی که کرده‌ای وفادار باش و به امانی که داده‌ای امین و درستکار.

((فانه لیس من فرائض الله شی الناس اشد علیه اجتماعا مع تفرق اهوائهم و تشتت ارائهم من تعظیم الوفاء بالعهود ))[۲۱]

زیرا از بین واجبات و فرایض الهی هیچ چیزی نزد مردم، با اختلافاتی که در عقاید و افکار دارند، به قدر وفای به عهد مورد تعظیم و احترام نیست.

بشر بیش از هر چیز به خود و منافع خود علاقه دارد. در آن جایی که عهد و پیمان منافعی با منافع شخصی و تمایلات نفسانی او باشد میل دارد از وفای به عهد سر باز زند و از زیر بار پیمان شانه خالی کند. با آن که مردم فطرتا لزوم وفای به عهد را درک می‌کنند و در گفتار خود از احترام و ارزش آن سخن بسیار می‌گویند، ولی اغلب در مقام عمل اگر قدرت و نیرویی در اختیار داشته باشند سوء استفاده می‌کنند و به تعهدات خویش پشت پا می‌زنند.

علی علیه السلام می‌فرمود:

((الحق اوسع الاشیاء فی التواصف و اضیقها فی التناصف ))[۲۲]

در مقام حرف زدن، میدان سخنرانی در توصیف حق تمجید عدل، بسیار وسیع و پهناور است، گوینده قادر است مرکب گفتار را از هر طرف بتازد و به احترام آن از هر دری سخن بگوید.

ولی در مقام عمل، میدان حق و بی اندازه تنگ و طاقت فرساست و به کار بستن آن بسی دشوار و مشکل است.

در دنیای کنونی، در جهان امروز، زمامداران مقتدر در مقام سخن همه جا از عدل و آزادی دم می‌زنند. الفاظ امید بخش و دلنشین حق و انصاف به وسیله رادیو فضای گیتی را اشغال نموده و گوش بشر را پر کرده است، ولی در مقام عمل مشاهده می‌شود که اغلب اوقات قدرت و زور حاکم واقعی است و حق و انصاف کمتر مورد توجه است. زمامداران مقتدر در ایام جنگ یا در اوقات عادی مکرر از قدرت‌های خود سوء استفاده نموده و به حقوق ملل ضعیف تجاوز کرده‌اند و عملا به تعهدات خویش پشت پا زده‌اند. کشورهای ضعیف به علت ناتوانی ناچار به ستمگری‌های آنان تن در داده و از ترس، دم فرو بسته‌اند!

وفاداری به پیمان

یکی از بزرگ‌ترین امتیازات مردان الهی این است که هرگز از قدرت خود استفاده ناروا نمی‌کنند و به حقوق دیگران، هر قدر هم که ضعیف باشند، تجاوز نمی‌نمایند. در صدر اسلام، در آن موقعی که سربازان نیرومند مسلمین به منظور اعلای حق و آزادی و در هم شکستن اساس شرک و بت پرستی برق آسا پیشروی می‌کردند و شهرهای بزرگ را یکی پس از دیگری فتح می‌نمودند، وفای به عهد را از وظایف قطعی و اجتناب ناپذیر خود می‌دانستند. مردم آن روز جهان نیز از این سجیه آگاه بوده و اطمینان داشتند که مسلمین پای بند تعهدات خود هستند و با همه قدرتی که در اختیار دارند محال است به نقض عهد مبادرت نمایند.

امان به دشمن در جنگ

اگر در جبهه جنگ از طرف مسلمین به دشمن امان داده شود، ارتش اسلام قانونا موظف است نسبت به آن امان وفادار باشد و از حمله و تعرّض خودداری کند. جالب آن که این موضوع تنها از اختیارات مخصوص فرمانده لشکر نیست، بلکه مقررات ارتش اسلام این حق را به نفرات سربازان نیز داده است. یک سرباز عادی در جبهه جنگ حق دارد کتبا یا شفاها به دشمن امان بدهد و در صورتی که از حق خود استفاده کرد و امان داد تمام افسران و سربازان موظفند به آن امان احترام کنند و تعهد یک فرد مسلمان را لازم الاجرا تلقی نمایند. در این باره احادیث بسیاری رسیده است!

((عن امیر المؤمنین (ع): اذا اومی احد من المسلمین او اشار الی احد من المشرکین فنزل علی ذلک فهو فی امان.[۲۳]

((عن جعفر بن محمد (ع): اذا اومی احد من المسلمین الی احد من اهل الحرب فهو امان ))[۲۴]

((عن امیرالمؤ منین (ع): ان رسول الله (ص) قال: ذمه المسلمین واحده یسعی بها ادناهم ))[۲۵]

مفاد این سه حدیث و احادیث دیگری که در این باب آمده ناظر به این امر است که تمام مسلمین باید به امانی که یک فرد عادی داده است احترام کنند و عملا به آن ترتیب اثر بدهند!

تعهد یک سرباز

فضیل بن زید با سربازان خود قلعه‌ای را به نام سهریاج محاصره کردند. تصمیم داشتند یک روزه آن را فتح کنند. پس از چند ساعت زد و خورد، سربازان مسلمین برای استراحت به عسکرگاه خود رفتند تا پس از رفع خستگی دوباره برای پیکار آماده شوند. یک سرباز مسلمان مملوک از صف سربازان عقب افتاد. دشمنان از این فرصت استفاده کردند، با زبان محلی با آن سرباز سخن گفتند و از او درخواست امان نمودند. سرباز مملوک پذیرفت. امانی نوشت و به آنان تسلیم کرد. موقعی که لشکر اسلام آماده جنگ شدند و به طرف قلعه حرکت کردند، بر خلاف انتظار مشاهده نموده نمودند که دشمنان با اطمینان خاطر درب قلعه را گشوده و به خارج قلعه آمده‌اند. امان نامه سرباز مملوک را روی دست گرفته و گفتند این امان شماست. برای ارتش اسلام پذیرش امان یک نفر سرباز امر عادی بود، ولی وقتی متوجه شدند که این امان نامه به امضای یک مسلمان مملوک است مردّد ماندند که آیا امان او مانند موضوع را به مرکز گزارش دادند. خلیفه وقت در جواب نوشت:

((ان العبد المسلم من المسلمین ذمّته کذمّتکم فلینفذ امانه ))[۲۶] مسلمان مملوک نیز از مسلمین است و تعهدات او مانند تعهدات شما محترم است. به امان او ترتیب اثر دهید و تعهد او را نافذ و ممضی تلقی نمایید.

پیمان‌های اقتصادی

در آیین مقدّس اسلام وفای به عهد یکی از وظایف غیر قابل تخلف مسلمین است، خواه موقع جنگ باشد یا حال عادی، خواه طرف پیمان مسلمان یا غیر مسلمان. وفای به عهد و پیمان در تمام شؤ ون زندگی داخلی و خارجی هر کشوری اثر مستقیم دارد و به هر نسبتی که این سجیه انسانی در مملکت مراعات شود و مردم عملا به تعهدات خویش وفادار باشند، به همان نسبت زندگی مردم بهتر و آسایش جامعه زیادتر و ارزش و آبروی آن ملت در جهان بیشتر خواهد بود. تعهدات مالی و قراردادهای اقتصادی یکی از ارکان مهم زندگی اجتماعی تمام کشورهای جهان است. در مملکتی که مردم وفای به عهد را از وظایف مسلم مذهبی و اخلاقی خود بشناسند و در انجام آن کوشا و جدی باشند امور مالی آن کشور بر اساس اعتماد و اطمینان در کمال صحت و سرعت جریان دارد. مدیون در موعد مقرر دین خود را می‌پردازد و فروشنده متاع را طبق تعهدات خود تسلیم خریدار می‌کند. خلاصه عهد و پیمان نزد همه مردم محترم است و تمام طبقات خویشتن را در وفای به عهد ملزم و موظف می‌شناسند. در آن جا ارزش تعهد که ناشی از شرافت نفس و فضیلت اخلاق است از هر سند رسمی بهتر و از هر متاع گران بهایی ارزنده تر است.

وثیقه ده هزار درهم

یکی از غلامان آزاد شده حضرت سجاد علیه السلام در اثر کار و فعالیت سرمایه‌ای به دست آورد. زمانی آن حضرت دچار مضیقه مالی شد. از غلام آزاد شده خویش ده هزار درهم قرض خواست که هر وقت قادر باشد بپردازد. او درخواست گرو کرد. حضرت از عبای خود نخی کشید و به وی داد. فرمود: ((این وثیقه من است، تا موقع ادای دین نزد شما باشد )) برای قرض دهنده قبول چنین وثیقه‌ای سنگین بود، ولی با توجه به شخصیت آن حضرت و بیاناتی که فرمود مبلغ مورد نظر را به حضرت تسلیم کرد و نخ عبا را گرفت و در قوطی کوچکی جای داد. اتفاقا خیلی زود برای حضرت گشایش مالی شد و ده هزار درهم را نزد طلبکار آورد.

تعهد مردان با فضیلت

((ثم قال له: قد احضرت مالک فهات وثیقتی. فقال له: جعلت فداک ضیعتها. قال اذا لا تاءخذ مالک منی لیس مثلی یستخف بذمته. قال: فاخرج الرجل الحق فاذا فیه الهدبه فاعطاها علی بن الحسین الدراهم و اخذ الهدبه فرمی بها و انصرف ))[۲۷]

فرمود: ((پولت حاضر است، وثیقه مرا بیاور )) عرض کرد: ((من نخ عبا را گم کردم )) حضرت فرمود: ((در این صورت طلب خود را از من نگیر، تعهد شخصی مثل مرا نباید ناچیز گرفت )) ناچار مرد قوطی کوچک را آورد و دید نخ عبا در آن هست. نخ را تسلیم نمود. حضرت پول‌ها را پرداخت و نخ را گرفت و به دور انداخت.

یک نخ عبا به تنهایی هیچ ارزشی ندارد، ولی وقتی آن نخ نشانه تعهد و التزام یک انسان شریف و با فضیلت باشد آن قدر ارزنده و گران بهاست که می‌تواند وثیقه ده‌ها هزار درهم و دینار گردد و داین با اطمینان خاطر آن را بپذیرد و در موعد مقرر طلب خود را دریافت نماید. وفای به عهد یکی از صفات حضرت حق است. خداوند در قرآن کریم تصریح فرموده است:

((ان الله لا یخلف المیعاد ))[۲۸]

خداوند خلف وعده نمی‌فرماید.

بشری که در عهد خود ثابت و پایدار است، به یکی از صفات الهی متّصف است و این خود نشانه‌ای از مراتب کمال و فضیلت او است.

متهم بی گناه

بعد از واقعه صفین حزبی به نام خوارج به وجود آمد. افرادی تند و بی اطلاع از مبانی علم و دین در آن شرکت کردند و سالیان دراز به جرایم و جنایات بزرگی دست زدند. حکومت‌های وقت نیز به صور مختلف با آن‌ها مبارزه نمودند. در زمان حجاج بن یوسف جمعی را به اتهام وابستگی به این حزب دستگیر و برای مجازات نزد حجاج آوردند. حجاج در مجلس خود به وضع آنان رسیدگی کرد و مجازات هر یک را تعیین نمود. وقتی نوبت به آخرین فرد آن جمعیت رسید مؤ ذن اذان گفت و موقع نماز را اعلام نمود. حجاج از جا حرکت کرد و متهم را به یکی از حضار مجلس خود که عنبسه نام داشت سپرد و گفت: ((امشب او را پیش خود نگاهداری کن و فردا صبح نزد من بیاور تا مجازاتش کنم )) عنبسه اطاعت کرد و با او از عمارت استانداری خارج شد. در راه، متهم به عنبسه گفت: ((آیا می‌توان به تو امید خیری داشت ؟))

عنبسه گفت: ((اگر سخنی داری بگو، شاید توفیق رفیم شود و به راه خیر و نیکی قدمی بردارم ))

متهم گفت: ((به خدا قسم من از خوارج نیستم. به هیچ مسلمانی خروج نکرده و به محاربه کسی قیام ننموده‌ام. از این تهمتی که به من بسته‌اند منزّه و مبرّی هستم. گر چه بی گناه گرفتار شده‌ام، ولی به رحمت خداوند حکیم اطمینان دارم. می‌دانم فضل الهی شامل حال من خواهد بود و هرگز بدون گناه معذّب نخواهم شد. تمنای من این است که احسان کنی و اجازه دهی امشب را نزد زن و فرزندانم بروم، آنان را وداع نمایم، وصایای خود را بگویم، حقوق مردم را ادا کنم و فردا اول وقت نزد تو بیایم ))

عهد بستن به گواهی خدا

عنبسه می‌گوید از این تقاضا مرا خنده آمد که یک متهم زندانی چنین درخواستی می‌کند. جواب ندادم. او دوباره تقاضای خود را تکرار کرد. گفته او در من تاءثیر نمود، به دلم گذشت که خوب است به خداوند اعتماد نمایم و درخواست او را بپذیرم. تصمیم گرفتم و به او گفتم: ((برو، ولی باید عهد کنی که فردا صبح بازآیی ))

آن مرد گفت: ((عهد کردم که فردا اوّل وقت بیایم بر این عهد خداوند را گواه می‌گیرم ))

رفت تا از چشمم ناپدید شد. وقتی به خودم آمدم از کرده خویش سخت ناراحت و مضطرب شدم. با خود گفتم این چه کاری بود کردم؟ چرا بی جهت خود را در معرض غضب حجاج قرار دادم؟ با نگرانی به منزل رفتم. قضیه را با اهل خانه خود به میان گذاردم. آنان نیز مرا ملامت کردند ولی کار گذشته بود!

آن شب را تا صبح نخوابیدم. مانند انسان مارگزیده یا زن فرزند مرده به خود می‌پیچیدم. صبح شد، مرد به وعده خود وفا کرد و اوّل وقت آمد. از آمدنش تعجب کردم. گفتم: ((چرا آمدی ؟))

گفت: ((هر کس که به سعادت معرفت خدا نایل شده و پروردگار را به قدرت و کمال بشناسد، وقتی عهد کند و خداوند را بر آن گواه گیرد باید به آن عهد وفا نماید و هرگز نقض پیمان نکند ))

در ساعت مقرر او را با خود به دارالاماره، نزد حجاج برد و قصه شب گذشته را از اول تا آخر برای حجاج نقل کرد. حجاج از ایمان و وفای متهم تعجب نمود. به عنبسه گفت: ((میل داری او را به تو ببخشم ؟))

گفت: ((اگر کرم نمایی و چنین کنی بر من منت بسیار داری ))

حجاج متهم را به عنبسه بخشید. عنبسه او را به خارج دارالاماره آورد و در کمال مهربانی گفت: ((آزادی برو ))

نجات از قتل

مرد بدون اینکه از عنبسه قدردانی و حق شناسی نماید راه خود را پیش گرفت و رفت. عنبسه از این همه سردی و حق ناشناسی رنجیده خاطر شد. با خود گفت شاید دیوانه باشد، ولی بر خلاف انتظار فردای آن روز نزد عنبسه آمد، تشکر و حق شناسی بسیار کرد. گفت: ((نجات دهنده من خداوند بود و تو وسیله این کار، اگر دیروز از تو قدرشناسی و شکرگزاری می‌کردم تو را شریک نعمت خدا کرده بودم و این عمل ناروا بود. لازم دانستم اول شکر حق تعالی به جای آورم و سپس از شما قدردانی نمایم. دیروز و دیشب در پیشگاه خداوند شکرگزاری کردم و آن چه که وظیفه بندگی بود بجای آوردم و امروز برای حق شناسی شما آمده‌ام ))

سپس از نیکوکاری و خدمت گزاری عنبسه قدردانی و تشکر کرد و از زحمات او عذرخواهی نمود و رفت[۲۹]

اثر وفای به عهد

وفای به عهد یکی از ارکان سعادت بشر است. وفای به عهد یکی از بزرگترین سجایای اخلاقی انسان است. وفای به عهد قادر است مرد خونخواری مثل حجاج بن یوسف را تحت تاءثیر قرار دهد و او را از ریختن خون بی گناهی باز دارد.

زندگی بر اساس فضیلت

در کشوری که مردم به تعهدات خود وفا دارند، امور اقتصادی و اجتماعی وخانوادگی جریان صحیح و طبیعی دارد. در آن جا زندگی بر پایه اطمینان و اعتماد استوار است و تماس مردم با یکدیگر بر اساس فضیلت و انسانیت است. بر عکس در اجتماعی که افراد به وعده‌های خویش بی اعتنا یا کم اعتنا هستند و احساس مسؤ ولیت شدید در انجام تعهدات نمی‌کنند، امور از مسیر طبیعی خود خارج می‌شود و مشکلات به صور مختلف دامن گیر مردم می‌گردد. در آن جا سازمان‌های قضایی و قوانین انتظامی ضامن اجرای تعهدات می‌شود، اخلاق و وظیفه شناسی جای خود را به محاکم قضایی می‌دهد و پیمان شکنی‌ها به صورت پرونده‌های حقوقی و جزایی درآمده و نیروهای انسانی و مالی کشور را به هدر می‌دهد. در آن جا برای حق و فصل امور باید به سازمان‌های اجرایی و به زور و زندان متوسل شد.

خشم خدا و خلق

علی علیه السلام در ضمن تعالیم خود به مالک اشتر توصیه فرمود:

((از عهد شکنی بر حذف باش ))

((والخلف یوجب المقت عند الله والناس ))[۳۰]

خلف وعده و نقض پیمان باعث خشم خداوند و مردم است.

بدون تردید عهد شکنی شخصیت آدمی را در هم می‌شکند. عهدشکن هر قدر در جامعه بزرگ و مورد احترام باشد، در اثر نقض پیمان، حقیر و کوچک می‌شود. هر انسانی از هر ملت و نژاد به الهام طبیعی درک می‌کند که عهدشکن مرتکب عمل نادرستی شده است. فقیر و غنی، بزرگ و کوچک به خود اجازه می‌دهند کسی را که از تعهدات خویش سرپیچی نمود مورد نکوهش و اعتراض قرار دهند و این خود دلالت دارد که بشر لزوم وفای به عهد را بالفطره درک می‌کند و تخلف از آن را تخلف از قانون فطرت می‌داند.

پرورش وفای به عهد در کودک

برای اینکه وفای به عهد در جامعه احیا شود و تمام طبقات خود را در انجام این وظیفه انسانی مسؤ ول بدانند لازم است از دوران کودکی، از زمانی که اطفال معنی وعده و عهد را درک می‌کنند، با این سجیه انسانی تربیت شوند و این درس را قولا و عملا فرا گیرند تا در روان آنان به صورت ملکه ثابتی مستقر شود.

تربیت در محیط پاک

باید کودکان را طوری پرورش داد که از اول زندگی، وفای به عهد را از وظایف قطعی و غیر قابل اجتناب خود بدانند. نه تنها عملا عهد شکنی نکنند، بلکه این فکر شوم هرگز در خاطر آن‌ها خطور ننماید. این قسم تربیت تنها در محیط پاک و بی آلایش زندگی برای کودک تاءمین می‌شود. محیطی که از ناپاکی و پلیدی، از فریب و عهدشکنی مبرّا باشد. طفل هر سخن خوب یا بدی را که می‌شنود، هر عمل درست یا نادرستی را که می‌بیند، سرمشق خود قرار می‌دهد و عملا از آن پیروی می‌کند. کودک در محیط خانواده بیشتر از هر چیز و هر کس تحت تاءثیر رفتار و گفتار پدر و مادر است. در خانواده‌ای که پدر و مادر، به وعده‌های خود وفا دارند، عهد شکنی نمی‌کنند، کودک را فریب نمی‌دهند، طبعا کودکان در آن خانواده با سجیه وفای به عهد تربیت می‌شوند و به پیمان‌های خود پای بند خواهند بود. بر عکس، در محیطی که مشهودات کودک آلوده و پلید باشد، پدر و مادر مرتکب اعمال نادرست و بر خلاف فضیلت شوند، قهرا کودک به نادرستی خو گرفته و با همان وضع ناپسند تربیت می‌شود.

مربیان پلید

((اطاعت از قوانین زندگی برای آن که کامل باشد باید به صورت فطری درآید.

کسی که از آغاز زندگی به شناخت خوبی و بدی عادت کرد، در تمام عمر انتخاب خوبی و پرهیز از بدی برای او آسان خواهد بود و همان طور که از آتش دوری می‌کند، از بدی نیز می‌پرهیزد و قول شکنی و دروغ گویی و خیانت به نظر او نه تنها اعمالی ممنوع، بلکه غیر ممکن می‌آید. برای بسط این واکنش‌ها در فرد، محیطی ضروری است که در آن اصول اخلاقی قطعا و دائما مورد توجه باشد. فقط وجود سرمشق است که مقررات زندگی را در ذهن خطور می‌دهد. انسان نیز همچون میمون تمایل غریزی به تقلید دارد، ولی بد را آسان تر از خوب تقلید می‌کند. کودک طرز فکر و عمل افرادی را که می‌شناسد و یا شرح حالشان را می‌شنود و می‌خواند، رفقا و استادان، پدر و مادر و به خصوص ستاره‌های سینما و شخصیت‌های حقیقی یا فرضی را که در روزنامه‌ها و مجلات می‌خواند سرمشق خود قرار می‌دهد. به قول فنلون در این سراشیب تقلید کودکان، اگر آنان را به دست افراد بی فضیلتی بسپارند معایب بی حدی به بار خواهد آمد. فقط کسانی مربی خوبند که به آنچه می‌گویند معتقد باشند و عمل کنند ))[۳۱]

اولین مدرسه کودک

خانواده به منزله اولین مدرسه تربیت کودک است و ایجاد شرایط مساعد در محیط خانواده به عهده پدر و مادر است. روایات اسلامی پدران و مادران را همواره به مسؤ ولیت عظیم پرورش اطفال متوجه نموده و به آنان اندرزهای لازم را داده است. اسلام درباره هر یک از سجایای اخلاقی و صفات انسانی، از آن جمله وفای به عهد، جداگانه سخن گفته و برای حسن تربیت فرزندان، وظایف پدر و مادر و مربی را بیان فرموده است.

وفا به وعده کودک

((عن ابی عبدالله علیه السلام قال قال رسول الله (ص): احبوا الصبیان و ارحمواهم و اذا وعدتتموهم ففوا لهم فانهم لا یرون الا انکم ترزقونهم ))[۳۲]

کودکان را دوست بدارید و با آنان عطوفت و مهربان باشید. وقتی به آن‌ها وعده‌ای می‌دهید حتما وفا کنید، زیرا کودکان شما را رازق خود می‌پندارند.

((عن کلیب الصیداوی قال قال ابوالحسن علیه السلام: اذا وعدتم الصبیان ففوا لهم فانهم یرون انکم الذین ترزقونهم ان الله عز و جل لیس یغضب لشی کغضبه للنساء والصبیان ))[۳۳]

وفا به وعده کودک

کلیب صیداوی از حضرت ابوالحسن (ع) حدیث می‌کند که فرمود: چون به اطفال وعده‌ای دادید وفا کنید و تخلف ننمایید، زیرا کودکان گمان می‌کنند

شما رازق آن‌ها هستید. خداوند برای هیچ چیز، به قدر تجاوز به حقوق زنان و کودکان غضب نمی‌کند.

((عن علی بن ابی طالب علیه السلام قال قال رسول الله (ص): اذا واعد احدکم صبیه فلینجز ))[۳۴]

علی علیه السلام از رسول اکرم روایت کرده است که فرمود: وقتی یکی از شما به فرزند خود وعده‌ای داد البته به آن وفا کند و از عهد خود تخلف ننماید.

((عن علی علیه السلام قال: لا یصلح الکذب جد و لا هزل و لا ان یعد احدکم صبیه ثم لا یفی له ))[۳۵]

شایسته نیست آدمی به جد یا به شوخی دروغ بگوید. شایسته نیست کسی به فرزند خود وعده‌ای بدهد و به آن وفا ننماید.

پرورش فطریات کودک

فطریات اولیه انسان سرمایه‌هایی است که خداوند حکیم به منظور تاءمین سعادت بشر در نهاد هر کودک به وجود آورده و او را با همان سرمایه‌ها آفریده است. اگر فطریات از کودکی با پرورش‌های صحیح و حمایت‌های عالمانه تقویت شوند و از قوه به فعلیت آیند، در پرتو آن اساس سعادت کودک پی ریزی می‌شود و تا پایان زندگی ضامن خوشبختی او خواهد بود. بر عکس اگر مربی عملا به فطریات طفل توجه ننماید و او را با روش‌های ناپسند و غیر انسانی تربیت کند، رفته رفته به پلیدی و انحراف خو می‌گیرد و در نتیجه سرمایه‌های سعادت بخش فطری را فراموش می‌کند و برای جامعه عضو فاسد و نادرستی بار می‌آید.

یکی از فطریات بشر، درک لزوم وفای به عهد است. وفای به عهد از اساسی‌ترین پایه‌های خوشبختی بشر است. همان طور که حبّ ذات و شهوت جنسی، خواهش‌های آب و خواب و غذا برای ادامه حیات ضروری است و خداوند تمایل آن‌ها را به صورت غریزه در سرشت آدمی آفریده است، وفای به عهد نیز برای تعالی معنوی و سعادت اجتماعی بشر ضروری است و خداوند درک لزوم آن را به طور فطری در باطن هر انسانی قرار داده است.

مربیان عهدشکن

درک فطری وفای به عهد مانند بذری است که حضرت حق در زمین دل کودک افشانده است. روش‌های صحیح پدر و مادر به منزله آبیاری و پرورش این بذر است. اگر کودک را در عهد و پیمان فریب ندهند و عملا به وعده‌های خود وفادار باشند، بذر فطرت در نهاد کودک تقویت می‌شود و این سجیه انسانی در دل او ریشه می‌کند، به عهد خود پای بند و وفادار می‌گردد و هرگز به فکر پیمان شکنی نمی‌افتد؛ ولی آن جایی که پدر و مادر خود عهدشکن باشند، کودک را فریب دهند، به او وعده کنند و وفا ننمایند یا در مقابل کودک به نفع دیگران تعهد کنند و عملا نقض نمایند، کودک لاابالی و فریبکار بار می‌آید، به تعهدات خود بی اعتنا می‌شود و در خویش احساس مسؤ ولیت نمی‌نماید. پدر و مادر پیمان شکن با رفتار نادرست خود به کودک درس نقض عهد می‌دهند و عملا به او می‌آموزند که آدمی می‌تواند دروغ بگوید، مردم را بفریبد، صریحا عهد کند و در مقام عمل آن را نقض نماید.

درس پیمان شکنی

((فکر کنید هنگامی که ما موفق نمی‌شویم از راه عادی و طبیعی کودکی را آرام و تسلیم کنیم چه قدر او را فریب می‌دهیم، به چه وعده‌های توخالی متشبث می‌شویم و چه قدر او را تهدید می‌کنیم. چه قدر مادرها هنگامی که می‌خواهند از منزل خارج شوند برای این که زود داد و فریاد و گریه کودکی را که به بیرون رفتن آن‌ها اعتراض دارد خاموش کنند به او وعده می‌دهند که می‌خواهم بروم برایت اسباب بازی بخرم، اما کودک پس از ساعت‌ها انتظار سوزان و پرهیجان آن‌ها را در بازگشت دست خالی می‌یابد. چه بسا از مادرها هنگامی که می‌خواهند داروی تلخی را به خورد کودک بدهند، به او اطمینان می‌دهند که این دارو شیرین است. از این نمونه‌ها آن قدر زیاد است که متاءسفانه می‌توان صحایف طولانی را صرف این بحث کرد، آن قدر ما به این طفلک‌ها دروغ می‌گوییم که هزاران مثال می‌توان در این باره یاد کرد.

اتومبیل آماده است، پدری می‌خواهد از ییلاق به شهر برود. در لحظه‌ای که می‌خواهد سوار شود، پسر کوچولویش به سوی او می‌دود و خواهش می‌کند او را هم به شهر ببرند. اصرار می‌کند، التماس می‌کند، و چون این کودک هرگز نیاموخته است که نه را به عنوان یک جواب منفی قطعی و تغیرناپذیر تلقی کند، دست از سماجت بر نمی‌دارند و پدر که احساس می‌کند منصرف کردن او کار آسانی نیست به سرعت تمهیدی به کار می‌برد.

((جان من، این طور که نمی‌توانی به شهر بیایی، برو لباست را عوض کن و بیا ))

طفلک با اعتماد طبیعی که به پدرش دارد می‌دود تا لباس‌هایش را عوض کند. اما همین که باز می‌گردد در انتهای جاده جز گرد و غباری که اتومبیل پشت سر گذارده چیز دیگری نمی‌بیند. کودک به این صحنه نگاه می‌کند، از جا در می‌رود، بی طاقت می‌شود، فریاد می‌زند: ((تو دروغگویی، دروغگو ))

((او راست می‌گوید. پدرش دروغگوست و خیلی شانس هست که این طفلک هم به نوبه خود دروغگو به بار آید ))[۳۶]

فریب دادن کودک

در تمام کشورهای غربی و شرقی امروز جهان مانند ادوار گذشته، پدران و مادران بسیاری هستند که به تربیت صحیح فرزندان خویش توجه ندارند. دانسته یا ندانسته آنان را به خلقیات ناپسند آلوده می‌کنند. پدران و مادرانی که دروغ می‌گویند، عهدشکنی می‌کنند، کودکان را فریب می‌دهند، به وعده‌های خود وفا نمی‌کنند، با اعمال زشت خویشتن به آن‌ها نادرستی می‌آموزند و از این راه به فرزندان و خانواده و اجتماع ستم غیر قابل جبرانی می‌نمایند.

مغز کودک مانند فیلم عکاسی از تمام اقوال و اعمال پدر و مادر و اطرافیان خود عکس برداری می‌کند. مشهودات و مسموعات دوران کودکی برنامه زندگانی فردای او خواهد بود. عهدشکنی با کودک علاوه بر تمام مفاسد، دارای اثر سوء تربیت است. خلف وعده طفل را متجرّی و پیمان شکن بار می‌آورد و او را به راه دروغ و فریبکاری سوق می‌دهد. به همین جهت در روایات اسلامی تاءکید شده است به وعده‌ای که به کودکان می‌دهید حتما وفا کنید.

خاطرات دوران کودکی

مطالب پسندیده یا ناپسندی را که کودک از پدر و مادر یا معلم فرا می‌گیرد بی اندازه مهم و شایان ملاحظه است. گاهی طفل از دین یک کار درست یا نادرست و شنیدن یک سخن روا یا ناروا، چنان متاءثر می‌گردد و در روانش ریشه می‌دواند که تا پایان عمر فراموش نمی‌کند و نتایج خوب و بد آن در تمام طول حیاتش به صور مختلف آشکار می‌گردد و گاهی مسیر زندگی وی را به کلی عوض می‌کند و او را به راه مخصوصی می‌کشاند.

نسبتهای ناروا

بعضی از سیاستمداران در مبارزه‌های سیاسی، در جنگ‌های سرد تبلیغاتی، برای درهم شکستن رقیب خود به حربه افترا متوسل شده و ناجوانمردانه بی گناهان را متهم کنند. بدبختانه این روش نادرست در گذشته و حال وجود داشته و دارد و ملت اسلام نیز پس از مرگ رسول اکرم کم و بیش به این عمل ناپسند گرفتار شد.

معاویه بن ابی سفیان برای این که چند روزی کرسی خلافت اسلامی را اشغال نماید و بر مردم فرمانروایی کند به این گناه عظیم و نابخشودنی دست زد و به حضرت علی بن ابی طالب، که مثل اعلای ایمان و انسانیت بود، نسبت‌های ناروایی داد!

معاویه بن ابی سفیان بر خلاف اصول انسانی و اسلامی، آن حضرت را به ترک فرایض و انحراف از صراط مستقیم دیانت متهم نمود. قسمت مهمی از بیت المال مسلمین را همه ساله صرف تبلیغات خائنانه خود می‌کرد. تمام ماءمورین لشکری و کشوری را موظف نمود که در سخنرانی‌های خویش پس از حمد خداوند و درود به رسول اکرم، آن حضرت را به بدی یاد کنند. خطبا در منابر و معلمین در مدارس و خلاصه اکثر مردم در تمام مجامع و مجالس، سبّ آن حضرت را از وظایف خود دانسته و این عمل نادرست سر لوحه تمام برنامه‌های ماءمورین بود!

انحراف عقیده

در سراسر کشور مردان شریف و با ایمان بسیاری بودند که علی علیه السلام را به خوبی می‌شناختند و از مکر و خیانتکاری معاویه آگاهی داشتند، ولی از ترس جان سخن نمی‌گفتند و جراءت نداشتند راز دل را آشکار نمایند. بعضی از آنان که در مواقع و شرایط مخصوص در کمال صراحت مراتب ارادت و ایمان خود را نسبت به آن حضرت ابراز کردند با وضع فجیع و دلخراشی به دست معاویه یا عمال جنایتکارش کشته شدند!

این بدعت خائنانه چنان در قلوب طبقات مختلف کشور ریشه کرد که پس از مرگ معاویه، سالیان دراز مردم به این انحراف عقیده گرفتار بودند و سب آن حضرت در جامعه به صورت یک وظیفه مذهبی درآمده بود. زمانی که عمر بن عبدالعزیز به مسند خلافت تکیه کرد و زمام امور کشور پهناور اسلام را در دست گرفت، با عزمی ثابت و تزلزل ناپذیر برای ریشه کن کردن این ننگ بزرگ تاریخی قیام کرد. ابتدا با روش مدبرانه‌ای وزرا و افسران ارشد خود را با خویش موافق نمود و در این راه زحمت بسیار کشید. سپس به کلیه فرماندهان و ماءمورین عالی رتبه در سراسر کشور دستور داد که احدی حق ندارد علی علیه السلام را به بدی یاد کند و متخلف از این دستور باید مجازات شود. عمر بن عبدالعزیز با پشتکار داری و جدیت شبانه روزی سرانجام موفق شد این لکه ننگ را از دامن کشور اسلام پاک کند و جامعه مسلمین را از پلیدی این بدعت خائنانه نجات بخشد. عمر بن عبدالعزیز در اثر این خدمت بزرگ، محبوبیت عظیمی در ملت خود به دست آورد و در تمام محافل، مردم از وی مدح و تمجید می‌کردند.

این مبارزه مقدّس که وضع تمام ملت اسلام را عوض کرد و میسر سیاست کشور را تغییر داد، ناشی از تصمیم قاطع خلیفه مسلمین، عمربن عبد العزیز بود و او خود منشاء این تصمیم را مربوط به دوران کودکی خویش و در اثر شنیدن یک جمله کوتاه از معلم خود دانسته است. اینک شرح جریان را از زبان خود او بشنوید.

عمربن عبدالعزیز می‌گوید من در مدینه تحصیل علم می‌کردم و ملازم خدمت عبیدالله بن عبدالله بن عتبه بن مسعود بودم. به او خبر رسیده بود که من نیز مانند سایر بنی امیه سب علی علیه السلام می‌کنم.

اثر سخن آموزگار

((فاتیته یوما و هو یصلی فاطال الصلوه. فقعدت انتظر فراغه. فلما فرغ من صلوته التفت الی. فقال لی: متی علمت ان الله غضب علی اهل بدر و بیعه الرضوان بعد ان رضی غنهم. قلت لم اسمع ذلک. قال. فما الذی بلغنی عنک فی عل فقلت معذره الی اله و الیک و ترکت ماکنت علیه.[۳۷]))

روزی به محضر او آمدم مشغول نماز بود نشستم تا نمازش تمام شود. پس از فراغت به من توجهی کرد و فرمود: از کجا دانستی که خداوند بر اصحاب بدر و بیعت رضوان غضب کرده است پس از آن که از آنان راضی شده بود )) گفتم: ((من چنین سخنی نشنیده‌ام )) فرمود: ((این چیست که از تو به من درباره حضرت علی (ع) خبر داده‌اند؟)) گفتم: ((از پیشگاه خداوند بزرگ و از شما پوزش می‌طلبم و از آن تاریخ سب علی را ترک گفتم ))

سؤ ال و جوابی که بین استاد و شاگرد در مدینه رد و بدل شد خیلی کوتاه بود هیچ یک از آن دو نفر تصور نمی‌کردند که این چند جمله منشاء یک انقلاب عظیمی در کشور اسلام شود ولی آن روز گفته استاد مانند سکه در دل کودک نقش بست و طفل را تحت تاءثیر قرار داد. چند سالی گذشت. کودک بزرگ شد و در ردیف مردان بارز اجتماع قرار گرفت پیش آمدهای غیر منتظر و حوادث گوناگون، تحولات عظیمی در کشور به وجود آورد و کودک آن را برکرسی خلافت مستقر نمود و زمام اداره میلیون‌ها مردم را به دست او داد!

گفته معلم به منزله بذری بود که آن روز در دل کودک پاشیده شد شرایط زمامداری و ریاست، آن بذر را پرورش داد و سرانجام به صورت خرمن سعادتی در آمد و میلیون‌ها مردم از آن بهره برداری کردند و از بدعت ننگین سب علی بن ابی طالب علیه السلام خلاص شدند.

خاطرات کودکی

از این قضیه و قضایایی مانند آن استفاده می‌شود که واردات فکری کودکان، برنامه زندگی اجتماعی آنان است، خاطرات خوب و بدی که در کودک به وجود می‌آید محو نمی‌شود و آثار مطلوب و نامطلوب آن‌ها از دوران جوانی در اجتماع بروز می‌کند افراد مردم به همان وضعی که در طفولیت تربیت شده‌اند در بزرگی عمل می‌کنند لازم است پدران و مادران به مسؤ ولیت خطیر خود متوجه باشند و از رفتار و گفتار ناپسند در مقابل کودکان اجتناب نمایند.

اطفال را از اول پاک دل و درستکار پرورش دهند و از این راه وظیفه مقدّس خود را انجام، و دین خویش را به خدا و خلق ادا کنند.

لازم است آموزگاران و دبیران در کلاس‌های تدریس متوجه تمام اقوال و اعمال خویش باشند و از هر ناروایی اجتناب نمایند، همان طور که گفتار درست و به جای یک معلم با فضیلت توانست عمربن عبد العزیز را در کودکی تحت تاءثیر قرار دهد و در اثر آن پس از چند سال میلیون‌ها مردم را از انحراف عقدیده خلاص کند، همچنین ممکن است یک جمله نادرست و گمراه کننده، فکر طفلی را از صراط مستقیم بگرداند و سرانجام بدبختی‌های عظیم و غیر قابل جبرانی برای خود و جامعه به بار آورد.

پرورش راستگویی در کودک

قال الله العظیم فی کتابه:

((. . . والله یشهد ان المنافقین لکاذبون. انخذواایمانهم جنه))[۳۸]

راستگویی

یکی از صفات پسندیده که هماهنگ با سرشت آدمیان است راستگویی است هر انسانی بالفطره مایل است راست بگوید و همچنین سخنانی را که از دیگران می‌شوند، راست تلقی کند دروغ گفتن انحراف از صراط مستقیم فطرت و خلقت است.

اگر کودکی در موقع بازی شیشه درب اطاق را بشکند و از این عمل آن دچار خوف و هراس نشود، وقتی از او بپرسند: شیشه را شما شکستی؟ در کمال آرامش و اطمینان خاطر، بودن کمترین اضطراب و نگرانی جریان را نقل می‌کند و به سؤ الات پاسخ می‌گوید و شرح می‌دهد که چگونه در موقع بازی شیشه شکست.

دروغ خلاف فطرت است

ولی در آن جایی که کودک دچار ترس گردد ناچار برای اثبات بی گناهی خود به دروغ متوسل می‌شود در این موقع وضع غیر عادی کودک به خوبی مشهود است حرکات ناموزون چشم، ناراحتی اندام، خشکیدن دهان، ضربان شدید قلب و سخنان بریده و غیر مربوط، دلیل دروغ گفتن کودک و عمل خلاف فطرت اوست.

پیامبران الهی که یک قسمت مهم ماءموریتشان احیای فطریات بشر بوده، مردم را به راستگویی دعوت کرده مو آنان را از دروغ گفتن جدا برحذر داشته‌اند اسلام دروغ را عامل مخرب ایمان شناخته و آن را از بسیاری از گناهان کبیره بزرگ تر دانسته است.

((عن ابی جعفر علیه اسلام قال: ان الکذب هو خراب الایمان[۳۹]))

امام باقر علیه السلام فرموده

دروغگویی مایه ویرانی ایمان است.

دروغ شوخی یا جدی

((قال امیر المؤ منین علیه السلام: لا یجد عبد طعم الایمان حتی یترک الکذب هزله وجده.[۴۰]))

علی علیه السلام فرموده: هیچ کس لذت ایمان را درک نمی‌کند مگر وقتی که دروغ را به کلی ترک گوید، خواه شوخی یا جدی.

((قال رجل له صلی الله علیه و اله: المومن یزنی؟ قال قد یکون ذلک قال: المومن یسرق؟ قال قد یکون ذلک قال یا رسول الله: المومن یکذب؟ قال لا قال الله تعالی: انما یفتری الکذب الذین لا یؤ منون[۴۱]))

مردی به رسول اکرم عرض کرد: ((مؤ من زنا می‌کند؟)) فرمود: ((ممکن است )) گفت: ((مؤ من دزدی می‌کند؟)) فرمود: ((ممکن است )) گفت: ((یا رسول الله مؤ من دروغ می‌گوید؟)) فرمود: ((نه، خداوند در قرآن فرموده است کسی با دروغ افترا می‌بندد که ایمان نداشته باشد ))

((عن ابی الحسن الرضا علیه السلام قال: سئل رسول الله: یکون المومن جبانا؟ قال نعم قیل: ویکون بخیلا؟ قال نعم قیل: و یکون کذابا؟ قال لا[۴۲]))

حضرت رضا علیه السلام فرموده از رسول اکرم پرسیدند: ((ممکن است مؤ من ترسو باشد؟ فرمود: ((بلی )) گفتند: ((ممکن است بخیل باشد؟)) فرمود: ((بلی)) گفته شد: ((ممکن است کذاب باشد؟)) فرمود: ((نه ))

قبیح تر از هر قبیح

((عن ابی عبد الله (ع) قال قال امیر المومنین: ولا سوءه اسوء من الکذب ))[۴۳]

علی علیه السلام فرمود: هیچ عملی قبیحی به قبح دروغگویی نیست.

بدون تردید دروغ گفتن مخالف وجدان اخلاقی فطری و همچنین مخالف وجدان اخلاقی تربیتی است در نظر کلیه ملل و اقوام جهان و در تعالیم قاطبه پیامبران الهی، دروغ عملی ناپسند و مذموم است بدبختانه این مرض خطرناک مخصوص بزرگسالان نیست! بچه‌های کوچک نیز به این ناخوشی خانمان برانداز دچار می‌شوند و از کودکی به دروغگویی عادت می‌کنند گاهی چنان به این خوی ناپسند انس می‌گیرند که از دروغ گفتن لذت می‌برند و از این که دگران را به گفته‌های نادرست و غیر واقعی خود گمراه نمایند مسرور می‌شوند!

دروغگویی آدمی را به سایر گناهان نیز آلوده می‌کند. دروغگویی به انواع معاصر دست می‌زند وقتی از او می‌پرسند در کمال وقاحت تکذیب می‌کند و خویشتن را پاک و منزه معرفی می‌نماید. در واقع دروغگویی و دروغ سازی را به منزله پناهگاهی برای نجات از جرایم خویش می‌داند!

((عن ابی محمود العسکری (ع) قال: الخبائث فی بیت و جعل مفتاحه الکذب ))[۴۴]

کلید جرائم

امام عسکری (ع) می‌فرمود: تمام ناپاکی‌ها و گناهان در خانه‌ای جمع شده و کلید آن دروغگویی است.

یعنی با دروغگویی آدمی به تمام معاصی آلوده می‌شود!

((دروغ یکی از معایبی است که آشکارا و به روشنی مذموم و قابل سرزنش و مؤ اخذ می‌باشد، زیرا دروغگویی است که به دنبال خود همه پستی‌های دیگر را می‌کشاند و دری به روی تمام معایب باز می‌کند.

ناتوانی ما در پیشگیری از بروز این خوی وا احیانا ضعف ما در منع و دفع آن، گناهی نابخشودنی است ))[۴۵]

مستی و گناه

می‌گساری و مستی عامل مؤ ثری برای ارتکاب گناهان است چه بسیار مردمی که در حال عادی مرتکب بعضی از گناهان نمی‌شوند و خویشتن را بدان آلوده نمی‌نمایند، ولی در موقع مستی که پرده حیا دریده می‌شود و چشم عقل تیره و تار می‌گردد، با بی پروایی به هر ناروایی و گناهی دست می‌زنند!

اثر تیرگی‌های دروغ در عقل و روان بشر به مراتب از می‌گساری بیشتر است! کسی که به دروغ عادت کرده و بی پروا هر چه می‌خواهد می گوید، قطعا از انسان مست بی حیاتر است و عملا از هیچ گناهی باک ندارد!

((ابی جعفر علیه السلام قال: ان الله عزوجل جعل للشر اقفالا و جعل مفاتیج تلک الاقفال الشراب و الکذب شر من الشراب ))[۴۶]

خداوند برای شرور و بدی‌هایی قرار داده که مردم از خطرات آن‌ها برکنار باشند شراب کلید قفل‌های بسته شرور و ناپاکی است، ولی خطر دروغ از شراب بیشتر است.

می‌گساری و دروغ

همان طور که دروغگویی آدمی را به گناهان بسیاری آلوده می‌کند، توبه حقیقی از آن و خودداری از دروغ گفتن نیز انسان را از بسیاری از گناهان باز می‌دارد.

((اتی رسول صلی الله علیه و آله رجل فقال: انی رجل لا اصلی و انا ازنی و اکذب فمن ای شی اتوب؟ قال من الکذب فاستقبله فعهد ان لا یکذب فلما انصرف و اراد الزنا فقال فی نفسه: ان قال لی رسول الله (ص): هل زنیت بعد ما عاهدت فان قلت لا کذبت و ان قلت نعم یضربنی الحد ))[۴۷]

شخصی شرفیاب محضر رسول اکرم شد عرض کرد: ((من مردی هستم که نماز نمی‌خوانم، و زنا می‌کنم، و دروغ می‌گویم از کدام یک از این گناهان توبه کنم ؟)) حضرت فرمود: ((از دروغ )) دستور پیغمبر را در کمال خلوص پذیرفت و با خود عهد کرد هرگز دروغ نگوید ولی ترک دروغ، سایر گناهان او را نیز ترک داد زیرا موقعی که خواست زنا کند با خود گفت اگر رسول اکرم از من سؤ ال نماید از تاریخ تعهد زنا کرده‌ای یا نه؟ اگر بگویم نه، دروغ گفته‌ام، و اگر اقرار کنم مجازات می‌شوم و همچنین می‌شوم و همچنین درباره نماز.

((قال رجل لرسول (ص):یا رسول الله دلنی علی عمل اتقرب به الی الله تعالی فقال لا تکذب فکان ذلک سببا لا جتنابه کل معصیه لله لانه لم یقصد وجها من وجوه المعاصی الا وجد فیه کذبا او ماتدعو الی الکذب فزال عنه ذلک من وجوه المعاصی ))[۴۸]

مردی به رسول اکرم عرض کرد: ((مرا به عملی راهنمایی فرما که باعث قرب من به خدا شود )) حضرت در جواب فرمود: ((دروغ نگو!)) این دستور باعث شد که آن مرد از تمام گناهان اجتناب نماید، زیرا قصد هر گناهی را که می‌نمود متوجه می‌شد یا در آن گناه دروغ وجود دارد، یا سرانجام او را به دروغگویی می‌کشاند برای اینکه آلوده به دروغ نشود تمام گناهان را ترک گفت.

پرورش راستگویی

یکی از بزرگ‌ترین وظایف پدر و مادر در تربیت فرزند، پرورش فطرت راستگویی کودک است پدر و مادر موظفند در محیط خانواده طوری رفتار نمایند که اطفال به راستی و راستگویی عادت کنند و به راه دروغگویی که انحراف از صراط مستقیم فطرت است نگرایند این امر از پرورش بسیاری از صفات در کودکان دشوارتر است و برای رسیدن به این نتیجه مراقبت‌های علمی و عملی بسیاری لازم است!

((به نظر می‌رسد که والدین روی دروغ، صاحب آن قدرت و نفوذی نیستند که در مبارزه با نافرمانی و تنبلی و قهر دارا می‌باشند خلاصه اینکه از میان همه معایبی که ما کوشش داریم از وجود کودکان بر طرف سازیم دروغ یکی از آن‌هایی است که بیش از سایر ین سبب خشم و سردر گم شدن ما می‌شود و علتش هم این است که انسان به دشواری می‌تواند درباره دروغ و به ویژه راجع به دروغگو تصویری درست و حقیقی داشته باشد.

دروغ را نباید برای بچه‌ها یک عمل ساده فرض کرد، زیرا در حال عادی و دست کم نزد کودکان تندرست و طبیعی دروغ نباید وجود داشته باشد اشتباه و خطا و ناتوانی ما در مبارزه با دروغ، همه از آن جا سرچشمه می‌گیرد که ما این عمل را از نظر نفس آن قضاوت می‌کنیم، بدون این که علت، هدف، و نوع دروغ و شرایط و کیفیت و وضع دروغگو را در نظر آوریم ))[۴۹]

ریشه بیماری دروغگویی

اولین راه مبارزه با ناخوشی دروغ، شناختن ریشه مرض است بودن تردید یک حالت روانی در باطن دروغگو وجود دارد که باعث دروغ گفتن او می‌شود و تا زمانی که آن علت بر طرف نشود ناخوشی دروغ علاج خواهد شد.

ترس، ضعف، عجز، احساس حقارت، عقده حقارت، یا بعضی از حالات نفسانی نظیر این‌ها می‌توانند بشر را از راه مستقیم فطرت راستگویی منحرف کند و به دروغگویی وادارش نماید.

احساس خواری در نفس

((عن النبی صلی الله علیه و آله: لا یکذب الکاذب الا من مهانه نفسه[۵۰]

دروغگو دروغ نمی‌گوید مگر به سبب حقارتی که در نفس خود احساس می‌کند.

دروغگویی یکی از اقسام ظلم است و از نظر روانی، ظلم ناشی از ضعف ظالم است کسی که خون مردم بی گناه را می‌ریزد، کسی که با فحاشی و هتاکی به مردم ستم می‌کند، کسی که به اموال مردم تجاوز می‌نماید، و خلاصه هر کس به هر صورت دست ستم از آستین بیرون می‌کند، بودن تردید به علت ضعفی است که در باطن خویش احساس می‌نماید.

حضرت سجاد علیه السلام به پیشگاه خداوند عرض می‌کند.

((و قد علمت انه لیس فی حکمک ظلم و لا فی نقمتک عجله، و انما یعجل من یخاف الفوت و انما یحتاج الی الظلم الضعیف و قد تعالیت یا الهی عن ذلک علوا کبیرا ))[۵۱]

ضعف و ستمکاری

بار خدایا، می‌دانم به ستم، داوری نمی‌کنی و در عقاب گناهکار عجله نداری، زیرا کسی در کار خود تعجیل می‌کند که از فوت فرصت بترسد و آن کس نیاز به ستم دارد که ضعیف و ناتوان باشد پروردگارا، مقام شامخ تو خیلی بالاتر از این است.

حقارت و دروغگویی

مدیونی که عاجز از پرداخت دین خویشتن است در منزل می‌نشیند و به فرزندش دستور دروغ می‌دهد که به طلبکار بگو پدرم منزل نیست بی سوادی که در مجلس فضلا احساس حقارت می‌کند و خود را از نظر علمی عاجز می‌بیند در مباحثه وارد نمی‌شود و به دروغ می‌گوید مریضم. کارمندی که بدون علت سرکار خود حاضر نشده از ترس جریمه یا مجازات به دروغ ادعا می‌کند برادرم مرده بود و گرفتار بودم. خلاصه، دروغگویان به علت ضعف و حقارتی که در باطن خود احساس می‌کنند به پناه دروغ می‌روند تا از این راه خود را مصون از تعرض و خطر قرار دهند.

جبران حقارت

قدرت مسلمین در مدینه به اوج اعلای خود رسید مؤ منین در نهایت عزت و عظمت زندگی می‌کردند و فتوحات درخشانی پی در پی نصیب آنان می‌شد و از تمام مزایای قانونی و مالی بر خور دار بودند جمعی که ایمان نداشتند منفور و مطرود جامعه شده، مردم آن‌ها را با دیده پستی و حقارت خلاص شوند قرآن شریف دروغ آن‌ها را آشکار کرد فرمود:

((اذا جاءک المنافقون قالوا نشهد انک لرسول الله و الله یعلم انک لرسوله و الله یشهد ان المنافقین لکاذبون اتخذوا ایمانهم جنه ))[۵۲]

موقعی که منافقین نزد تو آمده و می‌گویند ما به یقین نبوت تو را گواهی می‌دهیم باور مکن خدا می‌داند که تو رسول بر حقی و خدا گواهی می‌دهد که منافقین دروغ می‌گویند اینان سوگندهای دروغ خود را سپر و پناهگاه ضعف و زبونی خود قرار داده‌اند.

دروغ عبارت از انعکاس و تغییر شکل عقده‌های حقارت و ترس با سایر حالات روانی است. به عبارت دیگر این عقده‌های روانی و ضعف‌های درونی مردم است که به صورت دروغ در شکل‌های مختلف خودنمایی می‌کند.

به هر نسبتی که فرد و خانواده و ملت بیشتر دچار ضعف و حقارت باشند بیشتر دروغ می‌گویند کسی که در امور سیاسی یا اقتصادی دچار شکست شده و مردم او را با دیده پستی و حقارت می‌بیند زیادتر دروغ می‌گوید خانواده‌ای که به علت آلودگی و انحراف اخلاقی منفور اجتماع گردیده و در باطن خویش احساس حقارت و پستی می‌کند برای جبران عیوب خود بیشتر به دروغ متوسل می‌شود در کشورهایی که عدل و آزادی نیست و با رژیم استبداد و خود سری اداره می‌شوند و مردم پیوسته در ترس و وحشت به سر می‌برند دروغ زیادتر است ملت‌هایی که در طول سالیان دراز اسیر این و آن بوده و از نعمت استقلال و خود مختاری نصیبی نداشته‌اند، به دروغگویی آلودگی بیشتری دارند خلاصه همان ظهور که نبی اکرم فرموده است، دروغگویان دروغ نمی‌گویند مگر به علت حقارتی که در نفس خود احساس می‌کنند.

((لا یکذب الکاذب الا من مهانه نفسه ))

بیماری دروغ

دروغگویی ناخوشی خطرناکی است که ممکن است از دوران کودکی بروز ناید و بیمار، تا پایان عمر به آن مبتلا باشد بدبختانه بعضی از خانواده‌ها این ناخوشی خانمان برانداز را کوچک و ناچیز تلقی می‌کنند و اساسا در فکر پیشگیری یا درمان آن نیستند اگر فرزند آن‌ها یک شب تب کند یا عطسه نابجایی نماید سخت ناراحت می‌شوند، ولی از دروغ گفتن فرزند خویش تاءثری ندارند خانواده‌های دیگری هستند که کم و بیش به اهمیت و خطر دروغگویی متوجهند و از این که فرزندشان دروغ می‌گوید ناراحت می‌شوند، ولی راه جلوگیری و درمان آن را نمی‌دانند و در نتیجه دروغ مانند و با، اغلب خانواده‌ها را آلوده کرده و مردم مملکت همواره از عوارض شوم و زیان بخش آن، مستقیم و غیر مستقیم، رنج می‌برند.

علت پیدایش بیماری

برای این که اولیای اطفال در تربیت فرزندان خویش به این امر مهم متوجه شوند و کودکان را با فطرت راستی پرورش دهند، امروز پاره‌ای از علل دروغگویی اطفال را که ناشی از روش‌های ناپسند پدران و مادران است به عرض شما می‌رسانم امید است مفید و سودمند باشد.

۱. ((عن ابی عبد الله علیه السلام قال قال رسول الله (ص): رحم الله من اعان ولده علی بره قال قلت کیف یعینه علی بره؟ قال یقبل میسوره و یتجاوز عن معسوره و لا یرهقه و لا یخرق به ))[۵۳]

پیشگیری در چهار چوب دستور

رسول اکرم فرمود: خدای رحمت کند کسی را که در نیکی و نیکوکاری به فرزند خویش کمک کند راوی حدیث پرسید: چگونه فرزند خود را در نیکی یاری نماید؟ حضرت در جواب چهار دستور داد:

۱. ((یقبل میسوره ))

آن چه را که کودک در قوه و قدرت داشته و انجام داده است از او قبول کند.

۲. ((و یتجاوز عن معسوره ))

آن چه انجام آن برای کودک سنگین و طاقت فرساست از او نخواهد.

۳. ((و لا یرهقه ))

او را به گناه و طغیان وادار نکند.

۴. ((و لا یخرق به ))

به او دروغ نگوید و در برابر او مرتکب اعمال احمقانه نشود.

یکی از علل دروغگویی فرزندان، تکالیف سنگین بر آنها تحمیل نمودن و توقع بیش از طاقت از آنان داشتن است سختگیری‌های اولیای اطفال و توقعات نادرستی که فوق طاقت کودکان است آنان را به راه دروغگویی می‌کشاند و این خلق ناپسند را در وجود آنان بیدار می‌کند.

توقع به قدر طاقت

((ریمودند بیچ می‌گوید: دختر جوانی را می‌شناسم که اکنون یک دروغگوی درمان ناپذیر است او هنگامی که هفت سال داشت هر روز به کلاس درسی می‌رفت که در آن بیست و پنج نفر از بچه‌ها تحصیل می‌کردند.

پرستاری هر روز او را به مدرسه می‌برد و در پایان درس نیز خودش عقب او می‌رفت این پرستار وظیفه داشت که دخترک را مراقبت کند تا تکالیفش را انجام دهد و درس‌هایش را بیاموزد، و مختصر، این زن مسؤ ول تربیت این کودک بود.

در آن زمان بر حسب روش مرسومی که آموزش و پرورش امروز آن را به کلی بی مصرف و بی حاصل می‌داند، شاگردان کلاس هر روز بر حسب نمره‌های امتحانات کتبی طبقه بندی می‌شدند و شاگرد اول و دوم و . . . .

معین می‌شد دخترک، هر روز همین که کیف به دست از کلاس خارج می‌شد با پرسش یکنواخت و حریصانه پرستارش که می‌گفت: ((چند شدی ؟)) رو به رو می‌شد. هر گاه او می‌توانست بگوید اول یا دوم، کار درست بود اما یک بار اتفاق افتاد که سه نوبت پی در پی این بچه شاگرد سوم شد و باید گفت که رتبه سوم میان بیست و پنج نوآموز به راستی جای قابل تحسینی است. اما با این وجود پرستار او از آن کسانی نبود که این حقیقت را درک کند او دو نوبت اول بردباری کرد، اما بار سوم دیگر نتوانست خودداری کند. در حالی که بچه از وحشت دچار بهت شده بود فریاد زد:

((پس این شاگرد سومی تو پایان ندارد؟! فردا باید اول شوی، می‌شنوی؟ اول، باید شاگرد اول شوی !))

این امر سخت و جدی در تمام آن روز فکر دخترک را به خود مشغول کرد و بامداد فردا هم در مدرسه دچار همین غم و وحشت بود تمام دقت و توجهی را که در امکان داشت آن روز در انجام تکالیف و درسش به کار برد تمام تفریق‌هایش درست بود جواب تمام جمعهایش صحیح بود همه درس‌ها را به خوبی پس داد و تا نزدیکی‌های ظهر که نوبت به دیکته رسید همه کارها رضایت بخش و رو به راه بود اما در امتحان دیکته او چهار غلط داشت و سرانجام آن روز بار دیگر شاگرد سوم شناخته شد و امروز دیگر این مصیبت و بلای عظیمی بود!

هنگامی که زنگ آخر را زدند پرستار دم در کلاس در کمین این طفلک ایستاده بود همین که چشمش به او افتاد فریاد زد:

((چه خبر))

دخترک که دل گفتن حقیقت را در خودش ندید پاسخ داد:

((اول شدم !))

و حب این گونه دروغگویی او آغاز شد!

چقدر از پدرها و مادرها که به همین گونه رفتار می‌کنند و به این ترتیب بار سنگین گناهکاری و مسؤ ولیت دروغگویی فرزندان را به دوش می‌گیرند!))[۵۴]

یکی از تعالیم اسلام میانه روی در عبادت است. علمای حدیث در باب اقتصاد در عبادت روایات آن را نقل کرده‌اند: ((ابی جعفر (ع) قال قال رسول الله (ص): ان هذاالدین متین فاوغلوا فیه برفق و لا تکرهوا عباده الله الی عبادالله ))[۵۵]

میانه روی در عبادت

امام باقر علیه السلام فرمود: اسلام آیین محکم و استوار الهی است با مدارا در آن وارد شوید و بندگان خدا را در عبادت خداوند مجبور ننمایید.

((عن ابی عبد الله (ع): لا تکرهوا الی انفسکم العباده )) عبادت خدا را به زور بر خود تحمیل ننمایید.

((ان ابی عبدالله (ع) قال: اجتهدت فی العباده و انا شاب فقال لی ابی: یا بنی دون ما اراک تصنع فان الله اذا احب عبدا الرضی عنه بالیسیر ))[۵۶]

امام صادق (ع) فرمود: من جوان بودم و در عبادت مستحب بسیار کوشا پدرم به من فرمود: فرزندم از این کمتر عمل کن. وقتی بنده‌ای محبوب خدا باشد خدا با عمل کم از او راضی می‌شود.

((قال رسول الله (ص): یا علی هذا الذین متین فاوغل فیه برفق و لا تبغض الی نفسک عباده ربک ))[۵۷]

رسول اکرم به علی علیه السلام فرمود: اسلام دین متقن خداوند است در آن با مدارا قدم بردار کاری کن که ذلت به عبادت خداوند بدبین نشود.

سنن و فرایض

((عن علی (ع): ان للقلوتب اقبالا و ادبارا. فاذا اقبلت فاحملوها علی النوافل و اذا ادبرت فاقتصروا بها علی الفرائض ))[۵۸]

در دل‌ها حالات رغبت و بی رغبتی است در موقع رغبت به مستحبات اقدام کنید و در بی رغبتی به واجبات قانع باشید.

بعضی از پدران و مادران نادان به گمان این که فرزند خود را متدین و خداپرست بار بیاورند بیش از طاقت عادی مستحبات را بر وی تحمیل می‌کنند و پیوسته او را به شب زنده داری و نوافل و خواندن قرآن و دعا وا می‌دارند می گویند بعد از نماز صبح یک جزو قرآن فراموشت نشود! دعای کمیل را در شب‌های جمعه ترک نکنی! دعاهای ایام هفته را حتما باید بخوانی! فلان ذکر را ورزی هزار بار باید بگویی! و امثال این‌ها پدر و مادر غافلند از این که نه تنها این قبیل تحمیل‌های طاقت فرسا دراسلام پسندیده نیست، بلکه با این عمل فرزند خود را به دین خدا بدبین می‌کنند و در دل او نسبت به اسلام بغض و کینه ایجاد می‌نمایند. به علاوه، فرزند با این وضع در بن بست مشکلی قرار می‌گیرد از طرفی انجام آن همه مستحبات به طور مداوم طاقت فرسا و غیر قابل تحمل است، و از طرف دیگر از کدورت پدر و مادر خائف است و نمی‌خواهد آنان را رنجیده خاطر نماید ناچار به پناه دروغ می‌رود، در حالی که شب را تا صبح در بستر خوابیده است به دروغ و بر خلاف واقع برای راضی نگاهداشتن پدر و مادر می‌گوید دیشب را تا صبح احیا داشتم، چنین نماز گزاردم و چنان قرآن و دعا خواندم.

بدبینی به دین

اگر پدر و مادر به دستور رسول اکرم (ص) عمل کنند:

((یقبل میسوره و یتجاوز عن معسوره ))

و از فرزند توقعات سنگین و طاقت فرسا نداشته باشند، فرزند دروغگو و بدبین به دین خدا بار نمی‌آید.

علاوه بر امور علمی و دینی لازم است پدران و مادران در تمام کارها قدرت و نیروی عادی اطفال را در نظر بگیرند و چیزی که فوق طاقت و توان آن هاست بر آنان تحمیل ننمایند، زیرا طفل از رنجش پدر و مادر می‌ترسد از این که مربی او را تنبل و نالایق بشناسد خائف است وقتی از انجام کار فوق طاقت خود عاجز ماند ناچار برای حفظ شخصیت خویش به پناه دروغ می‌رود و در اثر تکرار دروغگو می‌شود نتیجه این که یکی از علل دروغ گویی کودک، تحمیل کارهای طاقت فرسا و توقعات غیر معقول پدر و مادر و مربی است.

تحقیر کودک

۲. یکی دیگر از عوامل روانی که باعث دروغ گفتن کودک است احساس تحقیر است. به موجب تعالیم مذهبی و علمی، پدران و مادران موظفند به شخصیت کودکان احترام کنند و این خود در اصول تربیتی، یکی از مسایل بسیار مهم است. کودکانی که مورد اعتنا نباشند و اعضای خانواده به آن‌ها احترام نکنند، گاهی آنان را فریب دهند یا مسخره کنند، و زمانی بی جهت به آن‌ها ملامت و سرزنش نمایند، و خلاصه طوری رفتار کنند که کودک در خود احساس حقارت کند و بفهمد که اعضای خانواده او را ناچیز و پست می‌شمارند ناراحت می‌شود. به فکر انتقام گرفتن می‌افتد، رفته رفته صفات ناپسندی در او بروز می‌کند و به کارهای ناشایستی دست می‌زند.

((انحرافات اکتسابی در پی ناگواری‌ها و فریب‌ها و کینه‌ها و نفرت‌ها، و غالبا پس از ضربه‌های عاطفی که طفل را متشنج می‌سازد به وجود می‌آید، بدون اینکه طفل نسبت به آن چه اتفاق افتاده وقوف داشته باشد. بعضی اوقات یک نوع خلق و خوی ثانوی که اکتسابی است و در مقابل منش ذاتی قرار دارد ایجاد می‌شود. حتی گاهی هم بر منش و خلق اولیه فائق می‌آید.

قلب طفل در اثر وقایعی که باعث رنجش او شده‌اند به قلبی مریض و شکسته مبدل می‌گردد. شخص منحرف، دانسته یا ندانسته، بیش از هر کس خود را کوچک و ضعیف حس می‌کند. طفل یا نوجوانی که در برابر حس حقارت منقلب و عصبانی شود عادات و منش جدیدی حاصل می‌کند و این عادات و رفتار واکنش و عکس العمل همان حالت روانی است ))[۵۹]

جبران حقارت

کودکی که مورد تحقیر و اهانت واقع شده و به شخصیتش ضربه وارد آمده است دست و پا می‌کند از هر راهی که می‌تواند خود را نشان بدهد. کاری می‌کند که اعضای خانواده و احیانا کسان دیگر به وی توجه کنند، او را به حساب بیاورند و به شخصیتش اعتراف نمایند. از فرصت‌های گوناگون استفاده می‌کند و منظور خود را عملی می‌سازد.

در موقعی که چند نفر مهمان محترم نزد پدر و مادر است و تمام توجه آنان به پذیرایی مهمان هاست و کمترین اعتنایی به کودک ندارند، طفل به کارهای غیر عادی دست می‌زند. در اطاق را سخت به هم می‌کوبد، ظرف میوه را بر می‌گرداند و میوه‌ها را به زمین می‌ریزد، فریاد می‌کند، مادر را می‌زند، از سر و دوش او بالا می‌رود، و خلاصه کاری می‌کند که توجه پدر و مادر و مهمان‌ها را به خود جلب نماید. کودک از همه این کارها جز جلب توجه هدفی ندارد. او تشنه خودنمایی و ابراز شخصیت است. او می‌خواهد بفهماند من هم هستم، به من توجه کنید و مرا به حساب بیاورید.

در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد

طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد!

طفل علاقه دارد که در دل دیگران راه داشته باشد و به او توجه کنند. وقتی پدر و مادر با پرورش صحیح و احترام به شخصیت کودک خواهش طبیعی او را ارضا ننمایند، کودک از بیراهه می‌آید و به وسیله گناه و بی نظمی در قلوب دیگران وارد می‌شود تا برای خویشتن ارزش و شخصیت ایجاد کند.

لذت خودنمایی

یکی از کارهای خطرناکی که این قبیل کودکان به آن دست می‌زنند دروغگویی است. کودکی که در خانواده احترام ندیده و به شخصیتش توجه نشده است، کودکی که عملا مورد تحقیر و بی اعتنایی بوده و روزگار خود را با محرومیت گذرانده است بزرگ‌ترین لذّتش خودنمایی و جلب توجه دیگران است. او با راستگویی و بیان قضایای واقعی هرگز قادر نیست افکار دیگران را به خود جلب کند و اعضای خانواده را یک جا به خویش متوجه نماید. ناچار باید دروغ بگوید، دروغ‌های بزرگ، دروغ‌های وحشت زا و هیجان آور، دروغی که تا چند دقیقه همه را به او متوجه کند و سخن او خانواده را به جوش و خروش وادارد. با وحشت، با اضطراب ساختگی، می‌دود، فریاد می‌زند: مغازه عمویم آتش گرفت! خواهرم در میدان نزدیک منزل زیر اتومبیل رفت!

موقعی که مرد و زن خانواده با نگرانی و وحشت می‌دوند که خود را به محل حادثه برسانند کودک دروغگو لذّت می‌برد، شادمان می‌شود، لذّت می‌برد از این که گفته او این صحنه را به وجود آورده و منشاء این همه هیجان و جنبش شده است. شاد است از این که اعضای خانواده را مسخره کرده و اهانت‌های گذشته آنان را، تلافی نموده است!

روش نادرست پدر و مادر، کودک را به دروغگویی و طغیان واداشته و اعمال احمقانه آنان باعث این انحراف شده است.

پدران و مادرانی که می‌خواهند فرزندان خود را به نیکی پرورش دهند و آنان را راستگو تربیت نمایند باید از اول به طرز صحیح و عاقلانه به شخصیت آنان احترام کنند و از تحقیر و اهانت آن‌ها که منشاء انحراف و طغیان است بپرهیزند. گفته رسول اکرم را پیوسته به خاطر داشته باشند و عملا به کار بندند:

((و لا یرهقه ))

فرزند خود را به گناه و طغیان وادار نکنند.

((و لا یخرق به ))

به فرزند خویش دروغ نگویند و در برابر او مرتکب اعمال احمقانه نشوند.

فرزندانی که بر اثر بی اعتنایی پدر و مادر خود را کوچک و ناچیز می‌شناسند و در خود احساس حقارت می‌کنند، برای جبران آن ممکن است به پناه دروغ بروند و به این ناخوشی خطرناک مبتلا شوند و از این راه ضررهای غیر قابل جبرانی برای خود و دگران به بار آورند.

ترس از مجازات

۳. یکی از علل دروغگویی اطفال ترس از مجازات است. موقعی که به کودک بگوییم: شیشه اطاق را تو شکسته‌ای؟ اگر کودک بداند که اعتراف او، مستلزم مجازات سخن پدر و مادر خواهد شد، غریزه صیانت ذات او را وا می‌دارد

که به دروغ بگوید: من شکسته‌ام. بچه خود را در مقابل چوب و سیلی طاقت فرسای پدر و مادر ناتوان می‌بیند. برای حفظ خود چاره‌ای ندارد جز آن که به پناه دروغ برود و گناه خود را انکار نماید. بدیهی است هر قدر مجازات، خشنن تر باشد، ترس زیادتر و اصرار کودک در دروغ بیشتر خواهد بود!

همان طور که در کشورهای استبدادی مردم از ترس مجازات‌های خشن و اعمال غیر انسانی زمامداران بیشتر دروغ می‌گویند، در خانواده‌هایی که پدران و مادران در مجازات کودکان خشونت بیشتری دارند دروغ کودکان نیز زیادتر است.

پرورش بر اساس محبت

درمان این قبیل دروغگویی‌ها ملایمت و مهربانی اولیای اطفال در تربیت فرزندان است. اگر پدران و مادران فرزندان را با اصول مهر و مودّت پرورش دهند. اگر خانواده کانون عطوفت و راءفت باشد، اگر اولیای اطفال، انصاف داشته باشند و به وظایف شرعی خود در مورد فرزندان توجه نمایند و آنان را با چوب و سیلی که باعث دیه می‌شود نزنند، بچه‌ها در شکستن شیشه و تخلفاتی نظیر آن دروغ نمی‌گویند و سرانجام کذّاب نمی‌شوند.

طفل می‌بیند گاهی پدر و مادر بر اثر غفلت شیشه در را شکسته‌اند و مورد مؤ اخذه واقع نشده‌اند. کودک مکرّر دیده است شربت خوری از دست برادر بزرگ افتاده و شکسته است و از او مؤ اخذه نکرده‌اند، ولی وقتی طفل شیشه در یا شربت خوری را شکسته است سخت مورد مؤ اخذه واقع شده و در معرض مجازات قرار گرفته است، او برای انتقام گرفتن از تحقیر و خلاص شدن از مجازات به دروغ متوسل می‌شود.

نصیحت به کودک

اگر پدر و مادر نسبت به کودک سختگیر نباشند و او را مانند خود بدانند، در موردی که در اطاق بازی کرده و شیشه را شکسته است نصیحتش می‌کنند و می‌گویند: اطاق جای بازی نیست، مراقبت نمایید نظیر این کار تکرار نشود. طفل به قدر شرمندگی خود مجازات شده، به علاوه دروغ نگفته است و به نظر می‌رسد که در آتیه حتی المقدور آن عمل را تکرار نخواهد کرد.

به موقع است آقایان محترم در این جا به نکته‌ای توجه فرمایند و آن، این که منظور از بحث امروز این نیست که بگوییم مراقبت‌های صحیح تربیتی در خانواده می‌تواند طفل را طوری پرورش دهد که در تمام عمر حتی یک دروغ هم نگوید. شاید این کار اساسا درباره بشر عادی غیر ممکن باشد. هدف گفتار امروز این است که پدران و مادرانی که می‌خواهند فطرت راستگویی فرزندان خویش را پرورش دهند و آنان را از ناخوشی دروغگویی و دروغ سازی مصون بدارند، لازم است به وظایف شرعی و علمی خود توجه کنند و سازمان خانواده را از اول بر اساس صحیح پاکی و فضیلت استوار نمایند تا از این راه دین تربیتی خود را نسبت به فرزندان خویش ادا نموده و به وظیفه پدری و مادری قیام کرده باشند.

عادت به دروغ سازی

به عبارت روشن تر، دروغ گفتن خواه کم یا بسیار، گناه کبیره است؛ ولی فرق است بین کسی که به علت لغزش یا شرایط نامساعد زندگی یک یا چند دروغ بگوید و آن کس که با فکر دروغ سازی تربیت شده و کذّاب بار آمده است. خطر بزرگ و بلای عظیم برای طبقه دوم است. هدف تربیت صحیح آن است که فرزندان دروغ ساز و کذّاب بار نیابند و این ناخوشی در مزاج جان آن‌ها ریشه نداوند.

این موضوع مهم تربیتی و روانی در روایات و اخبار اسلامی آمده و دانشمندان امروز نیز به آن توجه کامل دارند. برای مزید اطلاع شنوندگان محترم از هر دو قسمت مختصری به عرض می‌رسانم:

((قال ابن مسعود قال النبی (ص): لا یزال العبد یکذب و یتحری الکذب حتی یکتب عند الله کذابا ))[۶۰]

ابن مسعود گفت که رسول اکرم می‌فرمود: آدمی دروغ می‌گوید و پیوسته به دروغگویی ادامه می‌دهد و در این راه کوشش می‌کند تا کذّاب می‌شود و نامش در دیوان دروغگویان ثبت می‌گردد.

((عن عبدالرحمن بن الحجاج قال: قلت لابی عبدالله (ع) الکذاب هو الذی یکذب فی الشی؟ قال لامامن احد الا ان یکون ذلک منه و لکن المطبوع علی الکذب ))[۶۱]

عبدالرحمن بن حجاج از امام صادق علیه السلام سؤ ال می‌کند: ((کسی که در موردی دروغ بگوید کذّاب است ؟)) فرمود: ((نه، هیچ کس نیست که دچار این لغزش نشده باشد، مراد از کذّاب کسی است که دروغگویی در طبیعت و سرشت او ریشه کرده است ))

((عن ابی بصیر قال سمعت ابا عبدالله (ص) یقول: ان العبد لیکذب حتی یکتب من الکذابین ))[۶۲]

ابی بصیر گفت از امام صادق علیه السلام شنیدم که می‌فرمود: آدمی دروغ می‌گوید. آن قدر به دروغ ادامه می‌دهد و این مرض در مزاج جان او ریشه می‌کند تا نامش در ردیف کذّابین ثبت گردد!

کاذب و کذّاب

از این سه حدیث به خوبی استفاده می‌شود که فرق است بین کاذب و کذّاب. کاذب کسی است که در اثر لغزش و پیشامدهای گوناگونی یک یا چند دروغ بگوید. تمام مردم کم و بیش به این امر مبتلا هستند؛ ولی کذّاب کسی است که دروغ سازی در مغز او ریشه کرده و این خلق ناپسند مانند مرض مزمنی در اعماق جانش نفوذ نموده است.

دانشمندان امروز نیز همین مطلب را در کتاب‌های خود آورده‌اند. اینک قسمتی را که نوشته‌ام عینا برای شما می‌خوانم.

این یک امر خیلی ساده و طبیعی است که کودکان بر اثر ضعف و ناتوانی خود در برابر بزرگ‌ها، بدون اینکه نادرستی و شیادی و حسابی در کار باشد دروغ می‌گویند. دروغ می‌گویند برای این که در برابر حمله‌های مستقیمی که پیش بینی می‌کنند خودشان را مصون نگاه دارند. زیرا کذّابی و نادرستی مستلزم آن است که نقشه‌های قبلی وجود داشته باشد، اراده فریب دادن در کار باشد و قصد ایجاد اشتباهی رفته باشد. کافی نیست که در یک مورد به حکم ضرورت کسی بالبداهه دروغی بگوید و ما او را آدم نادرستی بدانیم.

نقشه فریب دادن علم

دروغگویی یا اگر ترجیح بدهند هنر دروغگویی با تمرین دروغ گفتنتکامل می‌یابد؛ بنابراین به این نتیجه می‌رسیم که کوشش والدین یا مربیان بایدمصروف بدان گردد که فرصت دستاویز شدن به دروغ برای کودکان پیش نیاید وزمینه رفتار و کردار ما طوری نباشد که آن‌ها به ناچار به دروغ پناهنده شوند. بایدنخست دروغگوی حقیقی را بشناسیم، یعنی کسی را که بر اثر نادرستی و شیادی دروغمی گوید از آن که بالبداهه دروغی می‌گوید تمیز دهیم. دروغگوی ناگهانی برایفرار کردن از مکافات عملی که خودش آن را گناهی تشخیص داده خیلی ناشیانه به دامننخستین دروغی که از دهنش بگذرد پناهنده می‌شود او عواقب این کار را پیش بینی نمی‌کند، در حالی که غالب اوقات صداقت ذاتی و طبیعی او بدون اطلاع خودش به وی خیانت می‌کند. صدایی که خالی از اطمینان است، چهره‌ای که گلگون می‌شود، و نگاهی که از بیمبرخورد با چشم‌های طرف این سو آن سو می‌گریزد نشانه‌هایی هستند که راز چنیندروغگویی را فاش می‌کنند. در درون او جدا از کلماتی که به زبان می‌آورد حقیقت فریادمی زند، لب‌های او را می‌سوزاند و او با تمام تکاپوی خودش نمی‌تواند بر چهره حقیقتچادر رازپوشی افکند. از توجه به یک چنین موجودی می‌توان به آسانی دریافت که اوهنوز دروغگو نیست، بلکه فقط می‌تواند دروغ‌های ناشیانه‌ای بگوید . منتها برای اینکه این کار را خوب یاد بگیرد، برای این که در دروغ ساختن ماهر شود، کافی است که درمحیط بدی جای گیرد

دروغ در لباس راستی

بی ارزشی سر و کار پیدا کند. برای این که یک چنین کودکی را از غرق شدن در یک گرداب شوم نجات دهیم باید وجدان او را در راه راستی و شهامت هدایت کنیم، آن وقت دروغ در طبیعت او ریشه نخواهد کرد و این بیماری درد مزمنی نخواهد شد. اما درباره دروغگوی اصل و حقیقی طرز عمل این گونه نیست، این دروغگو که کارش تزویر و تقلب است در همان آغاز کار خیلی ابلهانه دروغ گفتن را آغاز کرده است و آن قدر به این کار ادامه داده که کنون دیگر به راحتی و آسانی در لباس راستی و صداقت دروغ می‌گوید و در این جاست که باید نگران و ناراحت بود. او دیگر دروغ‌هایش را بالبداهه نمی‌سازد، بلکه درباره آن‌ها فکر می‌کند و زمینه می‌سازد. او به راحتی حقیقت را جلوه می‌دهد، آن را به میل خودش تغییر می‌دهد، زشت و زیبایش می‌سازد، و بر حسب اقتضای مصلحتش حقیقت را به شیوه تردستان و حقه بازان به سیمای جوراجور جلوه گر می‌سازد. زیرا خوب می‌داند که اگر دروغ را با نقش و نگاری از حقیقت زینت دهد خیلی به فاش نشدن آن کمک می‌شود. هر قدر که موقعیت خطرناک تر و دشوارتر شود دروغگو با زیرکی و استعداد بیشتر به کار می‌پردازد و اگر ضرورتی احساس کرد صحنه سازی‌های حیرت انگیز از او سر می‌زند و بعد نیز همواره نزد این و آن، از طرز عمل‌های خائنانه‌ای که پیوسته خودش به کار می‌برد مذمت و بدگویی می‌کند، زیرا او در عالم دورویی خودش گمان می‌کند که این بهترین وسیله برای رد گم کردن است ))[۶۳]

دروغ سازان زیر دست

برادران یوسف صدیق دروغگویان و دروغ سازان زبر دستی بودند. موقعی که یوسف را در چاه افکنده و نزد پدر آمدند گریه می‌کردند، اشک می‌ریختند، پیراهن خون آلوده آوردند و خلاصه با نقشه منظم، صحنه‌ای ایجاد کردند که بیننده باور می‌کرد یوسف را گرگ دریده است. این قبیل درغگویی هاست که بسیار خطرناک و گمراه کننده است. رسول اکرم کلمه کذّاب را در مورد آنان به کار برده است:

((لا تلقنوا الکذاب فتکدبوا فان بنی یعقوب لم یعلموا ان الذئب یاءکل الانسان حتی لقنهم ابوهم ))[۶۴]

به مردم کذّاب راه دروغگویی را تلقین نکنید و دروغ سازی را به آنان نیاموزید. بچه‌های یعقوب نمی‌دانستند گرگ انسان را نیز می درد، از تذکر و تلقین پدر استفاده کردند.

پدران و مادران شریفی که فرزندان را با شرایط صحیح تربیت می‌کنند و آنان را بر اساس پاکی و فضیلت پرورش می‌دهند می‌توانند با اندرز و نصیحت از لغزش‌های احتمالی فرزندان جلوگیری نمایند و آنان را از یک یا چند دروغی که ممکن است دامنگیرشان شود نیز باز دارند.

((عن ابی جعفر علیه السلام قال: کان علی بن الحسین یقول لولده اتقوا الکذب الصغیر منه و الکبیر فی کل جد و هزل فان الرجل اذا کذب فی الصغیر اجترا علی الکبیر ))[۶۵] امام باقر علیه السلام می‌فرمود که حضرت سجاد زین العابدین علیه السلام به فرزندان خود نصیحت می‌کرد و می‌فرمود از دروغ کوچک و بزرگ، جدی یا شوخی، پرهیز نمایید و پیرامون آن نگردید. زیرا آدمی وقتی دروغ کوچک گفت، جراءت می‌کند دروغ بزرگ بگوید.

محیط زندگی

۴. یکی از مهم‌ترین عوامل پرورش فطرت راستگویی در کودکان محیط زندگی خانواده است. جایی که پدران و مادران راستگو هستند و هرگز پیرامون دروغ و خلاف حقیقت نمی‌گردند، طفل طبعا به راه راستی می‌رود و راستگو بار می‌آید، و موانعی را که از نظر روانی در سر راه او پیدا می‌شود به آسانی می‌توان برطرف کرد.

برعکس جایی که پدران و مادران، خود دروغ می‌گویند و به این خلق ناپسند معتاد هستند قطعا طفل با خلق ناپسند دروغگویی رشد می‌کند. در چنین خانواده‌ای ایجاد شرایط روانی برای جلوگیری از دروغگویی کودک بی اثر است. محیط زندگی مهم‌ترین قدرت و بزرگ‌ترین عامل سازنده کودک است و با هیچ یک از عوامل روانی قابل مقایسه نیست، طفل بدون توجه و اراده با محیطی که در آن زندگی می‌کند منطبق می‌شود و آن چه می‌بیند و می‌شنود در فکر او نقش می‌بندد.

دروغ اتفاقی

((محیط راستی و شهامت مطلق اساسی‌ترین عامل مبارزه با دروغ است. اگر در محیط خانوادگی یا در آموزشگاه همواره راستی و یکرنگی حکمفرما باشد، نخست این که کودک با دروغگویی آشنا نمی‌شود و پس از آن اگر دروغی بر زبان آورد به تجربه ثابت شده که این دروغ اتفاقی بوده است و هرگز تا مرحله خیانتکاری و تقلب در وجود آن کودک ریشه نخواهد کرد.

وجدان‌های حساس این موجودات جوان که مانند یک گیاه بهاری لطیف و شکننده است برای این که بتواند در محیط متعادل و مناسبی پرورش یابد بایستی از وزش بادهای مخالف و تمایلاتی که ممکن است برای همیشه به ان لطمه رساند در پناه بماند، اما با این وجود چه بسا که ما مشاهده می‌کنیم این جوانه‌های نوخاسته و سرسبز در محیط خود با این بادهای مخالف رو به رو می‌شوند.

چه قدر اتفاق می‌افتد که میان اعمال ما با اندرزهای ما شکاف عمیقی پیدا می‌شود. آن چه را که کودک در رفتار و کردار ما می‌بیند و درک می‌کند با آن چه که ما در اوامر و اندرزهای خودمان برای او مذموم و زشت تعبیر می‌کنیم فاصله زیادی دارد!

خیلی‌ها رسم دارند که به بچه‌ها بگویند: ((هر طور من می‌گویم بکن! کاری نداشته باش که من چه کار می‌کنم )) در حالی که نمی‌دانند این اندرز، سرانجام مصیبت بزرگی به بار می‌آورد. کودک هرگز زیر بار امر و اندرزی نمی‌رود که پدر و مادر، خودشان به آن اعتنایی ندارند، و تازه اگر بر اثر این طرز عمل شما او در عالم تصور خویش به این نتیجه برسد که ((خوب بودن بچه‌ها)) با خوب بودن بزرگ‌ها تفاوت دارد، یقین داشته باشید در نخستین فرصتی که او احساس آزادی کرد همه آن درس‌های اخلاقی را که در زمان کودکی فرا گرفته بود، در حالی که درس دهندگان خودشان جور دیگری عمل می‌کردند، به باد فراموشی می‌سپارد و از روشی که در عمل دیده بود پیروی می‌کند ))[۶۶]

پرورش دروغگو

اولین مدرسه تربیت فرزند محیط خانواده است. رفتار و گفتار پدران و مادران و طرز زندگی آنان مشخص نیکو بد خانواده و میزان پاکی و ناپاکی آن محیط است. یک نفر مرد یا زن، بدون عنوان پدری یا مادری، وقتی دروغ می‌گوید مرتکب یک گناه کبیره شده و استحقاق یک کیفر دارد؛ ولی وقتی آن مرد و زن پدر و مادر باشند و در محیط خانواده به عنوان رییس و سرپرست در مقابل گوش‌های حساس و چشم‌های کنجکاو فرزندان خود دروغ بگویند نمی‌توان گفت تنها مرتکب یک گناه شده و دروغی گفته‌اند. اینجا علاوه بر گناه دروغ، گناه دیگری مرتکب شده‌اند و آن گناه پرورش درغگو است و قطعا این گناه به مراتب بزرگ تر است. دروغ گفتن پدر و مادر از طرفی گناه کردن و از طرف دیگر به گناه وادار کردن است. درغگویی پدر و مادر آلودگی خود و آلوده کردن فرزندان خویشتن است. پدر و مادری که در خانه دروغ می‌گویند و با عمل زشت و نادرست خویش محیط فاسد و مسموم به وجود می‌آورند و فرزندان خود را از صراط مستقیم فطرت منحرف می‌کنند، به خود و فرزندان خود و همچنین به خدا و به مردم خیانت کرده‌اند. فرزندان امانت الهی هستند، درس دروغگویی به آنان دادن، خیانت کردن در امانت خداوند بزرگ است.

بدون تردید یکی از بیماری‌های بزرگ اجتماع ما دروغگویی است که بدبختانه کم و بیش اغلب مردم به آن مبتلا هستند. این خلق ناپسند باعث نکبت دنیا وعذاب آخرت است. تمام صفات ذمیمه و خلقیات ناپسند از نظر دینی و علمی مرض روانی است، ولی دروغگویی از همه بدتر است.

((فی وصیته امیر المؤ منین لولده الحسن علیهما السلام: و عله الکذب اقبح عله ))[۶۷]

از وصایای علی (ع) به فرزندش حضرت حسن این بود که می‌فرمود: ناخوشی درغگویی از تمام ناخوشی‌ها قبیح تر و ناپسندتر است.

بیماری دروغ

دروغگویی امنیت اخلاقی و قضایی و اقتصادی را متزلزل می‌کند. درغگویی مردم را نسبت به یکدیگر بدبین نموده و از آنان سلب اعتماد می‌نماید. درغگویی ریشه فضیلت و سجایای انسانی را می‌سوزاند.

((عن ابی جعفر علیه السلام قال: ان ابی حدثنی عن ابیه عن جده قال قال رسول الله (ص): اقل الناس مروءه من کان کاذبا ))[۶۸]

امام باقر علیه السلام از رسول اکرم حدیث کرده است که فرمود: کم نصیب‌ترین مردم از سجایای مردانگی و فضایل انسانی دروغگویان هستند.

بعضی گمان می‌کنند در پاره‌ای از مواقع تنها وسیله کامروایی و پیروزی در زندگی دروغ گفتن و از راه مستقیم منحرف شدن است. پیشوای عالی قدر اسلام چنین گمانی را اشتباه و آن پیروزی را شکست می‌داند.

((قال صلی الله علیه و آله: اجتنبوا الکذب و ان رایتم فیه النجاه فان فیه الهلکه ))[۶۹]

رسول اکرم می‌فرمود: از دروغگویی بپرهیزید در موردی که گمان می‌کنید نجات شما در دروغ گفتن است، بدانید که اشتباه کرده‌اید و هلاک شما در دروغ است.

حضرت موسی بن جعفر (ع) به هشام فرمود:

((یا هشام ان العاقل لا یکذب و ان کان فیه هواه ))[۷۰]

انسان عاقل دروغ نمی‌گوید، اگر چه دروغ وسیله برآمدن خواهش‌های نفسانی او باشد.

راستی و پیروزی

چه بسیار مردمی که در پیشامدهای خطرناک یا مواقع حساس در کمال شهامت و رشادت راست گفتند سرانجام پیروز شدند. خوانخواری و جنایتکاری‌های حجاج بن یوسف بر کسی پوشیده نیست. روزی جمعی از طرفداران عبدالرحمان را به اسیری به مجلس حجاج آوردند. حجاج به قتل همه آن‌ها مصمم بود. مردی از اسرا به پا خاست و گفت: ((امیر! من بر تو حقی دارم، مرا به پاس آن حق آزاد کن ))

حجاج پرسید: ((چه حقی داری ؟))

جواب داد: ((روزی عبدالرحمان در مجلس خویش تو را دشنام داد و من از تو دفاع کردم ))

حجاج گفت: ((آیا بر این کار گواهی داری ؟))

یکی از اسرا از جای برخاست و به صحت گفتار او شهادت داد. حجاج آزادش کرد. سپس به شاهد متوجه شد و گفت: ((تو چرا در آن مجلس از من دفاع نکردی ؟)) گواه در کمال صراحت و بدون ضعف و زبونی جواب داد: ((از آن جهت که با تو دشمن بودم )) حجاج گفت: ((او را نیز به علت راستگویی آزاد نمایید!))[۷۱]

روزی حجاج در منبر خطابه خود را طولانی کرد. مردی از وسط جمعیت با صدای بلند گفت: ((موقع نماز است، سخن را کوتاه کن. نه وقت به احترام شما توقف می‌کند، نه خداوند عذرت را می‌پذیرد )) حجاج از این صراحت، آن هم در یک مجلس عمومی ناراحت شد، دستور داد مرد را زندانی کردند. کسان او به ملاقات حجاج رفتند و به وی گفتند: ((امیر! مرد زندانی از فامیل ماست و دیوانه است. دستور فرمایید آزاد شود ))

حجاج گفت: ((اگر خودش به دیوانگی اقرار کند آزادش خواهم کرد )) کسانش به زندان رفتند و گفتند: ((به جنونت اقرار کن تا آزاد شوی ))

مرد گفت: ((هرگز چنین اعترافی نمی‌کنم، من مریض نیستم. خداوند مرا سالم آفریده است ))

وقتی جواب‌های صریح و صادقانه زندانی به گوش حجاج رسید دستور داد به احترام راستگویی آزادش کردند.[۷۲] به همان نسبتی که راستگویی موجب افتخار و سربلندی است دروغگویی مایه ذلت و سرافکندگی است. رسول اکرم می‌فرمود:

دروغگویی و سرافکندگی

((ایاک والکذب فانه یسود الوجه ))[۷۳] از دروغگویی بپرهیز، زیرا دروغ باعث روسیاهی است.

به منصور دوانیقی خبر رسید که مقداری از اموال بنی امیه نزد مردی به امانت گذارده شده است. به ربیع دستور داد او را احضار کند. ربیع می‌گوید مرد را حاضر کردم و به مجلس منصور بردم. منصور گفت: ((خبر اموالی که از بنی امیه نزد شما امانت است به ما رسیده، باید تمام آن‌ها را تسلیم کنی ))

مرد گفت: ((آیا خلیفه مسلمین وارث بنی امیه است ؟))

جواب داد: ((نه)).

پرسید: ((آیا خلیفه مسلمین وصی بنی امیه است ))

جواب داد: ((نه)).

مرد گفت: ((روی چه حساب، اموال بنی امیه را از من مطالبه می‌کنید؟))

منصور قدری فکر کرد و جواب داد: ((بنی امیه به مسلمین ستم کردند. اموال مردم را به زور گرفتند. من اینک خلیفه مسلمین و وکیل مردم هستم، نظرم این است که اموال مسلمین را بگیرم و در بیت المال مسلمین بگذارم ))

مرد گفت: ((بنی امیه اموال بسیاری در اختیار داشته‌اند که متعلق به خودشان بوده، لازم است خلیفه مسلمین شاهد عادل اقامه کند اموالی که از بنی امیه در دست من است از جمله اموالی است که به زور از مردم گرفته‌اند ))

شرمساری دروغگو

منصور قدری فکر کرد، به ربیع گفت راست می‌گوید، سپس منصور به روی مرد خندید و با او به گرمی توجه کرد و گفت آیا حاجتی داری. مرد جواب داد بلی دو حاجت دارم. اول آن که دستور دهید نامه‌ای را که اکنون برای خانواده‌ام می‌نویسم فورا به آنان برسانند که از ناراحتی و اضطراب خلاص شوند. دوم آن که دستور فرمایید کسی را که این گزارش را به مقام خلافت داده احضار کنند من او را ببینم. به خدا قسم بنی امیه هیچ امانتی نزد من ندارند. موقعی که به حضور خلیفه شرفیاب شدم و قضیه را دانستم به نظرم آمد که اگر این طور سخن بگویم زودتر خلاص خواهم شد. منصور به ربیع گفت گزارش دهنده را حاضر کنند. موقعی که حاضر شد، مرد نگاهی کرد و گفت این غلام من است. سه هزار دینار از مال من برداشته و فرار کرده است. منصور سخن به غلام تندی کرد. غلام در کمال شرمساری و ناراحتی سخنی مولای خود را تاءیید نمود و گفت برای این که گرفتار نشوم او را متهم نمودم و این نسبت دروغ را به وی دادم. منصور که بر بدبختی و ذلّت غلام رقّت کرده بود به مرد گفت، از شما می‌خواهم او را ببخشی. مرد گفت: بخشیدم و سه هزار دینار دیگر به او خواهم داد. منصور از بزرگواری او تعجب کرد و هر وقت نام او به میان می‌آمد می گفت من مثل این مرد ندیدم.[۷۴]

قطعا راستگویی عزّت دارین و دروغگویی ذلّت دنیا و آخرت است.

احترام به شخصیت

احترام به شخصیت مردم؛ احترام به شخصیت کودک

((قال الله العظیم فی کتابه:

((. . . و قل لعبادی یقولوا التی هی احسن))))[۷۵]

غریزه حب ذات

یکی از سرمایه‌های فطری و ذخایر طبیعی که در باطن هر انسان به قضای حکیمانه الهی مستقر شده است غریزه حبّ ذات است. هر انسانی قبل از هر چیز و هر کس به خود علاقه دارد و بالفطره عاشق و شیفته خویشتن است. هیچ چیز در نظر آدمی به قدر خودش عزیز و محبوب نیست.

حبّ ذات یکی از بهترین و اساسی‌ترین پایه‌های ثابت تربیت کودک است. مربی لایق می‌تواند از این سرمایه فطری استفاده کند و در پرتو غریزه حبّ ذات، بسیاری از سجایای و صفات پسندیده را در کودک پرورش دهد.

غریزه حبّ ذات در مزاج کودک نیروی مهمی است که اگر عاقلانه و با برنامه صحیح رهبری شود و مورد استفاده قرار گیرد منشاء خوشبختی و سعادت است و اگر درست رهبری نشود بدبختی‌های بزرگی به بار می‌آورد.

یکی از طرق ارضای غریزه حبّ ذات، تکریم کودکان و توجه به شخصیت آن‌ها است. طفلی که به قدر کافی در خانواده احترام شود و غریزه حبّ ذاتش به اندازه صحیح ارضا گردد روحیه‌ای طبیعی و روانی معتدل دارد. از چنین کودکی می‌توان توقع اخلاق پسندیده و رفتار عادلانه داشت. بر عکس کودکی که از پدر و مادر احترام و تکریم ندیده و در محیط خانواده خواهش طبیعی حبّ ذاتش ارضا نشده است در خود احساس ستی و حقارت می‌کند، روحی شکست خورده و روانی افسرده دارد و بدون تردید این حالت درونی در خلال رفتار و گفتار کودک باوضع نامطلوب آشکار می‌گردد. چنین کودکی در معرض انحراف‌های گوناگونی است و در راه زندگی با خطراتی مواجه می‌شود. احترام به شخصیت نه تنها در محیط خانواده از ارکان اساسی تربیت کودک است، بلکه این سجیه انسانی از پایه‌های مهم زندگی اجتماعی و از وظایف دینی و علمی همه مردم است. برای این که شنوندگان محترم به روش پیشوایان اسلام در احترام به شخصیت دیگران توجه فرمایند قسمتی از بحث امروز را به آن اختصاص می‌دهم، امید است مورد استفاده باشد.

احترام به مردم

احترام به مردم در تمام مواقع از برنامه‌های قطعی زندگی رسول اکرم بود و بدون مبالغه می‌توان گفت این خوی پسندیده از بزرگ‌ترین عوامل پیشرفت و موفقیت آن حضرت است. پیغمبر اسلام به تمام دقایق روانی مردم در راه احترام به آن‌ها توجه داشت و از کوچک‌ترین وظیفه شانه خالی نمی‌کرد.

((کان یکرم من یدخل علیه حتی ربما یسط ثوبه و یوثر الداخل بالوساده التی تحته ))[۷۶]

هر کس بر پیغمبر وارد می‌شد پیغمبر به او احترام می‌نمود. چه بسا عبای خود را به جای فرش زیر پای او می‌گسترانید و بالشی که تکیه گاه خودش بود به او می‌داد!

((دخل رجل المسجد و هو جالس وحده فتزحزح له. فقال الرجل فی المکان سعه یا رسول الله. فقال (ص): ان حق المسلم علی المسلم اذا راه یرید الجلوس الیه ان یتزحزح له ))[۷۷]

رسول اکرم تنها در مسجد نشسته بود. مردی وارد شد و به طرف پیغمبر آمد حضرت از جا حرکت کرد و به احترام او قدری عقب رفت. عرض کرد که جا وسیع است چرا قدمی به عقب رفتید؟ فرمود از حقوق مسلمانی برای واردین، حریم گرفتن و قدمی به عقب رفتن است.

سیره رسول اکرم

((و کان اذا لقیه واحد من اصحابه قام معه فلم ینصرف حتی یکون الرجل ینصرف عنه و اذا لقیه احد من اصحابه فتناول یده ناولها یاه فلم ینزع عنه حتی یکون الرجل هو الذی ینزع عنه ))[۷۸] وقتی یکی از اصحاب به دین آن حضرت می‌آمد، به احترام او آن قدر می‌نشست تا خود آن مرد از مجلس خارج شود، و چون کسی به ملاقات پیغمبر می‌آمد و می‌خواست مصافحه کند، به او دست می‌داد و دست خود را نمی‌کشید تا وقتی آن مرد دست خود را بکشد.

((کان رسول الله یقسم لحظاته بین اصحابه ینظر الی ذا و ینظر الی ذا بالسویه ))[۷۹]

برای حفظ احترام تمام مردم، رسول اکرم در مجالس عمومی نگاه‌های مودت آمیز خود را بالسویه متوجه کلیه حضار می‌فرمود.

((ان رسول الله لا یدع احدا مشی معه اذا کان راکبا حتی یحمله معه فان ابی قال تقدم امامی و ادرکنی فی المکان الذی ترید ))[۸۰]

اگر پیغمبر سوار بود اجازه نمی‌داد کسی پیاده در رکابش راه برود. او را به ترک خود سوار می‌کرد و اگر از سوار شدن ابا می‌نمود به او می‌فرمود شما جلو برو در فلان مکان مرا ملاقات کن.

رنجش انصار

گاهی در مواقع مخصوصی اتفاق می‌افتاد که رفتار صحیح و مصلحت آمیز پیغمبر اکرم، عکس العملی نامطلوبی در قلوب بعضی از مردم ایجاد می‌کرد و کسانی آن کار را به اهانت و تحقیر عملی پیغمبر نسبت به خود تعبیر می‌کردند. پیشوای گرامی اسلامی فورا با توضیح قضیه، آن تیرگی را برطرف می‌فرمود و احترام خود را نسبت به شخصیت آنان آشکار می‌کرد.

رسول اکرم روی جهات و مصالحی، غنایم جنگ حنین را تنها بین قریش تقسیم فرمود و به انصار سهمی نداد. بعضی از انصار که در پیشرفت اسلام سهم بزرگی داشته و خدمات درخشانی کرده بودند خشمگین شده و از آن حضرت رنجیده خاطر شدند، آن را به تحقیر و بی احترامی نسبت به خود تلقی کردند. خبر به رسول اکرم رسید. دستور داد انصار در یک جا جمع شوند و جز انصار کسی در آن مجلس شرکت نکند.

پیغمبر اکرم به اتفاق علی علیه السلام به مجلس آمدند و در وسط جمعیت نشستند. سپس پیغمبر به انصار فرمود: ((من از شما پرسش‌هایی می‌کنم، به من پاسخ دهید ))

((سوال کنید ))

فرمود: ((آیا شما گمراه نبودید و خداوند به وسیله من شما را هدایت کرد؟))

عرض کردند: ((بلی ))

((آیا شما در پرتگاه سقوط نبودید و خداوند به وسیله من شما را خلاص کرد؟))

عرض کردند: ((بلی ))

((آیا شما دشمن یکدیگر نبودید و خداوند به وسیله من شما را با هم مهربان کرد؟))

عرض کردند: ((بلی ))

سپس پیغمبر چند لحظه سکوت کرد. بعد فرمود: ((چرا شماها به کارهای خود جواب مرا نمی‌گویید؟))

عرض کردند: ((چه بگوییم ؟))

تاءثیر حق شناسی

((قال اما لو شئتم لقلتم: و انت قد کنت جئتنا طریدا فآویناک و جئتنا خائفا فآمناک و جئتنا مکذبا فصد قناک فارتفعت اصواتهم بالبکاء ))

فرمود شما می‌توانید بگویید: ای پیغمبر! از مکه اخراجت کردند ما تو را پذیرفتیم، تو بر جان خود خائف بودی ما امانت دادیم، دگران گفتار تو را تکذیب کردند ما تو را تصدیق نمودیم. این تذکرات و حق شناسی‌های رسول اکرم چنان در انصار تاءثیر کرد که بلند بلند گریه کردند.

بزرگان انصار برخاستند، دست پیغمبر را بوسیدند و از عمل آن حضرت در تقسیم غنایم اظهار رضایت نمودند و گفتند:

((هذه اموالنا بین یدیک فان شئت فاقسمها علی قومک ))

ثروت ما نیز در اختیار شما، اگر مایلی آن را هم بین قریش تقسیم فرما.

کسانی که اظهار عدم رضایت کردند سوء نیتی نداشتند و اینک از گفته خود استغفار می‌کنند و شما نیز در پیشگاه پروردگار برای آن‌ها طلب مغفرت کن. ((فقال النبی (ص): اللهم اغفر للانصار و لابناء الانصار و لابناء ابناء الانصار ))[۸۱]

پیغمبر دعا کرد: خدایا انصار فرزندان و فرزندان فرزندان آن‌ها را ببخش.

عذرخواهی و دلجویی

((عن ابی عبدالله (ع): یقول اتی النبی بشی فقسمه فلم یسع اهل الصفه جمیعا فخص به اناسا منهم. فخاف رسول الله ان یکون قد دخل قلوب الاخرین شی. فخرج الیهم فقال: معذره الی الله عز و جل و الیکم یا اهل الصفه انا اوتینا بشی فاردنا ان نقسمه بینکم فلم یسعکم فخصصت به اناسا منکم خشینا جزعهم و هلعهم ))[۸۲]

متاعی برای رسول اکرم آوردند. بین اصحاب صفه تسلیم کرد. چون مقدار آن کم بود به همه نرسید. پیغمبر اکرم از این که مبادا محروم شدگان رنجیده خاطر شوند نگران شد. نزد آنان رفت، صریحا عذرخواهی کرد و فرمود: برای من چیزی آوردند، می‌خواستم بین همه شما تقسیم کنم، ولی به همه نمی‌رسید، لذا به کسانی که از ناتوانی و گرسنگی آن‌ها خائف بودم اختصاص دادم.

مراتب توجه رسول اکرم به تکریم شخصیت مردم و اجتناب از بی احترامی و تحقیر احتمالی آنان از خلال این دو حدیث کاملا مشهود است.

مسامحه در تکریم دیگران

به قدری احترام و تکریم به مردم در نظر رسول اکرم مهم و ارزنده بود که اگر کسانی از انجام این وظیه اخلاقی شانه خالی می‌کردند مورد تعرض شدید آن حضرت واقع می‌شدند. در یکی از غزوات پیغمبر گرامی در عسکرگاه خود مشغول نماز بود، چند نفر مسلمان از جلو جایگاه پیغمبر عبور می‌کردند. لحظه‌ای توقف نمودند و از اصحاب آن حضرت که شرفیاب محضرش بودند احوال پیغمبر را سؤ ال کردند و درباره آن جناب دعا و ثنا گفتند. عذر خواستند از این که عجله داریم و گرنه توقف می‌کردیم تا رسول خدا از نماز فارغ شود. به آن حضرت ابلاغ سلام نمودند و راه خود را در پیش گرفتند و رفتند.

((فانفتل رسول الله (ص) مغضبا ثم قال لهم: یقف علیکم الرکب و یسائلونکم عنی و یبلغونی السلام و لا تعرضون علیهم الغذاء ))[۸۳]

پس از نماز پیغمبر اکرم غضب آلوده، روی از قبله گرداند و فرمود: عجب است! جمعی در مقابل شما توقف می‌کنند و از من پرسش می‌نمایند و سلام می‌رسانند، شما به احترام آنان قیام نمی‌کنید و برای آن‌ها خوردنی حاضر نمی‌نمایید.

سپس از جعفر طیار سخن گفت و مراتب کرامت نفس و ادب و احترام او را در مقابل دیگران خاطر نشان کرد.

در آیین اسلام سجیه پسندیده احترام و تکریم منحصر به مسلمین نسبت به یکدیگر نسبت، مردم غیر مسلمان نیز از این خلق پسندیده بهره مند بوده و از تکریم مسلمین برخوردار بودند!

علی علیه السلام در زمان حکومت خود در خارج شهر کوفه با مرد غیر مسلمانی رفیق راه شد. آن حضرت را نمی‌شناخت، پرسید:

((این ترید یا عبدالله؟ قال ارید الکوفه ))

قصد کجا داری؟ فرمود کوفه می‌روم.

سر دو راهی رسیدند. مرد ذمی از آن حضرت جدا شده و به راه خود رفت. چند قدمی نرفته بود که بر خلاف انتظار مشاهده کرد مسافر کوفه راه خود را ترک گفته و به راه او می‌آید. پرسید: ((مگر قصد کوفه نداری ؟)) فرمود: ((چرا )) گفت: ((راه کوفه آن طرف است )) فرمود: ((می‌دانم )) سؤ ال کرد: ((پس چرا از راه خود منحرف شده‌ای ؟))

آداب معاشرت

((فقال له علی (ع): هذغا من تمام حسن الصحیه ان یشیع الرجل صاحبه هنیهه اذا فارقه و کذالک امرنا نبینا فقال له هکذا امر کم نبیکم؟ قال نعم. فقال له الذمی. لاجرم انما تبعه من تبعه لا فعاله الکریمه ))[۸۴]

علی علیه السلام فرمود: برای این که مصاحبت و رفاقت به خوبی پایان پذیرد لازم است آدمی در موقع جدا شدن از رفیق راه خود چند قدم او را بدرقه نماید این دستوری است که پیغمبر گرامی ما به ما آموخته است مرد غیر مسلمان که تحت تاءثیر این تکریم و احترام صادقانه و غیر منتظر، قرار گرفته بود با تعجب پرسید: آیا پیغمبر شما به شما چنین دستوری داده است؟ فرمود: بلی گفت آنان که به پیروی پیامبر اسلام قیام کردند و قدم به جای قدم او گذاردند مجذوب همین تعالیم اخلاقی و افعال کریمه او شدند.

سپس از راهی که می‌خواست برود منصرف شد و با علی (ع) راه کوفه را در پیش گرفت و درباره اسلام با آن حضرت گفت و گو کرد و سرانجام مسلمان شد.

روش پیشوایان اسلام

تکریم و احترامی که پیشوایان اسلام از مردم می‌نمودند یکی از عوامل مؤ ثر پیشرفت این آیین مقدّس بود.

مسلمین نیز مکلف بودند وظیفه اخلاقی تکریم و احترام را قولا و عملا نسبت به همه مردم مراعات نمایند و هرگز موجب تحقیر یکدیگر نشوند قرآن شریف فرموده است:

((و قل لعبادی یقولوا التی هی احسن))

ای پیغمبر به بندگان من بگو در مقام مکالمه با مردم، از هر طبقه‌ای که باشند، به نیکی سخن بگویند و از گفتارهای زشت پرهیز نمایند.

((عن ابی جعفر علیه السلام قال فی قول الله عزوجل: و قولوا للناس حسنا قال قولوا للناس احسن ماتحبون ان یقال لکم ))[۸۵]

اما باقر علیه السلام فرموده است: به بهترین و پسندیده‌ترین وجهی که میل دارید مردم درباره شما سخن بگویند شما درباره مردم سخن بگویید همانطور که آدمی از سخنان تحقیرآمیز، و زننده دیگران متنفر است وظیفه دارد درباره مردم، زشت و تحقیرآمیز سخن نگوید.

((کان ابو جعفر (ع) یقول: عظموا اصحابکم و وقروهم و لا یتهجم بعضکم علی بعض ))[۸۶]

امام باقر علیه السلام می‌فرمود: دوستان خود را تکریم کنید و با احترام با آنان برخورد نمایید و بر خلاف ادب متعرض یکدیگر نشوید.

((عن ابی عبدالله (ع) قال: من اتاه اخوه المسلم فاکرمه فانما اکرم الله عزوجل ))[۸۷]

کسی که برادر مسلمان خود را که بر او وارد شده است احترام نماید خدا را احترام کرده است.

((قال رسول الله (ص): من اکرم اخاه المسلم بکلمه یلطفه بها و فرج عنه کربته لم یزل فی ظل الله الممدود، علیه الرحمه ماکان فی ذلک ))[۸۸]

اثر تکریم به مردم

کسی که برادر مسلمان خود را با کلمات مودت آمیز خویش احترام نماید و غم او را بزداید، تا این سجیه در او باقی است پیوسته در سایه رحمت خداوند است.

((عنه علیه السلام: لا تحقرن احدا من المسلمین فان صغیر هم عندالله کبیر ))[۸۹]

اجتناب از تحقیر

هیچ یک از مسلمین را تحقیر نکنید و کوچک نشمارید، زیرا مسلمانی که در نظر شما کوچک است نزد خداوند بزرگ است.

در آیین مقدّس اسلام آیات و روایات بسیاری درباره تکریم و احترام به شخصیت مردم رسیده است برای توجه آقایان محترم به این مختصری که عرض شد قناعت نموده، اینک در پیرامون احترام به شخصیت کودک که موضوع بحث امروز است عرایضی را تقدیم حضار محترم می‌نمایم.

تربیت‌های دوران کودکی

برنامه زندگی و روش‌های اخلاقی دوران عمر تمام زنان و مردان اجتماع عبارت از مجموعه تربیت‌هایی است که در دوران کودکی از پدران و مادران در محیط خانواده و از آموزگاران در محیط آموزشگاه‌ها فرا گرفته‌اند هر خوب و بدی را که آنان در ایام طفولیت به کودکان آموخته‌اند در بزرگسالی از خود بروز می‌دهند و عملا به کار می‌بندند. به عبارت دیگر، وضع روحی و اخلاقی و کیفیت رفتار و گفتار مردم هر عصری محصول بذرهای تربیتی است که در ایام کودکی در مغز آنان افشانده شده است خوبی و بدی، پاکی و ناپاکی، قوت و ضعف ملت فردا را باید در روش تربیت کودکان امروز جست و جود کرد.

احیای شخصیت کودک

شخصیت، استقلال اراده، اعتماد به نفس و همچنین زبونی، فرومایگی و عدم اعتماد به نفس از صفاتی است که اساس آن در دامن پدر و آغوش مادر پی ریزی می‌شود پدران و مادرانی که علاقه دارند فرزند با شخصیتی پرورش دهند لازم است از دوران کودکی به آن متوجه باشند و این خوی پسندیده را از اول در آنان احیا نمایند طفلی که در خانواده زبون و پست بار آمده است، کودکی که پدر و مادر با وی معامله یک انسان نکرده و او را یک عضو محترم خانواده به حساب نیاورده‌اند، در بزرگی نمی‌توان از او توقع استقلال و شخصیت داشت. او خود را انسان لایقی نمی‌داند و برای خویش شخصیتی نمی‌بیند. او یک موجود بدبختی است که از اول فرومایه و زبون بار آمده و مشکل است این خوی ناپسند را در خود تغییر دهد.

تربیت صحیح و پرورش صفات پسندیده در کودک تنها در پرتو برنامه صحیح علمی و عملی میسر است پدر و مادر باید آن را به خوبی فراگیرند، قدم به قدم دنبال کودک خود باشند و عملا آن را به کار بندند خانواده‌هایی که به فرا گرفتن وظایف تربیت کودک بی علاقه باشند یا آن که عملا وظایف خود را انجام ندهند، به پرورش صحیح فرزندان خویش موفق نخواهند شد.

تکامل روانی کودک

((تکامل روانی و عصبی طفل تصادفی نیست، بلکه از روی قواعد معینی انجام می‌گیرد و نباید درباره عقب افتادگی یکی از جلوه‌های روحی او سهل انگار باشیم، بلکه باید نقص عصبی و روانی را مانند مرضی تلقی کرده و تحت مواظبتهای مخصوص قرار دهیم در همان اوان کودکی طفل یاد می‌گیرد که چگونه از اعصاب و دستگاه حواسش استفاده کند.

راه می‌افتد، صحبت می‌کند، درک می‌کند، می‌پرد و معرفت سمعی و بصری حاصل می‌کند و در این هنگام می‌توان گفت واقعا به دنیا آمده است.

بسیاری از پدران و مادران همین که بچه آن‌ها راه می‌افتد و حرف می‌زند و دست‌های خود را کثیف نمی‌کند و چشم‌های خوبی دارد راضی و خرسند می‌شوند و وی را به دست تصادف می‌سپارد و به حال خودش می‌گذارند خلاصه می‌توان گفت فرزندانش مثل ساعت است که کودک شده باشد کار می‌کند و صدای تیک تاکش شنیده می‌شود، ولی از صفحه و عقربه‌هایش خبری نیست ))[۹۰]

ایجاد شخصیت و اعتماد به نفس در کودک یکی از وظایف تربیتی پدران و مادران است و پیدایش این حالت روانی در اطفال برنامه منظمی دارد که اگر با دقت به کار برده شود، نتیجه مثبت و فرزند با شخصیت بار می‌آید و عدم توجه به آن باعث زبونی و فرومایگی طفل است.

احترام به کودک و حسن معاشرت پدر و مادر با وی یکی از اساسی‌ترین عوامل ایجاد شخصیت در کودک است رهبر گرامی اسلام این برنامه بزرگ را در یک عبارت بسیار کوتاه بیان فرموده و صریحا اجرای آن را به پیروان خود دستور داده است.

احترام به کودک

((عن النبی صلی الله علیه و آله: اکرموا اولادکم و احسنوا ادابکم ))[۹۱]

رسول اکرم فرمود: به فرزندان خود احترام کنید و با آداب و روش پسندیده با آن‌ها معاشرت نمایید.

کسانی که می‌خواهند فرزند با شخصیت بپرورند قطعا باید به آموزش عمیق و عالمانه رسول اکرم عمل کنند پدران و مادرانی که فرزندان خود را احترام نمی‌کنند و با رفتار زشت و ناپسند خود آنان را توهین و تحقیر می‌نمایند، نمی‌توانند فرزندان ارزنده و با شخصیت تربیت کنند.

لازم است در اطراف این حدیث شریف توضیحی داده شود تا شنوندگان محترم معنی آن را بهتر درک کنند و پدران راه اجرای دستور پیغمبر و اعمال احترام به کودک را متوجه شوند.

احترام و تکریم یا توهین و تحقیر به کودک منحصر به وضع مخصوصی نیست پدران و مادران می‌توانند از راه‌های مختلفی قولا و عملا به فرزندان خود احترام کنند یا به صور گوناگونی آنان را اهانت نمایند در توضیح امروز بعضی از موارد تکریم یا تحقیر کودک و نتایج مفید و مضر آن را به عرض شما می‌رسانم.

اولین شرط تربیت صحیح و پرورش شخصیت و استقلال کودک آن است که پدران و مادران فرزندان خود را بشناسند و ارزش حقیقی آن‌ها را از نظر دور ندارند باور کنند که طفل آنها یک بره یا یک مرغ نیست که فقط غذایی بخورد و حرکتی کند و درجایی بخوابد طفل آنها یک انسان است ولی کوچک یک انسان واقعی است، ولی ضعیف و ناتوان یک بشر حقیقی است و دارای ذخایر و سرمایه‌های بزرگ انسانی که باید تدریجا استعدادهای درونی اش شکفته شوند و از قوه به فعلیت بیایند.

طفل یک انسان واقعی است

((طفل در تمام جریان رشد در برابر پدر و مادر و تمام جهان احساس حقارت می‌کند این حس نقصان که در تمام شؤون زندگی طفل هویداست زاییده عدم قدرت اولیه اعضا و عدم اطمینان و فقدان استقلال است، و همچنین در اثر احتیاج، اتکای به چیزی قوی تر از خود و تسلیم در برابر محیط پدید می‌آید همین حس حقارت است که در طفل فعالیت دائم و احتیاج به مشغولیت و میل به ایفای نقشی و امتحان قوا را ایجاد می‌نماید کودک در بحبوحه آمال و آرزوهایی آینده و آمادگی بدنی و عقلانی خود سیر می‌کند استعدادی که طفل را قابل تربیت می‌سازد زاییده همین حس حقارت است، زیرا آینده برای او منبع جمیع قدرت هاست که در این حس حقارت و حالت جنگجویی او نیز منعکس می‌شود و هر چه از حقارتش بکاهد برای او در واقع بهترین پاداش هاست طفل همواره می‌خواهد با ایفای نقشی خود را به مردم نشان دهد، محرکش در هر عملی میل به تفوق است ))[۹۲]

رشد معنوی کودک

پدران و مادرانی که در خانواده با فرزندان مهربانند و میدان را برای فعالیت‌های فطری آن‌ها باز می‌گذارند و آنان را در کارهای کودکانه خود تمسخر و تحقیر نمی‌کنند خیلی زود به رشد معنوی و شخصیت روانی نایل می‌شوند برعکس، پدران و مادران مستبدی که در خانواده به خشونت رفتار می‌کنند وبا کارها و سخنان ناپسند خود محیط وحشت و ترس به وجود می‌آورند، استعدادهای درونی کودکان را از رشد طبیعی خود باز می‌دارند و این کودکان به علت ضعفی که همواره در خود احساس می‌کنند بی شخصیت و زبون بار می‌آیند.

((یک علت که عامل اساسی حقارت در کودکان است تظاهرات خیلی شدید قدرت و زور بزرگ هاست هیچ چیز به قدر این تحقیر و توهینی که کودک در قبال زور احساس می‌کند آتش شوق او را به کوششش و تلاش و اعتمادش را به خویشتن خاموش نمی‌سازد، به ویژه هنگامی که والدین پس از توسل به زور اضافه می‌کنند ((تو نمی‌توانی این کار را بکنی . . . بیهوده سعی مکن)) بدتر اینکه گاهی به این هم اکتفا نمی‌کنند و با گفتن جملاتی نظیر: ((احمق برای چه می‌خواهی این کار را بکنی ))، ((نمی‌بینی عرضه اش را نداری )) کودکان بی گناه را به ستوه می‌آورند. به ندرت اتفاق می‌افتد که با یک چنین روشی در تربیت، کمپلکس شدید احساس حقارت در کودکان به وجود نیاید گاه تنها وجود یک پدر خیلی مقتدر و سلطه جو کافی است برای این که مانعی پایدار جهت ایجاد خوی متعادل در نهاد کودکان گردد ))[۹۳]

در ضمن حدیثی که دیروز به عرض شما رساندم رسول اکرم درباره کودک فرموده بود:

((و لا یرهقه و لا یخرق به ))

به فرزند خود نگوید تو سفیهی، پستی، ستمگری، تو احمقی، بدکای، دروغگویی. زیرا هر یک از این کلمات به تنهایی اهانت و بی احترامی به شخصیت کودک و مانع رشد معنوی و تکامل اوست.

غریزه بازی در کودک

یکی از غرایزی که خداوند حکیم در باطن کودکان قرار داده، تمایل به بازی است کودک بالفطره میل به بازی دارد گاهی می‌دود و جست و خیز می‌کند، گاهی با اسباب بازی‌های خود سرگرم می‌شود و از جابه جا کردن آن‌ها لذت می‌برد این کارها که به نظر ابتدایی لغو و بی اثر می‌نماید، منشاء تکامل جسم و جان کودک است بازی عضلات طفل را نیرومند و استخوان بندی اش را محکم می‌کند بازی قدرت ابتکار او را به راه می‌اندازد و استعدادهای درونی اش را آشکار می‌کند قسمتی از زندگی اطفال را بازی اشغال نموده و در روایات اسلامی به بازی اطفال توجه مخصوص شده است.

((عن ابی عبد الله علیه السلام: الغلام یلعب سبع سنین و یتعلم الکتاب سبع سنین و یتعلم الحلال و الحرام سبع سنین ))[۹۴]

امام صادق علیه السلام می‌فرمود: طفل هفت سال بازی کند، هفت سال خواندن و نوشتن بیاموزد، هفت سال مقررات زندگی و حلال و حرام قانونی را یاد بگیرد.

((و عنه علیه السلام: دع ابنک یلعب سبع سنین ))[۹۵]

فرزند خود را هفت سال آزاد بگذار بازی کند.

یکی از فواید بازی کردن تمرین استقلال اراده و احیای حسن ابتکار است موقعی که طفل روی خاکها چاه می‌کند، وقتی دست به کار بنایی شده اطاقک می‌سازد، تمام دستگاه فکرش مانند یک مهندس ساختمان کار می‌کند و از موفقیت‌های خود لذت می‌برد موقعی که در وسط کار با مانع برخورد می‌کند، چاه فرو می‌ریزد یا اطاقک خراب می‌شود، به فکر چاره جویی می‌افتد و همه این کارها به رشد فکر و بروز شخصیت او کمک می‌کند اگر پدر یا مادر او را مسخره کنند، او را احمق و کارهای او را احمقانه بخوانند، به او توهین شده و بزرگ‌ترین ضربه به شخصیت روحی او وارد آمده است.

((اگر بچه‌ها خواستند برای کار خودشان برنامه‌ای درست کنند شما هرگز مانع آن نشوید زیرا عمل دنبال کردن یک نقشه طرح شده بدون مانع و انقطاع در ایجاد شخصیت آنها تاءثیر بسیاری دارد.

بزرگ‌ها در کارهای عادی و روزانه کار انجام می‌دهند پای بند مراعات نظم مخصوصی نیستند، در حالی که بچه‌ها به عکس میل دارند خود نقشه‌ای داشته باشند. اما آیا ما آنها را در اجرای نقشه هایشان آزاد می‌گذاریم؟ هرگز! اگر بچه‌ها گرم بازی هستند ما بازی آن‌ها را متوقف می‌کنیم برای این که با ما به گردش بیایند. اگر دارد سطلی را از شن پر می‌کند یا عروسکی را لباس می‌پوشاند آن‌ها را از دست او می‌گیریم برای این که بیاید نزد مهمان سلام کند.

اینها سبب می‌شوند که کودک یقین کند یک حقارت و پستی خاصی او را پایین تر از سایرین قرار داده است، و البته در این صورت کودک چنین درک می‌کند که همه کارهای او بی معنی است، خودش موجود بی اهمیت و بدون مسؤ ولیت و بی لیاقتی است، آن وقت چگونه می‌خواهید با این شرایط اعتماد به نفس و مسؤ ولیت را که لازمه موفقیت او در زندگی روزانه است، در این وجود کوچک تلقین کنید؟!))[۹۶]

گفته نبی اکرم (ص) را پیوسته به خاطر داشته باشید:

((اکرموا ولادکم ))

کودکان خود را احترام کنید و آنان را مورد مسخره و اهانت قرار ندهید.

فراموش نکنید که فرموده است:

((و لا یرهقه و لا یخرق به ))

او را احمق و نادان، ابله و سفیه نخوانید.

راهنمایی کودک

بدون تردید کودک برای شناختن نیک و بد احتیاج به راهنمایی پدر و مادر دارد آن‌ها هستند که باید نیکی را به کودک بیاموزند و در انجام آن تشویقش نمایند بدی را به او بفهمانند و از ارتکاب آن برحذرش دارند مجموع بکن‌ها و نکن‌هایی که پدران و مادران به فرزندان خود می‌گویند برای انجام این وظیفه مقدّس تربیتی است، ولی باید توجه داشت که امر و نهی پدر و مادر از اندازه خارج نشود و منجر به اهانت و بی احترامی به کودک نگردد که قطعا نتیجه معکوس خواهد داد. بعضی از پدران و مادران بی خیال دلسوزی و پرورش صحیح کودک خود آن قدر در رفتار و گفتار طفل مداخله می‌کنند و به اندازه‌ای امر و نهی می‌نمایند که خودشان و کودک را ناراحت می‌کنند و روز به روز بچه بداخلاق تر و منحرف تر می‌شود!

سرزنش‌های مداوم

اگر کودکی روش ناپسندی دارد پدر و مادر باید عاقلانه و بدون اهانت به شخصیت طفل، راه صحیح را به او نشان بدهند و از عمل ناپسندش باز دارند آن جایی که پدر و مادر زبان به ملامت طفل می‌گشایند و در این کار اصرار می‌ورزند و در نتیجه با سرزنش‌های مداوم خود به فرزند خویش توهین می‌کنند و شخصیت او را تحقیر می‌نمایند، نه تنها به اصلاح کودک خود موفق نشده‌اند، بلکه با این عمل خام و ناصواب طفل را به لجاجت وادار کرده‌اند که به رغم پدر و مادر، به کار ناصحیح خویش ادامه دهد!

لجاجت کودک

((عن علی علیه السلام: الا فراط فی الملامه یشب نیران اللجاج ))[۹۷]

حضرت علی علیه السلام می‌فرمود: زیاده روی در ملامت و سرزنش، آتش لجاجت را شعله ور می‌کند.

پدر و مادر می‌خواهند با سرزنش‌های پی گیر و مداوم خود کودک را از عمل زشتی که مرتکب می‌شود باز دارند، تصمیم و شخصیت او را در هم بشکنند، و اراده خود را بر وی تحمیل نمایند کودک نیز برای این که در این صحنه به کلی شکست نخورد و شخصیت خود را از دست ندهد در مقابل پدر و مادر مقاومت می‌کند و با ادامه عمل نادرست خود استقلال خویش را ثابت و شخصیت خود را آشکار می‌نماید.

((اگر رفتار و سلوک طفل به طور مخصوصی فاسد و شرارت آمیز باشد باید قواعد تربیتی مخصوصی را به کار برد هر دستوری که در آن اثری از ممانعت باشد با عدم موفقیت مواجه خواهد شد، زیرا هر سدی فعالیت انسان را بر می‌انگیزد که از آن بگذرد هزار و یک نکن والدین برای طفل ایجاد یک دنیای پر از ممکن‌ها می‌کند: طفل با خود می‌گوید: ((باید این کار را نکنم؟ پس می‌توانستم این کار را انجام دهم و حالا هم می‌توانم )) چنین رفتاری در طفل ایجاد شخصیتی می‌نماید که نتیجه آن معکوس است باید از ملامت‌ها و مخالفت‌هایی که طفل را به ارتکاب اعمالی بر می‌انگیزد بر حذر بود آن چه طفل باید انجام دهد راه آن را به او نشان بدهید، طفل را نر نجانید، ولی مقصود این نیست که او را به حال خود بگذارید باید در این مورد امیال و هدف‌های دیگری ایجاد و تعیین کنید و افعالی را پیشنهاد نمایید که در عین این که مفید است موجب اثبات و ظهور شخصیت طفل بشود، زیرا اگر طفل یا نوجوانی به آسانی مرتکب عمل نامطلوبی می‌شود بدانید که دلیلش منع کردن وی از آن کار بوده است و او خواسته است با ارتکاب آن، قدرتی اقلا مساوی با قدرت دسته مخالف، یعنی والدین به دست آورد ما در هر سنی که هستیم می‌خواهیم شخصیت خود را ثابت و پیروز سازیم و فقط شخصیت شخص دیگری است که برای تمایلات ما حدودی ایجاد می‌کند ))[۹۸]

پدران و مادرانی که با سوء تشخیص به کودکان خود اهانت می‌کنند و شخصیت آن‌ها را تحقیر می‌نمایند، نه تنها در طفولیت فرزندان خود را به مخالفت و طغیان وا می‌دارند، بلکه این پرده دری ممکن است تا پایان زندگی پدر و مادر به صور مختلفی آشکار گردد و برای خانواده نتایج شوم دینی و دنیوی بسیاری به بار آورد.

حضرت امام حسن عسکری علیه السلام می‌فرمود:

((جراه الواد علی والده فی صغره تدعوا الی العقوق فی کبره ))[۹۹]

تجری و طغیان فرزند بر پدر خود در کودکی او را در بزرگی به نارضایی و عاق پدر می‌کشاند.

پدران و مادرانی که به فرزندان خود احترام می‌کنند و شخصیت آنان را بزرگ می‌دارند، با ادب و اخلاق با آن‌ها معاشرت و برخورد می‌نمایند، قادرند کودکان خود را با اخلاق پسندیده و صفات حمیده تربیت کنند اگر اتفاقا فسادی در آنها بروز کند به آسانی می‌توانند از آن جلوگیری نمایند.

خودخواهی کودک

کودک مانند بزرگسالان، خودخواهی و حب ذات دارد. وقتی بفهمد کار ناپسند به شخصیت او ضربه می‌زند و از عزت و محبوبیت وی می‌کاهد و در محیط خانواده پست و حقیرش می‌نماید، فورا برای حفظ مقام خود آن را ترک می‌گوید و عملا به اصلاح خویش قیام می‌کند.

((قال امیرالمومنین علیه السلام: من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهوته ))[۱۰۰] علی علیه السلام می‌فرمود: کسانی که شخصیت و شرف معنوی دارند، شهوات و تمایلات نفسانی در نظر آن‌ها پست و کوچک است.

((و عنه علیه السلام: من شرفت نفسه نزه‌ها عن ذله المطالب ))[۱۰۱]

آنان که شرافت نفسانی دارند دامن خود را به خواهش‌های پست آلوده نمی‌کنند.

((عن علی علیه السلام: من کرمت علیه نفسه لم یهنها بلعصیه ))[۱۰۲]

آن کس که بزرگی و کرامت نفس خود را باور دارد هرگز با پلیدی گناه پست و موهونش نمی‌کند.

((عن علی بن الحسین علیهما السلام: من کرمت علیه نفسه هانت علیه الدنیا ))[۱۰۳]

حضرت سجاد علیه السلام می‌فرمود:کسی که به کرامت نفس و شخصیت روحانی نایل آمده است، مادیات پست نزد او حقیر و ناچیز است.

شرافت نفس و درستکاری

از این چند حدیث یک نکته مهم روانی و تربیتی استفاده می‌شود و آن این که بزرگواری و شرافت نفس، با پلیدی‌های گناه و انحرافهای اخلاقی ناسازگار است آنان که در خود احساس بزرگی و شخصیت می‌کنند، کسانی که کرامت نفس و شرف معنوی خویش را باور دارند و مایلند این گوهر گران بها را برای همیشه در خزانه روان حفظ کنند، هرگز پیرامون گناه و نادرستی نمی‌گردند کسی که می‌خواهد شخصیت درخشان راستی و راستگویی داشته باشد، نباید دروغ بگوید آن کس که مایل است همواره شرف عدل و دادخواهی در خود احساس کند نمی‌تواند رشوه بگیرد آنان که در اجتماع امین شناخته شده و به شرف امانت علاقه دارند هرگز خیانت نمی‌کنند.

کسانی که بر عکس از نظر روانی پست و بی شخصیت هستند و جامعه آنان را حقیر و بی ارزش می‌شناسد و خودشان نیز در خود احساس زبونی و فرومایگی می‌کنند، وجودشان برای جامعه خطرناک است، اینان در ارتکاب گناهان بی باکند و به هر پستی و ذلتی تن می‌دهند.

فرومایگی و گناه

((قال امیر المومنین علیه السلام: من هانت علیه نفسه فلا ترج خیره ))[۱۰۴]

علی علیه السلام می‌فرمود:آن کس که خویشتن را پست و فرومایه بداند به خیر و نیکی او امیدوار نباش.

((عن ابی الحسن الثالث (ع) قال: من هانت علیه نفسه فلا تامن شره ))[۱۰۵]

امام هادی (ع) می‌فرمود:کسی که خود را کوچک و موهون بداند و در خود احساس حقارت کند خویشتن را از شر او در امان ندان!

((عن علی (ع): هانت علیه نفسه من امر علیه لسانه ))[۱۰۶]

زبان مردم فرومایه و بی شخصیت بر آنان حکومت می‌کند هر چه می‌خواهند می گویند و از گفته‌های ناروای خود، به علت حقارت نفس، احساس شرمساری نمی‌کنند.

احساس استقلال

برای این که پدران و مادران دین تربیتی خود را به کودک ادا کنند و آنان را طوری پرورش دهند که بدون فشار و تهدید، به خوبی‌ها بگرایند و از بدی هااجتناب نمایند لازم است در آنان ایجاد شخصیت کنند و به آن‌ها احترام نمایند باید آن‌ها را طوری تربیت کنند که کودکان باور نمایند که عضو مستقل خانواده و مورد تکریم و احترامند.

((برای مربیان و اولیاء کافی است که برای این دنیای پیچیده و مبهم یعنی طفل، احترامی قائل شوند و از نظر خودشان درباره جهان پیچیده وی قضاوت نکنند باید حرکات طفل را به وسیله محرکات او توجیه کنند نه به وسیله محرک‌های خودشان، به دین طریق اغماض بیشتری نشان خواهند داد و از طریق تفهیم و تفهمی که ایجاد خواهد شد عشق و اعتماد طفل را به خود جلب خواهند نمود.

مقصود این نیست که طفل اجازه دارد تا ره چه می‌خواهد امیال عجیب داشته باشد یا اعمال نامناسب انجام دهد، ولی وقتی طفل حس کرد که حالت و موقعیت او را درک کرده‌اند از قدرت خود سوء استفاده نخواهد کرد حدود ما و خودش را را می‌شناسد شما به او قواعد و آداب و رسوم قوانین ادب و عادت اجتماعی را آموخته‌اید، او حس کرده است این رسوم بدون این که به آزادی اش لطمه‌ای وارد سازد ارتباطش را با محیط آسان تر می‌کند بنابر این با کمال میل از آن‌ها پیروی می‌نماید اگر شما به او احترام گذارید او نیز احترام شما را نگاه خواهد داشت.

اگر وقتی که افکار خود را با شما در میان می‌گذارد مسخره اش نکنید و هر ساعت و هر دقیقه نگویید آن کار را نکن، آن کار را نکن، دیگر دلیلی برای نافرمان بودن او نیست و به ندرت اتفاق می‌افتد که از دستورات شما سرپیچی کند.

به وسیله همین نظم است که به دیگران احترام می‌گذارد و خود را در نظر مردم محترم می‌سازد و با همه کس روابط نیکو دارد، زیرا حق هر کس را می‌دهد برای این که بتواند حق خود را نیز طلب نماید ))[۱۰۷]

پدران و مادران مسلمانی که همواره حدیث شریف:

((اکرموا اولادکم و احسنوا آدابکم ))

را به خاطر دارند و دستور سعادت بخش پیامبر گرامی اسلام را در مورد تربیت کودکان خود عملا به کار می‌بندند می‌توانند فرزندان شریف و با شخصیتی پرورش دهند و آنان را با گفتار و رفتار صحیح و پسندیده بار آورند.

اهانت و تحقیر به کودک

با کمال تاءسف باید اعتراف کرد که در کشور ما بسیاری از اولیای اطفال، بر خلاف تعلیم رسول اکرم، مراعات احترام فرزندان خود را نمی‌نمایند و به صور مختلف به شخصیت آن‌ها اهانت می‌کنند و بر اثر نادانی‌ها و رفتار ناپسند خود، در کودکان ایجاد عقده حقارت نموده و آنان را زبون و فرومایه بار می‌آورند. به طور نمونه مواردی را که خود از نزدیک دیده‌ام وشاید اغلب آقایان نیز مشاهده کرده‌اید به عرض شما می‌رسانم:

۱. معمولا در مجالس مهمانی فقط برای بزرگسالان کارت دعوت می‌فرستند. پدران، کودکان هشت ساله و ده ساله خودی دارند، بدون دعوت و به صورت طفیلی همراه خود می‌برند. با این عمل در آنان تلقین حقارت می‌شود و غیر مستقیم به آن‌ها می‌فهمانند که شماها لایق دعوت نیستید. ملاحظه کرده‌اید اگر صاحبخانه دانایی برای کودک ده ساله‌ای کارت دعوت بفرستد چه اندازه در روح طفل اثر مطلوب می‌گذارد، به او شخصیت می‌دهد، و کودک با سربلندی و احساس استقلال در آن مجلس شرکت می‌نماید!

۲. در مجالس مهمانی، موقعی که بزرگسالان بر سر سفره می‌نشینند هر یک بشقاب و قاشق و چنگال مستقلی در مقابل دارند. مکرّر دیده‌ام که کودکان بشقاب نداشته‌اند و با قیافه مظلومانه و شکست خورده‌ای به اطراف خود نگاه می‌کنند تا این که پدر یا یکی از مهمانان بر او ترّحم نماید و بشقاب کوچک سبزی را خالی کند و به او بدهد. این توهین و بی احترامی به کودک در حضور آن همه جمعیت بزرگ‌ترین ضربه به شخصیت اوست و شاید این احساس حقارت را تا پایان زندگی فراموش نکند.

۳. در مجلس مهمانی موقع خواب می‌شود. هر یک از بزرگسالان بستر خوابی را به خود تخصیص می‌دهد. طفلک ده ساله سرگردان و متحیر مانده، کسی به فکر او نیست، گویی او را انسان حساب نکرده‌اند و به او رختخوابی نداده‌اند. سرانجام با شکست خوردگی و احساس حقارت و توهین شدید به بستر پدر یا یکی از بستگان خود می‌رود!

روش پدران نادان

۴. پدر در اطاق پذیرایی خود با چند نفر مهمان سرگرم گفت و گوست. بچه ده ساله او وارد اطاق می‌شود، مهمان‌ها به احترام کودک از جای بر می‌خیزند. در این موقع مقتضی است پدر کودک سکوت کند تا بچه خود از احترامی که به او کرده‌اند تشکر نماید و اگر نتوانست شکرگذاری کند، پدر خیلی مؤ دب به فرزند بگوید از آقایان تشکر کنید، و ضمنا خودش نیز بگوید متشکرم. مکرّر دیده‌ام به محض این که مهمان‌ها به احترام کودک قیام می‌کنند، پدر مثل این که عمل بدی اتفاق افتاده اظهار شرمندگی می‌کند و با ناراحتی می‌گوید: حرکت نکنید، بفرمایید، و با این سخن بزرگ‌ترین توهین را به فرزند خود روا داشته است. طفل حس می‌کند که پدرش می‌خواهد به مهمان‌ها بگوید فرزند منلایق تکریم و احترام نیست، به وی اعتنا نکنید و برای ورودش قیام ننمایید.

۵. بسیار دیده شده در مسافرت‌های یک یا چند فرسخی بعضی از پدرها و مادرها به منظور صرفه جویی، برای اطفال چند ساله خود به نام این که در ماشین سرپا می‌ایستد بلیط خریداری نمی‌کنند. کودک در طول راه ایستاده و موقعی که خسته می‌شود در دامن پدر یا مادر می‌نشیند. طفل حس می‌کند که آن قدر ارزش و احترام نداشته که برای او بلیطی خریداری شود تا مثل سایرین بنشیند، مخصوصا اگر طفلی همسن او بلیط داشته و روی صندلی نشسته باشد. پدر و مادر در مقابل چند قران صرفه جویی با عمل ناپسند خود ضربه بزرگی به شخصیت کودک وارد آورده و عملا به او توهین کرده‌اند!

عکس العمل کودکان

گاهی طفل در مقابل این بی احترامی‌ها عکس العمل فوری از خود نشان می‌دهد، قهر می‌کند، در سکوت و غصه فرو می‌رود، اشک می‌ریزد. بعضی با بداخلاقی و حرکات زشت خود به این بی احترامی‌ها جواب می‌گویند. تکرار اعمال موهن و تحقیرآمیز در ضمیر باطن کودک عقده می‌شود، او را زبون و فرومایه می‌کند، شخصیت و اعتماد به نفس را از وی سلب می‌نماید و تا پایان عمر دچار این حالت روانی و بدبختی خواهد بود!

بزرگی کجا یافت کو پست شد

کجا نیستی مایه هست شد.

فرومایه را از فرومایگی

به گردن فتند ریشه بندگی

به طوری که از نوشته‌های دانشمندان غرب استفاده می‌شود، بعضی از خانواده‌های اروپایی نیز شخصیت کودکان خود را به طور شایسته احترام نمی‌کنند و عملا موجبات پستی و حقارت آنان را فراهم می‌نمایند و اطفال در باطن از این اهانت‌ها رنج می‌برند!

انهدام شخصیت کودک

((احساس حقارت، همه ما مردان و زنانی را می‌شناسیم که از یک کمپلکس احساس حقارت در پستی به سر می‌برند. تعداد این افراد بی شمار و فراوان است؛ و درصدی نود این حالت باید علل و ریشه آن را در دوران کودکی کاوش کرد. بر روی هم این احساس نتیجه یک نوع تخریب و انهدام شخصیت کودک در لحظه‌ای است که غریزه‌های اجتماعی او در حال شکفتن هستند. البته ممکن است بعدها علل دیگری این احساس را شدیدتر و قوی تر سازند، اما پیدایش آن بدون تردید با دوران کودکی همبستگی دارد.

مادری را در نظر آورید که می‌بیند فرزندش گلدان زیبایی را از جای مخصوص آن برداشته است. او از این اندیشه که ممکن بود با این کار گلدان بشکند ناراحت و عصبانی می‌شود. برای این که مبادا چنین اتفاق مهمی روی دهد قدغن می‌کند که کودک هرگز حق ندارد به آن دست بزند، در حالی که پرستار آن کودک به آسانی به آن گلدان دوست داشتنی دست می‌زند و اگر احیانا روزی یکی از مهمانان این گلدان را بر حسب تصادف بشکند مادرش با هزار آب و تاب برای مهمانانش توضیح می‌دهد که هیچ اتفاق مهمی نیفتاده است و این گلدان به هیچ وجه ارزشی ندارد. این جریان ناامید کننده کودک ما را به این نتیجه می‌رساند که او تنها موجود خطرناک برای گلدان و سایر اثاث خانه است، پس او موجودی پست تر و حقیرتر از دیگران می‌باشد ))[۱۰۸]

از آن چه به عرض رسید تا اندازه‌ای معنی احترام به کودک و نتایج سودمند آن در برنامه تربیت روشن شد و همچنین آثار شوم بی احترامی و اهانت به فرزندان واضح گردید. به منظور پیروی از دستور رسول اکرم و برای تاءمین سعادت فرزندان خود به حدیث:

((اکرموا اولادکم و احسنوا آدابکم ))

توجه کامل داشته باشید و در تمام مراحل دوران طفولیت به شخصیت کودکان احترام کنید.

احساس استقلال و شخصیت

احترام به کودک فرزند را با استقلال اراده و اعتماد به نفس بار می‌آورد، او را یک انسان با شخصیت می‌سازد. کودکی که از اول ارزش خویش را درک کند روزی که بزرگ شد یک عضو مستقل اجتماع است، خود را زبون و فرومایه نمی‌بیند، پستی و حقارت در حریم فکر او راه ندارد.

پیشوایان گرامی اسلام علاوه بر این که در بیانات خود راه پرورش صحیح کودک را به مردم آموخته‌اند، عملا نیز آن برنامه‌ها را در مورد تربیت فرزندان خود به کار برده و آنان را با بهترین صفات پسندیده پرورش داده‌اند. برای مزید توجه آقایان محترم و تتمیم بحث امروز، قسمتی از روش‌های عملی رسول اکرم و ائمه علیهم السلام را در احیای شخصیت کودکان به عرض شما می‌رسانم:

علی بن ابی طالب علیه السلام از کودکی در دامن پرمهر پیغمبر اکرم تربیت شده و تمام صفات عالیه انسانی را از رهبر عالی قدر اسلام فرا گرفته است. زندگی درخشان و سراسر افتخار آن حضرت بهترین گواه حسن تربیت او در دوران کودکی است.

یکی از صفات بارز علی (ع) شخصیت و استقلال اراده بود که با پرورش حکیمانه حضرت محمد (ص) از طفولیت در آن حضرت آشکار شد. گر چه علی (ع) از نظر جسم و جان یک کودک عادی نبود و در ساختمان ممتاز آن حضرت استعداد و شایستگی‌های مخصوص وجود داشت، ولی مراقبت‌های مستقیم رسول اکرم در آشکار کردن قابلیت‌های درونی آن حضرت دارای نتایج فوق العاده مهم بود.

روزی که آن حضرت به نبوت مبعوث شد علی (ع) کودک ده ساله‌ای بود، ولی شخصیت یک انسان کامل داشت. نبی اکرم، اسلام را به وی عرضه کرد و او را به پذیرش این آیین آسمانی دعوت نمود و با این عمل شایستگی و شخصیت بزرگ آن حضرت را تاءیید فرمود. علی (ع) نیز با واقع بینی و درایت کامل به دعوت پیغمبر اکرم توجه کرد و در کمال آزادگی و استقلال به ندای آن حضرت جواب مثبت داد.

استقامت در پرتو تربیت

حوادث سهمگین و شکست‌های سخت زندگی، اغلب روحیه مردان با شخصیت را در هم می‌شکند، خود را می‌بازند و دچار زبونی و حقارت می‌شوند، ولی در ایام قبل از هجرت با آن که بزرگ‌ترین طوفان وحشت زا در سر راه اسلام و مسلمین پدید آمد و امواج شکننده آن همه چیز و همه کس را تهدید می‌کرد، علی بن ابی طالب، جوان نیرومند اسلام، هرگز خود را نباخت و به شخصیت آهنین او کمترین آسیبی نرسید.

این ثبات و استقامت، صرف نظر از شایستگی فطری علی علیه السلام، معلول تربیت‌های عمیق و نافذ مربی ارجمندش حضرت محمد (ص) بود که او را این چنین نیرومند و با شخصیت بار آورده است.

حسن و حسین علیهماالسلام نیز از مزایای بهترین تربیت برخوردار شدند و در کودکی از جدّ گرامی و پدر و مادر ارجمند خود تمام کمالات را فرا گرفتند. ماءمون عباسی در حضور رجال بزرگ کشور درباره شخصیت پر ارزش آنان گفت:

((و بایع الحسن و الحسین (ع) و هما ابنا دون الست سنین و لم یبایع صبیا غیرهما ))[۱۰۹] رسول اکرم با حسن و حسین علیهماالسلام بیعت کرد. با آن که سن آن دو از شش سال کمتر بود و پیغمبر اسلام با هیچ کودکی جز آن دو نفر بیعت نکرد! استعداد فطری و پرورش صحیح به قدری آن دو کودک را پر ارج و با شخصیت نموده که در سن کمتر از شش لایق بیعت شده‌اند!

((زید بن علی عن ابیه ان الحسین بن علی علیهماالسلام اتی عمر بن الخطاب و هو علی المنبر یوم الجمعه. فقال انزل عن منبر ابی. فبکی عمر ثم قال صدقت یا بنی منبر ابیک لا منبر ابی؛ و قام علی (ع) و قال: ما هو والله عن راءیی. قال: صدقت والله مااتهمتک یا اباالحسن ))[۱۱۰]

روز جمعه‌ای خلیفه دوم مسلمین روی منبر بود. حسین (ع) که کودک خردسالی بود وارد مسجد شد و گفت از منبر پدرم به زیر آی. عمر گریه کرد و گفت راستی گفتی، این منبر پدر توست نه منبر پدر من. ممکن بود کسانی تصور کنند حضرت حسین در مجلس عمومی به دستور پدرش علی بن ابی طالب (ع) چنین سخنی گفته است و برای آن حضرت مشکلاتی پیش آید، لذا از وسط مجلس به پا خاست و به صدای بلند فرمود: به خدا قسم گفته حسین از ناحیه من نیست. عمر نیز قسم یاد کرد و گفت: یا اباالحسن راست می‌گویی، من هرگز شما را در گفته فرزندت متهم نمی‌کنم. یعنی حسین را می‌شناسم، او با این که کودک است شخصیت ممتاز و اراده مستقلی دارد و این گفتار از فکر خود او سرچشمه گرفته است!

علی علیه السلام مکرّر در حضور مردم از فرزندان خود پرسش‌های علمی می‌کرد و گاهی جواب سوالات مردم را به آنان محوّل می‌فرمود. یکی از نتایج درخشان این عمل احترام به کودکان و احیای شخصیت آنان بود.

روزی علی (ع) از فرزندان خود حضرت حسن و حسین در چند موضوع سؤ الاتی کرد و هر یک از آنان هم با عباراتی کوتاه جواب‌هایی حکیمانه دادند.

((ثم التفت الی الحارث الاعوار فقال: یا حارث علموا هذه الحکم اولادکم فانها زیاده فی العقل و الحزم والراءی ))[۱۱۱]

سپس حضرت علی (ع) متوجه حارث اعور که در مجلس حاضر بود گردید و فرمود: این سخنان حکیمانه را به فرزندان خودتان بیاموزید، زیرا موجب تقویت عقل و مال اندیشی و راءی صائب آنان می‌گردد.

پدری که با فرزندان خود چنین رفتار کند و سخنان آن‌ها را سرمشق فرزندان جامعه قرار دهد با این عمل از آنان به بهترین وضعی احترام کرده و بزرگ‌ترین شخصیت و استقلال را در ضمیرشان ایجاد نموده است.

سخنان حکیمانه

پس از وفات حضرت علیّ بن موسی الرضا علیهماالسلام ماءمون خلیفه وقت به بغداد آمد. روزی به عزم شکار حرکت کرد. بین راه در نقطه‌ای چند کودک بازی می‌کردند.

((و محمد واقف ممعهم و کمان عمره یومئذ احدی عشره سنه فما حولها ))

حضرت محمد بن علی امام جواد (ع) فرزند ارجمند علی بن موسی الرضا در آن موقع سنش در حدود یازده سال بود، بین کودکان ایستاده بود.

موقعی که موکب ماءمون به آن نقطه نزدیک شد کودکان فرار کردند، ولی امام جواد (ع) همچنان در جای خود ایستاد. وقتی خلیفه نزدیک شد به آن حضرت نگاهی کرد. قیافه جذّاب کودک وی را مجذوب نمود، توقف کرد و پرسید: چه باعث شد که با سایر کودکان از این جا نرفتی.

((فقال له محمد مسرعا: یا امیر المؤ منین، لم یکن بالطریق ضیق لا وسعه علیک بذهابی و لم یکن لی جریمه فاخشاها وظنی بک حسن انک لا تضر من لا ذنب له فوقفت ))

امام جواد (ع) فورا جواب داد: ای خلیفه مسلمین، راه تنگ نبود که من با رفتن خود آن را برای عبور خلیفه وسعت داده باشم. مرتکب گناهی نشده‌ام که از ترس مجازات فرار کنم، و من نسبت به خلیفه مسلمین حسن ظن دارم، گمانم این است که بی گناهان را آسیب نمی‌رساند، به این جهت در جای خود ماندم و فرار نکردم.

ماءمون از سخنان محکم و منطقی کودک و همچنین قیافه جذّاب و گیرنده او به عجب آمد، پرسید: ((اسم شما چیست ؟)) جواب داد: ((محمد)) گفت: ((پسر کیستی ؟)) فرمود:

((انا ابن علی الرضا ))[۱۱۲]

من فرزند حضرت رضا هستم.

ماءمون نسبت به پدر آن حضرت از خداوند طلب رحمت کرد و راه خود را در پیش گرفت.

امام جواد (ع) در دامن پدر بزرگوارش حضرت رضا پرورش یافته، شخصیت و استقلال و تمام مراتب فضل و فضیلت را از مربی عالی مقام خود فرا گرفته است.

دختران و زنان اهل بیت

دختران و زنان اهل بیت نیز از حسن تربیت و پرورش صحیح خانوادگی برخوردار بودند و از پدران و مادران پاک نهاد خویش تمام سجایای اخلاقی و صفات انسانی را فرا گرفتند. پیش آمدها و حوادث بزرگی که پس از مرگ رسول اکرم اتفاق افتاد ارزش معنوی و استقلال و شخصیت آنها را از خلال گفتار و رفتارشان آشکار کرد. سخنان عالمانه و مستدل صدیقه اطهر در مسجد پیغمبر با حضور خلیفه مسلمین و مردم مدینه و همچنین گفتارهای آتشین و هیجان آمیز زینب علیهاالسلام و حضرت سکینه، دختر ارجمند حسین بن علی، در تاریخ کربلا شاهد واضحی بر علوّ مقام و شخصیت ارزنده درخشان زنان و دختران اهل بیت است!

برای این که پدران و مادران، در فرزندان خود ایجاد شخصیت نمایند و آنان را مستقل و متکی به نفس بار آورند، باید از کودکی به آن‌ها احترام کنند و از تحقیر و اهانت به فرزندان اجتناب نمایند.

((اکرموا اولادکم و احسنوا آدابکم ))

اسلام و تکریم کودک

توضیح

((قال الله العظیم فی کتابه:

((قل کل یعمل علی شاکلته))))[۱۱۳]

دیروز درباره پرورش شخصیت کودک مطالبی را به عرض رساندم و نتیجه آن شد که اگر فرزندان در محیط خانواده مورد تکریم پدر و مادر باشند و از اول به شخصیت آن‌ها احترام شود، زبون و فرومایه بار نمی‌آیند و در خود احساس حقارت و پستی نمی‌کنند. بحث امروز نیز دنبال مطالب روز گذشته است، ولی لازم است قبلا خاطر شنوندگان محترم به دو نکته متوجه شود:

اول آن که بحث تربیتی ما درباره پرورش کودکان سالم طبیعی است نه اطفال دشوار یا کودکان مبتلا به جنون و حماقت موروثی. به عبارت روشن تر بعضی از کودکان دیوانه یا احمق متولد شده‌اند و این عیب موروثی در ساختمان آن‌ها ریشه اساسی دارد. اینان هرگز عاقل و هوشمند نمی‌شوند و مربی لایق قادر نیست با تربیت صحیح آن‌ها از انسان شایسته‌ای بسازد.

اطفال دشوار

بعضی از اطفال دیوانه نیستند ولی رفتارشان غیر عادی است، اخلال گر و مخرّب هستند و حرکاتشان آمیخته به شیطنت و فساد است. این گروه را از نظر تربیتی اطفال دشوار نامگذاری کرده‌اند.

((عنوان اطفال دشوار فی الحقیقه دارای معانی وسیعی است. این عنوان در درجه اول بر کودکانی که شلوغ می‌کنند، یعنی بچه‌های شیطانی که تعلیم و تربیت امروز با نظر تحقیر و تعجب به آن‌ها می‌نگرد اطلاق می‌شود. این کودکان برای نیل به مقاصدی که دارند با قدرت بی بند و باری موجد زیان‌ها و خرابی‌هایی در اطراف خود می‌شوند. همین زیان کاری هاست که بازی‌های ایشان را تشکیل می‌دهد!))[۱۱۴]

حرکات نادرست و اعمال ناپسند این دسته از کودکان علل و عوامل متعددی دارد که باید با دقت و بررسی کامل آن‌ها را شناخت و به رفع آن‌ها کوشید. بعضی از مواقع منشاء حرکات ناشایسته و غیر طبیعی کودک دشوار، عیوب و نواقص عضوی یا اختلالاتی است که در ساختمان او وجود دارد و در واقع کودک بیمار است و باید او را درمان کرد.

((همان طور که طفل بیمار را به مدرسه نمی‌فرستد نباید سعی کرد طفلی را که از لحاظ وظایف الاعضایی طبیعی نیست، یعنی ناخوش است مورد تربیت مجدد قرار دارد. هر طفل دشوار قبل از تربیت یا تربیت مجدد، باید مورد مشاوره و معاینه قرار گیرد. فایده این عمل آن است که اوقات مربی بیهوده مصروف تربیت طفلی محتاج به مراقبت طبی یا روحی است نمی‌گردد.

طفل بیمار

مثلا در معاینه چشم‌هایی که مربوط به بیماریی صرع است، دزدی‌های دروه بلوغ که در اثر اختلالات غده نخاعیه صورت می‌گیرد، حالت شیطنت و فتنه جویی که از عواقب عقب افتادن رشد عصبی است، عارضه عصبانیت که بستگی با بقایای التهابات دماغی دارد، تنبلی که با قلت ترشحات غدد تیروئیدی و فوق کلیوی توجیه می‌شود، ظهور اختلالی که از پاره‌ای بیماری‌های ارثی روحی نتیجه می‌شود، تربیت به تنهایی مفید واقع نمی‌شود ))[۱۱۵]

این قبیل اطفال باید به وسیله روش‌های مخصوص طبی و روانی و سرپرستی مربیان متخصص تربیت شوند. برنامه‌های معمولی تربیت کودک در مورد اطفال دشوار، نارسا و گاهی بی اثر است.

اطفال سالم و برنامه‌های تربیتی

هدف بحث ما تربیت کودکان سالم و طبیعی است، کودکانی که از پدران و مادران سالم در شرایط طبیعی متولد شده‌اند. به کار بستن برنامه‌های تربیتی درباره این قسم کودکان نتایج بسیار مفید و درخشانی دارد. اگر پدران و مادران در مورد این قبیل فرزندان به مسؤ ولیت بزرگ خود متوجه باشند، در خانواده محیط مساعدی برای تربیت صحیح به وجود آورند، در معاشرت با کودک گفتاری پاک و رفتاری پسندیده داشته باشند و قدم به قدم برنامه‌های تربیتی را اعمال نمایند، می‌توانند فرزندانی از هر جهت شایسته و لایق تربیت کنند و از این راه اوامر الهی را اجرا نموده و همچنین وظیفه خود را نسبت به فرزند و جامعه انجام دهند.

ارزش تربیت کودک

دوم آن که در جهان امروز موضوع تربیت اطفال یکی از اساسی‌ترین مسایل اجتماعی و از ارکان مهم سعادت بشر است. دانشمندان درباره کودک از نظر روانی و تربیتی مطالعات عمیقی کرده و کتاب‌های بسیاری در این موضوع نوشته‌اند. کشورهای بزرگ به منظور پرورش صحیح جسم و جان کودک سازمان‌های عظیمی به وجود آورده و اطفال را از هر جهت تحت مراقبت علمی و عملی قرار داده‌اند. خلاصه در نظر دنیای امروز کودک فوق العاده مهم و مورد احترام و تکریم است.

در چهارده قرن قبل، در روزگار، تیره جهل و نادانی بشر، در دنیای عقب افتاده حجاز، پیشوای گرامی اسلام به ارزش و اهمیت پرورش کودک توجه کامل داشته و در این باره تعالیم لازم را به پیروان خود آموخته است. اسلام درباره اصل ازدواج و شرایط زن و شوهر از نظر پاکی نسل و همچنین درباره شیردادن و پرورش جسم و جان کودک قدم به قدم وظایف مردم را بیان فرموده است.

بسیاری از نکات و دقایق روانی و تربیتی است که در برنامه پرورش کودک دانشمندان امروز جهان در کتاب‌های علمی خود آورده‌اند و اولیای اسلام نیز در قرون گذشته به آن‌ها تصریح نموده‌اند و در اخبار مذهبی آمده است. چه بسیار مطالب علمی که رهبران اسلام درباره کودک یا سایر موضوعات گفته‌اند و در اثر مشکلات وسایل ثبت و کتابت نوشته نشده و به ما نرسیده است!

هدف بحث پرورش کودک در این محضر محترم دو چیز است: اول آن که عموم شنوندگان بخصوص جوانان تحصیل کرده، پیش از پیش از جامعیت برنامه‌های اسلام و ارزش علمی این آیین آسمانی آگاه شوند و با ایمان و اعتقاد محکمتری از آن پیروی نمایند.

دیگر آن که اولیای اطفال به مسؤ ولیت خطیر مذهبی و ملی در تربیت فرزندان خویش واقف شوند و در انجام این وظیفه بزرگ و حیاتی قیام نمایند.

بدون تردید یک قسمت مهم بدبختی‌های اجتماعی و آلودگی‌های اخلاقی جوانان ما از محیط خانواده سرچشمه گرفته و معلول تربیت‌های نادرست دوران کودکی است و با اختلافی که پدران و مادران از نظر روحی و معنوی دارند، سوء تربیت در خانواده‌ها ریشه‌های مختلفی دارد.

مفاسد سوء تربیت

بعضی از پدران و مادران خود مردمی فاسد و بد اخلاقند و فرزندان خود را با خوی مذموم و خلق ناپسند خویش تربیت می‌کنند. این کودکان در محیط خانواده از پدر و مادر درس نادرستی و بداخلاقی می‌آموزند و با ناپاکی و انحراف رشد می‌کنند. بدیهی است رفتار و گفتار چنین کودکانی در اجتماع جز پلیدی و فساد نخواهد بود.

بعضی از پدران و مادران تنها توجه خود را به تاءمین غذا و لباس و مسکن کودک معطوف داشته و به علت نادانی و نارسایی فکر کمترین توجهی به جهات تربیتی و اخلاقی طفل ندارند و اگر فرضا موقعی بخواهند به این وظیفه بزرگ توجه کنند و در اخلاق و آداب کودک اعمال نظر نمایند، نمی‌دانند چه کنند، چه بگویند، و کودک را چگونه رهبری نمایند. زیرا هرگز به فرا گرفتن برنامه پرورش اخلاق کودک علاقه نداشته‌اند و نمی‌خواسته‌اند وظیفه خود را در این امر مهم بفهمند.

سهل انگاری اولیای اطفال

بعضی از پدران و مادران تا اندازه‌ای معنی پرورش‌های اخلاقی و تربیت‌های روانی را می‌فهمند و راه اعمال آن را نیز می‌دانند، ولی عملا از انجام وظیفه شانه خالی می‌کنند و برای خود در این باره احساس مسؤ ولیتی نمی‌نمایند. اینان گویی رشد روانی کودک را تابع پیشامدهای اتفاقی دانسته بدون کمترین مراقبت طفل را به دست تصادف می‌سپارند و به راه بی بند و باری رها می‌کنند! طولی نمی‌کشد که نتایج سوء این بی اعتنایی و عدم مراقبت آشکار می‌گردد. این قبیل اطفال در اثر نداشتن شخصیت اخلاقی و نیروی روانی خیلی زود تحت تاءثیر عوامل مخرّب و گمراه کننده قرار می‌گیرند و از صراط مستقیم منحرف می‌شوند و ممکن است به انواع گناهان و ناپاکی‌ها دست بزنند. در هر صورت این قبیل پدران و مادران مسؤ ولیت دارند.

دوران کودکی از نظر پی ریزی اساس زندگی اهمیت فوق العاده دارد. تربیت‌های صحیح یا فاسد اطفال سرچشمه مهم نیک و بدهای دوران عمر است آدمی در طول ایام حیات خود بر طبق خلقیات خویش عمل می‌کند و اساس خلق و خوی آدمی در ایام کودکی ساخته می‌شود.

قرآن شریف می‌فرماید: ((قل کل یعمل علی شاکلته (شاکلته‌ای خلقه طبیعه)))

اعمال و افعال هر انسانی بر وفق شان کله اوست به عبارت روشن تر، کارهای هر انسانی مطابق خلق و خوی و طبیعت او خواهد بود.

((حقیقتی که روز به روز بیشتر آشکار می‌شود این است که ادراکات دوران بچگی و وقایع و تجارب آن بر زندگی بعدی و شخصیت انسان اثر قاطعی دارد و با جراءت می‌توان گفت که این ادراکات و تجارب، سلامتی، بیماری، خوشبختی یا بدبختی افراد را در تمام عمر پی ریزی می‌نماید.

طفل در اولین سال‌های کودکی تاروپود زندگی اش را با دست خود می‌سازد و از همان روزهای اولی که گهواره را ترک می‌گوید هر چه باید بشود یا نشود شده است.

در اولین روزهای شیر خوارگی زندگی احساساتی طفل پی ریزی می‌شود بدین معنی که یا دنیای خارج در نظر او یک چیز موافق و امید بخش جلوه می‌کند، یا از همان اول، آن را پر از ناروایی و نا امیدی احساس می‌نماید یا از همان اول می‌فهمد که با گریه و زاری و جیغ و داد بر محیط خارج باید غلبه کرد، یا باور می‌کند که کسی هست که وضع او را می‌فهمد و سرای محیط را برایش مساعد می‌سازد این‌ها و دیگر حقایق و تجارب همگی بر مغز و روح نوازد چنان اثر می‌گذارند که در تمام مدت طفولیت، بلوغ، و سالمندی ادامه خواهد یافت ))[۱۱۶] امید است پدران و مادران مسلمان در کمال علاقه مندی به انجام وظایف خود در تربیت کودکان قیام نمایند و از خداوند بزرگ در راه نیل به این مقصود مقدّس استمداد کنند.

اینک بحث امروز:

احیای شخصیت کودک

در سخنرانی روز گذشته به عرض رسید که ایجاد شخصیت در کودک یکی از فصول اساسی تربیت است برای این که اطفال مستقل و متکی به نفس باز آیند و دچار فرومایگی و زبونی نشوند، لازم است پدران و مادران از دوران اول کودکی به این امر مهم متوجه باشند و با رفتار و گفتار خویش شخصیت را در فرزندان پرورش دهند با آنان طوری رفتار نمایند که کودکان استقلال خود را باور کنند و خویشتن را عضو حقیقی خانواده بدانند یکی از بهترین و طبیعی‌ترین راه احیای شخصیت در اطفال، احترام به کودک و خودداری از توهین و تحقیر کودک است این مطلب به شرحی که دیروز به عرض رسید در ضمن حدیث نبوی:

اجتناب از تحقیر کودک

((اکرموا اولادکم ))

تصریح شده و به کار بستن آن را رسول اکرم به پدران و مادران توصیه فرموده است دانشمندان امروز نیز در کتاب‌های روانی و تربیتی خود به این دو امر مهم یعنی: احترام به کودک و خودداری از تحقیر کودک، توجه کامل دارند.

((پدر و مادر باید کوشا باشند که تا اعماق قلب فرزند خود نفوذ کنند تا او مسائل را همان گونه ببیند که آن‌ها می‌بینند گاهی بچه‌ها می‌شنوند که درباره آن‌ها سخن می‌گویند، از عیوبشان بدگویی می‌کنند، ساده لوحی آن‌ها را دستاویز تفریح و سرزنش قرار می‌دهند، درک می‌کنند که بزرگ ترها آنان را مسخره کرده‌اند، بودن این که به روحیه آن‌ها پی برند آن‌ها را مورد طعن و پرخاش را می‌دهند در خالی که این کودکان معصوم نمی‌دانند چرا باید مورد سرزنش قرار گیرند یا آن‌ها را به زور وادار به اتخاذ روشی می‌کنند که این طفلک‌ها هرگز علت درست و منطقی آن را در نمی‌یابند، و بدین ترتیب دنیای آن‌ها از دنیای بزرگ ترها جدا می‌شود در حالی که به خودی خود به این نتیجه رسیده‌اند که این آقا بالاسرها موجوداتی غیر از خود آن‌ها هستند و باید در برابر آنان به اسلحه دفاع مجهز شوند.

باید مواظب باشند که در گفت و گو با کودکان صدایشان بلندتر از آن که با یک همکار یا یک مهمان صحبت می‌کنند نشود تذکرات وقتی لازم باشد باید چنان با ملایمت و نیکویی و خوشرویی ادا شوند که سدی میان آن‌ها و کودکان ایجاد نکنند و یا رنجش و تلخی به وجود نیاورند. هنگامی که این گونه با کودکان رفتار شد آن‌ها با شخصیت، با احترام شایسته، و با اعتماد نسبت به خود بزرگ می‌شوند.

به کودکان بفهمانید که آن‌ها هم اعضای فعال خانواده هستند، بفهمانید که هر کدام باید مسؤ ولیتی به عهده گیرند و کار خود را انجام دهند ))[۱۱۷]

احساسات طفل شیر خوار

نکته مهمی که لازم است اولیای اطفال بدانند آن است که پی ریزی شخصیت کودک خیلی زود شروع می‌شود از همان هفته‌های اول ولادت، اوقات شیرخوارگی، ایامی که طفل در گهواره زندگی می‌کند، احساسات روانی اش آغاز می‌گردد. موقعی که کودک حرفی نمی‌زند، قدرت راه رفتن ندارد، نمی‌تواند با انگشت‌های ناتوان خود چیزی را بگیرد، و خلاصه مانند پاره گوشت متحرکی در گوشه‌ای افتاده است، تندی و خشونت ، مهر و نوازش، در روح او اثر می‌گذارد و نتایج مطبوع یا نامطبوع اعمال دیگران در وی منعکس می‌شود.

پدر و مادر باید از همان زمان متوجه کودک باشند و در راه پرورش روان و احیای شخصیت وی به وظایف تربیتی خویش عمل کنند.

((افکار مربی مثل آبی که در شن زار فرو می‌رود در عمق بافت‌ها و هورمونها و روان کودکان آدمی نفوذ می‌کند هیچ گاه مربی نباید به مصرف یک دسته از عوامل اکتفا کند زیرا مثلا در تاءمین قدرت و مقاومت عضلات عوامل اخلاقی نیز هم مانند عوامل شیمیایی و فیزیولوژیکی مؤ ثرند تعالی روانی بدون استمداد از تمام عوامل رشدی غیر ممکن است مهم این است که این عوامل در پرورش کودک مرتبا روزانه از سنین کوچکی مورد توجه باشد و در واقع از فردای روز بعد از تولد به کار رود.

به این دلیل است که مادر باید خیلی بیشتر از معلم با مکانیسم‌های پرورش کودک و طرق استعمال آن‌ها آشنا باشد کودک به آسانی می‌فهمد که برخی کارها خوش آیند پدر و مادر نیست و سرزنش یا ستایش کسی که دوست دارد در او مؤ ثر است ))[۱۱۸]

پیغمبر گرامی اسلام علاوه بر آنچه درباره پرورش کودکان و احیای شخصیت آنان به پیروان خویش توصیه فرمود، تمام نکات و دقایق لازم را درباره فرزندان خود عملا به کار بست و آنان را افرادی با شخصیت و شایسته بار آورد پیغمبر اسلام از اوایل ولادت تا دوران از شیر گرفتن و سال‌های بالاتر همواره مراقب کودکان خویش بود و قدم به قدم آنان را در راه پرورش‌های روانی و فضایل انسانی رهبری می‌فرمود و هر زمان به تناسب درجه تکامل روحی به آنها تکریم و احترام می‌کرد مهم تر آن که توجه پر ارج و ارزنده آن حضرت تنها در تربیت فرزندان خود نبود، بلکه به پرورش کودکان مردم هم عنایت مخصوص داشت در واقع پیشوای عزیز اسلام برای کودکان مسلمین هم مربی عالی قدر و پدر مهربانی بود و تا آن جا که می‌توانست در احیای شخصیت و تعالی روانی آنها نیز کوشش می‌کرد برای نمونه چند مورد از رفتار آن حضرت را درباره کودکان خود و همچنین فرزندان مردم به عرض می‌رسانم:

روش پیغمبر در تربیت کودک

((روی عن ام الفضل زوجه العباس بن عبد المطلب مرضعه الحسین (ع) قالت: اخذ منی رسول الله (ص):حسینا ایام رضاعه فحمله فاراق ماء علی ثوبه فاخذته بعنف حتی بکی فقال صلی الله علیه و آله مهلا یا امالفضل ان هذه الاراقه الماء یطهرها فای شی یزیل هذاالغبار عن قلب الحسین (ع) .))[۱۱۹]

اما الفضل همسر عباس بن عبدالمطلب دایه حضرت حسین (ع) می‌گوید: روزی رسول اکرم، حسین را که در آن موقع شیر خوار بود از من گرفت و در آغوش کشید کودک لباس پیغمبر را تر کرد من طفل را چنان به شدت از پیغمبر جدا کردم که گریان شد حضرت به من فرمود: ام الفضل آرام، لباس مرا آب تطهیر می‌کند، ولی چه چیز می‌تواند غبار کدورت و رنجش را از قلب فرزندم حسین بر طرف نماید.

کودک شیرخوار با تمام ناتوانی جسم و جان مهر و محبت را می‌فهمد، تندی و خشونت را درک می‌کند، از مهربانی لذت می‌برد و از خشونت آزرده خاطر می‌گردد تیرگی‌هایی که از تندی و تعرض مربی در روان کودک پدید می‌آید اثر نامطلوبی در ضمیر باطن او می‌گذارد و باعث تحقیر شخصیتش می‌شود بر طرف کردن این حالت روانی بسیار مشکل است نبی اکرم (ص) به پرستار حضرت حسین (ع) می‌فرماید: لباس مرا آب تطهیر می‌کند، ولی چه چیز می‌تواند غبار کدورت و عقده حقارت را از قلب فرزندم برطرف کند.

این عنایت تربیتی را پیغمبر اسلام درباره شیرخواران مردم نیز داشت و وظایف پدران و مادران را در مواقع مقتضی تذکر می‌داد.

پیغمبر و کودکان مردم

((و کان صلی الله علیه و آله یوتی بالصبی الصغیر لیدعوله بالبرکه او لیسمیه فیاخذه فیضعه فی حجره تکرمه لا هله فربما بال الصبی علیه فیصیح بعض من راه حین بال فیقول (ص) لاتزرموابالصبی، فیدعه حتی یقضی بوله ثم یفرغ من دعائه او تسمیته فیبلغ سرور اهله فیه ولا یرون انه یتاذی ببول صبیهم فاذا انصرفوا غسل ثوبه ))[۱۲۰]

وقتی طفل صغیری را برای دعا یا نامگذاری به حضور پیغمبر اکرم می‌آوردند حضرت برای احترام کسانش او را با آغوش باز می‌گرفت و در دامن خود می‌گذارد گاهی اتفاق می‌افتاد که طفل در دامن پیغمبر بول می‌کرد کسانی که ناظر بودند به روی کودک صیحه می‌زدند، تندی می‌کردند، تا او را از ادرار باز دارند نبی اکرم (ص) آنان را منع می‌کرد و می‌فرمود با تندی و خشونت از ادرار کودک جلوگیری نکنید سپس طفل را آزاد می‌گذارد تا ادرار کند. موقعی که دعا یا نامگذاری تمام می‌شود، اولیای اطفال در نهایت مسرت کودک خود را می‌گرفتند و کمترین آزردگی و ملالت خاطر در پیغمبر مهربان از ادرار کودک احساس نمی‌کردند موقعی که کسان طفل می‌رفتند پیغمبر لباس خود را تطهیر می‌کرد.

در این حدیث سه نکته مورد توجه است:

اول آن که رسول اکرم در احترام و تکریم مسلمین از تمام طرق و وسایل استفاده می‌کرد، از آن جمله کودکان شیر خوار مردم را با گرمی و رغبت بسیار در آغوش می‌گرفت و به آنها ابراز ملاطفت می‌فرمود یک هدف پیغمبر از این عمل چنان که در متن حدیث تصریح شده:

((تکرمت لاهله ))

تکریم و احترام به اولیای اطفال بود.

دوم. کودک روی احتیاج طبیعی و انجام یک عمل فطری ادرار می‌کند و در این کار متوجه نیک و بد اجتماع نیست رسول اکرم می‌فرمود:

((با تندی و خشونت از ادرار کودک جلوگیری نکنید، او را آزاد بگذارید ادرار کند ))

بدون تردید به کودک تندی کردن و او را به امساک باقیمانده ادرار واداشتن، منافی با حفظ بهداشت و سلامت طفل است.

شکست روانی طفل

سوم. تندی پدران و مادران باعث تحقیر کودک و مایه رنجش و آزردگی خاطر اوست شکست‌های روانی طفل نتایج نامطلوبی در طول زندگی او به بار می‌آورد کسانی که به پرورش صحیح فرزندان خود علاقه دارند باید ضمیر باطن کودک را از غبار تاءثر و رنجش خاطر محفوظ نگاهدارند.

پیغمبر و حضرت مجتبی

((دعی النبی (ص) الی صلوه و الحسن متعلق به فوضعه النبی (ص) مقابل جنبه و صلی فلما سجد اطال السجود فرفعت راس من بین القوم فاذالحسن علی کتف رسول الله (ص) فلما سلم قال له القوم: یا رسول الله لقد سجدت فی صلوتک هذه سجده ما کنت تسجدها کانما یوحی الیک فقال: لم یوح الی و لکن ابنی کان علی کتفی، فکرهت ان اعلجه حتی نزل ))[۱۲۱]

رسول اکرم مردم را به نماز خواند و حضرت حسن طفل خردسال صدیقه اطهر نیز با آن حضرت بود پیغمبر طفل را پهلوی خود نشاند و به نماز ایستاد یکی از سجده‌های نماز را خیلی طول داد راوی حدیث می‌گوید: من سر از سجده برداشتم، دیدم حضرت حسن از جای خود برخاسته و روی کتف پیغمبر نشسته است وقتی نماز تمام شد ماءمومین گفتند: یا رسول الله چنین سجده‌ای از شما ندیده بودیم، گمان کردیم وحی به شما رسیده است، فرمود: وحی نرسیده بود، فرزندم حسن در حال سجده بر دوشم سوار شد، نخواستم تعجیل کنم و کودک را به زمین بگذارم، آن قدر صبر کردم تا طفل خودش از کتفم پایین آمد.

این عمل از رسول اکرم نسبت به کودک خردسال خویش در محضر مردم نمونه بارزی از روش آن حضرت در تکریم کودک است پیغمبر اسلام با طول دادن سجده حداکثر احترام را درباره فرزند خود معمول داشت و در ضمن به همه مردم راه احیای شخصیت و استقلال کودک را آموخت.

کودکان مردم نیز در نظر پیشوای اسلام مورد کمال تکریم و احترام بودند همان طور که عملا مراعات روحیه فرزندان خویش را می‌فرمود به عواطف روحی و احساسات روانی فرزندان مردم هم توجه کامل داشت.

((عن ابی عبد الله (ع) قال: صلی الله علیه و آله بالناس الظهر فخفف فی الرکعتین الاخیرتین فلما انصرف قال له الناس: هل حدث فی الصوله حدث؟ قال و ما ذاک؟ قالوا: خففت فی الرکعتین الاخیر تین فقال لهم: اما سمعتم صراخ الصبی ))[۱۲۲]

امام صادق علیه السلام می‌فرمود که رسول اکرم نماز ظهر را با مردم به جماعت گذارد و دو رکعت آخر را به سرعت و با اسقاط مستحبات برگذارد کرد پس از نماز، مردم گفتند: یا رسول الله آیا در نماز پیشامدی شد؟ حضرت پرسید: مگر چه شد؟ عرض کردند دو رکعت آخر را با سرعت ادا کردید فرمود: مگر صدای شیون و استغاثه کودک را نشنیدید؟

توجه به گریه کودک

گاهی به احترام کودک خود سجده نماز را طولانی می‌کند و گاهی به احترام کودک مردم نماز را به سرعت خاتمه می‌دهد و در هر دو صورت از کودکان احترام می‌کند و عملا به مردم درس پرورش شخصیت اطفال را می‌آموزد!

((عن النبی (ع) انه کان جالسا فاقبل الحسن و الحسین فلما راهما انلنبی قام لهما و استبطا بلوغهما الیه، فاستقبلهما وحملهما علی کتفیه و قال نعم المطی مطیکما و نعم الراکبان انتما ))[۱۲۳]

استقبال پیغمبر از کودک

رسول اکرم (ص) نشسته بود حسن و حسین علیهما السلام وارد شدند حضرت به احترام آن‌ها از جای برخاست و به انتظار ایستاد کودکان در راه رفتن ضعیف بودند لحظاتی چند طول کشید، نرسیدند رسول اکرم به طرف کودکان پیش رفت و از آنان استقبال نمود بغل باز کرد هر دو را بر دوش خود سوار نمود و به راه افتاد و می‌فرمود:

فرزندان عزیز، مرکب شما چه خوب مرکبی است و شماها چه سواران خوبی هستید؟

در این مورد پیغمبر گرامی به چند صورت از فرزندان خود احترام کرد: به پاخاستن، به انتظار ماندن، استقبال کردن و بر دوش نشاندن، تکریم عملی آن حضرت بود و در پایان با جمله ((سواران خوب)) لفظا از آنان احترام نمود جالب توجه آن که احترام رسول اکرم به فرزندان خود اغلب در محضر مردم بود و این دو فایده در برداشت:

اول آن که ریشه شخصیت فرزندان با احترام در مقابل مردم بهتر تقویت می‌شد.

دیگر آن که از این راه به مردم درس پرورش کودک می‌آموخت فرزندان مردم نیز از این پرورش دلپذیر و مهر پدرانه رسول اکرم محروم نبودند!

احترام پیغمبر به کودک

((کان صلی الله علیه و آله یقدم من السفر فیتلقاه الصبیان فیقف لهم ثم یاءمر بهم فیرفعون الیه فیرفع منهم بین یدیه و من خلقه و یاءمر اصحابه ان یحملوا بعضهم فربما یتفاخر الصبیان بعد ذلک فیقول بعضهم لبعض: حملنی رسول الله (ص) بین یدیه و حملک انت ورائه، و یقول بعضهم امر اصحابه ان یحملوک وراء هم ))[۱۲۴]

موقعی که رسول اکرم از سفری مراجعت می‌فرمود و در رهگذر با کودکان مردم برخورد می‌کرد به احترام آن‌ها می‌ایستاد سپس امر می‌فرمود کودکان را می‌آوردند و از زمین برمی داشتند و به آن حضرت می‌دادند. رسول اکرم بعضی را در بغل می‌گرفت و بعضی را بر پشت و دوش خود سوار می‌کرد و به اصحاب خویش می‌فرمود کودکان را بغل بگیرید، بر دوش خود بنشانید. اطفال از این صحنه مسرّت آمیز بی اندازه خوشحال می‌شدند و از شادی و نشاط در پوست نمی‌گنجیدند. این خاطرات شیرین را هرگز فراموش نمی‌نمودند. چه بسا پس از مدتی دور هم جمع می‌شدند و جریان را برای یکدیگر بازگو می‌کردند و در مقام افتخار و مباهات یکی می‌گفت: پیغمبر مرا در بغل گرفت و تو را بر پشت خود سوار کرد. دیگری می‌گفت که پیغمبر به اصحاب خود امر کرد تو را به پشت خود بنشانند.

خاطرات شیرین کودکان

می‌گویند در دنیای امروز به کودک بسیار اهمیت می‌دهند. پرورش کودکان و احترام به شخصیت آنان در خانواده و اجتماع مورد توجه کامل دولت و ملت است. آیا ممکن است بیش از آن چه پیشوای عالی قدر اسلام به کودک توجه داشته جهان امروز متوجه کودک باشد؟

می‌گویند گاهی زمامداران و پیشوایان کشورهای متمدّن به یتیم خانه‌ها و کودکستان‌ها می‌روند و یکی دو ساعت با اطفال زندگی می‌کنند، آنان را در بغل می‌گیرند و عکس‌هایی از این صحنه در جراید چاپ می‌کنند و پیرامون آن مقالاتی می‌نویسند و از این راه مراتب احترام خود را نسبت به کودک در افکار عمومی منعکس می‌نمایند. کدام زمامداری به قدر پیغمبر گرامی در کمال سادگی و مهربانی در کوچه و خیابان این طور به کودکان مردم محبت می‌کند و این چنین آنان را بر دوش و در آغوش می‌گیرد؟

اساسا رسول اکرم (ص) نسبت به تمام کودکان، خواه فرزندان خود یا اطفال مردم، راءفت و مهر مخصوص داشت.

((و التلطف بالصبیان من عاده الرسول ))[۱۲۵]

لطف و عنایت به کودکان از عادت حمیده و صفات پسندیده پیغمبر اسلام بود.

رسول گرامی با رفتار پرمهر و آمیخته به احترام خود نسبت به کودکان، صرف نظر از تعلیم عملی پرورش کودک، دو نتیجه درخشان به دست می‌آورند:

اول آن که اطفال را مردمی مستقل و متکی به نفس پرورش می‌داد و برای شخص اول یک کشور قانونی و آزاد، بهترین سرمایه، ملت با شخصیت و آزاده است.

دوم آن که احسان اخلاقی و عطوفت‌های گرم رسول اکرم سبب علاقه شدید کودکان به آن حضرت بود. مهر پیغمبر در زوایای قلوب اطفال نقش می‌بست و از اول دوستدار حقیقی رهبر عالی قدر خود می‌شدند.

بزرگ‌ترین عوامل محبت

((عن ابی عبدالله علیه السلام قال: جبلت القلوب علی حب من نفعها و بغض من ضرها؛ و عنه علیه السلام: طبعت القلوب علی حب من احسن الیها و بغض من اساء الیها ))[۱۲۶]

فطرت آدمی چنین ساخته شده که هر کس به او نیکی کند دوست بدارد و هر که با او بد کند دشمن. چه نیکی و احسانی در نظر مردم ارزنده تر از احترام و تکریم آن هاست؟ و کدام بدی و ضرری مهمتر از تحقیر و توهین به شخصیت آنان است؟

احترام به مردم بهترین وسیله ارضای غریزه حب ذات آن‌ها است. کودکان و بزرگسالان، زنان و مردان، همه از احترام لذّت می‌بردند و به احترام کننده خود علاقه مند می‌شوند. زمامداران از راه احترام به مردم می‌توانند آنان را به اطاعت از اوامر خود وادارند. کودک در محیط خانواده اگر مورد احترام باشد از اوامر پدر و مادر کمتر سرپیچی می‌کند. خلاصه احترام به مردم یکی از بزرگ‌ترین عوامل محبت و اطاعت است و توهین به شخصیت مردم یکی از مهم‌ترین وسایل برانگیختن دشمنی و مخالفت است. حضرت رضا (ع) می‌فرمود:

((و اجمل معاشر تک مع الصغیر و الکبیر ))[۱۲۷]

لازم است با تمام اطفال و بزرگ سالان مؤ دب و با احترام آمیزش نمایی.

علی علیه السلام می‌فرمود:

((اجملو فی الخطاب تسمعوا جمیل الجواب ))[۱۲۸]

با مخاطب خویش پسندیده و مؤ دب سخن بگویید تا او نیز به شما با احترام جواب گوید:

((در عالم جز یک وسیله نیست که بتوان کسی را وادار به انجام عملی نمود. آیا هرگز راجع به این وسیله اندیشه کرده‌اید؟ فقط یک وسیله و آن عبارت است از تولید میل در وجود او برای آن کار ))

مسلما شما می‌توانید در راه به عابری رسیده، لوله طپانچه خود را به سینه او راست نموده، بگویید: ساعت خود را بده! کارگری را می‌توانید با تهدید به اخراج، به کار وادارید؛ ولی این تا زمانی است که پشت به او نکرده‌اید. می‌توانید با تازیانه طفلی را به اطاعت از اوامر خود مجبور کنید، ولی این شیوه‌های ناهنجار نتایج بسیار خطرناک و ناگوار خواهد داشت!

بنابر راءی فیلسوف عمیق جان دیوی مهمترین محرک وجود بشر آرزوی مهم بودن است. درست این کلام را به خاطر بسپارید. آرزوی اهمیت داشتن. در این لفظ عالمی معنی نهفته است.

تاریخ پر است از شواهد و نمونه‌های دلپذیر از حالات رجال بزرگی که می‌کوشیده‌اند اهمیت خود را بنمایانند. ژرژ واشنگتن تقاضا داشت که او را حضرت رئیس جمهور ایالات متحده خطاب کنند. کریستف کلمب می‌خواست او را دریاسالار اقیانوس و نایب السلطنه هند بخوانند. دیده شده است که بعضی اشخاص خود را بیمار می‌کنند تا اطرافیان بیشتر متوجه حال آن‌ها شوند و به این وسیله اهمیت خود را بهتر حس کنند ))

ایجاد سجایای اخلاقی

مربی لایق کسی است که غریزه حب ذات را در کودک به خوبی رهبری کند و از طریق شایسته و صحیح این خواهش نفسانی را ارضا نماید و در پرتو آن، سجایای اخلاقی و ملکات پسندیده را در وی ایجاد و او را از خطراتی که ممکن است از این راه دامنگیرش شود برکنار نگاه دارد.

یکی از طرق احترام به شخصیت مردم که پیوسته در زندگی عمومی جریان دارد سلام گفتن است. در تمام کشورهای جهان جملات و عبارات مخصوصی به منظور درود و تحیت وضع شده و مردم در اولین برخورد با یکدیگر آن را ادا می‌کنند. سلام در تعالیم اخلاقی اسلام یکی از سنن مؤ کده است و دو نفر مسلمان وقتی به هم می‌رسند موظفند قبل از شروع به گفت و گو سلام کنند.

((عن الحسین بن علی علیهماالسلام انه قال له رجل کیف انت عافاک الله. فقال له السلام قبل الکلام عافاک الله. ثم قال لا تاءذنوا لاحد حتی یسلم ))[۱۲۹] مردی با حسین بن علی علیهماالسلام برخورد و در اولین کلام از حضرت احوالپرسی کرد و از خداوند برای آن جناب عافیت خواست. آن حضرت در جواب فرمود: سلام قبل از سخن گفتن است. خدایت عافیت دهد. بعد فرمود به کسی اجازه سخن ندهید تا سلام کند.

کودک در محیط خانواده از دو راه به این وظیفه اخلاقی متوجه می‌شود: اول از راه تقلید از پدر و مادر و بزرگسالان. دوم از اینکه مربی طفل این وظیفه را به او بیاموزد و تاءکید نماید که حتما به بزرگ ترها سلام کند. به هر نسبتی که در خانواده به کودک احترام شود و شخصیت او مورد توجه پدر و مادر باشد اطاعت او از اوامر آن‌ها بیشتر خواهد بود و در مقابل دگران ادب را بهتر مراعات می‌کند.

((کودکی که از آغاز، خوب تربیت باشد و با وی به ملایمت و مهربانی که حق اوست رفتار کنند به ندرت از آن رفتاری که از او انتظار می‌رود سرپیچی خواهد کرد ))[۱۳۰]

جواب سلام کودک

اگر کودک به بزرگترها سلام کرد لازم است به گرمی جواب او را بگویند و با این عمل شخصیت او را مورد اعتنا و احترام قرار دهند. اگر به کودک اعتنا نکنند و جواب سلام او را ندهند، عملا طفل را تحقیر کرده‌اند و قهرا از این بی احترامی ملول و آزرده خاطر خواهد شد.

سلام کردن به کودک

پیشوای گرامی اسلام در راه تکریم اطفال از حد جواب سلام کودک قدم را فراتر گذارده با مقام شامخی که در جامعه داشت خود در رهگذر به کودکان سلام می‌کرد؛ و بدین وسیله به شخصیت آن‌ها احترام می‌نمود. عمل پیغمبر اکرم، علمای حدیث را بر آن داشت که در کتب اخبار فصل مخصوصی به عنوان استجاب التسلیم علی الصبیان باز کنند و سلام گفتن بزرگسالان را به کودکان در ردیف مستحبات مذهبی قرار دهند.

((عن انس بن مالک قال: ان رسول الله صلی الله علیه و آله مر علی صبیان فسلم علیهم و هو مغذ ))[۱۳۱]

انس بن مالک می‌گوید: رسول اکرم در رهگذری با چند کودک خردسال برخورد نمود. به آن‌ها سلام کرد و طعامشان می‌داد.

((عن النبی صلی الله علیه و آله انه کان یسلم علی الصغیر والکبیر ))[۱۳۲]

از صفات پسندیده پیغمبر اسلام این بود که به تمام مردم از صغیر و کبیر سلام می‌کرد.

پیغمبر و سلام به اطفال

((عن جعفر بن محمد (ع) عن آبائه عن النبی صلی الله علیه و آله قال: خمس لست بتارکهن حتی الممات . . . و تسلیمی علی الصبیان لتکون سنه من بعدی ))[۱۳۳]

امام صادق علیه السلام از رسول اکرم نقل کرده است که می‌فرمود: پنج چیز است که تا لحظه مرگ آن‌ها را ترک نمی‌کنم. یکی از آن‌ها سلام گفتن به کودکان است. در انجام این اعمال مراقبت دارم تا بعد از من بصورت سنتی بین مسلمین بماند و عمل کنند.

سلام به کودک دو اثر روانی دارد: برای سلام کننده باعث تقویت خوی پسندیده تواضع و فروتنی است و برای کودک وسیله احیای شخصیت و ایجاد استقلال است. طفلی که بزرگسالان به او سلام کنند و بدین وسیله از وی احترام نمایند، لیاقت و شایستگی خود را باور می‌کند و از کودکی معتقد می‌شود که جامعه او را انسان می‌شناسد و مردم به او اهمیت می‌دهند.

کسانی که مایلند عملا از سنت رسول اکرم (ص) پیروی نمایند لازم است به کودکان سلام کنند تا از طرفی خلق پسندیده تواضع را در خود تقویت نموده و از طرف دیگر در کودکان مسلمین از این راه احیای شخصیت کنند و آنان را افرادی مستقل و متکی به نفس بار آورند.

رفتار عادلانه با کودکان

یکی از وظایف دقیق اولیای اطفال در راه پرورش صحیح شخصیت کودکان، حفظ عدل و توازن بین آن هاست. پدران و مادرانی که چند فرزند دارند لازم است در طرز رفتار و کیفیت احترام نسبت به هر کودکی مراعات شخصیت سایر کودکان خود را بنمایند، تمام آن‌ها را عملا فرزند خود به حساب آورند و با همه عادلانه و به طور متساوی رفتار نمایند.

((عن النبی صلی الله علیه و آله نظر الی رجل له ابنان فقبل احدهما و ترک الاخر. فقال النبی صلی الله علیه و آله فهلا ساویت بینهما؟))[۱۳۴]

پدری با دو فرزند

خود شرفیاب محضر رسول اکرم بود. یکی از فرزندان را بوسید و به فرند دیگر اعتنا نکرد. پیغمبر که این رفتار نادرست را مشاهده کرد به او فرمود چرا با فرزندان خود به طور متساوی رفتار نمی‌کنی؟

((و قال علیه السلام: اعدلوا بین اولادکم کما تحبون ان یعدلوا بینکم ))[۱۳۵]

بین فرزندان خود به عدالت رفتار نمایید، همانطور که مایلید فرزندان شما و مردم بین شما بعدل و داد رفتار کنند.

مایه امید کودک

تنهانقطه امید و مایه شادی و نشاط کودک مهر پدر و مادر است. هیچ نیرویی به اندازه محبت والدین خاطر طفل را مطمئن و آرام نمی‌کند و هیچ مصیبتی مانند از دست دادن تمام یا قسمتی از مهر پدر و مادر روان او را مضطرب و آزرده نمی‌نماید.

((حسادت پسری نسبت به تولد برادر کوچک تعجب آور نیست، زیرا وی حس می‌کند که قسمتی از مهربانی‌ها و مواظبت‌هایی که تا به حال فقط متعلق به او بوده از او گرفته می‌شود. دیگر فقط متوجه او نیستند، بلکه این توجه باید قسمت شود ))[۱۳۶]

پدران و مادرانی که در اعمال علاقه و محبت نسبت به فرزندان مراعات عدل و تساوی را نمی‌نمایند و یکی از کودکان خود را بر سایر کودکان خویش ترجیح می‌دهند، عملا آنان را تحقیر کرده و به شخصیت همه آن‌ها اهانت نموده‌اند. این قبیل پدران و مادران با رفتار نادرست خود غیر مستقیم به کودکان می‌فهمانند که تنها برادر شماها شایسته این همه احترام و محبت است و در شما آن لیاقت و شایستگی نیست. بدون تردید این رفتار غیر عادلانه نتایج نامطلوبی در بردارد.

احساس حقارت

یکی از آثار سوء این بی عدالتی ایجاد عقده حقارت در روان آن هاست. کودکانی که در خانواده مشاهده می‌کنند یکی از برادرانشان مورد کمال محبت و تکریم پدر و مادر است و اینان از آن همه محبت و احترام محرومند دل شکسته می‌شوند، خود را پست و نالایق حس می‌کنند، و تکرار این عمل احساس تحقیر را در ضمیر باطن آن‌ها تقویت می‌نماید و تا پایان عمر در روان آنان ثابت مانده و آثار شومش از خلال اعمال آن‌ها آشکار می‌گردد.

((عقده حقارت شامل تمام مشخصاتی می‌شود که مظهر عدم اعتماد به نفس، حس شکسته نفسی و عدم شایستگی و فقدان اراده هستند. هزاران علت می‌تواند مایه بروز و پیدایش آن گردد.

کودک ممکن است گرفتار چنان حس حقارتی شود که نه تنها تا دوران بلوغ، بلکه تا آخر عمر هم دست از سر او بر ندارد. این کودک وقتی که بزرگ شود یک رفتار انزواطلبانه‌ای پیش خواهد گرفت، یا اقلا نسبت به همنوعانش حس دوری و غربتی احساس خواهد کرد.

کسی که از نزدیکان و همنوعانش کناره جویی می‌کند معنی اش این است که از یک حس حقارتی که مولود تجارب دوران کودکی است در عذاب است. از این رو، به موازین روان شناسی، هر واقعه و خاطره‌ای که عزّت نفس و غرور ذاتی شخص را ضعیف و معدوم می‌کند عاملی است برای توسعه و تقویت عقده حقارت، وسیله‌ای است که وی را در ردیف اعضای پریشان حال و ضعیف النفس جامعه درآورد ))[۱۳۷]

انتقام جوئی کودک

یکی دیگر از نتایج شوم این بی عدالتی، هیجان حس حسادت کودکان شکست خورده نسبت به طفل محبوب پدر و مادر است. این کودکان که از عواطف گرم و صمیمانه والدین خود کمتر بهره مند شده‌اند ناراضی و متاءثرند. تنها عامل محرومیت خود را وجود برادر عزیزتر از خویش می‌دانند، به محبوبیت وی حسد می‌برند، او را با چشم بدخواهی و دشمنی می‌نگرند، برای این که از او انتقام بگیرند و محرومیت خود را جبران نمایند به فکر ایذای او می‌افتند، هر جا دستشان برسد کم و بیش آزارش می‌کنند. گاهی اظهار محبت‌های نابجای پدر و مادر نسبت به یکی از فرزندان، چنان باعث حسادت شدید سایر کودکان می‌شود که آنان را به فکر انتقام جویی‌های سخت وا می‌دارد و سرانجام به اعمال خطرناک و غیرقابل جبرانی دست می‌زنند و منشاء روانی این جنایت را باید در بی عدالتی‌های پدر و مادر جست و جو کرد.

گاهی در خانواده یکی از فرزندان از نظر جمال و کمال طبیعی و مراتب لیاقت و شایستگی خداداد، بین تمام برادران ممتاز و از همه برتر و بهتر است. در این جا پدر و مادر هر قدر عدالت را مراعات نمایند باز آن کودک از حسد و بدبینی سایر برادران مصونیت ندارد، زیرا آنان با مشاهده امتیازات ظاهری و روانی آن کودک در خود احساس حقارت می‌کنند و خویشتن را در مقابل او کوچک می‌بینند و چه بسا در مغز خود فکر ایذای او را بپرورند و از این راه به جبران نقص خود اقدام نمایند.

یوسف صدیق بین برادران خود در چنین شرایطی گرفتار بود. بدون تردید حضرت یعقوب کسی نبود که در اعمال مهر پدری مراعات عدالت را ننماید. به علاوه برای این که حس حسادت و کینه توزی برادران نسبت به یوسف تحریک نشود، در مواقعی تذکرات لازم را به وی می‌داد. مثلا در مورد خوابی که یوسف دیده بود و به وی نوید ترقی و تعالی می‌داد فرمود به برادرانت نگو، ولی سرانجام برادران حبّ بیشتر یعقوب را نسبت به یوسف بهانه کردند و کودک خردسال را به مصائب سنگینی گرفتار نمودند!

جبران حقارت

پدران و مادرانی که فرزند ممتازی بین فرزندان خود دارند و از تحریک حس حسادت آن‌ها نسبت به وی خائفند، لازم است در برنامه تربیتی خویش تدابیر مخصوصی به کار برند و احساس حقارت سایر کودکان را با وسایل متناسبی جبران نمایند. یکی از آن تدابیر در حدیثی از امام باقر علیه السلام نقل شده است:

تسکین خاطر

((قال جعفر بن محمد علیهماالسلام قال والدی: والله لا صانع بعض ولدی و اجلسه علی فخذی و اکثر له المحبه و اکثر له الشکر و ان الحق لغیره من ولدی و لکن محافظه علیه منه و من غیره لئلا یصنعوا به ما فعل بیوسف اخوته؛ و ما انزل سوره یوسف الا امثالا لکیلا یحسد بعضنا کما حسد یوسف اخوته و بغوا علیه ))[۱۳۸] امام صادق (ع) از پدر گرامی خود نقل کرده است که می‌فرمود: به خدا قسم رفتار من با بعضی از فرزندانم از روی تکلف و بی میلی است. او را روی زانوی خود می‌نشانم، محبت بسیار می‌کنم، از وی شکرگذاری و قدردانی می‌نمایم، با آن که این همه احترام و محبت شایسته فرزند دیگر من است. به این تکلف تن می‌دهم، او و برادرانش را بیش از حد احترام می‌کنم برای این که فرزند شایسته‌ام از شر آنان مصون باشد، برای این که اینان با کودک عزیز من رفتاری را که برادران یوسف با یوسف نموده‌اند ننمایند. خداوند سوره یوسف را به طور نمونه بر پیغمبرش فرو فرستاد تا افراد نسبت به یکدیگر حسد ورزی نکنند و مانند برادران حسود یوسف به حسد و ستم آلوده نشوند.

از این حدیث به خوبی استفاده می‌شود که یکی از فرزندان امام باقر (ع) بر سایر کودکان آن حضرت امتیاز و برتری داشته است. پدر به منظور تسکین روان سایر فرزندان و برای حفظ کودک شایسته خود از شر حسد آنان به عمل تکلف آمیزی دست زده و به احترام بیشتری نسبت به آنان اقدام نموده است و از این راه احساس حقارت آن‌ها را جبران کرده و از هیجان حسد جلوگیری نموده است.

یکی از طرق پرورش شخصیت در کودکان، شرکت بزرگسالان در بازی آن‌ها ست. کودک از یک طرف به سبب ضعفی که در خود و قوتی که در بزرگسالان حس می‌کند و از طرف دیگر به علت عشقی که فطرتا به تکامل و تعالی دارد مایل است کارهای بزرگ ترها را مو به مو تقلید کند و عملا خود را شبیه آن‌ها بنماید. تقلید و اقتباس از سرمایه‌های بزرگ تکامل و ترقی آدمی است و خداوند این حس را از کودکی در نهاد بشر آفریده است.

موقعی که پدر یا مادر خود را تنزل می‌دهد و در بازی کودکان شرکت می‌کند و آنان را در کارهای کودکانه مساعدت می‌نماید، جان طفل از مسرت و شادی لبریز می‌شود و از خوشحالی به هیجان می‌آید. در باطن خویش احساس می‌کند که کارهای کودکانه او آن قدر ارزنده و مورد توجه است که پدر و مادر با وی همکاری می‌کنند و خود را هم سطح او قرار می‌دهند. چنین احساسی شخصیت را در طفل زنده می‌کند و حس استقلال و اعتماد در باطن او شکفته می‌شود.

شرکت پدر در بازی کودک

بازی بزرگسالان با کودکان در برنامه‌های تربیتی امروز بسیار مهم تلقی شده و دانشمندان روان، این امر را از وظایف تربیتی پدران و مادران دانسته و به کار بستن این دستور را در کتاب‌های خود به اولیای اطفال توصیه نموده‌اند.

((لازم است پدر در تفریحات و سرگرمی‌های کودکانش شرکت جوید. این حسن تفاهم ضروری به نظر می‌رسد. بر حسب سن کودکان و بر حسب مکان و بر حسب فصل، پدر در بازی‌های بچه‌ها شرکت می‌کند. بدون تردید وقتی را که او می‌تواند صرف این کار کند بسیار محدود است، اما با در نظر آوردن محاسن آن که عبارت از پایین آمدن پدر تا سطح فرزندانش - در انتظار بالا آمدن آن‌ها تا سطح او می‌باشد - آن قدر زیاد است که در هر حال باید ولو فرصت کوتاهی را، برای این کار کنار گذاشت ))[۱۳۹]

((موریس تی یش در کتاب درس‌هایی برای والدین می‌نویسد: برای فرزندانتان رفیق باشید، با بچه‌ها کار کنید، با آن‌ها بازی کنید، برایشان داستان بگویید، و با آن‌ها سخنان و گفت و گوهای صمیمانه و دوستانه به میان آورید به ویژه انسان باید بلد باشد که خود را هم سطح بچه‌ها قرار دهد و به زبانی سخن گوید که آن‌ها بتوانند بفهمند.

اگر شما به خودتان این زحمت را بدهید که درباره کارهای خصوصی آن‌ها، درباره افکار و آرزوهایشان، درباره اندیشه هایشان برای آینده صحبت کنید، چه بسا چیزهای سودمند و دانستنی که دستگیرتان خواهد شد.

این آشنایی با روحیه بچه‌ها، علاوه بر آن که سبب می‌شود شماهرگز درباره آن‌ها داوری عجولانه و قطعی نکنید، اجازه می‌دهد که هنگام مناسب شما بتوانید مسائل مهمی را که در زندگی‌های نورس آن‌ها پیش می‌آید به آسانی حل سازید ))[۱۴۰]

استجباب بازی با کودک

پیشوایان گرامی اسلام به این اصل بزرگ تربیتی توجه کامل داشته و درباره آن به مسلمین سفارش لازم را نموده‌اند. بازی با کودکان از مستحبات دینی است و علمای حدیث در باب استحباب التصابی مع الولد و ملاعبته اخبار مبربوطه را نقل کرده‌اند.

((قال النبی صلی الله علیه و آله: من کان عنده صبی فلیتصاب له ))[۱۴۱]

رسول اکرم (ص) می‌فرمود: آن کس که نزد او کودکی است باید در پرورش وی کودکانه رفتار نماید.

((عن الا صبغ قال قال امیر المؤ منین علیه السلام: من کان له و لد صبا ))[۱۴۲]

علی (ع) می‌فرمود است: کسی که کودکی دارد باید در راه تربیت او خود را تا سرحد طفولیت و کودکی تنزل دهد.

((قال صلی الله علیه و آله: رحم الله عبدا اعان ولده علی بره بالاحسان الیه و التالف له و تعلیمه و تاءدیبه ))[۱۴۳] رحمت خداوند بر پدری که در راه نیکی و نیکوکاری به فرزند خود کمک کند، به او احسان نماید و چون کودکی، رفیق دوران کودکی وی باشد، او را عالم و مؤ دب بار آورد.

بازی پدر و مادر با فرزند مانند لباس نو و کفش قشنگ و اسباب بازی مایه مسرت و شادمانی کودک است، در اسلام مسرور کردن کوک از عبادات است.

مسرور کردن کودک

((عن ابن عباس قال قال النبی (ص): من فرح ابنته فکانما اعتق رقبه من ولد اسمعیل و من اقر عین ابن فکانما بکی من خشیه الله ))[۱۴۴]

کسی که دختر بچه خود را شادمان کند مانند کسی است که بنده‌ای را از فرزندان اسماعیل ذبیح آزاده کرده باشد و آن کس که پسربچه خود را مسرور و دیده او را روشن کند، مانند کسی است که دیده اش از خوف خداوند گریسته باشد.

((عن یعلی العامری انه خرج من عند رسول الله (ص) الی طعام دعی الیه فاذا هو بحسین (ع) یلعب مع الصبیان فاستقبل النبی صلی الله علیه و آله امام القوم ثم بسط یدیه فطفر الثبی ههنا مره و ههنا مره؛ و جعل رسول الله (ص) یضاحکه حتی اخذه فجعل احدی یدیه تحت ذقنه ولاخری تحتت قفاه و وشع فاه علی فیه و قبله ))[۱۴۵]

مردی به نام یعلی عامری از محضر رسول اکرم (ص) خارج شد تار در مجلسی که دعوت داشت شرکت کند جلو منزل، حسین (ع) را دید که با کودکان مشغول بازی است طولی نکشید رسول اکرم (ص) به معیت اصحاب خود از منزل خارج شد وقتی حسین (ع) را دید، دست‌های خود را باز کرد و از اصحاب جدا شد، به طرف فرزند رفت تا او را بگیرد کودک خنده کنان این طرف و آن طرف می گریختت و رسول اکرم (ص) نیز خندان از پی او بود بچه را گرفت، دستی زیر چانه کودک و دست دیگر پشت گردن او گردن او گذارد، لب بر لبش نهاد و او را بوسید.

رهبر عالی قدر اسلام در حضور مردم با فرزندش چنین رفتار می‌کند تا علاوه بر انجام وظیفه مردم را در راه تربیت فرزندان به شاد کردن کودکان و بازی با آنان بیشتر متوجه فرماید.

پی بردن به روحیه کودک

کارهای اطفال در موقع بازی کردن و همچنین سخنانی که می‌گویند حاکی از طرز فکر و روحیه کودکان و نشان دهنده درجه شخصیت روانی آنان است بزرگسالان می‌توانند در ضمن بازی با کودکان به درجه هوش و مراتب لیاقت معنوی آن‌ها پی ببرند.

((عن ابی رافع قال : کنت الاعب الحسن بین علی علیهما السلام و هو صبی بالمداحی. فاذا اصاب مدحاتی مدحاته قلت احملنی فیققول و یحک! اترکب ظهرا حمله رسول الله (ص) فاترکه فاذا اصحاب مدحاته مدحاتی قلت لا احملک کما لا تحملنی فیقول او ماترضی ان تحمل بدنا حمله رسول الله (ص) فاحمله ))[۱۴۶]

گاهی مرد بزرگی با کودکی روی قرار دوش گرفتن یکدیگر که در اصطلاح کودکان ما ((کولی)) گفته می‌شود بازی می‌کند. البته مرد بزرگ به دوش کودک سوار نمی‌شود. مقصود سرگرمی کودک و بازی با اوست.

ابورافع با حضرت حسن علیه السلام، که کودک خردسالی بود، روی چنین قراری بازی را شروع کردند. وقتی نوبت سواری به ابورافع می‌رسید حضرت مجتبی به او می‌گفت: عجب دارم از تو که می‌خواهی بر دوش کسی سوار شوی که پیغمبر او را بر دوش خود سوار می‌کرد وقتی نوبت سواری حضرت حسن می‌شد، ابوارفع می‌گفت: همان طور که تو به من سواری ندادی من هم تو را بر دوش خود سوار نمی‌کنم حضرت به او می‌فرمود: آیا میل نداری کسی را که پیغمبر به دوش خود می‌نشاند بر دوشت سوار کنی؟ ناچار ابورافع طفل را بر دوش خود سوار می‌کرد.

عزت نفس و شخصیت ورحی این کودک از خلال گفتار و کیفیت استدلال او به خوبی مشهود است طفلی را که پیغمبر اسلام در آغوش خود پرورش داده و شخصیت روانی او را احیا کرده است بزرگی خود را باور دارد و هرگز با ذلت و زبونی سخن نمی‌گوید.

استفاده از فرصت

از مجموع عرایض امروز این نتیجه به دست آمد که پدران و مادران از نظر دینی و علمی موظفند در راه احترام به کودکان و احیای شخصیت آنان از تمام فرصت‌ها استفاده کنند و از عملی که مستقیم یا غیر مستقیم موجب تحقیر و توهین فرزندان استت اجتناب نمایند زیرا اهانت‌های دوران کودکی شخصیت و استقلال طفل را درهم می‌شکند و او را دچار بیماری عقده حقارت می‌کند. گاهی این حالت روانی تا پایان زندگی باقی می‌ماند و در بعضی از مواقع بیمار را از صراط مستقیم منحرف نموده و عملا او را به کارهای ناپسند وا می‌دارد.

امروز نوزدهم ماه مبارک رمضان، روز علی بن ابی طالب (ع) است گفتارم را با حدیثی که از آنحضرت درباره مهربانی به چند کودک یتیم رسیده است خاتمه می‌دهم.

احساس حقارت و انحراف

علی علیه السلام در رهگذری زنی را دید که مشک آبی به دوش گرفت و می‌رود به منظور کمک به وی پیش آمد. مشک آب را از او گرفت و به مقصد راند. ضمنا از وضع او پرسش فرمود زن گفت: علی بن ابی طالب سرپرست مرا به ماءموریتی فرستاد و کشته شد چند کودک یتیم برای من مانده و قدرت اداره زندگی آنان را ندارم، فقر و تهی دستی وادارم نموده که خدمتکاری مردم کنم علی (ع) برگشت و آن شب را با ناراحتی خاطر گذراند صبح زنبیل طعامی با خود برداشت و به طرف خانه زن رفت. بین راه کسانی از علی (ع) در خواست می‌کردند زنبیل را به ما بدهید برای شما حمل کنم حضرت خواهش آن‌ها را رد می‌کرد و می‌فرمود: قیامت، اعمال مرا که بر دوش می‌گیرد؟ به خانه آن زن رسید و در کوبید زن پرسید کیست؟ جواب داد کسی که تو را کمک کرد و مشک آب در خانه تو آورد، اینک برای کودکانت خوراکی آورده است. زن در را گشود و گفت:

((رصی الله عنک و حکم بینی و بین علی بن ابی طالب ))

خداوند از تو راضی باشد و بین من و علی بن ابی طالب حکم کند.

حضرت وارد شد به زن فرمود: ((نان می‌پزی یا کودکانت را نگاه می‌داری. من نان بپزم ؟))

زن گفت: ((من در پختن نان تواناترم، شما کودکان مرا نگاه دار ))

دلجویی از یتامی

زن آرد خمیر نمود و علی (ع) گوشتی را که همراه آورده بود، کباب می‌کرد و با خرما به دهان اطفال می‌گذارد به هر کودکی که در کمال مهربانی و عطوفت پدری لقمه‌ای می‌داد می فرمود:

((یا بنی اجعل علی بن ابی طالب فی حل ))

فرزندم، علی را حلال کن.

خمیر حاضر شد علی (ع) تنور را روشن کرد. اتفاقا زنی که علی (ع) را دید شناخت به آن منزل وارد شد به محضر آن که حضرت را دید به عجله خود را به زن صاحبخانه رساند و گفت:

((ویحک! هذا امیر المومنین ))

وای بر تو! این پیشوای مسلمین و زمامدار کشور، علی بن ابی طالب است.

((فبادرت المراه و هی تقول: و احیائی منک یا امیر المومنین فقال: بل و احیائی منک یا امه الله فیما قصرت فی امرک ))[۱۴۷]

زن که از کلمات گله آمیز خود سخت شرمنده و پشیمان شده بود با شتابزدگی گفت: یا امیر المومنین از شما خجالت می‌کشم، مرا ببخش حضرت فرمود: از این که در کار تو و کودکانت کوتاهی شده است من خجالت دارم.

عقل و عواطف

پرورش عواطف کودک

اشاره

((قال الله العظیم فی کتابه: ((ان الله یامر بالعدل و الاحسان ))))[۱۴۸]

تمایلات عاطفی

عواطف و احساسات یکی از مهم‌ترین فطریات آدمی است که بذر اصلی آن در سرشت تمام مردم به طور آدمی افشانده شده است تمایلات عاطفی از هفته‌های اول زندگی در کودکان کم و بیش آشکار می‌گردد و تا پایان عمر پایدار و مستقر است عواطف و احساسات در تمام ایام عمر هر انسان، بر کلیه شؤ ن زندگی وی حاکم و مؤ ثر است چگونگی احساسات و عواطف هر ملتی نشانه تعالی و رشد روانی یا پستی و انحطاط روح آن ملت است در کنار نیروی بزرگ عقل در انسان، نیروی عظیم و خیره کننده دیگری به نام عواطف و احساسات وجود دارد که می‌توانند عقل را با همه فروغ و نوارنیت تیره و تار نمایند.

اثراحساسات در طرز تفکر

((فعالیت فکری در عین استقلال به جزر و مد حالات دیگر نفسانی بستگی دارد و بر حسب حالات درونی ما متغیر است در حقیقت حالات عاطفی، رنج‌ها و شادی‌ها و عشق و کینه ما هر لحظه در طرز تفکر ما مؤ ثر است برای مطالعه فعالیت‌های فکری ما تصنعا آن را از مجموعه‌ای که جزئی از آن است کاد می‌کنی، ولی کسی که فکر می‌کند یا مطالعه و قضاوت می‌نماید در عین حال ممکن است تحت تاءثیر آمال و آرزوها و شهوات خود خوشبخت یا بدبخت، مضطرب یا آرام، بشاش یا افسرده باشد به این ترتیب جهان در دیده ما بر وفق حالات عاطفی و فیزویولوژیکی که عمق متغیر شهور ما را در حین فعالیت فکری می‌سازد نماهای مختلفی به خود می‌گیرد می‌دانیم که عشق و کینه و خشم و ترس می‌تواند حتی منطق را منحرف و مختل رساند تظاهر این حالات عاطفی مستلزم تغییراتی در تبادلات شیمیایی بدن است و این تبادلات به همان نسبتی که آن حالات شدیدتر باشد بیشتر می‌گردد. در صورتی که میزان تبادلات شیمیایی بدن با کار فکری تغییر نمی‌کند.

فعالیت‌های عاطفی که خیلی به اعمال فیزیولوژیکی نزدیک است طبیعت ما را می‌سازد که در افراد و نژادهای مختلف فرق می‌کند و مخلوطی از خصایص روانی و فیزیولوژیکی و ساختمانی و در حقیقت موجودیت آدمی است و به هر کس ناتوانی یا نیرومندی او را می‌بخشد))[۱۴۹]

عقل و عاطفه از جهات متعددی با یکدیگر متفاوتند و در راه تاءمین سعادت بشر، هر یک وظایفی را به عهده دارند امروز بعضی از جهات تفاوت را به طور مختصر به عرض آقایان محترم می‌رسانم.

عمل به منزله قاضی عادل و عالمی است که در اطاق در بسته، در محیط آرام، پرونده‌هایی را مطالعه می‌کند و در کمال دقت به محتویات آن‌ها رسیدگی می‌نماید، تمام جهات را می‌سنجند و نسبت به هر یک با محاسبه صحیح حکم می‌کند احساسات به منزله قوه اجرایی دستگاه قضایی است. وظیفه قوه مجریه رسیدگی و دقت در ادله نیست، در مواردی که عواطف به رهبری عقل باشد، او امر عقل را اجرا می‌کند و به دستورهای او جامع عمل می‌پوشد.

تفاوت عقل و عاطفه

احکام عقل بر اساس استدلال و برهان استوار است قبول یا رد، موافقت یا مخالفت عقل روی محاسبه دقیق و متکی به دلیل است، ولی عاطفه با محاسبه سروکار ندارد، منطق نمی‌شناسد، استدلال نمی‌فهمد. عواطف، تنها عشق است، تنها شور و هیجان است دل مادر از مهر فرزند لبریز است محبت او تا اعماق روح مادر نفوذ کرده است کودک را مانند جان خود عزیز می‌دارد و حیات او را چون حیات خویش می‌داند کوچک‌ترین ناراحتی طفل برای مادر مصیبت بزرگی است، ولی مادر در این همه محبت و عشق سوزان دلیل عقلی و علمی ندارد مهر او متکی به محاسبه و منطق نیست، او تنها مادر است و با عاطفه مادری فرزند خود را دوست دارد؛ و عشق ورزی و محبت شدید عاشق دلباخته، متکی به استدلال عقلی و محاسبه علمی نیست، او با برهان عقلی و حساب ریاضی عاشق نشده است. با او در راه عشق از منطق و علم سخن گفتن و از دلیل برهان حرف زدن غلط است. اساسا عاشق دلیل نمی‌فهمد. به عقل و منطق توجه نمی‌کند او عاشق است، مجذوب است، خود باخته است، جسم و جانش در آتش عشق می‌سوزد، با خیال شیرین عشق معشوق به خواب می‌رود و به امید و عشق او از خواب بر می‌خیزد.

عقل و تسخیر طبیعت

عقل با تمام ارزش و اهمیتی که در راه ترقی و اعتلای بشر دارد مانند عدل و علم، سرد و بی مهر است، ولی عواطف است که سرشار از جنبش‌ها و هیجان‌ها، حرارت‌ها و گرمی‌ها، دوستی‌ها و دشمنی‌ها، محبت‌ها و بغض هاست. بشر با نیروی عقل و فکر بر جهان هستی غلبه کرده و طبیعت را مسخر و مطیع خود ساخته است.

نموده و از همه آنها به نفع زندگی و آسایش خویش بهره برداری می‌کند بزرگ‌ترین قدرتی که بشر را از تمام حیوانات جدا کرده و او را تا این پایه بزرگی و عظمت بخشیده است. عقل است خلاصه عقل راهنمای توانا و چراغ فروزانی است که خیر را از شر و راه را از چاه نشان می‌دهد، ولی قدرتی که مردم را در راه یابی راه به حرکت می‌آورد، عاملی که بشر را در به کارهای درست یا نادرست تهییج می‌کند، نیروی عظیم عواطف و احساسات است. محیط زندگی بشر از حرارت عواطف گرم می‌شود و جنبش‌های مهم اجتماعی از منابع احساسات درونی مردم سرچشمه می‌گیرد.

همه مهرها و خشونت‌ها، جنگ‌ها، و جنایت‌ها، فداکاری‌ها و از خود گذشتگی‌ها ناشی از عواطف و احساسات است.

((عقل اطلاعاتی را که اعضای حسی از دنیای خارج به او می‌دهد به کار می‌بندد و وسایل عمل ما را در دنیا فراهم می‌کند. به لطف اکتشافات خود، حدت درک و قدرت دست‌های ما را به وضع شگرفی افزایش داده و تلسکوپ‌های عظیم کالیفرنی و کوه ویلسن را ساخته است که به دنیاهایی راه می‌یابد که چندین میلیون سال نوری از کهکشان فاصله دارند و از طرفی میکروسکوپ الکترونی را به وجود آورده است که با آن می‌توان دنیای مولکول‌ها را مطالعه کرد. به علاوه وسایلی به دست ما داده که می‌توانیم روی اشیاء خیلی بزرگ و خیلی کوچک عمل کنیم. در عرض چند دقیقه بناهایی را که افتخار تمدن است با خاک یکسان سازیم. روی سلول‌های مجزا، اعمال جراحی انجام دهیم و هسته اتم را بشکنیم.

عقل، خلاق علم و فلسفه است. هنگامی که متعادل باشد راهنمای خوبی است ولی به ما حس زندگی و قدرت زیستن نمی‌بخشد و جز یکی از فعالیت‌های روانی نیست. اگر به تنهایی رشد کند و همراه با احساس نباشد افراد را از یکدیگر دور و از انسانیت خارج می‌کند.

احساسات بیشتر از غدد و اعصاب سمپاتیک و قلب ناشی می‌گردد تا از مغز. شوق و شجاعت و عشق و کینه ما را به کاری که طرحش را عقل کشیده وا می‌دارد. ترس و خشم و عشق، کشف جراءت اقدام است که با واسطه اعصاب سمپاتیک روی غدد عمل می‌کند، که ترشحشان ما را به حالت عمل یا دفاع یا فرار یا حمله وا می‌دارد. هیپوفیز و تیروئید و غدد جنسی و فوق کلیوی عشق و کینه و شور و ایمان را ممکن می سازندو. به خاطر عمل این اعضاست که جماعات بشری باقی می‌ماند. منطق به تنهای برای اتحاد افراد کافی نیست و نمی‌تواند مهر بورزد و کینه بتوزد. اجرای فضایل، وقتی که غدد داخلی معیوبند مشکل می‌شود عقل به زندگی خارجی نظر دارد و احساس بر عکس به زندگی درونی می‌پردازد. به گفته پاسکال قلب دلایلی دارد که منطق نمی‌شناسد.

فعالیت غیر عقلانی روان، یعنی عواطف است که در ما نیرو و شادی ایجاد می‌کند و به افراد قدرتی می‌بخشد که از خود خارج شوند و با دیگران تماس بگیرند، آنان را دوست بدارند و در راهشان فداکاری کنند ))[۱۵۰]

بدون تردید هر یک از دو نیروی عظیم عقل و عاطفه در تاءمین خوشبختی و سعادت بشر سهم مستقل و مؤ ثری دارند. بشر زمانی به کمال لایق انسانی نایل می‌شود که از این دو قدرت عظیم به طرز شایسته و با اندازه گیری صحیح استفاده کند.

((ان الله یامر بالعدل و الاحسان ))

در این آیه شریفه خداوند اقامه عدل و احسان را در یک جمله و در ردیف هم به عموم مردم امر فرموده است عدل زاییده عقل است و احسان مولود عواطف.

عدل و احسان

اگر در اجتماعی فقط عدل حاکم باشد و بس و در مردم اثری از مهر و محبت نسبت به یکدیگر نباشد، محیط زندگی در آن جا سرد و خشک و بی روح است در آن جا از دوستی و رفاقت، از بخشش و سخاوت، از راءفت و رحمت، از زیبایی‌های اخلاق و عواطف، از تعالی روحی و لذایذ روانی بویی به مشام نمی‌رسد زندگی در چنین محیطی جانکاه و طاقت فرساست. محال است در چنین محیطی گل‌های لطیف عواطف شکفته شود محال است در چنین شرایطی مردم به کمال جامع و کامل انسانی نایل گردند، زیرا یک قسمت مهم از فطریات بشر عواطف است و عواطف مانند سایر ذخایر طبیعی باید در محیط مساعد و شرایط مناسب پرورش، رشد و نمو نماید.

اگر در اجتماعی فقط عواطف و احساسات بر مردم حاکم باشد و بس و از عدل و قانون خبری نباشد، در آن جا هرج و مرج و نا امنی است در آن جا نیز زندگی طاقت فرسا و غیر قابل تحمل است. در چنین محیطی تمایلات و شهوات زورمندان فرمانروای مطلق است در آن جا زندگی مردم شبیه به زندگی درندگان و حیوانات وحشی است صاحبان قدرت به ضعفا زور می‌گویند و مردم برای تاءمین تمایلات آنان باید به هر ذلت و بدبختی تن در دهند.

جامعه بشر باید از عقل و عاطفه، از عدل و احسان به طور شایسته استفاده کند و هر یک را در جای خود به کار بندد. برای نمونه مثالی را به عرض می‌رسانم:

عدل و کیفر متجاوز

عقل، تصرف عدوانی را که تجاوز به حقوق دیگران است منع نموده و به منظور حفظ امنیت مالی کشور، وضع قانون کرده و متجاوزین را مجازات می‌نماید قاضی شریف و درستکار کسی است که در مقام قضا، تنها متوجه قانون باشد راءفت و رحمت، تاءثر و رقت، و خلاصه هیچ یک از عواطف حجاب نفس وی نشود و او را از صراط مستقیم عدالت منحرف ننماید.

مرد ثروتمند و زورگویی که به علت خود خواهی، در ملک مردم تصرف عدوانی نموده و هم چنین زن فقیر و یتیمداری که در سرمای زمستان به علت تهیدست بودن اجازه در اطاق دیگری سکنی کرده است از نظر قانون و در محکمه قضا یکسانند. قاضی هر دو را متجاوز می‌شناسد و هر دو نفر را از ملک غصبی، اخراج می‌کند موقعی که قانون زن و کودکان او را از اطاق بیرون کرده و اطفال بی پناه در کوچه از سرما می‌لرزند، منظره رقت باری به وجود می‌آید حس ترحم مردم رهگذر تحریک می‌شود اشک می‌ریزند. زن بینوا و کودکان یتیم او را به منزل خود می‌برند، پذیرایی می‌کنند بیرون کردن زن و کودکان از اطاق غصبی عدل است و مسکن دادن به آنان عاطفه. عدل خشک و سرد و بی مهر است، عاطفه و رقت ندارد، مهربانی و راءفت نمی‌فهمد، اشک و آه، ناله و فریاد، در حریم قضابی اثر است قاضی درستکار تنها به قانون متوجه است و بس ولی عواطف مملو از گرمی و محبت است، لبریز از رقت و رحمت است، بچه‌ها را در آغوش می‌گیرد، می‌بوسد، می‌بوید، نوازش می‌کند، اشک می‌ریزد، و از خدمت به آن‌ها لذت می‌برد.

عاطفه و ترحم به ضعفا

اگر جامعه عدل و قانون نداشته باشد، اگر قاضی در اجرای قانون صریح و جدی نباشد، دست ستمگران به حقوق مردم دراز می‌شود و اساس عدل و امنیت را متزلزل می‌نماید. اگر در اجتماع عاطفه و راءفت نباشد، رقت و رحمت وجود نداشته باشد، ضعفا و بی پناهان از پای در آمده و به کلی ساقط خواهند شد. سعادتمند و خوشبخت اجتماعی است که از هر یک از دو نیروی مهم عقل و عاطفه استفاده کند و هر کدام را در جای خود به اندازه صحیح به کار بندد.

سرمایه معنوی

علم نیز مانند عدل مولود عقل است، علم به منزله آب زلال و گوارایی است که از منبع عقل سرچشمه گرفته و مایه حیات روحانی انسان است علم و دانش پایه اساسی تکامل و ترقی بشر و یکی از ارکان سعادت آدمیان است نسبت ترقی هر کشوری به نسبت بالا رفتن سطح علم و دانش آن کشور است در هر مملکتی که علم و عالم بیشتر باشد آن مملکت از نظر معنوی سرمایه دارتر و ارزنده تر است، ولی نباید فراموش کرد که علم نیز مانند عدل سرد و بی مهر است. علم متکی به منطق و استدلال است و در حریم منطق و استدلال از مهر و محبت، از عاطفه و راءفت اثری نیست.

علم به تنهایی انسان را قانع نمی‌کند و تمام سعادت بشر را علم و دانش تاءمین نمی‌شود. یک قسمت مستقل و مهم تمایلات فطری مردم خواهش‌های عاطفی است که باید از اول تحت مراقبت قرار گیرند لازم است به موازات تحصیل علم و پرورش عقل، به ندای طبیعی احساسات نیز توجه شده و خواسته‌های عاطفی مردم به راه صحیح و سودمندی هدایت و به طرز شایسته و مفیدی ارضاء گردند. برای نمونه در این مورد نیز مثالی را به عرض می‌رسانم.

یک مریض در بیمارستان بستری می‌شود. تمام افراد متخصص در رشته‌های مختلف به کار می‌افتند. از کلیه لوازم بیمارستان به منظور درمان مریض استفاده می‌کنند. عکسبرداری می‌نمایند، ادرار و خون را از جهات متعدد تجزیه می‌کنند. سرانجام بیماری شناخته شود و جراحی را ضروری تشخیص می‌دهند. دست به کار عمل می‌شوند. به راهنمایی علم، ابزارهای جراحی را از نظر طبی پاکیزه می‌کنند؛ و سپس بیهوشی، تزریق خون، بریدن، دوختن، ضدعفونی کردن، پرستاری صحیح، داروهای لازم، غذاهای مناسب، و خلاصه کلیه شرایط علمی یکی پس از دیگری به کار بسته می‌شود.

رفته رفته بیمار رو به بهبود می‌رود.

موقعی که بیمار از هر جهت تحت مراقبت علمی است و کوچکترین نگرانی از برنامه پزشکی ندارد، در ضمیر باطن، در زوایای روان خود، احساس تمایلی می‌کند. گویی گم گشته‌ای دارد.

ارضای عواطف بیمار

چشم خود را به در اطاق دوخته، به این امید که خواهشش بر آورده می‌شود، به آرزوی دل برسد. این آرزو مربوط به دارو و غذا و تاءمین وسایل علمی نیست. او در فکر ارضای عواطف خویشتن است او تشنه مهر و محبت است، او منتظر است کسی از وی عیادت کند، برای او دسته گل بیاورد، کنار تخت بیمارستان دست او را از روی مودت فشار دهد و با تبسم گرم خود، دل افسرده اش را مسرور نماید.

عیادت بیمار

وقتی چند نفر دوست صمیمی گردش حلقه می‌زنند و صمیمانه از او احوالپرسی می‌کنند آن چنان به وجد می‌آید که قابل توصیف نیست شادمان می‌شود، چهره بی رنگش رنگین می‌گردد، لذت می‌برد، نیرو می‌گیرد، حیاتی پیدا می‌کند. این همه شادی و نشاط به درمان او کمک می‌نماید.

علم جراحی سرد و بی محبت است و عیادت مملو از شادی و مسرو دانش خشک و بی مهر جراح، چاقو و قیچی و داروهای لازم، اساس درمان مریض است، ولی لازم است به موازات آن‌ها احوالپرسی مودت آمیز و نوازش گرم نیز وجود داشته باشد تا علم و احساس یکجا و همزمان، خواهش‌های عقل و عاطفه بیمار را ارضا نمایند.

در تعالیم عالیه اسلام به علم طب و مراجعه به طبیب که اساس درمان مریض است، و هم چنین به عیادت که مایه ارضای عواطف بیمار است توجه جامع شده و برای هر یک اخباری رسیده است. درباره ارزش طبیب امام صادق (ع) فرموده است:

((لا یستغنی اهل بلد عن ثلثه یفزع الیه فی امر دنیاهم و اآخرتهم فان عدموا ذلک کانوا همجا: فقیه عالم ورع و امیر خیر مطاع و طبیب بصیر ثقه ))[۱۵۱]

اهالی هیچ بلدی از سه طبقه، در راه تامین امور دنیا و دین خود بی نیاز نیستند. هر جا که مردم فاقد این سه طبقه باشند زندگی آنان زندگی حشرات و حیوانات است نه زندگی انسان.

اول. فقیهی که دارای علم و تقوا باشد.

دوم. زمامدای که خیر خواه و فرمانروا باشد.

سوم. طبیبی که در کار خود بصیر و مورد اعتماد مردم باشد.

ارزش طبیب

در این حدث امام صادق علیه السلام طبیب را یکی از ارکان مدنیت و از پایه‌های زندگی انسانی معرفی فرموده است درباره مراجعه به طبیب علی علیه السلام فرموده است:

((من کتم الاطباء مرضه خان بدنه ))[۱۵۲]

کسی که ناخوشی خود را از پزشکان پنهان کند، به بدن خو خیانت کرده است درباره طب و درمان مرضی روایات بسیاری است در بحث امروز به همین دو حدیث قناعت می‌کنیم.

در موضوع عیادت مرضی نیز اخبار بسیاری رسیده و اولیای اسلام آن را یکی از سنن مهم اسلام معرفی فرموده‌اند.

((عن علی بن ابیطالب علیه السلام انه قال: من احسن الحسنات عیاده المریض ))[۱۵۳]

علی علیه السلام می‌فرمود:عیادت مریض یکی از بهترین حسنات است.

پیغمبر اسلام نه تها عواطف مرضای مسلمین را با عیادت خود ارضاء می‌فرمود، بلکه مردم غیر مسلمان نیز از مهر و عنایت آن حضرت بهره مند بودند.

((عنه علیه السلام ان النبی صلی الله علیه و آله عاد یهودیا فی مرضه ))[۱۵۴]

علی (ع) فرمود که رسول اکرم (ص) از یهودی بیماری عیادت کرد.

بدون تردید عیادت کنندگان هر چه بیشتر ابراز محبت و گرمی نمایند در روان بیمار اثر بهتر و مفیدتری می‌گذارد در روایات اسلامی دست مودت به پیشانی مریض گذاردن، دست مریض را به مهربانی در دست گرفتن، برای مریض تحفه بردن، عیادت کامل شناخته شده و اولیای اسلام آن را به مردم توصیه کرده‌اند.

((قال علی علیه السلام: من تمام العباده ان یضع العائد احدی یدیه علی یدی المریض او علی جبهته ))[۱۵۵]

علی (ع) فرمود: عیادت کامل آن است که عیادت کننده یک دست خود را بر دست مریض یا بر پیشانی او بگذارد.

عیادت کامل

((قال صلی الله علیه و اله: عمام عیاده المریض ان یضع احدکم یده علیه و یساله کیف انت ، کیف اصبحت و کیف امسیت و تمام تحیتکم المصافحه ))[۱۵۶]

رسول اکرم (ص) می‌فرمود: عیادت تام آن است که دست خود را بر سر مریض بگذاری، احوال پرسی نمایی، شب را چطور گذراندی؟ امروز حالت چون است؟ نیکی و برّ کامل آن است که به مریض دست بدهی و مصافحه نمایی.

((قال رسول الله (ص): من تمام عیاده المریض اذا دخلت علیه ان تضع یدک علی راسه و تقول کیف اصبحت او کیف امسیت ))[۱۵۷]

یک قسم عیادت کامل از بیمار آن است که دست خود را از روی محبت بر سر او بگذاری و احوال پرسی کنی.

تحف و هدایا

((عن ابی عبدالله علیه السلام قال: تمام العیاده المریض ان تضع یدک علی ذراعه و تعجل القیام من عنده فان عیاده النوکی اشد علی المریض من وجعه ))[۱۵۸]

امام صادق (ع) می‌فرمود: عیادت کامل از مریض آن است که دست خود را به بازوی مریض بگذاری. پس از چند لحظه از جا حرکت کنی و بروی. عیادت مردم احمق و مزاحم برای بیمار از درد ناخوشی سخت تر است.

چند نفر از شیعیان به عیادت مریضی می‌رفتند. بین راه به امام صادق علیه السلام برخوردند.

((فقال لنا این تریدون؟ فقلنا نرید فلانا نعوده ))

حضرت سؤ ال کرد: کجا می‌روید؟ گفتیم: به عیادت فلانی. فرمود: آیا میوه یا عطر، خلاصه تحفه‌ای برای مریض دارید؟ عرض کردند: چیزی با خود نداریم.

((فقال اما تعملون ان المریض یستریح الی کل ما ادخل علیه ))[۱۵۹]

فرمود مگر متوجه نیستید که تحفه باعث آرامش خاطر و راحت روان مریض است.

کسی که به احوالپرسی بیماری می‌رود و در کناری می‌ایستد و احوالپرسی می‌کند عیادت کامل نکرده است. عیادت کامل و خشنود کننده موقعی است که خود را به مریض نزدیک کند و با گذاردن دست مودّت به سر، به پیشانی، به بازو، به دست بیمار، یا با بردن تحفه، محبت خود را نسبت به مریض آشکار کند و خواهش‌های عاطفی او را ارضا نماید.

ارزش علم و اخلاق

ارزش سجایای اخلاقی و ملکات پسندیده در تاءمین سعادت بشر کمتر از ارزش علم و دانش نیست. پرورش صحیح احساسات در تاءمین خوشبختی انسان به اندازه پرورش عقل ضروری و لازم است. اشتباه بشر امروز این است که تمام نیروهای خود را متوجه تحقیقات علمی و شناختن اسرار نهان طبیعت نموده، سجایای اخلاقی و صفات انسانی را که یکی از ارکان اساسی سعادت است عملا به دست فراموشی سپرده است. احساسات مردم اغلب در راه شهوات پلید و اعمال ضد اخلاقی صرف می‌شود. به همین جهت جرایم و جنایات با وضع وحشت زایی در سراسر جهان رو به ازدیاد است و جوانان در کشورهای متمدن مثل سیل به منجلاب فساد و تباهی سقوط می‌کند.

تنزل سطح اخلاق

برنامه زندگی انسان باید مطابق سرشت آدمی و ساختمان فطری او باشد. در فطرت بشر دو نیروی مهم وجود دارد: یکی عقل و دیگر عواطف. این دو نیرو که منشاء سعادت آدمی است باید دوش به دوش هم، تحت مراقبت و پرورش صحیح قرار گیرند و به موازات یکدیگر قدم به قدم پیشروی کنند.

دانشمندان نامی جهان دکتر کارل می‌گوید:

((انسان امروزی پرداخته محیط خود و عادات زندگی و افکاری است که اجتماع به او تحمیل کرده است. این عادات، لطماتی به جسم و جان ما می‌زنند. در حال حاضر تطابق ما با محیطی که به کمک وسایل علمی در پیرامون خود ایجاد کرده‌ایم بدون انحطاط ممکن نیست. در این مورد علم را نباید مقصر شمرد، بلکه باید آدمی را خطاکار دانست. ما ندانسته‌ایم که چگونه صواب را از خطا و جایز را از ممنوع بشناسیم و بدین ترتیب به قوانین طبیعی و سرشتی خود پشت پا زده و گناهی بزرگ را که هیچ گاه بدون کفر نمی‌ماند مرتکب شده‌ایم ))[۱۶۰]

((مگر زندگی عصر حاضر سطح فکری و اخلاقی مردم را تنزل نداده است؟ چرا باید هر سال چندین بیلیون دلار برای مبارزه با جنایتکاران صرف شود؟ چرا باید در مقابل چنین خرج گزافی باز دزدان و راهزنان، فاتحانه با بانک‌ها حمله برند و ماءمورین انتظامی را بکشند و کودکان را بدزدند و مقتول یا گروکشی کنند؟ چرا شماره افراد ناقص عقل و دیوانه باید این قدر زیاد باشد؟ جای آن دارد که با مشاهده سیر قهقرائی تمدن از خود بپرسیم که آیا علل این انحطاط در خود ما و در تشکیلات ما نیست ؟))[۱۶۱]

((علم نباید منحصرا به خاطر خود و ظرافت طرق و روشنایی و زیبایی اش پیش برود، بلکه هدفش باید تکامل انسانیت باشد. ما باید به مسائل احساسی نیز مانند قضایای ترمودینامیک اهمیت بدهیم و به تمام مظاهر حقیقت توجه کنیم ))[۱۶۲]

پرورش عواطف مردم یکی از بزرگ‌ترین فصول تربیتی مذهبی است. صدها آیه و حدیث درباره خلقیات پسندیده و ناپسند در اسلام رسیده است. اعمال عاطفه و محبت افراد نسبت به یکدیگر از مسائلی است که مورد کمال توجه پیشوایان عالی قدر اسلام بوده و به مردم اکیدا توصیه کرده‌اند.

((عن ابی عبدالله السلام قال: یحق علی المسلمین الاجتهاد فی التواصل والتعاون علی التعاطف و المواساه لاهل الحاجه و تعاطف بعضهم علی بعض ))[۱۶۳]

امام صادق علیه السلام فرمود: مسلمین موظفند در راه پیوستگی و کمک نسبت به نیازمندان کوشا و جدی باشند، از عواطف اخلاقی و کمک‌های مالی مضایقه نکنند. همچنین درباره تمام طبقات مردم لازم است جهات عاطفی و اخلاقی را مراعات نمایند.

ارضای تمایلات

((عن عبدالله بن یحیی الکاهلی قال: سمعت ابا عبدالله علیه السلام یقول: تواصلوا و تباروا و تراحموا و تعاطفوا ))[۱۶۴]

عبدالله بن یحیی کاهلی می‌گوید: از امام صادق (ع) شنیدم که فرمود: به یکدیگر متصل شوید و پیوند محبت را محکم کنید، درباره هم نیکی نمایید و نسبت به هم مهربان و عطوفت باشید.

تمایلات گوناگونی در مجموعه جسم و جان بشر نهفته است که هر یک از آن‌ها در تاءمین خوشبختی و سعادت انسان سهمی دارند. لازم است کلیه تمایلات با اندازه گیری صحیح ارضا شوند تا آدمی از هر جهت به کمال لایق خود برسد. نباید انسان را در یک یا چند تمایل مخصوص محصور نماید و سایر خواهش‌های فطری را نادیده گرفت. در آدمی تمایل طبیعی به غذا وجود دارد و باید آن را ارضا کرد، ولی سعادت انسان تنها در ارضای تمایل به غذا نیست. در آدمی تمایل به شهوت جنسی وجود دارد و ارضای آن نیز لازم است، ولی تمام انسان شهوت جنسی نیست، انسان دارای سرمایه گران بهای عقل است و باید آن را از راه تفکر و تعلیم، پرورش داد و تقویت نمود، ولی تمام انسان عقل و علم نیست، احساسات و عواطف نیز از سرمایه‌های فطری بشر است و ارضای صحیح آن‌ها از شرایط اساسی سعادت انسان است، ولی تمام انسان، عواطف و احساسات نیست.

((هدف زندگی این است که از هر فرد یک نمونه اصلی آدمی بسازد. برای انجام وظایف انسانیت خود باید تمام امکانات بدنی و فکری و معنوی را پرورش داد. پایان تکامل فرد و نژاد، تعالی و رومنی است؛ بنابراین وظیفه داریم که تمام فعالیت‌های بدنی و روانی خود را پرورش دهیم و این وظیفه همگانی است. فقیر و غنی، بیمار و سالم، مرد و زن، کودک و پیر، باید از آن پیروی کنند. هر انسان جنس و سن و وضع اجتماعی اش هر چه باشد احتیاجاتی عاطفی و فکری و بدنی دارد که ارضای آن‌ها برای ایفای وظیفه اش ضروری است ))[۱۶۵]

گر چه هر یک از سرمایه‌های فطری و تمایلات طبیعی که در نهاد بشر آفریده شده سهم مستقلی در سعادت و شقاوت انسان دارند، ولی بدون تردید، مقدار آنها در ایجاد خوشبختی یا بدبختی انسان یکسان نیست و نتایج خوب و بد هر یک نسبت به دیگری متفاوت است. عواطف و احساسات از فطریاتی است که شعاع تاءثیرش در زندگی انسان بسیار وسیع و نتایج خوب و بدش فوق العاده مهم است. بزرگ‌ترین قدرت محرک بشر و نیرومندترین عامل تهییج فرد و اجتماع، عواطف و احساسات است. بیشتر حوادث عظیمی که در جهان بشر در طول قرون متمادی اتفاق افتاده ناشی از احساسات مردم بوده است. جنگ‌های خونین جهان، کشتارهای بی رحمانه و وحشتناک، جنایت‌های مدهش و اعمال غیر انسانی بیشتر از احساسات سرچشمه گرفته است. همچنین فداکاری‌ها و از خودگذشتگی‌های مردان شریف جهان، بشر دوستی‌ها و خدمتگزاری‌های پاکان و نیکان، انفاق‌ها و احسان‌ها، یتیم نوازی‌ها و مریض داری‌ها نیز اغلب ریشه عاطفی دارند.

اثر رهبری احساسات

اگر احساسات و عواطف مردم یک کشور درست رهبری شود و با طرز صحیحی به کار افتد، آن کشور مانند بهشت رحمت مهد خوشبختی و سعادت است. آن جا کشور دوستی و محبت، کانون صفا و صمیمیت، و مملکت عطوفت و راءفت است. بر عکس اگر احساسات مردم کشوری درست رهبری نشود و یا به طور شایسته اعمال نگردد و به راه غلط برود، آن کشور، جهنم سوزان و محیط بدبختی و شقاوت است. آن جا کشور دشمنی و فساد است، آن جا کانون کینه توزی و بدخواهی است، آن جا محیط خودپسندی و لجاج است. زندگی در چنین محیطی طاقت فرسا و غیر قابل تحمل است.

یکی از مهمترین وظایف دینی و علمی و ملی پدران و مادران، توجه کامل به پرورش احساسات کودکان و مراقبت در تربیت عواطف آنان است. احساس عاطفی در کودکان خیلی زود بیدار می‌شود. در موقعی که دستگاه عقل کودک به کلی خاموش است و کمترین درک استدلالی ندارد، در موقعی که قوای بدن کودک در نهایت ضعف و ناتوانی است، شعور عاطفی در وی بیدار و آماده پذیرش تربیت است. غفلت پدر و مادر در این اوقات حساس می‌تواند آثار نامطلوبی در روان کودک بگذارد و او را بدبار بیاورد.

اختلاف عواطف مردم

نکته قابل ملاحظه این است که عوامل مختلف ارثی باعث اختلاف ساختمان عقلی و احساسی کودکان است. همان طور که مردم در شک و قیافه و ساختمان مو و خطوط ریز سرانگشت با یکدیگر متفاوتند، در افکار و عواطف و حالات روانی و عصبی نیز با هم تفاوت دارند. این اختلافات موروثی یکی از آیات حکیمانه حضرت حق و ناشی از قانون اجتناب ناپذیر وراثت است.

((عن ابی عبدالله علیه السلام قال: الناس معادن کمعادن الذهب والفضه فمن کان له فی الجاهلیه اصل فله فی الاسلام اصل ))[۱۶۶]

امام صادق (ع) می‌فرمود: مردم مانند معادن طلا و نقره با یکدیگر مختلف و متفاوتند. کسانی که در جاهلیت، در روزگار تیره قبل از اسلام، دارای اصالت خانوادگی و ریشه‌های فضیلت بوده‌اند در اسلام نیز دارای اصالت و فضیلت خواهند بود.

به عبارت دیگر قانون وراثت صفات پدران دوره جاهلیت را به فرزندان دوره اسلام منتقل می‌کند.

فرزندان یک خانواده

گاهی قانون وراثت در شرایط مخصوص و اوضاع و احوال مجهول اختلافات شدیدی از نظر عقلی و روانی و عصبی بین فرزندان یک خانواده به وجود می‌آید. به عبارت دیگر یک پدر و یک مادر در طول زندگی زناشویی، چندین فرزند می‌آورند که در هوش و عقل و حالات روانی و عصبی با یکدیگر تفاوت آشکاری دارند.

اختلافات موروثی

((بین کودکان یک خانواده که همگی در دامان یک مادر و به یک نحو پرورش یافته‌اند اختلافات فاحشی در شکل و قد و ساختمان بدنی و حالت عصبی و میزان و میزان فعالیت فکری و صفاهت معنوی وجود دارد. بدیهی است که این اختلافات ارثی است. همچنین اگر سگ‌های کوچکی را که از پستان یک مادر شیر می‌نوشند مورد مطالعه قرار دهیم می‌بینیم ک از این عهده هر یک صفات مخصوصی به خود دارند. مثلا در مقابل صدای شدید طپانچه، برخی‌ها با غلطیدن روی زمین و بعضی با بلند شدن روی پاهای کوچک خود و بعضی با دویدن در جهت صدا، عکس العمل نشان می‌دهند، یا عده‌ای از این جانوران هنگام غذا بهترین و پرشیرترین پستان‌ها را انتخاب می‌کنند و دسته دیگر به هر کدام که دست یافتند اکتفا می‌کنند و بر سر جای خود می‌مانند، یا برخی از آن‌ها از کنار مادر دور می‌شوند و در حول و حوش لانه گردش می‌کنند و بعضی همیشه با مادر خود هستند و از او جدا نمی‌شوند، یا اگر به آن‌ها دست بزنند عده‌ای غرش و دفاع می‌کنند و دسته‌ای خاموش و بی حرکت می‌مانند. وقتی این جانوران کوچک با هم در شرایط مساوی بزرگ شوند اغلب این صفات را نگاه می‌دارند. سگ‌های آرام و ترسو تمام عمر آرام و ترسو و آن‌ها که چابک و متهور بوده‌اند، با آن که گاهی این صفات را در بزرگی از دست می‌دهند، ولی عموما چابک و متهور می‌مانند ))[۱۶۷]

خوی مختلف کودکان

عواطف و احساسات از جمله صفاتی است که شدیدا تحت تاءثیر عوامل ارثی است. به همین جهت کودکان در صفات عاطفی با یکدیگر تفاوت آشکاری دارند. بعضی از کودکان از اول متهوّر و شجاعند و بعضی از ابتدا ضعیف النفس و ترسو هستن. بعضی از اول استقلال طلبند و روح فرمان روایی دارند و بعضی از ابتدا طبع طفیلی و فرمان برداری. بعضی جنسا موذی و مفسدند و بعضی سلیم النفس و عطوف. بعضی از کودکان طبعا سخاوتمند و جوادند و بعضی بخیل و ممسک، و خلاصه ساختمان طبیعی احساسات و عواطف اطفال جامعه و همچنین در بعضی از مواقع اطفال یک پدر و مادر با یکدیگر متفاوت و به گفته امام صادق (ع)، اختلاف ساختمانی مردم مانند اختلاف طبیعی معادن طلا و نقره است.

((حس اخللاق نیز مانند فعالیت فکری از نوعی حالت ساختمانی و عملی بدن ناشی می‌شود. این حالت در عین حال با ساختمان بافت‌ها و شعور ما و همچنین عوامل فیزیولوژیکی و روانی که در طول رشد و تربیت در ما تاءثیر کرده است بستگی دارد. شوپنهاور در اثر معروف خود به نام اصول اخلاق متذکر می‌شود که آدمیان تمایل فطری به خودپسندی و بدخواهی و یا راءفت و نیکوکاری دارند. به گفته کالواردین بین ما، خودپسندانی می‌توان یافت که بدبختی و یا خوشبختی همنوعشان مطلقا برای ایاشن بی تفاوت است و کسانی نیز هستند که از مشاهده رنج و بینوایی دیگران لذت می‌برند، و حتی آن را با دست خود سبب می‌شوند. بر عکس افراد رئوفی نیز وجود دارند هک حقیقتا از آلام و تیره روزی دیگران رنج می‌برند. این موهبت نوع دوستی سرچشمه خوبی و راءفت و دستگیری از دیگران می‌شود و آن‌ها که قابلیت درک رنج‌های دیگران را دارند می‌کوشند تا از مصائب و بار زندگی همنوعان خویش بکاهند. هر یک از ما خوب، متوسط و یا بد به دنیا می‌آییم، ولی حس اخلاق نیز مانند هوش به وسیله تعلیم و نظم و اراده، بسط و تربیت می‌پذیرد ))[۱۶۸]

احساسات غیر عادی

برای شناختن خوی فطری کودک و تشخیص احساسات خوب و بد او لازم است پدر و مادر از دوران اول زندگی طفل را تحت مراقبت قرار دهند و در حرکات او دقت کنند. اگر کودک دارای احساسات غیر عادی باشد بدون تردید از خلال اعمال و وضع رفتار او آشکار می‌گردد. پدران و مادران باهوش و متوجه می‌توانند از حرکات و سکنات کودک، به ساختمان عاطفی و روانی طفل خود پی ببرند. اگر آن را بد و ناپسند تشخیص دادند با روش‌های صحیح تربیتی از بروز آن جلوگیری کنند و کودک را به راه صفات پسندیده سوق دهند.

((قبل از آن که طفل حتی بتواند بر روی پایش بایستد و حرکت کند باید وقتی او را صدا می‌کنند سر خود را برگرداند. هر گاه دیدید از این کار سرباز می‌زند، استقلال می‌خواهد، به یقین نشانه منش و خلقی است که باید به فکر علاج آن باشید. نه این استقلال طلبی خوب است و نه آن منش، باید طفل سرش را برگرداند، ولی اگر حس استقلال طلبی در او هست بعدها آن را نشان خواهد داد.

پا بر زمین می‌کوبد، عصبانی است. اگر طفل چیزی کم نداشته یعنی هم خوب خورده است و هم خوب خوابیده، به یقین این پا بر زمین کوفتن‌ها نشانه عصبانیت است و باید آن را از ریشه برانداخت. در این گونه موارد اغلب چند دقیقه تنهایی و بی اعتنایی کامل کافی است. ما می‌گوییم این عصبانیت نمونه اقتدار اولیه و شخصیت برجسته‌ای است. خیر چنین نیست، باید عصبانیت را از بین برد و اگر شخصیتی وجود داشته باشد، باور کنید که دیر یا زود جلوه خواهد کرد ))[۱۶۹]

محبت حجاب عقل است

ناگفته نماند که در راه تشخیص عیوب عاطفی کودکان سد بزرگی در سر راه پدران و مادران است که اغلب مانع واقع بینی و درک حقیقت می‌شود و آن مهر پدری و مادری است. عموم مردان و زنان خلقیات بد کودکان مردم را به خوبی می‌فهمند، ولی اکثر مردم فرزندان مردم آزاد و بدون مانع است. حقیقت را درک می‌کنند، ولی در مورد فرزندان خود، پرده محبت پدری و مادری حجاب عقل شده و آنان را از واقع بینی باز می‌دارد.

بهترین پدران و مادران کسانی هستند که حب فرزند را از حساب تربیت جدا کنند. فرزند خود را صمیمانه دوست بدارند، ولی با چشم واقع بین عقل، صفات ناپسند کودک خویش را ببیند و جدا به اصلاح و تربیت او قیام کنند.

کودکانی که صفات موروثی و فطری آن‌ها خوب و پسندیده است و در سرشت خود احساسات و عواطف مطبوعی دارند، تربیت آنان سهل است و به زودی می‌توانند خلقیات حمیده و صفات عالیه آدمی را فرا گیرند و انسانی شایسته و خلیق بار آیند.

کودکانی که صفات موروثی و ساختمان عاطفی بد و ناپسندی دارند در پرورش آن‌ها مراقبت‌های بیشتر و دقیق تری لازم است. پدران و مادران چنین فرزندان باید از نیروی عظیم تربیت حداکثر استفاده را بنمایند. از طرفی با وسایل مناسب از رشد و تقویت احساست بد کودک جلوگیری کنند و عواطف نامطبوع را در باطن او خفه و خاموش نمایند، و از طرف دیگر او را به خلقیات پسندیده معتاد کنند و صفات فاضله را در وی تدریجا پرورش دهند تا در پرتو تکرار و ممارست، سجایای انسانی، طبیعت ثانوی روان کودک گردد و در باطن او ریشه ثابتی پیدا کند و عواطف نامطلوب فطری اش، رفته رفته به خموشی و فراموشی بگراید.

بدون تردید پرورش سالم عواطف و هدایت صحیح احساسات از فصول اساسی تربیت و از وظایف مهم پدر و مادر است. کودکی که دیوانه مادرزاد نیست و در مغزش ضایعات اساسی وجود ندارد قابل تربیت است و می‌توان احساسات و عواطف وی را به راه فضیلت رهبری کرد و تا حدودی او را از سجایای اخلاقی و ملکات انسانی برخوردار نمود.

نوازش کودک

یکی از بهترین وسایل پرورش صحیح عواطف کودکان، نوازش کودک و ابراز مهر و محبت نسبت به او است. همان طور که کودک فطرتا به غذا و آب و هوا و خواب احتیاج دارد، به محبت و نوازش نیز محتاج است. محبت مطبوع‌ترین غذای روان کودکان است. کودک از بوسیدن، بوئیدن، در آغوش گرفتن، نوازش کردن، محبت نمودن، خشنود می‌شود، مسرور می‌گردد، و لذّت می‌برد.

ارزش محبت

محبت، ریشه اصلی شجره اخلاق و فضیلت و مایه اساسی سجایای انسانی است. محبت خداوند به مردم و محبت مردم به خدا، حبّ پیغمبر و امام به امت، و حب امت به پیغمبر و امام، علاقه و محبت مسلمین به یکدیگر، سرمایه اساسی دین است. در آیات قرآن شریف و روایات اسلامی محبت بسیار مهم تلقی شده، تا جایی که حضرت امام صادق علیه السلام در ضمن حدیثی فرموده است:

((هل الدین الا الحب ؟))[۱۷۰]

آیا حقیقت دین جز محبت و دوستی چیز دگری است؟

تمام کوشش‌های پیامبران الهی در تبلیغ دین، تمام فداکاری‌های سربازان با ایمان در میدان‌های جنگ، تمام عبادت‌ها و انفاق‌های مردان الهی، همه از یک منشاء سرچشمه گرفته و آن حبّ است، حبّ به خدا، حبّ به دین خدا.

از محبت تلخ‌ها شیرین شود

از محبت مس‌ها زرین شود

از محبت دردها صافی شود

وز محبت دردها شافی شود

از محبت خارها گل می‌شود

وز محبت سرکه‌ها مل می‌شود

از محبت سجن گلشن می‌شود

بی محبت روضه گلخن می‌شود

از محبت نار نوری می‌شود

وز محبت دیو حوری می‌شود

از محبت حزن شادی می‌شود

وز محبت غول هادی می‌شود

از محبت نیش نوشی می‌شود

وز محبت شیر موشی می‌شود

از محبت سقم صحت می‌شود

وز محبت قهر رحمت می‌شود

از محبت مرده زنده می‌شود

وز محبت شاه بنده می‌شود

محبت به کودک

طفلی که از دوران اول کودکی

به قدر کافی از مهر پدر و مادر بهره برده و از چشمه گوارای محبت سیراب شده است، روحی شاد و روانی بانشاط دارداو در باطن خود احساس محرومیت نمی کندد و گرفتار عقده‌های درونی نیست، در دل وی گل‌های فضایل اخلاق به آسانی شکفته می‌شود و اگر در زندی با خدمتگزار خواهد شد.

در روایات اسلامی محبت به کودک به صورتهای مختلف توصیه شده و اولیای اسلام به پیروان خود در این باره سفارش‌های مؤ کد نموده‌اند اینک بعضی از آن روایات را به عرض شما می‌رسانم.

رسول اکرم (ص) ضمن خطبه‌ای در بیان وظایف مردم در ماه رمضان فرمود:

((و قروا کبارکم و ارحموا صغار کم.[۱۷۱]))

به بزرگسالان خود احترام کنید و نسبت به کودکان خویش ترحم و عطوفت نمایید.

((قال رسول الله صلی الله علیه و آله لیس منا منلم یرحم صغیر نا ولم یوقر کبیرنا ))[۱۷۲]

پیغمبر اکرم فرمود: کسی که به کودکان مسلمین رحمت و محبت نکند و بزرگسالان را احترام ننماید از ما نیست.

((فی ما اوصی به امیر المومنین عند وفاته: و ارحم من اهلک الصغیر و وقر منهم الکبیر ))[۱۷۳]

ار وصایای علی (ع) نزدیک وفات این بود که: در خانواده خود به کودکان عطوف و مهربان باش و بزرگ ترها را احترام کن.

((عن علی علیه السلام: لیتاس صغیر کم بکبیر کم و لیراف کبیر کم بصغیر کم و لا تکونوا کجفاه الجاهلیه ))[۱۷۴] البته باید کودک در رفتار خود پیرو بزرگسال باشد و حتما باید بزرگسال به کودک رؤ وف و مهربان باشد مبادا مانند جفا کاران و ستمگران دوران جاهلیت رفتار کنید!

((عن الصادق علیه السلام قال: ان الله عزوجل لیرحم الرجل لشده حبه لولده ))[۱۷۵]

امام صادق (ع) می‌فرمود: مردی که نسبت به فرزند خود محبت بسیار دارد مشمول رحمت و عنایت مخصوص خداوند بزرگ است.

((قال رسول الله صلی الله علیه و آله: احبوا الصبیان و ارحموهم ))[۱۷۶]

رسول اکرم (ص) فرمود: کودکان را دوست بدارید و نسبت به آنان رؤ وف و مهربان باشید.

((و کان النبی (ص) اذا اصبح مسح علی روس ولده ))[۱۷۷]

روش رسول اکرم (ص) در خانواده این بود که همه روزه صبح دست محبت به سر فرزندان خود می‌کشید.

((عن ابی عبد الله قال قال رسول الله (ص): من قبل ولده کتب الله عزوجل له حسنه و من فرحه فرحه الله یوم القیمه ))[۱۷۸]

شاد کردن کودک

آن کس که فرزند خود را ببوسد حسنه‌ای در نامه عمل او ثبت خواهد شد و آن کس که فرزند خود را شاد کند خداوند او را در قیامت مسرور می‌نماید.

بوسیدن کودک

((و قال علیه السلام: اکثروا من قبله اولادکم فان لکم بکل قبله درجه ))[۱۷۹]

فرزندان خود را بسیار ببوسید، زیرا برای شما در هر بوسیدن درجه‌ای است.

((قبل رسول الله الحسن و الحسین فقال الاقرع بن حابس ان لی عشره من الاولاد ما قبلت واحدا منهم فقال ما علی ان نزع الله الرحمه منک ))[۱۸۰]

رسول اکرم حسن و حسین علیهما السلام را بوید اقرع بن حابس که ناظر مهر و عطوفت پیغمبر نسبت به فرزندان خود بود عرض کرد: من ده فرزند دارم و هرگز آن‌ها را نبوسیده‌ام حضرت در جواب فرمود: ربطی به من ندارد که خداوند ریشه رحمت و شفقت را از قلب تو کنده است. ((قال امیر المومنین (ع): قبله الولد رحمه و قبله المراه شهوه و قبله الوالدین عباده و قبله الرجل اخاه دین ))[۱۸۱]

علی علیه السلام می‌فرمود: بوسیدن کودک رحمت و محبت است بوسیدن زن شهوت است بوسیدن پدر و مادر عبادت است، و بوسیدن برادر مسلمان دین است.

((ان النبی ص کان یصلی یوما فی فئه و الحسین صغیر بالقرب منه فکان النبی اذا سجد جاء الحسین (ع) فرکب ظهره ثم حرک رجلیه فقال حل حل فاذا اراد رسول الله (ص) ان یرفع راسه اخذه فوضعه ال جانبه فاذا سجد عاد علی ظهره و قال حل حل فلم یزل یفعل ذلک حتی فرغ النبی من طلوته فقال یهودی یا محمد انکم لتفعلون لالصبیان شیئا مانفعله نحن. فقال النبی (ص): اما لو کنتم تؤ منون بالله و رسوله لرحمتم الصبیان قال فانی او من بالله و برسوله فاسلم لما رای کرمه مع عظم قدره ))[۱۸۲]

عطوفت در پرتو ایمان

روزی پیغمبر اکرم با جمعی از مسلمین در نقطه‌ای نماز می‌گزارد موقعی که آن حضرت به سجده می‌رفت حسین (ع)، که کودک خردسالی بود، به پشت پیغمبر سوار می‌شد و پاهای خود را حرکت می‌داد و هی هی می‌کرد وقتی پیغمبر می‌خواست سر از سجده بردارد او را می‌گرفت، پهلوی خود به زمین می‌گذارد باز در سجده دیگر و تا پایان نماز طفل مکرر به پشت پیغمبر سوار می‌شد یک نفر یهودی ناظر این جریان بود پس از نماز به حضرت عرض کرد: شما با کودکان خود طوری رفتار می‌کنید که ما هرگز چنین نمی‌کنیم پیغمبر اکرم در جواب فرمود: اگر شماها به خدا و رسول خدا ایمان می‌داشتید به کودکان خود عطوف و مهربان بودید.

مهر و محبت پیغمبر عظیم الشاءن نسبت به کودک مرد یهودی را سخت تحت تاءثیر قرار داد و مرد یهودی را سخت تحت تاءثیر قرار داد وصمیمانه آیین مقدّس اسلام را پذیرفت.

پیروی از قوانین فطرت

از این چند حدیث ارزش مذهبی مهر و محبت در برنامه پرورش کودک به خوبی واضح می‌شود. مردان و زمان مسلمان موظفند نسبت به همه کودکان عموما، و به فرزندان خود خصوصا، با محبت و مهربان باشند زندگی سالم و طبیعی عبارت از پیروی صحیح از قوانین فطرت و مقررات متقن خلقت است هر کس از قوانین فطری که سنن قطعی خداوند بزرگ است سرپیچی نماید، بدون تردید دچار کیفر و مجازات طبیعی خواهد شد تمایل به غذا فطری بشر است خودداری از خودداری از خوردن غذا و عدم ارضای این خواهش طبیعی منجر به کیفر ضعف و ناتوانی می‌شود و ادامه آن مجازات مرگ دارد تمایل به خواب فطری بشر است کیفر خودداری از ارضای این تمایل ناتوانی بدن و مسمومیت است و ادامه آن باعث مرگ می‌شود. تمایل جنسی، طبیعی انسان سالم است خفه کردن قوه شهوت و عدم ارضای آن عوارض روانی متنوعی دارد و در بعضی از مواقع به مجازات دیوانگی منجر می‌شود.

یکی از تمایلات فطری

یکی از تمایلات فطری بشر که از دوران کودکی آشکار می‌گردد خواهش محبت و مهربانی است ارضای این خواسته اطاعت از قانون خلقت و فرمانبرداری از آیین فطرت است اگر کودکی به قدر کافی و به اندازه صحیح از مهر و نوازش برخوردار شود، روانی شاد و روحی امیدوار دارد و در طول ایام زندگی یک انسان طبیعی است ولی کودکانی که از محبت خانوادگی و از مهر و نوازش پدر و مادر محروم مانده‌اند، ضمیری افسرده و روحی ناشاد دارند روان ماءیوس و ناامید آن‌ها همواره مستعد انحراف و تجاوز است.

فقد محبت و آلام روحی

((در کانون خانواده‌ای که فروغ محبت نتابد، در کاشانه‌ای که پرتو مهربانی و تفاهم نور افشانی نکند، در همان جا باید منشاء بسیاری از آلام روحی و آسیب‌های اجتماعی را جست و جو کرد و در همان جا نیز باید به پیشگیری و ترمیم دل‌های شکسته و وضع نابسامان این افراد محروم و ناکام اجتماع پرداخت.

این انسان‌ها غالبا در بزرگی با خاطره‌ای تلخ و دردناک از کودکی از پدر و مادر خویش، مردمی حساس، زود رنج، ماءیوس، ناسازگار، ناراضی، پرتوقع، بدبین، آماده برای قهر و طغیان و خودکشی، ارتکاب بزه، و بیماری‌های روانی تنی و عصبی می‌شوند))[۱۸۳]

کودکان یتیمی که پدران و مادران خود را دز دست داده‌اند دچار دو مصیبتند: یکی فقر مالی و دیگری فقد محبت در تام کشورها زندگی مادی کودکان یتیم کم و بیش تاءمین می‌شود، ولی کمتر اتفاق می‌افتد که یتیمی در خانواده‌ای زندگی کند که علاوه بر تاءمین حوایج مادی از پرتو مهر و محبت نیز به قدر کافی برخوردار باشد، خانم و آقای خانواده به جای پدر و مادر، عواطف او را ارضا نمایند و مانند فرزند خود به وی مهربان باشند.

در کشورهای متمدن مؤ سسات خیریه زندگی یتامی را به خوبی اداره می‌کنند، علاوه بر تاءمین مسکن و غذا و لباس، وسایل تحصیل آنان را نیز به موقع فراهم می‌نمایند. خوب زندگی می‌کنند تنها به علت یتیمی از مهر و محبت پدر و مادر محرومند این محرومیت آثار و نتایج شومی دارد که از ایام جوانی به صورت رفتار و گفتار ناپسند تدریجا آشکار می‌گردد.

((یتیمی، اعم از پدر مردگی یا مادر مردگی، عواقب و خیمی، هم برای فرد و هم برای اجتماع در بر دارد روان شناسان و علمای تربیت عموما در تحقیقات خود در این باره، پیوسته در یتیمی یکی از مهم‌ترین علل ولگردی، عقب افتادگی در مدرسه و اجتماع و ارتکاب بره و تباهکاری و جنایت را ملاحظه کرده‌اند.

یکی از روان شناسان آلمانی که درباره اثر یتیمی در کار مدرسه کودکان مطالعه کرده است در نتیجه تحقیقات خود ملاحظه می‌نماید که چهل و چهاردرصد از کودکانی که در مدرسه مردود شده‌اند اطفال محروم از پدر و سی و سه درصد بی مادر بوده‌اند تعین هفتاد و هفت درصد از مردودین به طور کلی یتیم بوده‌اند تحقیق مشابه دیگری در آمریکا درباره علت اشکالات تربیتی یکی از مدارس نیویورک نشان داده است که بیست و پنج درصد از کودکان دشوار از حیث تربیت یتیم بوده‌اند همچنین یک تحقیق دیگر درباره کودکان و جوانان بزهکار در آلمان نشان داده است که از دو هزار و هفتصد و چهار تبهکار جوان، تنها هزار و صد و هفتاد و یک نفر، یعنی بیش از چهل و سه درصد یتیم بوده‌اند.

پژوهش دیگری مشابه این در آمریکا که درباره زندانیان انجام گرفته نشان داده است که به طور متوسط شصت درصد از زندانیان مورد آزمایش، از خانواده‌های آسیب دیده بوده‌اند که در کودکی پدر و مادر مادرشان مرده بوده است دانشمند آلمانی زبان دیگری که درباره علل ولگری و رفتار جنایی کودکان و نوجوانانی که به سن قانونی نرسیده‌اند پژوهش کرده است در بررسی‌های خود بدین نتیجه می‌رسد که در میان دخترانی که مرتکب دزدی شده‌اند، بالغ برسی و هشت درصد و کسانی که مرتکب روابط جنسی غیر قانونی و یا مورد تهاجم جنسی به قهر و غلبه که مرتکب روابط جنسی غیر قانونی و یا مورد تهاجم جنسی به قهر و غلبه واقع شده‌اند، بیش از چهل درصد یتیم بوده‌اند و سرانجام در ضمن یکی از تحقیقات اجتماعی و روانی آمریکایی ملاحظه می‌نماییم که هفتاد درصد از دخترانی که در دارالتادیب دخترانه به سر می‌برده‌اند یتیم یک طرفه یا یتیم دو طرفه یعنی هم از طرف پدر و هم از طرف مادر بوده‌اند.

یتیمی بیش از آن که یک رنج انفرادی باشد یک مساءله بزرگ اجتماعی است که منشاء بسیاری از نابسامانی‌ها، ولگردی‌ها، ناکامی‌ها، عقب افتادگی‌ها، قتل نفس‌ها، خودکشی‌ها، فحشا، و بیماری‌های روانی را در آن باید جست و جو کرد ))[۱۸۴] انسان دوستی یکی از شریف‌ترین و درخشان‌ترین عواطف بشری است هر فردی از افراد، از هر ملت و نژاد باید طوری تربیت شود که خیر خواه بشر باشد و در باطن خود از نظر انسانی نسبت به تمام ملل و اقوام احساس محبت کند بشر دوستی یکی از ارکان اساسی طرح جهان و از پایه‌های سعادت انسان است.

بشر دوستی نشانه انسانیت و علامت تکامل و تعالی روان بشر است.

نشانه انسانیت

کسی که بشر دوستی را درک نمی‌کند به محیط سراسر صفای انسانی راه پیدا نکرده است.

بنی آدم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضو را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند آدمی

((عن ابی الحسن علیه السلام قال: ان اهل الارض لمرحومون ماتحابوا وادوا الامانه و عملوا الححق.[۱۸۵]))

پیشوای گرامی اسلام حضرت ابوالحسن علیه السلام می‌فرمود است: تمام مردم روی کره زمین مشمول رحمت و فیض الهی هستند مادامی که به این سه اصل اساسی عمل کنند: بشر دوست باشند؛ در امانتها خیانت نکند عملا پیرو حق و عدالت باشند.

بشر دوستی

درس بشر دوستی را باید از کودکی فرا گرفت پدر و مادری که با فرزند خود محبت می‌کنند و نسبت به وی مهربان هستند می‌توانند به او بفهمانند که دگران را دوست بدار. طفلی که هرگز از کسی محبت ندیده و لذت مهربانی را نچشیده بدار طفلی که هرگز از کسی محبت ندیده و لذت مهربانی را نچشیده است اساسا معنی محبت را نمی‌فهمد و این حقیقت روحانی و حیات بخش را درک نمی‌کند او در زندگی هر چه دیده است سردی و بی مهری و احیانا خشونت و تندی بوده است او با مردم همان طور گفتار می‌کند که مردم با او رفتار کرده‌اند از چنین انسانی نباید توقع بشر دوستی داشت.

محبت و مهربانی در خانواده پایه اساسی پرورش صحیح عواطف کودک است در پرتو محبت می‌توان احساسات طفل را به خوبی رهبری کرد و به راه صحیح و سعدت بخش سوق داد و او را انسان شایسته‌ای ساخت.

بچه‌ای که از مهر و محبت محروم مانده و راءفت و عطوفت ندیده است احساساتش به راه غلط می‌رود، دچار تندخویی و خشونت ، بدبینی و بدخواهی، دشمنی و کینه توزی، و ده‌ها صفات ذمیمه دیگر می‌گردد.

پرورش ایمان در کودک

پرورش ایمان در کودک

((قال الله العظیم فی کتابه:

((. . . الصابرین و الصادقین و القانتین و المنفقین و المستغفرین الاسحار ))))[۱۸۶]

روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان است و مصادف با روز شهادت پیشوای عالی قدر اسلام، حضرت عل بن ابی طالب علیه السلام: این فاجعه بزرگ ومصیبت جبران ناپذیر را به عموم شیعیان و علاقه مندان آن حضرت تسلیم می‌گویم.

در سخنرانی دیروز به عرض رساندم که عقل و احساس دو موهبت بزرگ الهی و دو سرمایه فطری بشر است در راه نیل به خوشبخت و سعادت باید از هر یک از این دو نیرو استفاده کرد و هر کدام را در جای خود به کار برد همان طور که علم و عدل، منطق و استدلال و تفکر و تعقل برای تکامل بشر ضروری است، همچنین اخلاق و فضیلت، ایمان و معنویت، مهر و محبت که مایه تعالی روان است نیز لازم و حتمی است.

پدران و مادران در انجام وظایف تربیت کودک مکلفند

پرورش ایمان

احساس و عقل طفل را تحت مراقبت قرار داده و هر دو را به موازات یکدیگر با روش صحیح و عالمانه پرورش دهند.

یکی از وظایف پدر و مادر که موضوع بحث امروز است پرورش عواطف ایمانی و اخلاقی در کودک است به موجب روایات اسلامی پدران و مادران مسلمان موظفند از دوران طفولیت کودک را با ایمان بار بیاورند و فطرت خداپرستی را در روان وی بیدار کنند به وسیله عبادات تمرینی طفل را به اطاعت از او امر الهی وادارند و در پرتو ربط با خداوند، او را انسانی خلیق و شایسته تربیت نمایند.

واقعیت‌های قابل سنجش

لازم است قبلا نکته‌ای را که توجه به آن در اساس پرورش ایمان و مباحث عواطف مفید است، به عرض حضار محترم برسانم واقعیت‌ها، و حقایق در جهان خلقت از نظر دانش بشر بر دو قسمند:

قسم اول موجوداتی هستند که دانشمندان جهان در پرتو پیشرفت‌های علمی توانسته‌اند با اسباب و وسایل بسیار دقیق و قوی از آن‌ها اندازه گیری کنند و نتیجه تحقیقات خود را با محاسبه صحیح، به صورت ارقام بیان نمایند.

قسم دیگر واقعیت‌هایی است که در جهان خلقت هستی واقعی دارند، ولی دانش شر بر آن‌ها سلطه علمی تجربی ندارد، با وسایل و اسباب‌های دقیق به سنجش نمی‌آیند و دانشمندان از اندازه گیری علمی نیست در تمام موجودات جهان، به خصوص در ساختمان آدمی بسیار است به نظر دقیق دانشمندان، حقایقی که قابل اندازه گیری علمی نیست به مراتب مهم تر از واقعیت‌های قابل سنجش است.

واقعیت‌های ناسنجیدنی

دکتر کارل دانشمند نامی جهان می‌گوید:

((بیان کمیت به زبان ریاضی علوم را به وجود آورد، ولی کیفیت در بوته فراموشی ماند انتزاع خصایص اولیه اشیاء، منطقی، ولی از یاد بردن خصایص ثانوی آن‌ها نا صحیح بود و از آن نتایج و خیمی برای ما حصال گردید، زیرا در وجود آدمی آنچه به سنجش نمی‌آید از آنچه قابل اندازه گیری است مهم تر است وجود فکر مانند تعادل فیزیکوشیمیایی سرم خون واقعی است))[۱۸۷]

سال و سرطان برای بشر دو ناخوشی زیان بخش و خطرنا کند مریض را ناتوان می‌کنند، از پا می‌اندازند، بدنش را آب می‌کنند و ریشه حیاتش را می‌سوزانند دانشمندان این هر دو را به خوبی شناخته و در لابراتورهای مجهز و دقیق از تمام خصوصیات این دو ناخوشی اندازه گیری کرده‌اند پیشرفت مرض، شرایط مساعد برای پیشروی، ضایعاتی که به وجود می‌آید و خلاصه اصل مرض و تمام عوارضش به سنجش علم در آمده است.

جسد نیز مانند سل و سرطان ناخوشی خطرناکی است و در بعضی از مواقع عوارضش به مراتب از سل و سرطان بیشتر است و روی جسم و جان مریض آثار بسیار بدی می‌گذارد عقل را تیره می‌کند، انسانیت را می‌کشد، فکر جنایت و خیانت را در آدمی پرورش می‌دهد، نشاط و شادی را می‌برد، خواب و آرام را سلب می‌کند، بدن را تدریجا مسموم و ناتوان نموده و سرانجام تباه می‌کند، ولی این ناخوشی در لابراتوراها قابل اندازه گیری نیست، میکروب ندارد، زیر ذره بین‌های بسیار قوی دیده نمی‌شود حسد یک حالت روانی، یک احساس درونی است حسد یک واقعیت غیر قابل انکاری است که ده‌ها عارضه روی جسم و جان مریض می‌گذارد، ولی با وسایل اندازه گیری علمی قابل سنجش نیست.

ناکامی‌ها، شکست‌های روحی، عقده‌های روانی، وحشت‌ها و نگرانی‌ها مانند ناخوشی مالاریا و تب مالت جسم را ضعیف و بدن را رنجور و چهره را زرد می‌کند ده‌ها عوارض مختلف دارد مالاریا و تب مالت با اسباب‌های علمی قابل سنجش است ولی ناکامی‌ها و عقده‌های روانی را نمی‌توان با وسایل علمی اندازه گیری کرد.

زیبایی گل

یک شاخه گل بسیار زیبا در گوشه باغ خودنمایی می‌کند، بینندگان را شیفته و فریفته می‌نماید، از تماشای آن موجود قشنگ لذت می‌برند، و از آن همه جمال و زیبایی مبهوت می‌شوند گل یک حساب مستقلی درد و زیبایی گل یک حساب دیگر گل دیگر از موضوعات علمی است و جمال گل از مسائل عاطفی است دانشمندان متخصص می‌توانند از گل اندازه گیری کنند و تمام مواد معدنی و عناصر طبیعی آن را بسنجند و با ارقام صحیح و قاطعی تعیین نمایند، ولی زیبایی و جمال گل قابل اندازه گیری نیست آن واقعیت مبهوت کننده، آن حقیقت جذابی که مردم را گرد گل جمع کرده و به تماشا و تحسین واداشته است، خلاصه آن قشنگی و جمال گل به محاسبه دانشمندان و به سنجش اسباب‌های علمی دانشگاه نمی‌آید زیبایی و جمال را عواطف بشر می‌فهمد، احساسات آدمی درک می‌کند نه عقل و علم، نه دانش و دانشگاه مسائل علمی است که قابل اندازه گیری و محاسبه است، عواطف و احساسات در محاصره علوم تجربی قرار نگرفته و با اسباب و وسایل علمی قابل اندازه گیری نیستند.

یک تابلو نفیس و گران قیمت که اثر ذوق و احساسات نقاش خوش قریحه و زبردستی است با یک میلیون تومان معامله می‌شود و هزارها ساعت عمر گران بهای مردم با شور و هیجان صرف تماشای آن می‌گردد. آن چه از این تابلو با چشم علم و اندازه گیری لابراتواربه حساب می‌آید عبارت از ده گرم رنگ قرمز و یکصد گرم رنگ سبز و پنجاه گرم آبی با ترکیبات مخصوص شیمیایی و مقداری چوب و پارچه، و تمام آنها بیش از چند تومان ارزش ندار، معامله می‌شود، آن متاع، عقلی و علمی نیست آن متاع شیمیایی و لابراتواری نیست. آن متاع را با اسباب‌های علمی نمی‌توان اندازه گیری کرد آن متاع جمال و زیبایی است جای عرضه آن بازار ذوق مردم است و خریدارش عواطف و احساسات آنان عناصر شیمیایی و مواد طبیعی تابلو قابل اندازه گیری و محاسبه علمی است، ولی زیبایی و جمال تابلو به سنجش علمی دانشمندان دانشگاه نمی‌آید.

حقیقت درخشان، ایمان خلقیات پسندیده و سجایای اخلاقی مانند بشر دوستی، خیر خواهی، شجاعت، سخاوت، عفت، راءفت و محبت و امثال آن‌ها و همچنین سیئات اخلاقی مانند حسد، کبر، کینه، حرص و نظایر آن‌ها از مسائل روانی و مربوط به احساسات و عواطف است خلقیات پسندیده و ناپسند واقعیت‌هایی هستند که آثار خوب و بد خود را روی جسم و جان بشر می‌گذارند، ولی با وسایل و اسباب‌های علمی قابل اندازه گیری نیستند وجود یک واقعیت غیر از قدرت اندازه گیری اوست باید با چشم واقع بین حقایق را دید و به وجود واقعی آن‌ها اعتراف کرد، اگر چه وسایل علمی از سنجش آن‌ها عاجز باشند.

((محققین نمی‌توانند تمام جنبه‌های شخصیت آدمی را مورد کاوش قرار دهند چه، تکنیک‌های ما ازآن چه جرم و بعد ندارد چیزی درک نمی‌کند و جز بر روی اشیای که در قلمرو زمان و مکان می‌توان یافت اعمال نمی‌شود و برای سنجش حرص و کینه و دشمنی و مهر و زیبایی و تخیلات دانشمندان و ایمان مذهبی ناتوان است ولی از آن جا که آثار فعالیت‌های روانی و معنوی مداوم در طبیعت و افکار و رفتار و سلوک ما منعکس می‌گردد، به آسانی می‌توان نتایج صوری و فیزیولوژیکی این حالات روانی را نیز دریافت اگر ما از عهده تعریف شیئی برنیامدیم دلیل بر عدم آن نیست ))[۱۸۸]

چندی است دانشمندان بشر با روش‌های تازه‌ای به تحقیقات علمی پرداخته و از رازهای مهمی در طبیعت پرده برداری کرده‌اند ذرات کوچک راضی و اجرام بزرگ کیهانی تحت مطالعه دقیق قرار گرفت، بسیاری از مسایل که در گذشته ناشناخته و مجهول بود حل شد در تمدن جدید، علم از مرحله تصور و خیال به صورت تجربه و محسوس در آمد و لابراتوارها از موالد طبیعت اندازه گیری کرده و با عدد جواب دادند.

پیروزی‌های علم

دانش جدید انقلاب عظیمی در تمام شؤ ون زندگی بشر پدید آورد و تمدن نوین را پی ریزی کرد بشر با سلاح نیرومند علم بر طبیعت غلبه کرد و مجهولات، یکی پس از دیگری بر وی معلوم شد به زوایای تاریک طبیعت راه یافته و از اسرار نهفته جهان آگاه شد بسایط و مرکبات عالم را شناخت و از آنها اندازه گیری کرد و از راه پی بدن به علل و معالیل، نقش هر یک را در جهان مرده و زنده تشخیص داد نهانی اش را مسخر کرد بر محیط جاذبه زمین غلبه نمود و راکت‌های خود را به خارج پرتاب کرد امروز در مغز خود فکر تسخیر اجرام سماوی می‌پرورد، امیدوار است روزی به کرات آسمانی دست یابد و با قدرت علم بر آنها نیز حکومت کند.

همه این پیروزی‌ها از راه علم نصیب بشر شد علم متکی به تجربه، علم محسوس، علم آزمایشگاهی، علمی که پایه اش روی محاسبه و اندازه گیری است علوم تجربی با پیشرفت‌های عظیم خود افکار مدرم را سخت تحت تاءثیر قرار داد جهانیان متوجه این علوم شدند، دانشگاه‌ها بر پایه همین علوم استوار گردید رفته رفته تمام توجه بشر به واقعیت‌های قابل سنجش معطوف و حقایق ناسنجیدنی به دست فراموشی سپرده شد تکامل و ترقی علوم سنجیدنی بعضی از مردم کم ظرفیت را گویی کر و کور کرد چنان مست و مغرور شدند که تمام حقایق و واقعیت‌های غیر قابل سنجش را نکار کردند خدا را فراموش نمودند ایمان به خدا و پیامبران الهی و همچنین احترام به مبانی روحانی و تعالی روانی بشر را که بزرگ‌ترین سرمایه سعادت آدمی است به باد تمسخر و تحقیر گرفتند این نادانی در نظر دانشمندان واقع بین جهان بزرگ ترنی مصیبت در تمدن امروز است!

پایه گذاران تمدن جدید صریحا اعتراف داشتند که اطلاعات علمی بشر در این جهان بزرگ بسیار کم و ناچیز است دانشمندان امروز جهان نیز به نارسایی علم در شناختن میلیون‌ها واقعیت و حقایق نهفته در وجود انسان و همچنین در جهان بزرگ خلقت معترفند!

نارسایی دانش

((ادیسون می‌گوید که از یک درصد مجموع دانستنی‌ها، ما فقط یک میلیونیم آن را می‌دانیم و نیوتن گفته است که دانش کل، مانند خلیجی است که من و همکارانم فقط چند دانه ریگ جالب از این پهنای وسیع برداشته‌ایم!

اگر فرض کنیم روزی بشر آن قدر در راه علم و دانش پیشروی کند که تمام واقعیت‌های عقلانی خود و جهان خلقت را بفهمد و از همه آن‌ها اندازه گیری کند، تازه باید گفت که یک قسمت از واقعیت‌های انسان و جهان را فهمیده است و از قسمت‌های دیگر بی خبر است، زیرا حقایق منحصر به مسائل عقلانی نیست و تمام واقعیت‌ها را نمی‌توان با استدلال عقلی و منطقی علمی درک کرد مطالب عاطفی و حقایق غیر عقلانی نیز از واقعیت‌های انکارناپذیر روان بشر است عقل و سنجش‌های علمی در آن‌ها راه ندارد مردان تحصیل کرده و عالم اگر بخواهند واقع بین باشند و حقیقت را آن طوری که هست ببینند لازم است خویشتن را از اسارت غرور علمی خلاص کنند، در کمال آزادگی با توجه به ارزش امور عقلانی ناسنجیدنی روانی اعتراف نمایند و در راه تکامل خود و جامعه، از دو قدرت نیرومند عقل و احساسات به موازات یکدیگر استفاده کنند.

حقایق وصف ناشدنی

((در زندگی دانشمندان و قهرمانان و پاکان یک ذخیره تمام نشدنی از انرژی معنوی وجود دارد این مردان چون کوه‌هایی در میان دشت سر بالا کشیده‌اند و به ما نشان می‌دهند که تا کجا می‌توانیم بالا برویم و چه قدر هدفی که طبیعت شعور انسانی به آن متمایل است عالی است.

فقط چنین مردانی می‌توانند برای زندگی درونی ما غذای معنوی مورد نیازش را تهیه کنند.

در روان آدمی عواملی وجود دارد که به خوبی عقل و حس اخلاق و سجایا شناخته نشده‌اند این عوامل که با کلمات وصف شدنی نیستند، عبارتند از اشراق و کشش‌های غریزی و گاهی درک ماواری حسی حقیقت نیروی فردی و ملی از غنای این جوهره‌های روانی سرچشمه می‌گیرد این انرژی معنوی وصف ناپذیر در مللی که می‌خواهند همه چیز را با فرمول‌های روشنی توصیف کنند یافت نمی‌شود، در فرانسه از میان رفته است، زیرا فرانسوی هر آن چه را که غیر عقلانی است رد کرده و حقیقت اشیایی را که کلمات از بیانش عاجزند فراموش نموده است.

کسانی که می‌خواهند تا آن جا که برای نسان ممکن است تعالی جویند، بایستی غرور فکری را ترک بگویند و تو هم به قدرت مایشایی فکر روشن و اعتقاد به نیرویی مطلقث منطق را کنار بگذارند و بالاخره در خود حس جمالی و حس مذهبی را تقویت کنند عشق به جمال و عشق به خالق را نمی‌توان همچون ریاضی یاد گرفت. حس جمال جز به وسیله نفس جمال به دست نمی‌آید عشق جمال برگزیدگان خود راخیلی بالا می‌برد، زیرا روان ما را به سوی دلیری و وارستگی و زیبایی مطلق و خداوند می‌کشاند فقط روی بال‌های معرفت است که روان آدمی می‌تواند تعالی خود در پایان برساند ))[۱۸۹]

واقعیت‌های فوق عقل

اسلام در تعالیم جامعه خود به تمام جهات عقلانی و عاطفی بشر توجه نموده است. اسلام از طرفی مردم را به تعقل و تفکر، به دانش و منطق دعوت می‌کند، و از طرف دیگر از تزکیه نفس و قوانین حساب شده علمی است، ولی تمام آیین اسلام، مسائل عقلانی و مطالب قابل سنجش علمی نیست. روح اسلام فوق عقل است، فوق علم و محاسبه‌های علمی است. ایمان به خدا که پایه اساسی دین خداست با پیمودن دو منزل به دست می‌آید:

اول. منزل عقلی یعنی اثبات خدا.

دوم. منزل فوق عقل یعنی ایمان به خدا.

ایمان به خدا

در منزل اول، قرآن شریف از نیروی عقل استفاده می‌کند و مردم را به مطالعه در نظم حیرت انگیز و حساب شده جهان خلقت وا می‌دارد تا از این راه به وجود خداوند حکیم و دانا پی ببرند و از نظر محاسبه عقلی و علمی، به هستی او اعتراف نمایند؛ ولی ایمان واقعی به خداوند تنها توجه به محاسبه علت و معلول عقلی نیست، باید این محاسبه علمی تصعید شود و از منزل عقل به منزل روان و به اعماق جان برود؛ و از صورت استدلال خشک عقلانی به حالت سراسر شوق و شور درآید، به عشق سوزان الهی تبدیل شود و در تمام ذرات وجود آدمی نفوذ نماید. باید آن منطق مستد و قابل سنجش و توضیح در ضمیر باطن تکامل کند و به ایمان ناسنجیدنی و اطمینان غیر قابل بیان مبدل گردد.

آرامش روان

نماز یکی از فرایض مهم اسلامی و مشتمل بر دو جنبه عقلانی و فوق عقل است. قسمت عقلانی نماز، مقررات حساب شده و قابل سنجش است. غسل کردن، وضو گرفتن، مسواک دندان‌ها و مضمضه‌ها و استنشاق از نظر پاکیزگی و نظافت، مباح بودن آب وضو و لباس نمازگزار و محل نماز از نظر نظم مالی در اجتماع، ترتیب اجزای نماز از نظر انضباطهای عملی، تشکیل جماعت از نظر تحکیم روابط دوستانه اجتماع، قیام و قعود و رکوع و سجود از نظر تلقین‌های روانی، و مطالبی نظیر این‌ها هر یک از نظر عقلی قابل محاسبه و اندازه گیری است؛ ولی روح نماز و حقیقت آن با محاسبه عقلی و علمی قابل اندازه گیری نیست. روح نماز قرت به خداوند و ربط روحانی با پروردگار است. نماز معراج مؤ من و مایه صفای باطن و عامل اطمینان و آرامش روان است. نماز برای نمازگزاران خاضع و خاشع بزرگ‌ترین پناهنگاه معنوی است. حالت وجدانی و تعالی نمازگزاران نه به زبان عقل قابل بیان است، نه با محاسبه علمی قابل اندازه گیری است. حقیقت غیر قابل سنجش نماز است که ضمیر باطن را از هر ناپاکی و پلیدی تطهیر می‌کند و نمازگزار راه از گناه باز می‌دارد.

تعدیل غرایز

((ان الصلوه تنهی عن الفحشاء والمنکر ))[۱۹۰]

نیروی ناسنجیدنی ایمان و قدرت غیر قابل توصیفی که در باطن نمازگزاران با ایمان به وجود می‌آید به قدری شدید است که می‌تواند تمام غرایز سرکش را مهار کند و از تندروی تمایلات جلوگیری نماید و آدمی را انسانی پاک و شایسته بسازد. قدرت غیر قابل سنجش ایمان است که مردم معتقد و مؤ من را در خلوت و جلوت از انحراف و ناپاکی مصون می‌دارد.

حالات روحانی مردان پاک دل و هیجان‌های درونی صاحب دلان در مناجات‌های نیمه شب در پیشگاه خداوند، ناسنجیدنی و غیر قابل توصیف است، ولی منشاء بزرگ‌ترین تحول روحی و تعالی روانی است! شجاعت، مالکیت نفس، صفای دل، خیرخواهی، فداکاری، و خلاصه تمام سجایای اخلاقی و انسانی در ظل ایمان و در پرتو نورانیت روان به دست می‌آید.

اثر نیایش

((الصابرین والصادقین و المنفقین والمستغفرین بالاحسار ))

((نیاز به خدا با نیایش ظاهر می‌کند. نیایش یک فریاد عجز، یک تقاضای کمک، یک سرود عشق است و فقط شامل کلماتی نیست که معنایش را نمی‌فهمیم. اثرش تقریبا همیشه مثبت است و چنان چه گویی خداوند به آدمی گوش می‌دهد و جواب مستقیمی عطا می‌کند. حوادث غیر منتظره‌ای اتفاق می‌افتد، تعادل روحی برقرار می‌شود، دنیا چهره خشن و ظالم خود را از دست می‌دهد و مهربان می‌شود، قدرت عجیبی از عمق وجود ما سر بالا می‌کشد. نیایش به آدمی نیروی تحمل غم‌ها و مصائب را می‌بخشد و هنگامی که کلمات منطقی برای امیدواری نمی‌توان یافت، انسان را امیدوار می‌کند و قدرت ایستادگی در برابر حوادث بزرگ به او می‌دهد.

دنیای علم از دنیای نیایش متفاوت است، ولی با آن متباین نیست، همان طور که عقلانی با غیر عقلانی تباینی ندارد. این کیفیات هر قدر هم که غیر قابل درک باشد بایستی به واقعیت شان معترف بود ))[۱۹۱]

در قرآن شریف حقایق نامشهود و غیر قابل سنجش دین به کلمه غیب تعبیر شده و مؤ منین موظفند به آن حقایق فوق عقل ایمان بیاورند.

((الذین یومنون بالغیب ))[۱۹۲]

بدون تردید قسمت اعظم مقررات دینی، از عبادات و معاملات و سیاسیات از قبیل حدود و دیات، قابل درک عقلی و محاسبه علمی است و قسمت کمی از حقایق دیانت فوق عقل بشر و غیر قابل سنجش است، ولی ارزش تمام سنجیدنی‌های دین بر اساس قسمت ناسنجیدنی آن استوار است. اولین و مهم‌ترین پایه دین، ایمان به خداست. ذات مقدّس حق و حالت روانی ایمان به خدا هر دو غیب است، هر دو ناسنجیدنی و فوق عقل است. همچنین اساس نبوت بر پایه وحی استوار است. وحی نیز یک حقیقته غیر قابل سنجش و یک واقعیت فوق عقل و فوق علم است. معاد یکی از ارکان ایمان است، ولی عمق آن ناسنجیدنی است. آن کس که دین را تنها از دریچه عقل نگاه کند و بخواهد تمام عقاید و احکام اسلام را با محاسبه علمی بسنجد قطعا حقیقت دین را نشناخته و روحانیت آیین الهی را درک نکرده و هدف مقدّس اسلام و قرآن کریم را نفهمیده است. همان طور که جمال واقعی و زیبایی یک تابلو گران قیمت به اندازه گیری رنگ‌های تابلو و محاسبه علمی یک شیمیست دانشمند قابل بیان و سنجش نیست، جمال روحانی دین خدا و نورانیت‌های ایمان مردان الهی نیز به زبان عقل و محاسبه علمی قابل توضیح و بیان نیست.

اینک بحث امروز:

فرصت دوران کودکی

کودک قبل از آن که عقلش به فعلیت برسد و قادر به درک مطالب علمی گردد، فطرت توحیدی و عواطف اخلاقی در ضمیر او فعلیت دارد و برای پذیرش تربیت آماده است. لازم است پدر و مادر به ارزش این فرصت مهم متوجه باشند و از بیداری فطرت ایمانی و احساسات کودک حداکثر استفاده را بنمایند و از اوان طفولیت، در روان وی ایمان به خدا و سجایای اخلاقی را پرورش دهند و پیش از آن که عقلش به خوبی شکفته شود و در راه تحصیل علم درک حقایق عقلانی قدم بردارد، طفلی پاک نهاد و با ایمان، خوش اخلاق و مورد اعتماد بار آمده باشد.

بشر قبل از آن که دیر راه اثبات وجود خداوند از نیروی عقل استفاده کند فطرتا به خداوند جهان متوجه است. برای ایجاد حس ایمان در کودک، استدلال‌های عقلی ضرورت ندارد، تنها، نیروی فطری و شناخت طبیعی که در نهاد خود اوست برای پرورش ایمان کافی است. طفل را به اتکای سرشت طبیعی خودش می‌توان به آسانی خداپرست بار آورد و او را به پروردگار خالق و مهربان مؤ من و معتقد نمود. همچنین برای پرورش راستگویی، درستکاری، محبت، مهربانی، وظیفه شناسی، انصاف، کمک به دیگران و خلاصه اصول سجایای اخلاقی، استدلال‌های علمی ضرورت ندارد. کودک را می‌توان با آن صافت تربیت کرد و از اول او را به کارهای نیک و پسندیده عادت داد.

پرورش صحیح احساسات پایه اساس تعالی روان است. نیل به سعادت و وصول به کمال لایق انسانی بدون پرورش ایمان و سجایای اخلاقی ممکن نیست و اساس آن در دوران کودکی پی ریزی می‌شود.

مشعل فروزان ایمان

((والدین و مربیان باید متوجه باشند که در راه تربیت کودک، مذهب بزرگ‌ترین یار و مددکار آن هاست. ایمان و اعتقاد مشعلی است که تاریک‌ترین راه‌ها را روشن می‌کند، وجدان‌ها را حساس و بیدار می‌سازد. هر کجا که منحرفی وجود داشته باشد او را به آسانی به سوی راستی رهبری می‌کند ))[۱۹۳]

((آن چه آدمی را به اوج سرنوشتش می‌رساند احساسات است نه عقل. روان به وسیله رنج و شوق بیشتر تعالی می‌پذیرد تا با کمک عقل و در این غیر، جایی که عقل بار گرانی شده است به پشت سر می‌گذارد و به جوهره روان، که عشق است منحصر می‌گردد.

بسیاری از افراد امروزی آن قدر به زندگی حیوانی نزدیکند که مطلقا جویای ارزش‌های مادی هستند. بدان جهت زندگی آنان خیلی کم مایه تر از حیوانات است، زیرا فقط ارزش‌های معنوی می‌تواند به ما روشنایی و شادی ببخشد ))[۱۹۴]

تزکیه نفس

((نخستین اصل پرورش قوای عقلانی نیست، بلکه بنای تار و پودی عقلانی در خویشتن است که تکیه گاه تمام عوامل دیگر روانی باشد. ضرورت حس اخلاق، کمتر از لزوم حس بینایی و شنوایی نیست. باید عادت کنیم تا به همان وقتی که نور را از ظلمت و صدا را از سکوت می‌شناسیم، خوبی را از بدی تمیز دهیم. وانگهی موظف شویم که از بدی پرهیز و خوبی کنیم.

رشد غذایی جسم و جان جز به کمک تزکیه نفس ممکن نمی‌شود. این وضع فیزیولوژیکی و روانی هر چند که به نظر معلمین و اجتماع شناسان امروزی، غریب می‌آید، معهذا رکن ضروری شخصیت را می‌سازد و همچون فرودگاهی است که روان می‌تواند از آن اوج بگیرد ))[۱۹۵]

پرورش ایمان و اخلاق پسندیده در روان کودک، یکی از حقوق فرزندان در آیین اسلام است و در این باره روایات بسیاری رسیده است. حضرت سجاد علیه السلام در ضمن حقوق فرزند فرموده است:

((و انک مسئول عما ولیته به من حسن الادب والدلاله علی ربه ))[۱۹۶]

پدر، در حکومتی که به فرزند دارد مسؤ ول است که طفل را مؤ دب و با اخلاق پسندیده پرورش دهد و او را به خداوند بزرگ راهنمایی کند.

درس خداپرستی

((قال رسول الله صلی الله علیه و آله: حق الولد علی والده اذا کان ذکرا ان یستقره امه و یستحسن اسمه و یعلمه کتاب الله و یهره ))[۱۹۷]

رسول اکرم (ص) در حدیثی حقوق پسران و دختران را به پدران خود شرح داده و در ضمن فرموده است: از حقوقی که پسر به پدر خود دارد این است که مادر وی را احترام کند، برای کودک نام خوب انتخاب نماید، به کودک قرآن بیاموزد، و او را به پاکی و پاک دلی پرورش دهد.

((عن النبی (ص) قال ان المعلم اذا قال للصبی بسم الله کتب الله له و للصبی و لوالدیه برائه من النار ))[۱۹۸]

وقتی معلم به کودک نام خدا بیاموزد خداوند معلم و کودک و همچنین پدر و مادر طفل را از عذاب مصون می‌دارد.

امام عسکری علیه السلام فرمود: خداوند به پدر و مادر پاداش بزرگی عنایت می‌فرماید.

((فیقولان یا ربنا انی لنا هذه و لم تبلغها اعمالنا؟))

آنان می‌گویند پروردگارا این همه تفضل درباره ما از کجاست؟ اعمال ما شایسته چنین پاداشی نیست.

حق شناسی از معلم

((فیقال هذه بتعلیمکما ولدکما القرآن و تبصیرکما ایاه بدین الاسلام ))[۱۹۹] در جواب گفته می‌شود: این همه عنایت و نعمت پاداش شماست که به فرزند خود کتاب خدا را آموختید و او را در آیین اسلام بصیر و بینا تربیت کردید.

عبدالرحمن سلمی به فرزند حضرت حسین (ع) سوره حمد را آموخت. وقتی کودک در حضور پدر سوره را خواند، حضرت حسین (ع) علاوه بر پول نقد و پارچه‌ای که از راه حق شناسی به معلم طفل داد، دهان آموزگار را از در پر کرد.

((فقیل له فی ذلک فقال علیه السلام، و این یقع هذا من عطائه یعنی تعلیمه ؟))[۲۰۰]

کسانی که از این همه عطا تعجب کردند و در آن باره از حضرت سؤ ال نمودند. حسین علیه السلام در جواب فرمود: کجا پاداش مالی من به اعطای آموزش این معلم برابری می‌کند؟ یعنی خدمت تعلیم سوره حمد از عطای مالی من ارزنده تر است.

مبانی ایمانی و تعالیم اسلامی برای کودکان به اندازه‌ای مورد توجه پیشوای گرامی اسلام بوده که صریحا از پدران و مادرانی که به تربیت دینی کودکان خود بی اعتنا هستند برائت و دوری جسته و آنان را وابسته به خود ندانسته است.

لزوم پرورش ایمان

((روی عن النبی صلی الله علیه و آله: انه نظر الی بعض الاطفال فقال: ویل آخر الزمان من آبائهم! فقیل یا رسول الله من آبائهم المشرکین؟ فقال لا، من آبائهم المومنین لا یعلمونهم شیئا من الفرائض و اذا تعلموا اولادهم منعوهم و رضوا عنهام بعرض یسیر من الدنیا فانا منهم بری و هم منی براء ))[۲۰۱]

رسول اکرم (ص) به بعضی از کودکان نظر افکند و فرمود: وای به فرزندان آخر زمان از روش ناپسند پدرانشان. عرض شد: یا رسول الله از پدران مشرک؟ فرمود: نه، از پدران مسلمان که به فرزندان خود، هیچ یک از فرایض دینی را نمی‌آموزند و به ناچیزی از امور مادی درباره آنان قانع هستند. من از این مردم برّی و بیزارم و آنان نیز از من بیزار.

دانشمندان غرب نیز به لزوم تعالیم ایمانی برای حسن تربیت و تاءمین سعادت کودکان جدا معترفند.

ریموندبیچ می‌گوید:

((بدون تردید تعلیمات اخلاقی و مذهبی بیش از سایر مسائل بر عهده خانواده است، زیرا تربیت بدون اخلاق جز جنایتکار زیرک چیز دیگری به بار نمی‌آورد. از طرف دیگر قلب انسان، بدون مذهب نمی‌تواند به سوی اخلاق بگراید و اگر کسی بخواهد اصول اخلاقی را بدون مذهب بیاموزد، مانند این است که قصد کند پیکری زنده، اما بدون تنفس به وجود آورد.

نخستین تصویری که کودک از خدا در ذهن خود ترسیم می‌کند از روابطش با پدر و مادر سرچشمه می‌گیرد و همچنین نخستین آگاهی او درباره اطاعت و بخشندگی و راستی، با طرز عمل خانواده بستگی دارد و همه این مسائل بایستی در نخستین سال‌های کودکی انجام پذیرد زیرا در این سال هاست که ذهن طفل، بهتر از مواقع دیگر برای ضبط آن چه درک می‌کند آمادگی دارد.

پدر و مادر نه تنها فرصت و موقعیت مناسب برای توجه به پرورش روان و اندیشه کودک دارند، بلکه آن‌ها وظیفه مند هستند که خدا را با همه نیکی و نیرو، با همه اراده و بزرگی، به فرزندان خود بشناسانند و برای این منظور آنان نمی‌توانند به سوی اΙĘǙ بگراید و اگر کسی بخواهد اصول اخلاقی را بدون مذهب بیاموزد، مانند این است که قصد کند پیکری زنده، اما بدون نفس به وجود آورد.

نخستین تصویری که کودک از خدا در ذهن خود ترسیم می‌کند از روابطش با پدر و مادر سرچشمه می‌گیرد و همچنین نخستین آگاهی او درباره اطاعت و بخشندگی و راستی، با طرز عمل خانواده بستگی دارد و همه این مسائل بایستی در نخستین سال‌های کودکی انجام پذیرد، زیرا در این سال هاست که ذهن طفل، بهتر از مواقع دیگر برای ضبط آنچه درک می‌کند آمادگی دارد.

پدر و مادر نه تنها فرصت و موقعیت مناسب برای توجه به پرورش روان و اندیشه کودک دارند، بلکه آن‌ها وظیفه مند هستند که خدا را با همه نیکی و نیرو، با همه اراده و بزرگی، به فرزندان خود بشناسانند و برای این منظور آنان می‌توانند از دو منبع سرشار و غنی، یکی از مذاهب و دیگری از طبیعت، استفاده برند ))[۲۰۲]

اثر ایمان در کودک

کودکانی که از اول با ایمان به خدا تربیت می‌شوند، اراده‌ای قوی و روانی نیرومند دارند. از دوران کودکی رشید و با شهامت هستند و نتایج درخشان ایمان از خلال گفتار و رفتارشان به خوبی مشهود است.

یوسف صدیق فرزند یعقوب پیغمبر است. این کودک محبوب درس خداپرستی را از پدر بزرگوار خود فرا گرفته و در دامن یعقوب طفل با ایمانی بار آمده است. برادران بزرگ ترش به وی حسد بردند، به ایذای او تصمیم گرفتند. کودک را با خود به بیابان آوردند و پس از رفتارهای خشن و ناراحت کننده، به فکر قتلش افتادند. بعدا از کشتنش صرف نظر نموده، به چاهش افکندند و سرانجام طفل را به کاروان مصری به نام غلام بچه‌ای فروختند.

((قال ابو حمزه: قلت لعلی بن الحسین علیهاالسلام: ابن کم کان یوسف یوم القوه فی الجب؟ فقال: ابن تسع سنین ))[۲۰۳]

ابوحمزه از علی بن حسین علیهماالسلام سؤ ال کرد: روزی که یوسف را برادرانش در چاه افکندند چند ساله بود؟ حضرت در جواب فرمود: نه ساله.

از کودک نه ساله‌ای که در چنین وضع سخت و شرایط ناراحت کننده دچار شده، جز اضطراب و جزع انتظار دیگری نیست؛ ولی ایمان در این کودک اثر عجیب و حیرت زایی گذارده است.

سخن یوسف صدیق

((لما اخرج یوسف من الجب و اشتری قال لهم قائل: استوصوا بهذا الغریب خیرا. فقال لهم یوسف: من کان مع الله فلیس له غربه ))[۲۰۴]

موقعی که یوسف را از چاه خارج کردند و به غلامی معامله نمودند، یکی از حضار به وضع کودک رقت کرد و از روی راءفت و مهربانی گفت: نسبت به این طفل غریب نیکی کنید. یوسف که این جمله را شنید با اطمینان خاطر و آرامش روان گفت: آن کس که با خداست گرفتار غربت و تنهایی نیست.

حلیمه سعدیه دایه رسول اکرم می‌گوید: وقتی حضرت محمد (ص) سه ساله شد، روزی به من گفت: ((مادر، روزها برادرانم کجا می‌روند؟))

جواب داد: ((گوسفندان را به صحرا می‌برند ))

گفت: ((برای چه مرا با خود همراه نمی‌برند؟))

مادر گفت: ((مایلی بروی ؟))

جواب داد: ((بلی))

گفته حضرت محمد (ص)

((فلما اصبح دهنته و کحلته علقت فی عنقه خیطا فیه جزع یمانیه، فنزعها ثم قال لی مهلا یا اماه فان معی من یحفظنی ))[۲۰۵]

صبح فردا پیغمبر را شست و شو کرد. به موهایش روغن زد، به چشمانش سرمه کشید و یک مهره یمانی که در نخ کشیده بود برای محافظت او به گردنش آویخت. حضرت محمد (ص) مهره را از گردن کند و گفت: مادر، خدای من که همواره با من است نگهدار و حافظ من است. ایمان به خداوند است که طفل سه ساله‌ای را این چنین آزاد و نیرومند بار می‌آورد!

تسریع در پرورش ایمان

روان کودک برای پذیرش تعالیم ایمانی و اخلاقی مانند زمین مستعدّی است که هر بذری را در خود می‌پرورد. پدران و مادران موظفند در پرورش ایمان و اخلاق کودک تسریع کنند و کمترین فرصت را به رایگان از دست ندهند. لازم است خیلی زود در اولین موقع دل کودک را به حبّ خدا و مهر پیشوایان الهی و رهبران روحانی متوجه کنند.

((عن ابی عبدالله علیه السلام قال: بادروا اولادکم بالحدیث قبل ان یسبقکم الیهم المرجئه ))[۲۰۶]

امام صادق علیه السلام می‌فرمود: احادیث اسلامی را به فرزندان خود هر چه زودتر بیاموزید، قبل از آن که مخالفین بر شما سبقت گیرند و دل‌های کودکان شما را با سخنان نادرست خویش اشغال نمایند.

تزکیه نفس و توجه به جهات معنوی از وظایف یومیه تمام افراد مردم است. برای نیل به کمال لایق انسانی لازم است هر یک از افراد بشر، همه روزه به موازات فعالیت‌های مادی و جلب لذایذ غریزی، متوجه جهات روحانی خود باشند و در راه تعالی روان خویشتن نیز کوشش نمایند.

علی علیه السلام می‌فرمود:

((للمومن ثلاث ساعات: فساعه یناجی فیها ربه، و ساعه یرم معاشه، و ساعه یخلی بین نفسه و بین لذتها فیها یحل و یجمل ))[۲۰۷]

برای مردان با ایمان شبانه روز سه ساعت است: یک ساعت برای مناجات با خدا و تعالی روان، یک ساعت برای تاءمین معاش و اصلاح زندگی، یک ساعت برای ارضای تمایلات روا و جلب لذایذ مباح.

مایه برتری بشر

تاءمین غذا و جلب لذایذ مشترک بین انسان و بهایم است. چیزی که مایه برتری بشر از حیوانات است روابط روحانی با خداوند و نیل به کمالات عقلی و عاطفی است.

((قال ابو عبدالله علیه السلام: اقصر نفسک عما یضرها من قبل ان تفارقک واسع فی فکاکها کما تسعی فی طلب معیشتک فان نفسک رهینه بعلمک ))[۲۰۸]

قبل از آنکه بمیری جان خود را از آنچه به خیر و سعادتش مضرّ است بازدار. همان طور که در طلب معاش خود کوشا هستی در آزادی روان خود از ناپاکی‌ها نیز کوشش کن، زیرا آزادی جانت در گرو اعمالی است که مرتکب می‌شوی.

محاسبه نفس

همان طور که حفظ حیات و سلامت جسم نیازمند به فعالیت مداوم اقتصادی و مراقبت‌های بهداشتی است، حفظ سلامت روان نیز محتاج به فعالیت‌های پی گیر و مراقبت‌های مداوم است. کسی که به تعالی روان و پاکی ضمیر علاقه مند است باید تمام گفتار و رفتار خود را تحت مراقبت دقیق قرار دهد، پیرامون گناه و ناپاکی نگردد، زبانش به سخنان ناروا و پلید آلوده نشود. لازم است همه روزه به حساب خود رسیدگی کند و ا خویش را در کمال دقت بررسی نماید.

((عن ابی الحسن الرضا صلوات الله علیه قال: لیس منا من لم یحاسب نفسه فی کل یوم[۲۰۹]))

آن کس که همه روزه به حساب خویشتن رسیدگی نکند و نیک و بد خود را نشناسد از ما نیست و به مکتب روحانی ما بستگی ندارد.

کانون ایمان

کانون اثلی ایمان، اعماق جان و زوایای روان مردم است مؤ من کسی است که در ضمیر باطن به خداوند جهان و تعالیم پیامبران او معتقد باشد، ولی ارتباطی که بین جسم و جان بشر است و هر یک در دیگری اثر می‌گذارد هماهنگی بین جسم و جان برای مردم ((ایمان ضروری و لازم است لذا در روایات اسلامی، ایمان مجموعه اعتقاد روان و اقرار زبان و اعمال بدن معرفی شده همان طور که تدریس یک استاد یا عملیات جراحی یک جراح ریشه‌های علمی را در باطن آنان تقویت می‌کند، اذکار و عبادات بدنی نیز ایمان باطنی مردان ایمان را محکمتر می‌نماید.

((فی کلام امیر المونین علیه السلام: ان الایمان لیبدو لمعه بیضاء فاذا عمل العبد الصالحات نما و زاد حتی یبیض القلب کله ))[۲۱۰]

علی علیه السلام می‌فرمود: اولین ظهور ایمان در قلب آدمی روشنایی کوچک و محدودی است، ولی در پرتو اعمال شایسته و در اثر تکرار کارهای پسندیده رفته رفته آن فروغ کوچک بزرگ می‌شود و سرانجام، شعات نورانی اش آن قدر وسیع می‌گردد که همه قلب را فرا می‌گیرد و تمام ضمیر باطن را روشن و منور می‌کند.

بودن تردید ممارست در عبادات بدنی در حالت خضوع و دعا و در پیشگاه خداوند عامل بزرگی برای نورانیت جان و تحکیم مبانی ایمان است یک قسمت مهم از تعالیم اسلام در برنامه تعالی روان عبادات و مناجات با خداوند است بعضی از عبادات و اذکار به صورت نمازهای واجب و مستحب در چهارچوبه مخصوص تشریع شده و بعضی از عبادات به عنوان ذکر خدا و دعا به طور آزاد مقرر گردیده است بعضی از عبادات، به منظور تامین پاره‌ای از مصالح آشکارا صورت می‌گیرد، ولی در قسمت مهمی از عبادات و ادعیه تاکید شده است که در تنهایی و خفا انجام شود.

((عن جعفربن محمد عن ابیه عن جده قال قال رسول الله (ص): اعظم العبادات اجرا اخفاها ))

امام صادق علیه السلام از رسول اکرم (ص) روایت کرده است که فرمود: بزرگ‌ترین پاداش برای عباداتی است که پنهانی و در خفا انجام می‌شود.

مناجات نیمه شب

نیمه شب موقعی که مردم در بستر خواب آرامیده‌اند، تاریکی سراسر جهان را فرا گرفته و سکوت همه جا حکمفرماست، خداپرستان و مردان با ایمان به منظور دعا و تضرع در پیشگاه خداوند بزرگ بستر را ترک می‌گویند.

((تتجافی جنوبعم عن المضاجع یدعون ربهم.[۲۱۱]))

عشق سوزان خدا پرستی و شعله فروزان ایمان از اعماق جان آنان زبانه می‌کشید، باشور و شوق وصف ناپذیری وضو می‌سازند، باخضوع و خشوع به حضور خداوند می‌روند، حرف می‌زنند، دعا می‌کنند، اشک می‌ریزند، برخود می‌لرزند، از خود بی خود می‌شوند، لغزش‌های خویش را از خاطر می‌گذرانند، عذر می‌خواهند، استغفار می‌کنند، باخدا پیمان درستی و درستکاری می‌بندند، از او استمداد می‌کنند، و از قدرت لایزال او کسب قدرت و نیز می‌نمایند.

آثار روانی

آن حالت روانی، آن هیجان درونی که در نیمه شب به مرد الهی دست می‌دهد فوق علم است، فوق عقل است، واقعیتی است ناسنجیدنی، حقیقتی است غیر قابل توصیف، ولی اثر خیره کننده اش در تمام ذرات وجود آن مرد الهی آشکار است در جسم و جانش طوفانی برپا می‌کند، روی تمام قوایش اثر می‌گذارد، دلش را مطمئن می‌کند، به او شهامت و شجاعت می‌بخشد، غرایزش را مهار می‌کند، از گناهش باز می‌دارد، دلش را خیر خواه و مهربان می‌نماید به او روح از خود گذشتگی و فداکاری می‌بخشد، و خلاصه او را انسان کاملی می‌سازد و تمام سجایای انسانی را در وی بیدار می‌کند و به فعالیت وا می‌دارد.

آن حالت پاک و نورانی، آن معنویت درخشان آسمانی، حقیقت تقوای کامل و هدف مکتب اسلام است.

((عن ابی بصیر قال: سالت اباعبدالله علیه السلام عن قول الله عزوجل اتقواالله حق تقاته، قال: یطاع فال یعصی و یذکر فلاینسی و یشکر فلا یکفر ))[۲۱۲]

خداوند در قراآن شریف فرموده است: به حقیقت تقوا پرهیزگار شوید ابی بصیر معنی این آیه را از امام صادق (ع) سئوال کرد حضرت در جواب فرمود: متقی حقیقی کسی است که پیوسته مطیع او امر الهی باشد، هرگز گناه نکند، همواره در یاد خدا باشد، هرگز حق را فراموش ننماید، تمام نعمت‌های الهی را شکار باشد، هرگز کفران نعمت نکند.

الهامات مذهبی

((تاثیر الهامات مذدهبی در بشریت عمیق تر از افکار فلسفی بوده و در تمدن‌های گذشته، مذهب پایه و اساس زندگی خانوادگی و اجتماعی را تشکیل می‌داده است خاک اروپا هنوز پوشیده از بقایای معابد و دیرهایی است که به دست گذشتگان بالا رفته، ولی امروز کسی مفهوم آنها را به خوبی نمی فهمدمع هذا ادای فرایض مذهبی در زندگی جدید، چون یکی از اعمال ضروری روحی بعضی از افراد، باقی مانده و فی الحال نیز در مردمی که سطح فرهنگشان بلاست از نو متظاهر شده است.

فعالیت مذهبی نیز چون فعالیت اخلاقی جنبه‌های مختلفی به خود می‌گیرد و در مقدماتی‌ترین مرحله خود به صورت الهامی مبهم، به سوی نیرویی که مافوق مظاهر مادی و فکری دنیای ماست، به شکل پرستش صامتی در می‌آید و جمال مطلق را جست و جو می‌کند.

آن زیبایی و جمالی که مطلوب و مقصود عارف است هیچ شکلی به خود نمی‌گیرد و با هیچ زبانی به وصف نمی‌آید ودر دل اشیاء دنیای مرئی ما پنهان است اقدام به تزکیه نفس دشوار است، به این جهت کسانی که شوق پیمودن این راه را دارند کمند آن که به چنین کار خطیری دست می‌زند باید از خود وا رهد و از اسباب جهان بگذرد، سپس در ظلمت شب‌های تیره، در حالی که به ناتوانی و لغزش‌های خود می‌گیرد لطف خداوندی را بطلبد به این ترتیب به وارستگی می‌رسد و دعا برای او صورت سیر روحانی به خود می‌گیرد، ولی نمی‌تواند آن چه را که می‌بیند توصیف کند ))[۲۱۳]

عبادات تمرینی

برای این که کودکان از اول مؤ من و خداپرست تربیت شوند لازم است بی جسم و جان آن‌ها نیز از نظر ایمانی، هماهنگی برقرار باشد، به همین جهت اسلام از طرفی پدران و مادران را مکلف نموده است که فرزندان را به خدا متوجه کنند و به آنان خدا پرستی و تعالیم دینی را بیاموزند و از طرف دیگر دستور داده است اطفال را به نماز و عبادات تمرینی وادارند.

((عن معاویه بن وهب قال: سالت ابا عبدالله علیه السلام فی کم یؤ خذا الصبی بالصلوه؟ فقال بین سبع سنین و ست سنین))[۲۱۴] معاویه بن وهب از امام صادق (ع) پرسش کرد در چه سنی کودک به نماز وادار می‌شود؟ حضرت فرمود بین شش و هفت سالگی.

((عن النبی صلی الله علیه و آله قال: مروا صبیانکم بالصلوه اذا بلغوا سبعا ))[۲۱۵]

رسول اکرم (ص) فرمود به کودکان خود در هفت سالگی امر کنید نماز بگذارند.

امام باقر (ع) در حدیث مفصلی وظایف اولیای اطفال را در تربیت‌های ایمانی کودکان در سنین مختلف بیان فرموده است: در سه سالگی کلمه توحید لااله الالله را به طفل بیاموزند. در چهارسالگی محمد رسول الله را به او یاد بدهند در پنج سالگی رویش را به قبله متوجه کنند و به او بگویند که سر به سجده بگذارد.

((فاذا تم له ست سنین علم الرکوع و السجود حتی یتم له سبع سنین فاذا تم له سبع سنین قیل له اغسل وجهک و کفیک، فاذا غسلهما قیل له صل ))[۲۱۶]

در شش سالگی کامل رکوع و سجده صحیح را به او بیاموزند، در هفت سالگی به طفل می‌گویند: دست و رویت را بشوی و نمازبگذار.

نیایش کودک

عبادات تمرینی کودک، دعا و نیایش کودک در پیشگاه خداوند، اثر درخشانی در روان طفل می‌گذارد ممکن است کودک الفاظ و عبارات نماز را نفهمد، ولی معنی توجه به خدا، راز و نیاز با خدا، استمداد از خدا، عرض دعا و تمنا در پیشگاه خداوند را در عالم کودک خود درک می‌کند، امیدوار بار می‌آید، دلش به خداوند و رحمت نامحدود او مطمئن می‌شود در باطن خویش، تکیه گاهی برای خود حس می‌کند. آن حالت امیدواری و اطمینان و آن توجه به قدرت نامحدود الهی، بزرگ‌ترین سرمایه سعادت در تمام دوران زندگی او خواهد بود در مواقع سخت، در پیشامدهای ناگوار، می‌تواند از آن نیروی نهانی استفاده کند به آن متکی و مطمئن باشد و در جزر و مد حوادث، باخاطری آرام شخصیت خود را حفظ کند.

((الذین امنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله الا بذکر الله تطمئن القلوب ))[۲۱۷]

مؤ منین واقعی با یاد خدا دلی آرام و مطمئن دارند. آگاه باشید که تنها با یاد خداوند دل‌های مردم قرار و اطمینان پیدا می‌کند.

((برای تعالی روان دانشمند یا هوشمند بودن ضروری نیست، کافی است که آن را بخواهند، کافی است هر کس هر روز صبح و عصر چند دقیقه از غوغا بر کنار بماند و به خود بپردازد و قاضی وجدان را به حکمیت بخواند و خطاهایش را بشناسد و طرح کارش را بریزد هم در این موقع، کسانی که طرز نیایش را می‌دانند باید دعا کنند نیایش هممیشه نتیجه‌ای دارد، حتی اگر این نتیجه آن نباشد که ما می‌خواسته‌ایم به این جهت بایستی از آغاز زندگی کودکان را عادت داد که زمان‌های کوتاهی در سکوت و آرامش بخصوص بای نیایش بگذرانند هر کس که یک بار موفق شد می‌تواند هر زمان که بخواهد در دنیای آرامی که ما فوق تصاویر اشیاء و ترسیم کلمات قرار دارد برسد، آن وقت کم کم تاریکی محو می‌شود و همچون از چشمه روشنی، نوری در میان خاموشی به جریان می‌افتد ))[۲۱۸]

نمونه انسان کامل

بهترین نمونه یک انسان کامل، یک بشر ایمان، حضرت مولی الموحدین علی بن ابی طالب (ع) است آن راد مردی که امروز مصادف روز مرگ پرافتخار اوست آن شخصیت بی نظیری که مادر روزگار هرگز قادر نیست مانند وی فرزندی در آغوش خود بپرورد، آن انسانی که گردش نیرومند جهان، پس از قرن‌های متمادی نتوانسته است نام مقدّسش را از صفحه روزگار محو کند و شخصیت او را به دست فراموشی بسپارد علی بن ابی طالب از پرو فروغ‌ترین ستاره‌های درخشنده در آسمان انسانیت است تاریخ زندگی این رهبر عالی قدر مملو از تقوا و فضیلت، عدالت و شجاعت، فداکاری و سخاوت، ثبات و استقامت، و خلاصه تمام سجایای اخلاقی و انسانی است علی بن ابی طالب علیه السلام در ظل ایمان واقعی تمام مدارج کمال را پیموده و به همه افتخارات انسانی نایل آمده است.

مربی علی بن ابی طالب، پیشوای عالی مقام اسلام، حضرت محمد صلی الله علیه و آله بود علی علیه السلام از کودکی تحت مراقبت‌های دقیق رسول اکرم (ص) قرار گرفت و در آغوش پر مهر آن حضرت تربیت شد آن چه در پرورش صحیح جسم و جان یک کودک مستعد لازم بوده رسول مکرم درباره علی (ع) اعمال کرد و او را هر جهت شایسته و لایق بار آورد.

هسته مرکزی اسلام

علی علیه السلام به سن ده سالگی رسید که حضرت محمد (ص) از طرف خداوند به پیغمبری مبعوث شدد اسلام را به آن طفل خردسال، به آن کودک عاقل و دراک عرضه کرد و او را به قبول آن آیین آسمانی دعوت نمود علی (ع) ایمان آورد و از روز اول علی بن ابی طالب و خدیجه همسر ارجمند آن حضرت به پیغمبراکرم (ص) گرویدند و هسته مرکزی اسلام از آن سه نفر تشکیل شد.

در روزگاری که هنوز آوازه اسلام به گوش‌ها نرسیده بود و مردم از آیین آسمانی حضرت محمد (ص) بی خبر بودند، می‌دیدند جوانی در پیشگاه خداوند به نماز می‌ایستد کودکی در طرف راستش و بانویی پشت سر آن دو نفر جوان به رکوع می‌رود آنان نیز با وی رکوع می‌کنند و چون به سجده می‌رود آنان هم به سجده می‌روند قیس که از اکابر عرب بود از این منظره به عجب آمد، به عباس بن عبدالمطلب که در آنجا حاضر و ناظر بود گفت:

((امر عظیم. فقال العباس امر عظیم ))

حادثه بزرگی است عباس جواد داد: بلی حادثه بزرگی است.

((اتدری من هذا الشاب؟ هذا محمد بن عبد الله بن عبد المطلب ابن اخی، اتدری من هذا الغلام؟ هذا علی بن ابی طالب ابن اخی. اتدری من هذه المراه؟ هذه خدیجه بنت خویلد ان ابن اخی هذا حدثنی ان ربه، رب السوات و الارض، امره بهذا الدین الذی هو علیه، و لا والله ما علی ظهر الارض علی هذا الدین غیر هولاء الثلثه ))[۲۱۹]

آیا می دانی این جوان کیست؟ او محمدبن عبدالله بن عبدالمطلب برادرزاده من است آیا می دانی این کودک کیست؟ او علی بن ابی طالب برادرزاده من است آیا می دانی آن زن کیست؟ او خدیجه دختر خویلد است این برادرزاده من به من خبر داده است که خدای او، پروردگار آسمان و زمین، وی را به این آیین امر فرموده است. به خدا قسم در روی زمین غیر از این سه نفر کسی به این دین ایمان ندارد.

محرک علی بن ابی طالب در این همگامی، ایمان به خداست عشق سوزان الهی تمام ذرات وجود علی را احاطه کرده است، حضرت محمد (ص) را فرستاده خدا می‌داند، برای خدا از او و آیین آسمانی اش دفاع می‌کند در آن محیط مسموم و خطرناک و از ناحیه آن مردم وحشی و بی انضباط، هر لحظه خطراتی پیغمبراکرم (ص) را تهدید می‌کرد و علی (ع) برا حفظ جان پیغمبر تمام نیروی خود را به کار می‌انداخت به هر نسبتی که عدد مسلمین رو به افزایش می‌رفت، و زن و مرد به دین اسلام می‌گرویدند کینه مشرکین بیشتر می‌شد و در قتل پیغمبر و امحای آثار اسلام مصمم تر می‌شدند ناچار رسول اکرم (ص) به مدینه مهاجرت کرد علی بن ابی طالب نیز به مدینه رفت در پیشامدها و حوادث قبل از هجرت، در جنگ‌ها و سرایای بعد از هجرت همه جا باپیغمبر بود، از وی و دین او دفاع می‌کرد.

((و الله مازلت اضرب بسیفی صبیا حتی صرت شیخا ))[۲۲۰]

به خدا قسم از کودکی شمشیر می‌زدم تا امروز که پیر شده‌ام.

فداکاری‌ها و از خودگذشتگی‌های علی بن ابی طالب همه جا تواءم با شجاعت و شهامت، ثبات و استقامت بود.

((ما ضعف و لاجبنت .))[۲۲۱]

نه هیچ وقت اظهار ضعف و ناتوانی کردم و نه هرگز ترسیدم.

کسی که از کودکی مؤ من بار آمده و در باطن سرمایه ایمان دارد و خویشتن را متکی به قدرت نامحدود و لایزال الهی می‌داند، از هیچ چیز نمی‌ترسد و از هیچ کس نمی‌هراسد.

شجاعت علی (ع)

در ایام زمامداری خود در کوفه، در اوقاتی که کشور طوفانی بود و اعضای حزب جنایتکار و خطرناک خوارج به قتل آن حضرت تصمیم گرفته بودند، علی بن ابی طالب اواخر شب، تنها به نقطه خلوتی می‌رفت تا با خدا راز و نیاز گوید قنبر خدمتگزار باوفای علی (ع) پشت سر آن حضرت مخفیانه با شمشیر به راه می‌افتاد اتفاقا شبی علی (ع) او را دید.

((فقال یا قنبر مالک؟ قال جئت لامشی خلفک فان الناس کما تراهم یا امیر المومنین فخفت علیک ))

علت آمدنش را پرسید: قنبر گفت: از وضع آشفته و خطرناک محیط آگاهید من بر جان حضرت خائفم، برای مخافظت شما می‌آیم حضرت فرمود:

((ان اهل الارض لایستطیعون بی شیئا الا باذن الله عزوجل فارجع. فرج ))[۲۲۲]

هیچ کس از اهل زمین قادر نیست به من آسیبی برساند مگر به اذن خداوند. برگرد، به همراه من نیا. قنبر برگشت.

ایمان و روان آرام

علی بن ابی طالب مرد خدا و متکی به ذات مقدّس حق است کسی که به خدا متکی است دلش مطمئن و روانش آرام است، نگرانی و ترس در ضمیرش راه ندارد علی بن ابی طالب هر شب با خدا خلوت می‌کند مدینه یا مکه، کوفه یا بصره، شهر یا بیابان، فرق نمی‌کند او همیشه و همه جا ساعتی را از اواخر شب به مناجات با خدا اختصاص می‌دهد. با تضرع و زاری، با اشک و آه به پیشگاه خدا می‌رود، از اعماق جان سخن می‌گوید و از خدا کسب فیض می‌کند، دل نورانی را روشن تر و ضمیر پاک را با صفاتر می‌نماید.

هیجان‌های درونی و انقلاب‌هایی که در مناجات با خدا، به علی (ع) دست می‌داد نه عقل می‌توان بفهمد، نه زبان قادر است توصیف کند بعضی از مواقع اتفاقا کسانی حالت دعا و تضرع علی (ع) را دیده‌اند و گوشه‌ای از آن حالات وصف ناپذیر را با عبارات نارسایی بیان کرده‌اند یکی می‌گوید:

((اذا نحن بامیرالمومنین فی بقیه اللیل واضعا یده علی الحائط شبیه الواله ))[۲۲۳] در اواخر شب علی را دیدیم که مانند انسان واله و مبهوتی دست‌های خود را به دیوار گذارده، از خود بی خود شده، آیاتی از قرآن شریف می‌خواند و اشک می‌ریزد.

مناجات‌های علی (ع)

دیگری می‌گوید: آن قدر در پیشگاه الهی جزع کرد و از عذاب خدا سخن گفت تا بی حال روی زمین افتاد.

((فاتیته فاذا هو کالخشبه الملقاه فحر کته فلم یتحرک فقلت انا الله و انا الیه راجعون، مات والله علی بین ابی طالب ))[۲۲۴]

کنارش آمدم مانند چوب خشکی به زمین افتاده بود حرکتش دادم، حرکت نکرد با خود گفتم علی بن ابی طالب از دنیا رفت!

ای همایون مرغ شب آهنگ مجذوب خدا

از مناجاتت به شب در کعبه می‌پیچد صدا

چشمه زمزم ز اشک چشم تو گیرد صفا

جلوه گاه طایر اقبال باشد هر کجا

سایه اندازد همای چتر گردون سای تو

عروه الوثقی توئی و از تو ایمان محک است

در حریم کعبه چون پایت به دوش خاتم است

در ازای خاک راهت هر چه من گویم کم است

گر چه خورشید فلک چشم و چراغ عالم است

روشنایی بخش چشم اوست خاک پای تو

سرمایه بزرگی که علی بن ابی طالب را از طفولیت به عالی‌ترین مدارج انسانی نایل کرد ایمان به خداوند بود جلب رضای خدا و اطاعت از او امر الهی هدف عالی آن حضرت بود تمام حرکات و سکنات خود راهمواره با آن هدف مقدّس منطبق می‌کرد کلیه عواطف و احساسات علی (ع) تحت الشعاع عواطف نیرومند ایمان بود. حب مال و مقام، علاقه به برادر و خواهر، مهر به دختر و پسر، عشق به حیات و زندگانی و خلاصه همه چیز و همه کس نزد آن حضرت در حدود رضای خدا مورد توجه و احترام بود.

حکومت و اقامه حق

زمانی که بر مسند خلافت نشسته و شخص اول کشور بود، هدفش لذت مقام و ریاست یا لذت لباس و غذا و مسکن و مرکب عالی نبود، تنها لذت مطبوع و هدف عالی آن حضرت در زمامداری، جلب رضای خدا از راه احقاق حق و اقامه عدل بود.

((قال عبد الله بن عباس: دخلت علی امیر المومنین علیه السلام بذی قار و هو یحصف نعله فقال لی ما قیمه هذا النعل؟ فقلت لا قیمه لها. فقال علیه السلام: و الله لهی احب الی من امرتکم الا ان اقیم حقا او ادفع باطلا ))

موقعی که به جنگ بصره می‌رفت در منزلی به نام ذی قار کفش کهنه خود را وصله می‌زد. ابن عباس شرفیاب شد. حضرت به او فرمود: این کفش من چند می‌ارزد؟ ابن عباس گفت: قیمتی ندارد. حضرت قسم یاد کرد به خدا این کفش بی قیمت نزد من از حکومت برشماها محبوب تر است، مگر آنکه بتوانم در حکومت خود اقامه حقی کنم یا باطلی را دفع نمایم.

آری اقامه عدل اطاعت از امر الهی است و این فریضه مقدّس، وظیفه هر انسان با ایمانی است.

تاءثر از ستم

علی بن ابی طالب در مقابل حوادث سنگین مانند کوه پابرجایی مقاومت می‌کرد. علی علیه السلام در برابر سخت‌ترین مصائب و آلام زندگی بردبار و صابر بود، ولی تجاوز ستمگران و ناله مظلومان علی را ناراحت و متاءثر می‌کرد موقعی که به آن حضرت خبر رسید سربازان معاویه به شهر مرزی انبار تجاوز کردند دستبردی و حسان بن حسان بکری را کشتند و به زیور آلات بعضی از زنان دستبرد زدند، سخت متاءلم شد و در ضمن سخنرانی آتشین خود فرمود:

((فلو ان امرء مسلما مات من بعد هذا اسفا ما کان به ملوما بل کان به عندی جدیرا ))[۲۲۵]

پس از این واقعه ظالمانه اگر مسلمانی از غصه و تاءسف بمیرد ملامت ندارد، بلکه به نظر من مرگ در مقابل این ستمگری سزاوار است.

ضربه شمشیر مسموم، علی علیه السلام را سخت رنجور و ناتوان کرده و در بستر مرگش افکنده است. چشم جذابش کم فروغ و صدای گرم و نافذش ضعیف شده است، ولی روح پاک و ضمیر نورانی اش در کمال درخشندگی است. حرف می‌زند، به فرزندان خود وصیت می‌گوید. هر جمله از وصایای آن حضرت برای جامعه بشر درس بزرگ و حیات بخشی است. یکی از جملات وصایای علی علیه السلام اقامه عدل و حمایت از مظلوم بود به فرزندان خود فرمود:

وصیت در بستر مرگ

((کونوا اللظالم خصما و للمظلوم عونا ))[۲۲۶]

فرزندان عزیز، همواره دشمن متجاوزین و ستمگران و یار مظلومان و ستمدیدگان باشید.

دوست و دشمن به مراتب معنوی و سجایای انسانی حضرت علی بن ابی طالب علیه السلام معترفند. تاریخ زندگی آن حضرت سراسر افتخار و فضیلت است. پیروی و متابعت از آن انسان کامل و شخصیت بی نظیر مایه مباهات کشور و ملت ماست. امید است این سربلندی و افتخار همیشه برای ملت ایران پایدار و ثابت باشد.

عقده حقارت

عقده حقارت

((قال الله العظیم فی کتابه:

((. . و لا تلمزوا انفسکم و لا تنابزوا بالالقاب))))[۲۲۷]

هدف برنامه‌های دینی و علمی در تربیت کودک، پرورش صحیح جسم و جان کودک است. همان طور که تن و روان کودک با یکدیگر متحد و به هم آمیخته است. همچنین تربیت جسم و جان کودک نیز با یکدیگر هم بسته و مرتبط است. همان طور که حالات روان روی تن و تن روی روان اثر می‌گذارد، همچنین نیک و بد پرورش‌های جسم روی جان و جان روی جسم اثر می‌گذارد. همان طور که گاهی بدن یک کودک به علت کمبود مواد لازم غذایی یا زیاده روی در غذا دچار انحراف و بیماری می‌شود، همچنین روان کودک نیز به علت کمبود محبت و احترام یا زیاده روی در محبت و تکریم دچار انحراف شده و منشاء بیماری روانی می‌گردد.

لازم است پدران و مادرانی که عهده دار تربیت فرزندان هستند، در تمام مراحل زندگی کودک ناظر مصالح جسم و جان او باشند و هر دو را به موازات یکدیگر مورد توجه دقیق و پرورش صحیح قرار دهند.

احساس حقارت

احساس حقارت یکی از حالات تیره و نامطبوع روان است که گاهی از دوران کودکی دامنگیر انسان می‌شود. اگر این حالت روحی تشدید شود و در ضمیر باطن مزمن گردد و به صورت یک عقده روانی درآید، عوارض بسیاری روی جسم و جان می‌گذارد و بدبختی‌هایی به بار می‌آورد.

((هر گاه کشمکش روحی میان شخص و عقده معینی ادامه یابد، کم کم اعصاب فرسوده شده و بیماری خاصی دامنگیر انسان می‌گردد. معلوم است که این ضعف اعصاب فقط مولود التهابات و هیجانات روحی است و ابدا زاییده ضعف و کسالت بدنی نخواهد بود. یعنی قبل از اینکه عکس العمل جسم باشد عکس العمل روح است و به همین جهت با تغییر آب و هوا یا استعمال دواهای گوناگون هرگز معالجه نخواهد شد. هر نوع معالجه‌ای موقتی خواهد بود مگر آنکه طرز تفکر شخص تغییر کند.

در این حالت بحرانی، کشمکش روحی انسان به درجه‌ای می‌رسد که دیگر اعصاب تاب تحمل آن را ندارد و تمام نیروی مقاومتش به انتها رسیده و بالنتیجه انسان به غش و رعشه عصبی دچار می‌شود.

علائم بدنی چنین حالت بحرانی عبارت است از انقباض عضلات، کمی اشتها، بیخوابی، ضعف مفرط. اگر بخواهیم رابطه علت و معلولی این تظاهرات را پیدا کنیم، ریشه آن یا در وقایع دوران کودکی و یا در حوادثی است که در گذشته نزدیک، بر بیمار روی داده است. البته کشف چنین علتی بسیار مشکل است، زیرا فقط با درون شکافی خود بیمار ممکن است ریشه آن یافته شود. بعضی اوقات ریشه آن نفرت از توهینی است که به شخص شده یا ترس از به خاطر آمدن آن است، یا آنکه ممکن است ریشه آن را در ترس از دست دادن عزّت نفس پیدا کرد ))[۲۲۸]

شکست شخصیت

وقایع نامطلوب و خاطره‌های تلخی که عزّت نفس و شخصیت آدمی را در هم می‌شکند و به خودخواهی و غرور ذاتی انسان ضربه می‌زند، موجب احساس حقارت می‌شود. گاهی احساس حقارت در اثر هتک و توهین و در شرایط مخصوصی به وجود می‌آید که پس از گذشت چند ساعت یا چند روز فراموش می‌شود و از خاطر می‌رود، ولی در بعضی از مواقع عامل پایدار و ثابتی باعث احساس حقارت می‌شود و در اعماق جان نفوذ می‌کند.

در این موقع احساس حقارت به عقده حقارت تبدیل می‌شود و مانند یک ناخوشی مزمن نارحت کننده صاحبش را همواره رنج می‌دهد.

علل و عوامل بسیاری در ایجاد این حالت روانی مؤ ثر است. عیوب طبیعی در ساختمان کودکان و نواقص تربیتی در وضع پرورش آنان، می‌تواند منشاء احساس حقارت و احیانا باعث به وجود آمدن عقده حقارت گردد.

عوامل احساس حقارت

((به عقیده آدلر، عقیده خود کم بینی معمولا در سه دسته از افراد دیده می‌شود.

۱. افراد ناقص الخلقه.

یعنی افرادی که به ویژه از کودکی دارای نقیصه بدنی بوده‌اند و همواره این کمبود موجب شده است خود را در میان همسران خویش زبون تر و ناتوان تر احساس کنند. مانند کودکی که بر اثر فلج یک دست یا پا پیوسته در جمع کودکان دیگر نتواند به طور برابر بازی یا شرکت کند.

۲. افرادی که از کودکی تحت مراقبت افراطی پدر و مادر خود قرار گرفته‌اند و اینها باز خود ممکن است به دو دسته کوچک تقسیم شوند:

الف. کودکان ناز پرورده. کودکانی که مورد محبت زیادی قرار گرفته و به اصطلاح لوس و ننر و عزیز دردانه و یکی یک دانه بار آمده‌اند.

ب. کودکان مقهور. یعنی کودکانی که مورد سختگیری زیاد قرار گرفته، همواره هرگاه مثلا خواسته‌اند اظهار وجودی کرده باشند از بزرگترها تو دهنی خورده، با خشونت ماءمور به سکوت و گوشه گیری شده‌اند.

۳. کودکان ناخواسته. کودکانی که در کودکی کمتر مورد توجه قرار گرفته همواره احساس کرده‌اند که در این دنیا گویا موجودی زیادی، سربار، بی فایده، ناخواسته، و دوست ناداشتنی هستند ))[۲۲۹]

نقایص عضوی

یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌های الهی سلامت ولادت است. کودکی که از مادر طبیعی و بدون عیب، با روانی سالم و اندامی معتدل متولد می‌شود، پنجاه درصد سعادتش در حین ولادت تاءمین شده است. چنین انسانی از نظر ساختمان طبیعی و اعتدال خلقت روانی آرام و خاطری مطمئن دارد، ولی کودکی که از مادر، کور، کر، افلیج، و خلاصه معیوب متولد می‌شود یا در طول سنوات رشد به موانعی بر می‌خورد و بعضی از اعضایش از نمو طبیعی باز می‌ماند، یا در اثر حادثه‌ای یکی از اعضای مهم بدن را از دست می‌دهد، بدبخت و ناراحت است، در باطن احساس حقارت می‌کند و سرانجام دچار عقده حقارت می‌شود و همواره متاءثر و رنجیده خاطر است. به عبارت دیگر همان طور که عیوب و نقایص اعضای بدن در حین ولادت منشاء احساس حقارت و عقده حقارت می‌شود، همچنین کوری و کری و لالی یک انسان پس از سال‌ها بینایی و شنوایی و گویایی، نیز سبب احساس پستی و عقده حقارت می‌گردد.

((قال علی علیه السلام: اللهم اجعل نفسی اول کریمه تنتزعها من کرائمی و اول ودیعه ترجعها من ودائع نعمک عندی ))[۲۳۰]

علی علیه السلام در مقام دعا به پیشگاه خداوند عرض می‌کند: بارالها از تمام نعمت‌های بزرگی که به من عطا فرموده‌ای، جان مرا اولین نعمتی که قرار دهد که از من سلب می‌کنی، و از تمام امانت‌هایی که به من سپرده‌ای، حیات مرا اولین امانی قرار ده که از من پس می‌گیری.

حضرت حسین (ع) در ضمن دعای عرفه عرض می‌کند:

((و متعنی بجوار حی واجعل سمعی و بصری الوارثین منی ))

خدایا، مرا از تمام اعضا و جوارحم بهره مند فرما و چشم و گوش مرا وارث من قرار ده. یعنی تا موقع مرگ مرا از کوری و کری و نقص عضوی محفوظ بدار.

((کودکان هستند که از ضعف یا نقص بدنی در عذابند. نقص بدنی شامل خیلی چیزها می‌شود. از یک خال یا لکه کوچکی که در صورت یک دختر زیبایی باشد تا کجی استخوان پا یا ستوان فقرات و غیره.

تمام اینها و نواقص مشابه آن‌ها می‌تواند انسان را از اول تا آخر عمر زیر فشار عقده حقارت شکنجه دهد، و حتی کار او را به دیوانگی و جنون یا انتحار بکشاند.

کودکی که ضعیف است یا نقص بدنی دارد مجبور است که پیوسته تمسخر و سرزنش همبازی‌های سالم خود بوده و به واسطه همان نقص بدنی قادر به دفاع از خود نباشد. تنها عکس العمل او این است که فقط به روی خودش نیاورد، ولی همین خودخوری و سرکوبی غرور و احساسات است که مقدمه بدبختی‌های بعدی و ناراحتی‌های فکری او می‌شود. احساسات جریحه دار وقتی که به وسیله‌ای التیام نیافت به ضمیر ناآگاه می‌خزد و تمام انرژی‌های سرکوفته را دور خود جمع کرده و مایه تباهی اندیشه و اختلال فکر می‌گردد.

تجزیه و تحلیل روانی که از یک استاد دانشگاه به عمل آمد، نشان داد که عقده حقارتی را که وی از آن رنج می‌برده از دوران تحصیل او در دبستان به وجود آمده است. بدین معنی که وی بلندترین شاگردان بوده و هنگام بازی یا استراحت و تفریح، قبل از همه او به چشم اولیای مدرسه می‌رسید. از این رو هر وقت اتفاقی در مدرسه می‌افتاد، برای تنبیه سایرین بلافاصله او را از صف بیرون کشیده و وسیله عبرت قرار می‌دادند. هر چند در پاره‌ای از موارد این عمل بجا بوده، ولی این طفل از همان وقت احساس می‌کرد که در بیشتر مواقع مورد ظلم و ستم قرار گرفته است و این بدبختی هم علتی جز بلندی قد او نداشته است ))[۲۳۱]

تحقیر و تمسخر

کودکان یا بزرگسالانی که دچار نقص عضوی و عیب ساختمانی هستند از دو جهت رنج می‌برند: اول از نقص و محرومیتی که در خود احساس می‌نمایند. دوم از توهین و تمسخر دیگران.

کسی که لال است می‌بیند دیگران با هم سخن می‌گویند. از محاوره با یکدیگر لذت می‌برند، ولی او به سبب عیبی که در زبان دارد از سخن گفتن عاجز است. این احساس عجز روان او را فشار می‌دهد، خود را کوچک و حقیر می‌بیند و خاطرش از این محرومیت آزرده و ملول است. رنج دیگر او از این جهت است که افراد او را تحقیر می‌کنند، به باد مسخره می‌گیرند و عجز او را به صورت تقلید توهین آمیزی وانمود می‌نمایند. شاید رنج توهین مردم سنگین تر از نقص و محرومیتی است که در باطن خود احساس می‌کند.

شرمساری و خجلت

جاحظ از مردان تحصیل کرده‌ای بود که در قرن سوم هجری زندگی می‌کرد. کتاب‌هایی نوشته و آثاری از او به جا مانده است. بسیار بدگل و قبیح المنظر بوده و چون نسبت به حضرت علی بن ابی ابی طالب (ع) ابراز مخالفت و دشمنی می‌کرد، خلفای عباسی از وی حمایت می‌کردند.

روزی با شاگردان خود می‌گفت: در تمام دوران زندگی، هیچ کس مانند یک نفر زن مرا شرمسار و خجلت زده نکرده است. روزی در رهگذر با زنی برخوردم. از من خواهش کرد همراه او بروم. به دکان مجسمه سازی آمد و مرا به صاحب دکان نشان داد و گفت: ((مثل این شیطان )) متحیر ماندم. وقتی زن مرا ترک گفت و رفت، از صاحب دکان قضیه را سؤ ال کردم. جواب داد: ((این زن به من سفارش داده بود مجسمه شیطان برای او بسازم ))

به او گفتم: ((من صورت شیطان را ندیده‌ام تا شکل او را بسازم. امروز شما را نزد من آورد و گفت، مجسمه شیطان را مانند قیافه شما بسازم ))[۲۳۲]

قاضی کریه المنظر

رشید بن زبیر مصری یکی از قضات عالی مقام و نویسنده لایقی بود و در علوم فقه و منطق و نحو و تاریخ اطلاعات کافی داشت. در قرن ششم هجری زندگی می‌کرد. قدی کوتاه و رنگی تیره و لب‌هایی درشت و بینی پهنی داشت. بسیار بدگل و کریه المنظر بود. او در ایام جوانی در قاهره با عبدالعزیز ادریسی و سلیمان دیلمی در یک خانه زندگی می‌کرد. روزی از خانه خارج شد و خیلی دیر به منزل برگشت. رفقا علت تاءخیر را پرسش نمودند. او از جواب ابا داشت. اصرار کردند، سرانجام گفت:

((امروز از فلان محل عبور می‌کردم. با زنی ماهرو و خوش اندام برخوردم. با چشم علاقه و مهر به من نگاه کرد، از خوشحالی خود را فراموش کردم. با گوشه چشم اشاره کرد. دنبال او به راه افتادم، کوچه‌هایی را یکی پس از دیگری پیمودیم تا به منزلی رسیدیم. در را گشود، داخل شد، و به من نیز اشاره کرد. وارد شدم. نقاب از صورت چون ماه خود گرفت. سپس دست‌ها را به هم زد و کسی را نام برد. دخترکی بسیار زیبا از طبقه بالای عمارت به صحن خانه آمد. زن به دختر بچه گفت: ((اگر بار دیگر در بستر خواب ادار کنی تو را به این قاضی می‌دهم بخورد )) سپس رو به من کرد و گفت:

((لا اعد منی الله احسانه بفضل سیدنا القاضی ادام الله عزه ))

امیدوارم خداوند احسان خود را در بزرگواری قاضی از ما سلب نفرماید، عزت برقرار!

من با سرافکندگی و شرمساری از خانه بیرون آمدم و از شدت خجلت و تاءثر راه خانه را گم کردم و در کوچه‌ها سرگردان می‌گشتم. به این جهت دیر آمدم.[۲۳۳]

جبران حقارت

ترقی و تکامل علم توانسته است بعضی از عیوب بدنی را اصلاح کند، چشم‌های چپ را طبیعی و بینی‌های بدشکل را زیبا نماید، پاهای کج را مستقیم و شکاف لب‌ها را به هم پیوند دهد. خلاصه، امروز روی بعضی از اعضای بدن اعمالی انجام می‌شود که در اثر آن، عضو شکل طبیعی و زیبا به خود می‌گیرد و صاحبش از احساس حقارت و ناراحتی آسوده می‌شود، ولی بعضی از عیوب و نقایص است که دانش امروز از اصلاح آن‌ها ناتوان است.

کسانی که گرفتار نقص غیر قابل درمانی هستند و از این جهت رنج می‌برند و در باطن احساس حقارت می‌کنند لازم است از سایر قوای سالم خود حداکثر استفاده را بنمایند و در یکی از رشته‌های مهم علمی یا فنی که استعداد فرا گرفتن آن را دارند و جامعه به آن نیازمند و محتاج است کمال جدیت و کوشش را مبذول دارند و در آن فن مقام شامخی را احراز نمایند. بدون تردید، کمالی که از راه علم و تحصیل به دست می‌آورند، باعث زیبایی و جمال اجتماعی آنان می‌شود، نقص بدنی آن‌ها را می‌پوشاند و مردم را از توجه به عیوبشان باز می‌دارد.

چه بسیار افرادی که از نعمت چشم یا گوش یا زبان محروم بوده یا گرفتار عیوب عضوی بوده‌اند نقایص بدنی را نادیده گرفته، با شور و عشق در راه تحصیل دانش فعالیت کرده‌اند، سرانجام در جامعه شخصیتی به دست آورده و در کمال عزّت و سربلندی زندگی کرده‌اند. اینان در پرتو فعالیت‌های مداوم خود توانسته‌اند خویشتن را از رنج درونی احساس حقارت نجات دهند یا لااقل تا مقدار قابل ملاحظه‌ای از فشار نهایی خود بکاهند.

مصیبت بزرگ برای مبتلایان به عیوب و نقایص عضوی، تحقیر و تمسخر مردم است. نیشخندها، اهانت‌ها، ملامت‌ها، اشارات موهن و کلمات زننده، هر یک مانند تیر زهرآلودی است که بر دل آنان می‌نشیند، احساس حقارت را در ضمیرشان تشدید می‌کند و زندگی را بر آن‌ها تلخ و غیر قابل ترحم می‌نماید. تنها راه برای رهایی از سرزنش ناروا و اعمال ناپسند مردم، تربیت صحیح اخلاقی و پرورش سجایای انسانی در اجتماع است.

در کشوری که مردمش صفات پسندیده دارند، در مملکتی که افراد وظایف اخلاقی را به خوبی فرا گرفته و عمل می‌کنند، به کسانی که کور و لال و افلیجند، به اشخاصی که دردمند و مبتلا هستند، اهانت و تحقیر روا نمی‌دارند و دل رنجیده آن‌ها را آزرده تر نمی‌کنند. مردان با فضیلت اگر قادر نباشند مرهمی به زخم دل دردمندان بگذارند هرگز به آن نمک سوزان شماتت نمی‌پاشند و مصیبت آنان را تشدید نمی‌نمایند.

آرزو دارم اگر گل نیستم خاری نباشم

باربردار ارز دوشی نیستم باری نباشم

گر نگشتم دوست با صاحبدلی دشمن نگردم

بوستان بهر خلیل ار نیستم نازی نباشم

گر که نتوانم ستانم داد مظلومی ز ظالم

باز آن خواهم که همکار ستمکاری نباشم

نیستم گر نوش دارویی برای دردمندی

نیز با بی دست و پایش نیش جراری نباشم

گر نریزم آب رحمت از سبویی در گلویی

دلخوشم گر خنجری بر قلب افکاری نباشم

گر پری بگشوده دارم همچه کبک کوهساری

طعنه زن برخوای مرغ گرفتاری نباشم

در تعالیم اخلاقی اسلام به طور استهزا و اهانت ، ملامت و شمامت، ممنوع شناخته شده و اولیای اسلام جدا مردم را از این اعمال ناپسند برحذر داشته‌اند. درباره افراد مریض و معیوب و ناقص الخلقه و طرز معاشرت با آنان اخبار مخصوص رسیده که اگر عملا مراعات شود، مبتلایان در برخورد با مردم دچار ناراحتی روان و احساس حقارت نمی‌شوند.

نگاه ملامت آور

((قال رسول الله صلی الله علیه و آله: لا تدیموا النظر الی اهل البلاء و المجذومین فانه یحزنهم ))[۲۳۴]

رسول اکرم می‌فرمود: به مردم بلازده و جذامی چشم خود را ندوزید و نگاه طولانی نکنید که باعث ملال و آزردگی آنان می‌شود.

((عن ابی عبدالله علیه السلام: لا تنظروا الی اهل البلاء فان ذلک یجزنهم ))[۲۳۵]

امام صادق علیه السلام می‌فرمود: مردم گرفتار بلا را هدف نگاه خود قرار ندهید، زیرا نگاه شما آن‌ها را غصه دار و محزون می‌کند.

((عن ابی عبدالله علیه السلام: اسماع الاصم من یر تضجر صدقه هنیئه ))[۲۳۶]

سپاس گزاری پنهانی

هر کس که با مردم دردمند یا ناقص یا گرفتار بلا برخورد می‌کند آهسته و بدون آن که مرد گرفتار بشود، با خود بگوید خدای را شکر که مرا از عیوب و نقایص حفظ کرده است.

کسی که یک چشمش کور است، کسی که بینی اش را مرض جذام خورده است، در باطن ناراحت است و در خود احساس حقارت می‌کند. اگر کسی با نظر عمیق و طولانی عضو معیوب او را نگاه کند قطعا ناراحتی اش تشدید می‌شود و بر احساس حقارتش می‌افزاید. همچنین آن کس که بر اثر سنگینی گوش سخن را به سختی می‌شنود، از وضع خود متاءثر است و در خویشتن احساس حقارت می‌کند. اگر گوینده‌ای با قیافه گرفته و نفرت آمیز با او سخن بگوید بیشتر ناراحت می‌شود، ولی موقعی که سخنگویی با قیافه باز و متبسم، به صدای بلند با او صحبت می‌کند و از سنگینی گوش او ابراز انزجار و ناراحتی نمی‌نماید، قطعا در روان او اثر مطلوبی می‌گذارد یا لااقل تاءثرش تشدید نمی‌شود.

امام صادق (ع) این عمل را صدقه گوارا معرفی فرموده است.

آزار همنشین

((عن ابی جعفر علیه السلام قال: کفی بالمرء عیبا ان یبصر من الناس ما یعمی عنه من نفسه او یعیر الناس بما لا یستطیع ترکه او یوذی خلیله بما لا یعنیه ))[۲۳۷]

امام باقر علیه السلام می‌فرمود: برای اثبات عیب اخلاقی یک انسان کافی است که بدی مردم را ببیند و همان بدی را در خود نبیند، یا مردم را سرزنش کند به کاری که خود قادر نیست آن کار را ترک گوید، یا همنشین خویشتن را آزار کند به چیزی که اهمیت ندارد و نفعی بر آن مترتب نیست.

نگاه عمیق و آزار دهنده به نقایص بدنی مردم نفعی ندارد، ولی انسان ناقص را به شکنجه و عذاب روحی دچار می‌کند و روان او را متاءلم می‌نماید. کسی که با همنشین خود چنین رفتار کند، با عمل خویش عیب اخلاقی خود را آشکار کرده است.

بر صورت یونس بن عمار لکه سفیدی آشکار شد. این عیب او را آزرده خاطر کرد، ولی از حرف‌های زهر آلود بعضی از مردم بیشتر رنج می‌برد. به او می‌گفتند اگر مورد عنایت خداوند می‌بودی و دین حق به وجودت نیازی می‌داشت هرگز دچار این مرض نمی‌شدی. یونس بن عمار از ابتلای به مرض و همچنین از تحقیر و اهانت مردم سخت متاءلم و رنجیده شد. به محضر مبارک امام صادق علیه السلام آمد. عرض کرد:

((ان هذا الذی ظهر بوجهی یزعم الناس ان الله لم یبتل به عبدا له فیه حاجه. قال فقال لی لقد کان مومن آل فرعون مکنع الا صابع فکان یقول هکذا و یمد یدیه و یقول یا قوم اتبعوا المرسلین ))[۲۳۸]

گفته‌های شماتت آمیز مردم را درباره خود به علت لکه صورت شرح داد. امام علیه السلام فرمود: انگشت‌های دست مومن آل فرعون به هم چسبیده و بی حرکت بود. او موقع سخنرانی دست معیوب خود را به سوی شنوندگان دراز می‌کرد و می‌فرمود: ای مردم از فرستادگان خدا پیروی کنید.

حضرت صادق (ع) با یک جمله کوتاه، سخن بی اساس مردم را رد کرد و در ضمن به یونس بن عمار فهماند که تو نیز با لکه صورت خود می‌توانی مانند مؤ من آل فرعون، خدمتگزار خدا و مروّج آیین الهی باشی. گفتار امام از طرفی الم احساس حقارت را تخفیف داد و از طرف دیگر در کانون دل او شعله امیدی در خدمتگزاری دین خدا برافروخت.

عیب جویی

نتیجه آن که عیوب و نقایص غیر قابل درمان، اولین عامل احساس حقارت در کودکان و بزرگسالان است. اگر جامعه‌ای ک اشخاص مبتلا در آن زندگی می‌کنند فاسد الاخلاق و بی تربیت باشند و مبتلایان را مورد تمسخر و اهانت قرار دهند، قطعا احساس حقارتشان به عقده حقارت تبدیل می‌شود و به مصائب غیر قابل جبرانی دچار می‌گردند.

اسلام در تعالیم عالیه اخلاقی خود مردم را از عیب جویی بر حذر داشته و صریحا در قرآن کریم فرموده است:

((و لا تلمزوا انفسکم ))

از یکدیگر عیب جویی نکنید.

به علاوه درباره مردم مریض و ناقص العضو مراعات اصول ادب و اخلاق را جدا تاءکید فرموده است. مسلمان واقعی هرگز با گفتار و رفتار خود کسی را تحقیر و اهانت نمی‌کند و خاطری را آزرده نمی‌نماید.

((عن ابی عبدالله علیه السلام: ان المومن لیسکن الی المومن کما یسکن الظّمان الی الماء البارد ))[۲۳۹]

امام صادق (ع) می‌فرمود: مؤ منین برای یکدیگر مایه آرامش روح و اطمینان روان هستند، همان طوری که چشمه آب سرد، انسان تشنه را آرام می‌کند و از نگرانی می‌رهاند.

اسم و لقب

یکی دیگر از علل احساس حقارت که از دوران کودکی شروع می‌شود می‌تواند مایه عقده حقارت گردد و ناکامی‌هایی به بار بیاورد، اسم بد، نام خانوادگی بد، لقب بد است. اسمی که پدر و مادر روی کودک می‌گذارند تا لحظه مرگ شریک زندگی اوست. اگر بد و زننده باشد پیوسته کودک را رنج می‌دهد، اطفال و بزرگسالان به وی می‌خندند و او را مسخره می‌کنند.

همان طور که هر انسانی میل دارد ساختمان صورت و اندامش زیبا و موزون باشد، همچنین میل دارد تمام مظاهری که او را نشان می‌دهند نیز قشنگ و زیبا باشند. اگر عکاسی از او عکس قشنگی بگیرد صد قطعه چاپ می‌کند و به تمام دوستان به رسم یادگار می‌دهد، ولی اگر عکس بدی از او بگیرند نه تنها اجازه چاپ نمی‌دهد، بلکه کوشش دارد شیشه آن را هم بشکند و این اثر بد را به کلی محو نماید. موقعی که می‌خواهد کارت ویزیت تهیه کند پول زیاد می‌دهد که نویسنده خوش خطی اسم او را خیلی قشنگ بنویسد و روی کارت قشنگی در کمال زیبایی چاپ کند.

زیبایی یکی از عوامل محبوبیت است، زیبایی رمز کامیابی و موفقیت است.

پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم

گفتم این منزلت از قدر تو می‌بینم بیش

گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد

هر کجا پای نهد دست نیارندش پیش

نام زیبا

یکی از مظاهر مهم هر انسانی اسم و نام خانوادگی اوست. همان طور که عکس هر کس وسیله جلوه صاحب عکس در اذهان مردم است، اسم هر شخصی نیز حاکی از صاحب اسم و مجرای ظهور اوست. همان طور که آدمی از زیبایی عکس خود لذت می‌برد و از بدی عکس رنجیده خاطر و آزرده می‌شود، از نام قشنگ هم مسرور می‌شود و از اسم و نام خانوادگی بد رنج می‌برد. عکس بد را می‌توان را پاره کرد و به آسانی محمد نمود، ولی تغییر اسم و نام خانوادگی بد بسی دشوار و مشکل است.

کسانی که اسم، نام خانوادگی، و لقب زیبا و قشنگی دارند با کمال گشاده رویی و بدون کمترین احساس حقارت آن را می‌گویند. در بعضی از مواقع شنونده از نام خوب دگران فال خوب می‌زند و اظهار مسرت می‌کند. حضرت محمد صلی الله علیه و آله و در ایام شیرخوارگی مادر گرامی خود را از دست داد و پستان هیج یک از زنان شیرده را نگرفت. سرانجام حلیمه سعدیه آمد. طقل پستان او را مکید و شیر خورد. وجد و سرور در خاندان آن حضرت به اوج اعلای خود رسید. عبدالمطلب جد گرامی حضرت محمد به او گفت:

((من این انت ؟ فقلت امراه من بنی سعد. قال لی ما اسمک؟ فقلت حلیمه. فقال بخ بخ خلقان احسنتان: سعد و حلم ))[۲۴۰]

از کدام قبیله‌ای؟ گفت: از بنی سعد. پرسید: اسمت چیست؟ جواب داد: حلیمه. عبدالمطلب از اسم و نام قبیله اش بسیار مسرور شد. گفت: آفرین آفرین، دو خوی پسندیده و دو خصلت شایسته، یکی سعادت و خوشبختی و دیگری حلم و بردباری.

اسم زشت و احساس حقارت

کسانی که اسم یا نام خانوادگی یا بقب بدی دارند حتی المقدور از ذکر آن کلمه بد خودداری می‌کنند و اگر موقعی در گفتن ناگزیر می‌شوند، احساس خجلت و حقارت می‌نمایند. روزی که آن را تعویض می‌کنند و اسم یا نام خانوادگی خوبی می‌گیرند در باطن احساس مسرت می‌نمایند و به وسیله جراید در کمال سربلندی به اطلاع عموم می‌رسانند.

بین متقدمین و متجددین اجتماع، از ده نشین و شهر نشین، اسم‌ها و نام‌های خانوادگی بدی وجود دارد که شرح و توضیح آن در این مجلس پر جمعیت ممکن است باعث ناراحتی بعضی شود، ولی برای نمونه یک مثل از ده نشین‌ها می‌زنم. بعضی از خانواده‌ها در دهات نام فرزند خود را به اسم روز تولدش می‌گذارند، سه شنبه، دوشنبه. اگر بچه دهاتی تا آخر عمر در دهان ده بماند و شغلش گاوداری یا چوپانی باشد در زحمت نیست، ولی اگر به مدرسه برود، به شهر بیاید، دانشگاه ببیند، فارغ التحصیل شود، عهده دار مقامی گردد، این اسم برای او موجب عقده حقارت می‌شود و هر وقت او را به نام دوشنبه صدا می‌زنند بدون تردید رنج می‌برد.

یکی از حقوق دینی فرزندان به اولیای خوب انتخاب نام خوب برای آن هاست. در روایات اسلامی نسبت به این امر مهم تاکید بسیار شده است.

((قال النبی صلی الله علیه و آله: من حقل الولد علی الوالد ان یحسن اسمه و یحسن ادبه ))[۲۴۱]

رسول اکرم (ص) می‌فرمود: از حقوقی که فرزندان به پدر و مادر دارند این است که نام خوبی برای او تعیین کنند و به نیکی ادبش نمایند.

((قال رجل یا رسول الله ما حق ابنی هذا؟ قال تحسن اسمه و ادبه و تضعه موضعا حسنا ))[۲۴۲]

مردی به رسول اکرم (ص) عرض کرد: حق فرزند چیست؟

فرمود: او را به اسم خوبی نامگذاری کن. به درستی ادبش نما، و به کار خوب و مناسبی بگمارش.

((عن النبی صلی الله و علیه و آله قال: من حق الولد علی والده ثلاثه: یحسن اسمه و یعلمه الکتابه و یزوجه اذا بلغ ))[۲۴۳]

رسول اکرم (ص) می‌فرمود: از حقوقی که فرزند به پدر خود دارد سه چیز است: اسم نیکو برای او انتخاب کند، نوشتن به وی بیاموزد، وقتی بالغ شد وسایل تزویجش را فراهم نماید.

((عن ابی الحسن علیه السلام قال: اول مایبر الرجل ولده ان یسمیه باسم حسن فلیحسن احدکم اسم ولده ))[۲۴۴]

نام گذاری کودک

حضرت ابی الحسن (ع) می‌فرمود: اول نیکی به پدر به فرزند خود این است که او را به اسم خوبی نامگذاری کند، البته مراقب باشسد اسم خوبی روی فرزند خود بگذارید.

((فی وصیه النبی (ص) لعلی علیه السلام قال: یا علی حق الولد علی والده ان یحسن اسمه و ادبه ))[۲۴۵]

رسول اکرم (ص) در وصایای خود به حضرت علی (ع) فرمود: انتخاب اسم خوب و ادب و تربیت، حقی است که هر فرزندی به پدر خود دارد.

((قال النبی صلی الله علیه و آله: ان اول ماینحل احدکم ولده الاسم الحسن ))[۲۴۶]

اولین عطا و بخشش هر یک از شما به فرزند خود، اسم خوبی است که برای او انتخاب می‌کنید.

ناراحتی‌هایی که به علت عقده و حقارت پدید می‌آید هرگز بر طرف نخواهد شد مگر آن عقده درونی گشوده شود و ضمیر باطن از فشار نهانی خلاص گردد. کسی که از اسم یا نام خانوادگی زشت خود احساس حقارت می‌کند، تنها درمانش تغییر آن کلمه رشت است. موقعی که به این کار موفق می‌شود رنج باطنش خود به خود زایل می‌گردد.

رسول اکرم (ص) اسم بد افراد و همچنین اسم بد بلادی را که مردم از انتساب به آن ناراحت بودند به اسامی خوبی تغییر می‌داد و از این راه شخص صاحب اسم یا سکنه آن شهرستان را از فشار عقده حقارت خلاص می‌کرد.

تغییر نام‌های زشت

((عن جعفر بن محمد عن ابیه علیهماالسلام: ان رسول الله کان یغیر الاسماء القبیحه فی الرجال و البلدان ))[۲۴۷]

امام صادق علیه السلام فرمود که رسول اکرم اسماء قبیح مردم و بلاد را تغییر می‌داد.

((عن ابن عمر ان ابنه لعمر کانت یقال لها عاصیه فسماها رسول الله صلی الله علیه و آله جمیله ))[۲۴۸]

عمر دختری داشت که نامش عاصیه بود، یعنی گناهکار و رسول اکرم (ص) آن اسم را تغییر داد و او را جمیله، یعنی زیبا نام گذاری کرد.

((عن ابی رافع ان زینب بنت ام سلمه کان اسمها بره فقیل تزکی نفسها فسماها رسول الله صلی الله علیه و آله زینب ))[۲۴۹]

زینب دختر ام سلمش است بره بود یعنی نیکوکار. از این کلمه استشمام خود ستایی و خود پسندی می‌شد و کسانی درباره آن زن می‌گفتند با این اسم می‌خواهد ادعای پایکی نماید. برای این که مورد تحقیر و بی احترامی مردم واقع نشود رسول اکرم (ص) اسم او را به زینب تغییر داد.

در خانواده‌های عرب قبل از اسلام بسیار معمول بود که فرزندان خود را به اسامی درندگان و گزندگان نام گذاری می‌کردند و این روش نامطبوع بعد از اسلام نیز در بعضی از خانواده‌ها کم و بیش مشاهده می‌شد.

((عن احمد بن هیثم عن الرضا علیه السلام قال قلت له لم یسمی العرب اولادهم بکلب و فهد و نمر و اشباه ذلک؟ قال کانت العرب اصحاب حرب و کانت تهول علی العدو باسماء اولادهم ))

احمد بن هیثم از علی بن موسی الرضا علیهماالسلام سوال کرد:

چرا اعراب، فرزندان خود را به نام‌های سگ، یوز، پلنگ و نظایر آن‌ها نام گذاری می‌کردند؟ حضرت در جواب فرمود: عرب‌ها مردان جنگ و نبرد بودند، این اسم‌ها را روی فرزندان خود می‌گذارند تا وقت صدا زدن در دل دشمن ایجاد هول و هراس نمایند.

تحقیر و ملامت

با این که این قبیل اسامی ناپسند بین مردم بسیار عادی و معمول بود، ولی در مواقع تحقیر و توهین، مانند حربه برنده‌ای به کار می‌رفت و هر کی دیگری را به وسیله نام زشتش توبیخ و ملامت می‌نمود.

نام یکی از روسای عشایر عرب جاریه بود. به طوری که لغت اقرب الموارد می‌گوید، یکی از معانی جاریه الحیه من جنس الافعی، جاریه یک نوع ماری است از جنس افعی. جاریه مردی قوی و صریح اللهجه و با شخصیت بود. او و کسانش از حکومت ظالمانه معاویه ناراضی بودند و در دل نسبت به وی کینه و دشمنی داشتند. معاویه که بدبینی جاریه و کسانش را احساس کرده بود، تصمیم گرفت روزی در محضر مردم به وی توهین کند و نامش را وسیله تمسخر و تحقیر او قرار دهد. فرصتی پیش آمد و جاریه با معاویه روبه رو شد. معاویه گفت:

((ما کان اهونک علی قومک ان سموک جاریه.

معاویه و جاریه

چه مقدار تو نزد قوم و قبله ات پست و ناچیزی که اسم تو را مار گذارده‌اند؟ جاریه فورا و بدون تامل گفت:

((ما کان اهونک علی قومک اذ سموک معاویه و هی الانثی من الکلاب ))

چه مقدار تو نزد قوم و قبیله ات پست و ناچیزی که اسم تو را معاویه گذارده‌اند، یعنی سگ ماده.

معاویه از این جواب سخت ناراحت شد و گفت: ((بی مادر، ساکت باش !))

جاریه جواب داد:((من مادرم دارم که مرا زاییده است. به خدا قسم دل‌هایی که بغض تو را در خود می‌پرورد در سینه‌های ماست و شمشیرهایی که با آن‌ها با تو نبرد خواهیم کرد در دست‌ها ماشت. تو قادر نیستی به ستم ما را هلاک کنی و نمی‌توانی به روز بر ما حکومت نمایی. تو در زمامداری به ما عهد و پیمانی سپرده‌ای، ما نیز طبق آن پیمان عهد اطاعت و شنوایی داده‌ایم. اگر تو به پیمانت وفا کنی ما هم به اطاعت وفاد داریم، و اگر تخلف نمایی بدان که پشت سر ما گروه مردان نیرومند و نیزه‌های برنده است ))

((فقال معاویه: لا اکثر الله فی الناس مثلک یا جاریه ))[۲۵۰]

معاویه که از صراحت گفتار و روح آزاد جاریه سخت شکست خورده بود گفت: خداوند مانند تو را در جامعه زیاد نکند!

زشتی اسم و قیافه

مردی به نام شریک بن اعور، سید و بزرگ قوم خود بود و در زمان معاویه زندگی می‌کرد. شکل بدی داشت. اسمش شریک بود و کلمه شریک اسم خوبی برای انسان نیست. پدرش را اعور می‌گفتند و اعور کسی است که یک چشمش معیوب باشد. در یکی از روزهایی که معاویه در اوج قدرت بود شریک بن اعور به مجلس او آمد. معاویه از اسم نامطبوع وی و پدرش و همچین از شکل بدش استفاده کرده و او را به باد تحقیر و اهانت گرفت.

((فقل له معاویه: والله انک لشریک و لیس لله من شریک؛ و انک انب الاعور و الصحیح خیر من الاعور، و انک لدمیم و الوسیم خیر من الدمیم فبم سودک قومک ؟))

معاویه گفت: نام تو شریک است و برای خدا شریکی نیست. تو پسر اعوری و سالم از اعور بهتر است. صورت بدگلی داری و خوشگل بهتر از بد گل است.

شریک در جواب گفت: ((به خدا قسم تو معاویه هستی و معاویه سگی است که عو عو می‌کند. تو عو عو کردی نامت را معاویه گذاردند. تو فرزند حربی و سلم و صلح از حرب بهتر است. تو فرزند صخری و زمین هموار از سنگلاخ بهتر است ))

((فکیف صرت امیرالمومین ؟))

با این همه چگونه به مقام زمامداری مسلمین نایل آمدی؟

سخنان شریک بن اعور معاویه را شکست داد.

((فقل له معاویه: اقسمت علیک الا ما خرجت عنی ))[۲۵۱]

شریک را قسم داد که از مجلس خارج شو!

نظیر این دو قضیه در گذشته و حال بسیار بوده و هست. همان طور که اندام ناموزون، اعضای ناقص و شکل نامطبوع، منشا احساس حقارت است و اغلب منجر به عقده حقارت می‌گردد، همچنین اسم بد، نام خانوادگی بد و لقب بد نیز باعث احساس حقارت است. اگر فرضا نود و نه درصد افراد یک اجتماع مردم وزین و خلیق و بی آزاری باشند و به این قبیل اشخاص تحقیر و توهین ننمایند، کافی است یک درصد باقیمانده که تربیت صحیح ندارند آنان را مورد استهزا و اهانت خود قرار دهند.

در مواردی که کودکان بر اساس قواین قطعی خلقت با عیوب و نقایص غیر قابل علاجی از مادر متولد می‌شوند، مصیبت حقارت، قطعی و اجتناب ناپذیر است. کودکان مجبورند تا پایان عمر رنج‌های درونی خود را تحمل کنند و با آن مصائب بسازند.

پدران و مادران نیز در چنین مواردی جز بردباری و صبر چاره‌ای ندارند، زیرا بر طرف کردن عیوب و نقایص طبیعی در اختیار آنان نیست، ولی انتخاب اسم خوب در اختیار پدران و مادران و از حقوق مسلم فرزندان است. آنان می‌توانند در نام گذاری کودکان وظیفه خود را به خوبی انجام دهند و برای اطفال اسمی انتخاب کنند که در طول ایام زندگی باعث احساس حقارت و سرافکندگی آن‌ها نشود.

شرمساری کودک

کودکانی که به واسطه اسم نامناسب یا نام خانوادگی بد مورد استهزا و تمسخر سایر اطفال واقع می‌شوند، روحیه خود را می‌بازند، همواره افسرده خاطر و ملولند، از بازی‌های دسته جمعی کودکان هراس دارند و از معاشرت با آن‌ها خائفند، در محیط مدرسه حتی المقدور خود را پنهان می‌کنند، در صف شاگردان طوری می‌ایستند که مورد توجه مدیر یا ناظم مدرسه واقع نشوند، مبادا در حضور اطفال اسم آن‌ها را به صدای بلند بگویند مصبیت آن‌ها تازه شود. ((عقده حقارت شامل تمام مشخصاتی می‌شود که مظهر عدم اعتماد به نفس، حس شکسته نفسی، عدم شایستگی و فقدان اراده هستند. کودکی که دچار احساس حقارت است وقتی که بزرگ شود یک رفتار انزواطلبانه‌ای پیش خواهد گرفت، یا اقلا نسبت به همنوعانش حس دوری و غربتی ایجاد خواهد کرد، زیرا وقایع و تجارب دوران کودکی به او فهمانده است که نزدیکی و جوشش یا دیگران بوده است که تمسخر و انتقاد را متوجه او ساخته است. کسی که از نزدیکان و همنوعانش کناره جویی می‌کند معنی اش این است که از یک حس حقارتی که مولود تجارب کودکی است در عذاب است. از این رو، بنا به موازین روان شناسی، هر واقعه و خاطره‌ای که عزت نفس و غرور ذاتی شخص را ضعیف و معدوم می‌کند عاملی است برای توسعه و تقویت عقده حقارت و وسیله‌ای است که وی را در ردیق اعضای پریشان حال و ضعیف النفس جامعه در می‌آورد ))[۲۵۲] از نام‌های پسندیده و مطبوع در سراسر شرق، اسامی و القاب رسول اکرم (ص) و ائمه علیهم السلام است. اذهان میلیون‌ها مردم مسلمان به خوبی و پاکی اسم‌های محمد، احمد، محمود، مصطفی، علی، مرتضی، حسن، مجتبی، حسین، کاظم، رضا، و نظایر آن‌ها متوجه است و کسی که نامش یکی از آن اسماء باشد، در خود احساس حقارت و ناراحتی نمی‌کند و از این که خود را به آن نام معرفی نماید ابا و مضایقه ندارد.

اولیای اسلام به پیروان خود توصیه کرده‌اند که فرزندان خود به به اسامی پیشوایان بزرگ الهی نام گذاری کنند.

((عن ابی عبدالله علیه السلام ان النبی صلی الله علیه و آله قال: من ولد له اربعه اولاد لم یسم احدهم باسمی فقد جفانی ))[۲۵۳]

رسول اکرم (ص) می‌فرمود: کسی که چهار فرزند بیاورد و هیچ یک را به اسم من نام گذاری نکند به من جفا کرده است.

بزرگان دین و دانش

زنده نگاهداشتن نام مردان بزرگ جهان مورد توجه مخصوص تمام دنیای شرق و غرب است و برای این منظور از تمام وسایل استفاده می‌کنند. بسیاری از اکتشافات واختراعات علمی و فنی را به اسم مکتشف و مخترعش نام گذاری کرده‌اند و تا بدین وسیله اسم آنان در زبان مردم جهان محفوظ بماند. اساتید و دانشجویان، مهندسین و کارگزان فنی، روزی هزاران بار نام‌های آنان را در تمام دانشگاه‌ها و لابراتوارها و موسسات فنی جهان به زبان می‌آورند.

در بعضی از کشورها، شهرهای بزرگ را به اسم مردان نامی خود نام گذاری نموده‌اند و در بعضی از شهرها، میدان‌ها و خیابان‌ها را به اسم اشخص بزرگ مملکت نامیده‌اند. در کشور ایران نام چندین خیابان و میدان به اسم حافظ و سعدی، خیام و فردوسی، بوعلی و ابوریحان، و دیگر مردان بزرک نامیده شده و بدین وسیله اسامی آنان زنده مانده است.

اسامی مردان الهی

یکی از وسایل زنده نگاهداشتن نام نبی اکرم و ائمه علیهم السلام این است که مسلمین، اسامی اولیای اسلام را روی فرزندان خود بگذارند. پدران و مادرانی که به این وظیفه توجه دارند و کودکان خویش را به اسمای مردان الهی نام گذاری می‌کنند، از طرفی، حق فرزندان را در انتخاب اسم خوب ادا کرده و آنان را از ابتلای به احساس حقارت مصون داشته‌اند، و از طرف دیگر با این عمل، مراتب علاقه خود را به راهبران دینی خویش آشکار نموده‌اند و بدون تردید در پیشگاه الهی ماءجورند.

((قیل لابی عبدالله علیه السلام: انن نسمی باسمائکم و اسماء ابائکم فینفعنا ذلک؟ فقال ای و الله ))[۲۵۴]

حضور امام صادق علیه السلام فرض شد که ما فرزندان خود را به اسمای شما و پدرانتان نام گذاری می‌کنیم، آیا این عمل برای ما پشیگاه الهی اجر و فایده‌ای دارد؟

حضرت فرمود: لی به خدا قسم این عمل نفع معنوی دارد.

ارزش کنیه خوب در گذشته و نام خانوادگی خوب در عصر دارند ولی نام خانوادگی نامطبوعی انتخاب کرده‌اند و از این جهت همواره آزرده خاطرند. بعضی از اشخاص با شتابزدگی و بی اعتنایی نام خانوادگی بدی گرفته و در نتیجه سالیان دراز فرزندان آن‌ها از سوء انتخاب دچار و ناراحتی هستند و از ادای آن کلمه احساس حقارت و پستی می‌کنند!

بعضی از روایات اسلامی اسم و کنیه طفل را در ردیف ههم قرار داده و خوبی هر دو را یک جا توصیه کرده‌اند.

((فقه الرضا - سمه باحسن الاسماء و کنه باحسن الکنی ))[۲۵۵]

فرزند خود را بهترین اسم و کنیه نامگذاری کن.

پیشوایان اسلام از شنیدن کنیه‌های بدی که اشخاص برای خود انتخاب کرده بودند ملول می‌شدند و در مواقعی تذکرات لازم را به منظور حفظ حیثیت و آبروی آنان می‌دادند.

((عن زراره قال سمعت ابا جعفر علیه السلام یقول: ان رجلا کان یغشی علی بن الحسین علیه السلام و کان یکنی ابا مره. فکان اذا استادن علیه یقول ابومره بالباب. فقال به علی بن الحسین علیه السلام: بالله اذا جئت الی بابنا فلاتقولن ابا مره ))[۲۵۶]

زراره از امام باقر علیه السلام نقل کرده است فرمود: مردی به ملاقات حضرت سجاد علیه السلام می آممد و کنیه اش ابومره بود. موقع استجازه می‌گفت: به حضرت سجاد عرض کنید ابومره بر در خانه است و در خواست شرفیابی دارد.

روزی حضرت سجاد علیه السلام به او فرمود: تو را به خدا بر در خانه من که می‌آیی خود را ابومره معرفی نکن.

(ابومره کنیه شیطان است. کسی که این کنیه را برای خود انتخاب می‌کند خویشتن را شیطان صفت و آلوده نیت معرفی می‌نماید و با این سوء انتخاب، خود را معرض تحقیر و اهانت دگران قرار می‌دهد )

اثر روانی اسم و لقب

لقب نیز مانند اسم یا نام خانوادگی معرف صاحب لقب است و دارای اثر روانی است. لقب اگر بر و نامطبوع باشد منشاء احساس حقارت می‌شود و ماند اسم یا نام خانوادگی بد، صاحبش را همواره رنج می‌دهد و باعث عذاب روحی وی می‌گردد.

مردم کشور ما در گذشته به لقب توجه بسیاری داشتند و القاب معرف شخصیت و ارزش اجتماعی افراد بود. مردان برزگ عملی، و سیاسی، رجال عالی مقام لشکری و کشوری، هر کی به موجب فرمانی مخصوص لقبی داشتند.

گرچه وضع اجتماعی امروز ما در موضوع القاب با گذشته تفاوت بسیاری کرده و بقب ارزش سابق خود ار از دست داده است، ولی کم و بیش القابی در اجتماع ما وجود دارد که بعضی موجب افتخار و سربلندی صاحب لقب است و بعضی مایه رنج روحی و احساس حقارت است.

پاره‌ای از القاب جنبه عمومی دارد و تابع نوع شغل یا درجه یا مقام است و هر کس که واجد شرایط مربوطه باشد به آن لقب خوانده می‌شود. بعضی از القاب را اشخاص برای خود یا فرزندان خویش مانند اسم انتخاب می‌کنند و رفته رفته در جامعه به آن لقب معرفی و مشهور می‌شوند.

گاهی وقایع و قضایای خوب یا بدی در طول زندگی اشخاص اتفاق می‌افتد و در اجتماع اثر مطلوب یا نامطلوبی می‌گذارد و مردم آن اثر را در کیک کلمه یا کی جمله خلاصه می‌کنند و آن را لقب صاحب اثر قرار می‌دهند.

لغزش در سخن

عبیدالله بن زبیر از طرف برادرش عبدالله زبیر فرماندار مدینه بود و حوزه ماموریت خویش ار در کمال قدرت اداره می‌کرد. روزی بر منبر با حضور جمعیت زیادی دچار لغزش سخن شد. او در ضمن اندرز و موعظه از شتر صالح نام برد و ستم قوم صالح را به آن حیوان بیان نمود.

((فقال لهم قد ترون ما صنع الله بقوم فی ناقه قیمتها خمسه دراهم. (( سپس گفت: دیدید خداوند با آن امت که به شتر پنج درهمی ظلم نمودند چه معامله کرد و چگونه آنان را گرفتار عذاب خود نمود.

((فسمی مقوم الناقه ))[۲۵۷]

اصل موعظه صحیح، ولی قیمت کردن شتر لغزش بزرگی بود. مردم به او لقب مقوم الناقه دادند، یعنی فرماندار شتر قیمت کن. این لقب زبانزد همه شد و به شخصیت وی ضربه عظیمی زد. عبدالله زبیر ناگزیر او را از کار بر کنار نمود و مصعب بن زبیر را به جای وی گمارد.

در اثر یک پیش آمد، یک لغزش در سخن، فرماندار نیرومند مدینه عبیدالله زبیر ساقط شد. مردم به وی لقب شتر قیمت کن دادند و او را به باد مسخره و استهزا گرفتند و در باطنش طوفانی از حقارت و پستی ایجاد کردند. فرمانداری که مورد تحقیر و توهین مردم واقع شود و در ضمیر خود احساس حقارت نماید هرکز نمی‌تواند با قدرت بر آنان حکومت کند.

در جوامع بشری مردم بسیاری هستند که خود با سوء انتخاب برای خویشتن لقب بدی برگزیده‌اند، یا رفتار زشت آنان در طول زندگی باعث شده است که جامعه آن هارا به کلمه بدی ملقب نماید و در نتیجه ایام عمر را با ناراحتی‌های روانی و احساس حقارت بگذرانند.[۲۵۸]

در اجتماع کنونی ما، بین طبقات مختلف از این گونه القاب بسیار است. اکنون که با شما صحبت می‌کنم موارد متعددی را به خاطر دارم. به طوری که با گفتن یک کلمه اذهان مردم به شخص معینی متوجه می‌شود، ولی مقررات اخلاقی اسلام اجازه نمی‌دهد یکی از آن موارد را بر سبیل مثال زنده به عرض شما برسانم.

اسامی موهن

در اسلام خواندن مردم به اسم لقبی که موجب اهانت و تحقیر آنان است ناروا شناخته شده و تعالیم اسلام مردم را از این عمل ناپسند، که باعث بغض و کینه اجتماعی است، بر حذر داشته است.

خداوند در قرآن شریف فرموده است:

((و لا تنابزوا بالالقاب ))

شما مردم با ایمان مواظب باشید که به اسم‌های و لقب‌های زشت یکدیگر را مخوانید.

در محضر حضرت علی بن موسی الرضا (ع) اسم شاعری به میان آمد. یکی از حضار او را به کنیه اش نام برد.

((فقال له هات اسمه ودع عنک هذا ان الله عزوجل یقول: ولاتتزبزوا بالالقاب و لعل الرجل یکره هذا ))[۲۵۹]

حضرت فرمود: اسم شاعر را بگو و از ذکر کنیه اش خودداری کن. خداوند فرموده است مردم را به لقب بد نام نبرید، شاید مرد شاعر از این کنیه ناراضی باشد.

((و فی الحدیث: حق المومن علی احیه ان یسمیه باحب اسمائه ))[۲۶۰]

در حدیث است که حق مومن بر برادرش این است که او را به بهترین اسمش بنامد.

اجتناب از تحقیر مردم

عموم مسلمین موظفند از ذکر اسامی و القابی که باعث تحقیر و هتک حرم صاحبانش می‌شود خودداری نمانید و آنان را به آن اسم‌ها لقب‌ها نخوانند و موجب ملامت خاطر و شرمندگی آنان نشوند؛ ولی همه مردم عملا مراعات این دستور را نمی‌کنند. بعضی بر اثر بداخلاقی و بی اعتنایی به وظایف خویش و بعضی به علت نفهمی و نارسایی فکر مردم با به اسما و القاب بد و نام می‌برند و موجبات تحقیر و توهین آنان را با عمل زشت و نادرست خود فراهم می‌آورند.

در اوایل قرن سوم هجری شخصی به نام ابوحفص در عراق زندگی می‌کرد که در اثر پاره‌ای از اعمال، مردم به او لقب لوطی دادند و در غیاب وی با این لقب او را تحقیر می‌نمودند. این شهرت او را سخت ناراحت داشت و به شخصیت وی ضربه غیر قابل جبرانی وارد کرد. زمانی یکی از همسایگان او مریض شد. ابوحفض به عیادت او رفت. بیمار در کمال ضعف و ناتوانی در بستر افتاده بود. ابوحفض ار وی احوالپرسی کرد و به او گفت: ((مرا می‌شناسی ؟))

بیمار با صدایی بسیار ضعیف جواب داد: ((چرا نشناسم، تو ابوحفض لوطی هستی ))

ابوحفص از این لقب سخت بر آشفت و گفت: ((از حد شناسایی گذشتی. امیدوارم از این بستر هرگز برنخیزی )) این سخن را گفت و از کنار بیمار برخاست و رفت.[۲۶۱]

سوء شهرت و محرومیت

چه بسیار مردان عالم و تحصیل کرده‌ای که لایق مشاغل بزرگ مملکتی و شایسته مقامات عالی اجتماعی بودند و در اثر لقب بد و سوء شهرت، تمام ارزش خویش را در افکار عمومی از دست دادند و مردم آنان را با چشم پستی و حقارت نگریستند! سرانجام نه تنها از مراتب لیاقت خود بهره نبردند، بلکه نتوانستند مانند یک فرد عادی زندگی خود ادامه دهند. اینان پیوسته دچار رنج روانی بوده و تمام عمر را با محرومیت تواءم با احساس حقارت و پستی گذارنده‌اند!

اسحق بن ابراهیم معروف بن ابن الندیم از مردان تحصیل کرده و از افراد کم نظیر زمان خود بود. او در چند رشته از علوم مانند کلام، فقه، نحو، تاریخ، لغت، شعر، زحمت بسیار کشیده بود و به همه آن‌ها تسلط کامل داشت. در مجالس بحث علمی پهلوان توانایی بود و همواره بر فضلای عصر خود پیروز می‌شد. او در فنون مختلف قریب چهل مجلد کتاب نوشته و آثار مهمی از وی باقی مانده است.

ابن ندیم آهنگ گرم و جذابی داشت و به آواز خواندن نیز بسیار علاقه مند بود. مکرر در مجالس بزم و خلفا و رجال کشور شرکت می‌کرد و با آواز طرب انگیز خوبش مجلس را گرم و حضار را مجذوب می‌نمود. در اثر تکرار این عمل رفته رفته معلوماتش تحت الشعاع آوازش قرار گرفت و در جامعه به این صفت معروف شد و مردم به او لقب مغنی و مطرب دادند. این شهرت به او ضربه غیر قابل جبرانی زد و دیگر نتوانست به عنوان یک مرد علم و دانش در جامعه قد علم کند و مراتب شایستگی و لیاقت خود را آشکار نماید.

با آن کمه خلفای و رجال وقت به او احترام بسیار می‌کردند، ولی از ترس افکار عمومی نمی‌توانستند به وی شغل شایسته‌ای بدهند و او را به یکی از کارهای مهم مملکتی بگمارند. مامون خلیفه عباسی می‌گفت:

((اگر شهرت غنا و آوازه خوانی ابن الندیم مانع نبود من او را به مقام رفیع قضاوت منصوب می‌کردم، زیرا از نظر فضل و دانش از تمام قضاوت امروز کشور شایستگی و لیاقت بیشتری دارد ))[۲۶۲]

نتیجه آن که اسم بد، نام خانوادگی بد، لقب و شهرت شد، باعث احساس حقارت و منشا عقده حقارت است و می‌تواند تمام ایام زندگی را بر آدمی ناگوار و تلخ نماید. احساس حقارتی که ناشی از اسم بد است و از دوران کودکی شروع می‌شود. یکی از حقوق دینی فرزندان به اولیای خود انتخاب اسم و لقب خوب است. پدران و مادران مسلمان لازم است به این وظیفه متوجه باشند، حقوق فرزندان را به خوبی ادا کنند و برای کودکان خویش اسامی و القاب شایسته‌ای انتخاب نمایند و بی جهت باعث احساس حقارت و سر شکستگی آنان در تمام ایام زندگی نشوند.

زیاده روی در محبت

توضیحات

((قال الله العظیم فی کتابه:

((. . . لا تحسبن الذین یفرحون بما اتوا و یحبون ان یحمدوا بما لم یفعلوا فلا تحسبنهم بمفاره من العذاب و لهم عذاب الیم))))[۲۶۳]

یکی از علل پیدایش عقده حقارت، زیاده روی در اعمال محبت نسبت به کودک است. اطفالی که بیش از اندازه مورد مهر و نوازش واقع می‌شوند و در نتیجه لوس و از خود راضی بار می‌آیند، در طول ایام حیات، به خصوص در مواقع بر خورد با مشکلات زندگی به سختی دچار احساس حقارت و پستی می‌شوند، به اعمال ناشایستی دست می‌زنند و در بعضی از مواقع ناراحتی‌های روانی و فشارهای روحی کار آن‌ها را به دیوانگی یا خودکشی می‌کشاند.

محبت به اندازه

به طوری که قبلا به عرض شما رساندم محبت در پرورش اهمیت و ارزش اندازه گیری صحیح در کم و کیف محبت و طرز اعمال آن، کمتر از اصل محبت نیست. همان طور که خودداری از غذا، زیاده روی در غذا، مسموم بودن غذا، هر یک عوارضی روی بدن می‌گذارند، همچنین خودداری از محبت، زیاده روی محبت، محبت نابه جا و منحرف کننده، هر یک آثار شومی در روان کودک دارند و بدبختی‌هایی به بار می‌آورند.

هدف تربیت صحیح آن است که کودک برای زندگی توام با سعادت و خوشبختی ساخته شود. زندگی، سراسر مبارزه و مشکلات است. در راه زندگی پستی‌ها و بلندها، محرومیت‌ها و ناکامی‌ها، شکستها و مصیبت‌ها، بسیار است. مربی لایق کسی است که جسم و جان کودک را به خوبی پرورش دهد و او را برای مبارزه و مقاومت در صحنه پر فشار زندگی مجهز نماید.

همان طور که بدن کودک بر اثر مراقبت‌های بهداشتی اندازه گیری در غذا و خواب، حرکت و ورزش، نیرومند می‌شود و در مقابل سرما و گرما، گرسنگی و تشنگی و بیماری به خوبی مقاومت می‌کند، روان طفل نیز در پرتو بهداشت روحی و تعالیم اخلاقی و اندازه گیری در اعمال مهر و محبت، تندی و خشونت ، نیرومند بار می‌آید و در برابر مصائب و محرومیت‌ها، ناکامی و شکست‌های روحی در کمال قدرت مقاومت می‌کند.

کودکان از خود راضی

بر عکس اطفالی که بیش از اندازه مهر و محبت می‌بینند، پدر و مادر بی قید و شرط تسلیم آن‌ها می‌شوند، و به تمام خواسته‌های خوب و بد آنان جامه عمل می‌پوشند و در نتیجه دیکتاتور و از خود راضی بار می‌آیند، روحی ضعیف و روانی زود رنج دارند. از دوران کودکی تا پایان عمر در مقابل کوچک‌ترین ناملایم و خفیف‌ترین ناکامی آزرده خاطر و ناراحت می‌شوند و در نبردهای زندگی خیلی زود شکست می‌خورند. گروه ناز پرورده‌ها در تمام دروان حیات ناکام و متاثرند و در مشکلات عادی زندگی با زبونی و ذلت و عقب نشینی می‌کنند و در لحظات سخت دست به خودکشی می‌زنند.

خطای تربیتی

گرچه هر روش ناپسندی که پدران و مادران در راه تربیت فرزندان خود اعمال می‌کنند نتیجه شومی دارد و منشاء یک قسم بدبختی و تیره روزی است، ولی زیاده روی در محبت و لوس بار آوردن کودک از بزرگ‌ترین خطاهای تربیتی است. بدبختی‌هایی که از این راه دامنگیر فرزندان می‌شود بسیار مهم و خطرناک است. کلیه دانشمندان روان این موضوع را در مباحث تربیت کودک با اهمیت تلقی کرده و هر یک در آن باره مبسوطا سخن گفته‌اند.

برای نمونه عین عبارت چند تن از دانشمندان غرب را برای شما می‌خوانم.

ژیلبرت روبن می‌گوید:

((لوس بار آوردن کودک منتج به عصانیت‌های شدید و استبداد رای او می‌گردد و اغلب باعث سلطه طلبی وی می‌شود و بالنتیجه طفل، قدرت را در دست می‌گیرد و با سرعت شدیدی می‌رود و با آنکه اعصابی بسیار حساس دارد، به وسیله حیله و خشونت فائق می‌شود. لوس کردن اطفال آن‌ها را موجوداتی بدبخت و ضعیف و بی اراده و اتکالی بار می‌آورد. آن هاییکه در قدیم با لحنی تمسخرآمیز به مادر بی قید می‌گفتند: ((طفل شما لوس نیست، بلکه خراب شده است )) نه فقط اغراق نمی‌گفتند بلکه پیشگوئی صحیحی می‌کردند.

بعضی اوقات از ملاحظه پاره‌ای بی مبالاتی هخایی تربیتی لرزه بر اندام می‌افتد، زیرا به راستی کشتارهای بی گناهانی را می‌بینیم که ممکن بود نجات یابند ))[۲۶۴]

عزیزان بی جهت

مک براید می‌گوید: ((عزیز در دردانگی هم نشانه دیگری از عقده حقارت است. ریشه آن را در طرز تربیت غلط دوران کودکی باید جست و جو کرد. کودکی که خود را چشم و چراغ والدین خود می‌دانسته است وقتی هم که بزرگ می‌شود و بصورت زن یا مرد کامل در می‌آید، در تمام جهات زندگی دلش می‌خواهد عزیز بی جهت و شمع محفل همگان باشد. وقتی چنین آدمی می‌بیند که مورد توجه قرار نگرفته است وضع روحی اش آشفته شده و آرامش فکرش مختل می‌گردد، یا دست به انتحار می‌زند یا دیگران را بد نام می‌کند. عقده حقارتی که بدین صورت در مردم ظهور می‌کند از مصائب بزرگ اجتماع است ))[۲۶۵] ریموند بیچ می‌گوید:

((باید درباره برخی از خطاکاری‌هایی که از اولیه‌ترین سنین کودک روی می‌دهد تذکراتی دهیم. رایج‌ترین این اشتباهات همان روشی است که منحر به لوس شدن کودک می‌گردد. محبت بی جا از همان روزهای نخست اطفال را لوس می‌کند. پدر و مادر طبعا جویای بهروزی و نیکبختی فرزند خود هستند و از همین نظر توجه فراوانی به او دارند، تملقش را می‌گویند، هر زحمت و رنج حتی رنج‌های خیلی کوچک را از وی دور می‌سازند و به تدریج که طفل بزرگ می‌شود کوشا هستند و سایل همه تفریحات مناسب سنش را برای او آماده سازند. البته این احساسات به ظاهر در خور تمجید هستند، اما در باطن به وضع وحشت آوری خطرناک می‌باشند ))[۲۶۶]

((انسان ناز پرورده در کشاکش زندگی تاب مقاومت و قدرت مبارزه ندارد، وی از کوچک‌ترین امری که خلاف میل او اتفاق افتد چنان دچار زحمت می‌شود که حتی گاهی به خودکشی پناه می‌برد.

الفرد آدلر روان شناس نامی و پدر روان شناسی مکتب فردی زنی را شاهد می‌آورد که باعث به علت آنکه همسایه وی رادیو را بلند می‌گرفته، به تذکرات مکرر او وقعی نمی‌نهاده و جواب رد به او می‌داده، خودکشی می‌کند. تحقیقات آدلر نشان می‌دهد که این زن از کودکی ناز پرورده و عزیز دردانه بار آمده بوده است. وی هر چه می‌خواسته در منزل بی چون و چرا فراهم می‌شده، از این رو در دنیایی که به او جواب منفی بدهند دیگر تاب زندگی نداشته است ))[۲۶۷]

افراط در محبت

آیین مقدّس اسلام در برنامه تربیت کودک اولیای اطفال را از زیاده وری در اعمال محبت بر حذر داشته است. آنان که در مهر و نوازش فرزندان افراط می‌کنند و با روش ناپسند خویش آنان را به بیماری خود پسندی و از خود رضایی مبتلا می‌نمایند مورد بدبینی پیشوایان اسلام هستند.

((عن ابی جعفر علیه السلام قال: شر الاباء من دعاه البر الی الافراط و شر الابناه من دعاه التقصیر الی العقوق ))[۲۶۸]

امام باقر علیه السلام می‌فرمود: بدترین پدران کسانی هستند که در نیکی و محبت نسبت به فرزندان از حد تجاوز کنند و به زیاده روی و افراط بگرایند، و بدترین فرزندان کسسانی هستند که در اثر تقصیر و کوتاهی در انجام وظایف، پدر را از خود ناراضی نمایند.

بدبختهایی که به علت زیاده روی در محبت دامنگیر فرزندان می‌شود بسیار مهم و خطرناک است، به همین جهت امام علیه السلام آن پدرانی را که با این روش ناپسند فرزندان خود را تربیت می‌کنند، بدترین پدران معرفی نموده است.

مربیان شایسته

طفل فطرتا میل دارد آزاد باشد، هر چه می‌خواهد بکند، به هر چیز دست بزند و هیچ کس سد راه خواهش‌های او نشود، ولی این کار به صلاح کودک نیست، زیرا او نیک و بد را نمی‌شناسد و خیر و شر خود را نمی‌فهمد. مربی خوب کسی است که عاقلانه خواهش‌های طفل را تعدیل نماید، هر جا خواسته کودک به مصلحت اوست با مهربانی و عطوفت عمل کند. آنجا که خواهش کودک به صلاح وی نیست در کمال اقتدار با یک نگاه تند یا بی اعتنایی او را از خواسته ناروایش منع نماید.

بعضی از پدران و مادران نادان کمترین توجهی به خیر کودک و مصلحت تربتی او ندارند. اینان عاشق دلباخته و دوست نادان طفل خود هستند. هدفشان تنها راضی کردن طفل و بر آوردن خواهش‌های اوست. بی حساب به بچه میدان می‌دهند و عملا خود را مطیع و فرمانبردار و او را مطاع و فرمانروا می‌سازند. هر روز که بر عمر کودک می‌گذرد خود خواه تر می‌شود و ریشه‌های خانمان بر انداز استبداد و خود سری در فکرش محکمتر می‌گردد.

عواطف نابجا

این قبیل پدران و مادران بی خرد، بصورت دوستی و مودت تیشه به ریشه سعادت فرزندان خود می‌زنند و با عواطف نابجا و محبت‌های ناپسند خویش، آنان را به راه بدبختی و سیه روزی سوق می‌دهند!

کودکانی که با این روش مذموم تربیت می‌شوند، لوس و از خود راضی بار می‌آیند و این خلق ناپسند از بیماری‌های خطرناک روانی است، عوارض بسیاری روی جسم و جان می‌گذارد و نتایج شومش از خلال گفتار و رفتار بیمار به خوبی مشهود است.

((عن علی علیه السلام: شر الامور الرضا عن النفس ))[۲۶۹]

علی علیه السلام می‌فرمود: خود پسندی و از خود رضایی بدترین حالت روانی است.

اطفال مستبد =

طفلی که سالیان دراز در محیط خانواده مستبدانه حکومت کرده و پدر و مادر مطیع بی قید و شرط او بوده‌اند، طبعا لوس و از خود راضی است. او متوقع است تمام مردان مانند پدر و همه زنان مانند مادر از وی اطاعت کنند و اوامر او را بی چون و چرا به کار بندند. بدیهی است کس که از جامعه چنین توقع بی جایی دارد مورد نفرت و انزجار مردم است و او را با چشم سخط و غضب نگاه می‌کنند و این خود یکی از آثار شوم خود پسندی است.

((عن ابی الحسن الثالث علیه السلام قال: من رضی عن نفسه کثر الساخطون علیه ))[۲۷۰]

حضرت امام هادی علیه السلام می‌فرمود: آن کس که خود پسند و از خود راضی است غضب کنندگان به وی زیاد خواهند بود.

((عن علی علیه السلام: ایاک ان ترضی عن نفسک فیکثر الساخط علیک ))[۲۷۱]

علی علیه السلام می‌فرمود: از صفت مذموم خود پسندی پرهیز کن که دچار غضب کنندگان بسیار خواهی شد.

((قال علی علیه السلام: من رضی عن نفسه کثر الساخط علیه ))[۲۷۲]

علی عیله السلام می‌فرمود: کسی که از خود راضی است خشم کنندگان به وی زیاد خواهند بود.

خودشناسی

آن کس که عقلش نیرومند و سالم است حد خود را می‌شناسد و از اندازه واقعی خویش تجاوز نمی‌کند. خود پسندی مردان از خود راضی دلیل نارسایی عقل آن هاست. آنان اگر عقل آزاد و نیرومندی می‌داشتند هرگز به این بیماری دچار نمی‌شدند و خود را بیش از آنچه هستند به حساب نمی‌آورند.

((قال علی علیه السلام: رضاء العبد عن نفسه برهان سخاقه عقله ))[۲۷۳]

علی عیله السلام می‌فرمود: خود پسندی واز خود رضایی هر کس دلیل نقص و کوتاهی عقل اوست.

یعنی کسی که عقل کامل دارد هرگز به ناخوشی خود پسندی دچار نمی‌شود.

خودپسندی

کودکانی که در اثر محبت زیادی لوس باز آمده و گرفتار خوی پلید خود پسندی هستند نمی‌توانند خویشتن را قوانین اجتناب ناپذیر زندگی مطبق کنند و بر مشکلات فائق آیند. اینان تا پایان عمر به این بیماری دچارند و از عوارض آن رنج می‌برند.

((البته کودک نیاز فراوانی به محبت دارد، اما نه از آن محبت‌های افراطی و مبالغه آمیزی که اشتها و تمایلات وی را تحریک کند. قوانین تغییر ناپذیری یافت می‌شوند که همواره در هر عصری در اداره زندگی‌ها و اجتماعات تاثیر دارند.

یکی از آن قوانین این است که هر فردی در سایه شکیبایی و حوصله و پایداری در مقابل وظیفه با دست خویش سر نوشتش را به وجود آورد. کودک لوس و فاسد ناتوان تر از آن است که بتواند در زندگی به چنین تلاشی بر خیزد. او پیوسته در یک جهان خیالی و نامتعادل به سر می‌برد و تا دم مرگ می‌پندارد که یک لبخند یا یک اخم، رحم و شفقت همه کس را تحریک خواهد کرد.

به گفته دکتر آدلر در کتاب تربیت کودکان، اطفالی که چنین پرورش یافته‌اند می‌خواهند که همه، طبیعتاآنهارا دوست بدارند.

اگر گفتیم که این بچه‌ها تا دم مرگ با این طرز تفکر باقی می‌مانند سخنی به گزاف نرانده‌ایم. راستی کیست که از این بچه‌های پیر که هنوز لوس و ننز هستند ندیده باشد؟ . . . این‌ها مردانی هستند که گاه در سایه استعدادهای قابل توجه تا پای پیروزی و موفقیت هم پیش می‌آیند، اما ناگهان در چنین موقعی با کردار و رفتار بچگانه خود همه چیز را از دست می‌دهند. آیا قبول ندارید که انسان بارها با زنانی روبه رو می‌شود که هنوز در شصت سالگی تصور می‌کنند با قهر و اخم می‌توانند هر چه می‌خواهند به دست آورند ))[۲۷۴]

والدین ستمکار

شاید بسیاری از پدران و مادران، خطر زیاده روی در مهر و محبت را نسبت به کودک درست درک نمی‌کنند و نمی‌دانند چگونه با اعمال به ظاهر مطبوع و دلنشین خود که مایه راضی کردن کودک است، مرتکب ظیم بزرگی شده‌اند. از طرفی فرزند را لوس و از خود راضی بار آورده و برای تمام دروان زندگی، او را بدبخت و سیه روز کرده‌اند، و از طرف دیگر به فرموده امام باقر علیه السلام خویشتن را در ردیف بدترین پدران آورده‌اند.

برای آن که این فصل مهم تربیتی تا اندازه بر شنوندگان گرامی واضخ شود و اولیای اطفال به وظایف شرعی و علمی خود آگاه گردند، بحث امروز را به توضیح این موضوع و نتایج شوم لوس بار آمدن اختصاص می‌دهم. امید است آقایان محترم عرایضم را با دقت توجه فرمایند و عملا به کار بندند و فرزندان را از سوء تربیت مصون دارند.

اولین مطلبی که لازم است در بحث امروز روشن شود پاسخ این پرسش است که پدر و مادر از چه زمان باید در اعمال محبت نسبت به کودک اندازه گیری کنند تا بچه لوس و از خود راضی بار نیاید.

همه می‌دانند که تغذیه کودک و تقویت بنیه جسمانی او از روز اول ولادت شروع می‌شود. طفل، یک انسان زنده است و هر موجود زنده‌ای برای حفظ حیات مادی خود غذا لازم دارد، ولی بسیاری از پدران و مادران نمی‌دانند پرورش عادات خوب و بد که منشا پیدایش صفات پسندیده و ناپسند است و همچنین زیاده روی در محبت که باعث لوس بار آمدن کودک است از چه زمان شروع می‌شود.

فراگرفتن عادات

کسانی تصور می‌کنند نوزاد یک پاره گوشت زنده‌ای است که تنها به غذا و خواب احتیاج دارد، حداقل باید یک سال بر وی بگذرد تا تدریجا دستگاه درک روانی او بیدار شود، از آن موقع است که پدر و مادر می‌توانند پرورش عادات پسندیده را در کودک شروع کنند و به عبارت دیگر، اینان گمان دارند تغذیه جسم کودک از روز اول ولادت شروع می‌شود، ولی شروع تغذیه جان لااقل یک سال بعد از ولادت است. چنین تصوری خطای محض و اشتباهی آشکار است. کودک در هفته‌های اول زندگی با سرمایه غرایز و استعدادهای انعکاسی خود عاداتی را فرا می‌گیرد که اگر آن عادات ناپسند باشد مانع فرا گرفتن عادات خوب می‌شود.

((طفل نوزاد دارای انعکاسات و غرایز است، اما فاقد عدات می‌باشد و هر گونه عاداتی هم که در رحم پیدا کرده باشد در اوضاع و احوال پس از ولادت او بی فایده است، حتی بعضی اوقات تنفس را هم باید به نوزاد یاد داد. تنها غریزه‌ای که در آن جا وجود دارد و خوب رشد کرده است غریزه مکیدن پستان و شیر خوردن است. در اوقاتی که به مکیدن مشغول می‌شود با محیط تازه خود ماءنوس می‌گردد، لیکن بقیه اوقات بیداری او در یک حال گیجی مبهم می‌گذرد. فقط هنگام خواب، که قسمت بیشتر بیست و چهار ساعت را فرا می‌گیرد، از این حال رها می‌گردد. پس از دو هفته، تمام این اوضاع و احوال تغییر می‌کند. طفل از تجاربی که به طور منظم در ظرف دو هفته مکرر واقع شده است توقعاتی پیدا می‌کند و در این وقت محافظ می‌شود. شاید محافظ بودن او از هر زمان بعدی دیگری کامل تر و زیادتر باشد، از هر تغییری در آن چه که به آن انس گرفته است نفرت دارد.

عادات نخستین

سرعتی که طفل شیرخوار در کسب عادات به کار می‌برد شگفت آور است. کسب هر گونه عادت بد، سدی در برابرکسب عادات خوب در اوایل کودکی خواهد بود. به همین جهت است که تکوین عادات در اوایل کودکی این قدر مهم به شمار می‌رود. چه، اگر عادت‌های اولی نیک باشد در آینده از تشویق‌های بی پایان نجات خواهیم یافت. به علاوه عاداتی که در آغاز عمر کسب شود در دوره‌های بعدی زندگی کاملا بسان غرایز خواهند بود و به همان اندازه موثر و مسلط می‌باشند و عادات منافی آن که بعدها کسب شود ممکن نیست به آن درجه از تاثیر و تسلط برسند. بنا به این دلیل، موضوع عادات نخستین باید مورد توجه کامل واقع شود. کودکان شیرخوار خیلی بیش از آن چه که اشخاص بالغ و بزرگ تصور می‌کنند محیل و مکار هستند. این کودکان وقتی که ببینند گریه کردن نتایج خیلی مطلوب تری به بار می‌آورد البته همان روش را به کار می‌بندند، و بعدا همین که ببینند عادت شکوه و زاری به جای این که آنان را مشمول نوازش کند منفور می‌سازد، تعجب و تکدر را پیشه می‌کنند و دنیا به چشم آنان سرد و خشک و بی روم می‌آید. موقع صحیح و مناسب که لازم می‌آید به ترتیب اخلاقی شروع می‌شود درست همان لحظه تولد است، زیرا در این وقت است که می‌توان بدون انتظار یاس به کار شروع کرد. اما اگر تربیت پس از این زمان شروع گردد آن وقت محبور می‌شویم که با عادات مخالق مبارزه کنیم. در نتیجه هر کس که در این موقع به امر تربیت مشغول می‌شود مورد نفرت و عدم رضایت قرار خواهد گرفت ))[۲۷۵]

پی ریزی صفات

عادات پسندیده یا ناپسند در هفته‌های اول زندگی در دوران کودک پی ریزی می‌شود. صفاتی که طفل از کودکی به آن‌ها عادت می‌کند در اعماق جان او نفوذ می‌نماید و تغییر آن‌ها بسیار مشکل است.

همان طور که پدران و مادران دانا از روز اول ولادت غذای جسم نوازد را مراقبت می‌نمایند و با اندازه گیری صحیح و فواصل معین طبق برنامه علمی به کودک غذا می‌دهند، لازم است از همان موقع به تغذیه جان او نیز متوجه باشند و کودک را با برنامه صحیح تربیتی به عادات پسندیده پرورش دهند.

با آن چه عرض رسید، مطلب اول بحث امروز و پاسخ به پرسش واضح گردید. معلوم شد که اندازه گیری در اعمال مهر و محبت و جلوگیری از لوس بار آمدن کودک از هفته‌های اول زندگی نوازد باید شروع شود. کودکی که یک سال از عمرش گذشته چندین منزل از منازل تربیتی را پشت سر گذارده است. اگر محبت‌های نابجا پدر و مادر در سال اول زندگی او را لوس و از خود راضی بار آورده باشد اصلاح کودک بسی دشوار و مشکل است.

((بر روی هم از همان ماه‌های نخست زندگی پایه‌های اخلاقی کودک پی ریزی می‌شود و در پایان یک سالگی، پدر و مادر بر حسب روش تربیتی خود یا انسانی به وجود آوره‌اند که قابلیت و استعداد هر نوع نظم و انضباط را دارد و یا آن که به هیچ وجه دارای این حس نیست.

البته زمانی می‌رسد که دیگر از ما کاری ساخته نیست تا برخو و خصلت آن‌ها چیره شویم، زیرا ما وظیفه خویش را درباره تربیت اولیه کودک از یاد برده‌ایم، همان تربیتی که ما کمتر از هر کار دیگری به آن می‌اندیشیم ))[۲۷۶]

تعدیل محبت

دومین مطلبی که لازم است در بحث امروز واضح شود چگونگی اندازه گیری و تعدیل در اعمال مهر و محبت است. بدون تردید فرزندان بشر علاوه بر تمایل به غذا و هوا و سایر نیازمندی‌های طبیعی، به مهر و محبت هم تمایل فطری دارند. لازم است این خواهش طبیعی نیز به نوبه خود با وضع صحیح در مزاج کودک ارضا گردد و طفل بر طبق سنت خلقت و فطرت تربیت شود.

وظیفه دقیق و سنگین پدر و مادر در حسن تربیت کود این است که بدانند مهر و محبت را در چه مواردی باید به کار برند و در مواقع لازم چه مقدار باید آن را اعمال نمایند، زیرا از خود رضایی و لوس بار آمدن کودک معلول یکی از این دو امر است. یا بی جا محبت کردن، یا در جای صحیح بیش از اندازه مهر ورزیدن.

برای نشان دادن خطاهای تربیتی می‌توان از محبت‌های نابه جای بعضی از پدران و مادران نادان ده‌ها مثال آورد، ولی برای نمونه سه مورد را بیان می‌کنم. امید است شنوندگان با هوش فطری خود به سایر موارد متوجه شوند.

پرستاری از کودک بیمار

۱. از مواردی که پدران و مادران نادان به فرزندان محبت بیش از اندازه و گاهی محبت بی مورد می‌کنند و در نتیجه طفل و لوس و از خود راضی بار می‌آید و وقتی است که کودک مریض و بستری می‌شود. پدر و مادر عاقل در این موقع مانند دو پرستار جدی خود را برای درمان او مجهز می‌نمایند، طبیب می‌آورند، دستور او را در برنامه‌های غذا و دوا به کار می‌بندند، حرارت بدن طفل را در ساعات مختلف شبانه روز ثبت می‌کنند. پدر و مادر در برابر چشم‌های کنجکاو کودک مانند دو پرستار وظیفه شناسند. به کودک می‌فهماند که وضع ما و شما عادی است، فقط پیشامدی شده که شما مریض هستید و علت کسالت و از دویدن، بازی کردن، غذای عادی خوردن، محروم شده‌اید. ما دستور طبیب را درباره شما به کار می‌بندیم. شما هم باید در خوردن دوا و زدن سوزن از دستور پزشک اطاعت کنید. البته پس از چند روز حال شما خوب خواهد شد. اگر فرضا پدر و مادر در باطن از بیماری فرزند ناراحت هستند، در مقابل کودک خود را عادی نشان می‌دهند و کاری نمی‌کنند که طفل پریشانی و اضطراب آنان را احساس نماید.

پانویس

  1. سوره 17، آیه 34
  2. مستدرک الوسائل، ج 2، ص 625
  3. غرر الحکم، ص 831
  4. مکارم الاخلاق، ص 232
  5. تحف العقول، ص 322
  6. صحیفه سجادیه، دعاؤه لولده
  7. ) وسائل، جلد 5، ص 115
  8. ما و فرزندان ما، ص 18
  9. راه و رسم زندگی، ص 164
  10. سوره 17، آیه 34
  11. سوره 23، آیه 8
  12. بحار، ج 16، ص 144
  13. کافی، ج 2، ص 363
  14. کافی، ج 2، ص 364
  15. تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 60
  16. مستدرک، ج 2، ص 85
  17. غرر الحکم، ص 780
  18. غرر الحکم، ص 801
  19. مجموعه ورام، ج 2، ص 121
  20. کافی، ج 2، ص 162
  21. نهج البلاغه، فیض، ص 1018
  22. نهج البلاغه، فیض، ص 672
  23. مستدرک الوسائل، ج 2، ص 250
  24. منبع پیشین
  25. منبع پیشین
  26. معجم البلدان، (سهریاج)، ص 290
  27. بحار، ج 11، ص 42
  28. سوره 13، آیه 31
  29. جوامع الحکایات، بخش اول، چاپ دانشگاه، ص 71
  30. نهج البلاغه، فیض، ص 1022
  31. راه و رسم زندگی، ص 162
  32. وسائل، ج 2، ص 126
  33. کافی، ج 6، ص 50
  34. مستدرک، ج 2، ص 626
  35. وسائل، ج 3، ص 232
  36. ما و فرزندان ما، ص 67
  37. کامل ابن اثیر، ج 5، ص 17
  38. سوره 63، آیه 1
  39. کافی، ج 2، ص 339-340
  40. منبع پیشین
  41. سفینه، (کذب)، ص 473
  42. وسائل، ج 3، ص 232
  43. مستدرک، ج 2، ص 100
  44. مستدرک، ج 2، ص 100.
  45. ما و فرزندان ما، ص 59
  46. وسائل، ج 3، ص 232
  47. مستدرک، ج 2، ص 101
  48. مستدرک، ج 2، ص 100
  49. ما و فرزندان ما، ص 59
  50. مستدرک، ج 2، ص 100
  51. صحیفه سجادیه، (دعاؤه یوم الاضحی الجمعه)
  52. سوره 63، آیه 1 و 2
  53. کافی، ج 5، ص 50
  54. ما و فرزندان ما، ص 61
  55. کافی، ج 2، ص 86
  56. منبع پیشین
  57. منبع پیشین
  58. غررالحکم، ص 251
  59. چه می‌دانم؟ تربیت اطفال دشوار، ص 51
  60. محجة البیضاء، ج 5، ص 239
  61. کافی، ج 2، ص 340
  62. وسائل، ج 3، ص 232
  63. ما و فرزندان ما، ص 62
  64. سفینه، (کذب)، ص 474
  65. وسائل، ج 3، ص 232
  66. ما و فرزندان ما، ص 65
  67. مستدرک، ج 2، ص 100
  68. منبع پیشین
  69. منبع پیشین
  70. تحف العقول، ص 391
  71. لغت نامه، دهخدا، حب النیل - حجاج)، ص 299
  72. المستطرف، ج 2، ص 8
  73. مستدرک، ج 2، ص 100
  74. ثمرات الاوراق، ص 233
  75. سوره 17، آیه 53
  76. بحار، ج 6، ص 151
  77. منبع پیشین، ص 153
  78. منبع پیشین، ص 152
  79. روضه کافی، ص 268
  80. بحار، ج 6، ص 153
  81. ارشاد، مفید، ص 67
  82. بحار، ج 6، ص 160
  83. بحار، ج 6، ص 159
  84. سفینه، (خلق)، ص 416
  85. وسائل، ج 4، ص 93
  86. کافی، ج 2، ص 173
  87. وسائل، ج 4، ص 97
  88. بحار، ج 16، ص 84
  89. مجموعه ورام، ج 1، ص 31
  90. چه می‌دانم؟ تربیت اطفال دشوار، ص 65
  91. بحار، ج 23، ص 114
  92. چه می‌دانم؟ تربیت اطفال دشوار، ص 106
  93. ما و فرزندان ما، ص 57
  94. کافی، ج 6، ص 47-46
  95. منبع پیشین
  96. ما و فرزندان ما، ص 56
  97. تحف العقول، ص 84
  98. چه می‌دانم؟ تربیت اطفال دشوار، ص 77
  99. تحف العقول، ص 489
  100. سفینه، (شها)، ص 726
  101. غررالحکم، ص 669
  102. غررالحکم، ص 677
  103. تحف العقول، ص 278
  104. غررالحکم، ص 712
  105. بحار، ج 17، ص 214
  106. نهج البلاغه، فیض، ص 1079
  107. چه می‌دانم؟ تربیت اطفال دشوار، ص 71
  108. ما و فرزندان ما، ص 56
  109. بحار، ج 12، ص 119
  110. مجموعه ورام، ج 2، ص 88
  111. بحار، ج 17، ص 144
  112. بحار، ج 12، ص 122
  113. سوره 17، آیه 84
  114. چه می‌دانم؟ تربیت اطفال دشوار، ص 9
  115. چه می‌دانم؟ تربیت اطفال دشوار، ص 17
  116. عقده حقارت، ص 9
  117. ما و فرزندان ما، ص 31
  118. راه و رسم زندگی، ص 168
  119. هدیة الاحباب، ص 176
  120. بحار، ج 6، ص 153
  121. بحار، ج 10، ص 82
  122. کافی، ج 6، ص 48
  123. بحار، ج 10، ص 80
  124. محجة البیضاء، ج 3، ص 366
  125. محجة البیضاء، ج 3، ص 366
  126. وسائل، ج 4، ص 74
  127. مستدرک، ج 2، ص 67
  128. غرر الحکم، ص 139
  129. مستدرک، ج 2، ص 68
  130. ما و فرزندان ما، ص 30
  131. مستدرک، ج 2، ص 69
  132. منبع پیشین
  133. وسائل، ج 2، 209
  134. مکارم الاخلاق، ص 113
  135. بحار، ج 23، ص 113
  136. چه می‌دانم؟ تربیت اطفال دشوار، ص 27
  137. عقده حقارت، ص 6
  138. مستدرک، ج 2، ص 626
  139. ما و فرزندان ما، ص 22
  140. ما و فرزندان ما، ص 45
  141. وسائل، ج 5، ص 126
  142. منبع پیشین
  143. مستدرک، ج 2، ص 626
  144. مکارم الاخلاق، ص 114
  145. مستدرک، ج 2، ص 626
  146. مستدرک، ج 2، ص 517
  147. بحار، ج 9، ص 520
  148. سوره 16، آیه 90
  149. انسان ناشناخته، ص 121
  150. راه و رسم زندگی، ص 130
  151. تحف العقول، ص 321
  152. غررالحکم، ص 663
  153. منبع پیشین
  154. مستدرک، ج 1، ص 83
  155. مستدرک، ج 1، ص 83
  156. مکارم الاخلاق، ص 196
  157. بحار، ج 18، ص 145
  158. کافی، ج 3، ص 118
  159. منبع پیشین
  160. انسان ناشناخته، ص 263
  161. انسان ناشناخته، ص 265
  162. انسان ناشناخته، 269
  163. کافی، ج 2، ص 175
  164. منبع پیشین
  165. راه و رسم زندگی، ص 124
  166. روضه کافی، ص 177
  167. انسان ناشناخته، ص 242
  168. انسان ناشناخته، ص 122
  169. چه می‌دانم؟ تربیت اطفال دشوار، ص 73
  170. بحار، ج 23، ص 122
  171. عیون اخبار الرضا، ص 163
  172. مجموعه ورام، ج 1، ص 34
  173. بحار، ج 1
  174. نهج البلاغه، فیض، ص 531
  175. مکارم الاخلاق، ص 113
  176. وسائل، ج 45، ص 126
  177. بحار، ج 23، ص 124
  178. کافی، ج 6، ص 49
  179. وسائل، ج 5، ص 126
  180. مکارم الاخلاق، ص 113
  181. مکارم الاخلاق، ص 113
  182. بحار، ج 10، ص 83
  183. روح بشر، ص 103
  184. روح بشر، ص 93
  185. مجموعه ورام، ج 1، ص 12
  186. سوره 3، آیه 17
  187. انسان ناشناخته، ص 68
  188. انسان ناشناخته، ص 37-35
  189. راه و رسم زندگی، ص 101
  190. سوره 29، آیه 45
  191. راه و رسم زندگی، ص 137
  192. سوره 2، آیه 3
  193. ما و فرزندان ماص 76
  194. راه و رسم زندگی، ص 64
  195. راه و رسم زندگی، ص 99
  196. تحف العقول، ص 263
  197. کافی، ج 6، ص 49
  198. مستدرک، ج 2، ص 625
  199. مستدرک، ج 1، ص 290
  200. منبع پیشین
  201. مستدرک، ج 2، ص 625
  202. ما و فرزندان ما، ص 8
  203. تفسیر برهان، ص 495
  204. مجموعه ورام، ج 1، ص 33
  205. بحار، ج 6، ص 92
  206. کافی، ج 6ص 47
  207. نهج البلاغه، فیض، ص 1261
  208. کافی، ج 2، ص 453
  209. کافی، ج 2، ص 455
  210. محجة البیضاء، ج 1، ص 277
  211. قرب الاسناد، ص 64
  212. معانی الاخبار، ص 240
  213. انسان ناشناخته، ص 128
  214. وسائل، ج 2 ص 3
  215. مستدرک، ج 1، ص 171
  216. مکارم الاخلاق، ص 115
  217. سوره 13، آیه 28
  218. راه و رسم زندگی، ص 98
  219. ارشاد، مفید، ص 13
  220. ارشاد، مفید، ص 136
  221. نهج البلاغه، فیض، ص 102
  222. بحار، ج 9، ص 508
  223. بحار، ج 9، ص 510
  224. بحار، ج 9، ص 510
  225. نهج البلاغه، فیض، ص 86
  226. نهج البلاغه، فیض، ص 968
  227. سوره 49، آیه 11
  228. عقده حقارت، ص 31
  229. روح بشر، ص 240
  230. نهج البلاغه، فیض، ص 670
  231. عقده حقارت، ص 12
  232. تتمة المنتهی، ص 370
  233. لغت نامه، دهخدا، (اثبات - اختیار)، ص 1224
  234. بحار، ج 16، ص 122
  235. بحار، ج 16، ص 123
  236. بحار، ج 16، ص 111
  237. کافی، ج 2، صص 459-259
  238. منبع پیشین
  239. کافی، ج 2، ص 247
  240. بحار، ج 6، ص 91
  241. مستدرک، ج 2، ص 618
  242. وسائل، ج 5، ص 115
  243. مکارم الاخلاق، ص 114
  244. کافی، ج 6، ص 18.
  245. وسائل، ج 5، ص 115
  246. بحار، ج 23، ص 122
  247. قرب الاسناد، ص 45
  248. صیحیح مسلم، ج 6، ص 173
  249. صحیح مسلم، ج 6، ص 173
  250. المستطرف، ج 1، ص 58
  251. ثمرات الاوراق، ص 59
  252. عقده حقارت، ص 6
  253. کافی، ج 6، ص 19
  254. بحار، ج 23، ص 122
  255. مستدرک، ج 2، ص 618
  256. کافی، ج 6، ص 21
  257. کامل ابن اثیر، ج 4، ص 87
  258. وسائل، ج 5، ص 116
  259. وسائل، ج 5، ص 116
  260. مجمع البحرین، (نبز)
  261. لغت نامه، دهخدا، (اژدها - اسحق)، ص 2225
  262. لغت نامه، دهخدا، (اژدها - اسحق)، ص 2225
  263. سوره 3، آیه 188
  264. چه می‌دانم؟ تربیت اطفال دشوار، ص 23
  265. عقده حقارت، ص 27
  266. ما و فرزندان ما، ص 39
  267. روح بشر، ص 131
  268. تاریخ یعقوبی، ج 3، ص 53
  269. غررالحکم، ص 446
  270. بحار، ج 17، ص 215
  271. غررالحکم، ص 147
  272. نهج البلاغه، فیض، ص 1081
  273. غررالحکم، ص 424
  274. ما و فرزندان ما، ص 40
  275. در تربیت، ص 57
  276. ما و فرزندان ما، ص 39